جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

234 کاربر(ها) آنلاین هستند (107 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
233 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1405 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قلب
صورتی

تصویر تغییر اندازه داده شده


قسمت سوم:

اگر یک چیز باشه که گیلدروی و دولورس روش تفاهم دارن اینه که در زندگی مدرن جایی برای روابط متعهدانه و دست و پا گیر وجود نداره. اونها می‌خوان آزاد باشن و اگر رابطه ای بینشون باشه که مسلما نیست، فقط یک دوستی ساده ست.

اما یک اشتباه در خواب‌آلودگی همه چیز رو پیچیده می‌کنه و حالا اونها باید با غرایز درونیشون سرو کله بزنن و متوجه بشن واقعا چی‌ می‌خوان. آیا اونها می‌تونن همه چیز رو همونطور که هست حفظ کنن یا حسد، تملک طلبی، حس وفاداری و نیاز به محافظت که نمی دونن از کجا سر و کله‌شون پیدا شده دنیای اونها رو زیر و رو می‌کنه؟
ویرایش شده توسط گیلدوری لاکهارت در 1405/7/16 15:36:50
ویرایش شده توسط گیلدوری لاکهارت در 1405/7/16 15:38:20
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1405 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
(این داستان تماما بر گرفته از داستانی واقعی است)
« من اصیل »
(مستندی برای تعریف زندگی نامه ی افراد مشهور سه شنبه ها ساعت هفت و نیم تا هفت و چهل و پنج دقیقه)
در سالیانی دور، زمانی که بنیانگذاران هاگوارتز به دنیا نیامده بودند. دنیا در خوف و وحشت بود.
حداقل در اروپا چنین بود. شخصی ظهور کرد، کاملا جادوگر، بزرگ، قدرتمند و ثروتمند.
او نامی نداشت،جز:

جک دیویس

جک دیویس ثروتی بیکران داشت، که تمام آن را با تلاش ساخته بود.
تمام مردم به او احترام میگذاشتند، او از همه مودب تر ، با وقار تر و خوشتیپ تر بود.
در دورانی که تمام اروپا را خرافات گرفته بود، نقش مهمی در احیای دروس و قواعد جادوگری داشت.

وی زندگی و مال خود را صرف احیا و جمع آوری قواعد جادوگری کرد و در کنارش به جادو گران بی بضاعت کمک مالی فراوانی میکرد.
سر انجام او در( صد و بیست سالگی) از دنیا رفت، مقبره وی مکان نامشخصی دارد اما مشخص است که در آلمان از دنیا رفته است.

تا قسمتی دیگر خدای مرلین نگهدار شما باشد.
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/14 19:43:36
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام های بازرگانی

پیام جدید کاندیدای وزارت خانه به مدیر سابق هاگوارتز @دولورس آمبریج تا دقایقی دیگر در ستاد انتخاباتی نیکلاس فلامل.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تقدیم به همه ی فارسی زبانان جهان!

قلب صورتی

صورتی...صورتی...صورتی!
تصویر تغییر اندازه داده شده


نوع رسانه: مینی سریال!

قسمتِ دوم!

یک مینی سریال جذاب خانوادگی برای کسایی که گربه دوست دارن!

برای من! برای تو! برای اون! برای هممون!

تابستون اومده و گیلدروی نتونسته مقصدی برای سفر جدیدش پیدا کنه . به ناچار پیشنهاد دولورس رو قبول می‌کنه و طبقه ی دوم خونه ی اون رو اجاره می کنه تا در انگلستان بمونه.

گیلدروی که عادت به یک‌جا نشینی و گیر کردن بین آدمها نداره تصمیم می‌گیره تا یک فرم انیماگوس برای خودش ایجاد کنه.
اوضاع وقتی جالب میشه که فرم انیماگوس گیلدروی یه گربه است (گربه‌...گربه...گربه!) و انگار قابلیت برگشت به حالت انسانی رو نداره. ( وای...وای...وای) اما کی می‌دونه واقعا چه چیزی در سر گیلدروی می گذره؟ (ای شیطون!) تنها حقیقت واضح اینه که خونه ی دولورس آمبریج بهشت گربه هاست.

عشق! [دلورس در حال بغل کردن یه گربه ی طلایی]،ماجراجویی! [گربه ی طلایی در حال دویدن در حیاط پشتی خونه ی دولورس] ، خطر! [سگ در حال واق واق، گربه‌هایی که با موهای سیخ شده و حالت کمین به نوعی تهدید آمیز خر خر می کنن] و آرامش...[گربه ی طلایی در حال شنا کردن بین کوهی از کاموا] !

این سریال جذاب رو فقط و فقط از جادوگر تی وی دنبال کنید.

تا خدا هست مشکلی نیست!
چشم به هم بزنی هارتمی نیست!
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

جادوگر تی‌وی – برنامه‌ی «آشپزخانه‌ی معجون‌ساز»
قسمت اول: «چطور یک سوپ پیاز را به یک معجون ضدافسردگی تبدیل کنیم؟»


استودیوی جادوگر تی‌وی، ساعت ۸:۱۷ شب.

نورپردازی استودیو، مثل همیشه، بیش از حد تیز و آزاردهنده بود. دوربین‌ها، با لنزهای بزرگ و بی‌رحم، به سمت یک میزِ فلزیِ براق نشانه رفته بودند که رویش، چند قابلمه، یک تخته‌ی گوشت‌بری، و یک دسته‌ی پیازِ نشسته بود. در گوشه‌ی تصویر، یک فنجان چای تلخ، دودی بود که انگار از خودِ ناامیدی برخاسته بود.

سوروس اسنیپ، با یک پیش‌بندِ سیاه که رویش با نخِ نقره‌ای نوشته شده بود «مرگ در آشپزخانه»، پشت میز ایستاده بود. چهره‌اش، مثل همیشه، هیچ احساسی نداشت؛ نه لبخند، نه اخم، فقط یک نگاهِ سرد که انگار داشت تمام بینندگان را به یک کلاسِ معجون‌سازیِ اجباری دعوت می‌کرد.

او به دوربین نگاه کرد، یک نفس عمیق کشید، و با لحنی یکنواخت شروع کرد:

اسنیپ:
«به «آشپزخانه‌ی معجون‌ساز» خوش آمدید. من سوروس اسنیپ هستم. احتمالاً مرا از کلاس‌های معجون‌سازی هاگوارتز می‌شناسید. اما امشب، اینجا هستم تا به شما نشان دهم که تفاوت بین یک معجون و یک غذا، فقط در این است که معجون می‌تواند شما را بکشد و غذا فقط می‌تواند شما را مریض کند. هرچند، با آشپزیِ بعضی از شما، مرز بین این دو، کاملاً از بین رفته است.»

او یک پیاز برداشت و آن را روی تخته‌ی گوشت‌بری گذاشت. با چاقو، به آرامی، شروع کرد به خرد کردن آن.

اسنیپ (ادامه):
«امشب می‌خواهیم یک سوپ پیاز درست کنیم. اما نه یک سوپ معمولی. ما می‌خواهیم این سوپ را به یک معجونِ ضدافسردگی تبدیل کنیم. بله، درست شنیدید. یک معجونِ ضدافسردگی. چون به نظر من، هرکسی که مجبور است این برنامه را تماشا کند، حتماً به یک دوزِ قوی از این معجون نیاز دارد.»

او پیازها را در قابلمه ریخت و با یک طلسم کوچک، شعله‌ی زیر قابلمه را روشن کرد. شعله، به رنگ آبیِ سردی درآمد.

اسنیپ (ادامه):
«اولین نکته: پیاز را باید با دقت خرد کنید. اگر پیاز را زیادی خرد کنید، اشک‌تان جاری می‌شود. اگر کم خرد کنید، طعمش نمی‌آید. اگر هم اصلاً خرد نکنید، بهتر است به جای آشپزی، به یک کلاس معجون‌سازی بروید. حداقل آنجا، کسی از شما انتظار ندارد که یک پیاز را درست خرد کنید.»

او به سمت قابلمه رفت و با یک قاشق چوبی، شروع کرد به هم زدن.

اسنیپ (ادامه):
«نکته‌ی دوم: به این قاشقِ چوبی خوب نگاه کنید. این قاشق، سال‌هاست که در آشپزخانه‌ی من است. یک بار، یکی از دانش‌آموزانِ بی‌احتیاط، سعی کرد با همین قاشق، یک معجونِ انفجاری درست کند. نتیجه؟ او یک ماه در بیمارستان بستری بود و من مجبور شدم یک قاشق جدید بخرم. پس لطفاً، به قاشق‌های چوبی احترام بگذارید. آنها، بیشتر از بعضی از جادوگران، ارزش دارند.»

او حالا یک مشت برنج برداشت و به قابلمه اضافه کرد.

اسنیپ (ادامه):
«نکته‌ی سوم: برنج. برنج، ماده‌ای است که در آشپزی ماگلی‌ها، نقش یک پرکننده را دارد. اما در این معجون، نقش یک طلسمِ آرامش‌بخش را بازی می‌کند. چرا؟ چون وقتی برنج در آب می‌جوشد، آرام‌آرام نرم می‌شود. و این دقیقاً همان چیزی است که یک انسانِ افسرده به آن نیاز دارد: نرم شدن. البته، اگر برنج را زیاد بجوشانید، به یک فرنیِ چسبناک تبدیل می‌شود که می‌تواند برای بستنِ دهانِ یک گرگینه هم استفاده شود.»

او یک تکه آهن کوچک از جیبش درآورد و آن را روی میز گذاشت.

اسنیپ (ادامه):
«و اما ماده‌ی مخفیِ این معجون: یک تکه آهن. بله، آهن. چرا؟ چون آهن، نمادِ استحکام است. و کسی که افسرده است، به استحکام نیاز دارد. البته، آهن را نمی‌توانید بخورید. اما می‌توانید آن را در قابلمه بیندازید و بعد از پختن، آن را بیرون بیاورید. یا اگر ترجیح می‌دهید، می‌توانید آن را به جای سوپ، به عنوان یک هدیه به دشمنتان بدهید.»

او قاشق را کنار گذاشت و به دوربین خیره شد.

اسنیپ (ادامه):
«حالا، سوپ ما آماده است. بوی آن، شبیه به یک معجونِ درست‌وحسابی است. رنگش، شبیه به رنگِ چایِ سردی است که سه روز در فنجان مانده. اما طعمش... طعمش را نمی‌توانم توصیف کنم. فقط می‌توانم بگویم که اگر این سوپ را بخورید، یا افسردگی‌تان از بین می‌رود، یا برای همیشه از آشپزی متنفر می‌شوید. در هر دو صورت، من به هدفم رسیده‌ام.»

او فنجان چای تلخش را برداشت، یک جرعه نوشید و در حالی که به سمت دوربین می‌رفت، گفت:

اسنیپ (پایانی):
«و اما نکته‌ی آخر: اگر کسی از شما، بعد از تماشای این برنامه، تصمیم گرفت یک معجون‌ساز شود، لطفاً قبل از هر کاری، یک قاشق چوبی بخرد. چون بدون قاشق چوبی، هیچ معجونی، حتی یک سوپ پیاز ساده، درست نمی‌شود. و اگر کسی از شما، بعد از تماشای این برنامه، تصمیم گرفت یک آشپز شود، لطفاً به هاگوارتز نیاید. من به اندازه‌ی کافی دانش‌آموزِ بی‌احتیاط دارم.»
او چوبدستی‌اش را بلند کرد، یک طلسم کوچک زمزمه کرد، و ناگهان، تمام پیازهای باقی‌مانده روی میز، به پروانه‌های سیاه تبدیل شدند و در استودیو پراکنده شدند.

اسنیپ (با یک لبخند سرد):
«شبِ خوبی داشته باشید. و به یاد داشته باشید: در آشپزخانه‌ی من، همیشه یک معجون برای شما آماده است. چه بخواهید، چه نخواهید.»

و دوربین، با یک تصویرِ سیاه، خاموش شد.

پایان قسمت اول
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جادوگر تی وی با افتخار تقدیم می کند.

به مناسبت ماهگرد سالگرد تولد بانو دلورس آمبریج

قلب صورتی

تصویر تغییر اندازه داده شده


نوع رسانه: مینی سریال

قسمت: اول

ژانر: درام، رومانتیک، دارک آکادمیا


خلاصه قسمت: گیلدروی لاکهارت یک معلم جوان از خانواده ای پیشرو هست که اهداف آموزشی بلندپروازانه و روش های تدریسی مدرن و خلاقانه ای داره. اما به محض ورود به هاگوارتز با مدیر مدرسه ای روبه رو می‌شه که نه تنها متعصب و خشکه بلکه حتی به اصول سنتی مثل تنبیه بدنی اعتقاد داره و از هیچ کاری برای سرجا نشوندن اعضای جدیدی که بخوان روش‌های اون رو زیر سوال ببرن کوتاهی نمی کنه. رویای پر زرق و برق گیلدروی از حضور در هاگوارتز خیلی زود با جهنمی از جنگ و جدال با مدیر مدرسه جایگزین می‌شه. هر دوی اون‌ها می‌دونن که از هم متنفرن اما حقیقتی که براش آماده نیستن اینه که عشق و نفرت دو روی یک سکه هستند.

تاریخ پخش: از امروز تا اون روز

دست به گیرنده های خود نزنید و برنامه های هیجان انگیز ما را از جادوگر تی‌وی دنبال کنید.
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 شهریور 1405 22:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به نام مرلین
آشپزی با لیلیث


سلام.
سوپ بچه، خوشمزه ترین سوپ دنیاست.
شاید درست کردنش سخت باشه، شاید تهیه‌ی مواد اولیه‌ش نشدنی باشه، اما هیچوقت از خوردنش سیر نمی‌شین.
راز جوانی، راز بقا، راز زندگی و حتی راز خوشبختی همشون یک جا توی این سوپ جمع شدن.
شاید یکم ناعدالتی باشه و درست کردنش باعث بشه به یه بچه‌کُش تبدیل بشین، اما به نظرتون این دنیا ارزش یه زندگی صادقانه و احسن رو داره؟ نه، معلومه که نداره. شرور باشید و از زندگیتون به همون شکلی که دوست دارید، لذت ببرید.
حالا که تا اینجای متن منو همراهی کردید، پس یعنی همه‌ی نصیحت هامو قبول کرده و آماده‌ی پخت و پز شدید. واسه همینم من مرحله به مرحله همه چیز رو بهتون یاد میدم.

آماده‌اید؟ بلهههههه لیلییییییث
نشنیدم، آماااااده‌اید؟ بلهههههه لیلییییییث.
باریکلا.

خب اول از همه، یه پیشبند نایلونی بپوشید. حواستون باشه که حتما نایلونی باشه! درغیر این صورت چجوری می‌خواید خون بچه‌ای که قراره شکار کنید رو از روی لباستون پاک کنید؟
دوم از همه، یه آبنبات چوبی بخرین. برای شکارِ بچه، باید با آرامش و مرحله به مرحله پیش برین... حواستون باشه که بچه ها خیلی تیز و بز هستن! هرکاری کنین سریع می‌فهمن. باید با متانت و مهربانی بهشون نزدیک بشین. البته اگر مادر پدر خوبی داشته باشن، احتمالا بهتون میگن "مامانم گفته از دست کسی خوراکی نگیرم!" و اونجاست که شما لبخند می‌زنین و عروسکی که توی جیب زاپاستون برای روز مبادا پنهان کردین رو، درمیارین. و تادا! هدف با خوشحالی عروسکشو می‌گیره و بالا پایین می‌پره. ترجیحا اگر دختربچه‌ست، عروسک کیتی بخرین. ولی اگر پسربچه‌ست، ماشین ماگلی بخرین! و اگر سوالی درموردِ اینکه "دختربچه خوشمزه تره یا پسربچه؟" دارین، باید بگم که انقدر جنسیت زده نباشین! بچه ها حرمت دارن، نعمت مرلین‌وندگارن! فقط بخورین و صداتون درنیاد جنسیت‌پرست ها! اصلا من میرم سراغِ بچه های عزیزِ نان باینری! لیلیث حامی همه‌ی انسان ها به هررنگ و جنس و طعمیه!
خب، برگردیم به دستورپختمون. حالا که هدف رو با آبنبات، یا برنامه‌ی زاپاستون گول زدید، دستتونو جلوی دهنش می‌ذارید و می‌دزدیدش. ترجیحا بیهوششون نکنین. ترس بچه آدرنالین ترشح می‌کنه و آدرنالین گوشتشون رو خوشمزه تر می‌کنه. پس همونطوری که دست و پا می‌زنه، بکنیدش توی یه کیسه پارچه‌ای و ببریدش آشپزخونه تا عملیاتِ پخت و پز رو شروع کنیم. حواستون باشه که حتما بذاریدش توی کیسه‌ی پارچه‌ای. اگه بذاریدش توی کیسه‌ی نایلونی، هدف خفه می‌شه و می‌میره. احمق ها!
خب، مرحله بعدی اینه که آب رو توی یه قابلمه بزرگ (با توجه به سایز بچه) بریزید و بذارید قشنگ قل بخوره. هروقت که به خوبی جوش اومد، به مقدار مناسب ربِ گوجه جرنگی، آب غوره، پیاز های حلقه شده و نمک بریزید. راستش من یه مقدار فلفل سبز و تربچه و روغن مایع هم می‌ریزم. اما اگه رژیمِ سرسختی دارین، روغن مایع رو حذف کنید.
در مرحله بعدی، بچه رو از توی کیسه میارید بیرون و با یه طلسم ممنوعه کارشو یک سره می‌کنید. مرحله بعدی (که مهم ترین مرحله‌ست) اینه که یه مراسم سوگواری برای بچه برگزار کنید. اون بچه داره خودشو برای خوشحالی شما فدا می‌کنه، پس معلومه که باید به خوبی ازش سپاسگزاری کنید و برای زندگی بعدیش آرزوی بهترین ها رو بکنید!
و درنهایت، قبل از اینکه روحش به دنیای بعد از مرگ بره، یه شیشه طلسم شده برمی‌دارید و روحشو توی طلسم زندانی می‌کنید.
حالا شما به سخت ترین مرحله رسیدید! لطفا خسته نباشیدِ صمیمانه‌ی من رو بپذیرید... شما درحال تبدیل شدن به یه آشپز حرفه‌ای هستید، پس تو این مرحله باید موهای بچه رو از ته بزنید، ناخن هاشو بکشید و بعد به قطعه های مساوی تقسیمش کنید تا بتونید به آرومی توی قابلمه قرارش بدید. وقتی که بچه کاملا توی قابلمه جا شد، چند دسته از ریشه‌ی درختِ بلبل‌زن رو به همراه پودر تازه الک شده‌ی شاخِ تک شاخ رو تو قابلمه می‌ریزید. حالا توی این مرحله، شروع به ورد خوندن و هم زدن می‌کنید!

به دقت گوش بدید؛ البچه البچه، یا بچه یا بچه، الجوانی الجوانی، بِشو خوشمزه همچون تربچه، بِشو نرم و گرم همچون برف و ابر.
و بعد، یه ورد سنگین تر رو با صدای بلندتر، سه مرتبه تکرار می‌کنید؛ لاموکوتادابچه.
همین! حالا در قابلمه رو می‌ذارید و اجازه می‌دید موادش کامل باهمدیگه‌ مخلوط بشه. اگه می‌خواید سوپتون خوشمزه تر بشه، به جای نمک عادی بهش نمک دریا بزنید. می‌تونید کاهوی سخنگوی ماداگاسکار رو هم برا خوشمزه تر شدنش به کار ببرید!
همین، تا دیدار بعدی مرلین حافظ شما.
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/19 22:17:29
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 08:22
نمایش جزئیات
آفلاین
[u]نیم‌شب‌های روشن
قسمت اول
بدر کامل ماه متفرعنانه زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید. برایش اهمیت نداشت زیر نگاهش چه رخ می‌دهد.

پسر چهارده‌ساله‌ای در میان سنگلاخ‌ها می‌دوید. زخم دستش می‌سوخت؛ گلویش برای آب التماس می‌کرد و ریه‌هایش برای اندکی هوا.

به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود مردان سفیدپوش هنوز به او نرسیده‌اند. تصویر جسد والدینش را که به خاطر "باک" بودن و نه از نژاد اصیل جادوگران به شمار آمدن کشته شده بودند، از خاطر زدود و با خودش اندیشید:
- بعدا عزاداری می‌کنم. بعدا بهش فکر می‌کنم؛ زمانی که بهتر بتونم تحملش کنم. وقتی نیاز نباشه فرار کنم.

صدای دویدنی شنید که احتمالا متعلق به گروه رز سفید بود؛ زیرا شلیک طلسم‌ها هم به گوشش می‌رسید. یارای ناچیزش را در پاهایش ریخت. نباید تسلیم میشد! مادرش پیش از این که طلسم آداواکداورا نیستش کند، فریاد زده بود:
- فرار کن، والتر! تا می‌تونی از این جا دور شو!

چه‌گونه می‌توانست آخرین خواسته‌ی مادرش را اجابت نکند؟

ناگهان در کالسکه‌ای گشوده شد و دختری دوازده ساله، با گیسوی سیاه بافته و چشمانی درشت در را باز کرد.
- بیا تو!

و وقتی والتر تعلل کرد؛ دستش را گرفت و او را به داخل کالسکه برد.

از پیراهن صورتی رنگ ابریشمی و آویز روی کمرش میشد فهمید از اشراف و نجباست. همان طبقه‌ای که اکثر گروه رز سفید را تشکیل می‌دادند.

والتر رو برگرداند و تلخندی زد. چرا یک دختربچه‌ی نجیب‌زاده باید او را نجات می‌داد؟ وقتی این را پرسید، دخترک چینی به ابرو انداخت که از یک نوجوان دوازده-سیزده ساله بعید بود.
- بهم گفتن باید جون هر کسی داره غرق میشه رو نجات بدم.

والتر لبخندی زد که از سر محبت و شادمانی نبود‌.
-کی این رو گفته؟

نگاه دخترک چنان بود که انگار به فردی غرق در منجلاب می‌نگرد؛ اما نه با نفرت.
- گودریک گریفیندور.

والتر خنده‌ای کرد. گودریک گریفیندور؟ منظورش همان مردی نبود که به نام آموزه‌هایش، نظام طبقاتی برپا شده و گروه رز سفید او را سر لوحه کرده بودند؟

خنده‌اش پررنگ‌تر شد. گودریک گریفیندور این را گفته! با خود اندیشید که این دخترک هرگز رنج را لمس نکرده. به چشمانش نگاه کرد که به نظر می‌رسید دارند خدا را شکر می‌کنند خودشان در آن شرایط نیستند. تلخندی زد.
- فقط یه اشراف‌زاده‌ای که هیچی از بدبختی نمی‌فهمه.

رنگ دختر با این حرف چنان پرید که والتر بی‌اختیار با خودش فکر کرد شاید اشتباه کرده.

والتر زیرچشمی به بیرون کالسکه نگاه کرد. صدای پای اعضای رز سفید نمی‌آمد. حتما رفته بودند. او هم می‌توانست بگریزد. مهم نبود کجا، فقط می‌خواست برود.
در همین حین، زن لاغر و ریزنقشی با لباس ندیمه‌ها دوان دوان آمد.
- دوشیزه داریا، پدرتون...


با دیدن والتر، رنگ از رخش رفت. پسرک اندیشید که آیا دیدن موهای ژولیده و ردای نخ‌نمایش مسبب این اتفاق شده؟
- خدای من، دوشیزه خانم، این پسره کیه؟

داریا چنان بود که انگار دارد درباره‌ی بارانی که می‌بارد حرف می‌زند.
- یکی که بدون دلیل تحت تعقیب قرار گرفته. نترس، پاسبانی دنبالش نیست. الانم میره؛ چون کسایی که دنبالش بودن رفتن.
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/9 8:32:31
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 12:54
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.



آگاپه

قسمت هفتم: شروع سراشیبی



“روزگاری بود که فکر می‌کردم اصالتی کهن در رنج هست. باور داشتم که رنج‌کشیدن تنها به انسان‌هایی که به آن احتیاج دارند ارزانی می‌شود و این روندی خواهد بود که چیزهای اضافی را از زندگی انسان می‌شوید، او را قوی‌تر می‌کند و به مرحله بعد می‌برد.
اکنون فکر می‌کنم که چه باور کودکانه و خوش‌بینانه‌ای داشتم. البته زندگی من در آن روزگار هنوز در دوران خوشی بود، بر پایه‌های استوار بنا شده بود و عجیب نبود که چنین باوری داشته باشم. اکنون... من آواره در خانه‌ای که رنگی از من ندارد می‌نویسم، من زخم‌دیده ترسیده که شب‌ها خواب راحت ندارد، هرگز باور ندارم رنج چیز زیبایی است. نه قوی‌تر شدنی در کار است و نه مرحله بعدی از راه می‌رسد. تنها درد می‌ماند و سؤالات بسیار که هرگز جوابی ندارند.
چه عجیب که از منی که آن روزگار بود تا منی که این روزهاست فرسنگ‌ها فاصله افتاده، درست مثل ستارگانی که هرشب بالای سرم سوسو می‌زنند و فکر می‌کنم چقدر شبیه به موشک اند و چقدر با آن فرق دارند.”



هاگوارتز، 15 سال قبل

جیمز 16 ساله آشکارا در میان راهروی تاریک کتابخانه می‌لرزید. البته سردش نبود و از شدت احساس دستشویی که داشت می‌لرزید. نوک چوبدستی اش در میان قفسه‌های کتاب می‌درخشید و مانند خودش می‌لرزید و سایه‌های لرزان و موهوم می‌آفرید. همیشه همین طور بود. وقت‌هایی که شدیداً استرس داشت، بدنش یخ می‌کرد و دستشویی اش می‌گرفت. روند خجالت آوری بود ولی نمی‌توانست کاری در موردش بکند.
نفس عمیقی کشید و به انتهای دیگر راهرو نگاهی انداخت. خبری از سوجین نبود. دوباره نگاهش را برگرداند و سعی کرد التماس بدنش برای دویدن به سمت دستشویی را نادیده بگیرد. گاهی سوجین را درک نمی‌کرد. آنها 16 ساله بودند و اگر به یکی از استادان درخواست می‌دادند و حسابی التماس می‌کردند احتمالاً می‌توانستند از این بخش کتابخانه استفاده کنند ولی سوجین از التماس کردن خوشش نمی‌آمد و تصمیم گرفته بود که خودش شخصاً دست به کار شوند و این تصمیم شامل کمک جیمز هم می‌شد.

جیمز دیگر توان ایستادن نداشت. نجوا کنان از میان دندان‌هایش غرید:
- سوجین... کجایی؟

صدایی خش خشی آمد و سوجین که بسیار راحت و بی خیال قدم می‌زد، از میان یکی از قفسه‌ها بیرون آمد. کتابی را با دست چپش نگه داشته بود و با دست راستش نور چوبدستی را روی صفحات انداخته بود و با دقت مشغول خواندن بود.

دهان جیمز از تعجب باز ماند. بی حرکت ایستاد و نور چوبدستی اش را پایین آورد. باور نمی‌کرد که در این اوضاع و در حالی که او داشت از شدت فشار خودش را خیس می‌کرد، سوجین داشت با خیال راحت کتاب می‌خواند.

- من دارم اینجا می‌میرم و اونوقت خانوم نشسته اونجا داره کتابشو میخونه!.... سوجین! حواست هست؟

سوجین با صدا زدن اسمش سرش را بالا آورد و با صورتی متمرکز به جیمز نگاه کرد و گفت:
- من اصلاً نمی‌فهمم... این کتابا بی نظیرند... چرا اینا رو بهمون یاد نمیدن؟... نحو آفرینش جادو!... فکر کن! تو میتونی به چوبدستی ات یاد بدی باید چیکار کنه! اصلاً تا حالا فکر کردی که چجوری چوبدستی میفهمه منظور تو از وردهایی که میگی چیه؟ چجور متوجه میشه... چه جور دقیقاً اون کاری که میخوای رو انجام میده؟... کلمات وردها! اینا از قبل وجود نداشتن! ما اینا رو می‌سازیم! باورت میشه؟

ابروهای جیمز از تعجب بالا رفت. او می‌دانست سوجین دنبال یک سری کتاب قدیمی و ممنوعه در کتابخانه است ولی هیچ وقت در مورد موضوع کتاب‌ها از او چیزی نپرسیده بود. سوجین کنجکاو و عاشق کتاب بود و جیمز به وسواس عجیبش برای دانستن و کشف همه چیز عادت کرده بود ولی این بار فرق می‌کرد. سوجین دنبال چیزی بود که کمتر کسی به آن توجه کرده بود. مطمعنا همه فقط می‌خواستند از جادو استفاده کنند و برایشان مهم نبود جادو چطور کار می‌کند.

جیمز برای لحظه‌ای مثانه‌اش را از یاد برد و به سوجین نزدیک شد و پرسید:
- واقعاً نوشته که وردها از کجا میان؟... مگه همه اینا کلمات باستانی اینا نیستن؟... ما میتونیم ورد بسازیم؟

سوجین با ذوق سرش را تکان داد ولی قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، نور شدیدی چهره هردوی آن‌ها را روشن کرد و صدای خش دار سرایدار در گوششان پیچید.
- به به...هواخوری عاشقانه تو کتابخونه!... فقط حیف که نیمه شبه و اونی که که دستته یه کتاب ممنوعه است!

جیمز آهی کشید و چشمانش را از شدت نور بست.
- میشه اول برم دستشویی؟

بعد از دستشویی، سرایدار مدرسه هردو به اتاق ساموئل لند، پروفسور وردهای جادویی، برد. وقتی هر دو روی صندلی‌های روبروی میز پروفسور لند نشستند، قیافه جیمز مانند حالتی بود که همین الان لیموی بسیار ترشی در دهانش گذاشته و در مقابلش قیافه سوجین با لبخندی زیبا می‌درخشید. پروفسورلند تنها استادی بود که جیمز از او خوشش نمی‌آمد. البته لند استاد خوبی بود، کلاسهای درسش جذاب بودند و حتی با دانش آموزان هم مهربان بود ولی جیمز همچنان از او خوشش نمی‌آمد چون لند زیادی با سوجین مهربان بود. او کنجکاوی زیاد سوجین را تحسین می‌کرد و به تمام سوالاتش جواب می‌داد. سوجین هم متقابلاً شیفته پروفسور لند و کلاس‌هایش بود و این چیزی بود که جیمز اصلاً دوست نداشت.

پروفسور لند بعد از حرفهای خصوصی با سرایدار در خارج از اتاق، لبخند زنان وارد اتاق شد و پشت میز چوبی اش نشست. او مردی میانسال، با موهای طلایی بود که صورتش خطوط جذابی داشت و چشمان آبی پررنگش همیشه می‌درخشید. اتاقش پر بود از قفسه‌های کتاب و وسایلی مانند قطب نما و نقشه‌های مختلف و اگر جیمز می‌خواست صادق باشد می‌توانست بگوید که او شباهت زیادی به سوجین داشت.

لند که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، لبخند خسته‌ای به هر دوی آنها زد. با صدای آرامی گفت:
- خانم ولز و اقای اسمیت... جدا انتظار نداشتم... خب... این کارها تو سن شما یه جورایی عادیه ولی بازم... آخه برای کتاب؟
دستی به شقیقه‌اش کشید و سرش را تکان داد.
- اگر فقط می‌خواستی اون کتابو بخونی باید از خودم می‌خواستی ولز! لازم نبود بری نیمه شب از تو کتابخونه برش داری!... الان من مجبور از گروه هر دوتون امتیاز کم کنم و بعد هم تنبیه تون کنم!

جیمز چشم غره‌ای به سوجین زد و مطمعن شد که جمله "من بهت گفته بودم" در نگاهش پیدا باشد. اما سوجین در پاسخ نگاهش لبخندی زد و به آرامی به میز لند نزدیک شد.

- امم... پروفسور!... میشه حداقل کتابمو بهم بدید بخونم؟... میتونم بیشتر از جیمز تنبیه بشم... یا... تنبیه اونم من انجام میدم!

لند جا خورد و چند بار پلک زد. بعد خندید و گفت:
- ولز... من کتابمو بهت میدم که بخونی! به شرطی که دیگه نیمه شب نری تو کتابخونه!... حالا برین بخوابین! فردا تنبیه تون رو مشخص می‌کنم!

از دفتر لند که بیرون آمدند، سوجین خوشحال و راضی به نظر می‌رسید. با ذوق کنار جیمز راه می‌رفت و گاهی از روی موانع فرضی می‌پرید.
جیمز خسته بود و فقط گاهی نگاهش می‌کرد. هیچ کدام تا رسیدن به راه پله‌های متحرک چیزی نگفتند.

به آن جا که رسیدند، جیمز به سمت سوجین چرخید و خمیازه کشید.
- آههه... من میرم... تو هم دختر خوبی باش و برگرد خوابگاهتون!

سوجین با چشمانی که برق می‌زد نگاهش کرد. صورتش کمی قرمز شده بود. جیمز اخم کرد و پرسید:
- خوبی؟... چیزی شده؟

سوجین چیزی نگفت. ناگهان به سمتش آمد و بغلش کرد. مغز جیمز از کار افتاد و او یخ زده در جایش ماند. سوجین همانطور که او را بغل کرده بود، کنار گوشش زمزمه کرد:
- مرسی بابت همچی...
بعد گونه‌اش را بوسید و در حالی که می‌دوید به سمت یکی از پلکان‌ها رفت.

جیمز چند لحظه بیحرکت ماند. بعد بدن یخ زده‌اش با گرمایی که درست از محل بوسه پخش می‌شد، گرم شد و آرام گرفت. لبخند زد.
این بهترین شب عمرش بود.

زمان حال، بیمارستان سنت مانگو

جیمز روی صندلی اتاق دکتر کیم، درمانگر سوجین، نشسته بود. نوشیدنی داغی به او داده بودند و دکتر کیم به او گفته بود منتظر بماند. می‌دانست حال سوجین خوب است ولی باز هم ذهنش خالی و مضطرب بود و نوشیدن آن نوشیدنی داغ که مسلماً خاصیت آرام بخشی هم داشت به او کمکی نمی‌کرد. هیچ صدایی از بیرون به داخل اتاق نمی‌آمد و جیمز نمیتوانست بفهمد دکتر کیم کی برمیگردد.

اتاق ظاهری کهنه ولی تمییز داشت. میز کوچک سفید رنگی در یک سمت آن قرار داشت و چهار صندلی قهوه‌ای چرمی در مقابلش گذاشته بودند که جیمز روی یکی از آنها نشسته بود. میز شیشه بین صندلی‌ها پر بود از پرونده بیماران و برشورهای متحرک تبلیغات دارویی و درمانی. دیوار پشت میز هم با لوحهای تقدیر، بریده‌های روزنامه و مدارک و درجات علمی تزئین شده بود و نشان دهنده موفقیت کاری دکتر کیم بود.

جیمز مشغول خواندن لوحهای تقدیر بود که دکتر کیم وارد اتاق شد. جیمز برخاست و دکتر به او لبخند خسته‌ای زد و دستش را دراز کرد و او را دعوت کرد دوباره بنشیند. خودش نیز روی صندلی چرمی کنار جیمز نشست. چشمانش قرمز و خسته بودند و بوی تندی مثل بوی تمییز کننده می‌داد.

دکتر کیم دستی به روپوشش کشید و مرتبش کرد. بعد با صدایی آهسته شروع به صحبت کرد.

- اول از همه بگم که حال سوجین خوبه... خونریزی کنترل شده، دیگه درد نداره و خوابه... فکر می‌کنم تحت تاثیر داروها یکم گیج باشه ولی خب میتونین یه ساعت دیگه برین خونه.

جیمز نفس راحتی کشید و لبخند زد.
- خیلی ممنونم! واقعاً زحمت کشیدید!... ولی چیز دیگه ای هم هست، نه؟

دکتر کیم نگاهش را دزدید و گفت:
- راستش بله... گفتن این حرف خیلی سخته... شاید سخت‌ترین بخش کارم...

جیمز آب دهانش را قورت داد و نوشیدنی را روی میز گذاشت.
- چی شده؟

دکتر کیم مکثی کرد و بعد سرش را بالا آورد و به جیمز خیره شد.
- ببین جیمز... ما چند ساله داریم برای سوجین درمان انجام میدیم. من با چندین دکتر دیگه صحبت کردم و ما بارها براش کمیسیون پزشکی گذاشتیم. ما هرکاری، هر درماین و هر معجونی رو که فکر می‌کردیم بهش کمک کنه امتحان کردیم...

لبخند معذبی زد و ادامه داد.
- جیمز... ما با جادو "تقریباً" هر کاری انجام میدیم... خداهای کوچکی رو زمین هستیم که توی زمین کوچیکمون پادشاهی می‌کنیم... خیلی از افراد تا اخر زندگیشون به اون کلمه "تقریباً" هیچ وقت نمی‌رسند... چوبدستی هاشون رو میچرخونند و هرکاری دلشون میخواد می‌کنند. ولی گاهی اوقات اون کلمه "تقریباً" خیلی مهم میشه، درست میشه وضعیت سوجین. جیمز... نمیخوام با کلمات و جملات امید دهنده الکی اذیتت کنم. واقعیت اینه... ما دیگه نمیتونیم سوجین رو درمان کنیم.

جیمز تقریباً ایستاد و گفت:
- چی؟... یعنی چی؟ چرا؟

- جیمز... درمان‌های جادویی معمولاً اصلاً عوارض ندارند. معمولاً البته... ولی برای سوجین اینطور نیست. درمان‌ها اصلاً تاثیر ندارند و دارند باقی مونده وجود سوجین رو با عوارضشون نابود می‌کنند. مغز سوجین، درمان نمیشه ولی بدنش تحت اثر داروها داره از هم میپاشه. این خونریزی‌ها فقط یکیشه. ما بررسی کردیم... بقیه ارگان‌های بدنش هم درگیرند. دردها قرار بیشتر بشن و سوجین بیشتر زجر میکشه. مشکل اینکه درمان‌های ما برای کم کردن خونریزی و یا مسکن هامون... همگی خودشون مضر هستند چون جادویی اند.... می‌فهمی چی میگم؟

وجود جیمز می‌لرزید. اصلاً انتظار چنین مکالمه را نداشت. نمی‌دانست چه بگوید یا چه احساسی داشته باشد. نه خشمگین بود و نه ناراحت بود. بیشتر ترسیده بود. انگار زمین زیر پایش را خالی کرده بودند و او داشت سقوط می‌کرد. آنقدر سریع سقوط می‌کرد که نمی‌توانست حتی فریاد بکشد.
- من نمی‌فهمم...

- جیمز... دیگه نمیتونیم سوجین رو درمان کنیم. ذهن سوجین به درمان‌ها جواب نمیده و ادامه درمان باعث مرگش میشه... باید درمان رو متوقف کنیم. اینجوری بیشتر زنده میمونه... سخته و مغزش خب... همینجوری میمونه... ولی کمتر درد میکشه، حمله‌های فروپاشی کمتر میشن و عوارض دارو از بین می‌روند... من واقعاً متاسفم جیمز... جدی میگم... درمان سوجین برام خیلی مهمه... ولی نمیتونم بیمارمو به کام مرگ بفرستم... میدونم زندگی با سوجین...

دکتر کیم حرفش را خورد و به مرد روبرویش که داشت آشکارا می‌لرزید نگاه کرد. مرد انگار هزار تکه شده بود. شکسته بود و دیگر انسانی درونش نمی‌زیست. دکتر کیم ناخودآگاه به سمتش رفت و او را مانند مادری در آغوش گرفت.

مرد چیزی نگفت. التماسی نکرد. اعتراض هم نکرد.

تنها مانند بچه گربه‌ای لرزید و درون خودش فرو رفت و مچاله شد.


ادامه دارد...
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

- سلام به شما بینندگان همیشگی جادوگر تی‌وی. من لوئیس ویزلی ِ بای هستم و امروز به وزارت سحر و جادو اومدم. هفته‌های گذشته جامعه جادوگری شاهد اتفاقات بزرگی بوده. از جنگ بین محفل ققنوس و مرگخواران تا اعتراضات به سکوت وزیر سحر و جادو. در تازه‌ترین واکنش اما، یکی از رپر‌های معروف جامعه جادوگری در اقدامی بی‌سابقه در آهنگ جدید خودش به هلگا هافلپاف حمله کرده و سکوت اون رو مساوی حمایت از مرگخواران دونسته. اما حالا تا دقایقی دیگه، خانم وزیر قراره به صورت مستقیم با جامعه جادوگری صحبت کنن. پس با ما همراه باشید.

- کات، عالی بود.

بلافاصله بعد از صدای کارگردان تلویزیونی، یکی از انتظامات وزارت به سمت ویزلی ِ بای رفت و با کلافگی گفت:
- داداش بسه دیگه. بیا بیرون. برای ما مسئولیت داره. آخه اصلاً من نمی‌فهمم چه دلیلی داره که تا کمر بری توی حوض برادران جادویی و گزارش ضبط کنی.

ویزلی ِ بای همینطور که به سختی از لبه حوض خودش رو بالا می‌کشید جواب داد:
- دیگه اگه قرار بود بفهمی که حالا تو سر سفره جادوگر تی‌وی نشسته بودی. الان برای همین یه متر آب میرم یه حکم مأموریت می‌گیرم برای برزیل. میگن تفاوت فرهنگی زیاد دارن! 

ساعتی بعد توی دفتر وزیر

دوربین روبروی صندلی هلگا قرار گرفته بود. هلگایی که مثل همیشه ردای طلایی رنگش با یه خز سیاه رنگ دور گردنش تزئین شده بود و تضادش با موهای طلایی رنگش به ابهت وزیر جدید سحر و جادو اضافه می‌کرد.

- خب خانم وزیر. ما آماده ایم. می‌شمرم. سه... دو... یک. حرکت.

هلگا نگاهش رو به دوربین دوخت. لبخند نرمی زد و با لحن قدرتمند ولی دوستانه شروع به صحبت کرد:
- سلام به همه شما عزیزان جامعه جادوگری. خیلی خوشحالم که امروز می‌تونم از این فرصت استفاده کنم و با شما چشم در چشم صحبت کنم. من به کمک همه شما و با رأی قاطعتون اینجا و پشت میز وزارت نشستم و خودم را مسئول می‌دونم که برای شما شفاف‌سازی‌های لازم را انجام بدم!

چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
- همه چیز با تصمیم مرگخواران برای حمله به محفل ققنوس شروع شد. چیزی که همه می‌دونین اولین نفری که ازش ناراحت شد خود من بودم. محفلی‌ها همیشه از نزدیکترین دوستان من بودن و رابطمون با همدیگه عالی بوده. اما حالا دیگه من وزیرم! همونطور که محفل ققنوس جز شهروندان این جامعه هستن، مرگخواران هم هستن. درسته که من تصمیمشون و بعضی از کارهاشون رو تأیید نمی‌کنم، اما چیزی که توی دوران انتخاباتیم هم همیشه می‌گفتم اینه که همه برای وزارت سحر و جادو برابرن!

دوباره چند لحظه با سکوت به دوربین نگاه کرد تا تأثیر جمله‌ش بیشتر بشه.

- به هر حال این جنگ همونطوری که پیشبینی هم می‌شد با شکست محفلی‌ها و تصرف مقر اونا توسط مرگخواران به پایان رسید. اینجا بود که جناب مودی به جای اینکه کوتاهی خودش و کمبود اعضای گروهش رو ببینه و نتیجه رو بپذیره، تصمیم گرفت با حضور شبانه توی دفتر من دست به توهین و اتهام و تهدید بزنه! من اگه می‌خواستم می‌تونستم همون شب کاری کنم که از این ساختمون پاش رو بیرون نذاره. اما سعی کردم درکش کنم. بالاخره مودی به خاطر کار توی همین وزارتخونه شعائرش رو از دست داده. پس من باید بهش احترام میذاشتم. در نتیجه با یه اخطار شفاهی ازش گذشتم. به امید اینکه ماجرا بخوابه و اونم بره روی تقویت گروه خودش کار کنه. اما نه...

هلگا نگاهش رو از دوربین گرفت و آهی کشید. خودش رو مأیوس و ناامید نشون داد و دوباره شروع به صحبت کرد:
- اما محفلی‌ها درک نکردن. طرفدارانشون هم درک نکردن. فقط به من میگن باید جلوی مرگخواران رو بگیری. باید زندانیشون کنی. اما من اینا رو هیچوقت قبول نمی‌کنم. من مخالف کامل این برخوردهای رادیکال و تهاجمی هستم. اصلاً پیش خودتون فکر کردین یکی از دلایل اصلی این که لرد امروز اینقدر بی‌مهابا عمل می‌کنه چیه؟ یادمون نره یه زمانی تنها چیزی که لرد می‌خواست فقط یه کار توی هاگوارتز بود. اما ازش دریغ کردن! به جاش شروع کردن به جنگیدن باهاش! خب انتظار دارین اون کاری نکنه؟! اونم مقابله کرد! تا کی می‌خواین این برخوردهای تهاجمی و بدون فکر رو ادامه بدین؟! تمومش کنین دیگه. این کارها یه جایی باید تموم بشه. اگه قرار باشه من قربانی این قضیه باشم با افتخار حاضرم قربانی بشم تا بعد از اون همه کنار هم با صلح زندگی کنیم.

هلگا با صدایی لرزون حرف‌های آخرش رو گفت و از توی کشو دستمال ابریشمی که از قبل آماده کرده بود رو برداشت و باهاش گوشه چشمش که حالا به نظر میومد خیس شده رو آروم پاک کرد.

- من همونطوری که گفتم همه شما رو دوست دارم و درک می‌کنم. همه کسانی که الان دارن بر علیه من کار می‌کنن و حرف میزنن. به طور مثال همین دابی عزیز... دابی یکی از بهترین و قدیمی‌ترین دوستان من بوده. اصلاً با خودت حرف می‌زنم دابی. می‌دونم که خاطرات جالبی با همدیگه توی آشپزخونه هاگوارتس داریم. درسته رابطه ما از قالب ارباب- برده شروع شد. اما خیلی فراتر رفت. چیزی که بین من و تو بوده برای جفتمون با ارزش بوده. من خوشحالم که الان آزادی و رپ می‌کنی. هیچ مشکلی هم ندارم که بر علیه من بخونی. حتی تک تک موزهات رو هم با افتخار قبول می‌کنم. اما هم تو و هم بقیه، از من نخواید که به خاطر این ارتباطات آرمان‌هام رو زیر پا بذارم.

مکثی کرد و با صدای حالا محکم‌تر ادامه داد:
- من همه شما رو دوست دارم و درک می‌کنم. اما این که بخوام اغتشاش و توهین و اتهام رو نادیده بگیرم، بی عدالتی در حق بقیه‌س. پس با افتخار یکی از عادل‌ترین و انسان‌ترین آدم‌هایی که می‌شناختم رو دعوت کردم که بهم کمک کنه. من ممکن بود به خاطر دوستی که با شما دارم نتونم بدون جهت گیری قضاوت کنم. اما بلاتریکس عزیزم اینجاست تا امنیت رو برقرار کنه. و البته که مطمئناً این کار رو به نرمی و با لطافت انجام می‌ده.

هلگا از جاش بلند شد و دست‌هاش رو از همدیگه باز کرد. انگار که می‌خواست همه رو در آغوش بگیره:
- باز هم از همه شما دعوت می‌کنم که بیاین دست به دست همدیگه بدیم و این اوضاع رو یک بار برای همیشه درست کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.