
اول سپتامبر در خانواده اصیل و باستانی بلک تاریخ مهمی بود. سیریوس اوریون بلک، با آن ظاهر اشرافی و موهای ابریشمی و چشمان نقره ای و ظاهر آراسته با بی میلی از زن و مرد عبوسی -که والدینش هستند- جدا میشود و درحالی که چشمان خیره برادر کوچکتر و ساکتش را نادیده میگیرد، بدون خداحافظی وارد قطار میشود. در ثانیه آخر، قبل از آنکه مادرش شانه های برادرش را بگیرد و اورا هدایت کند تا هرچه زودتر سکو را ترک کنند، با او رو به رو میشود. رگولوس با کمی حسرت و التماسی خاموش به سیریوس نگاه میکند و احتمالا آرزو میکند ای کاش می توانست با او همراه شود و با برادر بزرگترش دوست باشد. سیریوس بلافاصله نگاهش را برمیگرداند. نگاه سرسری ای به کوپه ها میکند و درنهایت رو به روی کوپه ای ایستاد که پسرکی با چهره زخمی و موهای تیره، پسری عینکی با موهای مشکی آشفته و پسرک چاق بوری نشسته بودند. درب کوپه را باز کرد و با لهجه اصیل و کشدار خود پرسید :«هیچکدوم از شماها رو نمیشناسم درسته؟»
پسر عینکی با لبخند پاسخ داد :«فکرنکنم. جیمز پاتر.»
سیریوس خندید و خودش را کنار پسرک زخمی انداخت :«چه خوب، یه پاتر، بابام گفته باهات حرف نزنم.» پوزخندی زد و گفت :«سیریوس بلک»
پسرک زخمی نیم نگاهی به او انداخته بود و گفت :«ریموس لوپین.» سیریوس با او دست میدهد.
پسر بور میپرسد:«پس همه مون اصیل زاده ایم؟»
سیریوس با شدت سرش را تکان میدهد :«نمیتونم اسم رو از خودم پاک کنم.»
جیمز میخندد و از ریموس میپرسد :«تو چطور؟» ریموس به زمین خیره شده است. «من.. بابام مثل ما بود.»
پسر بور میگوید :«اوه پس دورگه ای؟»
جیمز او را سرزنش میکند :«خفه شو پیتر. چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با راحتی به عقب تکیه میدهد :«به نظر میرسه با تمام کسایی که پدر و مادرم تأکید کردن ازشون دور بشم دوست شدم»
ریموس طعنه میزند :«باعث افتخاره»
سیریوس میخندد. چه اهمیتی دارد که برخلاف آرمان های خانواده اش رفتار کند؟ آنها حتی اهمیتی نمیدهند. سیریوس حتی خوشحال میشود که ثابت کند مانند خانواده اش نیست. احتمالاً از کلاه گروهبندی خواهد خواست اورا در گریفندور گروه بندی کند...
سیریوس با ذوق میپرسد :«چه خونه ای قراره باشید؟» جیمز عینکش را جا به جا میکند و درحال باز کردن یک بسته شکلات قورباغه ای میگوید :«خانوادهم گریفندور بودن.» پیتر بلافاصله میگوید :«پس من هم میخوام گریفندور باشم.» سیریوس به سمت ریموس میچرخد و با علاقه به او نگاه میکند :«تو چطور؟ بابات توی کدوم خونه بود؟» ریموس نگاهش را از زمین بلند میکند و به شانه سیریوس -جایی که موهای زیبایش فر ظریفی خورده است- خیره میشود و کوتاه پاسخ میدهد :«نمیدونم. پدرم رو نمیشناختم.»
«اوه» سیریوس دخالتی نمیکند.
ریموس شانه بالا می اندازد :«اصلا چه اهمیتی داره؟»
سیریوس با حالتی دراماتیک به سینه خود چنگ میزند :« ریموس! این مهم ترین اتفاقیه که توی زندگی هر جادوگری میافته!» به نظر نمیرسد این حرف ریموس را آرام کند. جیمز میپرسد :«تمام خانواده تو اسلیترین بودن درسته؟»
سیریوس با تأسف سرش را تکان میدهد:«متنفرم. نمیخوام جایی باشم که اون ها بودن.» جیمز متفکرانه سر تکان میدهد و تأیید میکند. پیتر اضافه میکند :«من برام فرقی نمیکنه» سیریوس صورتش را در هم میکشد :«این مسئله خیلی حیاتیه پیت!» برای سیریوس بلک ۱۱ ساله که تمام زندگی اش برخلاف اصالت کثیف خانواده اش رفتار کرده بود، بودن در گروهی که آنها بودند غیرقابل تحمل بود. پیتر شانه بالا میاندازد و درحالی که بسته ای از آبنبات های عسلی از جیبش در میآورد میگوید :«پس هرجا که شما ها باشید میام.» سیریوس با شتاب بلند میشود و موهایش در هوا پرواز میکنند. ریموس در کنارش از این حرکت ناگهانی او جا میخورد. سیریوس میان کوپه ایستاده و به سه پسر نگاه میکند :« پس به سلامتی پسرهای جوون!» جیمز او را همراهی میکند و با صدای بلند از جای میپرد و میگوید :«همینه!» سیریوس میخندد. جیمز پاتر از حالا بهترین دوست او شده. همان کسی که نباید با او صحبت میکرد. با شور و شوق پسرها، حتی ریموس که تمام مدت در خود فرو رفته بود نیز کمی راحت تر در صندلی چهارخانه ای قطار فرو میرود و لبخند کمرنگی دارد. از پشت سر سیریوس صدای دختری میآید :«چه خبرتونه؟!» دختر موهای بلند و سرخی دارد و چشمانش میدرخشند. سیریوس به سمت دختر برمیگردد و از روی شانه به او نگاه میکند و میگوید :«اتفاقات مهمی قراره برای ما بیفته! قراره تاریخ رو بسازیم.» جیمز میخندد. دختر که سرگرم شده پوزخندی میزند. :«خیلی خوشحال به نظر میرسی بلک» ریموس به دختر نگاه میکند و میگوید :«به نظر میاد همه تون همدیگه رو میشناسید.» دختر موقرمز به ریموس خیره میشود :«همه بلک هارو میشناسن.» پیتر درحال خوردن آبنبات سر تکان میدهد. دختر ادامه میدهد:«بهرحال، ماهم میتونیم همدیگه رو بشناسیم. لیلی ایوانز» جیمز و سیریوس تعظیم ساختگی و کوتاهی به دختر میکنند. جیمز میپرسد:«میخوای بهمون محلق بشی؟» لیلی سر تکان میدهد :«نمیتونم. سِو منتظرمه. سر و صداتون من رو به اینجا کشوند!» سیریوس لبخند میزند :«بهرحال هم این یه کوپه مردونهست!» لیلی پوزخند میزند و چشمانش را میچرخاند :«توی قلعه میبینمتون!» لیلی پسرها را تنها میگذارد. جیمز خودش را روی صندلی اش پرتاب میکند و از آبنبات های پیتر برمیدارد. سیریوس به جایش در کنار ریموس بازمیگردد و ریموس که با دست هایش بازی میکند به آرامی از او میپرسد :«تو واقعاً فکرمیکنی قراره تاریخ رو بسازیم؟» صدایش کمی طعنه در خود داشت. سیریوس به چهره او خیره میشود:«البته که این کار رو میکنیم! هیچ چیز نمیتونه جلوی مارو بگیره! ما آزادیم و قراره زندگی کنیم!» نوری که در چشمان سیریوس برق میزد ریموس را به لحظه ای مکث وادار کرد. سیریوس آمادهٔ زندگی درکنار دوستان جدیدش بود و میتوانست برای خود زندگی کند. میتوانست همان کسی باشد که می خواهد. سیریوس و رفقای جوان اش. در آن لحظه، سیریوس تنها پسری با آرزو های بلندی بود و خود را به دست هر اتفاقی که در سرنوشتش نوشته شده سپرده بود و هیچچیز و هیچکس نمیتوانست آن را از او بگیرد. اهمیتی ندارد که خانواده اش از او متنفر هستند یا اورا مایه شرم میدانند، سیریوس خانواده جدید خودش را پیدا کرده بود. برای سیریوس، خانواده به خون وابسته نیست...
---
@Hersi
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










