جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

243 کاربر(ها) آنلاین هستند (158 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
243 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گربه‌ها درحال مجادله برای پیدا کردن روشی بودند با استفاده از آن از لوله‌های فاضلاب خارج شده، وارد باغ‌وحش شوند و بهتر بتوانند هری را زیر نظر داشته باشند. از این‌که پا بر روی شانۀ هم گذاشته و لباس یک آتش‌نشان را بپوشند گرفته تا این‌که تمامی گربه‌های شهر را خبر کنند و انقلابی راه بیاندازند؛ زیرا حضور در باغ‌وحش حقّ مسلم گربه‌هاست. گربه‌ها از دیگر حیوانات باغ‌وحش چه کم دارند که آنها می‌توانند قیافۀ زشت آدم‌ها که به قفسشان می‌چسبند را ببینند و گربه‌ها نه؟ چرا گربه‌ها نباید حقّ تماشای ادابازی‌های آدم‌ها را داشته باشند؟

گربه‌ها داشتند شعار اعتراضات را می‌ساختند و دولت موقت تعیین می‌کردند که ناگهان خروش سیل آدم‌ها، گروهک‌های چریکی میویی را از هم جدا کرد. آدم‌ها جیغ می‌کشیدند و برای آنکه از آن مکان خارج شوند، پا بر روی کمر، شانه، پا، سر و قلب یکدیگر می‌گذاشتند. گربه‌ها که دیدند می‌توانند از خرابکاری پیش آمده نهایت استفاده را ببرند و دیگر نیازی به آن نیست تدارکات یک اعتراضات را بچینند، وارد سالن خزندگان شدند. یکی از گربه‌ها که نامش هانا آرکت بود، هنگام قدم گذاشتن درون باغ‌وحش زیر لب زمزمه می‌کرد که: «در نظام‌های دیکتاتوری، همه‌چیز تا پانزده دقیقه قبل از فروپاشی عادی... عه موش.»

حواس آرنت به موشی پرت شده بود که داشت از سالن جوندگان فرار می‌کرد و فراموش کرد که داشته چه می‌گفته. هرچه که بود، احتمالاً چیز مهمی هم نبود و هانا به این نتیجه رسید که احتمالاً مطلب درستی هم نبوده. پس از میان گربه‌ها جدا شد و مأموریتش را فراموش کرد و به سمت موش رفت تا او را به چنگ بیاورد.

جینجر، دستش را بر روی پیشانی کوبید و از آنکه یکی از یارانش کاسته شده، افسوس خورد. با این‌حال رو به دیگر گربه‌ها کرد و گفت: «میو میو میو، می‌میو، میو، ماعو، میو.»

که ترجمۀ آن به زبان مشنگ‌زادی می‌شود: «خواهران و برادران من. ما راه زیادی را تا به این‌جا پیموده‌ایم و مسافت دشواری را پشت سر گذاشته‌ایم. این راه شامل دو خیابان، یک میدان، چهار دست‌انداز، سه چراغ قرمز و یک دور برگردان می‌شود. به هرحال ما اکنون این‌جاییم. ما هرگز فراموش نمی‌کنیم که چه چیزی ما را به این‌جا آورده. برای پیروزی، برای هدف، برای پاتر.»

پس از سخنرانی احساسی جینجر، دیگر گربه‌ها منهای هانا فریاد سر دادند که: «میوووو.» یا همان: «برای پاااتر.» سپس رو به جلو رفتند تا در آن شلوغی به جستجوی هری پاتر بپردازند. امّا تازه فهمیدند که چرا آدمیوزادها تاکنون داشتند فرار می‌کردند. مار خطرناک و بزرگی داشت دور آنها می‌خزید و با ولع به دنبه‌های آنها نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد، البته اگر مارها می‌توانستند لبخند بزنند.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان...

صدای خش‌خشِ چیزی از پشت دیوار آمد. از لای بوته‌های خشک، یک گربه‌ی سیاهِ لاغر بیرون آمد. چشم‌هایش زرد بود و روی گردنش یک نشان کوچکِ نقره‌ای به شکل پنجه داشت.

گربه‌ی سیاه: معووو... میو میو معو (آروم باشین. من از طرف شورای گربه‌های لندنم.)

جینجر: میو میو؟ معووو (شورا؟ ما داریم تلاش می‌کنیم یه بچه‌ی جادوگر رو نجات بدیم.)

گربه‌ی سیاه: معوو... خخ میو (می‌دونم. برای همین اومدم. هری باید از اینجا بره. پیروان لرد تاریکی هنوز هستن.)

چنگولی: میو معووو (ما نمی‌تونیم از دیوار بریم بالا.)

گربه‌ی سیاه لبخند گربه‌ای زد و به لوله‌ی فاضلاب کنار خیابان اشاره کرد: میووو... (از اینجا. به زیرزمین باغ‌وحش می‌رسه. هری قراره بره قفس خزنده‌ها.)

جینجر: میو؟ (تو از کجا می‌دونی؟)

گربه‌ی سیاه: معووو... میو میو (چون من قبلاً پیش یه جادوگر پیر بودم. اون یادم داد آدم‌ها رو بفهمم.)

چنگولی بو کشید و سرش را تکان داد: معووو! (باشه. ولی اگه نقشه‌ات خراب بشه، تو مسئولی.) و بعد همگی در تاریکی لوله فرو رفتند.

از زیر زمین، صدای ضعیفی آمد: میو. بعد میو میو. هری از بالای پله‌ها سرش را چرخاند. کسی نبود. ولی حس کرد آن صدا آشناست. مار بوآ سرش را به سمت دریچه‌ی کف چرخاند و زبانش را بیرون آورد. هری زمزمه کرد: «تو هم صداشون رو می‌شنوی؟» مار فقط چشمک زد و هری لبخند کوچکی زد...

افرادی که لایک کردند

پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
با رفتن جادوگر، همه چیز آماده بود.
-معوو(پخش شید شک نکنن)
-میو (باشه)
هری و دورسلی ها از ماشین پیاده شدندو به سمت باغ وحش رفتند.
میو میو( آروم بیایید)
گربه ها با هم به سمت باغ وحش رفتند. اما هری اینا ایستادند تا بستنی بخرند( برای دادلی)
وقتی هری هم تونست یه بستنی یخی گیر بیاره، همه خوشحال شدندو با دمب هاشون شادی کردند.
-معووو (افراد به پیش)
همگی به سمت باغ وحش حرکت کردند، هری اینا وارد شدند ولی نگهبان اجازه نداد چنگولی وارد بشه( گربه رهبر)
- آخی چه پیشی نازی، تو نمیتونی بری تو!
گربه ها که زبون آدمیزاد نمیفهمیدند گیج شدمد و عصبانی!
-معووو میووو ( برو اونور آدمیو زاد مزاحم)
اما گربه نارنجی ( جینجر) وارد شد و به بقیه گفت:
معووو میو میو خخ میو( نیاز به پرخاش نیست، بیایید از پشت بوم بریم)
- معو میو؟( چجوری ؟ما که نمیتونیم این همه بریم بالا)
سوال خوبی بود، چطوری؟
ناگهان.....

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/13 14:04:58
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 13:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صبح روز بعد:

- معووووو! (الاناس که بیان)

گربه‌ای که پشت پنجره‌ی آشپزخونه شاهد مشاجره‌ی پتونیا و دورسلی بر سر این بود که یکی می‌گفت هری تنها بمونه خونه رو خراب می‌کنه و اون یکی می‌گفت ماشینو خراب می‌کنه، با فهمیدن این که همگی با هم قصد خروج از خونه رو دارن، مَعوی موفقیت در مرحله اول عملیات رو به گوش بقیه می‌رسونه.

شاید اگه دوربین‌های نظارتی اون زمان به وسعت الان بود، هرکس که پشتشون نشسته بود متوجه حرکت دسته‌جمعی گربه‌ها که از محله پریوت درایو به سمت باغ وحش سرازیر شده بودن می‌شد، ولی خب اون زمان تکنولوژی اونقد پیشرفت نکرده بود و هیچ‌کس نمی‌فهمه یه عالمه گربه از یک مبدا به یک مقصد مشخص به حرکت در اومدن.

تعدادیشون با پرش از سقف خونه‌ها در حرکت بودن، عده‌ای آزادانه پیاده‌روها رو پیش گرفته بودن و دسته‌ای هم از فاضلاب‌ها راهی شده بودن. طولی نمی‌کشه که صدای قام‌قام نزدیک شدن ماشین دورسلی‌ها به باغ وحش شلوغ به گوش می‌رسه، اونم در حالی که گربه‌هایی که کمی زودتر رسیده بودن، داشتن اولین جادوگر که به صورت اتفاقی اون روز تصمیم گرفته بود از باغ وحش ماگل‌ها بازدید کنه رو وادار به بازگشت می‌کردن.

- میو!

جادوگر که در حال تست کردن غذایی ماگلی بود که از دکه‌ی جلوی باغ وحش خریداری کرده بود، با شنیدن صدای میوی گربه به سمتش خم می‌شه.
- آخی، چه گربه نازی!

ولی این گربه ناز در لحظه‌ی آخر پلنگ می‌شه و می‌پره و غذا رو از دست جادوگر بیرون می‌کشه. حالا جادوگر بدو گربه بدو، اونم در جهت مخالف باغ وحش! اولین جادوگر با موفقیت از مسیری که ممکن بود با هری برخورد داشته باشه و اونو بشناسه، دور شده بود.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر


سوژه جدید

-میعائو میو می.
-میو؟
-مع مع ئو.

از نظر هرکسی که از خیابونای پریوت درایو می‌گذشت، گربه های خانم فیگ و صداهای عجیبی که از خودشون درمی‌آوردن، کاملا عادی بود.
اما اگه کسی خیلی دقت می‌کرد، متوجه می‌شد که گربه های خانم فیگ بیشتر اوقات فقط اطراف یه خونه می‌گردن؛ خونه شماره ۴ پریوت درایو!
در حال حاضر یک گربه کالیکو بالای درختی نزدیک پنجره خونه شماره ۴ ایستاده بود و به گربه نارنجی تپلی که پایین درخت بود گزارش می‌داد.
-میئوعو موع. (فردا تولد اون چاقه ست، میخوان برن باغ وحش)
-معو. (چه خوب، پس بریم سراغ نقشه)

زبون گربه ای پیچیده تر از چیزیه که آدما بخوان متوجه بشن. ما این زیرنویس های اندک رو به لطف گربه نارنجی نویسنده داریم‌.

-مع مع ئوئه. (اون بچه سزاوار یه روز شاد هست)
-میاووووو. (اما اگه جادوگری بهش نزدیک بشه همه زحماتمون... )
-مو. (نگرانش نباش، مثل همیشه حسابشونو می‌رسیم)

تقریبا ده سال پیش، پسری جلوی در خونه دورسلی ها گذاشته شد. پسری که جادوگر معروفی بود که توی یه سالگی جادوگرسیاه بزرگی رو شکست داده بود؛ هری پاتر، پسری که زنده موند.
درست از همون روز دردسرهای خانم فیگ و گربه هاش شروع شد.
دامبلدور، یه جادوگر بزرگ دیگه، از خانم فیگ خواسته بود که مراقب هری پاتر باشه. مراقب چی؟ فکر می‌کنید چرا هری پاتر در صلح و صفا و بی خبر از همه جا بزرگ شد؟ فکر می‌کنید کاملا شانسی هیچ جادوگری بهش واقعیت رو نگفت؟ کاملا شانسی هیچ مرگخواری سر راهش رو نگرفت؟ نچ. پشت این صلح و صفا یک اسکوییب به نام خانم فیگ و شبکه طویلی از گربه های تعلیم دیده ایستاده‌ان.
وقتی دیدالوس دیگل توی مغازه به هری پاتر تعظیم کرد. یه گربه پرشین خودش رو درست جلوی دماغ دیدالوس تکون داد و سرفه های قطاری حساسیتی مانع شد که حرفی بزنه.
دامبلدور ماموریت دور نگهداشتن هری از دنیای جادویی رو بهشون داده بود و اونا وفادارانه به مدت ده سال این ماموریت رو انجام داده بودن.
البته تا قبل از اینکه خانم فیگ یه گربه نارنجی تپلی به نام جینجر رو وارد شبکه اطلاعاتی Cat International Agency کنه.
ممکنه ندونید، گربه های نارنجی یه چیز دیگه‌ن!

جینجر بعد از دریافت گزارش، وارد خونه خانم فیگ شد. از آشپزخونه پوست موز، از هال توپ پلاستیکی و از حموم یه قالب صابون برداشت و به حیاط برگشت.
درسته که اونا وظیفه داشتن جادوگرا رو دست به سر کنن، اما حداقل اون پسر میتونست کمی آزادی داشته باشه و البته گربه ها هم میتونستن کمی ماجراجویی کنن.
کیه که از یکم پنجول کشیدن و زیرپایی کشیدن و ترسوندن جادوگرا خوشش نیاد؟
خیلی وقت بود که جادوگری سمت هری نیومده بود و گربه ها حوصله‌شون سر رفته بود.

هر سال روز تولد دادلی، هری پاتر پیش خانم فیگ فرستاده می‌شد تا جلوی دست و پای دورسلی‌ها نباشه. اما این‌بار نه. ایندفعه جینجر، قصد داشت کاری کنه که هم هری پاتر و هم گربه ها به ماجراجویی برن!

-می‌عوعوئه. (آماده ست)

گربه ها با علامت جینجر، دقیقا جلوی در بیرونی خونه خانم فیگ شروع به جنگ لفظی شدیدی کردن.
اگه شما صاحب گربه های ناز و عزیز و باهوشی بودین و صداشون رو می‌شنیدید که دارن دعوا می‌کنن، مطمئنا به سمتشون می‌رفتید که ببینید چی شده و این دقیقا کاری بود که خانم فیگ انجام داد.

-چی شده عزیزای من، مخمل...

ووووش... تاپ، ترق

مخمل نفهمید خانم فیگ چی میخواد بهش بگه. چون همون لحظه خانم فیگ پاش روی اختراع جینجر که شامل یه قالب صابون، توپ پلاستیکی و پوست موز بود رفت و صدای ترق شکستن پاش به گوش همه گربه ها رسید.

اونها باید ماموریت همراهی هری پاتر و دورسلی ها به باغ وحش رو می‌پذیرفتن. چه جادوگرهایی سعی میکنن به هری پاتر نزدیک بشن؟ گربه ها میتونن از هری درمقابل حقایق تلخ محافظت کنن؟
میو های هیجان انگیزی بلند شد‌. هری پاتر بی‌خبر از اینکه تا ساعاتی بعد برای اولین بار در عمرش همراه دورسلی ها به باغ وحش میره، روی تختش دراز کشیده بود و عنکبوت‌ها رو می‌شمرد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 19:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
× پست پایانی سوژه ×


دوربین می‌ره و می‌ره و می‌ره و قضای الهی مقدر می‌کنه تا بعد از این که یه دور دیگه به آسمون ملحق می‌شه و هم‌چنان مرگ‌ناظر و مرگ‌لوسک رو در حال غیبت می‌بینه، یهو یه سقوط آزاد رو تجربه کنه که باعث می‌شه تلپی یهو بیفته همون نقطه‌ای که این مسیر پر از هیاهو رو از ابتدا براش رقم زده بود، یعنی محله پریوت درایو!

فقط یکم نقطه‌ی برخوردش متفاوت بود از نقطه‌ی پرتابش بود و این‌بار جایی نخورده بود جز... ملاجِ مرگردان!

مرگردان که خیر سرش می‌خواست برای اولین‌بار تو عمرش بین جمعیت حضور بلند مدت داشته باشه و در کنارشون یه مستند همه‌‌کس‌پسند از این محله ماگلی برای جادوگران تهیه کنه، حالا با برخورد دوربین چنان رد می‌ده که از هر تصمیمی پیش از این گرفته بود پشیمون می‌شه.

- اصلا نخواستم!

نخواستنِ مرگردان به گوش جمعیتی که مشغول تعریف کردن سناریوهای مختلفشون برای مستند احتمالی بودن، نمی‌رسه. اما فکر می‌کنین برای مرگردان مهم بود؟ اون مرگ بود و چیزی با عنوان شکستن غرور به خاطر بی‌توجهی در وجودش تعریف نشده بود، چون شما هم اگه کسی بودین که مرگ و زندگی ملت دستش بود، خودتون رو خود غرور می‌دونستین!

پس مرگردان بار و بندیل نداشته‌ش رو جمع می‌کنه و با صدای فیشی از دیده‌ها پنهان می‌شه و یهو بغل مرگ‌لوسک و مرگ‌ناظر در آسمونا ظاهر می‌شه. به اندازه کافی غر داشت تا بتونه تا ساعت‌ها اونا رو با غیبت کردنش سرگرم کنه.

این پایین تو محله پریوت درایو هم، یکم بیش از حالت عادی طول می‌کشه تا بالاخره یکی فریاد بزنه "عه پس مرگ کو!" و بقیه اعتراض‌کنان بگن "سر کارمون گذاشت!" و جمعیت به همون سرعتی که تشکیل شده بود، پراکنده بشه و ساخت مستند، به زباله‌دان تاریخ بپیونده!

× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
جان جیمز مرگبو و فراستی

جنابِ جریان باد داشت تو همون حوالی گذر می‌کرد و چشمش به دوربینی خورد که بالای ابری که مرگناظر و مرگلوسک جا خشک کرده بودن حرکت می‌کرد و شات‌های جریستوفر نولانی و جارانتینویی می‌گرفت.

البته فقط خود دوربین فکر می‌کرد که تو چنین سطحی فیلم می‌گیره، درواقع انقدر به فیلم‌برداری سریال‌های جدا جیمایی با بودجه کم و فضاهای بسته عادت کرده بود که نمی‌دونست چطور آسمون پهناور و سینماتیک پشت سر مرگناظر و مرگلوسک رو به تصویر بکشه.

پس فقط روی مرگناظر و همتای لوسش زوم کرده بود. جریان باد جریان عادی‌ای نبود. جریانی بود نقاد، جریانی بود استاد، جریانی بود با ریش و موهای سفید هنری. استاد مَسباد فراستی سیگاری که بر لب داشت رو با یه نفس کامل خاکستر کرد و دود بزرگی تو داد.

اُسباد فراستی نیاز به مدرک بیشتری نداشت؛ دوربینی مقابلش بود با ارزش هنری و سینمایی پایین، پس کاری رو کرد که هر بادْنقاد دیگه‌ای می‌کنه، کل دودی که ذخیره کرده بود رو تو راستای منتهی به دوربین بیرون داد و با لحن کنترل‌شده و خش‌دار گفت:
- هنوز فیلمشو ندیده مطمئنم یه آشغال همه پسند دیگه‌ست.

دوربین که شیء نحیفی بود با شدت دود به عقب رونده می‌شد. دودها هی دوربینو هل می‌دادن و عقب‌تر می‌بردن. چیزی که دوربین نمی‌دونست این بود که بعد از اینکه دودها حسابی ارتفاعشو کم کردن و به طرف جنگلی در اون نزدیکی‌ها بردنش قراره با یه فراستی و مرگ دیگه ملاقات کنه.

کمی آن طرف‌تر، در دل جنگلی سبز و بلند درخت:

مرگبو پشت درخت تنومندی کمین کرده بود، روی تکه پارچه‌‌ی بلندی که پشم‌های سیاهشو پوشونده بود، شاخه‌های پربرگ چسبونده بود تا استتار کرده باشه. گوشه‌های تک داسی که در دست داشت تراش خورده بود و فرورفتگی‌های نیم‌دایره‌ای متوالی داشت.

- تمومه مرگبو! وقتشه بیرون بیای. لعنتی همه‌پسند...
- اسمت توی لیستم نیست. ادامه نده وگرنه می‌میری.

کلانتر ویل‌عود یاهْسَتی... این چیزی بود که تگ اسم پلیسی که مرگبو رو تهدید کرده بود نشون می‌داد. یک ردیف چند نفره از پلیسای زیر دستش که همه یونیفرم‌های قهوه‌ای با کلاه‌های لبه‌دار سفید پوشیده بودن دورشو گرفته بودن.
- هه... درست‌بشو نیستی آشغال هالیوودی.

پلیسا تفنگاشونو توی دست داشتن و تو یه خط و هم‌قدم به مرگبو نزدیک می‌شدن. مرگبو عبور پلیسا از لابه‌لای درختا رو حس می‌کرد و داس رمبویی‌ش رو جلوی صورتش اورده بود؛ اما ناگهان دوربین دو‌د‌زده رو مقابل خودش دید که داشت سقوط می‌کرد.

مرگبو که کهنه‌سرباز جنگ جیتنام بود فرصتو غنیمت شمرد و دوربینو تو دست گرفت و با قدرت بازوی جیلوستر استالونه‌ایش به طرف کلانتر ویل‌عود پرتاب کرد. دوربین با چنان ضربی پرت شده بود که در کسری از ثانیه به شکم جلو اومده‌ی کلانتر خورد و کلانتر رو روی زمین انداخت.

خود دوربین هم طبق قانون سوم نیوتن به آسمون برگشت، تو راهش صدای جیغ و فریاد پلیس‌های وحشت‌زده که مورد حمله مرگبو قرار گرفته بودن رو می‌شنید...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/14 20:58:09
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/14 20:58:48
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان ایونت سایه مرگ!
پ.ن: سوژه همچنان ادامه دارد.


- خجالت! خجالت!
- چقد زشت! چقد زشت!
- نچ نچ نچ!
-

مورد آخر شخصی بود که در زمان روایت سناریو، کسی به سناریوش توجه نکرده بود و تسمه تایم پاره کرده بود و همین‌طور که گیربکسش تند تند اسکرین شات می‌گرفت، کلاچ و گاز رو تخته کرده بود و هی کات آف می‌زد و کسی نبود که بیاد و همینطور که این کلاچ گرفته بود بهش دنده بده و براش بمیره. خلاصه که شخص آخر که معلوم نبود کی بود خیلی اوضاعش خیت بود و نهایتا مرگ اومد و بهش دنده داد و منتهی چون مرگ عشق سرعت بود، بهش دنده معکوس داد و فرد با سرعت با دیوار برخورد کرد.
روحش شاد و یادش گرامی!

مرگردان بعد از اینکه به فرد مذکور دنده داد، رفت و به روی صندلیش نشست. دوربین روی مرگردان زوم کرد. خیلی زوم کرد. خیلی خیلی زوم کرد. خیلی خیلی خیلی زوم کرد. مرگ قلبش بوم بوم کرد. مرگ لج کرد و دوربین راهشو کج کرد عمدا. دوربین هم دوربین‌های قدیم! قدیما کلی زور می‌زدی که دوربین رو کج کنی ولی دوربین که انگار تعصب بسیار زیادی روی زاویه مستقیم داشته بود، کج نمی‌شد. الان همه دوربین‌ها انگار رابطه مستقیمی با برج پیزا دارن و خود به خود همه کجن، ماشاالهافل!

دوربین که راهشو کج کرده بود، بالا رفت. بالای بالا! خیلی بالا! از صدای فیت و فوت باد گذشت. یکی دوتا لانه کبوتر رو انداخت. بادبادک چندتا بچه رو سوراخ کرد و آرزوهای بچه‌ها رو باد برد. دوربین بعد از خرابکاری‌های بسیار به بالای یه ابر رسید. جایی که مرگناظر نشسته بود و داشت با مرگلوسک گفت و گو می‌کرد.
- چه‌قد حال می‌ده که این ویژگی تبدیل به نسخه‌های دیگه‌ی مرگ رو پیدا کردیم!
- آره! مرگردان واقعا کارش خوبه!

مرگلوسک درحالی‌که روی ابر خوابیده بود، پاهاشو تکون تکون می‌داد و به پایین خیره شده بود، دستاشو زیر چونه‌ش گذاشت.
- یعنی بقیه مرگ‌ها دارن چیکار می‌کنن؟
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین

-ببخشید، ببخشید، بذارید من رد شم.

تانکس پس از تلاش های بسیار و چپاندن خودش در جمعیت بالاخره به سایه بانی که مرگ زیرش نشسته بود رسید.

عینک آفتابیش را در آورد و دسته اش را به دندان گرفت و ساک سیاه رنگش را روی میز جلوی مرگ گذاشت:« چند می گیری یه نفر رو زودتر بکشی؟»

مرگ که بعد از چند ساعت هنوز به نظر خودش وسط جلسه ی تهیه ی سناریو بود زوزه ای کشید و با داسش یک ضربه ی محکم به ساک زد و آن را به زمین انداخت:« اجل هر کسی به موقعش. الآن هم دارم فیلم مستندم رو می سازم. اگر سناریو داری رو کن وگرنه هرری.»

تانکس به حاشیه ای رفت و منتظر ماند. 

یک ساعت گذشت. 

هیچ اتفاقی نیفتاد.

دو ساعت گذشت، مرگ پاهایش را روی میز انداخت.

سه ساعت گذشت، پیرزنی چند متر آنورتر سکته زد و با وجود تمام موج مکزیکی زدن هایش مرگ به او هیچ محل نذاشت‌.

تانکس نگاهی به آدمهای دورتادور مرگ انداخت که هر کدام در حال مگس پراندن و زل زدن به در و دیوار بودند:« خوب از زندگی همین آدما مستند بساز.»

مرگ آه کشید.

- اینها اگر کار و زندگی داشتن نه خودشونو علاف می کردن نه منو.

تانکس دستی به چونه ش زد:« خوب از فقر و گرفتاریشون یه مستند درام بساز. نشون بده تا چه حد تو زندگی سختی می کشن و چقدر بهت نیاز دارن!»

مرگ نچ نچی کرد:« این مفت خورا فقیر نیستن، همین حالاشم از من پیش پرداخت گرفتن.»

نیمفادورا با چشمانی که برق می زد روی میز خم شد:« خوب همه شون رو اخراج کن. من تغییر شکل می دم ! می تونم جای هر بازیگری که بخوای برات بازی کنم.

حتی می تونم پولای این ساک رو بدم به بقیه ی صاحبکاراشون تا اونا هم اخراجشون کنن.

بعد یه مستند غم انگیز سیاه و سفید از بی کاری و فقر می سازیم. هر چقدر هم دوربینات آشغال تر باشن فضا پردازی رو بهتر در میارن. تهش هم با کشتنشون می تونی به همشون لطف کنی.

نظرت چیه؟ »

خنده ی شیطانی نیمفادورا با حس سنگینی ده ها نگاه روی خودش محو شد.

یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
پاسخ: محله پریوت درایو
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 01:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بحث بین جمعیت بالا گرفته بود که تصمیم گرفتم تا شومینه داغه پاتیل رو بچسبونم، پس دستم رو بالا بردم تا من هم نظری بدم. مرگ که با دیدن موی سفیدم خوشحال شده بود که این‌بار حداقل یه نظریۀ عاقلانه می‌شنوه گفت: «بیا پدر جان، بیا وسط جمعیت و حرفت رو بزن.»
دست‌پاچه اومدم وسط جمعیت و با صدای خیلی آرومی گفتم: «خیلی ممنونم که...»

- یه لحظه صبر کنید. پدر جان یه مقدار بلندتر صحبت کن اگه ممکنه.

صدام همچنان آروم بود: «بنده می‌خواستم از...»

- پدر جان، بلند صحبت کنید.

با شنل خود عالیجناب مرگ عرق‌های روی پیشونی‌م رو پاک کردم و همچنان با صدای آرومی گفتم: «بـ... بـ... بله... همون‌طور که می‌گفتم...»
مرگ که حسابی کفری شده بود، یکی از بوم‌های صدابرداری سر صحنه رو کند و چسبوند به حلق ما. بعدش با صدای خشمگینی گفت: «د جون بکن تا جونت رو نکندم پیر خرفت. چی می‌خوای بگی؟»
من هم که هزارتا آرزو داشتم و هنوز عمر اندکی به سر برده بودم، با تته پتۀ بیش‌تر گفتم: «بـِ... ببینید جناب مَـ مرگ عزیز. کُـ کُـ کُـ کلّ این جمعیت منتظر اینن که از خَـ خَـ خدمات شما به رایگان و به نفع خُـ خُـ خُـ خودشون استفاده کنن.
مرگ که انگار داشت از حرف‌های من خوشش میومد، با داسش شروع کرد به خاروندن پوزۀ گرگی پشمالوش و گفت: «جانا سخن از زبان ما می‌گویی.»

- برای همین... جِـ جِـ جِـ جسارته ها البته، خیلی ببخشید، روم سیا درد و بلاتون تو کاسۀ سرم، شرمنده‌م من با مزاحت‌هامون، اگر زحمتی براتون نَـ نَـ نداره می‌خوام بهتون یه لوکِیـ کِیـ کیشن پیشنهاد بدم.

عالیجناب مرگ که گل از گلش شکفته بود و خوشحال از این‌که به‌به، بالاخره یکی این‌جا اومده تا دستم رو بگیره نه این‌که بهم رو دست بزنه گفت: «خب خب خب، نیوت جان می‌گفتی، کجا رو می‌خوای بهم پیشنهاد بدی؟»
چمدونم که همیشۀ مرلین همراهم بود رو گذاشتم زمین و درش رو باز کردم: «بفرمایید چَـ چَـ چَمدون گردی کنید مرگ عزیز.»
مرگ که حسابی از پیشنهاد من کف کرده بود خواست چیزی بگه که یهو یکی از بین جمعیت داد زد: «آقا یعنی چی بفرمایید چمدون گردی؟ اصلاً مگه قرار نبود فیلم‌برداری توی پریت درایو انجام بشه. چی می‌گی شما کفترباز؟ آقای مرگردان، درست مرگردانی کن.»

- حق با شُـ شماست البته، عذر می‌خوام من، ولی چمدون درحالی تبدیل به لوکِیـ کِیـ کیشن فیلم‌برداری می‌شه که همچنان وسط پریوت دِ درایو درش رو باز کردیم. پس از نظر تکنیکی هَـ همچنان تو مکان وعده داده شده‌ایم.

به نظر می‌رسید که همه‌چیز داره درست پیش می‌ره و دیگه هیچ مشکلی باقی نمونده، پس حالا وقتش بود که از نیت اصلی خودم پرده‌برداری کنم.

- فَـ فَـ فقط عالیجناب مرگ، اگر باعث مزاحمت و آزار شُـ شما نمی‌شه، بفرمایید از این هم توی فیلم‌برداری‌تون استـ تِ تفاده کنید.

یک بسته‌بندی شکیل از چای‌عسلی نیوت و حیوانات به غیر از نجینی رو به دست عالیجناب مرگ دادم و گفتم: «مرگ عَـ عَـ عزیز. اگر براتون مقدوره و ایرادی نداره، برند تازه تأسیس بنده رو به عنوان اِ اِ اسپانسر برنامه‌تون معرفی کنید.»
مرگ که داشت موقعیت رو سبک سنگین می‌کرد، در آخر سری تکون داد و گفت: «هوم، هوم.»
در آخر کسی نفهمید که من چطور تونستم ایدۀ ساخت یک مستند تبلیغاتی دربارۀ برند چای عسلی خودم رو توی ذهن مرگ بکارم.
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.