تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
رقابت بزرگ قصهپردازان دنیای جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

چه میشد اگر سدریک در کتاب چهارم زنده میماند؟
همه ی ما صحنه ی تلخ کشته شدن سدریک دیگوری ، پسر طلایی هافلپاف را به یاد داریم.
پیتر پتی گرو که به این پسر طلسم مرگ پرتاب میکند و بعد تاریکی...
حالا اگر میشد سدریک زنده بماند چه تحولی در دنیای هری پاتر صورت میگرفت؟ تا حالا به این موضوع فکر کردید؟
من اینجا هستم تا داستانی را بنویسم که در آن سدریک دیگوری زنده بماند.
داستان از همان جایی روایت میشود که سدریک و هری با هم جام را لمس میکنند.
هری و سدریک بعد گذشتن از تله های مرگبار هزارتو به جام میرسند.
آنها جام را لمس میکنند.
تصور میکنند که قرار است به زمین بازی کوییدیچ بازگردند. جایی که تماشاچی ها تشویقشان میکنند.
ناگهان به زمین خیس و سرد برخورد کردند.
زخم هری سوزش بدی گرفت.
وقتی که هر دو با هم سرشان را بالا گرفتند دیدند.
آنجا نوزادی کریه مانند در بغل پیتر پتی گرو ، آن موش خائن بود.
هری بلند شد و خواست طلسم بزند ولی زخم روی پیشونی اش سوزش به شدت بدی داشت.
سدریک حمله کرد.
ناگهان نوزاد زبان باز کرد و گفت: اضافی را بکش!
پتی گرو چوب دستیش را درآورد و به سمت سدریک طلسم مرگ را ، آواداکداورا را پرتاب کرد.
هری فریاد زد : نه!
سدریک با خود فکر کرد این آخر کار است.
و در همان موقع نوری گرم و ملایم از سینه ی سدریک بلند شد و مانند یک سپر به شدت قوی جلوی طلسم را گرفت.
آن نوزاد کریه مانند یا همان ولدمورت، بزرگترین جادوگر سیاه در تاریخ ، برای اولین بار تعجب کرد.
سدریک به سمت سینه اش نگاه کرد. آنجا گردنبندی به شکل یک خورشید میدرخشید ، و ناگهان یادش آمد.
آن روز آفتابی بود. سدریک در کنار دختر کوچکی که به طرز غیر قابل باوری زیبا و شبیه خودش بود ایستاده بود.
دختر ، رنگ صورتش به سفیدی گچ بود و زیر چشمانش گود افتاده بود ولی در صورتش آرامش خاصی موج میزد.
دختر با صدایش ، که برای سدریک همچون معجون آرامش بخشی بود شروع به صحبت کرد:
برادر عزیزم. خوشحالم که همراهم آمدی. خیلی وقت بود که دلم میخواست روی این تپه بیایم.
موقعی که نور خورشید غروب میکند واقعا منظره زیبا و دیدنی ای میشود. انگار که برای یک دقیقه هم که شده در این دنیا همه شاد و از بند غم آزاد هستند.
سدریک به خواهر کوچکترش ، میا نگاهی انداخت. میا بیمار بود و دکتر ها گفته بودند که قرار است تا هفته ی دیگر از این دنیا برود.
سدریک با خودش فکر کرد که چطور دختر به این کوچکی که میداند قرار است بمیرد آنقدر آرام است؟
میا ادامه داد: میدانم به چی فکر میکنی. من از مرگ باکی ندارم. به هر حال آدم ها میآیند و میروند؛ هیچ کس در این دنیا همیشگی نیست.
بعضی ها ممکن است صد سال عمر کنند و بعضی ها هم ممکن است فقط چند سال عمر کنند. بین این دو فرق زیادی است. ممکن است کسانی که صد سال عمر کنند هیچ کار مفیدی در زندگیشان نکرده باشند و با کلی امید و آرزو از دنیا بروند و بالعکس ممکن است کسانی که چند سال عمر میکنند آنقدر کار مفیدی انجام داده باشند که حداقل از خودشان راضی باشند.
من جزو دسته ی دوم هستم.
شاید کوچک باشم ولی باز هم در زندگیم از خودم راضی بودم. حداقل کاری مفیدی که کردم این گردنبند زیبا را برای تو ساخته ام.
سدریک متعجب شد. گفت: کدام گردنبند؟ میا تو باید استراحت کنی.نباید فعالیت های سنگین انجام بدهی.
میا با خنده ی آرامی که مانند زنگوله به پریان بود گفت: کار سختی نبود برادر عزیزم. در این گردنبند طلسم محافظتی کار گذاشته شده. من اولین طلسمی که انجام دادم را رویش گذاشتم.
این گردنبند بر اساس احساسات صاحبش ، یعنی تو کار میکند. وقتی تو بر چیزی بسیار مصمم باشی این گردنبند از احساسات او تغذیه و حتی جلوی طلسم های نابخشودنی هم می ایستد.
میا گردنبندی به شکل خورشید را کف دست باز سدریک میگذارد و میگوید: این در نبود من از تو محافظت میکند. قول بده از این شی خوب مراقبت کنی.
سدریک گردنبند را به گردن می اندازد و گردنبند، که به شکل خورشید زیبایی کنده کاری شده است ، انگار که پر از زندگی باشد ، نوری گرم و ملایم از خودش ساطع میکند.
سدریک با قطعیت میگوید: مانند چشمانم از آن مراقبت میکنم.
میا هم با صدای آرام میخندد.
اینها، آخرین صحبت های سدریک دیگوری با خواهر کوچکترش میا بود.
میا دقیقاً هفته ی بعد چشمانش را برای همیشه در مقابل خورشید پوشاند.
آموس دیگوری ، که دوست نداشت سدریک از مرگ میا شکسته و بسیار غمگین شود ، از آلبوس دامبلدور ، مدیر هاگوارتز درخواست کمک کرد.
آلبوس پیشنهاد داد تا طلسم فراموشی را روی سدریک اجرا کنند با یک فرق مهم. هر وقت سدریک واقعا نیاز داشته باشد تا میا یادش بیاید، حافظه اش درمورد خواهرش یادش میآید.
حالا سدریک نیاز داشت. او میا را به یاد آورد. خواهر کوچک عزیزش که ازش محافظت کرد.
سدریک با صدای فریاد هری به خودش آمپ و از عالم رویا بیرون آمد.
تصمیم گرفت همانطور که کیا از او محافظت کرد ، خودش هم بابت نجات جونش تلاش کند.
چوب دستیش را در آورد و فریاد زد : اکسپلیارموس!
و چوب دستی پتی گرو از دستش افتاد.
ولدمورت که در هیبت نوزادی بود سر پیتر فریاد کشید: موش کثیف ، زود باش و بگیرشون! نذار فرار کنند. من به هری پاتر نیاز دارم!
پیتر از ترس شروع به پیدا کردن چوب دستیش کرد اما زمانی آن را پیدا کرد که سدریک ، هری را برداشت و به سمت جام رفت و آن را لمس کرد.
آنها به زمین کوییدیچ پورت کی شدند. هر دو خسته و خاکی بودند.
صدای فریاد تماشاچی ها بلند شد که تشویق میکردند.
اما دامبلدور، که فهمید یک جای کار میلنگد گفت: سکوت!
به طرف هری و سدریک رفت.
از هری پرسید: چه اتفاقی افتاده هری؟
هری با نفس نفس زدن گفت: اون ... اون... ولدمورت برگشته!
جمله ی ولدمورت برگشته را فریاد زد تا همگی بشنوند.
چهره های خوشحال همه ناگهان به ترکیبی از سردرگمی و ترس تبدیل شد.
سدریک ادامه داد: ولدمورت برگشته و من هم آن را دیدم.
اگر طلسم گردنبندم نبود من الان اینجا زنده و سلامت نبودم.
دامبلدور به سدریک نگاهی انداخت و گفت: پس یادت آمد درست است؟
آموس دیگوری با فریاد : پسرم پسرم! از طرف سکوی تماشاچیان آمد پایین.
رفت و سدریک را در بغلش فشرد.
با گریه گفت : متأسفم سدریک عزیزم. من مجبور شدم این کار را انجام دهم. اگر این کار را نمیکردم تو هیچ وقت خوشحال نبودی. حتی اگرم بودی همیشه دوده ای از غم بر روی صورتت بود. من این کار را بهخاطر خودت کردم.
دامبلدور حرف آموس را تأیید کرد و گفت: درست است سدریک. آموس عزیز بابت عشقی که به تو داشت این کار را کرد.
چونکه میدانست وقتی که تو غمیگن باشی، روح خواهر عزیزت هم هرگز روی آرامش را پیدا نخواهد کرد.
سدریک آرام از بغل پدرش بیرون آمد. مکثی کرد و به چهره ی پدرش نگاه کرد که بابت گفتن حقیقت چقدر شکسته تر و شرمنده تر شده است.
گفت: پدر میدانم که این کار را برای من و میا کردی. من هیچ ناراحتی ای در این مورد ندارم. میا بود که داخل آن قبرستان جان مرا نجات داد. با گردنبندی که خودش به من داده بود.
گردنبند خورشید را نشانشان داد. ادامه داد: اگر این طلسم نبود ، الان من و هری کشته شده بودیم.
آموس گردنبند را از سدریک گرفت و آن را بر لب هایش گذاشت و بوسید و با خودش زمزمه کرد: آن دختر همیشه آنقدر با فکر بوده. میدانسته قرار است اتفاقی برای برادرش بیفتد.
ناگهان گردنبند که انگار بعد از چندین سال منتظر ماندن ، بالاخره وظیفه ی خود را انجام داده، آرام آرام به طرف آسمان به پرواز در آمد و رفت.
کورنلیوس فاج از آن طرف آمد و خبرنگاران هم دوره اش کرده بودند.
آمد و گفت: این دو بچه توهم زدند! وزارت خانه با قطعیت میگوید که اسمش را نبر برنگشته. او همان ۱۴ سال پیش کشته شد! این هذیان هایی هم که این دو نفر میگویند، فقط اثرات دست و پنجه نرم کردن با آن هزار توی عذاب آور است.
هری با عصبانیت گفت : ما هذیان نمیگوییم! ولدمورت برگشته! آن هم در بغل آن موش خائن، پیتر پتی گرو!
سدریک هم گفت: درست است آقای فاج. من خودم با چشمان خودم دیدم که اسمش را... ولدمورت در بغل آن کسی که هری میگوید بود.
فاج پوزخندی بر لبانش از سر تمسخر نقش بست و گفت: آلبوس ، حرف های این دو نوجوان متوهم را که باور نمیکنی؟
دامبلدور با آن ریش نقره فامش خنده ای کرد و گفت: کورنلیوس عزیز. این دو جادو آموز متوهمی که میگویی جزو جادو آموزان مورد اعتماد من هستند. من خودم هم نشانه هایی از برگشتن ولدمورت دیده ام. حتی اگر هم ولدمورتی در کار نباشد باز هم پیشگیری بهتر از درمان است.
و سپس رو به تماشاچیان کرد و گفت: جادو آموزان عزیز! مسابقه ی سه جادوگر تمام شد ! میتوانید بیایید و با دو قهرمان عزیزمان ملاقات کنید! اما قبل از آن بهتر است که کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهتان را افزایش دهیم!
حالا بفرمایید.
تماشاچیان که سکوت کرده بودند ناگهان فریادی کشیدند و به طرف دو قهرمان هاگوارتز هجوم بردند.
هرماینی و رون هری را بغل کردند. رون گفت: هری ! فکر کردم میمیری!
هرماینی سقلمه ای به پهلوی رون زد و گفت: رون! آنقدر صریح چیزی را نگو!
رون پهلویش را مالید و گفت: چرا میزنی؟ مگر چیز بدی گفتم؟
در همان حال گروه هافلپاف به طرف هم گروهیشان رفتند و کلی به او تبریک گفتند.
چوچانگ به طرف سدریک رفت و با اشک گفت : خوشحالم که سالمی!
و همدیگر را محکم در آغوش گرفتند.
در همان حال آموس دیگوری با اشک شوق به پسرش نگاه کرد که چگونه قد کشیده و در مقابل تمام سختی ها مانند کوه استوار بوده.
سپس به سمت آسمان نگاه کرد. به دختر کوچکش فکر کرد و با خود گفت: از تو متشکرم دختر عزیزم.
همگی به طرف تالار بزرگ رفتند تا جشن بگیرند.
میز ها پر از غذا های لذیذ شد.
دامبلدور سخنرانیش را کرد و سپس فریاد کشید: شروع کنید!
و همگی شروع به غذا خوردن کردند.
رون به طرف ران های مرغ هجوم برد و چهار ران مرغ درسته را برداشت و با لذت و اشتها شروع به خوردن کرد.
هرماینی هم کمی پوره ی سیب زمینی کشید و با آرامشی که داشت شروع به خوردن کرد.
هری هم سوسیس ها را در بشقابش کشید و در جامش مقداری آب کدو حلوایی ریخت.
جام را به لبش نزدیک کرد و یک قلپ خورد. غرق در افکارش شد.
با خود فکر کرد که ولدمورت حتی اگر هم در حال برگشتن باشد ، نمیتواند پیروز شود. وزارت خانه نمیتواند حقیقت زنده بودن ولدمورت را انکار کند و
و همگی با آمادگی کامل میتوانند مقابله کنند.
سدریک به میا فکر کرد. در دلش از او تشکر کرد و بسیار خرسند بود که خواهر کوچکش را به یاد دارد.
با یاد او فکر کرد که حتی میتواند تنهایی در مقابل سیاه ترین جادوگر تاریخ هم مقابله کند.
در همان حال سوروس اسنیپ ، که به دستور آلبوس دامبلدور، آلستور مودی را در گوشه ای گیر انداخته بود ؛ معجون مرکب را از دست مودی کشید و صورت مودی ، مانند طلای ذوب شده ، به صورت دردناکی شروع به ریختن کرد. چهره ای جوان ، با موهای جوگندمی و زبانی که مانند مار بود پدیدار شد.
او بارتی کراوچ جونیور بود. کراوچ گفت: تو خیانت کرده ای اسنیپ! قراره تقاص پس بدهی.
اسنیپ با صدایی خنثی گفت: خودت باید تقاص پس بدهی کراوچ. تو از انبار من دزدی کردی. با دیوانه ساز ها خوش بگذرد.
و سپس کراوچ را به آزکابان آپارات کرد.
و آن شب با خوبی و خوشی و جشن به پایان رسید و اولین پرتو های تور خورشید پدیدار شد.
و اینگونه بود که چشمان هیچ فردی در مقابل خورشید فروزان زندگی بسته نشد.
همه ی ما صحنه ی تلخ کشته شدن سدریک دیگوری ، پسر طلایی هافلپاف را به یاد داریم.
پیتر پتی گرو که به این پسر طلسم مرگ پرتاب میکند و بعد تاریکی...
حالا اگر میشد سدریک زنده بماند چه تحولی در دنیای هری پاتر صورت میگرفت؟ تا حالا به این موضوع فکر کردید؟
من اینجا هستم تا داستانی را بنویسم که در آن سدریک دیگوری زنده بماند.
داستان از همان جایی روایت میشود که سدریک و هری با هم جام را لمس میکنند.
هری و سدریک بعد گذشتن از تله های مرگبار هزارتو به جام میرسند.
آنها جام را لمس میکنند.
تصور میکنند که قرار است به زمین بازی کوییدیچ بازگردند. جایی که تماشاچی ها تشویقشان میکنند.
ناگهان به زمین خیس و سرد برخورد کردند.
زخم هری سوزش بدی گرفت.
وقتی که هر دو با هم سرشان را بالا گرفتند دیدند.
آنجا نوزادی کریه مانند در بغل پیتر پتی گرو ، آن موش خائن بود.
هری بلند شد و خواست طلسم بزند ولی زخم روی پیشونی اش سوزش به شدت بدی داشت.
سدریک حمله کرد.
ناگهان نوزاد زبان باز کرد و گفت: اضافی را بکش!
پتی گرو چوب دستیش را درآورد و به سمت سدریک طلسم مرگ را ، آواداکداورا را پرتاب کرد.
هری فریاد زد : نه!
سدریک با خود فکر کرد این آخر کار است.
و در همان موقع نوری گرم و ملایم از سینه ی سدریک بلند شد و مانند یک سپر به شدت قوی جلوی طلسم را گرفت.
آن نوزاد کریه مانند یا همان ولدمورت، بزرگترین جادوگر سیاه در تاریخ ، برای اولین بار تعجب کرد.
سدریک به سمت سینه اش نگاه کرد. آنجا گردنبندی به شکل یک خورشید میدرخشید ، و ناگهان یادش آمد.
آن روز آفتابی بود. سدریک در کنار دختر کوچکی که به طرز غیر قابل باوری زیبا و شبیه خودش بود ایستاده بود.
دختر ، رنگ صورتش به سفیدی گچ بود و زیر چشمانش گود افتاده بود ولی در صورتش آرامش خاصی موج میزد.
دختر با صدایش ، که برای سدریک همچون معجون آرامش بخشی بود شروع به صحبت کرد:
برادر عزیزم. خوشحالم که همراهم آمدی. خیلی وقت بود که دلم میخواست روی این تپه بیایم.
موقعی که نور خورشید غروب میکند واقعا منظره زیبا و دیدنی ای میشود. انگار که برای یک دقیقه هم که شده در این دنیا همه شاد و از بند غم آزاد هستند.
سدریک به خواهر کوچکترش ، میا نگاهی انداخت. میا بیمار بود و دکتر ها گفته بودند که قرار است تا هفته ی دیگر از این دنیا برود.
سدریک با خودش فکر کرد که چطور دختر به این کوچکی که میداند قرار است بمیرد آنقدر آرام است؟
میا ادامه داد: میدانم به چی فکر میکنی. من از مرگ باکی ندارم. به هر حال آدم ها میآیند و میروند؛ هیچ کس در این دنیا همیشگی نیست.
بعضی ها ممکن است صد سال عمر کنند و بعضی ها هم ممکن است فقط چند سال عمر کنند. بین این دو فرق زیادی است. ممکن است کسانی که صد سال عمر کنند هیچ کار مفیدی در زندگیشان نکرده باشند و با کلی امید و آرزو از دنیا بروند و بالعکس ممکن است کسانی که چند سال عمر میکنند آنقدر کار مفیدی انجام داده باشند که حداقل از خودشان راضی باشند.
من جزو دسته ی دوم هستم.
شاید کوچک باشم ولی باز هم در زندگیم از خودم راضی بودم. حداقل کاری مفیدی که کردم این گردنبند زیبا را برای تو ساخته ام.
سدریک متعجب شد. گفت: کدام گردنبند؟ میا تو باید استراحت کنی.نباید فعالیت های سنگین انجام بدهی.
میا با خنده ی آرامی که مانند زنگوله به پریان بود گفت: کار سختی نبود برادر عزیزم. در این گردنبند طلسم محافظتی کار گذاشته شده. من اولین طلسمی که انجام دادم را رویش گذاشتم.
این گردنبند بر اساس احساسات صاحبش ، یعنی تو کار میکند. وقتی تو بر چیزی بسیار مصمم باشی این گردنبند از احساسات او تغذیه و حتی جلوی طلسم های نابخشودنی هم می ایستد.
میا گردنبندی به شکل خورشید را کف دست باز سدریک میگذارد و میگوید: این در نبود من از تو محافظت میکند. قول بده از این شی خوب مراقبت کنی.
سدریک گردنبند را به گردن می اندازد و گردنبند، که به شکل خورشید زیبایی کنده کاری شده است ، انگار که پر از زندگی باشد ، نوری گرم و ملایم از خودش ساطع میکند.
سدریک با قطعیت میگوید: مانند چشمانم از آن مراقبت میکنم.
میا هم با صدای آرام میخندد.
اینها، آخرین صحبت های سدریک دیگوری با خواهر کوچکترش میا بود.
میا دقیقاً هفته ی بعد چشمانش را برای همیشه در مقابل خورشید پوشاند.
آموس دیگوری ، که دوست نداشت سدریک از مرگ میا شکسته و بسیار غمگین شود ، از آلبوس دامبلدور ، مدیر هاگوارتز درخواست کمک کرد.
آلبوس پیشنهاد داد تا طلسم فراموشی را روی سدریک اجرا کنند با یک فرق مهم. هر وقت سدریک واقعا نیاز داشته باشد تا میا یادش بیاید، حافظه اش درمورد خواهرش یادش میآید.
حالا سدریک نیاز داشت. او میا را به یاد آورد. خواهر کوچک عزیزش که ازش محافظت کرد.
سدریک با صدای فریاد هری به خودش آمپ و از عالم رویا بیرون آمد.
تصمیم گرفت همانطور که کیا از او محافظت کرد ، خودش هم بابت نجات جونش تلاش کند.
چوب دستیش را در آورد و فریاد زد : اکسپلیارموس!
و چوب دستی پتی گرو از دستش افتاد.
ولدمورت که در هیبت نوزادی بود سر پیتر فریاد کشید: موش کثیف ، زود باش و بگیرشون! نذار فرار کنند. من به هری پاتر نیاز دارم!
پیتر از ترس شروع به پیدا کردن چوب دستیش کرد اما زمانی آن را پیدا کرد که سدریک ، هری را برداشت و به سمت جام رفت و آن را لمس کرد.
آنها به زمین کوییدیچ پورت کی شدند. هر دو خسته و خاکی بودند.
صدای فریاد تماشاچی ها بلند شد که تشویق میکردند.
اما دامبلدور، که فهمید یک جای کار میلنگد گفت: سکوت!
به طرف هری و سدریک رفت.
از هری پرسید: چه اتفاقی افتاده هری؟
هری با نفس نفس زدن گفت: اون ... اون... ولدمورت برگشته!
جمله ی ولدمورت برگشته را فریاد زد تا همگی بشنوند.
چهره های خوشحال همه ناگهان به ترکیبی از سردرگمی و ترس تبدیل شد.
سدریک ادامه داد: ولدمورت برگشته و من هم آن را دیدم.
اگر طلسم گردنبندم نبود من الان اینجا زنده و سلامت نبودم.
دامبلدور به سدریک نگاهی انداخت و گفت: پس یادت آمد درست است؟
آموس دیگوری با فریاد : پسرم پسرم! از طرف سکوی تماشاچیان آمد پایین.
رفت و سدریک را در بغلش فشرد.
با گریه گفت : متأسفم سدریک عزیزم. من مجبور شدم این کار را انجام دهم. اگر این کار را نمیکردم تو هیچ وقت خوشحال نبودی. حتی اگرم بودی همیشه دوده ای از غم بر روی صورتت بود. من این کار را بهخاطر خودت کردم.
دامبلدور حرف آموس را تأیید کرد و گفت: درست است سدریک. آموس عزیز بابت عشقی که به تو داشت این کار را کرد.
چونکه میدانست وقتی که تو غمیگن باشی، روح خواهر عزیزت هم هرگز روی آرامش را پیدا نخواهد کرد.
سدریک آرام از بغل پدرش بیرون آمد. مکثی کرد و به چهره ی پدرش نگاه کرد که بابت گفتن حقیقت چقدر شکسته تر و شرمنده تر شده است.
گفت: پدر میدانم که این کار را برای من و میا کردی. من هیچ ناراحتی ای در این مورد ندارم. میا بود که داخل آن قبرستان جان مرا نجات داد. با گردنبندی که خودش به من داده بود.
گردنبند خورشید را نشانشان داد. ادامه داد: اگر این طلسم نبود ، الان من و هری کشته شده بودیم.
آموس گردنبند را از سدریک گرفت و آن را بر لب هایش گذاشت و بوسید و با خودش زمزمه کرد: آن دختر همیشه آنقدر با فکر بوده. میدانسته قرار است اتفاقی برای برادرش بیفتد.
ناگهان گردنبند که انگار بعد از چندین سال منتظر ماندن ، بالاخره وظیفه ی خود را انجام داده، آرام آرام به طرف آسمان به پرواز در آمد و رفت.
کورنلیوس فاج از آن طرف آمد و خبرنگاران هم دوره اش کرده بودند.
آمد و گفت: این دو بچه توهم زدند! وزارت خانه با قطعیت میگوید که اسمش را نبر برنگشته. او همان ۱۴ سال پیش کشته شد! این هذیان هایی هم که این دو نفر میگویند، فقط اثرات دست و پنجه نرم کردن با آن هزار توی عذاب آور است.
هری با عصبانیت گفت : ما هذیان نمیگوییم! ولدمورت برگشته! آن هم در بغل آن موش خائن، پیتر پتی گرو!
سدریک هم گفت: درست است آقای فاج. من خودم با چشمان خودم دیدم که اسمش را... ولدمورت در بغل آن کسی که هری میگوید بود.
فاج پوزخندی بر لبانش از سر تمسخر نقش بست و گفت: آلبوس ، حرف های این دو نوجوان متوهم را که باور نمیکنی؟
دامبلدور با آن ریش نقره فامش خنده ای کرد و گفت: کورنلیوس عزیز. این دو جادو آموز متوهمی که میگویی جزو جادو آموزان مورد اعتماد من هستند. من خودم هم نشانه هایی از برگشتن ولدمورت دیده ام. حتی اگر هم ولدمورتی در کار نباشد باز هم پیشگیری بهتر از درمان است.
و سپس رو به تماشاچیان کرد و گفت: جادو آموزان عزیز! مسابقه ی سه جادوگر تمام شد ! میتوانید بیایید و با دو قهرمان عزیزمان ملاقات کنید! اما قبل از آن بهتر است که کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهتان را افزایش دهیم!
حالا بفرمایید.
تماشاچیان که سکوت کرده بودند ناگهان فریادی کشیدند و به طرف دو قهرمان هاگوارتز هجوم بردند.
هرماینی و رون هری را بغل کردند. رون گفت: هری ! فکر کردم میمیری!
هرماینی سقلمه ای به پهلوی رون زد و گفت: رون! آنقدر صریح چیزی را نگو!
رون پهلویش را مالید و گفت: چرا میزنی؟ مگر چیز بدی گفتم؟
در همان حال گروه هافلپاف به طرف هم گروهیشان رفتند و کلی به او تبریک گفتند.
چوچانگ به طرف سدریک رفت و با اشک گفت : خوشحالم که سالمی!
و همدیگر را محکم در آغوش گرفتند.
در همان حال آموس دیگوری با اشک شوق به پسرش نگاه کرد که چگونه قد کشیده و در مقابل تمام سختی ها مانند کوه استوار بوده.
سپس به سمت آسمان نگاه کرد. به دختر کوچکش فکر کرد و با خود گفت: از تو متشکرم دختر عزیزم.
همگی به طرف تالار بزرگ رفتند تا جشن بگیرند.
میز ها پر از غذا های لذیذ شد.
دامبلدور سخنرانیش را کرد و سپس فریاد کشید: شروع کنید!
و همگی شروع به غذا خوردن کردند.
رون به طرف ران های مرغ هجوم برد و چهار ران مرغ درسته را برداشت و با لذت و اشتها شروع به خوردن کرد.
هرماینی هم کمی پوره ی سیب زمینی کشید و با آرامشی که داشت شروع به خوردن کرد.
هری هم سوسیس ها را در بشقابش کشید و در جامش مقداری آب کدو حلوایی ریخت.
جام را به لبش نزدیک کرد و یک قلپ خورد. غرق در افکارش شد.
با خود فکر کرد که ولدمورت حتی اگر هم در حال برگشتن باشد ، نمیتواند پیروز شود. وزارت خانه نمیتواند حقیقت زنده بودن ولدمورت را انکار کند و
و همگی با آمادگی کامل میتوانند مقابله کنند.
سدریک به میا فکر کرد. در دلش از او تشکر کرد و بسیار خرسند بود که خواهر کوچکش را به یاد دارد.
با یاد او فکر کرد که حتی میتواند تنهایی در مقابل سیاه ترین جادوگر تاریخ هم مقابله کند.
در همان حال سوروس اسنیپ ، که به دستور آلبوس دامبلدور، آلستور مودی را در گوشه ای گیر انداخته بود ؛ معجون مرکب را از دست مودی کشید و صورت مودی ، مانند طلای ذوب شده ، به صورت دردناکی شروع به ریختن کرد. چهره ای جوان ، با موهای جوگندمی و زبانی که مانند مار بود پدیدار شد.
او بارتی کراوچ جونیور بود. کراوچ گفت: تو خیانت کرده ای اسنیپ! قراره تقاص پس بدهی.
اسنیپ با صدایی خنثی گفت: خودت باید تقاص پس بدهی کراوچ. تو از انبار من دزدی کردی. با دیوانه ساز ها خوش بگذرد.
و سپس کراوچ را به آزکابان آپارات کرد.
و آن شب با خوبی و خوشی و جشن به پایان رسید و اولین پرتو های تور خورشید پدیدار شد.
و اینگونه بود که چشمان هیچ فردی در مقابل خورشید فروزان زندگی بسته نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام، بچههای عزیز پاترهد!
امیدوارم حال همهتان خوب باشد. قبل از هر چیز باید از شما عذرخواهی کنم؛ شاید برایتان سؤال شده باشد چرا هاگرید به سراغتان نیامد و چرا هیچ نامهای از هاگوارتز دریافت نکردید. شاید حتی فکر کرده باشید یک ماگل معمولی هستی،
اما نه !
اگه داری این داستان را میخونی بدون جزوی از هاگوارتزی. سالها گذشته و ما برگشتهایم تا ادامهی ماجرا را برایتان تعریف کنیم.
هری، هرماینی و رون بزرگ شدهاند، خانواده تشکیل دادهاند و حالا فرزندانشان آمادهاند تا قدم به همان قلعهای بگذارند که روزی پدر و مادرشان در آن ماجراهای بزرگی را گذراندند.
و حالا نوبت نسل جدید است.
صدای سوت قطار در ایستگاه پیچید و بخار سفیدرنگی اطراف قطار هاگوارتز را پوشاند.
آلبوس سوروس پاتر چمدانش را برداشت و وارد قطار شد.
او در یکی از واگنها را باز کرد. داخل واگن، دختر و پسری نشسته بودند.
آلبوس گفت:
«میتونم اینجا بشینم؟»
آن دو جواب دادند:
«آره، چرا که نه!»
آلبوس نشست و چشمش به کتابی افتاد که در دست دختر بود. جلد کتاب برایش آشنا بود.
گفت:
«این کتاب پروفسور دامبلدوره! پدرم بهم معرفیاش کرد. منم خوندمش؛ واقعاً کتاب قشنگیه.»
دختر لبخند زد:
«منم خیلی دوستش دارم. مادرم این کتاب رو بهم پیشنهاد داد.»
پسر گفت:
«اون خیلی کتاب میخونه. عاشق کتابه! راستی، اسمت چیه؟ من هوگو هستم و اینم خواهرم، رز.»
آلبوس گفت:
«منم آلبوس سوروس هستم.»
هوگو با تعجب گفت:
«پاتر؟»
آلبوس سرش را تکان داد.
هوگو با هیجان گفت:
«چقدر دوست داشتم ببینمت! پدر و مادرهامون بیشتر وقتها همدیگه رو میدیدن، ولی ما تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم.»
رز گفت:
«شاید بتونیم مثل پدر و مادرهامون دوستهای صمیمی بشیم.»
آلبوس گفت:
«آره، ولی ای کاش توی یه گروه باشیم.»
رز لبخند زد:
«اشکالی نداره. کلاه خودش بهترین انتخاب رو میکنه.»
رز کمی بعد گفت:
«اسمت یکم سخته. مخففی چیزی صدا کنیم؟»
هوگو گفت:
«آلبی؟»
رز گفت:
«نه، خیلی کوتاهش کردی! آلبروس چطوره؟ آلب از آلبوس، روس هم از سوروس.»
آلبوس لبخند زد:
«آره… آلبروس خوبه.»
هوگو گفت:
«پس از این به بعد آلبروسی!»
هر سه خندیدند.
طولی نکشید که سرعت قطار کم شد. هوگو به بیرون نگاه کرد و گفت:
«فکر کنم رسیدیم.»
آلبروس به منظره خیره شد. در دوردست، قلعه هاگوارتز از میان مه نمایان میشد.
بچهها از قطار پیاده شدند و سوار قایقهایی شدند که آنها را به سمت هاگوارتز میبرد. شوق و هیجان در چهره همه دیده میشد.
وقتی به قلعه رسیدند، چند نگهبان با لباسهای زرهی به استقبالشان آمدند. چهرههایشان مشخص نبود و انگار با جادو حرکت میکردند. آنها با مهربانی بچهها را به داخل راهنمایی کردند.
هاگوارتز باشکوهتر از همیشه بود. تابلوهای قدیمی روی دیوارها زنده بودند و به دانشآموزان خوشامد میگفتند. بچهها وارد سالن بزرگ شدند؛ سالنی پر از غذاهای رنگارنگ، شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را نشان میداد. معلوم بود قلعه بهتازگی بازسازی شده است.
همه سر جایشان نشستند و منتظر مدیر و معلمها بودند. آلبروس، هوگو و رز کنار هم نشسته بودند که ناگهان درهای سالن باز شد. اما بهجای مدیر و معلمها، پدر و مادرهای دانشآموزان وارد شدند؛ هری، جینی، رون، هرماینی، دراکو و نویل هم بین آنها بودند.
هوگو با تعجب گفت:
«مگه قرار نبود فقط مدیر و معلمها بیان؟»
هری لبخند زد و به سمت جایگاه رفت.
«به هاگوارتز جدید خوش آمدید! من هری پاتر، مدیر جدید هاگوارتز هستم. امیدوارم در کنار دوستان قدیمی و شما دانشآموزان، سالی فوقالعاده بسازیم.»
سپس هرماینی جلو آمد و گفت:
«من هم بهعنوان جانشین پروفسور مکگونگال به شما خوشامد میگم. حالا وقت گروهبندیه.»
یکییکی دانشآموزان جلو رفتند. آرتور، پسر نویل، در هافلپاف قرار گرفت. اسکورپیوس مالفوی، پسر دراکو، به اسلیترین رفت. هوگو و رز در گریفیندور قرار گرفتند و استلا و سوفی، دختران لونا و چو، به ریونکلاو پیوستند.
بالاخره نوبت آلبروس رسید. هوگو و رز تشویقش کردند و هری و جینی هم با لبخند سعی کردند آرامش کنند.
کلاه گروهبندی روی سر آلبروس گذاشته شد.
«هممم… شجاعت زیادی در وجودت میبینم؛ شجاعتی که از خانوادهات به ارث بردی… اما قدرت و ویژگیهای اسلیترین هم در تو پررنگه… اسلیترین!»
همه تشویق کردند، اما آلبروس با بغض به سمت میز اسلیترین رفت. او دوست داشت کنار هوگو و رز باشد.
بعد از گروهبندی، هرماینی معلمهای جدید را معرفی کرد: دراکو مالفوی، استاد معجونسازی؛ جینی ویزلی، استاد دفاع در برابر جادوی سیاه؛ رون ویزلی، استاد وردها و طلسمها؛ لونا لاوگود، استاد مراقبت از موجودات جادویی؛ و نویل، استاد گیاهشناسی.
هری در پایان گفت:
«امسال سه دانشآموز برتر انتخاب میشن؛ کسانی که قوانین رو رعایت کنن و بیشترین امتیاز رو برای گروهشون به دست بیارن. حالا از غذاتون لذت ببرین!»
سالن پر از شادی شد و سال جدید هاگوارتز آغاز شد.
چند روزی از شروع کلاسها گذشته بود. یک روز هوگو، رز و آلبروس در حیاط با هم صحبت میکردند. آلبروس از اسلیترین و اسکورپیوس راضی بود، اما گفت هنوز با هوگو و رز راحتتر است.
رز برای درس خواندن به کتابخانه رفت. میان قفسهها، کتاب عجیبی پیدا کرد که انگار از چوب ساخته شده بود. آن را مخفیانه به خوابگاه برد. داخل کتاب هیچ نوشتهای نبود؛ فقط نامهای با چسبی عجیب وجود داشت که روی آن نوشته شده بود: «برای لوسیوس نایت».
شب، رز دوباره کتاب را باز کرد. ناگهان زیر جملهای که روی صفحه ظاهر شده بود، دو کلمه پدیدار شد:
«لبخند» و «شکستن»
رز ترسید و کتاب را بست.
روز بعد، جورج ویزلی برای سرگرم کردن بچهها چند وسیله جادویی به کلاس آورده بود. در میان شوخیها، اتفاق عجیبی افتاد؛ صندلیای که هیچکس نمیتوانست روی آن بنشیند، باعث شد آرتور زمین بخورد و آسیب ببیند. رز به یاد کتاب افتاد و ماجرا را برای هوگو و آلبروس تعریف کرد.
آن شب، هر سه نفر کتاب را باز کردند. این بار نوشته بود:
«معجون اژدها»
فردای آن روز در کلاس معجونسازی، دراکو از دانشآموزان خواست معجونی بسازند که رنگ یک ققنوس را تغییر دهد. اما وقتی استلا معجون را روی ققنوس ریخت، ققنوس ناگهان به یک اژدها تبدیل شد! دراکو سریع با جادو اژدها را از بین برد.
سه دوست فهمیدند اتفاقات کلاسها به کتاب مربوط است و تصمیم گرفتند آن را نابود کنند. اما هیچ وردی روی کتاب اثر نکرد.
رز در کتابی قدیمی متوجه شد جنس این کتاب شبیه چوبدستی ولدمورت است. آلبروس گفت چوبدستی ولدمورت سالها قبل شکسته و در رودخانه انداخته شده است. آنها به این نتیجه رسیدند که شاید برای نابودی کتاب به همان چوبدستی نیاز داشته باشند.
همان شب، کتاب دوباره نوشتهای ظاهر کرد:
«زمان و زندان»
و بعد جملهای ترسناک پدیدار شد:
«هاگوارتز نابود خواهد شد.»
سه نفر با عجله از قلعه خارج شدند و در کنار رودخانه به کلبهای قدیمی رسیدند. پیرمرد و پیرزنی که در آنجا زندگی میکردند، سازنده چوبدستی بودند. آنها گفتند سالها قبل چوبدستی شکستهای از رودخانه پیدا کردهاند، اما نتوانستهاند آن را تعمیر کنند.
وقتی چوبدستی را دیدند، فهمیدند همان چیزی است که دنبالش بودند.
اما ناگهان همهچیز متوقف شد؛ زمان ایستاده بود و فقط آن سه نفر میتوانستند حرکت کنند.
آلبروس گفت:
«ما داخل زندان زمان گیر افتادیم.»
رز یاد نامه داخل کتاب افتاد. با استفاده از چسب جادویی نامه، چوبدستی را تعمیر کردند. سپس نامه را باز کردند و فهمیدند کتاب، مجموعه وردهای ولدمورت بوده که برای شاگردی به نام لوسیوس نایت نوشته شده است.
رز ورد نوشتهشده در نامه را خواند و نوشتههای کتاب ظاهر شدند. حالا که کتاب دیگر خالی نبود، هر سه نفر با هم وردی خواندند و کتاب برای همیشه نابود شد.
در روزهای بعد، سه دوست بیشتر از همیشه کنار هم بودند. آلبروس با اینکه در اسلیترین بود، هر روز برای دیدن هوگو و رز به حیاط میآمد. اسکورپیوس هم گاهی همراهش بود، اما هنوز از نزدیک شدن بیش از حد به آن دو مطمئن نبود. هیچکدام نمیدانستند که راز کتاب تا چه اندازه بزرگ است.
رز بیشتر از همه نگران بود. او هر بار که به کتاب فکر میکرد، احساس میکرد چیزی درون آن منتظر است تا دوباره بیدار شود. برای همین تصمیم گرفت هر اتفاقی که میافتد، سه نفری بررسی کنند و هیچوقت تنها سراغ کتاب نروند.
وقتی نوشته «معجون اژدها» ظاهر شد، آلبروس گفت شاید کتاب فقط اتفاقات آینده را نشان نمیدهد؛ شاید خودش باعث آنها میشود. هوگو یاد صندلی افتاد و گفت اگر درست باشد، باید جلوی اتفاق بعدی را بگیرند. اما هنوز نمیدانستند اتفاق بعدی کجا رخ خواهد داد.
در کلاس معجونسازی، همه ابتدا فکر کردند تبدیل شدن ققنوس به اژدها فقط یک اشتباه معمولی بوده است. دراکو با دقت بررسی کرد و فهمید ترکیب معجون نمیتوانسته چنین اثری ایجاد کند. او چیزی نگفت، اما نگاهش برای چند لحظه روی رز و دوستانش ماند؛ انگار حس کرده بود آنها چیزی میدانند.
بعد از کلاس، سه دوست در راهرو درباره کتاب صحبت کردند. آلبروس گفت باید قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفتد، راه نابودی آن را پیدا کنند. رز پیشنهاد داد به بخش قدیمی کتابخانه بروند؛ جایی که کتابهای مربوط به جادوی ممنوعه و اشیای باستانی نگهداری میشد.
آنها ساعتها دنبال پاسخ گشتند. سرانجام رز توضیحی درباره اشیایی پیدا کرد که با جادوی زمان ساخته شده بودند. در کتاب نوشته شده بود بعضی از آنها میتوانند صاحبشان را در یک لحظه مشخص گرفتار کنند و تنها با نابودی منبع جادو آزاد شوند.
همین موضوع باعث شد نوشته «زمان و زندان» را بهتر بفهمند. آنها فهمیدند کتاب فقط یک دفتر جادویی نیست؛ بخشی از جادویی قدیمی و خطرناک درون آن پنهان شده است.
وقتی به کلبه کنار رودخانه رسیدند، پیرمرد ابتدا از دادن چوبدستی خودداری کرد. او گفت سالها پیش آن را پیدا کرده و از همان زمان اتفاقات عجیبی در اطراف کلبه رخ داده است. پیرزن با شنیدن نام ولدمورت رنگش پرید و گفت بهتر است هرچه زودتر آن چوبدستی از کلبه خارج شود.
رز چوبدستی را در دست گرفت و گفت باید به هاگوارتز برگردند، اما همان لحظه زمان متوقف شد. شعله چراغ ثابت ماند، قطرههای آب در هوا بیحرکت شدند و حتی صدای رودخانه قطع شد.
سه دوست برای لحظهای وحشت کردند، اما آلبروس خودش را جمع کرد. گفت اگر کتاب آنها را به اینجا کشانده، حتماً راه نجات هم در همان کتاب وجود دارد. رز نامه را پیدا کرد و با دقت نوشتههای آن را خواند.
پس از تعمیر چوبدستی، نور عجیبی از آن بیرون آمد و صفحههای کتاب شروع به لرزیدن کردند. نوشتههای پنهان یکییکی ظاهر شدند. آنها فهمیدند لوسیوس نایت فقط نام یک شاگرد قدیمی نبوده؛ او کسی بوده که قرار بوده جادوی کتاب را ادامه دهد.
سه دوست بدون وقت تلف کردن، آخرین ورد را خواندند. کتاب برای چند لحظه درخشید و سپس به خاکستر تبدیل شد. با نابودی آن، زمان دوباره حرکت کرد. آب رودخانه جاری شد، شعله چراغ لرزید و صدای باد برگشت.
پیرمرد و پیرزن با حیرت به آنها نگاه کردند. هیچکدام نمیدانستند این سه دانشآموز چگونه توانستهاند چنین جادویی را از بین ببرند.
وقتی به هاگوارتز برگشتند، تصمیم گرفتند تا زمانی که کاملاً مطمئن نشدهاند، چیزی درباره نامه و نام لوسیوس نایت به بقیه نگویند. اما راز برای همیشه پنهان نماند. هری و هرماینی خیلی زود متوجه شدند که سه دانشآموز در ماجرایی خطرناک گرفتار شدهاند.
هری از آنها خواست هر چیزی را که دیدهاند تعریف کنند. وقتی نام لوسیوس نایت را شنید، برای لحظهای سکوت کرد. او گفت سالها قبل هیچ اطلاعاتی درباره چنین شاگردی در پروندههای هاگوارتز وجود نداشته است.
این موضوع نگرانی تازهای ایجاد کرد، اما کتاب دیگر وجود نداشت و سال تحصیلی رو به پایان بود. با این حال، نام لوسیوس نایت در ذهن هر سه باقی ماند؛ سایهای که روزی دوباره به سراغشان بیاید و رازهای تازهای بسازد.
چند روز بعد، همه دانشآموزان و معلمها از شجاعت آنها باخبر شدند. در پایان سال تحصیلی، هری در سالن بزرگ اعلام کرد:
«سه دانشآموز برتر امسال، کسانی هستن که هاگوارتز رو از جادوی کتاب نجات دادن: هوگو، رز و آلبوس سوروس.»
همه تشویق کردند و سال تحصیلی با موفقیت به پایان رسید.
اما هنگام سوار شدن به قطار، رز با نگرانی گفت:
«توی نامه نوشته بود ولدمورت شاگردی به اسم لوسیوس نایت داشته… یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟»
آلبروس با تعجب به او نگاه کرد.
هوگو لبخند زد و گفت:
«کتاب رو نابود کردیم. دیگه چیزی برای نگرانی نیست.
قطار حرکت کرد؛ اما هیچکدام نمیدانستند که شاید ماجرای لوسیوس نایت تازه شروع شده باشد…
سلام، بچههای عزیز پاترهد!
امیدوارم حال همهتان خوب باشد. قبل از هر چیز باید از شما عذرخواهی کنم؛ شاید برایتان سؤال شده باشد چرا هاگرید به سراغتان نیامد و چرا هیچ نامهای از هاگوارتز دریافت نکردید. شاید حتی فکر کرده باشید یک ماگل معمولی هستی،
اما نه !
اگه داری این داستان را میخونی بدون جزوی از هاگوارتزی. سالها گذشته و ما برگشتهایم تا ادامهی ماجرا را برایتان تعریف کنیم.
هری، هرماینی و رون بزرگ شدهاند، خانواده تشکیل دادهاند و حالا فرزندانشان آمادهاند تا قدم به همان قلعهای بگذارند که روزی پدر و مادرشان در آن ماجراهای بزرگی را گذراندند.
و حالا نوبت نسل جدید است.
صدای سوت قطار در ایستگاه پیچید و بخار سفیدرنگی اطراف قطار هاگوارتز را پوشاند.
آلبوس سوروس پاتر چمدانش را برداشت و وارد قطار شد.
او در یکی از واگنها را باز کرد. داخل واگن، دختر و پسری نشسته بودند.
آلبوس گفت:
«میتونم اینجا بشینم؟»
آن دو جواب دادند:
«آره، چرا که نه!»
آلبوس نشست و چشمش به کتابی افتاد که در دست دختر بود. جلد کتاب برایش آشنا بود.
گفت:
«این کتاب پروفسور دامبلدوره! پدرم بهم معرفیاش کرد. منم خوندمش؛ واقعاً کتاب قشنگیه.»
دختر لبخند زد:
«منم خیلی دوستش دارم. مادرم این کتاب رو بهم پیشنهاد داد.»
پسر گفت:
«اون خیلی کتاب میخونه. عاشق کتابه! راستی، اسمت چیه؟ من هوگو هستم و اینم خواهرم، رز.»
آلبوس گفت:
«منم آلبوس سوروس هستم.»
هوگو با تعجب گفت:
«پاتر؟»
آلبوس سرش را تکان داد.
هوگو با هیجان گفت:
«چقدر دوست داشتم ببینمت! پدر و مادرهامون بیشتر وقتها همدیگه رو میدیدن، ولی ما تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم.»
رز گفت:
«شاید بتونیم مثل پدر و مادرهامون دوستهای صمیمی بشیم.»
آلبوس گفت:
«آره، ولی ای کاش توی یه گروه باشیم.»
رز لبخند زد:
«اشکالی نداره. کلاه خودش بهترین انتخاب رو میکنه.»
رز کمی بعد گفت:
«اسمت یکم سخته. مخففی چیزی صدا کنیم؟»
هوگو گفت:
«آلبی؟»
رز گفت:
«نه، خیلی کوتاهش کردی! آلبروس چطوره؟ آلب از آلبوس، روس هم از سوروس.»
آلبوس لبخند زد:
«آره… آلبروس خوبه.»
هوگو گفت:
«پس از این به بعد آلبروسی!»
هر سه خندیدند.
طولی نکشید که سرعت قطار کم شد. هوگو به بیرون نگاه کرد و گفت:
«فکر کنم رسیدیم.»
آلبروس به منظره خیره شد. در دوردست، قلعه هاگوارتز از میان مه نمایان میشد.
بچهها از قطار پیاده شدند و سوار قایقهایی شدند که آنها را به سمت هاگوارتز میبرد. شوق و هیجان در چهره همه دیده میشد.
وقتی به قلعه رسیدند، چند نگهبان با لباسهای زرهی به استقبالشان آمدند. چهرههایشان مشخص نبود و انگار با جادو حرکت میکردند. آنها با مهربانی بچهها را به داخل راهنمایی کردند.
هاگوارتز باشکوهتر از همیشه بود. تابلوهای قدیمی روی دیوارها زنده بودند و به دانشآموزان خوشامد میگفتند. بچهها وارد سالن بزرگ شدند؛ سالنی پر از غذاهای رنگارنگ، شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را نشان میداد. معلوم بود قلعه بهتازگی بازسازی شده است.
همه سر جایشان نشستند و منتظر مدیر و معلمها بودند. آلبروس، هوگو و رز کنار هم نشسته بودند که ناگهان درهای سالن باز شد. اما بهجای مدیر و معلمها، پدر و مادرهای دانشآموزان وارد شدند؛ هری، جینی، رون، هرماینی، دراکو و نویل هم بین آنها بودند.
هوگو با تعجب گفت:
«مگه قرار نبود فقط مدیر و معلمها بیان؟»
هری لبخند زد و به سمت جایگاه رفت.
«به هاگوارتز جدید خوش آمدید! من هری پاتر، مدیر جدید هاگوارتز هستم. امیدوارم در کنار دوستان قدیمی و شما دانشآموزان، سالی فوقالعاده بسازیم.»
سپس هرماینی جلو آمد و گفت:
«من هم بهعنوان جانشین پروفسور مکگونگال به شما خوشامد میگم. حالا وقت گروهبندیه.»
یکییکی دانشآموزان جلو رفتند. آرتور، پسر نویل، در هافلپاف قرار گرفت. اسکورپیوس مالفوی، پسر دراکو، به اسلیترین رفت. هوگو و رز در گریفیندور قرار گرفتند و استلا و سوفی، دختران لونا و چو، به ریونکلاو پیوستند.
بالاخره نوبت آلبروس رسید. هوگو و رز تشویقش کردند و هری و جینی هم با لبخند سعی کردند آرامش کنند.
کلاه گروهبندی روی سر آلبروس گذاشته شد.
«هممم… شجاعت زیادی در وجودت میبینم؛ شجاعتی که از خانوادهات به ارث بردی… اما قدرت و ویژگیهای اسلیترین هم در تو پررنگه… اسلیترین!»
همه تشویق کردند، اما آلبروس با بغض به سمت میز اسلیترین رفت. او دوست داشت کنار هوگو و رز باشد.
بعد از گروهبندی، هرماینی معلمهای جدید را معرفی کرد: دراکو مالفوی، استاد معجونسازی؛ جینی ویزلی، استاد دفاع در برابر جادوی سیاه؛ رون ویزلی، استاد وردها و طلسمها؛ لونا لاوگود، استاد مراقبت از موجودات جادویی؛ و نویل، استاد گیاهشناسی.
هری در پایان گفت:
«امسال سه دانشآموز برتر انتخاب میشن؛ کسانی که قوانین رو رعایت کنن و بیشترین امتیاز رو برای گروهشون به دست بیارن. حالا از غذاتون لذت ببرین!»
سالن پر از شادی شد و سال جدید هاگوارتز آغاز شد.
چند روزی از شروع کلاسها گذشته بود. یک روز هوگو، رز و آلبروس در حیاط با هم صحبت میکردند. آلبروس از اسلیترین و اسکورپیوس راضی بود، اما گفت هنوز با هوگو و رز راحتتر است.
رز برای درس خواندن به کتابخانه رفت. میان قفسهها، کتاب عجیبی پیدا کرد که انگار از چوب ساخته شده بود. آن را مخفیانه به خوابگاه برد. داخل کتاب هیچ نوشتهای نبود؛ فقط نامهای با چسبی عجیب وجود داشت که روی آن نوشته شده بود: «برای لوسیوس نایت».
شب، رز دوباره کتاب را باز کرد. ناگهان زیر جملهای که روی صفحه ظاهر شده بود، دو کلمه پدیدار شد:
«لبخند» و «شکستن»
رز ترسید و کتاب را بست.
روز بعد، جورج ویزلی برای سرگرم کردن بچهها چند وسیله جادویی به کلاس آورده بود. در میان شوخیها، اتفاق عجیبی افتاد؛ صندلیای که هیچکس نمیتوانست روی آن بنشیند، باعث شد آرتور زمین بخورد و آسیب ببیند. رز به یاد کتاب افتاد و ماجرا را برای هوگو و آلبروس تعریف کرد.
آن شب، هر سه نفر کتاب را باز کردند. این بار نوشته بود:
«معجون اژدها»
فردای آن روز در کلاس معجونسازی، دراکو از دانشآموزان خواست معجونی بسازند که رنگ یک ققنوس را تغییر دهد. اما وقتی استلا معجون را روی ققنوس ریخت، ققنوس ناگهان به یک اژدها تبدیل شد! دراکو سریع با جادو اژدها را از بین برد.
سه دوست فهمیدند اتفاقات کلاسها به کتاب مربوط است و تصمیم گرفتند آن را نابود کنند. اما هیچ وردی روی کتاب اثر نکرد.
رز در کتابی قدیمی متوجه شد جنس این کتاب شبیه چوبدستی ولدمورت است. آلبروس گفت چوبدستی ولدمورت سالها قبل شکسته و در رودخانه انداخته شده است. آنها به این نتیجه رسیدند که شاید برای نابودی کتاب به همان چوبدستی نیاز داشته باشند.
همان شب، کتاب دوباره نوشتهای ظاهر کرد:
«زمان و زندان»
و بعد جملهای ترسناک پدیدار شد:
«هاگوارتز نابود خواهد شد.»
سه نفر با عجله از قلعه خارج شدند و در کنار رودخانه به کلبهای قدیمی رسیدند. پیرمرد و پیرزنی که در آنجا زندگی میکردند، سازنده چوبدستی بودند. آنها گفتند سالها قبل چوبدستی شکستهای از رودخانه پیدا کردهاند، اما نتوانستهاند آن را تعمیر کنند.
وقتی چوبدستی را دیدند، فهمیدند همان چیزی است که دنبالش بودند.
اما ناگهان همهچیز متوقف شد؛ زمان ایستاده بود و فقط آن سه نفر میتوانستند حرکت کنند.
آلبروس گفت:
«ما داخل زندان زمان گیر افتادیم.»
رز یاد نامه داخل کتاب افتاد. با استفاده از چسب جادویی نامه، چوبدستی را تعمیر کردند. سپس نامه را باز کردند و فهمیدند کتاب، مجموعه وردهای ولدمورت بوده که برای شاگردی به نام لوسیوس نایت نوشته شده است.
رز ورد نوشتهشده در نامه را خواند و نوشتههای کتاب ظاهر شدند. حالا که کتاب دیگر خالی نبود، هر سه نفر با هم وردی خواندند و کتاب برای همیشه نابود شد.
در روزهای بعد، سه دوست بیشتر از همیشه کنار هم بودند. آلبروس با اینکه در اسلیترین بود، هر روز برای دیدن هوگو و رز به حیاط میآمد. اسکورپیوس هم گاهی همراهش بود، اما هنوز از نزدیک شدن بیش از حد به آن دو مطمئن نبود. هیچکدام نمیدانستند که راز کتاب تا چه اندازه بزرگ است.
رز بیشتر از همه نگران بود. او هر بار که به کتاب فکر میکرد، احساس میکرد چیزی درون آن منتظر است تا دوباره بیدار شود. برای همین تصمیم گرفت هر اتفاقی که میافتد، سه نفری بررسی کنند و هیچوقت تنها سراغ کتاب نروند.
وقتی نوشته «معجون اژدها» ظاهر شد، آلبروس گفت شاید کتاب فقط اتفاقات آینده را نشان نمیدهد؛ شاید خودش باعث آنها میشود. هوگو یاد صندلی افتاد و گفت اگر درست باشد، باید جلوی اتفاق بعدی را بگیرند. اما هنوز نمیدانستند اتفاق بعدی کجا رخ خواهد داد.
در کلاس معجونسازی، همه ابتدا فکر کردند تبدیل شدن ققنوس به اژدها فقط یک اشتباه معمولی بوده است. دراکو با دقت بررسی کرد و فهمید ترکیب معجون نمیتوانسته چنین اثری ایجاد کند. او چیزی نگفت، اما نگاهش برای چند لحظه روی رز و دوستانش ماند؛ انگار حس کرده بود آنها چیزی میدانند.
بعد از کلاس، سه دوست در راهرو درباره کتاب صحبت کردند. آلبروس گفت باید قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفتد، راه نابودی آن را پیدا کنند. رز پیشنهاد داد به بخش قدیمی کتابخانه بروند؛ جایی که کتابهای مربوط به جادوی ممنوعه و اشیای باستانی نگهداری میشد.
آنها ساعتها دنبال پاسخ گشتند. سرانجام رز توضیحی درباره اشیایی پیدا کرد که با جادوی زمان ساخته شده بودند. در کتاب نوشته شده بود بعضی از آنها میتوانند صاحبشان را در یک لحظه مشخص گرفتار کنند و تنها با نابودی منبع جادو آزاد شوند.
همین موضوع باعث شد نوشته «زمان و زندان» را بهتر بفهمند. آنها فهمیدند کتاب فقط یک دفتر جادویی نیست؛ بخشی از جادویی قدیمی و خطرناک درون آن پنهان شده است.
وقتی به کلبه کنار رودخانه رسیدند، پیرمرد ابتدا از دادن چوبدستی خودداری کرد. او گفت سالها پیش آن را پیدا کرده و از همان زمان اتفاقات عجیبی در اطراف کلبه رخ داده است. پیرزن با شنیدن نام ولدمورت رنگش پرید و گفت بهتر است هرچه زودتر آن چوبدستی از کلبه خارج شود.
رز چوبدستی را در دست گرفت و گفت باید به هاگوارتز برگردند، اما همان لحظه زمان متوقف شد. شعله چراغ ثابت ماند، قطرههای آب در هوا بیحرکت شدند و حتی صدای رودخانه قطع شد.
سه دوست برای لحظهای وحشت کردند، اما آلبروس خودش را جمع کرد. گفت اگر کتاب آنها را به اینجا کشانده، حتماً راه نجات هم در همان کتاب وجود دارد. رز نامه را پیدا کرد و با دقت نوشتههای آن را خواند.
پس از تعمیر چوبدستی، نور عجیبی از آن بیرون آمد و صفحههای کتاب شروع به لرزیدن کردند. نوشتههای پنهان یکییکی ظاهر شدند. آنها فهمیدند لوسیوس نایت فقط نام یک شاگرد قدیمی نبوده؛ او کسی بوده که قرار بوده جادوی کتاب را ادامه دهد.
سه دوست بدون وقت تلف کردن، آخرین ورد را خواندند. کتاب برای چند لحظه درخشید و سپس به خاکستر تبدیل شد. با نابودی آن، زمان دوباره حرکت کرد. آب رودخانه جاری شد، شعله چراغ لرزید و صدای باد برگشت.
پیرمرد و پیرزن با حیرت به آنها نگاه کردند. هیچکدام نمیدانستند این سه دانشآموز چگونه توانستهاند چنین جادویی را از بین ببرند.
وقتی به هاگوارتز برگشتند، تصمیم گرفتند تا زمانی که کاملاً مطمئن نشدهاند، چیزی درباره نامه و نام لوسیوس نایت به بقیه نگویند. اما راز برای همیشه پنهان نماند. هری و هرماینی خیلی زود متوجه شدند که سه دانشآموز در ماجرایی خطرناک گرفتار شدهاند.
هری از آنها خواست هر چیزی را که دیدهاند تعریف کنند. وقتی نام لوسیوس نایت را شنید، برای لحظهای سکوت کرد. او گفت سالها قبل هیچ اطلاعاتی درباره چنین شاگردی در پروندههای هاگوارتز وجود نداشته است.
این موضوع نگرانی تازهای ایجاد کرد، اما کتاب دیگر وجود نداشت و سال تحصیلی رو به پایان بود. با این حال، نام لوسیوس نایت در ذهن هر سه باقی ماند؛ سایهای که روزی دوباره به سراغشان بیاید و رازهای تازهای بسازد.
چند روز بعد، همه دانشآموزان و معلمها از شجاعت آنها باخبر شدند. در پایان سال تحصیلی، هری در سالن بزرگ اعلام کرد:
«سه دانشآموز برتر امسال، کسانی هستن که هاگوارتز رو از جادوی کتاب نجات دادن: هوگو، رز و آلبوس سوروس.»
همه تشویق کردند و سال تحصیلی با موفقیت به پایان رسید.
اما هنگام سوار شدن به قطار، رز با نگرانی گفت:
«توی نامه نوشته بود ولدمورت شاگردی به اسم لوسیوس نایت داشته… یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟»
آلبروس با تعجب به او نگاه کرد.
هوگو لبخند زد و گفت:
«کتاب رو نابود کردیم. دیگه چیزی برای نگرانی نیست.
قطار حرکت کرد؛ اما هیچکدام نمیدانستند که شاید ماجرای لوسیوس نایت تازه شروع شده باشد…
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
افتخارات

طلسم سبز برگشت و برای لحظهای کوتاه، لرد ولدمورت چیزی جز نور ندید. ضربهای به سینهاش خورد و صدای برخورد بدنش با کف تالار در میان فریادها و انفجار طلسمها گم شد. چند ثانیه همهچیز تاریک بود، تا اینکه درد برگشت و همراهش یک حقیقت مهم را آورد: هنوز زنده بود. ابر چوبدستی که لحظاتی پیش به او خیانت کرده بود، چند متر آنطرفتر افتاده بود و هری پاتر تقلا میکرد تا دوباره از جا بلند شود. ولدمورت نمیدانست چرا نمرده و اهمیتی هم نمیداد. اما این دیوانگی هر طور که بود باید تمام میشد! پس خودش را روی هری انداخت و پیش از آنکه پسر به چوبدستیاش برسد، انگشتان بلند و استخوانیاش را دور گلوی پسر برگزیده حلقه کرد.
هری با هر دو دست مچهایش را گرفت، لگد زد و تقلا کرد. خبری از جادو، پیشگویی یا قدرت چوبدستیها نبود. در اطرافشان، نبردهای مختلفی به پا بود و هیچکس نبود که به کمکش بیاید. تمام آن سالها در نهایت به دو دست دور یک گلو ختم شده بود. صورت هری کبود شد، تقلاهایش کمتر شد و چند ثانیه بعد دستهایش بیحرکت روی زمین افتادند.
ولدمورت رهایش کرد و به زحمت ایستاد. حس پیروزی آنطور که انتظار داشت پرهیاهو نبود. آرام بود و گرم. دیگر پیشگوییای وجود نداشت، پسری که زنده ماند وجود نداشت و کسی نبود که نامش را کنار نام او قرار دهد.
در اطرافش جنگ هنوز ادامه داشت. مرگخواران به مدافعان باقیمانده هجوم برده بودند، بخشی از تالار آتش گرفته بود و صدای فریاد از راهروها میآمد. هیچکدام اهمیتی نداشت. هری پاتر مرده بود و این بار خودش مطمئن شده بود.
بلاتریکس که بالاخره کار مالی ویزلی را تمام کرده بود، خودش را به او رساند. وقتی ولدمورت برای لحظهای تعادلش را از دست داد، دستش را زیر بازوی او گرفت، اما با نگاه اربابش فوراً عقب کشید.
- ارباب، بالاخره تمومش کردین.
نگاهی به جسد هری انداخت و لبخند جنونآمیزی روی صورتش نقش بست و با صدای جیغ مانندش ادامه داد:
- حالا دیگه نوبت این رسیده اتاق دامبلدور خرفت رو مال خودتون کنین!
ولدمورت لزومی نمیدید. دیگر همه چیز تمام شده بود. اما بدش نمیآمد از این هیاهویِ بیدلیل دور شود تا مرگخوارهایش کار را تمام کنند.
دقایقی بعد درِ دفتر مدیر باز شد و ولدمورت همانجا ایستاد. انتظار داشت اتاق گرد و شلوغ دامبلدور را ببیند، اما اتاق مستطیل بود. میز سادهای کنار پنجره قرار داشت، دو صندلی روبهرویش بودند و قفسهای پر از پوشههای یکشکل دیوار را پوشانده بود. نه خبری از فاکس بود، نه کلاه گروهبندی و نه حتی پرترههای روی دیوار. پشت پنجره هم به جای زمینهای هاگوارتز، دیواری آجری دیده میشد و میلههای آهنی جلوی شیشه کشیده شده بودند.
ولدمورت لبخند زد.
«جادوی ادراکی.»
البته! دامبلدور حتی بعد از مرگ هم نمیتوانست بدون یکی از بازیهای جادوییاش کنار برود. فقط چند لحظه زمان نیاز داشت که آن را باطل کند. اما قبل از این که دستش را به سمت چوبدستیاش ببرد، صدای باز شدن در آمد و ولدمورت برگشت. این بار لبخندش محو شد.
دامبلدور وارد شد! اما ریشش کوتاه و مرتب بود و به جای ردای جادوگری، کت خاکستری سادهای پوشیده بود. پوشهای زیر بغل داشت و حتی جوانتر به نظر میرسید. شاید از لحاظ ظاهری شبیه به اولین دیدارشان در یتیمخانه بود!
با همان آرامش آزاردهنده همیشگی حرکت میکرد. چند لحظه بعد پشت میز نشست و نگاهش کرد.
- سلام، تام. امروز بهتر به نظر میرسی.
ولدمورت دستش را داخل ردایش برد، اما چوبدستیاش نبود. همان لحظه نگاهش روی دست خودش ثابت ماند. انگشتهای بلند و غیرانسانیاش ناپدید شده و جای آن را به دستهای نرم و عادی قدیمیاش داده بودند. در حالی که یادش نمیآمد کی روی صندلی جلوی میز دامبلدور نشسته، متوجه شد که قدش کمی کوتاهتر شده و پاهایش به سختی به زمین میرسند.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد خندید.
- هنوزم داری به جنگیدن ادامه میدی؟ فکر میکنی هر کاری که داری میکنی جواب میده؟ برام مهم نیست که چجوری قبل از مرگت این جادوها رو آماده کردی. اما بدون نمیتونی با من بازی کنی! بلا، چوبدستیت!
همینطور که با لبخند تحقیرآمیز به دامبلدور خیره شده بود، دستش را به سمت بلاتریکس دراز کرد، اما زن تکان نخورد. دستور را تکرار کرد، بلاتریکس نگاه عجیبی با دامبلدور رد و بدل کرد و سپس دستش را با مهربانی روی شانه او گذاشت.
- آروم باش تام. چیزی نیست.
همان صدا بود. همان بلاتریکس. پس دامبلدور هنوز نتوانسته بود همهچیز را تغییر دهد. در حالی که ولدمورت در بهت فرو رفته بود، دامبلدور پوشه را باز کرد.
- اسم من آلبوس دامبلدوره. روانپزشکم. سه روزه که برای دیدنت میام. تو تام ریدلی. یازده سالته و از پنج سالگی اینجا، توی یتیمخونه وول، زندگی میکنی.
دامبلدور صفحهای از پرونده را نشانش داد. ولدمورت فقط یک نگاه به آن انداخت و پوزخندی زد. ممکن بود نداند جادوی دامبلدور چگونه عمل میکند، اما قصد نداشت اجازه دهد با او بازی کند.
- خانم لسترنج رو هم میشناسی. پرستار اینجاست و از وقتی برگشتی بیشتر از همه مراقبت بوده.
ولدمورت به بلاتریکس نگاه کرد. همان بلاتریکس همیشگی بود، اما چیزی در او متفاوت شده بود. انگار برق نگاهش جور دیگری شده بود. کمی که بیشتر دقت کرد، به جای لباس سر تا پا سیاه همیشگی بلاتریکس، یک لباس فرم پرستاری خاکستری روشن دید. لبخندش گشادتر شد. طلسم دامبلدور داشت قویتر میشد. پیرمرد خوب بازی میکرد!
دامبلدور پرسید:
-هری رو یادت میاد؟
خنده بلندی کرد:
- کشتمش. با دستای خالی و بدون چوبدستی!
دامبلدور چند ثانیه سکوت کرد و بعد سری به نشانه تأیید برای پرستار لسترنج تکان داد.
چند دقیقه بعد زن برگشت و پسربچهای پشت سرش وارد شد. لاغر، رنگپریده و با موهای سیاه نامرتب. تقریباً همسن تام بود.
هری پاتر.
تام از جا بلند شد. هری به محض دیدنش ایستاد، یک قدم عقب رفت و خودش را پشت بلاتریکس پنهان کرد. زن دستش را روی شانه او گذاشت.
تو مردی. خودم کشتمت!
هری جوابی نداد.
دامبلدور با لحن آرامی گفت:
- هری سه روزه حرف نزده.
تام با عصبانیت فریاد زد:
- بس کن این بازی رو! 3 روز چیه؟ انتظار داری این مزخرفاتت رو باور کنم؟ من یه بچه مدرسهای نیستم که بتونی با تردستیهات گولم بزنی!
دامبلدور بحث نکرد. توضیح داد که سه روز قبل، تام و هری بدون اجازه از یتیمخانه خارج شده بودند. هرمیون گرنجر و رون ویزلی، دو تا از بچههای دیگر یتیمخانه، دیده بودند که آنها به سمت ساحل میروند و هری از همان ابتدا نمیخواسته همراه تام برود.
تام کمکم داشت به خودش شک میکرد!
- پنج ساعت بعد پیداتون کردن. توی یه غار. تو بیهوش بودی و هری گوشه غار نشسته بود و فقط جیغ میکشید.
چیزی در ذهن تام تکان خورد. سنگهای خیس، بوی آب شور و تاریکی. دستی کوچک که سعی میکرد خودش را از دست او بیرون بکشد.
تام دندانهایش را روی هم فشار داد.
- خفه شو! مزخرف میگی!
دامبلدور ادامه داد. وقتی تام به هوش آمده بود، دیگر درباره غار حرف نزده بود. در عوض از قلعهای به نام هاگوارتز گفته بود، از جادو و از لردی که آنقدر قدرتمند بود که هیچکس نمیتوانست به او آسیب بزند. از اینکه برای خودش یک گروه به اسم مرگخواران تشکیل داده بود و هر کاری که از آنها میخواست انجام میدادند.
برای لحظهای قفسه پوشهها پشت دامبلدور محو شد و جایش را کتابخانهای بلند گرفت. چند وسیله فلزی جادویی عجیب و غریب روی میز ظاهر شد و حتی توانست یک نگاه، چند پرتره روی دیوار ببیند. یک ثانیه بعد همه چیز به حالت اولیه برگشت.
تام دیگر لبخند نمیزد. اما نشانههایی میدید که طلسم در حال از بین رفتن بود. شاید هم... نه! او دیوانه نبود!
دامبلدور کمی جلو آمد.
- فقط بهم بگو اونجا چه اتفاقی افتاد. چرا هری دیگه حرف نمیزنه؟
تام جواب نداد. برای لحظهای دوباره غار را دید. تاریکی. صدای گریهای که قطع نمیشد. کسی که میخواست برگردد. دستهای خودش. خاطراتی درون ذهنش جوری شکل میگرفتند، انگار که سالهای زیادی آنجا مدفون شده بودند. اما با خاطرات دیگری تناقض داشتند! مگر میشد؟! ذهنش آنقدر سریع و زیاد در حال بررسی اطلاعات و خاطرات بود که انتظار داشت هر لحظه مغزش منفجر شود.
- من فقط میخواستم ساکت بشه.
اتاق ساکت شد.
تام پلک زد.
انگار خودش هم حرفی را که زده بود باور نمیکرد!
دامبلدور دیگر به پرونده نگاه نمیکرد. بلاتریکس دستش را محکمتر روی شانه هری گذاشته بود و هری خودش را بیشتر پشت او پنهان کرده بود.
تام تازه فهمید چه گفته است.
یک قدم عقب رفت.
- تو این کارو کردی.
دامبلدور آرام بلند شد.
- تام...
- وارد ذهنم شدی.
حالا همهچیز روشن بود. دامبلدور نتوانسته بود او را بکشد، پس جهانی ساخته بود که در آن هاگوارتز وجود نداشت. هری را زنده کرده بود، بلاتریکس را پرستار کرده بود و خودش را دوباره به کودکی تبدیل کرده بود.
- فکر کردی اگه همهچیز رو عوض کنی، خودمم باور میکنم؟ تو دیوانهای!
به سمت در اتاق دوید و دستش را روی دستگیره در گذاشت.
- من لرد ولدمورتم. و تو هنوز نفهمیدی با کی طرفی.
در را باز کرد و حالا راهروی سنگی هاگوارتز مقابلش بود.
تام خندید.
میدانست.
مشعلها روی دیوار میسوختند، پرترهها از قابهایشان نگاهش میکردند و زرههای قدیمی دو طرف راهرو ایستاده بودند. دستهایش دوباره بلند و سفید بودند و ردای سیاهش پشت سرش روی زمین کشیده میشد.
صدای بلاتریکس از پشت سر آمد.
- تام! وایسا!
ولدمورت شروع به دویدن کرد. دامبلدور شکست خورده بود. هری مرده بود. کافی بود از آخرین طلسم پیرمرد دور شود تا همهچیز دوباره همانطور شود که باید باشد.
در یکی از راهروها، مشعلی برای لحظهای به چراغ سفید سقفی تبدیل شد. چند پله بالاتر، زرهای قدیمی برای کسری از ثانیه شبیه کپسول آتشنشانی روی دیوار شد. ولدمورت این بار حتی مکث نکرد. جادوی دامبلدور هنوز تعقیبش میکرد.
گاهی بلاتریکس «ارباب» صدایش میکرد و گاهی صدایی دور نام «تام» را فریاد میزد.
ناگهان خودش را جلوی راه پله ورودی یکی از برجها پیدا کرد. راه حلی به ذهنش رسید! چیزی که هم به دامبلدور و هم به خودش ثابت میکرد که در اشتباه هستند. به بالای راه پله و در پشتبام برج اخترشناسی رسید و آن را باز کرد. باد سرد به صورتش خورد. هاگوارتز زیر پایش گسترده بود، جنگل ممنوعه تا دوردست ادامه داشت و سطح دریاچه زیر نور آسمان میدرخشید.
دامبلدور پشت سرش گفت:
- تام، همونجا بمون.
ولدمورت روی لبه رفت. برای لحظهای کوتاه، دریاچه تبدیل به حیاطی خیس شد و برج سنگی جایش را به دیواری آجری داد. تصویر به سرعت ناپدید شد.
بلاتریکس نزدیکتر آمد. اشک را در چشمانش میدید!
- ارباب، لطفاً بیاین پایین.
ولدمورت خندید. دامبلدور تقریباً موفق شده بود. اتاق، پروندهها، هری و حتی خاطره غار برای چند لحظه واقعی به نظر رسیده بودند.
اما پیرمرد اشتباه کرده بود. لرد ولدمورت قویتر از آن بود که با این جادوهای احساسی و دم دستی فریب بخورد. الان هم باید قدرتش را به رخ میکشید! جادوی پروازی که تنها خودش قادر به اجرایش بود ایدهآل به نظر میرسید!
از لبه برج بالا رفت.
نگاهی به دامبلدور و بلاتریکس به پشت سرش کرد.
قدمی برداشت و برای لحظهای در میان زمین و آسمان معلق شد.
لحظهای بعد سقوط آغاز شد.
برج اخترشناسی محو شد. دیوارهای سنگی جایشان را به آجرهای نمکشیده یتیمخانه دادند و ردای سیاهش دوباره لباس ساده پسربچهای یازدهساله شد.
صبح روز بعد، جسد هری پاتر را برای خاکسپاری از تالار بزرگ بیرون بردند.
هیچکس نفهمید چرا لرد سیاه، درست چند دقیقه بعد از پیروزی، خودش را از بالای برج اخترشناسی پایین انداخته بود.
اما روی دیوار دفتر مدیر، پرتره آلبوس دامبلدور آرام لبخند میزد.
هری با هر دو دست مچهایش را گرفت، لگد زد و تقلا کرد. خبری از جادو، پیشگویی یا قدرت چوبدستیها نبود. در اطرافشان، نبردهای مختلفی به پا بود و هیچکس نبود که به کمکش بیاید. تمام آن سالها در نهایت به دو دست دور یک گلو ختم شده بود. صورت هری کبود شد، تقلاهایش کمتر شد و چند ثانیه بعد دستهایش بیحرکت روی زمین افتادند.
ولدمورت رهایش کرد و به زحمت ایستاد. حس پیروزی آنطور که انتظار داشت پرهیاهو نبود. آرام بود و گرم. دیگر پیشگوییای وجود نداشت، پسری که زنده ماند وجود نداشت و کسی نبود که نامش را کنار نام او قرار دهد.
در اطرافش جنگ هنوز ادامه داشت. مرگخواران به مدافعان باقیمانده هجوم برده بودند، بخشی از تالار آتش گرفته بود و صدای فریاد از راهروها میآمد. هیچکدام اهمیتی نداشت. هری پاتر مرده بود و این بار خودش مطمئن شده بود.
بلاتریکس که بالاخره کار مالی ویزلی را تمام کرده بود، خودش را به او رساند. وقتی ولدمورت برای لحظهای تعادلش را از دست داد، دستش را زیر بازوی او گرفت، اما با نگاه اربابش فوراً عقب کشید.
- ارباب، بالاخره تمومش کردین.
نگاهی به جسد هری انداخت و لبخند جنونآمیزی روی صورتش نقش بست و با صدای جیغ مانندش ادامه داد:
- حالا دیگه نوبت این رسیده اتاق دامبلدور خرفت رو مال خودتون کنین!
ولدمورت لزومی نمیدید. دیگر همه چیز تمام شده بود. اما بدش نمیآمد از این هیاهویِ بیدلیل دور شود تا مرگخوارهایش کار را تمام کنند.
دقایقی بعد درِ دفتر مدیر باز شد و ولدمورت همانجا ایستاد. انتظار داشت اتاق گرد و شلوغ دامبلدور را ببیند، اما اتاق مستطیل بود. میز سادهای کنار پنجره قرار داشت، دو صندلی روبهرویش بودند و قفسهای پر از پوشههای یکشکل دیوار را پوشانده بود. نه خبری از فاکس بود، نه کلاه گروهبندی و نه حتی پرترههای روی دیوار. پشت پنجره هم به جای زمینهای هاگوارتز، دیواری آجری دیده میشد و میلههای آهنی جلوی شیشه کشیده شده بودند.
ولدمورت لبخند زد.
«جادوی ادراکی.»
البته! دامبلدور حتی بعد از مرگ هم نمیتوانست بدون یکی از بازیهای جادوییاش کنار برود. فقط چند لحظه زمان نیاز داشت که آن را باطل کند. اما قبل از این که دستش را به سمت چوبدستیاش ببرد، صدای باز شدن در آمد و ولدمورت برگشت. این بار لبخندش محو شد.
دامبلدور وارد شد! اما ریشش کوتاه و مرتب بود و به جای ردای جادوگری، کت خاکستری سادهای پوشیده بود. پوشهای زیر بغل داشت و حتی جوانتر به نظر میرسید. شاید از لحاظ ظاهری شبیه به اولین دیدارشان در یتیمخانه بود!
با همان آرامش آزاردهنده همیشگی حرکت میکرد. چند لحظه بعد پشت میز نشست و نگاهش کرد.
- سلام، تام. امروز بهتر به نظر میرسی.
ولدمورت دستش را داخل ردایش برد، اما چوبدستیاش نبود. همان لحظه نگاهش روی دست خودش ثابت ماند. انگشتهای بلند و غیرانسانیاش ناپدید شده و جای آن را به دستهای نرم و عادی قدیمیاش داده بودند. در حالی که یادش نمیآمد کی روی صندلی جلوی میز دامبلدور نشسته، متوجه شد که قدش کمی کوتاهتر شده و پاهایش به سختی به زمین میرسند.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد خندید.
- هنوزم داری به جنگیدن ادامه میدی؟ فکر میکنی هر کاری که داری میکنی جواب میده؟ برام مهم نیست که چجوری قبل از مرگت این جادوها رو آماده کردی. اما بدون نمیتونی با من بازی کنی! بلا، چوبدستیت!
همینطور که با لبخند تحقیرآمیز به دامبلدور خیره شده بود، دستش را به سمت بلاتریکس دراز کرد، اما زن تکان نخورد. دستور را تکرار کرد، بلاتریکس نگاه عجیبی با دامبلدور رد و بدل کرد و سپس دستش را با مهربانی روی شانه او گذاشت.
- آروم باش تام. چیزی نیست.
همان صدا بود. همان بلاتریکس. پس دامبلدور هنوز نتوانسته بود همهچیز را تغییر دهد. در حالی که ولدمورت در بهت فرو رفته بود، دامبلدور پوشه را باز کرد.
- اسم من آلبوس دامبلدوره. روانپزشکم. سه روزه که برای دیدنت میام. تو تام ریدلی. یازده سالته و از پنج سالگی اینجا، توی یتیمخونه وول، زندگی میکنی.
دامبلدور صفحهای از پرونده را نشانش داد. ولدمورت فقط یک نگاه به آن انداخت و پوزخندی زد. ممکن بود نداند جادوی دامبلدور چگونه عمل میکند، اما قصد نداشت اجازه دهد با او بازی کند.
- خانم لسترنج رو هم میشناسی. پرستار اینجاست و از وقتی برگشتی بیشتر از همه مراقبت بوده.
ولدمورت به بلاتریکس نگاه کرد. همان بلاتریکس همیشگی بود، اما چیزی در او متفاوت شده بود. انگار برق نگاهش جور دیگری شده بود. کمی که بیشتر دقت کرد، به جای لباس سر تا پا سیاه همیشگی بلاتریکس، یک لباس فرم پرستاری خاکستری روشن دید. لبخندش گشادتر شد. طلسم دامبلدور داشت قویتر میشد. پیرمرد خوب بازی میکرد!
دامبلدور پرسید:
-هری رو یادت میاد؟
خنده بلندی کرد:
- کشتمش. با دستای خالی و بدون چوبدستی!
دامبلدور چند ثانیه سکوت کرد و بعد سری به نشانه تأیید برای پرستار لسترنج تکان داد.
چند دقیقه بعد زن برگشت و پسربچهای پشت سرش وارد شد. لاغر، رنگپریده و با موهای سیاه نامرتب. تقریباً همسن تام بود.
هری پاتر.
تام از جا بلند شد. هری به محض دیدنش ایستاد، یک قدم عقب رفت و خودش را پشت بلاتریکس پنهان کرد. زن دستش را روی شانه او گذاشت.
تو مردی. خودم کشتمت!
هری جوابی نداد.
دامبلدور با لحن آرامی گفت:
- هری سه روزه حرف نزده.
تام با عصبانیت فریاد زد:
- بس کن این بازی رو! 3 روز چیه؟ انتظار داری این مزخرفاتت رو باور کنم؟ من یه بچه مدرسهای نیستم که بتونی با تردستیهات گولم بزنی!
دامبلدور بحث نکرد. توضیح داد که سه روز قبل، تام و هری بدون اجازه از یتیمخانه خارج شده بودند. هرمیون گرنجر و رون ویزلی، دو تا از بچههای دیگر یتیمخانه، دیده بودند که آنها به سمت ساحل میروند و هری از همان ابتدا نمیخواسته همراه تام برود.
تام کمکم داشت به خودش شک میکرد!
- پنج ساعت بعد پیداتون کردن. توی یه غار. تو بیهوش بودی و هری گوشه غار نشسته بود و فقط جیغ میکشید.
چیزی در ذهن تام تکان خورد. سنگهای خیس، بوی آب شور و تاریکی. دستی کوچک که سعی میکرد خودش را از دست او بیرون بکشد.
تام دندانهایش را روی هم فشار داد.
- خفه شو! مزخرف میگی!
دامبلدور ادامه داد. وقتی تام به هوش آمده بود، دیگر درباره غار حرف نزده بود. در عوض از قلعهای به نام هاگوارتز گفته بود، از جادو و از لردی که آنقدر قدرتمند بود که هیچکس نمیتوانست به او آسیب بزند. از اینکه برای خودش یک گروه به اسم مرگخواران تشکیل داده بود و هر کاری که از آنها میخواست انجام میدادند.
برای لحظهای قفسه پوشهها پشت دامبلدور محو شد و جایش را کتابخانهای بلند گرفت. چند وسیله فلزی جادویی عجیب و غریب روی میز ظاهر شد و حتی توانست یک نگاه، چند پرتره روی دیوار ببیند. یک ثانیه بعد همه چیز به حالت اولیه برگشت.
تام دیگر لبخند نمیزد. اما نشانههایی میدید که طلسم در حال از بین رفتن بود. شاید هم... نه! او دیوانه نبود!
دامبلدور کمی جلو آمد.
- فقط بهم بگو اونجا چه اتفاقی افتاد. چرا هری دیگه حرف نمیزنه؟
تام جواب نداد. برای لحظهای دوباره غار را دید. تاریکی. صدای گریهای که قطع نمیشد. کسی که میخواست برگردد. دستهای خودش. خاطراتی درون ذهنش جوری شکل میگرفتند، انگار که سالهای زیادی آنجا مدفون شده بودند. اما با خاطرات دیگری تناقض داشتند! مگر میشد؟! ذهنش آنقدر سریع و زیاد در حال بررسی اطلاعات و خاطرات بود که انتظار داشت هر لحظه مغزش منفجر شود.
- من فقط میخواستم ساکت بشه.
اتاق ساکت شد.
تام پلک زد.
انگار خودش هم حرفی را که زده بود باور نمیکرد!
دامبلدور دیگر به پرونده نگاه نمیکرد. بلاتریکس دستش را محکمتر روی شانه هری گذاشته بود و هری خودش را بیشتر پشت او پنهان کرده بود.
تام تازه فهمید چه گفته است.
یک قدم عقب رفت.
- تو این کارو کردی.
دامبلدور آرام بلند شد.
- تام...
- وارد ذهنم شدی.
حالا همهچیز روشن بود. دامبلدور نتوانسته بود او را بکشد، پس جهانی ساخته بود که در آن هاگوارتز وجود نداشت. هری را زنده کرده بود، بلاتریکس را پرستار کرده بود و خودش را دوباره به کودکی تبدیل کرده بود.
- فکر کردی اگه همهچیز رو عوض کنی، خودمم باور میکنم؟ تو دیوانهای!
به سمت در اتاق دوید و دستش را روی دستگیره در گذاشت.
- من لرد ولدمورتم. و تو هنوز نفهمیدی با کی طرفی.
در را باز کرد و حالا راهروی سنگی هاگوارتز مقابلش بود.
تام خندید.
میدانست.
مشعلها روی دیوار میسوختند، پرترهها از قابهایشان نگاهش میکردند و زرههای قدیمی دو طرف راهرو ایستاده بودند. دستهایش دوباره بلند و سفید بودند و ردای سیاهش پشت سرش روی زمین کشیده میشد.
صدای بلاتریکس از پشت سر آمد.
- تام! وایسا!
ولدمورت شروع به دویدن کرد. دامبلدور شکست خورده بود. هری مرده بود. کافی بود از آخرین طلسم پیرمرد دور شود تا همهچیز دوباره همانطور شود که باید باشد.
در یکی از راهروها، مشعلی برای لحظهای به چراغ سفید سقفی تبدیل شد. چند پله بالاتر، زرهای قدیمی برای کسری از ثانیه شبیه کپسول آتشنشانی روی دیوار شد. ولدمورت این بار حتی مکث نکرد. جادوی دامبلدور هنوز تعقیبش میکرد.
گاهی بلاتریکس «ارباب» صدایش میکرد و گاهی صدایی دور نام «تام» را فریاد میزد.
ناگهان خودش را جلوی راه پله ورودی یکی از برجها پیدا کرد. راه حلی به ذهنش رسید! چیزی که هم به دامبلدور و هم به خودش ثابت میکرد که در اشتباه هستند. به بالای راه پله و در پشتبام برج اخترشناسی رسید و آن را باز کرد. باد سرد به صورتش خورد. هاگوارتز زیر پایش گسترده بود، جنگل ممنوعه تا دوردست ادامه داشت و سطح دریاچه زیر نور آسمان میدرخشید.
دامبلدور پشت سرش گفت:
- تام، همونجا بمون.
ولدمورت روی لبه رفت. برای لحظهای کوتاه، دریاچه تبدیل به حیاطی خیس شد و برج سنگی جایش را به دیواری آجری داد. تصویر به سرعت ناپدید شد.
بلاتریکس نزدیکتر آمد. اشک را در چشمانش میدید!
- ارباب، لطفاً بیاین پایین.
ولدمورت خندید. دامبلدور تقریباً موفق شده بود. اتاق، پروندهها، هری و حتی خاطره غار برای چند لحظه واقعی به نظر رسیده بودند.
اما پیرمرد اشتباه کرده بود. لرد ولدمورت قویتر از آن بود که با این جادوهای احساسی و دم دستی فریب بخورد. الان هم باید قدرتش را به رخ میکشید! جادوی پروازی که تنها خودش قادر به اجرایش بود ایدهآل به نظر میرسید!
از لبه برج بالا رفت.
نگاهی به دامبلدور و بلاتریکس به پشت سرش کرد.
قدمی برداشت و برای لحظهای در میان زمین و آسمان معلق شد.
لحظهای بعد سقوط آغاز شد.
برج اخترشناسی محو شد. دیوارهای سنگی جایشان را به آجرهای نمکشیده یتیمخانه دادند و ردای سیاهش دوباره لباس ساده پسربچهای یازدهساله شد.
***
صبح روز بعد، جسد هری پاتر را برای خاکسپاری از تالار بزرگ بیرون بردند.
هیچکس نفهمید چرا لرد سیاه، درست چند دقیقه بعد از پیروزی، خودش را از بالای برج اخترشناسی پایین انداخته بود.
اما روی دیوار دفتر مدیر، پرتره آلبوس دامبلدور آرام لبخند میزد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/16
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:18
از: اعماق قلب همتون
پستها:
47

با وجود اینکه تمام تنش از ترس میلرزید، از جایش تکان نخورد. باد از لای پنجره سوت میکشید. ولی لیلی حسش نمیکرد. تمام حواسش به نوزادش بود.
-مامان دوستت داره...
نوزاد درون گهواره بیخبر لبخند میزد... نوزاد صدای سقوط جسم پدری که قهرمان بود را نشنید... نوزاد علت ورود مرد ترسناک را نفهمید...
ولدمورت وسط اتاق ایستاده بود. آنقدر آرام که انگار سالها آنجا زندگی کرده باشد. ولی لیلی میترسید. میترسید که چوبدستیش بلرزد. میترسید که هری را ول کند. ولدمورت خیره نگاهش کرد. با چشمهای سرخ که هیچوقت پلک نمیزدند و لبخند کجی که حتی به مرگ هم رحم نمیکرد.
-برو کنار تا زنده بمونی.
صدایش آرام بود ولی مثل خنجری که به شیشه بکشند، گوش لیلی را خراشید.
-نه!... هری نه!
-برو کنار!
لیلی کنار نرفت. با آنکه میلرزید سرجای خودش محکم ماند. نمیخواست آخرین یادگار جیمز را رها کند. اما ولدمورت موجود صبوری نبود. چوبدستیاش را بالا آورد و با صدای بلند طلسم را فریاد زد:
آوادا کداورا!
لیلی چشمهایش را بست.
و آن لحظه، خاطرات از نوک انگشتان پایش شروع کردند به بالا آمدن. مثل موجی که از دور میآید. مثل سوزشی که آرام آرام کل بدن را میگیرد. اولین خاطره... از همه دورتر... از همه کوچکتر... از آن روزی که همهچیز شروع شد...
تابستان بود. همان تابستانهایی که فهمید جادوگر است. کنار درخت نشسته بود که از پشت درخت صدایی آمد. پسری بود با موهای سیاه و چشمهای تیره. لاغر. او را میشناخت. سوروس، پسری که همیشه تنها بود.
مثل خودش.
-چیکار میکنی؟
لیلی شانه بالا انداخت.
-هیچی. حوصلهم سر رفته.
اسنیپ مثل گربهای که بین اعتماد کردن و نکردن به آدمها دو به شک است، نزدیکش شد.
-میخوای یه چیزی نشونت بدم؟
-چی؟
اسنیپ دستش را آورد بالا و انگشتاش را مشت کرد. سپس از نوک انگشتاش، نور کوچکی بیرون زد و برگی که کف دستش بود، به پرواز در آمد. بوی یاس در هوا پیچید.
-این... این معجزهست!
لیلی با ذوق برگ پرنده را گرفت. اسنیپ سرخ شد و سرش را پایین انداخت.
-نه. تو معجزهای. این فقط... یه جادوی معمولیه.
دختر خندید و قلبش یک جوری عجیب لرزید.
نه آن موقع، نه هیچ وقت دیگری نفهمید چرا. فقط دانست که این لرزش با هیچکس دیگری تکرار نشد.
《امروز یه دوست جدید پیدا کردم. پسری که فکر نمیکنه عجیب غریبم. اون میگه فوقالعادهستکه تواناییهای جادویی دارم. قراره وقتی یازده سالمون شد با هم بریم مدرسه! اسمش سوروسه. تصمیم گرفتم کلی خاطره خوب از خودمون آماده کنم بعد دفتر خاطراتمو بدم بهش. اینطوری هیچ وقت فراموشم نمیکنه! این آخرین نامهایه که برای مخاطب ناشناس مینویسم بقیه خطاب به اونه! از داشتن یه دوست خوب خوشحالم!》
One more time
Tell me why the seasons keep on changing
One more time
Missing all the times that we shared as one
قطار هاگوارتز سوت کشید. دود سیاه از دودکشش بالا میرفت. مردم دور هم جمع شده بودند. مادرها گریه میکردند. پدرها دست تکان میدادند. بچهها جیغ میکشیدند. لیلی و اسنیپ کنار هم ایستاده و دست هم را گرفته بودند. محکم.
-میترسی؟
لیلی سرش را تکان داد.
-نه. تو کنارمی.
《 بالاخره باهم رفتیم هاگوارتز! امروز گروهبندی شدیم و خیلی ناراحتم از هم جدا افتادیم سوروس. بچهها میگن اسلیترین گروه خوبی نیست ولی من معتقدم آدم باید خودش خوب باشه. وگرنه گروه چه اهمیتی داره؟ چه سبز، چه قرمز، چه زرد و آبی. ما تا همیشه دوستای خوب هم میمونیم مگه نه؟》
تالار بزرگ پر از صدا بود. لیلی میان دوستانش نشسته اما هر چند دقیقه نگاهش میان میزها میچرخید. دنبال کسی میگشت. خودش هم نمیدانست چرا.
تا اینکه موهای سیاه را دید. سوروس دورتر از بقیه داشت چیزی میخواند. لیلی وقتی پیدایش کرد، لبخند کوچکی زد. بعد سریع نگاهش را برگرداند. اما چند دقیقه بعد دوباره نگاهش کرد. همانجا بود.
و عجیب اینکه همین کافی بود. انگار تا وقتی میدانست سوروس جایی در همان قلعه است، احساس آرامش میکرد.
All those times when we used to argue back and forth
I always just let you have it your way
What kind of spell did you cast on me
I even loved all of your selfish ways
کتابخانه یکی از جاهایی بود که بیشتر از همیشه همدیگر را میدیدند. سوروس گوشهای دور از بقیه مینشست. لیلی هم هر بار جایی نزدیکش پیدا میکرد. یک روز، چند ساعت کنار هم نشستند بدون اینکه حرفی بزنند. بعد لیلی خسته شد و سرش را روی دستش گذاشت.
-خسته شدی؟
-نه!
-پس چرا داری به کتابت زل میزنی؟
لیلی لبخند زد. از اینکه سوروس متوجهش شده بود احساس خوشحالی میکرد.
-چون کتاب خیلی قشنگه.
سوروس بالاخره سرش را بلند کرد ولی چشمانش را از لیلی دزدید. هنوز با دیدن او سرخ میشد.
-حتی بازش هم نکردی.
لیلی خندید.
-خب... شاید دارم جلدشو میخونم.
سوروس هم خندید. خیلی کوتاه. ولی لیلی همانجا فهمید یکی از چیزهایی که بیشتر از همه دوست دارد، صدای خندهی اوست. هرچند هیچوقت به خودش نگفت.
《از درس معجونسازی بدم میاد اما به لطف کتابت که بهم قرض دادی پیشرفت خیلی خوبی داشتم. تو نابغهای چیزی هستی نه؟ فقط... این روزا که میبینم با روزیه و مالفوی رفت و آمد میکنی اذیت میشم. میدونم جیمز دوست نداره تو رو این طرفا ببینه اما کاش بیای و بهم سر بزنی. دلم برای تابستونایی که با هم وقت میگذروندیم تنگ شده... بازم دوستیمون مثل قبل میمونه؟》
باتمام توانش خودش را روی تخت پرت کرد. باورش نمیشد همین چند دقیقه پیش از زبان صمیمیترین دوستش کلمه نفرتانگیز "خون لجنی" را شنیده باشد. اسنیپ را نمیبخشید. نمیتوانست کسی را ببخشد که عاشقش بود اما او فقط به چشم موجودی کثیف نگاهش میکرد. اشکهایش جاری شد و به تخت مشت زد. همهچیز بینشان تمام شده بود.
It doesn't matter where I am because
I can't help but look for you everywhere
On the station platform, in the alley windows
I keep fooling myself thinking I might find you there
《تموم شد سوروس... تو حتی نذاشتی سالهای تحصیلمون به پایان برسه. تموم آزار و اذیتای جیمز و دوستاشو بخاطر من تحمل میکردی و حالا من پامو از زندگیت بیرون میکشم که آزاد باشی. فقط میخواستم دوست باشیم... ببخشید سوروس... ببخشید...》
روی تخت نشسته و به لباس بلند و سفید زیبایی نگاه میکرد که قرار بود فردا بپوشد. عروسیاش بود اما نمیدانست چرا انقدر بیقرار است. به آسمان خیره شد و دستش را روی قلبش گذاشت.
- چرا با وجود خوشحالی، هنوزم اینجا درد میکنه؟
کسی جوابش را نداد. دوستان همسر آیندهاش بیرون در حال جشن گرفتند بودند.
-سالها گذشته اما اگه الان بیاد...
تلخ خندید.
-اون هیچوقت نمیاد... هیچوقت نمیفهمه... هیچوقت...
صدایش شکست.
-هیچوقت نگفت که دوستم داره حتی بعد از اینکه مدرسه تموم شد.
به دستهایش نگاه کرد. دستهایش میلرزیدند.
-ولی منم نگفتم.
از کشوی میز، دفترچهای بیرون آورد و قلمپر را برداشت.
«اسنیپ، فردا عروسیمه. با جیمز. اون خوبه، مهربونه، منو دوست داره. و من... من هم دوستش دارم. یا حداقل سعی میکنم. ولی یه چیزی هست که باید بدونی. یه چیزی که هیچوقت بهت نگفتم. یه چیزی که هیچوقت نمیتونم بگم.
من...
نه. اینو ولش کن. تو هیچوقت اینو نمیخونی. فقط بدون که برام مهم بودی. همیشه. حتی وقتی ازت متنفر بودم. حتی وقتی ازت دور شدم. حتی وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینمت. تو برام مهم بودی. مهمتر از اون که فکرشو بکنی. ولی من باید زندگی کنم. باید برم. باید...»
قلمپر را روی میز گذاشت. چند لحظه به نوشته نگاه کرد. بعد آن را به کمک چوبدستی سوزاند.
-اون هیچوقت نمیفهمه.
صدای در او را از افکارش بیرون آورد.
-میتونم بیام تو؟
نفسش را حبس کرد و نگاهی به خاکسترها انداخت.
- آره. بیا تو.
با باز شدن در جیمز وارد شد. کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت و مثل همیشه میخندید.
-چرا بیداری؟ فردا روز بزرگیه.
لیلی لبخند زد. لبخندی که به چشمانش نرسید.
-نمیتونم بخوابم. هیجان دارم.
جیمز کنارش نشست. دستش را گرفت.
-میدونی چیه؟ من از روز اولی که دیدمت، میدونستم که تو همون دخترهای که میخوام. حتی وقتی تو ازم متنفر بودی. حتی وقتی با اون... اون...
لیلی سریع گفت:
-ولش کن. گذشته است.
-آره. گذشته است. و فردا، ما با هم یه زندگی جدید شروع میکنیم. یه زندگی که توش هیچکس جز ما دو تا نیست.
لیلی به چشمان جیمز نگاه کرد. چشمانی که پر از عشق بود. عشقی که لیاقتش را داشت. ولی...
Never thought I would wish upon a star
I just want to be there by your side
There's nothing that I won't do, I'd give up everything
Just to hold you in my arms, one more time
《نمیدونم چرا هنوز اینجا ایستادم. شاید چون عادت کردم به بودن تو فاصلهای که نه نزدیکه و نه دور. گاهی فکر میکنم اگه یه روز بفهمی من دیگه نیستم، چه حسی پیدا میکنی؟ مثلا رفته باشم جایی. اثری ازم نمونده باشه. نه پیامی، نه ردپایی. میای دنبالم بگردی؟
ببخشید... تموم تصوراتم خودخواهانهست و نباید ازت انتظاری داشته باشم. چون تو حتی متوجه نمیشی که یک نفر ساعتها به کاغذ پوستی خیره شده و برات جملاتی نوشته که هیچوقت نمیفرسته. تو داری زندگیت رو میکنی و من دارم تماشا میکنم. این تقصیر تو نیست. این انتخاب خودمه.》
If all I wanted was just not to be alone
I should be happy with just anyone
But tonight the stars are hanging by a thread
And I can't lie to myself anymore
One more time
Tell me why the seasons keep on changing
One more time
Missing all the times that we shared as one
-جیمز...
صدایش آرام بود. آنقدر آرام که در سکوت اتاق گم شد. شمعی کوچک روی میز کنار تخت میسوخت و سایهها را روی دیوار میرقصاند. جیمز روی تخت به پهلو چرخید.
-چی شده عزیزم؟
-اگه... اگه بچمون پسر باشه...
صدایش لرزید. جیمز خندهای کوتاه از سر خستگی کرد.
-پسر؟ چرا فکر میکنی پسر باشه؟
-فقط... یه حسی دارم. اگه پسر باشه...
-خب؟
لیلی شانه بالا انداخت. پتو را تا گردنش بالا کشید مثل کسی که میخواهد خودش را پنهان کند.
-اسمش رو بذاریم... سوروس؟
جیمز اخم کرد. اخمش کم بود. ولی لیلی دید. همیشه میدید.
-سوروس؟ چرا سوروس؟
لیلی ساکت شد. چند لحظه. به سقف نگاه کرد. به تیرهای چوبی و خاطرهای از دور ظاهر شد. تابستان... پسری با موهای سیاه... با برگ جادویی در دستش... با بوی یاس...
- فقط... یه اسم قشنگه. از یهکتابی...
دروغ بود. همیشه دروغ بود. ولی لیلی یاد گرفته بود دروغ بگوید. جیمز خندید. خندهای بلندتر از قبل. از آن خندههایی که میخواهد نگرانی را پنهان کند.
- نه. من اسم دوستم یا بابام رو میخوام. سیریوس. یا... هری. هری قشنگه. موافقی؟
لیلی لبخند زد. لبخندی که به چشمانش نرسید.
- آره... هری... قشنگه.
It doesn't matter where I am because
Can't help but look for you everywhere
At the intersection, even in my dreams
Knowing there is no way you would be there
《امروز یه نفر رو توی خیابون دیدم که موهاش شبیه تو بود. تا چند کوچه دنبالش کردم. نه اینکه فکر کنم تویی، میدونم تو خیلی خیلی دوری. فقط میخواستم یه کم به اون پشت سر آشنا نگاه کنم. آخرش برگشت و پرسید "چیزی نیاز داری؟" گفتم "نه، فقط مسیرمو گم کردم." راست میگفتم. مسیرمو گم کردم. از همون روزی که دیدمت.》
《هم دلم میخواد فراموشت کنم، هم میترسم روزی بیاد که دیگه نتونم اسمتو به خاطر بیارم. میترسم اسنیپ... میترسم...》
《ولی یه روز همه چیز رو به هری میگم. باور کن!》
طلسم با شدت به بدن مادر خورد و فریادش به آسمان رفت. هرچند نه ولدمورت و نه هری نوزاد، نشنیدند آخرین کلمه لیلی اسم معشوقهی همیشگیاش بود...
پ.ن:لینک آهنگ
-مامان دوستت داره...
نوزاد درون گهواره بیخبر لبخند میزد... نوزاد صدای سقوط جسم پدری که قهرمان بود را نشنید... نوزاد علت ورود مرد ترسناک را نفهمید...
ولدمورت وسط اتاق ایستاده بود. آنقدر آرام که انگار سالها آنجا زندگی کرده باشد. ولی لیلی میترسید. میترسید که چوبدستیش بلرزد. میترسید که هری را ول کند. ولدمورت خیره نگاهش کرد. با چشمهای سرخ که هیچوقت پلک نمیزدند و لبخند کجی که حتی به مرگ هم رحم نمیکرد.
-برو کنار تا زنده بمونی.
صدایش آرام بود ولی مثل خنجری که به شیشه بکشند، گوش لیلی را خراشید.
-نه!... هری نه!
-برو کنار!
لیلی کنار نرفت. با آنکه میلرزید سرجای خودش محکم ماند. نمیخواست آخرین یادگار جیمز را رها کند. اما ولدمورت موجود صبوری نبود. چوبدستیاش را بالا آورد و با صدای بلند طلسم را فریاد زد:
آوادا کداورا!
لیلی چشمهایش را بست.
و آن لحظه، خاطرات از نوک انگشتان پایش شروع کردند به بالا آمدن. مثل موجی که از دور میآید. مثل سوزشی که آرام آرام کل بدن را میگیرد. اولین خاطره... از همه دورتر... از همه کوچکتر... از آن روزی که همهچیز شروع شد...
___
تابستان بود. همان تابستانهایی که فهمید جادوگر است. کنار درخت نشسته بود که از پشت درخت صدایی آمد. پسری بود با موهای سیاه و چشمهای تیره. لاغر. او را میشناخت. سوروس، پسری که همیشه تنها بود.
مثل خودش.
-چیکار میکنی؟
لیلی شانه بالا انداخت.
-هیچی. حوصلهم سر رفته.
اسنیپ مثل گربهای که بین اعتماد کردن و نکردن به آدمها دو به شک است، نزدیکش شد.
-میخوای یه چیزی نشونت بدم؟
-چی؟
اسنیپ دستش را آورد بالا و انگشتاش را مشت کرد. سپس از نوک انگشتاش، نور کوچکی بیرون زد و برگی که کف دستش بود، به پرواز در آمد. بوی یاس در هوا پیچید.
-این... این معجزهست!
لیلی با ذوق برگ پرنده را گرفت. اسنیپ سرخ شد و سرش را پایین انداخت.
-نه. تو معجزهای. این فقط... یه جادوی معمولیه.
دختر خندید و قلبش یک جوری عجیب لرزید.
نه آن موقع، نه هیچ وقت دیگری نفهمید چرا. فقط دانست که این لرزش با هیچکس دیگری تکرار نشد.
Tell me how much more do I have to lose
Before I can ever forgive myself
Do you know how much more pain I must endure
Before I can ever see your face again?
Before I can ever forgive myself
Do you know how much more pain I must endure
Before I can ever see your face again?
《امروز یه دوست جدید پیدا کردم. پسری که فکر نمیکنه عجیب غریبم. اون میگه فوقالعادهستکه تواناییهای جادویی دارم. قراره وقتی یازده سالمون شد با هم بریم مدرسه! اسمش سوروسه. تصمیم گرفتم کلی خاطره خوب از خودمون آماده کنم بعد دفتر خاطراتمو بدم بهش. اینطوری هیچ وقت فراموشم نمیکنه! این آخرین نامهایه که برای مخاطب ناشناس مینویسم بقیه خطاب به اونه! از داشتن یه دوست خوب خوشحالم!》
One more time
Tell me why the seasons keep on changing
One more time
Missing all the times that we shared as one
قطار هاگوارتز سوت کشید. دود سیاه از دودکشش بالا میرفت. مردم دور هم جمع شده بودند. مادرها گریه میکردند. پدرها دست تکان میدادند. بچهها جیغ میکشیدند. لیلی و اسنیپ کنار هم ایستاده و دست هم را گرفته بودند. محکم.
-میترسی؟
لیلی سرش را تکان داد.
-نه. تو کنارمی.
《 بالاخره باهم رفتیم هاگوارتز! امروز گروهبندی شدیم و خیلی ناراحتم از هم جدا افتادیم سوروس. بچهها میگن اسلیترین گروه خوبی نیست ولی من معتقدم آدم باید خودش خوب باشه. وگرنه گروه چه اهمیتی داره؟ چه سبز، چه قرمز، چه زرد و آبی. ما تا همیشه دوستای خوب هم میمونیم مگه نه؟》
تالار بزرگ پر از صدا بود. لیلی میان دوستانش نشسته اما هر چند دقیقه نگاهش میان میزها میچرخید. دنبال کسی میگشت. خودش هم نمیدانست چرا.
تا اینکه موهای سیاه را دید. سوروس دورتر از بقیه داشت چیزی میخواند. لیلی وقتی پیدایش کرد، لبخند کوچکی زد. بعد سریع نگاهش را برگرداند. اما چند دقیقه بعد دوباره نگاهش کرد. همانجا بود.
و عجیب اینکه همین کافی بود. انگار تا وقتی میدانست سوروس جایی در همان قلعه است، احساس آرامش میکرد.
All those times when we used to argue back and forth
I always just let you have it your way
What kind of spell did you cast on me
I even loved all of your selfish ways
کتابخانه یکی از جاهایی بود که بیشتر از همیشه همدیگر را میدیدند. سوروس گوشهای دور از بقیه مینشست. لیلی هم هر بار جایی نزدیکش پیدا میکرد. یک روز، چند ساعت کنار هم نشستند بدون اینکه حرفی بزنند. بعد لیلی خسته شد و سرش را روی دستش گذاشت.
-خسته شدی؟
-نه!
-پس چرا داری به کتابت زل میزنی؟
لیلی لبخند زد. از اینکه سوروس متوجهش شده بود احساس خوشحالی میکرد.
-چون کتاب خیلی قشنگه.
سوروس بالاخره سرش را بلند کرد ولی چشمانش را از لیلی دزدید. هنوز با دیدن او سرخ میشد.
-حتی بازش هم نکردی.
لیلی خندید.
-خب... شاید دارم جلدشو میخونم.
سوروس هم خندید. خیلی کوتاه. ولی لیلی همانجا فهمید یکی از چیزهایی که بیشتر از همه دوست دارد، صدای خندهی اوست. هرچند هیچوقت به خودش نگفت.
One more chance
When I find myself lost in those memories
One more chance
I don't know where to go or where to land
When I find myself lost in those memories
One more chance
I don't know where to go or where to land
《از درس معجونسازی بدم میاد اما به لطف کتابت که بهم قرض دادی پیشرفت خیلی خوبی داشتم. تو نابغهای چیزی هستی نه؟ فقط... این روزا که میبینم با روزیه و مالفوی رفت و آمد میکنی اذیت میشم. میدونم جیمز دوست نداره تو رو این طرفا ببینه اما کاش بیای و بهم سر بزنی. دلم برای تابستونایی که با هم وقت میگذروندیم تنگ شده... بازم دوستیمون مثل قبل میمونه؟》
باتمام توانش خودش را روی تخت پرت کرد. باورش نمیشد همین چند دقیقه پیش از زبان صمیمیترین دوستش کلمه نفرتانگیز "خون لجنی" را شنیده باشد. اسنیپ را نمیبخشید. نمیتوانست کسی را ببخشد که عاشقش بود اما او فقط به چشم موجودی کثیف نگاهش میکرد. اشکهایش جاری شد و به تخت مشت زد. همهچیز بینشان تمام شده بود.
It doesn't matter where I am because
I can't help but look for you everywhere
On the station platform, in the alley windows
I keep fooling myself thinking I might find you there
《تموم شد سوروس... تو حتی نذاشتی سالهای تحصیلمون به پایان برسه. تموم آزار و اذیتای جیمز و دوستاشو بخاطر من تحمل میکردی و حالا من پامو از زندگیت بیرون میکشم که آزاد باشی. فقط میخواستم دوست باشیم... ببخشید سوروس... ببخشید...》
روی تخت نشسته و به لباس بلند و سفید زیبایی نگاه میکرد که قرار بود فردا بپوشد. عروسیاش بود اما نمیدانست چرا انقدر بیقرار است. به آسمان خیره شد و دستش را روی قلبش گذاشت.
- چرا با وجود خوشحالی، هنوزم اینجا درد میکنه؟
کسی جوابش را نداد. دوستان همسر آیندهاش بیرون در حال جشن گرفتند بودند.
-سالها گذشته اما اگه الان بیاد...
تلخ خندید.
-اون هیچوقت نمیاد... هیچوقت نمیفهمه... هیچوقت...
صدایش شکست.
-هیچوقت نگفت که دوستم داره حتی بعد از اینکه مدرسه تموم شد.
به دستهایش نگاه کرد. دستهایش میلرزیدند.
-ولی منم نگفتم.
از کشوی میز، دفترچهای بیرون آورد و قلمپر را برداشت.
«اسنیپ، فردا عروسیمه. با جیمز. اون خوبه، مهربونه، منو دوست داره. و من... من هم دوستش دارم. یا حداقل سعی میکنم. ولی یه چیزی هست که باید بدونی. یه چیزی که هیچوقت بهت نگفتم. یه چیزی که هیچوقت نمیتونم بگم.
من...
نه. اینو ولش کن. تو هیچوقت اینو نمیخونی. فقط بدون که برام مهم بودی. همیشه. حتی وقتی ازت متنفر بودم. حتی وقتی ازت دور شدم. حتی وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینمت. تو برام مهم بودی. مهمتر از اون که فکرشو بکنی. ولی من باید زندگی کنم. باید برم. باید...»
قلمپر را روی میز گذاشت. چند لحظه به نوشته نگاه کرد. بعد آن را به کمک چوبدستی سوزاند.
-اون هیچوقت نمیفهمه.
صدای در او را از افکارش بیرون آورد.
-میتونم بیام تو؟
نفسش را حبس کرد و نگاهی به خاکسترها انداخت.
- آره. بیا تو.
با باز شدن در جیمز وارد شد. کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت و مثل همیشه میخندید.
-چرا بیداری؟ فردا روز بزرگیه.
لیلی لبخند زد. لبخندی که به چشمانش نرسید.
-نمیتونم بخوابم. هیجان دارم.
جیمز کنارش نشست. دستش را گرفت.
-میدونی چیه؟ من از روز اولی که دیدمت، میدونستم که تو همون دخترهای که میخوام. حتی وقتی تو ازم متنفر بودی. حتی وقتی با اون... اون...
لیلی سریع گفت:
-ولش کن. گذشته است.
-آره. گذشته است. و فردا، ما با هم یه زندگی جدید شروع میکنیم. یه زندگی که توش هیچکس جز ما دو تا نیست.
لیلی به چشمان جیمز نگاه کرد. چشمانی که پر از عشق بود. عشقی که لیاقتش را داشت. ولی...
Never thought I would wish upon a star
I just want to be there by your side
There's nothing that I won't do, I'd give up everything
Just to hold you in my arms, one more time
《نمیدونم چرا هنوز اینجا ایستادم. شاید چون عادت کردم به بودن تو فاصلهای که نه نزدیکه و نه دور. گاهی فکر میکنم اگه یه روز بفهمی من دیگه نیستم، چه حسی پیدا میکنی؟ مثلا رفته باشم جایی. اثری ازم نمونده باشه. نه پیامی، نه ردپایی. میای دنبالم بگردی؟
ببخشید... تموم تصوراتم خودخواهانهست و نباید ازت انتظاری داشته باشم. چون تو حتی متوجه نمیشی که یک نفر ساعتها به کاغذ پوستی خیره شده و برات جملاتی نوشته که هیچوقت نمیفرسته. تو داری زندگیت رو میکنی و من دارم تماشا میکنم. این تقصیر تو نیست. این انتخاب خودمه.》
If all I wanted was just not to be alone
I should be happy with just anyone
But tonight the stars are hanging by a thread
And I can't lie to myself anymore
One more time
Tell me why the seasons keep on changing
One more time
Missing all the times that we shared as one
-جیمز...
صدایش آرام بود. آنقدر آرام که در سکوت اتاق گم شد. شمعی کوچک روی میز کنار تخت میسوخت و سایهها را روی دیوار میرقصاند. جیمز روی تخت به پهلو چرخید.
-چی شده عزیزم؟
-اگه... اگه بچمون پسر باشه...
صدایش لرزید. جیمز خندهای کوتاه از سر خستگی کرد.
-پسر؟ چرا فکر میکنی پسر باشه؟
-فقط... یه حسی دارم. اگه پسر باشه...
-خب؟
لیلی شانه بالا انداخت. پتو را تا گردنش بالا کشید مثل کسی که میخواهد خودش را پنهان کند.
-اسمش رو بذاریم... سوروس؟
جیمز اخم کرد. اخمش کم بود. ولی لیلی دید. همیشه میدید.
-سوروس؟ چرا سوروس؟
لیلی ساکت شد. چند لحظه. به سقف نگاه کرد. به تیرهای چوبی و خاطرهای از دور ظاهر شد. تابستان... پسری با موهای سیاه... با برگ جادویی در دستش... با بوی یاس...
- فقط... یه اسم قشنگه. از یهکتابی...
دروغ بود. همیشه دروغ بود. ولی لیلی یاد گرفته بود دروغ بگوید. جیمز خندید. خندهای بلندتر از قبل. از آن خندههایی که میخواهد نگرانی را پنهان کند.
- نه. من اسم دوستم یا بابام رو میخوام. سیریوس. یا... هری. هری قشنگه. موافقی؟
لیلی لبخند زد. لبخندی که به چشمانش نرسید.
- آره... هری... قشنگه.
It doesn't matter where I am because
Can't help but look for you everywhere
At the intersection, even in my dreams
Knowing there is no way you would be there
《امروز یه نفر رو توی خیابون دیدم که موهاش شبیه تو بود. تا چند کوچه دنبالش کردم. نه اینکه فکر کنم تویی، میدونم تو خیلی خیلی دوری. فقط میخواستم یه کم به اون پشت سر آشنا نگاه کنم. آخرش برگشت و پرسید "چیزی نیاز داری؟" گفتم "نه، فقط مسیرمو گم کردم." راست میگفتم. مسیرمو گم کردم. از همون روزی که دیدمت.》
If I could just believe in miracles
I would do anything to show you now
In the morning light, a completely new me
I'd tell you what I couldn't say before, "I love you"
I love you
I would do anything to show you now
In the morning light, a completely new me
I'd tell you what I couldn't say before, "I love you"
I love you
《هم دلم میخواد فراموشت کنم، هم میترسم روزی بیاد که دیگه نتونم اسمتو به خاطر بیارم. میترسم اسنیپ... میترسم...》
Memories of our summers together
Our beating hearts will hurt no more
Our beating hearts will hurt no more
《ولی یه روز همه چیز رو به هری میگم. باور کن!》
****
طلسم با شدت به بدن مادر خورد و فریادش به آسمان رفت. هرچند نه ولدمورت و نه هری نوزاد، نشنیدند آخرین کلمه لیلی اسم معشوقهی همیشگیاش بود...
پ.ن:لینک آهنگ
افرادی که لایک کردند
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
جزئیات کاربر

موضوع: چه میشد اگر لاکهارت به جای عصای شکسته ران، از عصای سالم هری استفاده میکرد؟
....................
"پسرها! شما واقعا باید بگذارید من بروم!"
ران آهی کشید. مرد از موقعی که وارد تونل شده بودند، به سختی لحظه ای ساکت مانده بود.
"ران! اینو ببین!"
هری جلوتر، روبروی یک در بزرگ وایساده بود. هری خش خشی به زبان پارسل کرد و در شروع به باز شدن کرد.
لحظاتی بعد آنها داخل تالاری باشکوه و بزرگ با ستون های زیاد بودند.
نگاه ران به ته تالار افتاد.
"جینی! چیکارش کردی؟"
پسر اسلیترینی گفت:"فعلا هیچ کار. خوش آمدی، هری پاتر."
هری گفت:"تام، اینجا چخبره؟"
قبل اینکه پسر جواب بدهد، لاکهارت متوجه شد که حواس پسرها پرت شده است. پس بدون تلف کردن زمان عصای هری را قاپید و به طرفش گرفت:"Obliviate"
ران فورا واکنش نشان داد، اما از قبل اینکه بتواند طلسمی را انتخاب کند، با او هم همینکار را کرد. هری و ران گیج به نظر میرسیدند، بنابراین لاکهارت بدون توجه به نگاه خیره پسر اسلیترینی، فورا از تالار بیرون رفت و در بعد از خروجش با صدای بلندی بسته شد.
هری با صدای در به خودش آمد. او کجاست؟
"هری پاتر؟"
صدا از انتهای اتاق آمد و با توجه به نگاه پسر به او، احتمالا او هری پاتر است. هری متوجه شد که پسر مو قرمز کنارش هم وضعیت مشابه دارد. اینجا چه خبر است؟
تام نگاهش را بین دو پسر چرخاند. آیا آنها همین الان فقط حافظه شان دچار مشکل شده است؟
او به سادگی فکر کرد؛ این برای من بد نیست. حداقل آنها دیگر مانع نیستند و نمیتوانند برگشتنش را زودتر از چیزی که خودش میخواهد، گزارش کنند.
تام مار را صدا زد و به او دستور داد کار آنها را تمام کند؛ در حالی که به کار خودش مشغول میشد.
چند لحظه بعد، یک مار تقریبا شش متری از دهان مجسمهی بزرگ و باشکوه انتهای تالار بیرون آمد. هری و ران فورا نگاه شان را پایین انداختند. هری شنید که پسر به مار دستور داد که آنها را بکشد.
هری رو به پسر کنارش فریاد زد:"فرار کن! او میخواهد ما را بکشد."
پسر با گیجی به او نگاه کرد:"اما او چنین چیزی نگفت."
هری گفت:"مگه نشنیدی؟ به اون مار گفت!"
قبل آنکه ران فرصت کند جواب بدهد، مار عظیم الجثه با حالتی تهاجمی به سمت شان آمد. آنها از هم جدا شدند و هرکدام به جهتی فرار کردند.
مار دنبال هری رفت. هری خودش را به نزدیک ترین ستون رساند و فورا پشت آن پناه گرفت تا مانعی برای مار ایجاد کند.
مار بدن بزرگش را به ستون کوبید و سعی کرد راهی برای رسیدن به هری پیدا کند. هری در امتداد ردیف ستون ها دوید و از انتهای آن خارج شد. مار حرکتش را دید و به سمتش آمد.
پسر مو قرمز از آن سمت، حواس مار را پرت کرد و مار به جای هری دنبال او رفت.
هری نمیفهمید که چرا این پسر میخواهد آنها را بکشد.
ران سمت مجسمه انتهای اتاق رفت و پشت آن مخفی شد. اما این بهترین تصمیم نبود و فضای زیادی نداشت و مار داشت با صدایی هولناک نزدیک میشد.
در اثر برخورد بدن مار با مجسمه، بخشی از مجسمه تخریب شد و روی ران افتاد. ران دردی را در شانه اش احساس کرد. ولی بعد حواس مار لحظهای پرت شد و او توانست با دور زدن مجسمه، فرار کند.
ران سمت پسر چشم سبز، که طبق آنچه شنیده بود هری پاتر بود، رفت. شاید باهم بودن شان، برایشان بهتر باشد.
هری گفت:"نمیدونم اینجا چه خبره."
نگاه مار به آنها افتاد و دوباره سمت شان آمد. صدای کشیده شدن فلس هایش روی زمین، قبل خودش آمد.
هری دوباره سمت ستون ها دوید و مار هم دنبالش رفت.
ران نگاهی به آن پسر سبزپوش انداخت. او مشکوک است.
آیا او باید به آن دختر کمک کند؟
قبل هر فکر دیگری، صدای فریاد هری آمد. ظاهرا پایش بخاطر ریزش ستون آسیب دیده بود و مار هم نزدیک بود.
ران فورا تکهای سنگ از کنارش برداشت و حواس مار را پرت کرد و بعد به سمت هری رفت و او را به سمت مجسمه کشاند.
مار عصبانی تر از قبل دنبالشان آمد.
هری به سختی توانست یک ثانیه قبل از گرفته شدن توسط مار، همراه با ران به مجسمه برسد و پشت آن پناه بگیرد.
مار با دمش به مجسمه کوبید و بخش بزرگی از آن سقوط کرد.
برای یک لحظه، حتی توجه تام هم به این صحنه جلب شد. متأسفانه برای او، معلوم شد که دو پسر خودشان را از قبل به عقب پرت کرده بودند و گرچه داشتند با وحشت به باسلیسک نگاه میکردند و لباس هایشان خاکی شده بود، ولی سالم بودند.
هری هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است که مار دوباره آماده حمله شد.
همان لحظه، پرندهای بزرگ و زیبا وارد تالار شد و یک کلاه عجیب و قدیمی را نزدیک آنها انداخت.
هری با تعجب به رفتن پرنده نگاه کرد. این کلاه چیست؟
هری توانست قبل از حرکت دوباره پسر مو قرمز، کلاه را بردارد. اما نمیدانست با آن چکار کند و کمی بعد آن را رها کرد تا بتواند سریعتر بدود.
در همین بین، کار تام تمام شد و در حالی که با افتخار به بدن جدیدش نگاه میکرد، خم شد و دفتر خاطراتش را برداشت و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیندازد، از تالار خارج شد.
هری و ران خسته شده بودند و نفس نفس میزدند.
هری با شنیدن صدایی به عقب برگشت و دید که پسر دیگر زمین افتاده است و دارد با ترس به مار نگاه میکند. هری تغییر مسیر داد. وقتی خم شد تا پسر را بلند کند، برای لحظه ای درد ساق پایش تشدید شد. قبل اینکه بتواند فرار کند، دندان تیز مار برای یک ثانیه در پشت دستش فرو رفت.
آنها مسیر شان را ادامه دادند و نزدیک دختر بیهوش رسیده بودند که هری ناگهان احساس ضعف کرد و تعادلش را از دست داد.
پسر دیگر فورا به سمتش برگشت و سعی کرد کمکش کند.
هری گفت:"برو. معطل من نشو."
پسر بار دیگر تلاش کرد ولی با نزدیک شدن مار مجبور شد او را تنها بگذارد و برود.
ران در جهت مخالف هری دوید تا مار را از او دور کند. به نظر نمیرسید که هری دیگر بتواند ادامه بدهد.
مار با همان حالت درنده سابق دنبالش بود.
ران خودش را به اولین ستون ها رساند و پشتش پناه گرفت. مار نتوانست بدنش را از بین دو ستون عبور بدهد ولی موفق شد دندانهای وحشتناکش را در همان شانه ران که قبلاً آسیب دیده بود، فرو کند. درد به سرعت در شانه و دست چپ ران پخش شد.
ران دو ستون را دور زد و به سمت هری و آن دختر رفت. دست چپش به سختی حرکت میکرد و از زخمش خون میچکید.
آنها هیچ شانسی نداشتند و هری از قبل واقعاً رنگ پریده به نظر میرسید. ران خودش را به هری رسانده بود که حال خودش هم بد شد.
همان لحظه، آن پرنده قرمز بزرگ دوباره برگشت و توجه مار را جلب کرد. مار به سمتش رفت و سعی کرد پرنده را بگیرد. پرنده خودش را عقب کشید، ولی بعد دوباره نزدیک شد و کارش را تکرار کرد.
این درگیری چند دقیقهای ادامه داشت تا اینکه مار و پرنده در تاریکی انتهای تالار ناپدید شدند.
آیا این پرنده سعی دارد آنها را نجات دهد؟
لحظاتی بعد پرنده برگشت و سمت شان آمد و کنارشان نشست.
بعد اتفاق عجیبی افتاد. پرنده روی زخم هایشان اشک ریخت و زخم ها با دردی گزنده درمان شدند.
ران دوباره نگاهی به دختر انداخت.
او از اول تا الان بیهوش بوده است. آیا او حالش خوب است؟
ساعتی بعد، هری و ران، که هری تازه اسمش را فهمیده بود، در درمانگاه بودند و حالشان خیلی بهتر بود و چند معجون خورده بودند و چند طلسم درمانی رویشان اجرا شده بود.
ظاهرا بخاطر اشک آن پرنده که ققنوس بود، هنوز زنده بودند.
هری هنوز نمیدانست سر آن دختر چه آمده است. ولی چند نفر به دلایل مختلف، به درمانگاه سر زده بودند و واکنش و نگاه هایشان عجیب بود. هری قسم میخورد که آنها زیر لب در مورد "پسری که زنده ماند" زمزمه کردند.
مادام پامفری به آنها توضیح داده بود که آنها جادوگر و در یک مدرسه جادویی، به اسم هاگوارتز هستند. اما در مورد رفتار عجیب بقیه توضیحی نداد و گفت که بزودی خواهند فهمید.
اول مردی بلوند و خوشتیپ با رفتار نمایشی آمد و برای آنها ابراز تأسف و آرزوهای خوب کرد.
بعد، پیرمردی با ریش بلند و لباسی عجیب وارد شد و سمت آنها آمد:"حالتان بهتر است؟ پسرها؟"
مادام پامفری فورا گفت:"او مدیر مدرسه است؛ آلبوس دامبلدور."
هری گفت:"بله...مدیر مدرسه."
دامبلدور او را تصحیح کرد:"فقط بگویید پرفسور دامبلدور."
بعد فورا پرسید:"هیچ چیز به خاطر ندارید؟"
هری با ناراحتی گفت:"نه پرفسور دامبلدور."
دامبلدور اصرار کرد:"در مورد اتفاقات تالار چطور؟"
ران پرسید:"آن دختر حالش خوب است؟ میخواستم به او کمک کنم اما نتوانستم."
مادام پامفری آهی کشید و دامبلدور روی هری تمرکز کرده بود.
هری گفت:"آنجا یک پسر نوجوان با لباس سبز بود. طبق توضیحات مادام پامفری، اسلیترین بود."
دامبلدور دوباره پرسید:"یادت نیست که بود؟"
هری گفت:"نه ولی بالای سر آن دختر وایساده بود و یک دفتر داشت."
دامبلدور پرسید:"دفتر؟"
هری گفت:"البته دفتر را با خودش برد."
دامبلدور حالت چهرهاش تغییر کرد و با خودش زمزمه کرد:"که اینطور"
دختری با موهای پرپشت وارد شد و سمت آنها دوید:"هری! ران!"
دامبلدور به خودش آمد و با لبخند گفت:"امیدوارم حالتان بزودی بهتر شود." و رفت.
دختر به کنار تخت شان رسید و شروع کرد به معرفی خودش و سوال پرسیدن و آخرش سمت ران برگشت و گفت:"بخاطر جینی متأسفم ران!"
ران فکر کرد جینی؟ باید آن دختر بیهوش تالار باشد. ولی هرماینی چرا متاسف است؟
بعد فورا گفت:"این قضیه مشکوک است و من دارم روی آن کار میکنم و هروقت به نتیجه برسم، آنرا به شما و پرفسورها میگویم."
آنها فکر کردند که هرماینی باهوش به نظر میرسد. خوب است که بدانیم کسی که ظاهرا دوست آنها بوده، پیگیر است.
ران پرسید:"جینی چه اتفاقی براش افتاده؟"
هرماینی لحظهای مکث کرد و بعد با احتیاط گفت:"او...خب...متأسفانه مرده است."
هری و ران شوکه شدند. این چیزی نبود که آنها دوست داشتند بشنوند.
مادام پامفری با عجله گفت:"خانم گرنجر دوستانتان به استراحت نیاز دارند. لطفا بعدا برگردید."
این عجیب بود. مگر جینی چه کسی است؟
به هر حال، آنها هنوز اطلاعات کافی نداشتند تا بفهمند اینجا چه خبر است و این آدمها چه کسانی هستند.
امیدواریم سال بعد، سال بهتری باشد.
....................
"پسرها! شما واقعا باید بگذارید من بروم!"
ران آهی کشید. مرد از موقعی که وارد تونل شده بودند، به سختی لحظه ای ساکت مانده بود.
"ران! اینو ببین!"
هری جلوتر، روبروی یک در بزرگ وایساده بود. هری خش خشی به زبان پارسل کرد و در شروع به باز شدن کرد.
لحظاتی بعد آنها داخل تالاری باشکوه و بزرگ با ستون های زیاد بودند.
نگاه ران به ته تالار افتاد.
"جینی! چیکارش کردی؟"
پسر اسلیترینی گفت:"فعلا هیچ کار. خوش آمدی، هری پاتر."
هری گفت:"تام، اینجا چخبره؟"
قبل اینکه پسر جواب بدهد، لاکهارت متوجه شد که حواس پسرها پرت شده است. پس بدون تلف کردن زمان عصای هری را قاپید و به طرفش گرفت:"Obliviate"
ران فورا واکنش نشان داد، اما از قبل اینکه بتواند طلسمی را انتخاب کند، با او هم همینکار را کرد. هری و ران گیج به نظر میرسیدند، بنابراین لاکهارت بدون توجه به نگاه خیره پسر اسلیترینی، فورا از تالار بیرون رفت و در بعد از خروجش با صدای بلندی بسته شد.
هری با صدای در به خودش آمد. او کجاست؟
"هری پاتر؟"
صدا از انتهای اتاق آمد و با توجه به نگاه پسر به او، احتمالا او هری پاتر است. هری متوجه شد که پسر مو قرمز کنارش هم وضعیت مشابه دارد. اینجا چه خبر است؟
تام نگاهش را بین دو پسر چرخاند. آیا آنها همین الان فقط حافظه شان دچار مشکل شده است؟
او به سادگی فکر کرد؛ این برای من بد نیست. حداقل آنها دیگر مانع نیستند و نمیتوانند برگشتنش را زودتر از چیزی که خودش میخواهد، گزارش کنند.
تام مار را صدا زد و به او دستور داد کار آنها را تمام کند؛ در حالی که به کار خودش مشغول میشد.
چند لحظه بعد، یک مار تقریبا شش متری از دهان مجسمهی بزرگ و باشکوه انتهای تالار بیرون آمد. هری و ران فورا نگاه شان را پایین انداختند. هری شنید که پسر به مار دستور داد که آنها را بکشد.
هری رو به پسر کنارش فریاد زد:"فرار کن! او میخواهد ما را بکشد."
پسر با گیجی به او نگاه کرد:"اما او چنین چیزی نگفت."
هری گفت:"مگه نشنیدی؟ به اون مار گفت!"
قبل آنکه ران فرصت کند جواب بدهد، مار عظیم الجثه با حالتی تهاجمی به سمت شان آمد. آنها از هم جدا شدند و هرکدام به جهتی فرار کردند.
مار دنبال هری رفت. هری خودش را به نزدیک ترین ستون رساند و فورا پشت آن پناه گرفت تا مانعی برای مار ایجاد کند.
مار بدن بزرگش را به ستون کوبید و سعی کرد راهی برای رسیدن به هری پیدا کند. هری در امتداد ردیف ستون ها دوید و از انتهای آن خارج شد. مار حرکتش را دید و به سمتش آمد.
پسر مو قرمز از آن سمت، حواس مار را پرت کرد و مار به جای هری دنبال او رفت.
هری نمیفهمید که چرا این پسر میخواهد آنها را بکشد.
ران سمت مجسمه انتهای اتاق رفت و پشت آن مخفی شد. اما این بهترین تصمیم نبود و فضای زیادی نداشت و مار داشت با صدایی هولناک نزدیک میشد.
در اثر برخورد بدن مار با مجسمه، بخشی از مجسمه تخریب شد و روی ران افتاد. ران دردی را در شانه اش احساس کرد. ولی بعد حواس مار لحظهای پرت شد و او توانست با دور زدن مجسمه، فرار کند.
ران سمت پسر چشم سبز، که طبق آنچه شنیده بود هری پاتر بود، رفت. شاید باهم بودن شان، برایشان بهتر باشد.
هری گفت:"نمیدونم اینجا چه خبره."
نگاه مار به آنها افتاد و دوباره سمت شان آمد. صدای کشیده شدن فلس هایش روی زمین، قبل خودش آمد.
هری دوباره سمت ستون ها دوید و مار هم دنبالش رفت.
ران نگاهی به آن پسر سبزپوش انداخت. او مشکوک است.
آیا او باید به آن دختر کمک کند؟
قبل هر فکر دیگری، صدای فریاد هری آمد. ظاهرا پایش بخاطر ریزش ستون آسیب دیده بود و مار هم نزدیک بود.
ران فورا تکهای سنگ از کنارش برداشت و حواس مار را پرت کرد و بعد به سمت هری رفت و او را به سمت مجسمه کشاند.
مار عصبانی تر از قبل دنبالشان آمد.
هری به سختی توانست یک ثانیه قبل از گرفته شدن توسط مار، همراه با ران به مجسمه برسد و پشت آن پناه بگیرد.
مار با دمش به مجسمه کوبید و بخش بزرگی از آن سقوط کرد.
برای یک لحظه، حتی توجه تام هم به این صحنه جلب شد. متأسفانه برای او، معلوم شد که دو پسر خودشان را از قبل به عقب پرت کرده بودند و گرچه داشتند با وحشت به باسلیسک نگاه میکردند و لباس هایشان خاکی شده بود، ولی سالم بودند.
هری هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است که مار دوباره آماده حمله شد.
همان لحظه، پرندهای بزرگ و زیبا وارد تالار شد و یک کلاه عجیب و قدیمی را نزدیک آنها انداخت.
هری با تعجب به رفتن پرنده نگاه کرد. این کلاه چیست؟
هری توانست قبل از حرکت دوباره پسر مو قرمز، کلاه را بردارد. اما نمیدانست با آن چکار کند و کمی بعد آن را رها کرد تا بتواند سریعتر بدود.
در همین بین، کار تام تمام شد و در حالی که با افتخار به بدن جدیدش نگاه میکرد، خم شد و دفتر خاطراتش را برداشت و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیندازد، از تالار خارج شد.
هری و ران خسته شده بودند و نفس نفس میزدند.
هری با شنیدن صدایی به عقب برگشت و دید که پسر دیگر زمین افتاده است و دارد با ترس به مار نگاه میکند. هری تغییر مسیر داد. وقتی خم شد تا پسر را بلند کند، برای لحظه ای درد ساق پایش تشدید شد. قبل اینکه بتواند فرار کند، دندان تیز مار برای یک ثانیه در پشت دستش فرو رفت.
آنها مسیر شان را ادامه دادند و نزدیک دختر بیهوش رسیده بودند که هری ناگهان احساس ضعف کرد و تعادلش را از دست داد.
پسر دیگر فورا به سمتش برگشت و سعی کرد کمکش کند.
هری گفت:"برو. معطل من نشو."
پسر بار دیگر تلاش کرد ولی با نزدیک شدن مار مجبور شد او را تنها بگذارد و برود.
ران در جهت مخالف هری دوید تا مار را از او دور کند. به نظر نمیرسید که هری دیگر بتواند ادامه بدهد.
مار با همان حالت درنده سابق دنبالش بود.
ران خودش را به اولین ستون ها رساند و پشتش پناه گرفت. مار نتوانست بدنش را از بین دو ستون عبور بدهد ولی موفق شد دندانهای وحشتناکش را در همان شانه ران که قبلاً آسیب دیده بود، فرو کند. درد به سرعت در شانه و دست چپ ران پخش شد.
ران دو ستون را دور زد و به سمت هری و آن دختر رفت. دست چپش به سختی حرکت میکرد و از زخمش خون میچکید.
آنها هیچ شانسی نداشتند و هری از قبل واقعاً رنگ پریده به نظر میرسید. ران خودش را به هری رسانده بود که حال خودش هم بد شد.
همان لحظه، آن پرنده قرمز بزرگ دوباره برگشت و توجه مار را جلب کرد. مار به سمتش رفت و سعی کرد پرنده را بگیرد. پرنده خودش را عقب کشید، ولی بعد دوباره نزدیک شد و کارش را تکرار کرد.
این درگیری چند دقیقهای ادامه داشت تا اینکه مار و پرنده در تاریکی انتهای تالار ناپدید شدند.
آیا این پرنده سعی دارد آنها را نجات دهد؟
لحظاتی بعد پرنده برگشت و سمت شان آمد و کنارشان نشست.
بعد اتفاق عجیبی افتاد. پرنده روی زخم هایشان اشک ریخت و زخم ها با دردی گزنده درمان شدند.
ران دوباره نگاهی به دختر انداخت.
او از اول تا الان بیهوش بوده است. آیا او حالش خوب است؟
ساعتی بعد، هری و ران، که هری تازه اسمش را فهمیده بود، در درمانگاه بودند و حالشان خیلی بهتر بود و چند معجون خورده بودند و چند طلسم درمانی رویشان اجرا شده بود.
ظاهرا بخاطر اشک آن پرنده که ققنوس بود، هنوز زنده بودند.
هری هنوز نمیدانست سر آن دختر چه آمده است. ولی چند نفر به دلایل مختلف، به درمانگاه سر زده بودند و واکنش و نگاه هایشان عجیب بود. هری قسم میخورد که آنها زیر لب در مورد "پسری که زنده ماند" زمزمه کردند.
مادام پامفری به آنها توضیح داده بود که آنها جادوگر و در یک مدرسه جادویی، به اسم هاگوارتز هستند. اما در مورد رفتار عجیب بقیه توضیحی نداد و گفت که بزودی خواهند فهمید.
اول مردی بلوند و خوشتیپ با رفتار نمایشی آمد و برای آنها ابراز تأسف و آرزوهای خوب کرد.
بعد، پیرمردی با ریش بلند و لباسی عجیب وارد شد و سمت آنها آمد:"حالتان بهتر است؟ پسرها؟"
مادام پامفری فورا گفت:"او مدیر مدرسه است؛ آلبوس دامبلدور."
هری گفت:"بله...مدیر مدرسه."
دامبلدور او را تصحیح کرد:"فقط بگویید پرفسور دامبلدور."
بعد فورا پرسید:"هیچ چیز به خاطر ندارید؟"
هری با ناراحتی گفت:"نه پرفسور دامبلدور."
دامبلدور اصرار کرد:"در مورد اتفاقات تالار چطور؟"
ران پرسید:"آن دختر حالش خوب است؟ میخواستم به او کمک کنم اما نتوانستم."
مادام پامفری آهی کشید و دامبلدور روی هری تمرکز کرده بود.
هری گفت:"آنجا یک پسر نوجوان با لباس سبز بود. طبق توضیحات مادام پامفری، اسلیترین بود."
دامبلدور دوباره پرسید:"یادت نیست که بود؟"
هری گفت:"نه ولی بالای سر آن دختر وایساده بود و یک دفتر داشت."
دامبلدور پرسید:"دفتر؟"
هری گفت:"البته دفتر را با خودش برد."
دامبلدور حالت چهرهاش تغییر کرد و با خودش زمزمه کرد:"که اینطور"
دختری با موهای پرپشت وارد شد و سمت آنها دوید:"هری! ران!"
دامبلدور به خودش آمد و با لبخند گفت:"امیدوارم حالتان بزودی بهتر شود." و رفت.
دختر به کنار تخت شان رسید و شروع کرد به معرفی خودش و سوال پرسیدن و آخرش سمت ران برگشت و گفت:"بخاطر جینی متأسفم ران!"
ران فکر کرد جینی؟ باید آن دختر بیهوش تالار باشد. ولی هرماینی چرا متاسف است؟
بعد فورا گفت:"این قضیه مشکوک است و من دارم روی آن کار میکنم و هروقت به نتیجه برسم، آنرا به شما و پرفسورها میگویم."
آنها فکر کردند که هرماینی باهوش به نظر میرسد. خوب است که بدانیم کسی که ظاهرا دوست آنها بوده، پیگیر است.
ران پرسید:"جینی چه اتفاقی براش افتاده؟"
هرماینی لحظهای مکث کرد و بعد با احتیاط گفت:"او...خب...متأسفانه مرده است."
هری و ران شوکه شدند. این چیزی نبود که آنها دوست داشتند بشنوند.
مادام پامفری با عجله گفت:"خانم گرنجر دوستانتان به استراحت نیاز دارند. لطفا بعدا برگردید."
این عجیب بود. مگر جینی چه کسی است؟
به هر حال، آنها هنوز اطلاعات کافی نداشتند تا بفهمند اینجا چه خبر است و این آدمها چه کسانی هستند.
امیدواریم سال بعد، سال بهتری باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:06
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
592
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

دوباره به خانه گانت ها بازگشتم.
سرما و رطوبت به درونم نفوذ میکند. بوی گند کپک و ظرفهای کبره بسته هوا را سنگین کرده است. خانه متروکه است. مدتها از زمانی که مورفین مرا به یاد پدرش نوازش میکرد، میگذرد.
دیوارها زمزمه هایش را به خاطر دارند.
-اون کثافتا... تاوانشو پس میدن... پس میدن. تو... تو نماد خون اصیلی... .
او نمیدانست من واقعا چه هستم.
پدرش هم نمیدانست. سالها مرا روی انگشتش گذاشت و به همه نشان داد؛ انگشتر میراث خاندان پورل! نشانه خون اصیل!
اما من، چیزی فراتر بودم.
من میتوانم آنها را صدا بزنم.
من نه اوهام و خیال، بلکه دری به دنیای مردگان هستم.
کافیست مرا سه بار در دستت بچرخانی و من پاسخ میدهم. عزیزترین از دست رفتهات را از دنیای مردگان به تو باز میگردانم.
اما مردگان به این دنیا تعلق ندارند. آنها سرمای مرگ را در خود دارند.
همه کسانی که مرا در دست میگیرند دنبال چیزهای مشترکی هستند؛ زندگی، کنترل، قدرت. اما درنهایت زهر ناامیدی و خشم را میچشند و ترجیح میدهند از در بگذرند.
در همین خانه بود که آن پسر، تام، مرا از انگشت مورفین جدا کرد.
دستانش سرد بود. نه سرد مانند سنگ، مانند من؛ بلکه سرمای دستانش از اراده بود.
اون به مردگان نیازی نداشت. به زندهها هم نیاز نداشت. خودش کافی بود.
من برایش در نبودم، ابزار بودم. نشانه ای از اصالت و راهی برای جاودانگی.
او تکه ای از خودش را درون من گذاشت و من سنگین و تاریک شدم. چیزی درونم رسوب کرد.
چیزی که نفس میکشید و اراده داشت و می ترسید.
من هرروز ترس و نفرت او را حس میکنم. ترس و نفرت از مرگ؛ از چیزی اجتناب ناپذیر. همه آنها مثل هماند. او هم همان چیزهارا میخواست؛ زندگی، کنترل، قدرت.
و حالا تاریکی درون من زندگی میکند و من با نفرینی سیاه و قدرتمند، بر روی کفِ خانه گانت ها، تنها هستم.
---
جریان هوای تازه به درون اتاق هجوم می آورد و من او را حس میکنم. یک نفر دیگر.
یک نفر دیگر که به دنبال عزیزانش در ورای دنیای زندگان میگردد.
دستهای زیادی را حس کردهام؛ دستهای جوان و پیر.
همه ی آنها با ولع و اشتیاق به سمت من میآیند و با ناامیدی و خشم ترکم میکنند.
اما این دستها، آنها مکث می کنند. او می داند.
او نفرین درونم را می بیند. میداند من مرگبارم، اما چشمانش از اشک می درخشد.
آه می کشد، انگار که با خودش خداحافظی میکند. او میداند و به سمت مرگ می آید. چرا؟
اشک امید و التماس در چشمانش میدرخشد؛ بگذار یک بار دیگر ببینمش.
دستان گرم و لرزان پیرمرد مرا سه بار میچرخاند. لرزش دستانش از ترس نیست. نمیدانم چیست، نمیفهمم.
صدای دختری را از آنطرف در میشنوم.
-آلبوس!
-آریانا...
و او می آید.
دختری بلندبالا و لاغر، با پیراهنی سپید و پاکیزه، چشمانی آبی و زلال و لبخندی گرم. احتمالا به همان شکلی که او خواهر کوچکش را به یاد داشت.
کلمات از دهان پیرمرد بیرون می ریزد، مانند خون از زخمی کهنه.
-آریانا... من... منو ببخش... من... .
خاطرهای روشن را درون ذهنش میبینم. اتاقی دیگر، دختری زیبا که بیجان روی زمین افتاده و نفس نمی کشد. دستهایی که میلرزد. آیا طلسم مرگبار از چوبدستی او خارج شده بود؟ چه اهمیتی داشت. بههرحال خانوادهشان را از بین برده بود.
دستان پیرمرد به آرامی به سمت صورت دختر دراز می شوند. انگار که میترسد همه چیز خواب باشد و حرکتی ناگهانی او را از رویا بیرون آورد. دخترک لبخند محوی میزند. درون دریاچه چشمان سیاهش دلتنگی و عشق مانند قوهای باوقار سوسو میزنند.
-من... متاسفم... .
شبح دختر جامد و واقعی به نظر میرسد و لبخندش گرم است. او هم گذشته را به یاد میآورد. گذشته ای که در آن یک دختر شاداب و خوشحال بود. دختری که توسط سه پسر ماگل تحقیر نشده بود، از جادو متنفر نبود و پدرش بخاطر او زندانی نشده بود. ایکاش به آن زمان بر میگشت، قبل از اینکه همهی چیزهای عزیزش مانند ریگ از میان انگشتانش بریزد. قبل از اینکه همه چیز در اطرافش ویران شود. قبل از اینکه مادرش بخاطر او کشته شود و برادرانش بخاطر او از هم متنفر باشند.
برادرش اکنون اینجا بود، اما دیگر... خیلی دیر شده بود.
دستهای آرزومند پیرمرد به او میرسند و از صورت دختر عبور میکنند. دستهای خالی میفهمند که چیزی که رفته دیگر هرگز باز نمیگردد. هرچقدر که التماس کنی، گذشته رفته، عزیزانت را برده و دیگر هیچوقت آنهارا پس نمیدهد.
اکثر آنها در این نقطه میشکنند.
دستانش بیهوده هوا را چنگ می زند و چشمانش بیهوده از دیدارش میدرخشند.
-منو ببخش... .
نفرینم به درون خونش می ریزد. مانند سوزنی که به آرامی فرو می رود. سرمای منجمدکننده آن به آرامی به بالا میخزد. انگشتان دستش یخ می بندد و تاریکی به سمت قلبش میرود. قلبی ناامید و خسته... شاید بهتر است تمامش کند. همه آنها همین فکر را میکنند.
شبح دخترک سوسو میزند و قوهای درون چشمانش میمیرند. پرده سیاه غم روی صورتش میافتد.
-آلبوس، بذار برم.
چشمان پیرمرد نمناک و ناامید است. دختر به من نگاه می کند و نگاه پیرمرد به دستش کشیده میشود. چیزی مرده و چروکیده، سیاه مثل نفرینی که بزودی او را می کشد.
آه عمیقی میکشد و چشمانش را میبندد.
دخترک رفته است.
به شدت روی کف سنگی میافتم. پیرمرد با اخرین قدرتش مرا از دستش بیرون کشید. حالا هردو روی کف کثیف خانه گانت ها افتادهایم، او گریه میکند و شانه هایش تکان میخورد. جادوی او قوی است؛ حتی بدون چوبدستی... وگرنه تا الان مرده بود. اما مدت زیادی نمیتواند آن را پس بزند، نفرین از بین نرفته است. من آن را درون خونش ریختم.
من فقط یک در کوچک به دنیای مردگان هستم، اما او تنها کسی بود که عاقبت را میدانست و آن را باز کرد.
برای چه؟ نمیفهمم.
درون دستمالی مرا میپیچد و درون جیبش میگذارد. ساعتی بعد، روی میز چوبی اتاق پیرمرد هستم.
ماروولو، مورفین، تام... و همه کسانی که قبل او بودند، از من چیزهای یکسانی میخواستند؛ زندگی، کنترل و قدرت.
این پیرمرد هر سه را داشت و آن را به آسانی فدا کرد. انگار که چیز بیارزشیست، آنها را به راحتی به من داد.
تا به حال کسی چیزی به من نداده بود.
به آرامش درون چشمان نمناک آبی رنگش که به من زل زده، نگاه میکنم. هیچ پشیمانیای نمیبینم، فقط رهایی و سبکی. نمیفهمم.
دیگر گریه نمیکند. حالا شمشیر یاقوت نشانی در دستش دارد. آن را با قدرت فرود می آورد. مزه فلز سرد را می چشم. صدای فریادی را از درونم میشنوم. آن چیز سنگین، فریاد میکشد و محو میشود. ترس و نفرت از مرگ، رفته است. حالا من هم رها و سبک شدهام.
اما گرمای دست هایش هنوز در خاطرم سنگینی میکند.
برای چه زندگی، کنترل و قدرتش را داد؟ نمیفهمم.
و هیچوقت هم نخواهم فهمید.
سرما و رطوبت به درونم نفوذ میکند. بوی گند کپک و ظرفهای کبره بسته هوا را سنگین کرده است. خانه متروکه است. مدتها از زمانی که مورفین مرا به یاد پدرش نوازش میکرد، میگذرد.
دیوارها زمزمه هایش را به خاطر دارند.
-اون کثافتا... تاوانشو پس میدن... پس میدن. تو... تو نماد خون اصیلی... .
او نمیدانست من واقعا چه هستم.
پدرش هم نمیدانست. سالها مرا روی انگشتش گذاشت و به همه نشان داد؛ انگشتر میراث خاندان پورل! نشانه خون اصیل!
اما من، چیزی فراتر بودم.
من میتوانم آنها را صدا بزنم.
من نه اوهام و خیال، بلکه دری به دنیای مردگان هستم.
کافیست مرا سه بار در دستت بچرخانی و من پاسخ میدهم. عزیزترین از دست رفتهات را از دنیای مردگان به تو باز میگردانم.
اما مردگان به این دنیا تعلق ندارند. آنها سرمای مرگ را در خود دارند.
همه کسانی که مرا در دست میگیرند دنبال چیزهای مشترکی هستند؛ زندگی، کنترل، قدرت. اما درنهایت زهر ناامیدی و خشم را میچشند و ترجیح میدهند از در بگذرند.
در همین خانه بود که آن پسر، تام، مرا از انگشت مورفین جدا کرد.
دستانش سرد بود. نه سرد مانند سنگ، مانند من؛ بلکه سرمای دستانش از اراده بود.
اون به مردگان نیازی نداشت. به زندهها هم نیاز نداشت. خودش کافی بود.
من برایش در نبودم، ابزار بودم. نشانه ای از اصالت و راهی برای جاودانگی.
او تکه ای از خودش را درون من گذاشت و من سنگین و تاریک شدم. چیزی درونم رسوب کرد.
چیزی که نفس میکشید و اراده داشت و می ترسید.
من هرروز ترس و نفرت او را حس میکنم. ترس و نفرت از مرگ؛ از چیزی اجتناب ناپذیر. همه آنها مثل هماند. او هم همان چیزهارا میخواست؛ زندگی، کنترل، قدرت.
و حالا تاریکی درون من زندگی میکند و من با نفرینی سیاه و قدرتمند، بر روی کفِ خانه گانت ها، تنها هستم.
---
جریان هوای تازه به درون اتاق هجوم می آورد و من او را حس میکنم. یک نفر دیگر.
یک نفر دیگر که به دنبال عزیزانش در ورای دنیای زندگان میگردد.
دستهای زیادی را حس کردهام؛ دستهای جوان و پیر.
همه ی آنها با ولع و اشتیاق به سمت من میآیند و با ناامیدی و خشم ترکم میکنند.
اما این دستها، آنها مکث می کنند. او می داند.
او نفرین درونم را می بیند. میداند من مرگبارم، اما چشمانش از اشک می درخشد.
آه می کشد، انگار که با خودش خداحافظی میکند. او میداند و به سمت مرگ می آید. چرا؟
اشک امید و التماس در چشمانش میدرخشد؛ بگذار یک بار دیگر ببینمش.
دستان گرم و لرزان پیرمرد مرا سه بار میچرخاند. لرزش دستانش از ترس نیست. نمیدانم چیست، نمیفهمم.
صدای دختری را از آنطرف در میشنوم.
-آلبوس!
-آریانا...
و او می آید.
دختری بلندبالا و لاغر، با پیراهنی سپید و پاکیزه، چشمانی آبی و زلال و لبخندی گرم. احتمالا به همان شکلی که او خواهر کوچکش را به یاد داشت.
کلمات از دهان پیرمرد بیرون می ریزد، مانند خون از زخمی کهنه.
-آریانا... من... منو ببخش... من... .
خاطرهای روشن را درون ذهنش میبینم. اتاقی دیگر، دختری زیبا که بیجان روی زمین افتاده و نفس نمی کشد. دستهایی که میلرزد. آیا طلسم مرگبار از چوبدستی او خارج شده بود؟ چه اهمیتی داشت. بههرحال خانوادهشان را از بین برده بود.
دستان پیرمرد به آرامی به سمت صورت دختر دراز می شوند. انگار که میترسد همه چیز خواب باشد و حرکتی ناگهانی او را از رویا بیرون آورد. دخترک لبخند محوی میزند. درون دریاچه چشمان سیاهش دلتنگی و عشق مانند قوهای باوقار سوسو میزنند.
-من... متاسفم... .
شبح دختر جامد و واقعی به نظر میرسد و لبخندش گرم است. او هم گذشته را به یاد میآورد. گذشته ای که در آن یک دختر شاداب و خوشحال بود. دختری که توسط سه پسر ماگل تحقیر نشده بود، از جادو متنفر نبود و پدرش بخاطر او زندانی نشده بود. ایکاش به آن زمان بر میگشت، قبل از اینکه همهی چیزهای عزیزش مانند ریگ از میان انگشتانش بریزد. قبل از اینکه همه چیز در اطرافش ویران شود. قبل از اینکه مادرش بخاطر او کشته شود و برادرانش بخاطر او از هم متنفر باشند.
برادرش اکنون اینجا بود، اما دیگر... خیلی دیر شده بود.
دستهای آرزومند پیرمرد به او میرسند و از صورت دختر عبور میکنند. دستهای خالی میفهمند که چیزی که رفته دیگر هرگز باز نمیگردد. هرچقدر که التماس کنی، گذشته رفته، عزیزانت را برده و دیگر هیچوقت آنهارا پس نمیدهد.
اکثر آنها در این نقطه میشکنند.
دستانش بیهوده هوا را چنگ می زند و چشمانش بیهوده از دیدارش میدرخشند.
-منو ببخش... .
نفرینم به درون خونش می ریزد. مانند سوزنی که به آرامی فرو می رود. سرمای منجمدکننده آن به آرامی به بالا میخزد. انگشتان دستش یخ می بندد و تاریکی به سمت قلبش میرود. قلبی ناامید و خسته... شاید بهتر است تمامش کند. همه آنها همین فکر را میکنند.
شبح دخترک سوسو میزند و قوهای درون چشمانش میمیرند. پرده سیاه غم روی صورتش میافتد.
-آلبوس، بذار برم.
چشمان پیرمرد نمناک و ناامید است. دختر به من نگاه می کند و نگاه پیرمرد به دستش کشیده میشود. چیزی مرده و چروکیده، سیاه مثل نفرینی که بزودی او را می کشد.
آه عمیقی میکشد و چشمانش را میبندد.
دخترک رفته است.
به شدت روی کف سنگی میافتم. پیرمرد با اخرین قدرتش مرا از دستش بیرون کشید. حالا هردو روی کف کثیف خانه گانت ها افتادهایم، او گریه میکند و شانه هایش تکان میخورد. جادوی او قوی است؛ حتی بدون چوبدستی... وگرنه تا الان مرده بود. اما مدت زیادی نمیتواند آن را پس بزند، نفرین از بین نرفته است. من آن را درون خونش ریختم.
من فقط یک در کوچک به دنیای مردگان هستم، اما او تنها کسی بود که عاقبت را میدانست و آن را باز کرد.
برای چه؟ نمیفهمم.
درون دستمالی مرا میپیچد و درون جیبش میگذارد. ساعتی بعد، روی میز چوبی اتاق پیرمرد هستم.
ماروولو، مورفین، تام... و همه کسانی که قبل او بودند، از من چیزهای یکسانی میخواستند؛ زندگی، کنترل و قدرت.
این پیرمرد هر سه را داشت و آن را به آسانی فدا کرد. انگار که چیز بیارزشیست، آنها را به راحتی به من داد.
تا به حال کسی چیزی به من نداده بود.
به آرامش درون چشمان نمناک آبی رنگش که به من زل زده، نگاه میکنم. هیچ پشیمانیای نمیبینم، فقط رهایی و سبکی. نمیفهمم.
دیگر گریه نمیکند. حالا شمشیر یاقوت نشانی در دستش دارد. آن را با قدرت فرود می آورد. مزه فلز سرد را می چشم. صدای فریادی را از درونم میشنوم. آن چیز سنگین، فریاد میکشد و محو میشود. ترس و نفرت از مرگ، رفته است. حالا من هم رها و سبک شدهام.
اما گرمای دست هایش هنوز در خاطرم سنگینی میکند.
برای چه زندگی، کنترل و قدرتش را داد؟ نمیفهمم.
و هیچوقت هم نخواهم فهمید.
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️
{بازنویسی داستان از زبان دراکو مالفوی}
اگر بخواهم از زندگیام چیزی تعریف کنم، احتمالاً باید از هری پاتر شروع کنم.
نه به این دلیل که او مهمترین آدم زندگی من بود، بلکه چون بیشتر سالهای جوانیام با او گره خورده بود. از همان اولین روزی که دیدمش، فکر میکردم باید از او متنفر باشم. بعدها فهمیدم بعضی آدمها وقتی وارد زندگیات میشوند، حتی اگر دیگر دشمنت نباشند، باز هم بخشی از گذشتهات باقی میمانند.
"من دراکو مالفوی هستم"
در خانوادهای بزرگ شدم که اسمش برای همه آشنا بود. پدرم، لوسیوس، همیشه به من میگفت مالفویها باید بدانند چه کسانی ارزش نزدیک شدن دارند و چه کسانی نه. از بچگی یاد گرفته بودم که خون، خانواده و قدرت مهم هستند.
من هم حرفهایش را باور میکردم.
مادرم، نارسسا، کمتر حرف میزد. بیشتر نگاه میکرد. شاید در کودکی متوجه نمیشدم، اما بعدها فهمیدم خیلی از نگاههایش از نگرانی میآمد. او همیشه میخواست من سالم بمانم، حتی اگر مجبور بود جلوی دیگران وانمود کند که هیچ ترسی ندارد.
وقتی وارد قطار هاگوارتز شدم، فکر میکردم همهچیز همانطور خواهد بود که پدرم گفته بود.
بعد هری را دیدم.
پسری که همه دربارهاش حرف میزدند.
به طرفش رفتم و سعی کردم طوری رفتار کنم که انگار از قبل میدانم چه کسی مهم است و چه کسی نیست. پیشنهاد دوستی دادم، اما او قبول نکرد.
خیلی ناراحت شدم.
اما هیچکس نباید میفهمید،
خندیدم و وانمود کردم برایم اهمیتی ندارد.
شاید همان لحظه بود که تصمیم گرفتم از او متنفر باشم.
سالهای بعد، تقریباً در همهچیز با هم رقابت داشتیم. من دوست داشتم شکستش بدهم و وقتی موفق میشدم، خوشحال میشدم. وقتی او موفق میشد، عصبانی میشدم.
اما حقیقت این بود که هری فقط رقیب من نبود.
گاهی به او حسادت میکردم.
او میتوانست چیزهایی را انتخاب کند که من نمیتوانستم. میتوانست بعضی قوانین را نادیده بگیرد و هنوز خودش باشد. اما من همیشه پسر لوسیوس مالفوی بودم.
اگر کاری میکردم، فقط خودم نبودم که قضاوت میشدم.
نام خانوادگیام هم پشت سرم بود.
با این حال، من هم اشتباه کردم. خیلی حرفها زدم که بعدها از گفتنشان پشیمان شدم. آدمهایی را مسخره کردم که حتی درست نمیشناختمشان.
آن زمان فکر میکردم این کارها نشانه قدرت است.
امروز میدانم نبود.
هرچه بزرگتر شدم، دنیای جادوگرها هم خطرناکتر شد.
بازگشت ولدمورت دیگر شایعه نبود.
بعد مأموریتی به من داده شد که زندگیام را عوض کرد.
باید دامبلدور را میکشتم.
اول فکر کردم میتوانم.
من همیشه دوست داشتم دیگران را قانع کنم که از چیزی نمیترسم. این بار حتی خودم هم سعی کردم همین دروغ را باور کنم.
اما وقتی تنها میشدم، ترس سراغم میآمد.
اگر موفق نمیشدم، چه اتفاقی برای خانوادهام میافتاد؟
اگر موفق میشدم، چه اتفاقی برای خودم میافتاد؟
شبها خوابم نمیبرد. در مدرسه راه میرفتم و وانمود میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده، اما ذهنم دائماً درگیر همان مأموریت بود.
باید راهی برای ورود مرگخوارها به هاگوارتز پیدا میکردم.
کمد ناپدیدشونده را تعمیر کردم و تمام مدت فکر میکردم اگر موفق شوم، شاید همهچیز تمام شود.
اما هرچه به پایان نزدیکتر میشدم، بیشتر میترسیدم.
مادرم میدانست چه اتفاقی دارد میافتد.
گاهی فقط نگاهش میکردم و دلم میخواست به او بگویم نمیتوانم.
نمیتوانم آدمی را بکشم.
نمیتوانم این کار را انجام دهم.
اما نمیگفتم.
شاید چون میترسیدم اگر اعتراف کنم، او هم بفهمد پسرش آنقدر که همه فکر میکنند شجاع نیست.
بعد اتفاق دیگری افتاد،درگیری من با هری.
دعوا شروع شد و خیلی سریعتر از چیزی که تصور میکردم اتفاق افتاد. هری از طلسمی استفاده کرد که خودش هم شاید نمیدانست چه بلایی قرار است سر من بیاورد.
ناگهان روی زمین افتادم.
آن لحظه دیگر خبری از غرور نبود.
نه پدرم مهم بود، نه اسم مالفوی، نه دشمنیمان.
فقط میترسیدم.
برای اولین بار واقعاً احساس کردم ممکن است بمیرم.
مرگ را جلوی چشمم دیدم و فهمیدم چقدر برای زنده ماندن میخواهم تلاش کنم.
هیچوقت فکر نمیکردم ممکن است از هری متنفر باشم و در همان لحظه از اینکه او مرا کشته باشد بترسم.
اما اسنیپ نجاتم داد.
بعد از آن اتفاق، چیزی در ذهنم تغییر کرد.
من هنوز هری را دوست نداشتم.
اما دیگر نمیتوانستم فقط او را یک دشمن ببینم.
او کسی بود که ممکن بود مرا بکشد، اما همان آدمی بود که سالها با او بزرگ شده بودم.
رابطهمان عجیبتر از یک دشمنی ساده شده بود.
گاهی از او متنفر بودم.
گاهی به او حسادت میکردم.
گاهی فکر میکردم اگر زندگی من مثل زندگی او بود، شاید آدم دیگری میشدم.
و گاهی، با وجود همهی چیزهایی که بین ما گذشته بود، نمیتوانستم انکار کنم که شجاعتش را میدیدم.
بعد شب برج رسید.
من باید دامبلدور را میکشتم.
چوبدستیام را در دست گرفته بودم، اما دستم میلرزید.
ماهها برای این لحظه آماده شده بودم، ولی وقتی واقعاً رسید، هیچچیز مثل تصورم نبود.
من قاتل نبودم.
فقط پسری ترسیده بودم که در موقعیتی قرار گرفته بود که از توانش بیشتر بود.
دامبلدور این را فهمید.
همین برایم سختترش کرد.
اگر از من میترسید یا با من میجنگید، شاید انجام دادنش آسانتر میشد.
اما او فقط به من نگاه میکرد.
مرگخوارها وارد هاگوارتز شدند.
من راه را برایشان باز کرده بودم.
وقتی آنها را دیدم، برای اولین بار از کاری که کرده بودم واقعاً پشیمان شدم.
این دیگر یک مأموریت نبود.
آدمهایی که میشناختم در خطر بودند.
مدرسهای که سالها در آن زندگی کرده بودم، در خطر بود.
و من خودم کمک کرده بودم این اتفاق بیفتد.
بعد از جنگ، مادرم همچنان یکی از مهمترین آدمهای زندگی من بود.
او همیشه مرا به شکلی دوست داشت که شاید خودم آن زمان نمیفهمیدم.
در سختترین لحظهها، او حاضر بود برای زنده ماندن من خطر کند.
شاید من همیشه از پدرم یاد گرفتم چطور قوی به نظر برسم، اما از مادرم یاد گرفتم که دوست داشتن یک نفر گاهی یعنی برایش کاری انجام بدهی که هیچکس دیگری حاضر نیست انجام دهد.
جنگ تمام شد،اما برای من همهچیز آن روز تمام نشده بود.
من هنوز باید با گذشتهام زندگی میکردم.
با حرفهایی که زده بودم.
با آدمهایی که آزار داده بودم.
با تصمیمهایی که از روی ترس گرفته بودم.
سالها طول کشید تا بتوانم با خودم کنار بیایم.
بعد آستوریا وارد زندگیام شد.
او گذشتهی من را نمیتوانست پاک کند و من هم از او چنین چیزی نمیخواستم.
چیزی که در آستوریا دوست داشتم این بود که مجبور نبودم جلوی او وانمود کنم همان دراکوی قدیمی هستم.
او میدانست خانوادهام چه گذشتهای دارند. میدانست من چه اشتباههایی کردهام.
اما بیشتر از اینکه بپرسد «خانواده مالفوی چه میخواهند؟»، از من میپرسید:
«خودت چه میخواهی؟»
این سؤال برای من ساده نبود.
من سالها عادت کرده بودم دیگران برایم تصمیم بگیرند.
پدرم،ولدمورت،خانواده و حتی دشمنیام با هری.
اما کنار آستوریا کمکم یاد گرفتم زندگی من هم میتواند انتخاب خودم باشد.
رابطهمان همیشه کامل نبود.
گذشتهام گاهی بین ما قرار میگرفت و من هنوز با خیلی از چیزهای قدیمی مشکل داشتم.
اما او باعث شد بفهمم لازم نیست گذشتهام را انکار کنم تا آدم بهتری باشم.
وقتی اسکورپیوس به دنیا آمد، همهچیز برایم شکل دیگری پیدا کرد.
او را در آغوش گرفتم و به این فکر کردم که من چه چیزی میخواهم به او یاد بدهم.
نمیخواستم مثل من بزرگ شود.
نمیخواستم از کودکی به او گفته شود چه کسی دوستش باشد و چه کسی نباشد.
نمیخواستم ارزش آدمها را از روی خانواده یا خونشان بسنجد.
میخواستم خودش انتخاب کند.
اما زندگی همیشه طبق چیزی که ما میخواهیم پیش نمیره.
آستوریا بیمار شد.
در ابتدا سعی کردم خودم را آرام نشان بدهم.
همان کاری که سالها بلد بودم؛ پنهان کردن ترس پشت سکوت و چهرهای بیاحساس.
اما این بار فرق داشت.
این بار نمیتوانستم با یک تصمیم، یک مأموریت یا حتی چوبدستیام چیزی را تغییر بدهم.
بیماری او چیزی نبود که بتوانم با آن بجنگم.
هرچه حالش بدتر میشد، بیشتر میفهمیدم چقدر به حضورش عادت کردهام.
به صدایش،به نگاهش.
به اینکه کسی در خانه باشد که بتوانم بدون ترس از گذشته با او حرف بزنم.
و حالا هر روز بیشتر از قبل میترسیدم که یک روز از خواب بیدار شوم و دیگر او را نداشته باشم.
گاهی کنارش مینشستم و چیزی نمیگفتم.
فقط نگاهش میکردم.
شاید چون هیچ کلمهای برای چیزی که احساس میکردم کافی نبود.
من قبلاً مرگ را دیده بودم.
در سالهای جنگ، بارها فکر کرده بودم ممکن است خودم بمیرم.
اما این بار ترس فرق داشت.
این بار قرار نبود خودم را از مرگ نجات بدهم.
قرار بود کسی را از دست بدهم که دوستش داشتم.
وقتی آستوریا از دنیا رفت، برای مدتی نمیدانستم با زندگی چه کار کنم.
خانه همان خانه بود، اما دیگر شبیه قبل نبود.
سکوت اتاقها بیشتر از همیشه به چشم میآمد.
گاهی ناخودآگاه میخواستم چیزی را برایش تعریف کنم و بعد یادم میآمد که دیگر آستوریا آنجا نیست.
بیشتر از همه، وقتی به اسکورپیوس نگاه میکردم، نبود مادرش را احساس میکردم.
من دیگر فقط برای خودم سوگوار نبودم.
باید برای پسری که هنوز به مادرش نیاز داشت هم قوی میماندم.
اما این بار نمیخواستم اشتباه گذشته را تکرار کنم.
نمیخواستم به اسکورپیوس بگویم مردها نباید گریه کنند.
نمیخواستم احساساتم را از او پنهان کنم و وانمود کنم همهچیز خوب است.
برای اولین بار فهمیدم شاید قوی بودن یعنی بتونی بگی:
«دلم برای مادرت تنگ شده.»
مرگ آستوریا بخشی از وجودم را برای همیشه تغییر داد.
فهمیدم بعضی آدمها را نمیشود جایگزین کرد.
بعضی خاطرهها را نمیشود پاک کرد.
و بعضی فقدانها قرار نیست یک روز کاملاً از بین بروند.
اما آستوریا به من یاد داده بود که زندگی فقط چیزی نیست که خانواده، نام خانوادگی یا گذشته برای آدم تعیین میکنند.
پس بعد از رفتنش، تصمیم گرفتم همان چیزی را برای اسکورپیوس ادامه بدهم که آستوریا به من داده بود:
"حق انتخاب"
من همسرم را از دست داده بودم، اما نمیخواستم پسرم را هم به خاطر غم خودم از دست بدهم.
برای همین به زندگی ادامه دادم.
نه چون فراموش کرده بودم.
بلکه چون هنوز کسی بود که به من نیاز داشت.
و شاید هر بار که پسرم را میدیدم، بخشی از آستوریا را هم میدیدم.
نه به عنوان کسی که باید جای مادرش را پر کند؛
بلکه به عنوان یادآوری اینکه آستوریا زمانی در زندگیمان بوده و عشق و انتخابهایش هنوز روی آیندهی پسرمان تأثیر میگذاشت.
سالها بعد، وقتی آلبوس و اسکورپیوس را کنار هم میدیدم، گاهی به هری فکر میکردم.
رابطهی من و هری هیچوقت دوستانه نبود،هرگز به هم نزدیک نشدیم.
گذشتهمان زیادی پیچیده بود.
اما دیگر از دیدنش عصبانی نمیشدم.
او بخشی از کودکی من بود؛ بخشی از سالهایی که هم از او متنفر بودم و هم بیشتر از چیزی که میخواستم، به او فکر میکردم.
شاید هری هم هیچوقت نتواند تمام کارهایی را که من کردهام فراموش کند.
من هم نمیتوانم.
اما شاید بخشیدن همیشه به معنی فراموش کردن نباشد.
گاهی یعنی دیگر اجازه ندهی گذشته، تمام آیندهات را کنترل کند.
حالا وقتی به پسرم نگاه میکنم، میفهمم بزرگترین کاری که میتوانستم انجام بدهم این نبود که نام مالفوی را دوباره مهم کنم.
این بود که اجازه بدهم اسکورپیوس فقط خودش باشد.
من سالها فکر میکردم باید ثابت کنم قوی هستم.
حالا دیگر چنین چیزی برایم مهم نیست.
من ترسیدهام،اشتباه کردهام و پشیمان شدهام.
آدمهایی را از دست دادهام و آدمهایی را دوست داشتهام.
و شاید برای اولین بار در زندگی، لازم نیست هیچکدام را پنهان کنم.
من دراکو مالفوی هستم.
اما قبل از اینکه مالفوی باشم، یک انسانم.
و این چیزی بود که سالها طول کشید تا بفهمم.
اگر بخواهم از زندگیام چیزی تعریف کنم، احتمالاً باید از هری پاتر شروع کنم.
نه به این دلیل که او مهمترین آدم زندگی من بود، بلکه چون بیشتر سالهای جوانیام با او گره خورده بود. از همان اولین روزی که دیدمش، فکر میکردم باید از او متنفر باشم. بعدها فهمیدم بعضی آدمها وقتی وارد زندگیات میشوند، حتی اگر دیگر دشمنت نباشند، باز هم بخشی از گذشتهات باقی میمانند.
"من دراکو مالفوی هستم"
در خانوادهای بزرگ شدم که اسمش برای همه آشنا بود. پدرم، لوسیوس، همیشه به من میگفت مالفویها باید بدانند چه کسانی ارزش نزدیک شدن دارند و چه کسانی نه. از بچگی یاد گرفته بودم که خون، خانواده و قدرت مهم هستند.
من هم حرفهایش را باور میکردم.
مادرم، نارسسا، کمتر حرف میزد. بیشتر نگاه میکرد. شاید در کودکی متوجه نمیشدم، اما بعدها فهمیدم خیلی از نگاههایش از نگرانی میآمد. او همیشه میخواست من سالم بمانم، حتی اگر مجبور بود جلوی دیگران وانمود کند که هیچ ترسی ندارد.
وقتی وارد قطار هاگوارتز شدم، فکر میکردم همهچیز همانطور خواهد بود که پدرم گفته بود.
بعد هری را دیدم.
پسری که همه دربارهاش حرف میزدند.
به طرفش رفتم و سعی کردم طوری رفتار کنم که انگار از قبل میدانم چه کسی مهم است و چه کسی نیست. پیشنهاد دوستی دادم، اما او قبول نکرد.
خیلی ناراحت شدم.
اما هیچکس نباید میفهمید،
خندیدم و وانمود کردم برایم اهمیتی ندارد.
شاید همان لحظه بود که تصمیم گرفتم از او متنفر باشم.
سالهای بعد، تقریباً در همهچیز با هم رقابت داشتیم. من دوست داشتم شکستش بدهم و وقتی موفق میشدم، خوشحال میشدم. وقتی او موفق میشد، عصبانی میشدم.
اما حقیقت این بود که هری فقط رقیب من نبود.
گاهی به او حسادت میکردم.
او میتوانست چیزهایی را انتخاب کند که من نمیتوانستم. میتوانست بعضی قوانین را نادیده بگیرد و هنوز خودش باشد. اما من همیشه پسر لوسیوس مالفوی بودم.
اگر کاری میکردم، فقط خودم نبودم که قضاوت میشدم.
نام خانوادگیام هم پشت سرم بود.
با این حال، من هم اشتباه کردم. خیلی حرفها زدم که بعدها از گفتنشان پشیمان شدم. آدمهایی را مسخره کردم که حتی درست نمیشناختمشان.
آن زمان فکر میکردم این کارها نشانه قدرت است.
امروز میدانم نبود.
هرچه بزرگتر شدم، دنیای جادوگرها هم خطرناکتر شد.
بازگشت ولدمورت دیگر شایعه نبود.
بعد مأموریتی به من داده شد که زندگیام را عوض کرد.
باید دامبلدور را میکشتم.
اول فکر کردم میتوانم.
من همیشه دوست داشتم دیگران را قانع کنم که از چیزی نمیترسم. این بار حتی خودم هم سعی کردم همین دروغ را باور کنم.
اما وقتی تنها میشدم، ترس سراغم میآمد.
اگر موفق نمیشدم، چه اتفاقی برای خانوادهام میافتاد؟
اگر موفق میشدم، چه اتفاقی برای خودم میافتاد؟
شبها خوابم نمیبرد. در مدرسه راه میرفتم و وانمود میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده، اما ذهنم دائماً درگیر همان مأموریت بود.
باید راهی برای ورود مرگخوارها به هاگوارتز پیدا میکردم.
کمد ناپدیدشونده را تعمیر کردم و تمام مدت فکر میکردم اگر موفق شوم، شاید همهچیز تمام شود.
اما هرچه به پایان نزدیکتر میشدم، بیشتر میترسیدم.
مادرم میدانست چه اتفاقی دارد میافتد.
گاهی فقط نگاهش میکردم و دلم میخواست به او بگویم نمیتوانم.
نمیتوانم آدمی را بکشم.
نمیتوانم این کار را انجام دهم.
اما نمیگفتم.
شاید چون میترسیدم اگر اعتراف کنم، او هم بفهمد پسرش آنقدر که همه فکر میکنند شجاع نیست.
بعد اتفاق دیگری افتاد،درگیری من با هری.
دعوا شروع شد و خیلی سریعتر از چیزی که تصور میکردم اتفاق افتاد. هری از طلسمی استفاده کرد که خودش هم شاید نمیدانست چه بلایی قرار است سر من بیاورد.
ناگهان روی زمین افتادم.
آن لحظه دیگر خبری از غرور نبود.
نه پدرم مهم بود، نه اسم مالفوی، نه دشمنیمان.
فقط میترسیدم.
برای اولین بار واقعاً احساس کردم ممکن است بمیرم.
مرگ را جلوی چشمم دیدم و فهمیدم چقدر برای زنده ماندن میخواهم تلاش کنم.
هیچوقت فکر نمیکردم ممکن است از هری متنفر باشم و در همان لحظه از اینکه او مرا کشته باشد بترسم.
اما اسنیپ نجاتم داد.
بعد از آن اتفاق، چیزی در ذهنم تغییر کرد.
من هنوز هری را دوست نداشتم.
اما دیگر نمیتوانستم فقط او را یک دشمن ببینم.
او کسی بود که ممکن بود مرا بکشد، اما همان آدمی بود که سالها با او بزرگ شده بودم.
رابطهمان عجیبتر از یک دشمنی ساده شده بود.
گاهی از او متنفر بودم.
گاهی به او حسادت میکردم.
گاهی فکر میکردم اگر زندگی من مثل زندگی او بود، شاید آدم دیگری میشدم.
و گاهی، با وجود همهی چیزهایی که بین ما گذشته بود، نمیتوانستم انکار کنم که شجاعتش را میدیدم.
بعد شب برج رسید.
من باید دامبلدور را میکشتم.
چوبدستیام را در دست گرفته بودم، اما دستم میلرزید.
ماهها برای این لحظه آماده شده بودم، ولی وقتی واقعاً رسید، هیچچیز مثل تصورم نبود.
من قاتل نبودم.
فقط پسری ترسیده بودم که در موقعیتی قرار گرفته بود که از توانش بیشتر بود.
دامبلدور این را فهمید.
همین برایم سختترش کرد.
اگر از من میترسید یا با من میجنگید، شاید انجام دادنش آسانتر میشد.
اما او فقط به من نگاه میکرد.
مرگخوارها وارد هاگوارتز شدند.
من راه را برایشان باز کرده بودم.
وقتی آنها را دیدم، برای اولین بار از کاری که کرده بودم واقعاً پشیمان شدم.
این دیگر یک مأموریت نبود.
آدمهایی که میشناختم در خطر بودند.
مدرسهای که سالها در آن زندگی کرده بودم، در خطر بود.
و من خودم کمک کرده بودم این اتفاق بیفتد.
بعد از جنگ، مادرم همچنان یکی از مهمترین آدمهای زندگی من بود.
او همیشه مرا به شکلی دوست داشت که شاید خودم آن زمان نمیفهمیدم.
در سختترین لحظهها، او حاضر بود برای زنده ماندن من خطر کند.
شاید من همیشه از پدرم یاد گرفتم چطور قوی به نظر برسم، اما از مادرم یاد گرفتم که دوست داشتن یک نفر گاهی یعنی برایش کاری انجام بدهی که هیچکس دیگری حاضر نیست انجام دهد.
جنگ تمام شد،اما برای من همهچیز آن روز تمام نشده بود.
من هنوز باید با گذشتهام زندگی میکردم.
با حرفهایی که زده بودم.
با آدمهایی که آزار داده بودم.
با تصمیمهایی که از روی ترس گرفته بودم.
سالها طول کشید تا بتوانم با خودم کنار بیایم.
بعد آستوریا وارد زندگیام شد.
او گذشتهی من را نمیتوانست پاک کند و من هم از او چنین چیزی نمیخواستم.
چیزی که در آستوریا دوست داشتم این بود که مجبور نبودم جلوی او وانمود کنم همان دراکوی قدیمی هستم.
او میدانست خانوادهام چه گذشتهای دارند. میدانست من چه اشتباههایی کردهام.
اما بیشتر از اینکه بپرسد «خانواده مالفوی چه میخواهند؟»، از من میپرسید:
«خودت چه میخواهی؟»
این سؤال برای من ساده نبود.
من سالها عادت کرده بودم دیگران برایم تصمیم بگیرند.
پدرم،ولدمورت،خانواده و حتی دشمنیام با هری.
اما کنار آستوریا کمکم یاد گرفتم زندگی من هم میتواند انتخاب خودم باشد.
رابطهمان همیشه کامل نبود.
گذشتهام گاهی بین ما قرار میگرفت و من هنوز با خیلی از چیزهای قدیمی مشکل داشتم.
اما او باعث شد بفهمم لازم نیست گذشتهام را انکار کنم تا آدم بهتری باشم.
وقتی اسکورپیوس به دنیا آمد، همهچیز برایم شکل دیگری پیدا کرد.
او را در آغوش گرفتم و به این فکر کردم که من چه چیزی میخواهم به او یاد بدهم.
نمیخواستم مثل من بزرگ شود.
نمیخواستم از کودکی به او گفته شود چه کسی دوستش باشد و چه کسی نباشد.
نمیخواستم ارزش آدمها را از روی خانواده یا خونشان بسنجد.
میخواستم خودش انتخاب کند.
اما زندگی همیشه طبق چیزی که ما میخواهیم پیش نمیره.
آستوریا بیمار شد.
در ابتدا سعی کردم خودم را آرام نشان بدهم.
همان کاری که سالها بلد بودم؛ پنهان کردن ترس پشت سکوت و چهرهای بیاحساس.
اما این بار فرق داشت.
این بار نمیتوانستم با یک تصمیم، یک مأموریت یا حتی چوبدستیام چیزی را تغییر بدهم.
بیماری او چیزی نبود که بتوانم با آن بجنگم.
هرچه حالش بدتر میشد، بیشتر میفهمیدم چقدر به حضورش عادت کردهام.
به صدایش،به نگاهش.
به اینکه کسی در خانه باشد که بتوانم بدون ترس از گذشته با او حرف بزنم.
و حالا هر روز بیشتر از قبل میترسیدم که یک روز از خواب بیدار شوم و دیگر او را نداشته باشم.
گاهی کنارش مینشستم و چیزی نمیگفتم.
فقط نگاهش میکردم.
شاید چون هیچ کلمهای برای چیزی که احساس میکردم کافی نبود.
من قبلاً مرگ را دیده بودم.
در سالهای جنگ، بارها فکر کرده بودم ممکن است خودم بمیرم.
اما این بار ترس فرق داشت.
این بار قرار نبود خودم را از مرگ نجات بدهم.
قرار بود کسی را از دست بدهم که دوستش داشتم.
وقتی آستوریا از دنیا رفت، برای مدتی نمیدانستم با زندگی چه کار کنم.
خانه همان خانه بود، اما دیگر شبیه قبل نبود.
سکوت اتاقها بیشتر از همیشه به چشم میآمد.
گاهی ناخودآگاه میخواستم چیزی را برایش تعریف کنم و بعد یادم میآمد که دیگر آستوریا آنجا نیست.
بیشتر از همه، وقتی به اسکورپیوس نگاه میکردم، نبود مادرش را احساس میکردم.
من دیگر فقط برای خودم سوگوار نبودم.
باید برای پسری که هنوز به مادرش نیاز داشت هم قوی میماندم.
اما این بار نمیخواستم اشتباه گذشته را تکرار کنم.
نمیخواستم به اسکورپیوس بگویم مردها نباید گریه کنند.
نمیخواستم احساساتم را از او پنهان کنم و وانمود کنم همهچیز خوب است.
برای اولین بار فهمیدم شاید قوی بودن یعنی بتونی بگی:
«دلم برای مادرت تنگ شده.»
مرگ آستوریا بخشی از وجودم را برای همیشه تغییر داد.
فهمیدم بعضی آدمها را نمیشود جایگزین کرد.
بعضی خاطرهها را نمیشود پاک کرد.
و بعضی فقدانها قرار نیست یک روز کاملاً از بین بروند.
اما آستوریا به من یاد داده بود که زندگی فقط چیزی نیست که خانواده، نام خانوادگی یا گذشته برای آدم تعیین میکنند.
پس بعد از رفتنش، تصمیم گرفتم همان چیزی را برای اسکورپیوس ادامه بدهم که آستوریا به من داده بود:
"حق انتخاب"
من همسرم را از دست داده بودم، اما نمیخواستم پسرم را هم به خاطر غم خودم از دست بدهم.
برای همین به زندگی ادامه دادم.
نه چون فراموش کرده بودم.
بلکه چون هنوز کسی بود که به من نیاز داشت.
و شاید هر بار که پسرم را میدیدم، بخشی از آستوریا را هم میدیدم.
نه به عنوان کسی که باید جای مادرش را پر کند؛
بلکه به عنوان یادآوری اینکه آستوریا زمانی در زندگیمان بوده و عشق و انتخابهایش هنوز روی آیندهی پسرمان تأثیر میگذاشت.
سالها بعد، وقتی آلبوس و اسکورپیوس را کنار هم میدیدم، گاهی به هری فکر میکردم.
رابطهی من و هری هیچوقت دوستانه نبود،هرگز به هم نزدیک نشدیم.
گذشتهمان زیادی پیچیده بود.
اما دیگر از دیدنش عصبانی نمیشدم.
او بخشی از کودکی من بود؛ بخشی از سالهایی که هم از او متنفر بودم و هم بیشتر از چیزی که میخواستم، به او فکر میکردم.
شاید هری هم هیچوقت نتواند تمام کارهایی را که من کردهام فراموش کند.
من هم نمیتوانم.
اما شاید بخشیدن همیشه به معنی فراموش کردن نباشد.
گاهی یعنی دیگر اجازه ندهی گذشته، تمام آیندهات را کنترل کند.
حالا وقتی به پسرم نگاه میکنم، میفهمم بزرگترین کاری که میتوانستم انجام بدهم این نبود که نام مالفوی را دوباره مهم کنم.
این بود که اجازه بدهم اسکورپیوس فقط خودش باشد.
من سالها فکر میکردم باید ثابت کنم قوی هستم.
حالا دیگر چنین چیزی برایم مهم نیست.
من ترسیدهام،اشتباه کردهام و پشیمان شدهام.
آدمهایی را از دست دادهام و آدمهایی را دوست داشتهام.
و شاید برای اولین بار در زندگی، لازم نیست هیچکدام را پنهان کنم.
من دراکو مالفوی هستم.
اما قبل از اینکه مالفوی باشم، یک انسانم.
و این چیزی بود که سالها طول کشید تا بفهمم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

آسمان امروز گواه باران می داد و باد تندی گندم ها را مواج می کرد.خورشید پیدا نبود اما نورش را کم و بیش می شد دید. لیلی کوچک به سختی از میان گندم زار بیرون خزید.با خواهرش آمده بود.
«همین دور و برا بود..آها پیداش کردم اینجا هر گلی که فکر کنی پیدا میشه.کدومو برات بیارم؟»
پتونیا لبخند تحقیرآمیزی زد و بعد دورترین گلی که میدید را نشان داد.
«اونو میخوام»
لیلی مشت دستش را آرام باز کرد و شکوفه گل بابونه را نشان داد.چشم های پتونیا مثل شکوفه بابونه باز شدند.در یک چشم بهم زدن بابونه را گرفت و پرت کرد.
-به مامان میگم...به مامان میگم منو همچین جای عجیب و غریبی اوردی.
لیلی عقب عقب رفت و به درخت بلندی که تا به حال به بزرگی اش ندیده بود برخورد کرد.برگشت و همان لحظه پشت سرش دو چشم سیاه را متوجه خود دید.سیاه ترین چشم هایی که تا به حال دیده بود.او سوروس بود دوست جدیدش. همان پسر عجیبی که دقیقا مثل خودش بود.همان کسی که به او گفته بود که کارهای شگفت انگیزی که می تواند انجام دهد به این خاطر است که او یک جادوگر است.لیلی به سمت خواهرش برگشت اما اثری از پتونیا نبود.او رفته بود.همیشه از سوروس می ترسید.
قطره های کوچک باران آهسته روی زمین می افتاد.زور ابرها امروز همین قدر بود.امروز قرار بود دسته گل بسازند لیلی از یک هفته قبل سوروس را راضی کرده بود چون او از گل ها متنفر بود.هفته قبل هم با هم سواری روی جاروی پرنده را تمرین کرده بودند.به هر حال دیر یا زود نامه هاگوارتز می رسید.این را سوروس می گفت.لیلی دسته گل رنگارنگش را نشان داد.
«قشنگه؟...وای خدا این چیه درست کردی؟این که گل نداره همش برگه.»
و بعد با دقت گل های جدید رو داخل دسته گل گذاشت.سوروس به گل ها اهمیت نمی داد فقط به لیلی نگاه می کرد.
یک هفته از آن فاجعه گذشته بود.آن همه رویا پردازی ها همه در قطار هاگوارتز جا مانده بود.کلاه گروه بندی راه لیلی و سوروس را جدا کرده بود.اما آنها نمیخواستند قبول کنند.
لیلی دوست های جدیدی پیدا کرده بود. دوست هایی که نه به جادوی سیاه علاقه داشتند و نه مثل سوروس گوشه گیر و تنها بودند.همه چیز برخلاف رویاها پیش رفته بود و باور کردنی نبود که آنها روز به روز از هم دور و دورتر میشدند. جیمز و سیریوس از سوروس خوششان نمی آمد و او هم همینطور دشمنی متقابل آنها برای لیلی سخت بود.
در چشم به هم زدنی روزها گذشت.سوروس اسنیپ دانش آموز ممتاز گروه اسلیترین حالا چیزهای دیگری هم برای عشق ورزیدن داشت. علاقه به جادوی سیاه و نفرین ها و ضد نفرین ها با وجود دوستانی که دیوانه وار به تاریکی علاقه داشتند باعث شد تا سوروس کم کم موضوعات دیگری را اولویت قرار دهد و لیلی حالا با جیمز پاتر و سیریوس بلک که عضو گروه غارتگران بودند صمیمی تر شده بود.
بالاخره آن روز رسید همان روزی که مشخص کرد آن همه احساسات و آرزوهایی که کم کم فراموششان کرده بودند سرانجام به چه نتیجه ای خواهند رسید.
آب دریاچه زلال بود و هاگوارتز آرام تر از همیشه بود.صدای پرندگان بالای دریاچه برای اسنیپ بلندتر از هر چیز دیگری بود و فکر میکرد هیچ چیز نمیتواند در این لحظه آرامشش را برهم بزند.اما اشتباه می کرد.آن روز قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
سوروس در هوا معلق بود این اتفاقی بود که افتاد. جیمز جادو را خوب بلد بود و همانطور که او در هوا بود لباسش را بالا می زد تا مسخره اش کند. سیریوس هم لذت می برد و سوروس کاری به جز تقلا کردن نمی کرد. چند لحظه پیش هرگز فکر نمیکرد قرار است با دشمن قدیمی خودش اینطور بدون دفاع تحقیر شود.ناگهان لیلی پیدایش شد.
باورش نمیشد دارد درست میبیند.جیمز نیمچه نگاهی به لیلی انداخت.
سوروس متوجه آمدن لیلی شد اما به او نگاه نکرد خیلی وقت بود که دیگر به سراغش نمی رفت.لیلی با قدم های بلند جلو آمد.
«بذارش زمین.دیوونه شدی؟»
«یه قرار چطوره؟ من با تو یه قرار میذارم و عوضش میذارمش زمین.»
«من هیچ علاقه ای بهت ندارم.»
جیمز سوروس را رها کرد به اندازه ی کافی سرگرم شده بود.لیلی با عصبانیت به آن دو نگاه می کرد و بعد رویش را به سمت سوروس برگرداند. او هم داشت نگاهش می کرد.لیلی کنار آن دو آدم رذل...چقدر شبیه شان شده بود.همیشه کنار آن دو بود.اسنیپ هیچ چیز نمی فهمید.انگار کاملا فراموش کرده بود دختری که رو به رویش ایستاده را تا حد مرگ دوست دارد.
«خون لجن...!»
انگار زمان ایستاد این کلمه چیزی نبود که راحت بشود از کنارش گذشت.حالت چشمان لیلی تغییر کرد دیگر عصبانی نبود. فقط به سوروس خیره شده بود.همه چیز را به خاطر آورد.همه ی آن چیزهایی که اسنیپ فراموش کرده بود.او تغییر کرده بود.آنقدر که تمام چیزی که آن زمان توانست به لیلی بگوید یک توهین عظیم بود.
همه چیز تمام شده بود.حداقل در چشم سوروس.خودش خوب می دانست چه کار کرده راه بازگشتی نبود.کلمات نمی توانستند دوباره به دهانش برگردند و از طرفی آنقدر مغرور بود که نمیتوانست همان لحظه عذرخواهی کند.لیلی چشمانش را بست.چند لحظه فکر کرد و با نگاهی که شدت تاسف و غمش بیشتر از عصبانیت بود به اسنیپ خیره شد.
«تو راه خودت رو برو منم راه خودم»
دریاچه هنوز آرام بود و صدای آواز پرندگان حالا در بهت آن اتفاق تلخ ساکت شده بود.
حالا چندسالی بود که از آن روز می گذشت.سوروس حالا بهترین و شاید تنها ترین دوستش را از خود رانده بود.نه... او عشقش را از دست داده بود اما دنیا متوقف نشده بود آنها مشغول بودند و هنوز زندگی جریان داشت. شایعه قدرت جادوی سیاه حالا بیشتر از همیشه در هاگوارتز پیچیده بود محفل امشب برای جادوگران ویژه ای که دامبلدور ترتیب آمدنشان را داده بود به بهترین شکل ممکن آماده میشد.سوروس به کارهای فرعی جشن رسیدگی می کرد.او حالا استاد معجون سازی مدرسه بود.
جشن امشب متفاوت بود.سوروس دیگر آن مرد قدیمی نبود.حالا عضو گروه مرگ خواران شده بود همانجایی که جادوگرانی که راه سیاه و تاریک را برمی گزیدند انتخاب می کردند.
«تو راه خودت را برو من هم را خودم»
این جمله از هر جمله دیگری بیشتر در ذهنش تکرار می شد.دلیلی که مسیرش را عوض کرد.دوست داشت اینطور فکر کند اما در پس ذهنش خوب می دانست میل مفرطش به جادوی سیاه تاثیر کمی نداشته است.
جادوگران دانش آموخته و آنهایی که سال ها از فارغ التحشیلی شان می گذشت مهمانان این مراسم بودند.دامبلدور بی درنگ شروع جشن را اعلام کرد و سال بالایی ها برای اجرای مراسم اولیه وارد شدند.
آن شب برای همه شب دلپذیری بود.دوستان قدیمی، خاطرات ماجراجویی ها، خوش و بش استادان با شاگردان محبوبشان صدای خنده ها را بلند کرده بود. لیلی و جیمز هم جزوشان بودند.با نوزاد نورسیده شان آمده بودند.رابطه لیلی و جیمز پستی و بلندی کم نداشت اما حالا به نظر می رسید به نتیجه خوبی رسیده است.اطرافشان پر از دوستان قدیمی بود.آنها همیشه محبوب و پرطرفدار بودند. هم کلاسی های اسنیپ اما به تعداد انگشتان دست هم نمی رسیدند.تعدادی از آنها مرگ خوار شده بودند و به لرد سیاه پیوسته بودند و اندک تعدادی هم که مانده بودند سر و کاری با سوروس نداشتند. اسنیپ دل خوشی از این طور مجالس نداشت اما امشب میخواست بیاید. می خواست دوباره لیلی را ببیند و نمی دانست چرا؟ شاید همه چیز را می دانست.
در طی این سالها سرنوشت بارها آنها را رو به روی هم قرار داده بود و خودش دوباره از هم جدا می کرد. کینه عمیق سوروس به جیمز پاتر هرگز اجازه نمیداد به آنها نزدیک شود. جیمز با دقت و حوصله خاصی گل بابونه شاداب بزرگی را لا به لای موهای لیلی می گذاشت.اسنیپ از دور تماشا می کرد و شعله حسادت و کینه نهفته اش را دوباره برافروخته می دید. یک آن تصمیم گرفت آنجا را ترک کند اما...
لیلی برگشت با همان چشمان سبز مسحور کننده اش به جیمز نگاه می کرد.نه این یک نگاه ساده نبود او تمام عشقش را نثار جیمز می کرد با لبخند و چشمان درخشانش.چقدر با آن گل زیباتر شده بود.آن گل...او می دانست لیلی چقدر گل ها را دوست دارد. همیشه می دانست.قلبش فرو ریخت و قطره اشکی از گونه اش آرام سرازیر شد.اسنیپ هیچ وقت گریه نمی کرد.حتی روزی که راهشان جدا شد.مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خود گریه کند؟
حالا به نظرش جیمز آدم بهتری بود. او یک پدر بود و قبل از آن یک همسر خوب و چقدر لیلی را دوست داشت. او لیاقتش را داشت و لیلی هم لیاقت داشت که همسر کسی مثل جیمز پاتر باشد.خوش نام و محبوب...اما اسنیپ چه کسی بود؟ خودش هم نمی دانست.
اواخر محفل بود و خداحافظی ها شروع شده بود دامبلدور نزدیک میز جیمز و لیلی بود. فرزندشان را در آغوش گرفته بود و نوازش می کرد. ناگهان اتفاقی افتاد که کسی تصورش را نمی کرد.لیلی از پشت هیبت دامبلدور دو چشم سیاه را دید. این چشمان را قبلا هم دیده بود. سال ها پیش پسرکی با همین چشم ها و موهای پر کلاغی آشفته را می شناخت که با دنیا عوضش نمی کرد. حالا با همان ابهت و غرور وصف ناشدنی اش رو به رویش ایستاده بود. پسر کوچک را از زیر پتویش ورانداز کرد و به پدر و مادرش عرض سلامی کرد.هیچ وقت بلد نبود به دروغ چیزی را تحسین کند. آرام روی نوزاد را کنار زد و چشمانش درخشید.
«اون... شبیه پدرشه.»
این را با استیصال گفت.جیمز نمی دانست چه بگوید مشخص بود بود که طی این سال ها تغییر کرده است. پدر بودن خیلی به او می آمد.اسنیپ لحظه ای مکث کرد. هنوز نتوانسته بود به لیلی نگاه کند.دوباره به چهره گلگون کودک نگاه کرد.
«اما چشم های مادرش رو به ارث برده.»
و آرام لبخندی زد.
کنار درخت ایستاده بود.حالا دلیل اینکه انقدر اصرار داشت آن شب آنجا باشد را خوب فهمیده بود.
لیلی و جیمز پاتر به دست لرد سیاه کشته شده بودند...
این خبر همه جا پر شده بود.لیلی پاتر جلوی ودلمورت ایستاده بود.برای پسرش هری. هری پاتر... پسر جیمز پاتر.
لیلی رفته بود. اما این بار دیگر هرگز برنمی گشت.همه این سالها می دانست لیلی دیگر مال او نیست اما همین که او بود و در جای دیگری نفس می کشید بی آنکه حتی اسنیپ و خاطراتشان را به یاد بیاورد برایش کافی بود.حالا نشسته بود به دشت گل های بابونه نگاه می کرد. یک آن همه چیز سیاه شد.چشمانش را باز کرد و خودش را دید که گوشه ای تنها نشسته بود. مثل همیشه...کودکی با خنده های بلند به سمتش دوید و او خندید. اسنیپ داشت میخندید نه یک لبخند کوتاه.او خوشحال بود... و بعد از آن لیلی وارد شد و کیک تازه اش را روی میز گذاشت.باهم به فرزندشان ورد های جدید یاد می دادند و سوروس به او می گفت به زودی نامه هاگوارتز می رسد. همانطور که قبلا به لیلی می گفت.لیلی برای کودکشان ماجراجویی هایشان را تعریف می کرد و بعد از به خواب رفتنش به دشت کنار خانه رفتند. سوروس لیلی را کنار همان درخت قدیمی شان برد.
«چشم هایت را ببند.»
و بعد دسته گلی به زیبایی تمام رو به لیلی گرفت.لیلی به او نگاه کرد.همانطور با عشقی که به جیمز نگاه کرده بود.
-حالا تو چشم هایت را ببند. و آرام در گوش اسنیپ نجوا کرد:
«دوستت دارم...»
اسنیپ چشم هایش را باز کرد. هیچ کس دور و برش نبود.کمی طول کشید تا بفهمد رویا دیده است.وقتی آن طور که میخواهی نمی شود وقتی دنیا فقط روی رنج و عذابش را به تو نشان می دهد آن لحظه تیر آخر را فقط این می زند.
اینکه ببینی اگر همه چیز خوب پیش می رفت چه می شد...
اسنیپ خودش اشتباه کرد.خودش همه چیز را راجع به پسری که ولدمورت را نابود می کند به او گفته بود.
اما آن رویا،آن اگر می شد ها کار خودش را کرده بود.هنوز می توانست زنده باشد. می توانست مراقب پسر عزیزترین کس زندگی اش باشد. یک امید،فقط یک امید برایش بس بود.
چشم های آن پسر شبیه مادرش بود.همین کافی است.گل بابونه را در جیبش گذاشت.فردا روز دیگری است...
«همین دور و برا بود..آها پیداش کردم اینجا هر گلی که فکر کنی پیدا میشه.کدومو برات بیارم؟»
پتونیا لبخند تحقیرآمیزی زد و بعد دورترین گلی که میدید را نشان داد.
«اونو میخوام»
لیلی مشت دستش را آرام باز کرد و شکوفه گل بابونه را نشان داد.چشم های پتونیا مثل شکوفه بابونه باز شدند.در یک چشم بهم زدن بابونه را گرفت و پرت کرد.
-به مامان میگم...به مامان میگم منو همچین جای عجیب و غریبی اوردی.
لیلی عقب عقب رفت و به درخت بلندی که تا به حال به بزرگی اش ندیده بود برخورد کرد.برگشت و همان لحظه پشت سرش دو چشم سیاه را متوجه خود دید.سیاه ترین چشم هایی که تا به حال دیده بود.او سوروس بود دوست جدیدش. همان پسر عجیبی که دقیقا مثل خودش بود.همان کسی که به او گفته بود که کارهای شگفت انگیزی که می تواند انجام دهد به این خاطر است که او یک جادوگر است.لیلی به سمت خواهرش برگشت اما اثری از پتونیا نبود.او رفته بود.همیشه از سوروس می ترسید.
قطره های کوچک باران آهسته روی زمین می افتاد.زور ابرها امروز همین قدر بود.امروز قرار بود دسته گل بسازند لیلی از یک هفته قبل سوروس را راضی کرده بود چون او از گل ها متنفر بود.هفته قبل هم با هم سواری روی جاروی پرنده را تمرین کرده بودند.به هر حال دیر یا زود نامه هاگوارتز می رسید.این را سوروس می گفت.لیلی دسته گل رنگارنگش را نشان داد.
«قشنگه؟...وای خدا این چیه درست کردی؟این که گل نداره همش برگه.»
و بعد با دقت گل های جدید رو داخل دسته گل گذاشت.سوروس به گل ها اهمیت نمی داد فقط به لیلی نگاه می کرد.
یک هفته از آن فاجعه گذشته بود.آن همه رویا پردازی ها همه در قطار هاگوارتز جا مانده بود.کلاه گروه بندی راه لیلی و سوروس را جدا کرده بود.اما آنها نمیخواستند قبول کنند.
لیلی دوست های جدیدی پیدا کرده بود. دوست هایی که نه به جادوی سیاه علاقه داشتند و نه مثل سوروس گوشه گیر و تنها بودند.همه چیز برخلاف رویاها پیش رفته بود و باور کردنی نبود که آنها روز به روز از هم دور و دورتر میشدند. جیمز و سیریوس از سوروس خوششان نمی آمد و او هم همینطور دشمنی متقابل آنها برای لیلی سخت بود.
در چشم به هم زدنی روزها گذشت.سوروس اسنیپ دانش آموز ممتاز گروه اسلیترین حالا چیزهای دیگری هم برای عشق ورزیدن داشت. علاقه به جادوی سیاه و نفرین ها و ضد نفرین ها با وجود دوستانی که دیوانه وار به تاریکی علاقه داشتند باعث شد تا سوروس کم کم موضوعات دیگری را اولویت قرار دهد و لیلی حالا با جیمز پاتر و سیریوس بلک که عضو گروه غارتگران بودند صمیمی تر شده بود.
بالاخره آن روز رسید همان روزی که مشخص کرد آن همه احساسات و آرزوهایی که کم کم فراموششان کرده بودند سرانجام به چه نتیجه ای خواهند رسید.
آب دریاچه زلال بود و هاگوارتز آرام تر از همیشه بود.صدای پرندگان بالای دریاچه برای اسنیپ بلندتر از هر چیز دیگری بود و فکر میکرد هیچ چیز نمیتواند در این لحظه آرامشش را برهم بزند.اما اشتباه می کرد.آن روز قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
سوروس در هوا معلق بود این اتفاقی بود که افتاد. جیمز جادو را خوب بلد بود و همانطور که او در هوا بود لباسش را بالا می زد تا مسخره اش کند. سیریوس هم لذت می برد و سوروس کاری به جز تقلا کردن نمی کرد. چند لحظه پیش هرگز فکر نمیکرد قرار است با دشمن قدیمی خودش اینطور بدون دفاع تحقیر شود.ناگهان لیلی پیدایش شد.
باورش نمیشد دارد درست میبیند.جیمز نیمچه نگاهی به لیلی انداخت.
سوروس متوجه آمدن لیلی شد اما به او نگاه نکرد خیلی وقت بود که دیگر به سراغش نمی رفت.لیلی با قدم های بلند جلو آمد.
«بذارش زمین.دیوونه شدی؟»
«یه قرار چطوره؟ من با تو یه قرار میذارم و عوضش میذارمش زمین.»
«من هیچ علاقه ای بهت ندارم.»
جیمز سوروس را رها کرد به اندازه ی کافی سرگرم شده بود.لیلی با عصبانیت به آن دو نگاه می کرد و بعد رویش را به سمت سوروس برگرداند. او هم داشت نگاهش می کرد.لیلی کنار آن دو آدم رذل...چقدر شبیه شان شده بود.همیشه کنار آن دو بود.اسنیپ هیچ چیز نمی فهمید.انگار کاملا فراموش کرده بود دختری که رو به رویش ایستاده را تا حد مرگ دوست دارد.
«خون لجن...!»
انگار زمان ایستاد این کلمه چیزی نبود که راحت بشود از کنارش گذشت.حالت چشمان لیلی تغییر کرد دیگر عصبانی نبود. فقط به سوروس خیره شده بود.همه چیز را به خاطر آورد.همه ی آن چیزهایی که اسنیپ فراموش کرده بود.او تغییر کرده بود.آنقدر که تمام چیزی که آن زمان توانست به لیلی بگوید یک توهین عظیم بود.
همه چیز تمام شده بود.حداقل در چشم سوروس.خودش خوب می دانست چه کار کرده راه بازگشتی نبود.کلمات نمی توانستند دوباره به دهانش برگردند و از طرفی آنقدر مغرور بود که نمیتوانست همان لحظه عذرخواهی کند.لیلی چشمانش را بست.چند لحظه فکر کرد و با نگاهی که شدت تاسف و غمش بیشتر از عصبانیت بود به اسنیپ خیره شد.
«تو راه خودت رو برو منم راه خودم»
دریاچه هنوز آرام بود و صدای آواز پرندگان حالا در بهت آن اتفاق تلخ ساکت شده بود.
حالا چندسالی بود که از آن روز می گذشت.سوروس حالا بهترین و شاید تنها ترین دوستش را از خود رانده بود.نه... او عشقش را از دست داده بود اما دنیا متوقف نشده بود آنها مشغول بودند و هنوز زندگی جریان داشت. شایعه قدرت جادوی سیاه حالا بیشتر از همیشه در هاگوارتز پیچیده بود محفل امشب برای جادوگران ویژه ای که دامبلدور ترتیب آمدنشان را داده بود به بهترین شکل ممکن آماده میشد.سوروس به کارهای فرعی جشن رسیدگی می کرد.او حالا استاد معجون سازی مدرسه بود.
جشن امشب متفاوت بود.سوروس دیگر آن مرد قدیمی نبود.حالا عضو گروه مرگ خواران شده بود همانجایی که جادوگرانی که راه سیاه و تاریک را برمی گزیدند انتخاب می کردند.
«تو راه خودت را برو من هم را خودم»
این جمله از هر جمله دیگری بیشتر در ذهنش تکرار می شد.دلیلی که مسیرش را عوض کرد.دوست داشت اینطور فکر کند اما در پس ذهنش خوب می دانست میل مفرطش به جادوی سیاه تاثیر کمی نداشته است.
جادوگران دانش آموخته و آنهایی که سال ها از فارغ التحشیلی شان می گذشت مهمانان این مراسم بودند.دامبلدور بی درنگ شروع جشن را اعلام کرد و سال بالایی ها برای اجرای مراسم اولیه وارد شدند.
آن شب برای همه شب دلپذیری بود.دوستان قدیمی، خاطرات ماجراجویی ها، خوش و بش استادان با شاگردان محبوبشان صدای خنده ها را بلند کرده بود. لیلی و جیمز هم جزوشان بودند.با نوزاد نورسیده شان آمده بودند.رابطه لیلی و جیمز پستی و بلندی کم نداشت اما حالا به نظر می رسید به نتیجه خوبی رسیده است.اطرافشان پر از دوستان قدیمی بود.آنها همیشه محبوب و پرطرفدار بودند. هم کلاسی های اسنیپ اما به تعداد انگشتان دست هم نمی رسیدند.تعدادی از آنها مرگ خوار شده بودند و به لرد سیاه پیوسته بودند و اندک تعدادی هم که مانده بودند سر و کاری با سوروس نداشتند. اسنیپ دل خوشی از این طور مجالس نداشت اما امشب میخواست بیاید. می خواست دوباره لیلی را ببیند و نمی دانست چرا؟ شاید همه چیز را می دانست.
در طی این سالها سرنوشت بارها آنها را رو به روی هم قرار داده بود و خودش دوباره از هم جدا می کرد. کینه عمیق سوروس به جیمز پاتر هرگز اجازه نمیداد به آنها نزدیک شود. جیمز با دقت و حوصله خاصی گل بابونه شاداب بزرگی را لا به لای موهای لیلی می گذاشت.اسنیپ از دور تماشا می کرد و شعله حسادت و کینه نهفته اش را دوباره برافروخته می دید. یک آن تصمیم گرفت آنجا را ترک کند اما...
لیلی برگشت با همان چشمان سبز مسحور کننده اش به جیمز نگاه می کرد.نه این یک نگاه ساده نبود او تمام عشقش را نثار جیمز می کرد با لبخند و چشمان درخشانش.چقدر با آن گل زیباتر شده بود.آن گل...او می دانست لیلی چقدر گل ها را دوست دارد. همیشه می دانست.قلبش فرو ریخت و قطره اشکی از گونه اش آرام سرازیر شد.اسنیپ هیچ وقت گریه نمی کرد.حتی روزی که راهشان جدا شد.مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خود گریه کند؟
حالا به نظرش جیمز آدم بهتری بود. او یک پدر بود و قبل از آن یک همسر خوب و چقدر لیلی را دوست داشت. او لیاقتش را داشت و لیلی هم لیاقت داشت که همسر کسی مثل جیمز پاتر باشد.خوش نام و محبوب...اما اسنیپ چه کسی بود؟ خودش هم نمی دانست.
اواخر محفل بود و خداحافظی ها شروع شده بود دامبلدور نزدیک میز جیمز و لیلی بود. فرزندشان را در آغوش گرفته بود و نوازش می کرد. ناگهان اتفاقی افتاد که کسی تصورش را نمی کرد.لیلی از پشت هیبت دامبلدور دو چشم سیاه را دید. این چشمان را قبلا هم دیده بود. سال ها پیش پسرکی با همین چشم ها و موهای پر کلاغی آشفته را می شناخت که با دنیا عوضش نمی کرد. حالا با همان ابهت و غرور وصف ناشدنی اش رو به رویش ایستاده بود. پسر کوچک را از زیر پتویش ورانداز کرد و به پدر و مادرش عرض سلامی کرد.هیچ وقت بلد نبود به دروغ چیزی را تحسین کند. آرام روی نوزاد را کنار زد و چشمانش درخشید.
«اون... شبیه پدرشه.»
این را با استیصال گفت.جیمز نمی دانست چه بگوید مشخص بود بود که طی این سال ها تغییر کرده است. پدر بودن خیلی به او می آمد.اسنیپ لحظه ای مکث کرد. هنوز نتوانسته بود به لیلی نگاه کند.دوباره به چهره گلگون کودک نگاه کرد.
«اما چشم های مادرش رو به ارث برده.»
و آرام لبخندی زد.
کنار درخت ایستاده بود.حالا دلیل اینکه انقدر اصرار داشت آن شب آنجا باشد را خوب فهمیده بود.
لیلی و جیمز پاتر به دست لرد سیاه کشته شده بودند...
این خبر همه جا پر شده بود.لیلی پاتر جلوی ودلمورت ایستاده بود.برای پسرش هری. هری پاتر... پسر جیمز پاتر.
لیلی رفته بود. اما این بار دیگر هرگز برنمی گشت.همه این سالها می دانست لیلی دیگر مال او نیست اما همین که او بود و در جای دیگری نفس می کشید بی آنکه حتی اسنیپ و خاطراتشان را به یاد بیاورد برایش کافی بود.حالا نشسته بود به دشت گل های بابونه نگاه می کرد. یک آن همه چیز سیاه شد.چشمانش را باز کرد و خودش را دید که گوشه ای تنها نشسته بود. مثل همیشه...کودکی با خنده های بلند به سمتش دوید و او خندید. اسنیپ داشت میخندید نه یک لبخند کوتاه.او خوشحال بود... و بعد از آن لیلی وارد شد و کیک تازه اش را روی میز گذاشت.باهم به فرزندشان ورد های جدید یاد می دادند و سوروس به او می گفت به زودی نامه هاگوارتز می رسد. همانطور که قبلا به لیلی می گفت.لیلی برای کودکشان ماجراجویی هایشان را تعریف می کرد و بعد از به خواب رفتنش به دشت کنار خانه رفتند. سوروس لیلی را کنار همان درخت قدیمی شان برد.
«چشم هایت را ببند.»
و بعد دسته گلی به زیبایی تمام رو به لیلی گرفت.لیلی به او نگاه کرد.همانطور با عشقی که به جیمز نگاه کرده بود.
-حالا تو چشم هایت را ببند. و آرام در گوش اسنیپ نجوا کرد:
«دوستت دارم...»
اسنیپ چشم هایش را باز کرد. هیچ کس دور و برش نبود.کمی طول کشید تا بفهمد رویا دیده است.وقتی آن طور که میخواهی نمی شود وقتی دنیا فقط روی رنج و عذابش را به تو نشان می دهد آن لحظه تیر آخر را فقط این می زند.
اینکه ببینی اگر همه چیز خوب پیش می رفت چه می شد...
اسنیپ خودش اشتباه کرد.خودش همه چیز را راجع به پسری که ولدمورت را نابود می کند به او گفته بود.
اما آن رویا،آن اگر می شد ها کار خودش را کرده بود.هنوز می توانست زنده باشد. می توانست مراقب پسر عزیزترین کس زندگی اش باشد. یک امید،فقط یک امید برایش بس بود.
چشم های آن پسر شبیه مادرش بود.همین کافی است.گل بابونه را در جیبش گذاشت.فردا روز دیگری است...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قسمت اول
دریکو مالفوی
با صدای بسته شدن در به خودم اومدم
مثل همیشه حرف هاشو به مقتدرانه ترین حالت ممکن زد و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بندازه رفت.
حس بدی دارم، به معنای واقعی کلمه حس یک تیکه آشغال رو دارم. که خب منطقیه، نیست؟!
از من میخواد دامبلدور رو مسموم کنم چون ارباب اینو میخواد
خب سؤال اینه، چرا من؟!
بنظرم تا الان کافی بوده، تمام آزار و اذیتی که به هری یا حتی اون دورگه لعنتی رسوندم.
من دیگه نمیخوام مثل یه بزدل که هیچ دستوری رو نمیتونه انجام بده باشم اما چطور میتونم یکی از بزرگترین آدم های تاریخ رو بکشم. اونم با همچین روش مسخره و ناجوانمردانهای، یه سیب سمی؟!
واقعاً دیگه نمیتونم پدر رو تحمل کنم، از این زندگی بکش تا کشته نشی خسته شدم.
راوی
دریکو درمانده و عصبانی بود. احساس میکرد در چاهی تنگ و تاریک رها شده و هرچه چنگ و دندان میزند رها نمی یابد.
اما چاره ای هم نداشت، باید دستورات پدر و ارباب را به نحو احسنت اجرا میکرد. باید دست به کار میشد؛ دقیقاً سه روز دیگر یعنی روزی که به هاگوارتز میرفتند.
قسمت دوم
دریکو مالفوی
در کمد رو باز میکنم. چند هفته ای شده که هر روز به اتاق الزامات میام و سعی میکنم راهی نامحسوس برای مسموم کردن اون پیدا کنم اما بازم شکست خوردم؛ با عصبانیت اون سیب لعنتی رو پرت میکنم. وقت زیادی ندارم و به زودی دامبلدور متوجه میشه؛ البته اگه تا الان پی نبرده باشه. و همینطور اون مرتیکه اسنیپ، بهم شک کرده. نباید بیشتر از این آتو دستش بدم.
راوی
دریکو در راهرویی که ختم میشد به خوابگاه اسلیترین قدم بر میداشت و در سرش این موضوع چرخ میخورد که چگونه باید دستوری که با زور به او واگذار شده است را انجام دهد.
خسته و کلافه بود؛ هیچوقت خودش بد بودن را انتخاب نکرده بود. در واقع میشد گفت هیچ چیزی را در زندگی اش انتخاب نکرده بود. همه چیز به او تحمیل شده بود.
اما محیط و تربیت تأثیر داشت نداشت؟! هرچقدر هم نمیخواست بد باشد نمیشد مگر نه؟! این ذهنیت او بود.
صدای پایی دریکو را متوقف کرد؛ گویی کسی در تعقیب او بود.
وحشت زده به پشت سرش خیره شد اما چیزی ندید، هیچ چیز تکان نمیخورد.
با شک به راهش ادامه داد و به قدم های سستش سرعت بخشید که ناگهان با دستی که بر شانه اش خورد در جایش پرید.
قسمت سوم
دریکو مالفوی
با ضرب دست شخصی از جایم پریدم، وحشت زده به عقب برگشتم که اسنیپ رو دیدم. با چشم هایی یخ زده و فکی قفل شده بهم نگاه میکرد! سعی کردم ترسی که توی وجودم رخنه کرده بود رو بروز ندم پس به زور لبخندی زدم و گفتم
+شب بخیر پروفسور، مشکلی پیش اومده؟!
با اتمام حرفم به دیوار کوبیده شدم و صدای عصبانیش توی راهروی تاریک پیچید.
-از وقت خوابت گذشته، اینطور نیست دریکو؟!
+م..من فقط، فقط دنبال حیوون خونگیم میگشتم.
با طعنه پاسخ داد
-که اینطور، ولی باید بدونی از ساعت ولگردی و قدم زدن توی راهروها خیلی وقته گذشته آقای دریکو مالفوی.
خواستم بهونه ایی دیگه پیدا کنم که یقه ام رو توی مشتش فشرد و توی صورتم خم شد.
-خودتو نزن به اون راه دریکو، هردومون میدونیم که تو برای یک چیز دیگه بیرونی؛ اونم این وقت شب.
سعی کردم مخالفت کنم
+من، من کاری نمیکنم باور کنید.
-خب میشه بگی این سیب چیه و از کجا اومده؟! گویا یکی سعی داشته اونو به سم آغشته کنه، درست میگم؟
با ترس به سیب توی دستش خیره شدم که با خشم ادامه داد
-هرکاری که داری میکنی باید همینجا متوقف بشه پسر جون، اگه بازم همچین چیزی رو نظاره گر باشم ازش به راحتی نمیگذرم؛ یادت باشه بهت چی گفتم.
حرفهاشو با سرعت زد و شنلش رو با یه تکون محکم صاف کرد.
با صدای قدم هاش که دور میشد سرم رو بالاخره بالا آوردم و با توانی که یکدفعه از پاهام رفت روی زمین افتادم.
قسمت چهارم
دریکو مالفوی
وقتی پدر متوجه شد که اسنیپ از همه چیز خبردار شده صلاح دونست این نقشه ی مسموم کردن رو ادامه ندیم و یه راه دیگه ای پیدا کنیم.
بازم بدون توجه به خواسته و احساسات من تصمیم گرفت! گاهی با خودم میگم اگه نسل در نسل اسلیترین نبودیم چی؟ اگه مجبور نبودیم مثل والدین و اجدادمون بد بودن و غلام حلقه به گوش بودن ارباب ولدمورد رو انتخاب کنیم چی؟ اگه سال اول از کلاه گروهبندی میخواستم توی گروه اسلیترین نباشم چی میشد؟!
ای کاش پدر خودخواهانه در مورد آینده ی من تصمیم نمیگرفت یا حداقل مادرم روزه ی سکوت نمیگرفت.
پایان ششمین سال تحصیل در هاگوارتز/ شب سرنوشت ساز:
امشب برای دامبلدور، هری پاتر یا حتی من شب سرنوشت سازیه؛ اما برای ارباب شب انتقامه! انتقامی که با کشتن والدین هری آغاز شد، با کشتن دامبلدور ادامه پیدا میکنه و در پایان با کشتن هری تموم میشه.
امشب قراره هری و دامبلدور رو گیر بندازیم و من دامبلدور رو بکشم. نقشه ی جدید پدر و ارباب این بود؛ راه بهتری که پیدا کردند اینه که توی وقت و موقعیت مناسب من رو در رو و مستقیم اون رو بکشم.
کل بدنم داره میلرزه، پاهام سست شده و عرق سردی روی بدنم نشسته! من نه آماده همچین کاری هستم و نه حتی خواستار همچین کاری؛ اما کی به حرف یه بچه مدرسه ای مثل دریکو مالفوی اهمیت میده؟!
با دیدن دامبلدور و هری سعی میکنم لرزش دستم رو کنترل و تمرکز کنم؛ حمله رو من شروع میکنم.
قسمت پنجم
دریکو مالفوی
دامبلدور سعی میکنه با من حرف بزنه، در حالی که من همچنان چوبدستی رو رو به اون گرفتم یه قدم جلو تر میاد.
-دریکو، تو قاتل نیستی
با بی قراری و عصبانیت آستینمو میزنم بالا و نشان ارباب رو بهشون نشون میدم.
+من انتخاب شده بودم
از ناتوانی در برابر فرار از این اجبار که مثل زنجیری فولادین به گردنم بسته شده و نمیذاره درست نفس بکشم لبم میلرزه و اشک توی چشمهام حلقه میزنه! ورد خلع سلاح رو میگم و چوبدستی اش رو میندازم.
دامبلدور به نشانه تسلیم دست هاش رو کمی بالا میاره و ادامه میده
-خیلی خوبه، پسری رو میشناسم که سالها پیش همه ی انتخاب های اشتباه رو کرد؛ لطفاً بذار بهت کمک کنم دریکو!
+من کمک تو رو نمیخوام؛ متوجه نیستی؟!
با وحشت بیشتری ادامه میدم در حالی که سعی دارم سیل اشک های جمع شده ی درون چشمهام رسوا ام نکنه.
+من مجبورم این کارو بکنم، باید تو رو بکشم؛ وگرنه اون منو میکشه!
از شدت بی پناهی و لرزشی که درون صدایم شنیده میشد خودم هم متعجب بودم.
با صدای بلاتریکس لسترنج که توی گوشم زمزمه میکرد لحظه ای چشم هامو بستم
-باریکلا دریکو
توی مغزم انگار داشت چیزی منفجر میشد؛ انگار که از شدت فشار میخواستم از حال برم. نمیدونستم توی اون موقعیت باید چه کاری انجام بدم که...
قسمت پایانی
دریکو مالفوی
که با صدای اسنیپ سریع به عقب برگشتم
-همین حالا
به دامبلدور خیره شد و دامبلدور زمزمه کرد
-سیوروس، لطفاً...
-اوادا کِداورا
با صدای اسنیپ شوکه شدم و در آخرین لحظه دامبلدور رو دیدم که از برج پرت شد پایین. دیگه متوجه اطراف نشدم، انگار همه چیز برام تیره و تار شده بود. چشمهام باز بود اما هیچکس رو نمیدیدم. گوشهام سالم بود اما صدایی رو نمیشنیدم. فقط یه صدای ممتد سوت توی سرم میپیچید! .
پلک های بهم چسبیده ام رو به زور باز کردم، سفیدی اطراف چشمهامو زد. با تعجب به اطرافم نگاه کردم، چیزی به جز سفیدی مطلق نبود. با صدای پایی سریع برگشتم که دامبلدور رو دیدم. با همون ظاهر همیشگی در حالی که لبخندی بر لب داشت نزدیک شد. با ترس خودم رو منقبض کردم که به آرومی بغلم کرد. با این کارش ناخودآگاه اشک هام ریخت، با صدایی لرزون پرسیدم
+پروفسور شما زنده اید؟!
سعی کردم توضیح بدم
+باور کنید من نبودم، من نمیخواستم شما رو بکشم مجبورم کردن.
-دریکو، دریکو آروم باش پسر؛ من مطمئنم که تو قصد کشتن من رو نداشتی. اما بهتره خودت هم قلباً این رو باور کنی؛ عذاب وجدان نداشته باش بخاطر کاری که حتی انجام ندادی و سعی کن از این به بعد راه درست رو انتخاب کنی .
با ضربه ای که به شونه ام زد از خواب پریدم؛ نفس نفس میزدم و خیس عرق بودم.
با لبخندی غمگین به آسمون نگاه کردم و چشمهامو بستم.
پایان
yalda . s
دریکو مالفوی
با صدای بسته شدن در به خودم اومدم
مثل همیشه حرف هاشو به مقتدرانه ترین حالت ممکن زد و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بندازه رفت.
حس بدی دارم، به معنای واقعی کلمه حس یک تیکه آشغال رو دارم. که خب منطقیه، نیست؟!
از من میخواد دامبلدور رو مسموم کنم چون ارباب اینو میخواد
خب سؤال اینه، چرا من؟!
بنظرم تا الان کافی بوده، تمام آزار و اذیتی که به هری یا حتی اون دورگه لعنتی رسوندم.
من دیگه نمیخوام مثل یه بزدل که هیچ دستوری رو نمیتونه انجام بده باشم اما چطور میتونم یکی از بزرگترین آدم های تاریخ رو بکشم. اونم با همچین روش مسخره و ناجوانمردانهای، یه سیب سمی؟!
واقعاً دیگه نمیتونم پدر رو تحمل کنم، از این زندگی بکش تا کشته نشی خسته شدم.
راوی
دریکو درمانده و عصبانی بود. احساس میکرد در چاهی تنگ و تاریک رها شده و هرچه چنگ و دندان میزند رها نمی یابد.
اما چاره ای هم نداشت، باید دستورات پدر و ارباب را به نحو احسنت اجرا میکرد. باید دست به کار میشد؛ دقیقاً سه روز دیگر یعنی روزی که به هاگوارتز میرفتند.
قسمت دوم
دریکو مالفوی
در کمد رو باز میکنم. چند هفته ای شده که هر روز به اتاق الزامات میام و سعی میکنم راهی نامحسوس برای مسموم کردن اون پیدا کنم اما بازم شکست خوردم؛ با عصبانیت اون سیب لعنتی رو پرت میکنم. وقت زیادی ندارم و به زودی دامبلدور متوجه میشه؛ البته اگه تا الان پی نبرده باشه. و همینطور اون مرتیکه اسنیپ، بهم شک کرده. نباید بیشتر از این آتو دستش بدم.
راوی
دریکو در راهرویی که ختم میشد به خوابگاه اسلیترین قدم بر میداشت و در سرش این موضوع چرخ میخورد که چگونه باید دستوری که با زور به او واگذار شده است را انجام دهد.
خسته و کلافه بود؛ هیچوقت خودش بد بودن را انتخاب نکرده بود. در واقع میشد گفت هیچ چیزی را در زندگی اش انتخاب نکرده بود. همه چیز به او تحمیل شده بود.
اما محیط و تربیت تأثیر داشت نداشت؟! هرچقدر هم نمیخواست بد باشد نمیشد مگر نه؟! این ذهنیت او بود.
صدای پایی دریکو را متوقف کرد؛ گویی کسی در تعقیب او بود.
وحشت زده به پشت سرش خیره شد اما چیزی ندید، هیچ چیز تکان نمیخورد.
با شک به راهش ادامه داد و به قدم های سستش سرعت بخشید که ناگهان با دستی که بر شانه اش خورد در جایش پرید.
قسمت سوم
دریکو مالفوی
با ضرب دست شخصی از جایم پریدم، وحشت زده به عقب برگشتم که اسنیپ رو دیدم. با چشم هایی یخ زده و فکی قفل شده بهم نگاه میکرد! سعی کردم ترسی که توی وجودم رخنه کرده بود رو بروز ندم پس به زور لبخندی زدم و گفتم
+شب بخیر پروفسور، مشکلی پیش اومده؟!
با اتمام حرفم به دیوار کوبیده شدم و صدای عصبانیش توی راهروی تاریک پیچید.
-از وقت خوابت گذشته، اینطور نیست دریکو؟!
+م..من فقط، فقط دنبال حیوون خونگیم میگشتم.
با طعنه پاسخ داد
-که اینطور، ولی باید بدونی از ساعت ولگردی و قدم زدن توی راهروها خیلی وقته گذشته آقای دریکو مالفوی.
خواستم بهونه ایی دیگه پیدا کنم که یقه ام رو توی مشتش فشرد و توی صورتم خم شد.
-خودتو نزن به اون راه دریکو، هردومون میدونیم که تو برای یک چیز دیگه بیرونی؛ اونم این وقت شب.
سعی کردم مخالفت کنم
+من، من کاری نمیکنم باور کنید.
-خب میشه بگی این سیب چیه و از کجا اومده؟! گویا یکی سعی داشته اونو به سم آغشته کنه، درست میگم؟
با ترس به سیب توی دستش خیره شدم که با خشم ادامه داد
-هرکاری که داری میکنی باید همینجا متوقف بشه پسر جون، اگه بازم همچین چیزی رو نظاره گر باشم ازش به راحتی نمیگذرم؛ یادت باشه بهت چی گفتم.
حرفهاشو با سرعت زد و شنلش رو با یه تکون محکم صاف کرد.
با صدای قدم هاش که دور میشد سرم رو بالاخره بالا آوردم و با توانی که یکدفعه از پاهام رفت روی زمین افتادم.
قسمت چهارم
دریکو مالفوی
وقتی پدر متوجه شد که اسنیپ از همه چیز خبردار شده صلاح دونست این نقشه ی مسموم کردن رو ادامه ندیم و یه راه دیگه ای پیدا کنیم.
بازم بدون توجه به خواسته و احساسات من تصمیم گرفت! گاهی با خودم میگم اگه نسل در نسل اسلیترین نبودیم چی؟ اگه مجبور نبودیم مثل والدین و اجدادمون بد بودن و غلام حلقه به گوش بودن ارباب ولدمورد رو انتخاب کنیم چی؟ اگه سال اول از کلاه گروهبندی میخواستم توی گروه اسلیترین نباشم چی میشد؟!
ای کاش پدر خودخواهانه در مورد آینده ی من تصمیم نمیگرفت یا حداقل مادرم روزه ی سکوت نمیگرفت.
پایان ششمین سال تحصیل در هاگوارتز/ شب سرنوشت ساز:
امشب برای دامبلدور، هری پاتر یا حتی من شب سرنوشت سازیه؛ اما برای ارباب شب انتقامه! انتقامی که با کشتن والدین هری آغاز شد، با کشتن دامبلدور ادامه پیدا میکنه و در پایان با کشتن هری تموم میشه.
امشب قراره هری و دامبلدور رو گیر بندازیم و من دامبلدور رو بکشم. نقشه ی جدید پدر و ارباب این بود؛ راه بهتری که پیدا کردند اینه که توی وقت و موقعیت مناسب من رو در رو و مستقیم اون رو بکشم.
کل بدنم داره میلرزه، پاهام سست شده و عرق سردی روی بدنم نشسته! من نه آماده همچین کاری هستم و نه حتی خواستار همچین کاری؛ اما کی به حرف یه بچه مدرسه ای مثل دریکو مالفوی اهمیت میده؟!
با دیدن دامبلدور و هری سعی میکنم لرزش دستم رو کنترل و تمرکز کنم؛ حمله رو من شروع میکنم.
قسمت پنجم
دریکو مالفوی
دامبلدور سعی میکنه با من حرف بزنه، در حالی که من همچنان چوبدستی رو رو به اون گرفتم یه قدم جلو تر میاد.
-دریکو، تو قاتل نیستی
با بی قراری و عصبانیت آستینمو میزنم بالا و نشان ارباب رو بهشون نشون میدم.
+من انتخاب شده بودم
از ناتوانی در برابر فرار از این اجبار که مثل زنجیری فولادین به گردنم بسته شده و نمیذاره درست نفس بکشم لبم میلرزه و اشک توی چشمهام حلقه میزنه! ورد خلع سلاح رو میگم و چوبدستی اش رو میندازم.
دامبلدور به نشانه تسلیم دست هاش رو کمی بالا میاره و ادامه میده
-خیلی خوبه، پسری رو میشناسم که سالها پیش همه ی انتخاب های اشتباه رو کرد؛ لطفاً بذار بهت کمک کنم دریکو!
+من کمک تو رو نمیخوام؛ متوجه نیستی؟!
با وحشت بیشتری ادامه میدم در حالی که سعی دارم سیل اشک های جمع شده ی درون چشمهام رسوا ام نکنه.
+من مجبورم این کارو بکنم، باید تو رو بکشم؛ وگرنه اون منو میکشه!
از شدت بی پناهی و لرزشی که درون صدایم شنیده میشد خودم هم متعجب بودم.
با صدای بلاتریکس لسترنج که توی گوشم زمزمه میکرد لحظه ای چشم هامو بستم
-باریکلا دریکو
توی مغزم انگار داشت چیزی منفجر میشد؛ انگار که از شدت فشار میخواستم از حال برم. نمیدونستم توی اون موقعیت باید چه کاری انجام بدم که...
قسمت پایانی
دریکو مالفوی
که با صدای اسنیپ سریع به عقب برگشتم
-همین حالا
به دامبلدور خیره شد و دامبلدور زمزمه کرد
-سیوروس، لطفاً...
-اوادا کِداورا
با صدای اسنیپ شوکه شدم و در آخرین لحظه دامبلدور رو دیدم که از برج پرت شد پایین. دیگه متوجه اطراف نشدم، انگار همه چیز برام تیره و تار شده بود. چشمهام باز بود اما هیچکس رو نمیدیدم. گوشهام سالم بود اما صدایی رو نمیشنیدم. فقط یه صدای ممتد سوت توی سرم میپیچید! .
پلک های بهم چسبیده ام رو به زور باز کردم، سفیدی اطراف چشمهامو زد. با تعجب به اطرافم نگاه کردم، چیزی به جز سفیدی مطلق نبود. با صدای پایی سریع برگشتم که دامبلدور رو دیدم. با همون ظاهر همیشگی در حالی که لبخندی بر لب داشت نزدیک شد. با ترس خودم رو منقبض کردم که به آرومی بغلم کرد. با این کارش ناخودآگاه اشک هام ریخت، با صدایی لرزون پرسیدم
+پروفسور شما زنده اید؟!
سعی کردم توضیح بدم
+باور کنید من نبودم، من نمیخواستم شما رو بکشم مجبورم کردن.
-دریکو، دریکو آروم باش پسر؛ من مطمئنم که تو قصد کشتن من رو نداشتی. اما بهتره خودت هم قلباً این رو باور کنی؛ عذاب وجدان نداشته باش بخاطر کاری که حتی انجام ندادی و سعی کن از این به بعد راه درست رو انتخاب کنی .
با ضربه ای که به شونه ام زد از خواب پریدم؛ نفس نفس میزدم و خیس عرق بودم.
با لبخندی غمگین به آسمون نگاه کردم و چشمهامو بستم.
پایان
yalda . s
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هری پاتر در اتاق کوچکی با صدای در بیدار شد خالهاش صداش میکرد و در را میکوبید:
هری بلند شو زود باش
هری عینکش را برداشت که صدای پسر خالهاش تادلی از روی سقف که روی پلهها ایستاده بود و پا میکوبید را شنید او میگفت:
پاشو پاشو تنبل میخوایم بریم باغ وحش و با خنده از پلهها پایین رفت هری به آشپزخانه رفت و با سرزنشهای خالهاش صبحانه را آماده کرد
خاله اش چشم های پسرش را گرفته بود تا با دیدن کادو های تولدش غافل گیر شود تادلی با دیدن کادو ها زیاد و بزرگ ذوقی نکرد فقط از پدرش ورنون پرسید:
اینا چندتان ورنون گفت:
۳۶ تا خودم شمردم.
تادلی فریاد زد:
۳۶ تااااا سال قبل ۳۷ تا بود
ورنون گفت:
ولی اندازه ی اینا بزگ تر از سال قبله:
تادلی گفت:
اندازشون برام مهم نیست.
مادرش پتونیا گفت:
اشکان
جلوی در و ناگهان چیزی دید که خیلی تعجب کرد یک نامه برای او بود او رفت و نامهها را به شوهر خالهاش داد و نامه خود را در دست گرفت که خواست او را باز کند پسر خاله اش تادلی فریاد کشید که:
پدر پدر هری نامه داره!
هری گفت:
اون نامه منه بدش به من
شوهر خالهاش خندید و گفت:
کی هست که بخواد به تو نامه بده
که وقتی نوشته که روی نامه رو با پتونیا خاله اش خواندن رنگ از رخسارشون پرید
آنها انقدر با آن نامه های که بهشون میفرستادند مخالفت کردند که در آخر حتی سیلی از نامه به خانهشان آمد که در آخر مجبور شدند به خانه متروکه در جزیره متروکه بروند نصف شب بود و هری نقاشی از کیک تولد کشیده بود که روی آن نوشته بود هری تولدت مبارک او شمعهای فرضی را فوت کرد و ناگهان غولی از در بیرون اومد و در را شکست او هاگرید بود او کسی بود که به جای نامه فرستاده بودند که به هری خبر را بدهد خبر مدرسه او بود ، که پدر مادرش در آن درس خوندند و دروغهایی که خالهاش به او گفته بود راجع به مرگ پدر و مادرش
پری با هاگرید بازارچهای رفت که وسایل جادویی و چوب دستیاش را میتوانست از اونجا دریافت کند اما قبلش به بانک رفت تا از بانک پول برداشت کند اما قبل اون هاگرید یک جعبه کوچک از یک دریچه دیگر برداشت و بعد رفتند تا پول بردارند پس از خرید به ایستگاه قطار رفتند هاگرید عجله داشت و به هری گفت که به سکوی ۹ سه چهارم برود اما چنین سکویی وجود نداشت که با خانواده ویزلی آشنا شد و اونها به هری گفتند که باید از یک راه مخفی که یک ستون است بروند پس از رد شدن از دریچه به قطار رفتند و با هرماینی رنجر آشنا شدند وقتی با قایق به مدرسه رسیدند با دراکو مالفوی دراکو به هری پیشنهاد دوستی داد اما رون به اسم دراکو خندید و دراکو او را مسخره کرد و گفت که او یک ویزلی است بنابراین آنها با هم دوست نشدند خلاصه اونها به تالار بزرگ رفتند و کلاه دستهبندی نوبت به نوبت روی سر تازه واردها قرار میگرفت تا گروه آنها را بگوید هرماینی به گروه گریفیندور رفت رون هم همینطور که نوبت هری شد ری زیر لب میگفت اسلایدرینگ نباشه اسلایدرینگ نباشه چون اسلایدینگ روه بد ذاتها بود و گریفیندور گروه آدمهای خوشزاد شجاع و مهربان بود دو گروه دیگه هم بود ریوینکلا و هافلپاف برای آدمهای مهربان باهوش و تیز هست و هافلپاف برای آدمهایی که تنهایی را دوست ندارند شادند و دور هم جمع اند و مهربان اند کلاه گروهبندی حرف او را شنید و گفت
آها پس اسلایدری نباشه درون شجاعت میبینم و همینطور مهربانی ، خوب بزار ببینم حالا که اینطوره گریفیندور!
هری خوشحال سر حال به سمت میز گیریفیندور رفت.
بعد این دامبلدور دو تا دست زد و روی میز کلی غذا پدیدار شد فردا یک پرفسوری که هری قبلاً او را دیده بود یعنی کویرینوس کوییرل موقع شام اومد و فریاد کشید:
غول غول توی دستشویی.
و بعد بی هوش شد و روی زمین افتاد.
هریسون هم توی دستشویی بود و داشت به خاطر مسخره شدن توسط رون گریه می کرد.
هری و رون اون رو نجات دادند.
اون ها حرف هایی درباره سنگ قدرت شنیدند که هر کسی اون رو داشت قدرتمند ترین بود و فهمیدند ولدمورت اون را می خواهد چون ضعیف است و اسنیپ پروفسور معجون سازی می خواهد به او بدهد اما می فهمند اون پرفوسور کویرینوس کوییرل بود که می خواسته به ولدمورت کمک کنه چون ولدمورت به پشت بدن اون وصل بود و اون هم قدرت مند می شد و در آخر ولدمورت نابود شد و سنگ قدرت هم نابود شد .در سال دوم هری با یک حفره اسرارآمیز و مرموز در هاگوارتز، مواجه میشود. این حفره، باعث شروع اتفاقات و رازهای جدید در مدرسه میشود و هری ، رون و هرماینی باید تلاش کند تا حقیقت را دربارهٔ آن کشف کنن و از دوستان دانشآموزان هاگوارتز در برابر تهدید ها جلوگیری کنند و هری جینی را نجات می دهد یعنی خواهر رون که ولدمورت آن را گرفته بود تا او را بکشد اما هری قبلاه اتفاقی دفترچه خاطرات ولدمورت را در دستشویی پیدا کرده بود که بعد در لحظه ای که نیش مار بزرگ را خورده بود فهمید اون یک جسمی بود که قدرت ولدمورت در آن بود بنابراین دفترچه را با نیش مار پاره کرد و ولدمورت نابود شد و جینی نجات پیدا کرد.
در سال سوم هری پاتر به سال سوم خود در هاگوارتز، مدرسه جادوگری و جادوسازی، وارد میشه. اما در این سال، یک زندانی فراری به نام سیریوس پلک تهدیدی برای هری محسوب میشود. سیریوس بلک به نظر میرسد قصد دارد هری را بگیرد و او را به لرد ولدمورت تحویل دهد. در عین حال، هری حقایقی جدیدی درباره ی قتل والدینش میشود و از بعضی از رازها و اتفاقات گذشته ی خود مطلع میشود و فکر می کند سیریوس بلک به پدر مادرش خیانت کرده و باعث مرگشون شده ولی می فهمد سیریوس بلک در واقع دوستان و وفادار مادر پدرش بوده و یکی دیگه به اسم پتی پورت به آنها خیانت کرده و جزو یاران ولدمورت شده و هری و هرماینی و رون اون را گرفتند اما در لحظه آخر فرار کرد و دوباره سیریوس به آزکابان رفت اما مخفیان به هری نامه می نوشت و کادو می فرستد.
درسال چهارم هری به سن چهارده سالگی میرسد و معلم جدیدش چشم بابا قوری آشنا می شود در آن سال مسابقه ای داشتند به اسم جام آتش که سه نفر شرکت می کردند و در آن سال فقط افراد بالای ۱۸ سال می توانستند شرکت کنند ولی با دخالت دشمنان هری ، هری که ۱۴ سالش بود به مسابقه رفت. این مسابقات، که توسط سه مدرسه جادوگری برگزار میشود، در هاگوارتز برگزار میشود و شرکت کنندگان از سنین مختلف بالای ۱۸ سال و نیز مدارس مختلف جادوگری است.
اما در جریان مسابقات، هری متوجه میشود که قدرتهای شروری در حال جمع آوری شدن هستند. او با مواجهه با تهدیدهای جدیدی، نه اینکه باید در مسابقات جادویی رقابت کند، بلکه باید نیروهای تاریک رو متوقف کند و از تهدیدی که بر دنیای جادویی و خودش مینشیند، دفاع کنه. هری در مسابقه برنده می شود اما قبلش با ولدمورت در قبرستان می جنگد و سدریک دیگوری دانش آموز هاگوارتس در گروه هافلپاف که در مسابقات انتخاب شده بود توسط ولدمورت کشته شد و ولدمورت دوباره برگشته بود.
در سال پنجم پس از حملهٔ ولدمورت به هری و بازگشتش، بسیاری از جادوگران به حقیقت او وجود ولدمورت باور نمیکنند و او را به عنوان یک دروغگو میاندازند. در حالی که هری سعی میکند برای مقابله با تهدیدات ولدمورت آماده شود، وزارت جادو بر آن است تا کنترلی سفت و سخت بر هاگوارتز برقرار کنه و با تلاشی برای سانسور کردن خبرهایی که میتونه از وجود ولدمورت خبر دهند.هری به همراه دوستانش در محفل ققنوس، یک سازمان سری از جادوگران مبارز به منظور مقابله با قدرت ولدمورت، تشکیل می دهد. آنها باید با مشکلات خود، تغییراتی در مدرسه و دشمنانی قوی که در حال تهدید آن ها و دوستانشان هستند ، مواجه بشن.
در سال دوم هری با یک حفره اسرارآمیز و مرموز در هاگوارتز، مواجه میشود. این حفره، باعث شروع اتفاقات و رازهای جدید در مدرسه میشود و هری ، رون و هرماینی باید تلاش کند تا حقیقت را دربارهٔ آن کشف کنن و از دوستان دانشآموزان هاگوارتز در برابر تهدید ها جلوگیری کنند و هری جینی را نجات می دهد یعنی خواهر رون که ولدمورت آن را گرفته بود.
در سال سوم هری پاتر به سال سوم خود در هاگوارتز، مدرسه جادوگری و جادوسازی، وارد میشه. اما در این سال، یک زندانی فراری به نام سیریوس پلک تهدیدی برای هری محسوب میشود. سیریوس بلک به نظر میرسد قصد دارد هری را بگیرد و او را به لرد ولدمورت تحویل دهد. در عین حال، هری حقایقی جدیدی درباره ی قتل والدینش میشود و از بعضی از رازها و اتفاقات گذشته ی خود مطلع میشود و فکر می کند سیریوس بلک به پدر مادرش خیانت کرده و باعث مرگشون شده ولی می فهمد سیریوس بلک در واقع دوستان و وفادار مادر پدرش بوده و یکی دیگه از دوستانشان به اسم پیتر پتی گرو به آنها خیانت کرده و جزو یاران ولدمورت شده.
در سال پنجم پس از حملهٔ ولدمورت به هری و بازگشتش، بسیاری از جادوگران به حقیقت او وجود ولدمورت باور نمیکنند و او را به عنوان یک دروغگو میاندازند. در حالی که هری سعی میکند برای مقابله با تهدیدات ولدمورت آماده شود، وزارت جادو بر آن است تا کنترلی سفت و سخت بر هاگوارتز برقرار کنه و با تلاشی برای سانسور کردن خبرهایی که میتونه از وجود ولدمورت خبر دهند.هری به همراه دوستانش در محفل ققنوس، یک سازمان سری از جادوگران مبارز به منظور مقابله با قدرت ولدمورت، تشکیل می دهد.
در نهایت ولدمورت و لشکرش به هاگوارتز حمله می کنند و بسیاری از دانش آموزان را میکشند و دانش آموز هم همراه با پروفسورها لشکریان ولدمورت را نابود میکنند در نهایت هوکراکس جام رو رون و هرماینی با دندان مار هیولا نابود میکنند و ولدمورت با هری در جنگل ممنوعه قرار میگذارند هری میفهمد خود او یک هوراکراس است ولدمورت هری را با دستان خود بدون اینکه بداند ر او یک تکهای از قدرت خود را گذاشته است میکشد هورکراکس آخر یعنی مار وال مرغ را نویل لانگ واتم با شمشیر مخصوص نابود میکند هری بیدار میشود و با ولدمورت میجنگد او پیروز میشود که ناگهان اسنیپ که توسط ولدمورت و مارش کشته شده بود ظاهر میشود او میگوید:
من از گذشته آمدهام میخواهم گذشته رو تغییر بدم من یک گردن آویز مانی دارم که میتونه زمان رو فقط به ۵ سال عقب ببره.
هری گفت:
پس بریم به گذشته.
آنها به گذشته رفتند به ۵ سال پیش زمانی که هری در سال سوم خود بود آنها هورکراکس ها را به سختی نابود کردند همه آنها سالها جای خودشون بودند فقط هری مونده بود که با ولدمورت روبرو می شود ولدمورت هری را میکشد و دوباره زنده میشود همان موقع ولدمورت نابود میشود و آنها به آینده برمیگردند دیگر فرد برادر رون نمرده بود دیگر دیگر هری در جام آتش شرکت نکرده بود سدریک دیگوری نمرده بود و کسان دیگهای که قربانی ولدمورت بودن نمرده بودند.
پایان
هری بلند شو زود باش
هری عینکش را برداشت که صدای پسر خالهاش تادلی از روی سقف که روی پلهها ایستاده بود و پا میکوبید را شنید او میگفت:
پاشو پاشو تنبل میخوایم بریم باغ وحش و با خنده از پلهها پایین رفت هری به آشپزخانه رفت و با سرزنشهای خالهاش صبحانه را آماده کرد
خاله اش چشم های پسرش را گرفته بود تا با دیدن کادو های تولدش غافل گیر شود تادلی با دیدن کادو ها زیاد و بزرگ ذوقی نکرد فقط از پدرش ورنون پرسید:
اینا چندتان ورنون گفت:
۳۶ تا خودم شمردم.
تادلی فریاد زد:
۳۶ تااااا سال قبل ۳۷ تا بود
ورنون گفت:
ولی اندازه ی اینا بزگ تر از سال قبله:
تادلی گفت:
اندازشون برام مهم نیست.
مادرش پتونیا گفت:
اشکان
جلوی در و ناگهان چیزی دید که خیلی تعجب کرد یک نامه برای او بود او رفت و نامهها را به شوهر خالهاش داد و نامه خود را در دست گرفت که خواست او را باز کند پسر خاله اش تادلی فریاد کشید که:
پدر پدر هری نامه داره!
هری گفت:
اون نامه منه بدش به من
شوهر خالهاش خندید و گفت:
کی هست که بخواد به تو نامه بده
که وقتی نوشته که روی نامه رو با پتونیا خاله اش خواندن رنگ از رخسارشون پرید
آنها انقدر با آن نامه های که بهشون میفرستادند مخالفت کردند که در آخر حتی سیلی از نامه به خانهشان آمد که در آخر مجبور شدند به خانه متروکه در جزیره متروکه بروند نصف شب بود و هری نقاشی از کیک تولد کشیده بود که روی آن نوشته بود هری تولدت مبارک او شمعهای فرضی را فوت کرد و ناگهان غولی از در بیرون اومد و در را شکست او هاگرید بود او کسی بود که به جای نامه فرستاده بودند که به هری خبر را بدهد خبر مدرسه او بود ، که پدر مادرش در آن درس خوندند و دروغهایی که خالهاش به او گفته بود راجع به مرگ پدر و مادرش
پری با هاگرید بازارچهای رفت که وسایل جادویی و چوب دستیاش را میتوانست از اونجا دریافت کند اما قبلش به بانک رفت تا از بانک پول برداشت کند اما قبل اون هاگرید یک جعبه کوچک از یک دریچه دیگر برداشت و بعد رفتند تا پول بردارند پس از خرید به ایستگاه قطار رفتند هاگرید عجله داشت و به هری گفت که به سکوی ۹ سه چهارم برود اما چنین سکویی وجود نداشت که با خانواده ویزلی آشنا شد و اونها به هری گفتند که باید از یک راه مخفی که یک ستون است بروند پس از رد شدن از دریچه به قطار رفتند و با هرماینی رنجر آشنا شدند وقتی با قایق به مدرسه رسیدند با دراکو مالفوی دراکو به هری پیشنهاد دوستی داد اما رون به اسم دراکو خندید و دراکو او را مسخره کرد و گفت که او یک ویزلی است بنابراین آنها با هم دوست نشدند خلاصه اونها به تالار بزرگ رفتند و کلاه دستهبندی نوبت به نوبت روی سر تازه واردها قرار میگرفت تا گروه آنها را بگوید هرماینی به گروه گریفیندور رفت رون هم همینطور که نوبت هری شد ری زیر لب میگفت اسلایدرینگ نباشه اسلایدرینگ نباشه چون اسلایدینگ روه بد ذاتها بود و گریفیندور گروه آدمهای خوشزاد شجاع و مهربان بود دو گروه دیگه هم بود ریوینکلا و هافلپاف برای آدمهای مهربان باهوش و تیز هست و هافلپاف برای آدمهایی که تنهایی را دوست ندارند شادند و دور هم جمع اند و مهربان اند کلاه گروهبندی حرف او را شنید و گفت
آها پس اسلایدری نباشه درون شجاعت میبینم و همینطور مهربانی ، خوب بزار ببینم حالا که اینطوره گریفیندور!
هری خوشحال سر حال به سمت میز گیریفیندور رفت.
بعد این دامبلدور دو تا دست زد و روی میز کلی غذا پدیدار شد فردا یک پرفسوری که هری قبلاً او را دیده بود یعنی کویرینوس کوییرل موقع شام اومد و فریاد کشید:
غول غول توی دستشویی.
و بعد بی هوش شد و روی زمین افتاد.
هریسون هم توی دستشویی بود و داشت به خاطر مسخره شدن توسط رون گریه می کرد.
هری و رون اون رو نجات دادند.
اون ها حرف هایی درباره سنگ قدرت شنیدند که هر کسی اون رو داشت قدرتمند ترین بود و فهمیدند ولدمورت اون را می خواهد چون ضعیف است و اسنیپ پروفسور معجون سازی می خواهد به او بدهد اما می فهمند اون پرفوسور کویرینوس کوییرل بود که می خواسته به ولدمورت کمک کنه چون ولدمورت به پشت بدن اون وصل بود و اون هم قدرت مند می شد و در آخر ولدمورت نابود شد و سنگ قدرت هم نابود شد .در سال دوم هری با یک حفره اسرارآمیز و مرموز در هاگوارتز، مواجه میشود. این حفره، باعث شروع اتفاقات و رازهای جدید در مدرسه میشود و هری ، رون و هرماینی باید تلاش کند تا حقیقت را دربارهٔ آن کشف کنن و از دوستان دانشآموزان هاگوارتز در برابر تهدید ها جلوگیری کنند و هری جینی را نجات می دهد یعنی خواهر رون که ولدمورت آن را گرفته بود تا او را بکشد اما هری قبلاه اتفاقی دفترچه خاطرات ولدمورت را در دستشویی پیدا کرده بود که بعد در لحظه ای که نیش مار بزرگ را خورده بود فهمید اون یک جسمی بود که قدرت ولدمورت در آن بود بنابراین دفترچه را با نیش مار پاره کرد و ولدمورت نابود شد و جینی نجات پیدا کرد.
در سال سوم هری پاتر به سال سوم خود در هاگوارتز، مدرسه جادوگری و جادوسازی، وارد میشه. اما در این سال، یک زندانی فراری به نام سیریوس پلک تهدیدی برای هری محسوب میشود. سیریوس بلک به نظر میرسد قصد دارد هری را بگیرد و او را به لرد ولدمورت تحویل دهد. در عین حال، هری حقایقی جدیدی درباره ی قتل والدینش میشود و از بعضی از رازها و اتفاقات گذشته ی خود مطلع میشود و فکر می کند سیریوس بلک به پدر مادرش خیانت کرده و باعث مرگشون شده ولی می فهمد سیریوس بلک در واقع دوستان و وفادار مادر پدرش بوده و یکی دیگه به اسم پتی پورت به آنها خیانت کرده و جزو یاران ولدمورت شده و هری و هرماینی و رون اون را گرفتند اما در لحظه آخر فرار کرد و دوباره سیریوس به آزکابان رفت اما مخفیان به هری نامه می نوشت و کادو می فرستد.
درسال چهارم هری به سن چهارده سالگی میرسد و معلم جدیدش چشم بابا قوری آشنا می شود در آن سال مسابقه ای داشتند به اسم جام آتش که سه نفر شرکت می کردند و در آن سال فقط افراد بالای ۱۸ سال می توانستند شرکت کنند ولی با دخالت دشمنان هری ، هری که ۱۴ سالش بود به مسابقه رفت. این مسابقات، که توسط سه مدرسه جادوگری برگزار میشود، در هاگوارتز برگزار میشود و شرکت کنندگان از سنین مختلف بالای ۱۸ سال و نیز مدارس مختلف جادوگری است.
اما در جریان مسابقات، هری متوجه میشود که قدرتهای شروری در حال جمع آوری شدن هستند. او با مواجهه با تهدیدهای جدیدی، نه اینکه باید در مسابقات جادویی رقابت کند، بلکه باید نیروهای تاریک رو متوقف کند و از تهدیدی که بر دنیای جادویی و خودش مینشیند، دفاع کنه. هری در مسابقه برنده می شود اما قبلش با ولدمورت در قبرستان می جنگد و سدریک دیگوری دانش آموز هاگوارتس در گروه هافلپاف که در مسابقات انتخاب شده بود توسط ولدمورت کشته شد و ولدمورت دوباره برگشته بود.
در سال پنجم پس از حملهٔ ولدمورت به هری و بازگشتش، بسیاری از جادوگران به حقیقت او وجود ولدمورت باور نمیکنند و او را به عنوان یک دروغگو میاندازند. در حالی که هری سعی میکند برای مقابله با تهدیدات ولدمورت آماده شود، وزارت جادو بر آن است تا کنترلی سفت و سخت بر هاگوارتز برقرار کنه و با تلاشی برای سانسور کردن خبرهایی که میتونه از وجود ولدمورت خبر دهند.هری به همراه دوستانش در محفل ققنوس، یک سازمان سری از جادوگران مبارز به منظور مقابله با قدرت ولدمورت، تشکیل می دهد. آنها باید با مشکلات خود، تغییراتی در مدرسه و دشمنانی قوی که در حال تهدید آن ها و دوستانشان هستند ، مواجه بشن.
در سال دوم هری با یک حفره اسرارآمیز و مرموز در هاگوارتز، مواجه میشود. این حفره، باعث شروع اتفاقات و رازهای جدید در مدرسه میشود و هری ، رون و هرماینی باید تلاش کند تا حقیقت را دربارهٔ آن کشف کنن و از دوستان دانشآموزان هاگوارتز در برابر تهدید ها جلوگیری کنند و هری جینی را نجات می دهد یعنی خواهر رون که ولدمورت آن را گرفته بود.
در سال سوم هری پاتر به سال سوم خود در هاگوارتز، مدرسه جادوگری و جادوسازی، وارد میشه. اما در این سال، یک زندانی فراری به نام سیریوس پلک تهدیدی برای هری محسوب میشود. سیریوس بلک به نظر میرسد قصد دارد هری را بگیرد و او را به لرد ولدمورت تحویل دهد. در عین حال، هری حقایقی جدیدی درباره ی قتل والدینش میشود و از بعضی از رازها و اتفاقات گذشته ی خود مطلع میشود و فکر می کند سیریوس بلک به پدر مادرش خیانت کرده و باعث مرگشون شده ولی می فهمد سیریوس بلک در واقع دوستان و وفادار مادر پدرش بوده و یکی دیگه از دوستانشان به اسم پیتر پتی گرو به آنها خیانت کرده و جزو یاران ولدمورت شده.
در سال پنجم پس از حملهٔ ولدمورت به هری و بازگشتش، بسیاری از جادوگران به حقیقت او وجود ولدمورت باور نمیکنند و او را به عنوان یک دروغگو میاندازند. در حالی که هری سعی میکند برای مقابله با تهدیدات ولدمورت آماده شود، وزارت جادو بر آن است تا کنترلی سفت و سخت بر هاگوارتز برقرار کنه و با تلاشی برای سانسور کردن خبرهایی که میتونه از وجود ولدمورت خبر دهند.هری به همراه دوستانش در محفل ققنوس، یک سازمان سری از جادوگران مبارز به منظور مقابله با قدرت ولدمورت، تشکیل می دهد.
در نهایت ولدمورت و لشکرش به هاگوارتز حمله می کنند و بسیاری از دانش آموزان را میکشند و دانش آموز هم همراه با پروفسورها لشکریان ولدمورت را نابود میکنند در نهایت هوکراکس جام رو رون و هرماینی با دندان مار هیولا نابود میکنند و ولدمورت با هری در جنگل ممنوعه قرار میگذارند هری میفهمد خود او یک هوراکراس است ولدمورت هری را با دستان خود بدون اینکه بداند ر او یک تکهای از قدرت خود را گذاشته است میکشد هورکراکس آخر یعنی مار وال مرغ را نویل لانگ واتم با شمشیر مخصوص نابود میکند هری بیدار میشود و با ولدمورت میجنگد او پیروز میشود که ناگهان اسنیپ که توسط ولدمورت و مارش کشته شده بود ظاهر میشود او میگوید:
من از گذشته آمدهام میخواهم گذشته رو تغییر بدم من یک گردن آویز مانی دارم که میتونه زمان رو فقط به ۵ سال عقب ببره.
هری گفت:
پس بریم به گذشته.
آنها به گذشته رفتند به ۵ سال پیش زمانی که هری در سال سوم خود بود آنها هورکراکس ها را به سختی نابود کردند همه آنها سالها جای خودشون بودند فقط هری مونده بود که با ولدمورت روبرو می شود ولدمورت هری را میکشد و دوباره زنده میشود همان موقع ولدمورت نابود میشود و آنها به آینده برمیگردند دیگر فرد برادر رون نمرده بود دیگر دیگر هری در جام آتش شرکت نکرده بود سدریک دیگوری نمرده بود و کسان دیگهای که قربانی ولدمورت بودن نمرده بودند.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج