جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

224 کاربر(ها) آنلاین هستند (135 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
224 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
شماره 5
دانش آموزان از قطار پیاده میشدند هردکدام باشادی با یکدیگر و با خوشحالی با هم صحبت میکردند و با هم میگفتند که بیشتر چه کلاس هایی را دوست دارند یا دوست دارند در چه گروهی باشند برخی دوست داشتند در گروه هایی که خانواده هیشان قبلا بودند باشند برخی برا یشان فرق نمی کرد برخی هم اصلا نمیدانستند این گروه ها چه چیزی هستند
در این بین دانش آموزی تننها و گوشه گیر بود و با کسی صبحت نمی کرد
به سرسرای اصلی هنگامی که رسیدند پرفسور دامبلدور مدیر هاگوارتز به دانش آموزان خوش آمد گفت و دانش آموزان را فرا خواند تا کلاه گروه بندی را به سر بگذارند و خانواده جدید خود را بشناسند
پس از مدتی همه دانش آموزان که کلاه گروه بندی را سرگذاشتند و فقط دانش آموز گوشه گیر ما مانده بود پرفوسور دانش آموز را صدا کرد
کلاه را بر سر دانش آموز گذاشت
کلاه شروع به صحبت کردن با خود کرد و گفت در درون تو قدرت مینبینم و....... نه سیاهی..... نابودی ....
سپس به سرعت برای اینکه به خود آسیب نرساند با صدای بلند و خراشناک اعلام کرد
تام ریدل گروه اسلایدرین


---
@AmirAlier

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 22:12:49
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
شماره ۱۶
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون می‌خواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جیمی بود و هری پاتر بر اثر آدابرا کادابرا طلسم والدمورت کشه شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون می‌دهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.

---
@Asdfg

حدس می‌زنی این جیغ برای چی بود؟ این که ایـــــــنقد اتفاقات به سرعت و پشت سر هم توی داستانت افتادن که یه جاهایی کلا از دستم در رفت و نفهمیدم چی شد. لزومی نداره یه عالمه اتفاق مختلف بیفته، همین که یکی دو اتفاق رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی قابل فهم‌تر و دقیق‌تر می‌شه تا خواننده بتونه درک کنه که چی داره می‌شه. لطفا تو مراحل بعدی تو سرعت روند اتفاقات عجله نکن.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 22:10:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی عکس ۱۶
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس ۱۶

لوپین گفت:جیمز ببین کارت غورباقه شکلاتی ام چی درآمد! دامبلدور !
سیریوس گفت:اه اه مزه چوب میداد عق عق
جیمز:سیریوس دیگه از اینا نخور مزه هاش تازگی ها خیلی بد شده. راستی لوپین فکر کنم امشب ماه کامله است.
لوپین : ای بابا . شما باهام می‌آيد؟
جیمز و سیریوس:لوپین همیشه میایم اینو میدونی
یک دفعه اسنیپ وارد میشه ولی تا می فهمه کی در این کوپست سریع فرار میکنه پیشه لیلی
جیمز :اسنیپ چی شد ترسیدی به لیلی پناه بردی
لیلی:ولش کن جیمز
جیمز:باشه فقط بخاطر تو
اسنیپ و لیلی دور می‌شوند
جیمز:دلم میخواد شنل نامرئی بپوشم برم بزنم داغونش کنم
سیریوس:بخاطر لیلی و من نکن
جیمز:بخاطر تو و لیلی
سیریوس:مرسی
چرخ خوراکی میاد و خانم می پرسه :چیزی میل دارید؟
جیمز و لوپین و سیریوس: نه مرسی خوراکی داریم
خانم:پس هر وقت چیزی خواستید من جلو کابین هستم
لوپین: چشم
لوپین:بچه ها من خستم بیاید یکم بخابیم
سیریوس: منم
جیمز :پس بخوابیم
سه تا دوست آرام به خواب فرو رفتند.


---
@alhoseini.parsa@
سعی کن یک مقدار توصیفات پستت رو بیشتر کنی به جای این که سعی کنی کل داستان رو با دیالوگ پیش ببری.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 20:33:06
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
«تصویر شماره ۱۵ داستان نویسی»
شب‌نشینیِ ناخواسته در عمارتِ «مالفوی»

هری، رون و هرمیون توی اون آینه‌ی قدیِ زوار در رفته، خودشون رو می‌دیدن. نه به عنوان خودشون، بلکه به عنوانِ «کالایِ لوکسِ قابلِ معامله». لوسیوس مالفوی با اون لبخندِ کج و معوج‌اش، انگار داشت تابلوی نقاشیِ ارزشمندی رو برانداز می‌کرد، نه سه تا نوجوانِ بخت‌برگشته که کلِ زندگی‌شون توی یه کوله‌پشتی جا شده بود.

چرا هری اونجا بود؟
خب، هریِ عزیزِ رده بود اگر اسم «ولدمورت» رو بلند بگه، حتماً یه اتفاقِ جادوییِ مثبت می‌افته! (آره، همیشه نقشه‌هاش همین‌قدر نبوغ‌آمیز بود). ولی خب، یه گروه «خبرچینِ جادویی» (اسنچرها) دستگیرشون کردن و چون لوسیوس تشنه‌یِ بازگردوندنِ اعتبارِ از دست‌رفته‌اش پیشِ اربابِ تاریک بود، اونا رو مستقیم برد توی چنگِ عقاب.

چه کسانی اونجا بودن؟
غیر از لوسیوسِ مغرور، نارسیسا با اون نگاه‌هایِ سرد و یخ‌زده‌اش (که انگار داشت لیست خریدِ روزانه‌اش رو چک می‌کرد) و دراکویِ بیچاره که رنگش از گچِ دیوار هم سفیدتر شده بود، فنریر گری‌بک هم حضور داشت. گری‌بک؟ اون موجودِ چندش‌آور که بویِ سگِ خیس و گوشتِ گندیده می‌داد، با اون دندون‌هایِ زرد و بلندش داشت دور و برِ هرمیون می‌چرخید. حسِ شکارچی‌بودنش فعال شده بود و انگار داشت فکر می‌کرد: «اول دستش رو بخورم یا پاش رو؟»

ماجرایِ اصلی (با یه چرخشِ خلاقانه)
وقتی هری رو آوردن وسطِ سالن، لوسیوس چوبدستی‌اش رو درآورد تا «مارکِ سیاه» رو احضار کنه. اما هرمیون، که همیشه مغزش سریع‌تر از تپشِ قلبش کار می‌کرد، یهو یادِ یه طلسمِ ممنوعه افتاد که سال‌ها پیش توی کتابخونه‌یِ خصوصیِ «بلک‌ها» خونده بود: *«طلسمِ بازتابِ آینه‌ای»

هرمیون زمزمه کرد: «Speculum Veritatem!»

یهو، تصویرِ توی آینه‌یِ قدی تغییر کرد. آینه دیگه فقط تصویرِ اتاق رو نشون نمی‌داد؛ شروع کرد به مکیدنِ تمامِ انرژیِ جادوییِ اطرافیان! لوسیوس و مرگخوارها شوکه شدن. اون‌ها که فکر می‌کردند هری رو گیر انداختن، ناگهان دیدن چوبدستی‌هاشون داره تبدیل به «ساقه کرفس» می‌شه! (جادویِ سیاه کجا، کرفس کجا!).

گری‌بک که می‌خواست به هری حمله کنه، پاش توی فرشِ گرون‌قیمتِ مالفوی‌ها گیر کرد و با صورت خورد زمین. نارسیسا هم که همیشه خیلی شیک و مجلسی بود، دید موهایِ بلوندش یهو صورتیِ جیغ شد. عمارت رفت روی هوا! همه چیز داشت می‌چرخید.

فرارِ قهرمانانه:
توی اون هرج‌ومرج، دابی (جنِ خونگیِ عزیزِ ما) که انگار یه مهمونیِ دیگه دعوت بود، با یه بشکنِ بلند وارد شد. اما این بار، دابی یه «معجونِ خواب‌آورِ غلیظ» رو همراهش آورده بود که از آشپزخونه‌یِ هاگوارتز دزدیده بود! یه قطره از اون معجون رو ریخت تویِ هوا. تمامِ مرگخوارها، از جمله لوسیوس و فنریرِ گرسنه، همون‌جا ایستاده چشماشون گرم شد و مثلِ درختِ بیدِ مجنون، یکی‌یکی ولو شدن رویِ زمین.

دراکو که وحشت‌زده بود، فقط نگاه کرد. هری، رون و هرمیون هم که انگار از دهانِ شیر برگشته بودن، نگاهی به این صحنه‌یِ مضحک انداختن. هرمیون یه چشمک به دراکو زد و گفت: «مویِ صورتی خیلی بهت میاد، دراکو!»

و بعد، با یه «تقِ» بلند، همگی محو شدن. اون‌ها عمارت رو پشتِ سر گذاشتن، در حالی که لوسیوس مالفوی، بزرگ‌خاندانِ اصیل، داشت خوابِ خوردنِ سوپِ کرفس می‌دید!


---
@dokhtark
لطفا حتما پیام‌شخصی‌ای که برات فرستادمو بخون. با ارفاق...

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 11:25:17
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 18
راز درهٔ نقره‌ای
سرمای جنگل ممنوعه تا مغز استخوان می‌رسید. مه غلیظ و خاکستری‌رنگ، میان تنهٔ درختان کهنسال می‌پیچید و نور کم‌رمق ماه را در خود خفه می‌کرد. اولینا درک‌مور(Evelina Drakemoor)، ردا اسلیترینش را محکم‌تر دور خود پیچید و دستش را روی نشان نقره‌ای ترقوه‌اش فشرد؛ جایی که ضربان شدیدی از درد، گویی او را قدم‌به‌قدم به عمق این تاریکی می‌کشاند.
او تمام قوانین قلعه را زیر پا گذاشته بود. گذر از طلسم‌های ذوب‌شدهٔ دروازهٔ شمالی یک جرم سنگین بود، اما صدایی درون سرش—زمزمه‌ای که از دوران کودکی در خواب‌هایش می‌شنید—دیگر نجوا نمی‌کرد؛ فریاد می‌زد.
با هر گام بر روی خزه‌های نمناک، سوزش ترقوه‌اش شدیدتر می‌شد تا اینکه چشمش به قطرات درخشان روی زمین افتاد. رد خونی نقره‌ای و تابناک که مثل ستاره‌های کوچک روی خاک می‌درخشید. اولینا چوب‌دستی‌اش را بالا آورد، نور ضعیف «لوموس» را خاموش کرد و رد خون را تا لبهٔ یک درهٔ عمیق دنبال کرد.
آنجا، درست در مرکز تاریک‌ترین بخش جنگل، آن را دید.
موجود درخشان و باشکوهی میان درختان سپیدار ایستاده بود. پوستی به سپیدی برف تازه داشت و یال‌هایش مانند نور ماه سیال بودند. شاخ مارپیچ و بلورینش در تاریکی شب می‌درخشید، اما حضورش پر از دردی جانکاه بود. پهلوی تک‌شاخ شکافته بود و خون نقره‌ای‌رنگش روی خزه‌های سیاه می‌چکید.
تک‌شاخ سرش را چرخاند. چشمان ژرف و کهنسالش مستقیماً به اولینا دوخته شد. در همان لحظه، دردی که در سینهٔ اولینا می‌تپید آرام گرفت؛ انگار روح آن موجود و جادوی درون بدن اولینا به یکدیگر گره خورده بودند. تک‌شاخ برای کمک نالیده بود و از میان تمام جادوگران قلعه، تنها کسی که صدا و درد او را حس کرده بود، اولینا بود.
اولینا آهسته یک قدم به جلو برداشت. او دریافت که این زخم حاصل یک حملهٔ وحشیانه نیست؛ بلکه جادوی سیاهی است که توسط اساتید آکادمی برای استخراج جادوی خام تک‌شاخ به کار رفته است. او نه تنها یک موجود افسانه‌ای، بلکه راز پنهان خاندان خود و خیانت بزرگ قلعه را در برابر چشمانش می‌دید.
اولینا دستش را با احتیاط به سمت پوزهٔ درخشان تک‌شاخ دراز کرد. وقتی انگشتانش نوازشگرانه پوست گرم و نورانی او را لمس کرد، موجی از جادوی کهن در رگ‌هایش جریان یافت. او تصمیمش را گرفته بود؛ برای نجات این موجود و حفاظت از این جادوی پاک، حاضر بود در برابر کل قلعه بایستد.

-----
توضیحات بسیار زیبایی بود!
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

@aidasr7

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/6 17:31:31
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/6 17:32:36
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
(تصویر شماره 17)

🕯️ آخرین وداع با سدریک دیگوری

صدای باد سرد در گورستان می‌پیچید و مه سنگینی روی زمین نشسته بود. همه‌چیز در سکوتی عجیب فرو رفته بود؛ سکوتی که حتی صدای نفس کشیدن را هم سنگین می‌کرد.

چند قدم آن‌طرف‌تر، پیکر بی‌جان **سدریک دیگوری** روی زمین افتاده بود.

برای چند لحظه هیچ‌کس حرکت نکرد.

هری پاتر کنار او زانو زده بود. دست‌هایش می‌لرزید و اشک بی‌اختیار از چشمانش سرازیر می‌شد.

به سدریک نگاه می‌کرد؛ انگار هنوز نمی‌توانست چیزی را که مقابل چشمانش می‌دید باور کند.

**«سدریک... بلند شو...»**

صدایش شکسته بود.

**«لطفاً... فقط بلند شو...»**

اما جوابی نیامد.

هری سرش را پایین انداخت و دستان سدریک را گرفت. اشک‌هایش روی صورتش جاری شده بود.

من، **امیر پاتر**، چند قدم دورتر ایستاده بودم.

نمی‌دانستم چه بگویم.

هیچ جمله‌ای نمی‌توانست آن لحظه را تغییر دهد.

آرام به سمت هری رفتم و کنارش زانو زدم.

نگاهم روی سدریک ثابت ماند.

همان پسری که تا چند ساعت قبل زنده بود؛ کسی که شجاعانه در کنار دیگران ایستاده بود و حالا دیگر هیچ پاسخی نمی‌داد.

هری با صدایی لرزان گفت:

**«اون فقط می‌خواست برگرده خونه...»**

سرم را پایین انداختم.

گلوی من هم از بغض می‌سوخت.

آرام گفتم:

**«می‌دونم...»**

چند ثانیه سکوت کردیم.

باد سردی وزید و شنل‌هایمان را تکان داد.

هری هنوز دست سدریک را رها نکرده بود.

من به اطراف نگاه کردم؛ به چهره‌های وحشت‌زده، به چشمانی که پر از اشک بودند و به سکوتی که بر همه‌جا حاکم شده بود.

آن شب فهمیدم دنیای جادو فقط درباره طلسم‌ها، چوبدستی‌ها و ماجراجویی‌های هیجان‌انگیز نیست.

گاهی جادو نمی‌تواند کسی را نجات دهد.

گاهی قهرمان بودن یعنی با وجود ترس و اندوه، همچنان ایستادن.

هری برای آخرین بار به سدریک نگاه کرد.

اشک از صورتش پاک نکرد.

فقط آرام زمزمه کرد:

**«خداحافظ، سدریک...»**

من هم سرم را پایین آوردم و در سکوت با او وداع کردم.

در آن لحظه، میان آن همه تاریکی، یک حقیقت تلخ را فهمیدم:

**بعضی آدم‌ها برای همیشه در داستان ما می‌مانند؛ حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند.**

و آن شب...

نام **سدریک دیگوری** برای همیشه در قلب ما باقی ماند. 🕯️

---

@AMIR.POTTERR
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/6 20:13:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
«به نام کسی که سکوت را فریاد می‌زند.»

صدای قدم های پروفسور ترولانی در کلاس می‌پیچد. نگاهی به هری می‌اندازم. سکوت پیشه کرده است و دم نمی‌زند. از این کلاس متنفر است. بعد از اینکه هرماینی کلاس را برای همیشه ترک کرد من و هری و رون تنها شدیم و باید به نظرات کسی گوش فرا دهیم که حتی نمی‌داند ستاره ی شباهنگ چند قمر دارد.
کلاس شروع می‌شود.
«حالا از همتون می‌خوام نگاه کنید. به دور ها.»
چشمانم را می‌بندم. نیای به تماشای دور دست نیست. آنچه مادرم برایم به ارث گذاشته است باعث می‌شود آینده را بهتر از هرکسی ببینم. حتی بهتر از این پروفسور قلابی.
هری به دستم می‌کوفد.
«این دیگه چه وضعشه. خسته شدم.»
در جوابش می‌گویم:«گفته بودم امسال ی کلاس مزخرف داریم. نگفتم؟»
رون آرام سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:«ساکت شو آندریا.»
شانه هایم را بالا می‌اندازم.
شاید اگر من قرار بود این درس را تدریس کنم بچه ها به یک جایی می‌رسیدند.
هرکسی را بهر کاری ساختند و ترولانی برای این کار ساخته نشده است.


---
@کاترین
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 1:42:40
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
"تصویر شماره 20"

دقایقی میشد که قطار به ایستگاه هاگزمید رسیده بود؛ سال اولی‌ها با هاگرید راهی شده بودند و ما هم قرار بود با کالسکه‌ها به قلعه برویم.
سال گذشته داستان‌های ترسناکی راجع به این کالسکه‌ها و موجوداتی که آن‌ها را می‌کشیدند شنیده بودم. تسترال‌ها!
اسب‌های شوم و بدترکیبی که فقط زمانی می‌توانستی آن‌ها را ببینی، که در گذشته با مرگ ملاقات کرده باشی!
این حقیقت که این موجودات برای من نامرئی بودند تا حد زیادی آرامم کرد. من آن‌ها را نمی‌دیدم پس دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت.
با سه نفر از دوستانم در گریفندور سمت محوطه‌ای که کالسکه‌ها آنجا بود راهی شدیم. من هم همراه آن‌ها داشتم به شوخی تدی لوپین می‌خندیدم؛ لحظه‌ای سرم را سمت نزدیک‌ترین کالسکه به خودمان چرخاندم و با دیدن اسب سیاه و زشتی که به آن بسته شده بود سر جایم خشک شدم.
این...این تسترال بود؟ چه وحشتناک بود و در عین حال با ابهت!
تدی یک گام جلوتر از من متوقف شد و سر به سرم گذاشت:
_ بیا دیگه اَل. نکنه واقعا می‌خوای سوار جاروت تا قلعه بیای؟
مغزم با سرعت شروع به پردازش کرد و تنم آنی یخ بست. من که...من که تا حالا مرگ کسی را ندیده بودم! امکان نداشت. هیچ خاطره‌ای در ذهنم نبود که مربوط به مردن کسی پیش چشمانم باشد.
یعنی فراموش کرده بودم؟
تدی یقه شنلم را گرفت و کشید؛ دنبالش رفتم و تمام مدت نگاهم به تسترال بود.
من کجا و چه زمانی، شاهد مرگ چه کسی بودم؟!


---
@Mahy
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:59:23
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب، وقتی لی‌لی از هاگوارتز برگشت، نامه‌ای از اسنیپ روی میز بود.
مدتی طولانی به آن خیره ماند و بعد نشست و دوباره خواندش.
رابطه‌ی آن دو همیشه ساده نبود؛ اسنیپ چیزهایی داشت که لی‌لی نمی‌توانست از آن‌ها چشم بپوشد، و لی‌لی چیزهایی داشت که اسنیپ نمی‌توانست بفهمد.
اما میان تمام دعواها و فاصله‌ها، چیزی هنوز باقی مانده بود که هیچ‌کدام نتوانسته بودند کاملاً از بین ببرند.
جیمز چند بار تلاش کرده بود نظر لی‌لی را عوض کند، اما این بار جوابش مثل همیشه نبود.
لی‌لی فقط گفت: «جیمز، من تو رو دوست ندارم.»
چند ماه بعد، او با اسنیپ ازدواج کرد.
زندگی‌شان آرام نبود، اما واقعی بود؛ پر از سکوت‌هایی که گاهی از حرف زدن سخت‌تر بودند.
وقتی هری به دنیا آمد، اسنیپ برای اولین بار چیزی داشت که واقعاً از دست دادنش می‌ترساندش.
لی‌لی نمی‌دانست این ترس قرار است بعدها چه چیزی از شوهرش بسازد.
سال‌ها بعد، نام ولدمورت دوباره در خانه‌های جادوگران زمزمه می‌شد.
اسنیپ بیشتر از همیشه ساکت شده بود و بعضی شب‌ها دیر به خانه برمی‌گشت.
لی‌لی می‌دانست چیزی را از او پنهان می‌کند، اما هنوز نمی‌دانست چه چیزی.
تا اینکه یک شب اسنیپ به او گفت: «اگر یک روز مجبور شدم انتخاب کنم، به من اعتماد کن.»
لی‌لی پرسید: «بین چی و چی؟»
اسنیپ جواب نداد.
همان شب، برای اولین بار لی‌لی از چیزی ترسید که هنوز اتفاق نیفتاده بود.
چند هفته بعد، پیشگویی‌ای به گوش ولدمورت رسید؛ پسری که قرار بود پایان او را رقم بزند.
و وقتی ولدمورت فهمید آن پسر، فرزند اسنیپ و لی‌لی است، دیگر هیچ‌چیز در زندگی آن خانواده مثل قبل نبود.



---
@Farzad_RahZad
راستش من دقیق متوجه نشدم راجع به کدوم تصویر نوشتی چون شماره رو مشخص نکردی (حدسم 3 هست). با این وجود به اندازه‌ای کافی خوب بود تا از این مورد عبور کنم.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:57:52
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی - تصویر 21
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از سال‌ها، هاگوارتس دوباره به سوگ نشسته بود. ما هر سال، در سالگرد مدیر و دو پروفسور کشته‌شده در نبرد نهایی با ولدمورت، در ورودی مدرسه جمع می‌شدیم و به رسم یادبود، چوب‌دستی‌هایمان را برافراشته می‌کردیم. هرچند که به شخصه پروفسور لوپین و اسنیپ رو بسیار دوست داشتم و تعاریف و تمجیدهای بسیاری هم از مدیر قبلی هاگوارتس، یعنی پروفسور دامبلدور، شنیده بودم، اما مانند بسیاری از جادوگران جدید مدرسه، هیچ خاطره‌ای از آن‌ها نداشتم.

اما این فرق می‌کرد. پروفسور مک‌گونگال، بعد از تمام تلاش‌ها برای بازسازی دوباره هاگوارتس و مقتدر کردن دوباره مدرسه، از پیش ما رفته بود. راستش، خوشحال بودم که برای بار آخر تونستم با او حرف بزنم، هرچند که به خاطر تا نیمه‌شب در کتابخانه ماندن، نزدیک بود که تنبیه بشم.

اون شب، پروفسور در حالی مرا دید که به خاطر امتحان معجون‌سازی تا نیمه‌های شب در کتابخانه مانده بودم و بعد خوابم برده بود؛ طبق معمول، فلیچ پیر برای سرکشی اومده بود و گیرم انداخته بود. به لطف پروفسور، اون شب از تنبیه جون سالم به در بردم.

اما دقیقاً دو روز بعد، یکی از استادان او را در دفترش با همان لباس‌های همیشگی و عینکی که کمی پایین اومده بود، پیدا کرد. بالاخره دیگه لازم نبود نگران مدرسه باشه، اما بعد از فوت پروفسور، تمام قلعه ساکت شده بود و همه‌جا رنگ غم گرفته بود.

امشب همه ما در حالی اینجا دور هم جمع شده‌ایم که برای از دست دادن کسی غمگینیم که با او کلی خاطره داشتیم. به کنارم نگاه می‌کنم. همه بچه‌ها با چشم‌هایی اشک‌آلود ایستاده‌اند. در نهایت، همه با هم چوب‌دستی‌هایمان رو بالا می‌گیریم و فریاد می‌زنیم:

«لوموس!»

نگاهم به گوشه حیاط می‌افتد که گربه‌ای کوچک در حال بازی است. ناخودآگاه لبخند می‌زنم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم و زمزمه می‌کنم:

«ممنون، پروفسور.»


---
@Bunny_Tae
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 12:03:52

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.