شبنشینیِ ناخواسته در عمارتِ «مالفوی»
هری، رون و هرمیون توی اون آینهی قدیِ زوار در رفته، خودشون رو میدیدن. نه به عنوان خودشون، بلکه به عنوانِ «کالایِ لوکسِ قابلِ معامله». لوسیوس مالفوی با اون لبخندِ کج و معوجاش، انگار داشت تابلوی نقاشیِ ارزشمندی رو برانداز میکرد، نه سه تا نوجوانِ بختبرگشته که کلِ زندگیشون توی یه کولهپشتی جا شده بود.
چرا هری اونجا بود؟
خب، هریِ عزیزِ رده بود اگر اسم «ولدمورت» رو بلند بگه، حتماً یه اتفاقِ جادوییِ مثبت میافته! (آره، همیشه نقشههاش همینقدر نبوغآمیز بود). ولی خب، یه گروه «خبرچینِ جادویی» (اسنچرها) دستگیرشون کردن و چون لوسیوس تشنهیِ بازگردوندنِ اعتبارِ از دسترفتهاش پیشِ اربابِ تاریک بود، اونا رو مستقیم برد توی چنگِ عقاب.
چه کسانی اونجا بودن؟
غیر از لوسیوسِ مغرور، نارسیسا با اون نگاههایِ سرد و یخزدهاش (که انگار داشت لیست خریدِ روزانهاش رو چک میکرد) و دراکویِ بیچاره که رنگش از گچِ دیوار هم سفیدتر شده بود، فنریر گریبک هم حضور داشت. گریبک؟ اون موجودِ چندشآور که بویِ سگِ خیس و گوشتِ گندیده میداد، با اون دندونهایِ زرد و بلندش داشت دور و برِ هرمیون میچرخید. حسِ شکارچیبودنش فعال شده بود و انگار داشت فکر میکرد: «اول دستش رو بخورم یا پاش رو؟»
ماجرایِ اصلی (با یه چرخشِ خلاقانه)
وقتی هری رو آوردن وسطِ سالن، لوسیوس چوبدستیاش رو درآورد تا «مارکِ سیاه» رو احضار کنه. اما هرمیون، که همیشه مغزش سریعتر از تپشِ قلبش کار میکرد، یهو یادِ یه طلسمِ ممنوعه افتاد که سالها پیش توی کتابخونهیِ خصوصیِ «بلکها» خونده بود: *«طلسمِ بازتابِ آینهای»
هرمیون زمزمه کرد: «Speculum Veritatem!»
یهو، تصویرِ توی آینهیِ قدی تغییر کرد. آینه دیگه فقط تصویرِ اتاق رو نشون نمیداد؛ شروع کرد به مکیدنِ تمامِ انرژیِ جادوییِ اطرافیان! لوسیوس و مرگخوارها شوکه شدن. اونها که فکر میکردند هری رو گیر انداختن، ناگهان دیدن چوبدستیهاشون داره تبدیل به «ساقه کرفس» میشه! (جادویِ سیاه کجا، کرفس کجا!).
گریبک که میخواست به هری حمله کنه، پاش توی فرشِ گرونقیمتِ مالفویها گیر کرد و با صورت خورد زمین. نارسیسا هم که همیشه خیلی شیک و مجلسی بود، دید موهایِ بلوندش یهو صورتیِ جیغ شد. عمارت رفت روی هوا! همه چیز داشت میچرخید.
فرارِ قهرمانانه:
توی اون هرجومرج، دابی (جنِ خونگیِ عزیزِ ما) که انگار یه مهمونیِ دیگه دعوت بود، با یه بشکنِ بلند وارد شد. اما این بار، دابی یه «معجونِ خوابآورِ غلیظ» رو همراهش آورده بود که از آشپزخونهیِ هاگوارتز دزدیده بود! یه قطره از اون معجون رو ریخت تویِ هوا. تمامِ مرگخوارها، از جمله لوسیوس و فنریرِ گرسنه، همونجا ایستاده چشماشون گرم شد و مثلِ درختِ بیدِ مجنون، یکییکی ولو شدن رویِ زمین.
دراکو که وحشتزده بود، فقط نگاه کرد. هری، رون و هرمیون هم که انگار از دهانِ شیر برگشته بودن، نگاهی به این صحنهیِ مضحک انداختن. هرمیون یه چشمک به دراکو زد و گفت: «مویِ صورتی خیلی بهت میاد، دراکو!»
و بعد، با یه «تقِ» بلند، همگی محو شدن. اونها عمارت رو پشتِ سر گذاشتن، در حالی که لوسیوس مالفوی، بزرگخاندانِ اصیل، داشت خوابِ خوردنِ سوپِ کرفس میدید!
---
@dokhtark
لطفا حتما پیامشخصیای که برات فرستادمو بخون. با ارفاق...
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

