
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
53 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
به نام خالق جادوگرها
روزی روزگاری در شهری دور سه برادر جادوگر زندگی میکردند
آنها جادوگرانی ماهر بودند اما ماگل زاده بودند
در نزدیکی آنها جادوگر خبیثی زندگی میکرد که از گند زده ها نفرت داشت پس برای همین مرگ را فرا خواند و با مرگ معاملهای کرد گفت من جان خودم را به تو میدهم اما تو در عوض جان آن سه برادر گند زده را بگیر
مرگ معامله را قبول کرد چون به نفعش بود
ابتدا جان جادوگر خبیث را گرفت و سپس دنبال آن سه برادر ماگل زاده رفت
اتفاقا آن روز سه برادر ماگل زاده میخواستند به سفر بروند در راهشان به رودی برخورد کردند که جان صد ها نفر را گرفته بود اما آنها با جادوی خود پلی ساختند و به راحتی از روی آن عبور کردند اما فقط این نبود آنها در سفر خود از هرچیزی جان سالم به در بردند
مرگ هم که خسته شده بود آنها را رها کرد چون در هر صورت آنها بلاخره می مردند و مرگ به قول خودش عمل کرده بود
روزی روزگاری در شهری دور سه برادر جادوگر زندگی میکردند
آنها جادوگرانی ماهر بودند اما ماگل زاده بودند
در نزدیکی آنها جادوگر خبیثی زندگی میکرد که از گند زده ها نفرت داشت پس برای همین مرگ را فرا خواند و با مرگ معاملهای کرد گفت من جان خودم را به تو میدهم اما تو در عوض جان آن سه برادر گند زده را بگیر
مرگ معامله را قبول کرد چون به نفعش بود
ابتدا جان جادوگر خبیث را گرفت و سپس دنبال آن سه برادر ماگل زاده رفت
اتفاقا آن روز سه برادر ماگل زاده میخواستند به سفر بروند در راهشان به رودی برخورد کردند که جان صد ها نفر را گرفته بود اما آنها با جادوی خود پلی ساختند و به راحتی از روی آن عبور کردند اما فقط این نبود آنها در سفر خود از هرچیزی جان سالم به در بردند
مرگ هم که خسته شده بود آنها را رها کرد چون در هر صورت آنها بلاخره می مردند و مرگ به قول خودش عمل کرده بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شماره ۱۶
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون میخواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جینی بود خواهر رون ،جینی برای این جیغ کشید چون هری رو زمین افتاده بود و بر اثر طلسم ولدمورت کشته شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون میدهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پاهام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.
@Asdfg
ازونجایی که قبلا تایید شدی نیازی به تایید مجدد در این تاپیک نداری. ولی خوشحال میشیم هرچند بار که میخوای برگردی و داستانهای مختلفی با عکسای کارگاه بنویسی.
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون میخواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جینی بود خواهر رون ،جینی برای این جیغ کشید چون هری رو زمین افتاده بود و بر اثر طلسم ولدمورت کشته شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون میدهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پاهام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.
@Asdfg
ازونجایی که قبلا تایید شدی نیازی به تایید مجدد در این تاپیک نداری. ولی خوشحال میشیم هرچند بار که میخوای برگردی و داستانهای مختلفی با عکسای کارگاه بنویسی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 0:54:57
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/06
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 02:29
پستها:
0

تصویر شمارهی ۱۹
بعد از ده دقیقه پیاده روی به بالای برج شمالی رسیده بودم، به پاگرد کوچکی رسیده ام که آنجا میان بچه های هم سن و سال خودم و در گروه خودم بچ بچی آرام می آمد. وقتی بالای سر خودم و همکلاسی های ردای پوشم را نگاه کردم، دری گرد با پلاک برنجی رنگ دیدم.
بعد از اینکه پچ پچ ها کم شدند در روی سقف باز شد و نردبانی نقره ای رنگ کنار چندتا از همکلاسی هایم فرود آمد.
وقتی من،سومین نفری که از نردبان بالا میرفت،وارد کلاس شدم تقریبا به اندازهی کسانی که در آن ساعت کلاس غیب بینی داشتند،میز های گرد و کوچک با روکش گل دار جا داده شده بود. کنار هر میز چند چهار پایه و سه پایهی مخملی بود. به خاطر پنجره های بسته شده و نور قرمز رنگ و همچنین بیشتر از همه رایحه ی تند و حال بهم زنی که از زیر بخاری برمیخواست، حالم بد شده بود. بعد از چند لحظه که همه ی بچه ها وارد کلاس شدند و با قیافه های سردرگم همه جا را نگاه میکردند. ناگهان زنی که مهره های زیادی روی گردن خود انداخت بود و شال های رنگارنگ روی دوش خود که با لحنی رازآلود گفت:
سلام بچه ها امروز میخوایم به مهارت کشف راز تفاله های چای بپردازیم.
ظاهرا همگی تازه فهمیده بودند که فنجان های چای روی میز ها قرار داشت.
آن زن گفت:بنده ترالانی هستم... پروفسور درس غیب بینی شما... لطفا بنشینید.
همه ی بچه ها سر جای خود نشستند یا حداقل میشه گفت جایی که از همه دور تر به بخاری بود را انتخواب کردند.
پروفسور ترالانی با لحنی راز آلود که انگار مهار کردن موجودی خبیث را می آموخت گفت:لطفا فنجان های چای خودتون رو بردارید و آن را بنوشید تا تفاله ها باقی بمونن...وقتی اینکارو کردید دستون رو داخل فنجون ببرید با دست چپتون این کارو بکنید،سه بار تفاله رو بچرخونید دور فنجون. و اون رو با هم گروهیتون عضو کنید.
تفاله هارو بخونید.
هم گروهی ام گفت:خانم از کجا بفه..
پروفسور ترالانی گفت:صفحه پنج و شش
بعد از اینکه همه فنجان هایشان را برداشتند،در هواس خفه ی کلاس انگار بعضی ها حاضر نبودند چایشان را بخورند.چون احتمالا یه بیشتر گرمشان میشد و حالت تهوع میگرفتند و شاید هم به چای درون فنجان اطمینان نداشتند.
ناگهان پروفسور ترالانی رو به یکی از بچه ها گفت:عزیزم بعد از اینکه چای پرید توی گلوت حق نداری بری بیرون یا آب بخوری.
دختر مات و مبهوت پروفسور رو نگاه کرد.
سپس لب هایش را روی فنجان گزاشت و با عجله چایش را خورد.
سپس لیوان را از روی لب هایش برداشت و بلند بلند سرفه کرد ک گفت: خاتم...لطفا میشه برم بیرون...
پروفسور گفت:گفتم که نمیشه
بعد از اینکه بچه ها همگی چای هایشان را تمام کرده و کاری که پروفسور گفته بود را انجام دادند.من که با امیلی کِلارک هم گروهی شده بودم باید تفاله هایش را میخواندم. بعد از چند دقیقه که همینطور تفاله های بی معنی را نگاه میکردم گفتم:امیلی من هیچی نمیفهمم آخه از تفاله چی بگم؟تفاله تفاله است دیگه..
پروفسور ناگهان با صدای بلند و طوری که دیگه راز آلود نبود گفت:عزیزم هرکسی توان دیدن این هنر رو نداره!
بعد از اینکه داشتم به حرف های امیلی گوش میکردم راجب اینکه:خوشبخت میشی!اما اولش همهی گالیون ها و کنات هاتو از دست میدی...
به همراه بقیهی هم گروهی هایم از کلاس بیرون رفتم.
--
@هلما.جادوگر
البته من تریلانی ام و گذاشت و انتخاب درسته.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
بعد از ده دقیقه پیاده روی به بالای برج شمالی رسیده بودم، به پاگرد کوچکی رسیده ام که آنجا میان بچه های هم سن و سال خودم و در گروه خودم بچ بچی آرام می آمد. وقتی بالای سر خودم و همکلاسی های ردای پوشم را نگاه کردم، دری گرد با پلاک برنجی رنگ دیدم.
بعد از اینکه پچ پچ ها کم شدند در روی سقف باز شد و نردبانی نقره ای رنگ کنار چندتا از همکلاسی هایم فرود آمد.
وقتی من،سومین نفری که از نردبان بالا میرفت،وارد کلاس شدم تقریبا به اندازهی کسانی که در آن ساعت کلاس غیب بینی داشتند،میز های گرد و کوچک با روکش گل دار جا داده شده بود. کنار هر میز چند چهار پایه و سه پایهی مخملی بود. به خاطر پنجره های بسته شده و نور قرمز رنگ و همچنین بیشتر از همه رایحه ی تند و حال بهم زنی که از زیر بخاری برمیخواست، حالم بد شده بود. بعد از چند لحظه که همه ی بچه ها وارد کلاس شدند و با قیافه های سردرگم همه جا را نگاه میکردند. ناگهان زنی که مهره های زیادی روی گردن خود انداخت بود و شال های رنگارنگ روی دوش خود که با لحنی رازآلود گفت:
سلام بچه ها امروز میخوایم به مهارت کشف راز تفاله های چای بپردازیم.
ظاهرا همگی تازه فهمیده بودند که فنجان های چای روی میز ها قرار داشت.
آن زن گفت:بنده ترالانی هستم... پروفسور درس غیب بینی شما... لطفا بنشینید.
همه ی بچه ها سر جای خود نشستند یا حداقل میشه گفت جایی که از همه دور تر به بخاری بود را انتخواب کردند.
پروفسور ترالانی با لحنی راز آلود که انگار مهار کردن موجودی خبیث را می آموخت گفت:لطفا فنجان های چای خودتون رو بردارید و آن را بنوشید تا تفاله ها باقی بمونن...وقتی اینکارو کردید دستون رو داخل فنجون ببرید با دست چپتون این کارو بکنید،سه بار تفاله رو بچرخونید دور فنجون. و اون رو با هم گروهیتون عضو کنید.
تفاله هارو بخونید.
هم گروهی ام گفت:خانم از کجا بفه..
پروفسور ترالانی گفت:صفحه پنج و شش
بعد از اینکه همه فنجان هایشان را برداشتند،در هواس خفه ی کلاس انگار بعضی ها حاضر نبودند چایشان را بخورند.چون احتمالا یه بیشتر گرمشان میشد و حالت تهوع میگرفتند و شاید هم به چای درون فنجان اطمینان نداشتند.
ناگهان پروفسور ترالانی رو به یکی از بچه ها گفت:عزیزم بعد از اینکه چای پرید توی گلوت حق نداری بری بیرون یا آب بخوری.
دختر مات و مبهوت پروفسور رو نگاه کرد.
سپس لب هایش را روی فنجان گزاشت و با عجله چایش را خورد.
سپس لیوان را از روی لب هایش برداشت و بلند بلند سرفه کرد ک گفت: خاتم...لطفا میشه برم بیرون...
پروفسور گفت:گفتم که نمیشه
بعد از اینکه بچه ها همگی چای هایشان را تمام کرده و کاری که پروفسور گفته بود را انجام دادند.من که با امیلی کِلارک هم گروهی شده بودم باید تفاله هایش را میخواندم. بعد از چند دقیقه که همینطور تفاله های بی معنی را نگاه میکردم گفتم:امیلی من هیچی نمیفهمم آخه از تفاله چی بگم؟تفاله تفاله است دیگه..
پروفسور ناگهان با صدای بلند و طوری که دیگه راز آلود نبود گفت:عزیزم هرکسی توان دیدن این هنر رو نداره!
بعد از اینکه داشتم به حرف های امیلی گوش میکردم راجب اینکه:خوشبخت میشی!اما اولش همهی گالیون ها و کنات هاتو از دست میدی...
به همراه بقیهی هم گروهی هایم از کلاس بیرون رفتم.
--
@هلما.جادوگر
البته من تریلانی ام و گذاشت و انتخاب درسته.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/9 22:10:47
جزئیات کاربر

تصویر شمارهی 3
صدای کفشانم سکوت سرد شب را میشکست.با قدم هایی آهسته به آینه نزدیک میشدم و میدانستم هر آنچه در آن ببینم قرار است ضربه محکمی به من بزند، اما دیدن اون به تمام این ها میارزد!
با تنی لرزان جلوی آینه میایستم و به انعکاس خودم نگاه میکنم، انعکاس مردی که همه از او میترسند و از هر جای هاگوارتز پچپچ هایی به گوش میرسد که میگویند من بیرحم هستم...
صاحبان آن پچپچ ها نمیدانند چه چیز باعث شده است من اینی شوم که اکنون اینجا ایستاده.
تصویر لیلی را میبینم که آرام آرام پررنگ میشود و کنار من قرار میگیرد...
لیلی کنار انعکاس من در آینه است اما خارج از آینه برای من همیشه یک حسرت بوده...
و دلیل این حسرت خودم هستم...اگر فقط کمی، فقط کمی جرئت حرف زدن را داشتم لیلی شاید برایم حسرت نمیشد!
اما من نتواستم... نتوانستم بگویم از احساسات عمیقی که نسبت به او داشتم
نتوانستم بگویم که چگونه او را میپرستیدم و حتی اگر او راکنارم نداشتم همین که میدانستم خوشحال است برایم کافی بود
ولی آن شب لعنتی که لیلی از بینمان رفت تمام قلب و احساست مرا هم با خود برد
و دیگر روشناییای در زندگیام باقی نماند و من غرق در تاریکی شدم...
---
@نارامی
قشنگ توصیف کردی.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
صدای کفشانم سکوت سرد شب را میشکست.با قدم هایی آهسته به آینه نزدیک میشدم و میدانستم هر آنچه در آن ببینم قرار است ضربه محکمی به من بزند، اما دیدن اون به تمام این ها میارزد!
با تنی لرزان جلوی آینه میایستم و به انعکاس خودم نگاه میکنم، انعکاس مردی که همه از او میترسند و از هر جای هاگوارتز پچپچ هایی به گوش میرسد که میگویند من بیرحم هستم...
صاحبان آن پچپچ ها نمیدانند چه چیز باعث شده است من اینی شوم که اکنون اینجا ایستاده.
تصویر لیلی را میبینم که آرام آرام پررنگ میشود و کنار من قرار میگیرد...
لیلی کنار انعکاس من در آینه است اما خارج از آینه برای من همیشه یک حسرت بوده...
و دلیل این حسرت خودم هستم...اگر فقط کمی، فقط کمی جرئت حرف زدن را داشتم لیلی شاید برایم حسرت نمیشد!
اما من نتواستم... نتوانستم بگویم از احساسات عمیقی که نسبت به او داشتم
نتوانستم بگویم که چگونه او را میپرستیدم و حتی اگر او راکنارم نداشتم همین که میدانستم خوشحال است برایم کافی بود
ولی آن شب لعنتی که لیلی از بینمان رفت تمام قلب و احساست مرا هم با خود برد
و دیگر روشناییای در زندگیام باقی نماند و من غرق در تاریکی شدم...
---
@نارامی
قشنگ توصیف کردی.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:58:52
جزئیات کاربر

تصویر شماره 25
بعد از سوار شدن قطار هاگوارز به سمت کالسکه ها حرکت کردم . به کالسکه ها که رسیدم موجودات اسب مانند سیاهی را دیدم اولش حسابی ترسیدم ولی بعد از مدتی به انها نزدیک تر شدم از دختر کناری ام که از اول داشت یک بند در مورد هاگوارز حرف میزد پرسیدم : اینا چین ؟ یه نگاه به سر تاپام انداخت و به دوستش در گوشی یه چیزی گفت بعد هم از من دور شدند و شروع کردن به مسخره کردن من. اما مگه من چیزی گفتم؟ باشه قبول دارم کمی غیر عادیم ولی... به هر حال یهو ملعم بهم گفت که اگه زود تر سوار کالسکه نشم باید همونجا بمونم منم سریع رفتم سوار شدم به در هاگوارز که رسیدیم تستسرال ها ایستادند(از پروفسور پرسیدم اسمشون چیه) وقتی پیاده شدم به تسترال بیچاره نگاه کردم ویه لحظه احساس کردم ازم میخواست... اما اگه از همین اول اخراج بشم چی؟ ولی نمیتونستم نادیدش بگیرم و رفتمو ازادش کردم وقتی داشت میرفت بهم تعظیم کرد واقعا چغدر این زندگی زیباست
---
@ُSayoriy
خیلی کوتاه نوشتی اما با ارفاق میتونم تاییدش کنم. منتظرم که توی مراحل بعدی وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ازت ببینم.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
بعد از سوار شدن قطار هاگوارز به سمت کالسکه ها حرکت کردم . به کالسکه ها که رسیدم موجودات اسب مانند سیاهی را دیدم اولش حسابی ترسیدم ولی بعد از مدتی به انها نزدیک تر شدم از دختر کناری ام که از اول داشت یک بند در مورد هاگوارز حرف میزد پرسیدم : اینا چین ؟ یه نگاه به سر تاپام انداخت و به دوستش در گوشی یه چیزی گفت بعد هم از من دور شدند و شروع کردن به مسخره کردن من. اما مگه من چیزی گفتم؟ باشه قبول دارم کمی غیر عادیم ولی... به هر حال یهو ملعم بهم گفت که اگه زود تر سوار کالسکه نشم باید همونجا بمونم منم سریع رفتم سوار شدم به در هاگوارز که رسیدیم تستسرال ها ایستادند(از پروفسور پرسیدم اسمشون چیه) وقتی پیاده شدم به تسترال بیچاره نگاه کردم ویه لحظه احساس کردم ازم میخواست... اما اگه از همین اول اخراج بشم چی؟ ولی نمیتونستم نادیدش بگیرم و رفتمو ازادش کردم وقتی داشت میرفت بهم تعظیم کرد واقعا چغدر این زندگی زیباست

---
@ُSayoriy
خیلی کوتاه نوشتی اما با ارفاق میتونم تاییدش کنم. منتظرم که توی مراحل بعدی وقت و خلاقیت بیشتری برای داستانت ازت ببینم.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:57:02
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:57:36
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/9 15:57:36
جزئیات کاربر

شماره 5
دانش آموزان از قطار پیاده میشدند هردکدام باشادی با یکدیگر و با خوشحالی با هم صحبت میکردند و با هم میگفتند که بیشتر چه کلاس هایی را دوست دارند یا دوست دارند در چه گروهی باشند برخی دوست داشتند در گروه هایی که خانواده هیشان قبلا بودند باشند برخی برا یشان فرق نمی کرد برخی هم اصلا نمیدانستند این گروه ها چه چیزی هستند
در این بین دانش آموزی تننها و گوشه گیر بود و با کسی صبحت نمی کرد
به سرسرای اصلی هنگامی که رسیدند پرفسور دامبلدور مدیر هاگوارتز به دانش آموزان خوش آمد گفت و دانش آموزان را فرا خواند تا کلاه گروه بندی را به سر بگذارند و خانواده جدید خود را بشناسند
پس از مدتی همه دانش آموزان که کلاه گروه بندی را سرگذاشتند و فقط دانش آموز گوشه گیر ما مانده بود پرفوسور دانش آموز را صدا کرد
کلاه را بر سر دانش آموز گذاشت
کلاه شروع به صحبت کردن با خود کرد و گفت در درون تو قدرت مینبینم و....... نه سیاهی..... نابودی ....
سپس به سرعت برای اینکه به خود آسیب نرساند با صدای بلند و خراشناک اعلام کرد
تام ریدل گروه اسلایدرین
@AmirAlier
از اونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و میتونی برای معرفی شخصیت بری.
دانش آموزان از قطار پیاده میشدند هردکدام باشادی با یکدیگر و با خوشحالی با هم صحبت میکردند و با هم میگفتند که بیشتر چه کلاس هایی را دوست دارند یا دوست دارند در چه گروهی باشند برخی دوست داشتند در گروه هایی که خانواده هیشان قبلا بودند باشند برخی برا یشان فرق نمی کرد برخی هم اصلا نمیدانستند این گروه ها چه چیزی هستند
در این بین دانش آموزی تننها و گوشه گیر بود و با کسی صبحت نمی کرد
به سرسرای اصلی هنگامی که رسیدند پرفسور دامبلدور مدیر هاگوارتز به دانش آموزان خوش آمد گفت و دانش آموزان را فرا خواند تا کلاه گروه بندی را به سر بگذارند و خانواده جدید خود را بشناسند
پس از مدتی همه دانش آموزان که کلاه گروه بندی را سرگذاشتند و فقط دانش آموز گوشه گیر ما مانده بود پرفوسور دانش آموز را صدا کرد
کلاه را بر سر دانش آموز گذاشت
کلاه شروع به صحبت کردن با خود کرد و گفت در درون تو قدرت مینبینم و....... نه سیاهی..... نابودی ....
سپس به سرعت برای اینکه به خود آسیب نرساند با صدای بلند و خراشناک اعلام کرد
تام ریدل گروه اسلایدرین
@AmirAlier
از اونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و میتونی برای معرفی شخصیت بری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/9 12:11:43
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/9 12:12:46
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/9 12:12:46
جزئیات کاربر

شماره 5
دانش آموزان از قطار پیاده میشدند هردکدام باشادی با یکدیگر و با خوشحالی با هم صحبت میکردند و با هم میگفتند که بیشتر چه کلاس هایی را دوست دارند یا دوست دارند در چه گروهی باشند برخی دوست داشتند در گروه هایی که خانواده هیشان قبلا بودند باشند برخی برا یشان فرق نمی کرد برخی هم اصلا نمیدانستند این گروه ها چه چیزی هستند
در این بین دانش آموزی تننها و گوشه گیر بود و با کسی صبحت نمی کرد
به سرسرای اصلی هنگامی که رسیدند پرفسور دامبلدور مدیر هاگوارتز به دانش آموزان خوش آمد گفت و دانش آموزان را فرا خواند تا کلاه گروه بندی را به سر بگذارند و خانواده جدید خود را بشناسند
پس از مدتی همه دانش آموزان که کلاه گروه بندی را سرگذاشتند و فقط دانش آموز گوشه گیر ما مانده بود پرفوسور دانش آموز را صدا کرد
کلاه را بر سر دانش آموز گذاشت
کلاه شروع به صحبت کردن با خود کرد و گفت در درون تو قدرت مینبینم و....... نه سیاهی..... نابودی ....
سپس به سرعت برای اینکه به خود آسیب نرساند با صدای بلند و خراشناک اعلام کرد
تام ریدل گروه اسلایدرین
---
@AmirAlier
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
دانش آموزان از قطار پیاده میشدند هردکدام باشادی با یکدیگر و با خوشحالی با هم صحبت میکردند و با هم میگفتند که بیشتر چه کلاس هایی را دوست دارند یا دوست دارند در چه گروهی باشند برخی دوست داشتند در گروه هایی که خانواده هیشان قبلا بودند باشند برخی برا یشان فرق نمی کرد برخی هم اصلا نمیدانستند این گروه ها چه چیزی هستند
در این بین دانش آموزی تننها و گوشه گیر بود و با کسی صبحت نمی کرد
به سرسرای اصلی هنگامی که رسیدند پرفسور دامبلدور مدیر هاگوارتز به دانش آموزان خوش آمد گفت و دانش آموزان را فرا خواند تا کلاه گروه بندی را به سر بگذارند و خانواده جدید خود را بشناسند
پس از مدتی همه دانش آموزان که کلاه گروه بندی را سرگذاشتند و فقط دانش آموز گوشه گیر ما مانده بود پرفوسور دانش آموز را صدا کرد
کلاه را بر سر دانش آموز گذاشت
کلاه شروع به صحبت کردن با خود کرد و گفت در درون تو قدرت مینبینم و....... نه سیاهی..... نابودی ....
سپس به سرعت برای اینکه به خود آسیب نرساند با صدای بلند و خراشناک اعلام کرد
تام ریدل گروه اسلایدرین
---
@AmirAlier
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 22:12:49
جزئیات کاربر

شماره ۱۶
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون میخواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جیمی بود و هری پاتر بر اثر آدابرا کادابرا طلسم والدمورت کشه شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون میدهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.
---
@Asdfg

حدس میزنی این جیغ برای چی بود؟ این که ایـــــــنقد اتفاقات به سرعت و پشت سر هم توی داستانت افتادن که یه جاهایی کلا از دستم در رفت و نفهمیدم چی شد.
لزومی نداره یه عالمه اتفاق مختلف بیفته، همین که یکی دو اتفاق رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی قابل فهمتر و دقیقتر میشه تا خواننده بتونه درک کنه که چی داره میشه. لطفا تو مراحل بعدی تو سرعت روند اتفاقات عجله نکن.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
من و پیتر با جیمز داخل کابین نشسته بودیم و با هم شکلات های قورباغه ای و آبنبات هایی با طعم های حال به هم زن رو باز می کردیم به هاگوارتس رسیدیم جیمز گفت داره می ره سرویس بهداشتی ولی اون از سمت دیگه ای رفت من هم او را تعقیب کردم دیدم رفت اتاق معجون سازی و یک جیب را برداشت و درش را باز کرد تا بخورتش اما قبلش به شکل ارباب تاریکی در آمد و سریع معجون رو خورد و تبدیل به ارباب تاریکی شد همون جا کپ کردم معجون رو توی جیبش گذاشت خواست از اتاق بیاد بیرون که من سریع قایم شدم اون ارباب تاریکی بود ون میخواست هری پاترو نابود کنه اما چطوری پس جیمز کجا بود کمی فکر کردن حالا فهمیدم وقتی داشتیم میومدیم جیمز آخرین نفر پیاده شد پس ارباب تاریکی این جا بود و قصد داشت حمله کند ناگهان صدای جیغ از راهراه اومد اون جیمی بود و هری پاتر بر اثر آدابرا کادابرا طلسم والدمورت کشه شده بود ولی بعد دوباره بلند شد از تعجب خشکم زده بود تو این چند ساعت اتفاقات خیلی عجیبی افتاده بود قدرت هضمشو نداشتم هری پاتر بلند شد و ارباب تاریکی با طلسم هری پاتر کشته شد هری پاتر گفت در رویای مرگ خود دیده است که دامبلدور موجودی به او نشون میدهد که جزوی از ارباب تاریکی بوده و مرده بوده انگار جزوی از ارباب تاریکی در هری پاتر بوده من فهمیدم که ارباب تاریکی به طور اتفاقی قسمتی از جونش رو در هری پاتر گذاشته بود ما پارسال بقیه جون هاش رو با هری پاتر نابود کردیم همه اش رو به جز جام با شمشیر مخصوصش نابود کردیم و جام رو با دندان مار دیگه ارباب تاریکی نابود شد و آزادی تازه شروع شد و ناگهان جیمز هم با دست بسته و پای نیمه بسته می رسد می گوید یکی من رو گرفت و دست و پام رو بست و من به او گفتم اون ارباب تاریکی بود و حالا دیگه نابود شد و ما آن شب جشن بزرگی گرفتیم.
---
@Asdfg

حدس میزنی این جیغ برای چی بود؟ این که ایـــــــنقد اتفاقات به سرعت و پشت سر هم توی داستانت افتادن که یه جاهایی کلا از دستم در رفت و نفهمیدم چی شد.
لزومی نداره یه عالمه اتفاق مختلف بیفته، همین که یکی دو اتفاق رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی قابل فهمتر و دقیقتر میشه تا خواننده بتونه درک کنه که چی داره میشه. لطفا تو مراحل بعدی تو سرعت روند اتفاقات عجله نکن.تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 22:10:39
جزئیات کاربر

عکس ۱۶
لوپین گفت:جیمز ببین کارت غورباقه شکلاتی ام چی درآمد! دامبلدور !
سیریوس گفت:اه اه مزه چوب میداد عق عق
جیمز:سیریوس دیگه از اینا نخور مزه هاش تازگی ها خیلی بد شده. راستی لوپین فکر کنم امشب ماه کامله است.
لوپین : ای بابا . شما باهام میآيد؟
جیمز و سیریوس:لوپین همیشه میایم اینو میدونی
یک دفعه اسنیپ وارد میشه ولی تا می فهمه کی در این کوپست سریع فرار میکنه پیشه لیلی
جیمز :اسنیپ چی شد ترسیدی به لیلی پناه بردی
لیلی:ولش کن جیمز
جیمز:باشه فقط بخاطر تو
اسنیپ و لیلی دور میشوند
جیمز:دلم میخواد شنل نامرئی بپوشم برم بزنم داغونش کنم
سیریوس:بخاطر لیلی و من نکن
جیمز:بخاطر تو و لیلی
سیریوس:مرسی
چرخ خوراکی میاد و خانم می پرسه :چیزی میل دارید؟
جیمز و لوپین و سیریوس: نه مرسی خوراکی داریم
خانم:پس هر وقت چیزی خواستید من جلو کابین هستم
لوپین: چشم
لوپین:بچه ها من خستم بیاید یکم بخابیم
سیریوس: منم
جیمز :پس بخوابیم
سه تا دوست آرام به خواب فرو رفتند.
---
@alhoseini.parsa@
سعی کن یک مقدار توصیفات پستت رو بیشتر کنی به جای این که سعی کنی کل داستان رو با دیالوگ پیش ببری.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
لوپین گفت:جیمز ببین کارت غورباقه شکلاتی ام چی درآمد! دامبلدور !
سیریوس گفت:اه اه مزه چوب میداد عق عق
جیمز:سیریوس دیگه از اینا نخور مزه هاش تازگی ها خیلی بد شده. راستی لوپین فکر کنم امشب ماه کامله است.
لوپین : ای بابا . شما باهام میآيد؟
جیمز و سیریوس:لوپین همیشه میایم اینو میدونی
یک دفعه اسنیپ وارد میشه ولی تا می فهمه کی در این کوپست سریع فرار میکنه پیشه لیلی
جیمز :اسنیپ چی شد ترسیدی به لیلی پناه بردی
لیلی:ولش کن جیمز
جیمز:باشه فقط بخاطر تو
اسنیپ و لیلی دور میشوند
جیمز:دلم میخواد شنل نامرئی بپوشم برم بزنم داغونش کنم
سیریوس:بخاطر لیلی و من نکن
جیمز:بخاطر تو و لیلی
سیریوس:مرسی
چرخ خوراکی میاد و خانم می پرسه :چیزی میل دارید؟
جیمز و لوپین و سیریوس: نه مرسی خوراکی داریم
خانم:پس هر وقت چیزی خواستید من جلو کابین هستم
لوپین: چشم
لوپین:بچه ها من خستم بیاید یکم بخابیم
سیریوس: منم
جیمز :پس بخوابیم
سه تا دوست آرام به خواب فرو رفتند.
---
@alhoseini.parsa@
سعی کن یک مقدار توصیفات پستت رو بیشتر کنی به جای این که سعی کنی کل داستان رو با دیالوگ پیش ببری.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 20:33:06
جزئیات کاربر

«تصویر شماره ۱۵ داستان نویسی»
شبنشینیِ ناخواسته در عمارتِ «مالفوی»
هری، رون و هرمیون توی اون آینهی قدیِ زوار در رفته، خودشون رو میدیدن. نه به عنوان خودشون، بلکه به عنوانِ «کالایِ لوکسِ قابلِ معامله». لوسیوس مالفوی با اون لبخندِ کج و معوجاش، انگار داشت تابلوی نقاشیِ ارزشمندی رو برانداز میکرد، نه سه تا نوجوانِ بختبرگشته که کلِ زندگیشون توی یه کولهپشتی جا شده بود.
چرا هری اونجا بود؟
خب، هریِ عزیزِ رده بود اگر اسم «ولدمورت» رو بلند بگه، حتماً یه اتفاقِ جادوییِ مثبت میافته! (آره، همیشه نقشههاش همینقدر نبوغآمیز بود). ولی خب، یه گروه «خبرچینِ جادویی» (اسنچرها) دستگیرشون کردن و چون لوسیوس تشنهیِ بازگردوندنِ اعتبارِ از دسترفتهاش پیشِ اربابِ تاریک بود، اونا رو مستقیم برد توی چنگِ عقاب.
چه کسانی اونجا بودن؟
غیر از لوسیوسِ مغرور، نارسیسا با اون نگاههایِ سرد و یخزدهاش (که انگار داشت لیست خریدِ روزانهاش رو چک میکرد) و دراکویِ بیچاره که رنگش از گچِ دیوار هم سفیدتر شده بود، فنریر گریبک هم حضور داشت. گریبک؟ اون موجودِ چندشآور که بویِ سگِ خیس و گوشتِ گندیده میداد، با اون دندونهایِ زرد و بلندش داشت دور و برِ هرمیون میچرخید. حسِ شکارچیبودنش فعال شده بود و انگار داشت فکر میکرد: «اول دستش رو بخورم یا پاش رو؟»
ماجرایِ اصلی (با یه چرخشِ خلاقانه)
وقتی هری رو آوردن وسطِ سالن، لوسیوس چوبدستیاش رو درآورد تا «مارکِ سیاه» رو احضار کنه. اما هرمیون، که همیشه مغزش سریعتر از تپشِ قلبش کار میکرد، یهو یادِ یه طلسمِ ممنوعه افتاد که سالها پیش توی کتابخونهیِ خصوصیِ «بلکها» خونده بود: *«طلسمِ بازتابِ آینهای»
هرمیون زمزمه کرد: «Speculum Veritatem!»
یهو، تصویرِ توی آینهیِ قدی تغییر کرد. آینه دیگه فقط تصویرِ اتاق رو نشون نمیداد؛ شروع کرد به مکیدنِ تمامِ انرژیِ جادوییِ اطرافیان! لوسیوس و مرگخوارها شوکه شدن. اونها که فکر میکردند هری رو گیر انداختن، ناگهان دیدن چوبدستیهاشون داره تبدیل به «ساقه کرفس» میشه! (جادویِ سیاه کجا، کرفس کجا!).
گریبک که میخواست به هری حمله کنه، پاش توی فرشِ گرونقیمتِ مالفویها گیر کرد و با صورت خورد زمین. نارسیسا هم که همیشه خیلی شیک و مجلسی بود، دید موهایِ بلوندش یهو صورتیِ جیغ شد. عمارت رفت روی هوا! همه چیز داشت میچرخید.
فرارِ قهرمانانه:
توی اون هرجومرج، دابی (جنِ خونگیِ عزیزِ ما) که انگار یه مهمونیِ دیگه دعوت بود، با یه بشکنِ بلند وارد شد. اما این بار، دابی یه «معجونِ خوابآورِ غلیظ» رو همراهش آورده بود که از آشپزخونهیِ هاگوارتز دزدیده بود! یه قطره از اون معجون رو ریخت تویِ هوا. تمامِ مرگخوارها، از جمله لوسیوس و فنریرِ گرسنه، همونجا ایستاده چشماشون گرم شد و مثلِ درختِ بیدِ مجنون، یکییکی ولو شدن رویِ زمین.
دراکو که وحشتزده بود، فقط نگاه کرد. هری، رون و هرمیون هم که انگار از دهانِ شیر برگشته بودن، نگاهی به این صحنهیِ مضحک انداختن. هرمیون یه چشمک به دراکو زد و گفت: «مویِ صورتی خیلی بهت میاد، دراکو!»
و بعد، با یه «تقِ» بلند، همگی محو شدن. اونها عمارت رو پشتِ سر گذاشتن، در حالی که لوسیوس مالفوی، بزرگخاندانِ اصیل، داشت خوابِ خوردنِ سوپِ کرفس میدید!
---
@dokhtark
لطفا حتما پیامشخصیای که برات فرستادمو بخون. با ارفاق...
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
شبنشینیِ ناخواسته در عمارتِ «مالفوی»
هری، رون و هرمیون توی اون آینهی قدیِ زوار در رفته، خودشون رو میدیدن. نه به عنوان خودشون، بلکه به عنوانِ «کالایِ لوکسِ قابلِ معامله». لوسیوس مالفوی با اون لبخندِ کج و معوجاش، انگار داشت تابلوی نقاشیِ ارزشمندی رو برانداز میکرد، نه سه تا نوجوانِ بختبرگشته که کلِ زندگیشون توی یه کولهپشتی جا شده بود.
چرا هری اونجا بود؟
خب، هریِ عزیزِ رده بود اگر اسم «ولدمورت» رو بلند بگه، حتماً یه اتفاقِ جادوییِ مثبت میافته! (آره، همیشه نقشههاش همینقدر نبوغآمیز بود). ولی خب، یه گروه «خبرچینِ جادویی» (اسنچرها) دستگیرشون کردن و چون لوسیوس تشنهیِ بازگردوندنِ اعتبارِ از دسترفتهاش پیشِ اربابِ تاریک بود، اونا رو مستقیم برد توی چنگِ عقاب.
چه کسانی اونجا بودن؟
غیر از لوسیوسِ مغرور، نارسیسا با اون نگاههایِ سرد و یخزدهاش (که انگار داشت لیست خریدِ روزانهاش رو چک میکرد) و دراکویِ بیچاره که رنگش از گچِ دیوار هم سفیدتر شده بود، فنریر گریبک هم حضور داشت. گریبک؟ اون موجودِ چندشآور که بویِ سگِ خیس و گوشتِ گندیده میداد، با اون دندونهایِ زرد و بلندش داشت دور و برِ هرمیون میچرخید. حسِ شکارچیبودنش فعال شده بود و انگار داشت فکر میکرد: «اول دستش رو بخورم یا پاش رو؟»
ماجرایِ اصلی (با یه چرخشِ خلاقانه)
وقتی هری رو آوردن وسطِ سالن، لوسیوس چوبدستیاش رو درآورد تا «مارکِ سیاه» رو احضار کنه. اما هرمیون، که همیشه مغزش سریعتر از تپشِ قلبش کار میکرد، یهو یادِ یه طلسمِ ممنوعه افتاد که سالها پیش توی کتابخونهیِ خصوصیِ «بلکها» خونده بود: *«طلسمِ بازتابِ آینهای»
هرمیون زمزمه کرد: «Speculum Veritatem!»
یهو، تصویرِ توی آینهیِ قدی تغییر کرد. آینه دیگه فقط تصویرِ اتاق رو نشون نمیداد؛ شروع کرد به مکیدنِ تمامِ انرژیِ جادوییِ اطرافیان! لوسیوس و مرگخوارها شوکه شدن. اونها که فکر میکردند هری رو گیر انداختن، ناگهان دیدن چوبدستیهاشون داره تبدیل به «ساقه کرفس» میشه! (جادویِ سیاه کجا، کرفس کجا!).
گریبک که میخواست به هری حمله کنه، پاش توی فرشِ گرونقیمتِ مالفویها گیر کرد و با صورت خورد زمین. نارسیسا هم که همیشه خیلی شیک و مجلسی بود، دید موهایِ بلوندش یهو صورتیِ جیغ شد. عمارت رفت روی هوا! همه چیز داشت میچرخید.
فرارِ قهرمانانه:
توی اون هرجومرج، دابی (جنِ خونگیِ عزیزِ ما) که انگار یه مهمونیِ دیگه دعوت بود، با یه بشکنِ بلند وارد شد. اما این بار، دابی یه «معجونِ خوابآورِ غلیظ» رو همراهش آورده بود که از آشپزخونهیِ هاگوارتز دزدیده بود! یه قطره از اون معجون رو ریخت تویِ هوا. تمامِ مرگخوارها، از جمله لوسیوس و فنریرِ گرسنه، همونجا ایستاده چشماشون گرم شد و مثلِ درختِ بیدِ مجنون، یکییکی ولو شدن رویِ زمین.
دراکو که وحشتزده بود، فقط نگاه کرد. هری، رون و هرمیون هم که انگار از دهانِ شیر برگشته بودن، نگاهی به این صحنهیِ مضحک انداختن. هرمیون یه چشمک به دراکو زد و گفت: «مویِ صورتی خیلی بهت میاد، دراکو!»
و بعد، با یه «تقِ» بلند، همگی محو شدن. اونها عمارت رو پشتِ سر گذاشتن، در حالی که لوسیوس مالفوی، بزرگخاندانِ اصیل، داشت خوابِ خوردنِ سوپِ کرفس میدید!
---
@dokhtark
لطفا حتما پیامشخصیای که برات فرستادمو بخون. با ارفاق...
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 11:25:17
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج