جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

191 کاربر(ها) آنلاین هستند (135 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
190 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: امروز ساعت 00:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر


سوژه جدید

-میعائو میو می.
-میو؟
-مع مع ئو.

از نظر هرکسی که از خیابونای پریوت درایو می‌گذشت، گربه های خانم فیگ و صداهای عجیبی که از خودشون درمی‌آوردن، کاملا عادی بود.
اما اگه کسی خیلی دقت می‌کرد، متوجه می‌شد که گربه های خانم فیگ بیشتر اوقات فقط اطراف یه خونه می‌گردن؛ خونه شماره ۴ پریوت درایو!
در حال حاضر یک گربه کالیکو بالای درختی نزدیک پنجره خونه شماره ۴ ایستاده بود و به گربه نارنجی تپلی که پایین درخت بود گزارش می‌داد.
-میئوعو موع. (فردا تولد اون چاقه ست، میخوان برن باغ وحش)
-معو. (چه خوب، پس بریم سراغ نقشه)

زبون گربه ای پیچیده تر از چیزیه که آدما بخوان متوجه بشن. ما این زیرنویس های اندک رو به لطف گربه نارنجی نویسنده داریم‌.

-مع مع ئوئه. (اون بچه سزاوار یه روز شاد هست)
-میاووووو. (اما اگه جادوگری بهش نزدیک بشه همه زحماتمون... )
-مو. (نگرانش نباش، مثل همیشه حسابشونو می‌رسیم)

تقریبا ده سال پیش، پسری جلوی در خونه دورسلی ها گذاشته شد. پسری که جادوگر معروفی بود که توی یه سالگی جادوگرسیاه بزرگی رو شکست داده بود؛ هری پاتر، پسری که زنده موند.
درست از همون روز دردسرهای خانم فیگ و گربه هاش شروع شد.
دامبلدور، یه جادوگر بزرگ دیگه، از خانم فیگ خواسته بود که مراقب هری پاتر باشه. مراقب چی؟ فکر می‌کنید چرا هری پاتر در صلح و صفا و بی خبر از همه جا بزرگ شد؟ فکر می‌کنید کاملا شانسی هیچ جادوگری بهش واقعیت رو نگفت؟ کاملا شانسی هیچ مرگخواری سر راهش رو نگرفت؟ نچ. پشت این صلح و صفا یک اسکوییب به نام خانم فیگ و شبکه طویلی از گربه های تعلیم دیده ایستاده‌ان.
وقتی دیدالوس دیگل توی مغازه به هری پاتر تعظیم کرد. یه گربه پرشین خودش رو درست جلوی دماغ دیدالوس تکون داد و سرفه های قطاری حساسیتی مانع شد که حرفی بزنه.
دامبلدور ماموریت دور نگهداشتن هری از دنیای جادویی رو بهشون داده بود و اونا وفادارانه به مدت ده سال این ماموریت رو انجام داده بودن.
البته تا قبل از اینکه خانم فیگ یه گربه نارنجی تپلی به نام جینجر رو وارد شبکه اطلاعاتی Cat International Agency کنه.
ممکنه ندونید، گربه های نارنجی یه چیز دیگه‌ن!

جینجر بعد از دریافت گزارش، وارد خونه خانم فیگ شد. از آشپزخونه پوست موز، از هال توپ پلاستیکی و از حموم یه قالب صابون برداشت و به حیاط برگشت.
درسته که اونا وظیفه داشتن جادوگرا رو دست به سر کنن، اما حداقل اون پسر میتونست کمی آزادی داشته باشه و البته گربه ها هم میتونستن کمی ماجراجویی کنن.
کیه که از یکم پنجول کشیدن و زیرپایی کشیدن و ترسوندن جادوگرا خوشش نیاد؟
خیلی وقت بود که جادوگری سمت هری نیومده بود و گربه ها حوصله‌شون سر رفته بود.

هر سال روز تولد دادلی، هری پاتر پیش خانم فیگ فرستاده می‌شد تا جلوی دست و پای دورسلی‌ها نباشه. اما این‌بار نه. ایندفعه جینجر، قصد داشت کاری کنه که هم هری پاتر و هم گربه ها به ماجراجویی برن!

-می‌عوعوئه. (آماده ست)

گربه ها با علامت جینجر، دقیقا جلوی در بیرونی خونه خانم فیگ شروع به جنگ لفظی شدیدی کردن.
اگه شما صاحب گربه های ناز و عزیز و باهوشی بودین و صداشون رو می‌شنیدید که دارن دعوا می‌کنن، مطمئنا به سمتشون می‌رفتید که ببینید چی شده و این دقیقا کاری بود که خانم فیگ انجام داد.

-چی شده عزیزای من، مخمل...

ووووش... تاپ، ترق

مخمل نفهمید خانم فیگ چی میخواد بهش بگه. چون همون لحظه خانم فیگ پاش روی اختراع جینجر که شامل یه قالب صابون، توپ پلاستیکی و پوست موز بود رفت و صدای ترق شکستن پاش به گوش همه گربه ها رسید.

اونها باید ماموریت همراهی هری پاتر و دورسلی ها به باغ وحش رو می‌پذیرفتن. چه جادوگرهایی سعی میکنن به هری پاتر نزدیک بشن؟ گربه ها میتونن از هری درمقابل حقایق تلخ محافظت کنن؟
میو های هیجان انگیزی بلند شد‌. هری پاتر بی‌خبر از اینکه تا ساعاتی بعد برای اولین بار در عمرش همراه دورسلی ها به باغ وحش میره، روی تختش دراز کشیده بود و عنکبوت‌ها رو می‌شمرد.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
× پست پایانی سوژه ×


دوربین می‌ره و می‌ره و می‌ره و قضای الهی مقدر می‌کنه تا بعد از این که یه دور دیگه به آسمون ملحق می‌شه و هم‌چنان مرگ‌ناظر و مرگ‌لوسک رو در حال غیبت می‌بینه، یهو یه سقوط آزاد رو تجربه کنه که باعث می‌شه تلپی یهو بیفته همون نقطه‌ای که این مسیر پر از هیاهو رو از ابتدا براش رقم زده بود، یعنی محله پریوت درایو!

فقط یکم نقطه‌ی برخوردش متفاوت بود از نقطه‌ی پرتابش بود و این‌بار جایی نخورده بود جز... ملاجِ مرگردان!

مرگردان که خیر سرش می‌خواست برای اولین‌بار تو عمرش بین جمعیت حضور بلند مدت داشته باشه و در کنارشون یه مستند همه‌‌کس‌پسند از این محله ماگلی برای جادوگران تهیه کنه، حالا با برخورد دوربین چنان رد می‌ده که از هر تصمیمی پیش از این گرفته بود پشیمون می‌شه.

- اصلا نخواستم!

نخواستنِ مرگردان به گوش جمعیتی که مشغول تعریف کردن سناریوهای مختلفشون برای مستند احتمالی بودن، نمی‌رسه. اما فکر می‌کنین برای مرگردان مهم بود؟ اون مرگ بود و چیزی با عنوان شکستن غرور به خاطر بی‌توجهی در وجودش تعریف نشده بود، چون شما هم اگه کسی بودین که مرگ و زندگی ملت دستش بود، خودتون رو خود غرور می‌دونستین!

پس مرگردان بار و بندیل نداشته‌ش رو جمع می‌کنه و با صدای فیشی از دیده‌ها پنهان می‌شه و یهو بغل مرگ‌لوسک و مرگ‌ناظر در آسمونا ظاهر می‌شه. به اندازه کافی غر داشت تا بتونه تا ساعت‌ها اونا رو با غیبت کردنش سرگرم کنه.

این پایین تو محله پریوت درایو هم، یکم بیش از حالت عادی طول می‌کشه تا بالاخره یکی فریاد بزنه "عه پس مرگ کو!" و بقیه اعتراض‌کنان بگن "سر کارمون گذاشت!" و جمعیت به همون سرعتی که تشکیل شده بود، پراکنده بشه و ساخت مستند، به زباله‌دان تاریخ بپیونده!

× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
جان جیمز مرگبو و فراستی

جنابِ جریان باد داشت تو همون حوالی گذر می‌کرد و چشمش به دوربینی خورد که بالای ابری که مرگناظر و مرگلوسک جا خشک کرده بودن حرکت می‌کرد و شات‌های جریستوفر نولانی و جارانتینویی می‌گرفت.

البته فقط خود دوربین فکر می‌کرد که تو چنین سطحی فیلم می‌گیره، درواقع انقدر به فیلم‌برداری سریال‌های جدا جیمایی با بودجه کم و فضاهای بسته عادت کرده بود که نمی‌دونست چطور آسمون پهناور و سینماتیک پشت سر مرگناظر و مرگلوسک رو به تصویر بکشه.

پس فقط روی مرگناظر و همتای لوسش زوم کرده بود. جریان باد جریان عادی‌ای نبود. جریانی بود نقاد، جریانی بود استاد، جریانی بود با ریش و موهای سفید هنری. استاد مَسباد فراستی سیگاری که بر لب داشت رو با یه نفس کامل خاکستر کرد و دود بزرگی تو داد.

اُسباد فراستی نیاز به مدرک بیشتری نداشت؛ دوربینی مقابلش بود با ارزش هنری و سینمایی پایین، پس کاری رو کرد که هر بادْنقاد دیگه‌ای می‌کنه، کل دودی که ذخیره کرده بود رو تو راستای منتهی به دوربین بیرون داد و با لحن کنترل‌شده و خش‌دار گفت:
- هنوز فیلمشو ندیده مطمئنم یه آشغال همه پسند دیگه‌ست.

دوربین که شیء نحیفی بود با شدت دود به عقب رونده می‌شد. دودها هی دوربینو هل می‌دادن و عقب‌تر می‌بردن. چیزی که دوربین نمی‌دونست این بود که بعد از اینکه دودها حسابی ارتفاعشو کم کردن و به طرف جنگلی در اون نزدیکی‌ها بردنش قراره با یه فراستی و مرگ دیگه ملاقات کنه.

کمی آن طرف‌تر، در دل جنگلی سبز و بلند درخت:

مرگبو پشت درخت تنومندی کمین کرده بود، روی تکه پارچه‌‌ی بلندی که پشم‌های سیاهشو پوشونده بود، شاخه‌های پربرگ چسبونده بود تا استتار کرده باشه. گوشه‌های تک داسی که در دست داشت تراش خورده بود و فرورفتگی‌های نیم‌دایره‌ای متوالی داشت.

- تمومه مرگبو! وقتشه بیرون بیای. لعنتی همه‌پسند...
- اسمت توی لیستم نیست. ادامه نده وگرنه می‌میری.

کلانتر ویل‌عود یاهْسَتی... این چیزی بود که تگ اسم پلیسی که مرگبو رو تهدید کرده بود نشون می‌داد. یک ردیف چند نفره از پلیسای زیر دستش که همه یونیفرم‌های قهوه‌ای با کلاه‌های لبه‌دار سفید پوشیده بودن دورشو گرفته بودن.
- هه... درست‌بشو نیستی آشغال هالیوودی.

پلیسا تفنگاشونو توی دست داشتن و تو یه خط و هم‌قدم به مرگبو نزدیک می‌شدن. مرگبو عبور پلیسا از لابه‌لای درختا رو حس می‌کرد و داس رمبویی‌ش رو جلوی صورتش اورده بود؛ اما ناگهان دوربین دو‌د‌زده رو مقابل خودش دید که داشت سقوط می‌کرد.

مرگبو که کهنه‌سرباز جنگ جیتنام بود فرصتو غنیمت شمرد و دوربینو تو دست گرفت و با قدرت بازوی جیلوستر استالونه‌ایش به طرف کلانتر ویل‌عود پرتاب کرد. دوربین با چنان ضربی پرت شده بود که در کسری از ثانیه به شکم جلو اومده‌ی کلانتر خورد و کلانتر رو روی زمین انداخت.

خود دوربین هم طبق قانون سوم نیوتن به آسمون برگشت، تو راهش صدای جیغ و فریاد پلیس‌های وحشت‌زده که مورد حمله مرگبو قرار گرفته بودن رو می‌شنید...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/14 20:58:09
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/14 20:58:48
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان ایونت سایه مرگ!
پ.ن: سوژه همچنان ادامه دارد.


- خجالت! خجالت!
- چقد زشت! چقد زشت!
- نچ نچ نچ!
-

مورد آخر شخصی بود که در زمان روایت سناریو، کسی به سناریوش توجه نکرده بود و تسمه تایم پاره کرده بود و همین‌طور که گیربکسش تند تند اسکرین شات می‌گرفت، کلاچ و گاز رو تخته کرده بود و هی کات آف می‌زد و کسی نبود که بیاد و همینطور که این کلاچ گرفته بود بهش دنده بده و براش بمیره. خلاصه که شخص آخر که معلوم نبود کی بود خیلی اوضاعش خیت بود و نهایتا مرگ اومد و بهش دنده داد و منتهی چون مرگ عشق سرعت بود، بهش دنده معکوس داد و فرد با سرعت با دیوار برخورد کرد.
روحش شاد و یادش گرامی!

مرگردان بعد از اینکه به فرد مذکور دنده داد، رفت و به روی صندلیش نشست. دوربین روی مرگردان زوم کرد. خیلی زوم کرد. خیلی خیلی زوم کرد. خیلی خیلی خیلی زوم کرد. مرگ قلبش بوم بوم کرد. مرگ لج کرد و دوربین راهشو کج کرد عمدا. دوربین هم دوربین‌های قدیم! قدیما کلی زور می‌زدی که دوربین رو کج کنی ولی دوربین که انگار تعصب بسیار زیادی روی زاویه مستقیم داشته بود، کج نمی‌شد. الان همه دوربین‌ها انگار رابطه مستقیمی با برج پیزا دارن و خود به خود همه کجن، ماشاالهافل!

دوربین که راهشو کج کرده بود، بالا رفت. بالای بالا! خیلی بالا! از صدای فیت و فوت باد گذشت. یکی دوتا لانه کبوتر رو انداخت. بادبادک چندتا بچه رو سوراخ کرد و آرزوهای بچه‌ها رو باد برد. دوربین بعد از خرابکاری‌های بسیار به بالای یه ابر رسید. جایی که مرگناظر نشسته بود و داشت با مرگلوسک گفت و گو می‌کرد.
- چه‌قد حال می‌ده که این ویژگی تبدیل به نسخه‌های دیگه‌ی مرگ رو پیدا کردیم!
- آره! مرگردان واقعا کارش خوبه!

مرگلوسک درحالی‌که روی ابر خوابیده بود، پاهاشو تکون تکون می‌داد و به پایین خیره شده بود، دستاشو زیر چونه‌ش گذاشت.
- یعنی بقیه مرگ‌ها دارن چیکار می‌کنن؟
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین

-ببخشید، ببخشید، بذارید من رد شم.

تانکس پس از تلاش های بسیار و چپاندن خودش در جمعیت بالاخره به سایه بانی که مرگ زیرش نشسته بود رسید.

عینک آفتابیش را در آورد و دسته اش را به دندان گرفت و ساک سیاه رنگش را روی میز جلوی مرگ گذاشت:« چند می گیری یه نفر رو زودتر بکشی؟»

مرگ که بعد از چند ساعت هنوز به نظر خودش وسط جلسه ی تهیه ی سناریو بود زوزه ای کشید و با داسش یک ضربه ی محکم به ساک زد و آن را به زمین انداخت:« اجل هر کسی به موقعش. الآن هم دارم فیلم مستندم رو می سازم. اگر سناریو داری رو کن وگرنه هرری.»

تانکس به حاشیه ای رفت و منتظر ماند. 

یک ساعت گذشت. 

هیچ اتفاقی نیفتاد.

دو ساعت گذشت، مرگ پاهایش را روی میز انداخت.

سه ساعت گذشت، پیرزنی چند متر آنورتر سکته زد و با وجود تمام موج مکزیکی زدن هایش مرگ به او هیچ محل نذاشت‌.

تانکس نگاهی به آدمهای دورتادور مرگ انداخت که هر کدام در حال مگس پراندن و زل زدن به در و دیوار بودند:« خوب از زندگی همین آدما مستند بساز.»

مرگ آه کشید.

- اینها اگر کار و زندگی داشتن نه خودشونو علاف می کردن نه منو.

تانکس دستی به چونه ش زد:« خوب از فقر و گرفتاریشون یه مستند درام بساز. نشون بده تا چه حد تو زندگی سختی می کشن و چقدر بهت نیاز دارن!»

مرگ نچ نچی کرد:« این مفت خورا فقیر نیستن، همین حالاشم از من پیش پرداخت گرفتن.»

نیمفادورا با چشمانی که برق می زد روی میز خم شد:« خوب همه شون رو اخراج کن. من تغییر شکل می دم ! می تونم جای هر بازیگری که بخوای برات بازی کنم.

حتی می تونم پولای این ساک رو بدم به بقیه ی صاحبکاراشون تا اونا هم اخراجشون کنن.

بعد یه مستند غم انگیز سیاه و سفید از بی کاری و فقر می سازیم. هر چقدر هم دوربینات آشغال تر باشن فضا پردازی رو بهتر در میارن. تهش هم با کشتنشون می تونی به همشون لطف کنی.

نظرت چیه؟ »

خنده ی شیطانی نیمفادورا با حس سنگینی ده ها نگاه روی خودش محو شد.

یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 01:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بحث بین جمعیت بالا گرفته بود که تصمیم گرفتم تا شومینه داغه پاتیل رو بچسبونم، پس دستم رو بالا بردم تا من هم نظری بدم. مرگ که با دیدن موی سفیدم خوشحال شده بود که این‌بار حداقل یه نظریۀ عاقلانه می‌شنوه گفت: «بیا پدر جان، بیا وسط جمعیت و حرفت رو بزن.»
دست‌پاچه اومدم وسط جمعیت و با صدای خیلی آرومی گفتم: «خیلی ممنونم که...»

- یه لحظه صبر کنید. پدر جان یه مقدار بلندتر صحبت کن اگه ممکنه.

صدام همچنان آروم بود: «بنده می‌خواستم از...»

- پدر جان، بلند صحبت کنید.

با شنل خود عالیجناب مرگ عرق‌های روی پیشونی‌م رو پاک کردم و همچنان با صدای آرومی گفتم: «بـ... بـ... بله... همون‌طور که می‌گفتم...»
مرگ که حسابی کفری شده بود، یکی از بوم‌های صدابرداری سر صحنه رو کند و چسبوند به حلق ما. بعدش با صدای خشمگینی گفت: «د جون بکن تا جونت رو نکندم پیر خرفت. چی می‌خوای بگی؟»
من هم که هزارتا آرزو داشتم و هنوز عمر اندکی به سر برده بودم، با تته پتۀ بیش‌تر گفتم: «بـِ... ببینید جناب مَـ مرگ عزیز. کُـ کُـ کُـ کلّ این جمعیت منتظر اینن که از خَـ خَـ خدمات شما به رایگان و به نفع خُـ خُـ خُـ خودشون استفاده کنن.
مرگ که انگار داشت از حرف‌های من خوشش میومد، با داسش شروع کرد به خاروندن پوزۀ گرگی پشمالوش و گفت: «جانا سخن از زبان ما می‌گویی.»

- برای همین... جِـ جِـ جِـ جسارته ها البته، خیلی ببخشید، روم سیا درد و بلاتون تو کاسۀ سرم، شرمنده‌م من با مزاحت‌هامون، اگر زحمتی براتون نَـ نَـ نداره می‌خوام بهتون یه لوکِیـ کِیـ کیشن پیشنهاد بدم.

عالیجناب مرگ که گل از گلش شکفته بود و خوشحال از این‌که به‌به، بالاخره یکی این‌جا اومده تا دستم رو بگیره نه این‌که بهم رو دست بزنه گفت: «خب خب خب، نیوت جان می‌گفتی، کجا رو می‌خوای بهم پیشنهاد بدی؟»
چمدونم که همیشۀ مرلین همراهم بود رو گذاشتم زمین و درش رو باز کردم: «بفرمایید چَـ چَـ چَمدون گردی کنید مرگ عزیز.»
مرگ که حسابی از پیشنهاد من کف کرده بود خواست چیزی بگه که یهو یکی از بین جمعیت داد زد: «آقا یعنی چی بفرمایید چمدون گردی؟ اصلاً مگه قرار نبود فیلم‌برداری توی پریت درایو انجام بشه. چی می‌گی شما کفترباز؟ آقای مرگردان، درست مرگردانی کن.»

- حق با شُـ شماست البته، عذر می‌خوام من، ولی چمدون درحالی تبدیل به لوکِیـ کِیـ کیشن فیلم‌برداری می‌شه که همچنان وسط پریوت دِ درایو درش رو باز کردیم. پس از نظر تکنیکی هَـ همچنان تو مکان وعده داده شده‌ایم.

به نظر می‌رسید که همه‌چیز داره درست پیش می‌ره و دیگه هیچ مشکلی باقی نمونده، پس حالا وقتش بود که از نیت اصلی خودم پرده‌برداری کنم.

- فَـ فَـ فقط عالیجناب مرگ، اگر باعث مزاحمت و آزار شُـ شما نمی‌شه، بفرمایید از این هم توی فیلم‌برداری‌تون استـ تِ تفاده کنید.

یک بسته‌بندی شکیل از چای‌عسلی نیوت و حیوانات به غیر از نجینی رو به دست عالیجناب مرگ دادم و گفتم: «مرگ عَـ عَـ عزیز. اگر براتون مقدوره و ایرادی نداره، برند تازه تأسیس بنده رو به عنوان اِ اِ اسپانسر برنامه‌تون معرفی کنید.»
مرگ که داشت موقعیت رو سبک سنگین می‌کرد، در آخر سری تکون داد و گفت: «هوم، هوم.»
در آخر کسی نفهمید که من چطور تونستم ایدۀ ساخت یک مستند تبلیغاتی دربارۀ برند چای عسلی خودم رو توی ذهن مرگ بکارم.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 11:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
مرگ بعنوان کارگردان (که شده مرگردان) با یه تیم کامل مستندسازی به پریوت درایو اومده تا از حیات وحش پریوت درایو، یه راز بقای ملس در بیاره. اما تا الان هیچ‌کدوم از پیشنهاداتی که برای سناریوی مستند داده شده رو پسند نکرده...


~~~~~~~

- اهم اهم...

مرگردان صدای هلنا که سعی داشت توجه مرگو به خودش جلب کنه نمی‌شنوه چون حسابی تو خیالاتش غرق شده بود. اون همیشه خیال می‌کرد سخت‌ترین کار در تهیه‌ی یک مستند، تشکیل تیم مستندسازیه و نه آماده کردن خود سناریو! به خیال خودش بخش سختِ ماجرا رو انجام داده بود و بخش ساده‌ش مونده بود. اما سناریوهایی که می‌شنید و با مورد پسند قرار نگرفتنش یکی پس از دیگری رد می‌شدن، نشون می‌داد زهی خیال باطل.

- هی؟ من یه سناریوی تکمیلی برای ارائه دارم.

این‌بار هلنا منتظر نمی‌شه و همین که می‌بینه سر مرگ به سمتش برمی‌گرده رو به معنای آمادگی برای شنیدن سناریو برداشت می‌کنه و نطقش رو آغاز می‌کنه.
- خب ببینین ما مستند بارون خون‌آلود رو می‌سازیم که به کشتن من می‌رسه. همین‌جا یه صحنه خلق می‌کنیم که هلنا، جلوش بارون و پشت بارون مرگ ایستاده و همگی به ترتیب قد هستن و به ترتیب بوی گل، شکوفه و لیمو می‌دن و سناریوی آیلین محقق می‌شه. بعدش در یک سری تحقیقات که به کشف علت این حرکت بارون می‌پردازیم، سناریوی کاراگاهی تلما رو دنبال می‌کنیم. در همین حین مجبوریم مستند رو در هاگوارتز ادامه بدیم که روح بارون مث استاکر روح هلنا رو تعقیب کرده. اینجا جاییه که سناریوی وین میاد وسط. این که چطور در ساخت هاگوارتز مشارکت داشته. حتی می‌تونیم برای ورود به هاگوارتز از هاگزمید عبور کنم تا اونجا رو هم به نام وین سند بزنیم.

آیلین، تلما و وین که از شریک شدن سناریوهای پیشنهادیشون حسابی خوش‌حال شده بودن، شروع به کف دست هورا برای هلنا می‌کنن. همزمان مرگ همچون کیانوش توی برره که پوکرفیس‌وارانه به دوربین زل می‌زد، همین حرکت رو تکرار می‌کنه. باورش نمی‌شد هلنا تونسته بود این‌چنین زیبا سناریوهای همه رو کنار هم قرار بده و در عین حال چنین چیز چرتی رو ازش در بیاره.

نسیم ملایمی شروع به وزیدن می‌کنه و مرگ با نگاهش برگ‌هایی که در دست باد از این سو به اون سو می‌رفتن رو دنبال می‌کنه تا این که چشماش با خانواده‌ای ماگل تلاقی پیدا می‌کنه. شاید وقتش بود تیمشو برداره و بره مستند رو با فیلم‌برداری از همین خانواده آغاز کنه بلکه یه چیزی ازش در بیاد؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی سکوت بر جمعیت حکمفرما شد. بعدش همه شروع به صحبت درباره سناریوهای پیشنهادی و نقد اونا کردن.

-خب... گپ و گفت کافیه! تا الان سناریوهای زیادی گفتین ولی هنوز کافی نیستن و به سناریوهای بیشتری نیاز داریم. کی داوطلب میشه اینبار؟

جمعیت حاضر به فکر فرو رفت. همه داشتن به مغزشون فشار می‌آوردن تا برای تهیه مستند یه سناریوی مناسب پیشنهاد بدن، ولی هیچکس چیزی به ذهنش نمی‌رسید. این جماعت واقعا قوه تخیل ضعیفی داشتن!

-چیزی ندارین بگین؟ من نمیدونم کاربرد اون دریاچه توی هاگوارتز چی بوده... باید آبزیاشو میگرفتن به خوردتون میدادن تا یکم فسفرتون بره بالا و خلاقیت و هوشتون زیاد شه!
-خب، من یه ایده خیلی خوب برای مستند دارم.

نگاه ها به سمت وین برگشت. اون برخلاف لباس های ساده همیشگیش، کت و شلوار مشکی پوشیده و قسمتی از موهاش رو بصورت دم هیپوگریفی (!) بسته بود. سر و وضعش نشون می‌داد برای یه مراسم مهم و رسمی آماده شده.
-من شنیدم که اینجا قصد دارن مستندی پر کنن و موضوعی هم براش ندارن. پس بهترین لباسامو پوشیدم برای پر کردن مستند "پدر دنیای جادوگری مدرن".
-وایسا ببینم، اون دیگه کیه؟
-بله بله، کامل معرفیش میکنم. اسم اون وین هاپکینزه، طراح و مجری بیش از نصف تاسیسات و سازه های دنیای جادوگری. بسیاری از مغازه دارای دیاگون، کسب و کارشون رو مدیون وی هستن چون بدون اون اصلا کوچه ای به نام دیاگون وجود نداشت! اگر وزیر سحر و جادو میتونه با تکبر و تفخر وارد ساختمون مجلل وزارت سحر و جادو بشه، بخاطر اونه که این ساختمانو در سخت ترین شرایط و به هوشمندانه ترین شکل ممکن ساخت!
-ببخشید مزاحم خودستاییات میشم، ولی سن کوچه دیاگون از مجذورِ مجموعِ سن تمام حاضرای جمع بیشتره ها! دقیقا چطور اونموقع حضور داشتی که بسازیش؟

وین که تازه فهمیده بود چه سوتی ای داده و در حالی که سرخ شده بود، آب دهانش رو قورت داد و لبخند احمقانه ای زد که به خوبی نشون میداد خیت شده.

-چی فرمودین آقای مرگردان؟ گفتید بعدی؟ بسیار عالی عزیزان، این بود سناریوی ما، بدرود!
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 17:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فرد مجهول الهویه که جیمز نام داشت و دید بقیه هم انقدر راحت نظراتشون رو بیان کردن شیر شد و جلو امد و از مجهول الهویه ای در امد و گفت!

- راست میگه دیگه برای چی با این خرت و پرتا میخوای ازمون فیلم بگیری، کار مستند باید با کیفیت باشه تا راز واقعی رو به بقا برسونه
- ای جیمز پاتر، نظراتت محترم هست اما مهم نیست شاید حتی محترم هم نباشد

جیمز به این حرف مرگ پاسخی نداد و کاری کرد که هم به نعل بزند و هم به میخ و گفت:

- خانم ویولا، ردای مرگ شاید کهنه و قدیمی باشه اما ردای مرگ یک یادگاری خانوادگی ماست و نمیذارم به همین راحتی ردای به این با ارزشی رو زیر سئوال ببرید

مرگ از تعریف جیمز خوشش اومد و گفت.

- خب جیمز بنظرت برای بالاتر بردن کیفیت باید چکار کنیم؟از کی کمک بگیریم؟
- بله راه حلش پیش منه اما خب ممکنه شما از این پیشنهاد خوشتون نیاد
- چی هست بگو شاید قبول کردیم
- بله داشتم میگفتم همونطور که اعتراض خانم ریچموند به ردا به جه نبود اما رد کردن اون وسایل قدیمی بجا بود چون یک کلکسیونر معروف خریدشون و الان بودجه به اندازه کافی داریم اما..
- اما چی؟
- اما دوربین های موجود در بازارجادوگرها نمیتونه به دوربین های موجود تو بازار ماگ..
- جملتو کامل کن تا داسم بره زیر گلوت
- خب جناب مرگ نظرتون چیه از مردم بپرسی از کیفیت اخرین سریالی که با همین دوربین ها ساخته شده راضیترن یا رندوم ترین ویدئوی توی جوتیوب؟

همچنان که جمعیت دور حلقه زده بودند و دایره ای منظم تشکیل داده بودند مرگ فریاد زد.
- واقعا شما از کیفیت این دوربین ها ناراضی اید؟
و همچنان که دست به داس بود دور حلقه داشت دور میزد که ویولا به داد جیمز رسید و گفت!

- تو به چی این میگی کیفیت اقائه؟

جمعیت دورم همه شیر شدن و گفتن:
- اره بابا کدوم کیفیت
- از کی تا حالا جدا و جیما کیفیت داشته که بخواد بار دومش باشه؟

جیمز که دید اوضاع الان بکامه رو کرد به مرگ و گفت:
- من میشناسم کسی رو که دوربین های توی بازار ماگلا رو میشناسه و میتونه کمکمون کنه
- خب جیمز اینی که میگی کی هست؟ بریم چند تا دوربین بخریم با اون بودجه ای که میگی ویولا کمکمون کرده به دست بیاریم
- اره اشناست من پدر بزرگم رو میگم
ارتور ویزلی

و با خوشحالی ای که فکر میکرد بخاطر پیروزی به دست اومده با دستش نماد v رو نشون داد و برگشت به سوی جمعیت
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/1/29 17:35:56
گفتی میخواستی به مرده ها چیزی بگی؟
بتر کال جیمز سیریوس پاتر
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 02:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اما نه. این قصه سر دراز داشت. جادوگری که ردایش می‌خارید یا گویا بازیگری که خیلی ادعایش می‌شد یا شاید هم فشفشه‌ای که از گرما به ستوه آمده بود از آخر صف داد زد:
- ولی راست میگه آقا! این همه آدمو علاف خودت کردی که با این آهن قراضه‌ها ازمون فیلم بگیری؟ فکر کردی کی هستی!

مرگ که روی وسایلش تعصب داشت آمد که به دفاع از عزیز دردانه‌هایش بشتابد.
- مرگ این. خیلی هم عصبی این.

بلندگوی دستی کارگردان‌مابش که به داس‌کلیدی، داس‌هایی که درون حلقه‌ای رفته بودند و مثل جاکلیدی به خرت و پرت‌ های وی جلوه مرگ‌ناک می‌دادند، مزین شده بود را کنار گذاشت و سینه‌اش را شدید و خشمگین جلو داد اما اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد؛

مرگردان گرگ فیتی بود و سینه‌اش همیشه خود به خود جلو بود، حالا که نفس گرگ‌آسایی تو داده بود و عمداً تنه‌اش را جلوتر باد کرده بود، به پرندگان فسقلی مستند حیات وحش می‌مانست، همان‌ها که کله‌اشان کوچک است اما سینه‌اشان بسیار بزرگ و پف‌کرده.

تازه با چنین حجم هوایی که در خود گنجانده بود می‌توانست همانطور که نیل جارم‌اِسترانگ، فصانورد سازمان جاسا، روی ماه می‌پرید بپرد و الحق که چنین می‌کرد و سیس فضانوردی به خود گرفته بود. پرید و رفت تا یقه فرد مجهول‌الهویه را بگیرد.

بدانید و آگاه باشید که پرچمی نیز با خود حمل می‌کرد و قصد داشت آن را روی زمین بکارد، اما پرچم جاسا یا ایالات متحده نبود بلکه پرچم سیاه مرگ بود. پرچمی که بدون اجازه ناظر مربوطه در کل لندن پخش کرده بود، سر چهارراه‌ها ایستاده بود و زوری به ملت ماگل و جادوگر و فشفشه انداخته بود و نیز وعده داده بود که اگر کد پشتش را در جامانه وارد کنند و برای پنج نفر بازاِرسال کنند برایشان برتی باتز می‌فرستد.

به هر تقدیر، مرگ بالای سر صف ملل جادویی پرواز کرد و برایشان دست تکان داد و آن‌ها نیز جیغ و داد و هورا سر کشیدند و سالها بعد عده‌ای بخیل غیرجادویی شایعه پراکنی کردند و گفتند انسان هرگز به ماه قدم نگذاشته و مرگ پرواز نمی‌کند و همه‌اش جلوه‌های ویژه بوده و این‌سان حرافی‌ها.

مرگ بالاخره به آخر صف رسید و پرچمش را کاشت و هرچه منتظر ماند جناب مجهول‌الهویه سخن نگفت، شاید جرأت نمی‌کرد که سخن بگوید. اما هلنا از آن جلو جلوها چیزی گفت.
- اها! یه ایده روونایی به ذهنم رسید. چرا یه مستند راز بقا از مرگنده نسازیم؟

شوک سرمایی ایده خانم روونا زاده، سبب شد دهان مرگ که در آغاز مرگردان شده بود سپس مرگ‌نورد و حال نیز مرگنده گشته بود باز شود.

در پی این اشتباه مرگ‌بار مرگنده، وی به‌ سان بادکنکی رها شده زیگزاگی و کاتوره‌ای و سپس سینوسی در هوا چرخ زد، بادش حسابی خالی شد و روی صندلی پایه بلندش فرود آمد. برای خودش مرگ‌کنکی شده بود...
- این سناریو هم بررسی می‌شه. بعــــدی!
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/29 2:54:02
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/29 2:57:19
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.