جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

139 کاربر(ها) آنلاین هستند (115 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
135 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: گابریل تیت کاترین 1 کاربر مهمان
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سایت جادوگران با اسپانسری پاتر مارکت تقدیم می‌کند:

اعلام نتایج داوری
رقابت داستان‌نویسی
در دنیای هری پاتر



ضمن تشکر بابت صبری که به خرج دادین تا داوری مسابقه به پایان برسه، به همه کسانی که وقت گذاشتن و در مسابقه شرکت کردن خسته نباشید می‌گم. در این مسابقه به تعداد 47 داستان ارسال شد که متاسفانه دو تا از آثار بعد از پایان مهلت مسابقه ارسال شده بود که به خاطر زحمتی که نویسندگانش کشیدن امتیازدهی شدن، اما در رقابت در نظر گرفته نشدن. (در لیست نهایی با ستاره مشخص شدن)

پیش از اعلام نتایج نهایی، لطفا چند پاراگراف با ما همراه باشین، چون ذوق و هنری که شما در نوشته‌هاتون به خرج دادین، تمام چیزیه که ما در جادوگران به دنبالش هستیم.

شرکت‌کنندگان عزیز و کسانی که خواهان شرکت در مسابقه بودین اما به هر دلیلی موفق نشدین، اگه از این فضا لذت بردین که در دنیای هری پاتر داستان‌نویسی کنین، به شما وعده‌ی حضور در ایفای نقش جادوگران رو می‌دیم، چون در اینجا ما دقیقا داریم همین کار رو انجام می‌دیم. داستان‌نویسی نه فقط در مورد یک موضوع و ماجراهای کتاب، بلکه در مورد یه عالمه اتفاقات مختلف در این دنیا که سوژه‌های جذاب‌تری هستن. شما که یک‌بار با سه موضوع کلی مسابقه تونستین چنین داستان‌هایی خلق کنین، مطمئنا از پس باقی مراحل ورود به ایفای نقش خیلی راحت‌تر برمیاین.

از طرفی همونطور که این اولین مسابقه‌ی سایت جادوگران نبود، آخریش هم نخواهد بود. اگه می‌خواین در نویسندگی پیشرفت کنین تا شانس خودتون برای برنده شدن در مسابقات آتی رو بالا ببرین، از همین حالا می‌تونین به ایفای نقش جادوگران ملحق شین و با داستان‌هایی که می‌نویسین و نقدهایی که از اعضای کاربلد سایت می‌گیرین، در این زمینه پیشرفت کنین. (کاملا رایگان!)

بر همین اساس هر شرکت‌کننده‌ای در مسابقه که اقدام به ورود به ایفای نقش جادوگران کنه، 30 گالیون بعنوان جایزه دریافت می‌کنه و اگه امتیازی که از این مسابقه دریافت کرده بالای 10 امتیاز باشه، نیازی به تایید در مرحله اول یعنی کارگاه داستان‌نویسی نداره و می‌تونه مستقیما برای مرحله دوم که گروهبندی هست اقدام کنه. لطفا اگه شما یکی از این افراد هستین، از طریق تماس با ما اعلام کنین تا توکن گروهبندی به شما داده بشه.

در نهایت لطفا همه‌ی شرکت‌کنندگان حتما یک دور با شناسه‌شون در سایت لاگین کنن چون پیام‌شخصی مهمی برای همه ارسال شده که از شما دعوت می‌کنیم تا مطالعه‌ش کنین.

و حالا برمی‌گردیم به چیزی که تمام این مدت منتظرش بودین. اول بیاین یک بار دیگه معیار امتیازدهی رو مرور می‌کنیم:

۱. ساختار و نثر: 3 امتیاز
* متن روان و قابل خوندن باشه.
* شروع و پایان مشخصی داشته باشه.
* غلط‌های نگارشی یا تایپی کم باشه.

۲. شخصیت‌پردازی دقیق و یک‌دست: 5 امتیاز
* پایبندی به ماهیت شخصیت‌ها.
* رفتارها و واکنش‌ها باورپذیر و متناسب با شخصیت باشن.

۳. ایده اصلی و پیچش‌های داستانی: 7 امتیاز
* وفاداری به سوژه.
* جذابیت و انسجام ایده اصلی.
* جذابیت و کارکرد پیچش‌های داستانی.
* قدرت تاثیرگذاری روایت.
* پایان‌بندی مناسب یا نقطه اوج موثر.

۴. روند پیشبرد داستان (فضاسازی و ریتم روایت): 10 امتیاز
* فضاسازی و توصیف‌ها به اندازه لازم باشن و حس صحنه رو منتقل کنن.
* فضاسازی و توصیف‌ها در خدمت پیشبرد داستان باشن.
* سرعت پیشرفت داستان منطقی و قابل دنبال کردن باشه.
* از ابتدا تا انتها یک سیر روان و قابل فهم وجود داشته باشه.

~~~~~~~

مجموع: 25 امتیاز

سه برنده‌ی اول مسابقه که بالاترین امتیازات رو بین همه‌ی آثار کسب کردن، به همراه تک‌برنده‌ی خوش‌شانسی که از بین تمام شرکت‌کنندگان به صورت قرعه‌کشی انتخاب شده، به شرح زیره:

نفر اول: لرد ولدمورت (مطالعه داستان)
جوایز: یک چوبدستی + دعوت‌نامه هاگوارتز + جاکلیدی بازشو هاگوارتز

نفر دوم: ملانی استانفورد (مطالعه داستان)
جوایز: نقشه غارتگر + لگوی یکی از شخصیت‌ها + جاکلیدی بازشو هاگوارتز

نفر سوم: پرنتیس گاتو (مطالعه داستان)
جوایز: لگوی یکی از شخصیت‌ها + جا کلیدی بازشو هاگوارتز

برنده قرعه‌کشی: کاترین (مطالعه داستان)
جایزه: جا کلیدی بازشو هاگوارتز


برای هر چهار برنده پیام‌شخصی‌ای ارسال شده تا اقدامات لازم برای دریافت جایزه انجام بشه. تبریک به هر چهار نفر این عزیزان. ⁦⁩


قبلا قول داده بودیم که علاوه بر اعلام اسامی برندگان مسابقه، جایگاه داستان هر شخص در بین تمام آثار رو هم مشخص کنیم که این لیست در ادامه اومده. فراموش نکنین این امتیازها فقط ارزیابی همین داستان‌ها بر اساس معیارهای مشخص مسابقه‌ست، نه قضاوت درباره توانایی نویسندگی شما. ممکنه داستانی این بار امتیاز بالایی نگرفته باشه، اما نویسنده‌ش استعداد زیادی داشته باشه که با تمرین و تجربه شکوفا بشه. امیدواریم این نتایج رو نه به عنوان پایان راه، بلکه به عنوان یه نقطه شروع ببینین.

ذکر این نکته لازمه که تمام آثار بدون نام داوری شده، به این معنا که بدون این که مشخص باشه ارسال‌کننده‌ی هر داستان چه کسی بوده توسط داوران داوری انجام شده.

هرکس خواهان دیدن ریز امتیازات داستانش هست، از طریق تماس با ما اعلام کنه تا امتیازات هر داور در اختیارش قرار بگیره. هم‌چنین هر شرکت‌کننده‌ای وارد ایفای نقش جادوگران بشه، می‌تونه در تاپیک تالار نقد در انجمن ویزنگاموت درخواست نقد پستش رو بده تا نقد کاملی درباره داستان ارسالیش دریافت کنه.

از داوران این مسابقه یعنی @مرلین ، @آگاتا تیمز، @رابستن لسترنج، @دولورس آمبریج و @هرپوی کثیف نهایت تشکر رو داریم که زحمت زیادی کشیدن تا بتونن این نتایج رو در اسرع وقت به ما برسونن. ⁦⁩

برای دیدن لیست کامل نتایج، بر روی اسپویلر زیر کلیک کنین:

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
رتبه نویسنده امتیاز
1 @لرد ولدمورت  21.83
2 @ملانی استانفورد  21.08
3 @پرنتیس گاتو  20.38
4 @نیوت اسکمندر  20.33
5 @Mahy  20.17
6 @سیبل تریلانی  20
7 @Saeed8687  19.67
8 @Banu_Ellie  19.67
9 @دنیلا داولیش  19.25
10 @Roxana.R  19.17
11 @سلوینیا  18.92
12 @گودریک گریفیندور  18.5
13 @Sana1389  18.08
14 @Ashli_Atel  17.75
15 @Amir_kavyani  17.75
16 @Liya_Black  17.67
17 @کاترین  17.5
18 @malfoy02  17
19 @Efi  17
20 @Elenalalalala  16.5
21 @آملیا سوزان بونز  16.42
22 @GryffinMoon978  16.33
23 @نیمفادورا تانکس  16
24 @Fatemeh.43280  15
25 @Hast1iii  14.5
26 @Tahatztaha  13.83
27 @کتی بل  13.5
28 @نارامی  13.5
29 @yalda.sayyadi8067  12.38
30 @Matin.gh  11.67
31 @کینگزلی شکلبولت  11
32 @Frost23l  10.83
33 @گابریل تیت  9
34 @Mahdiyar.j  9
35 @Emma55  9
36 @کاسیوپیا بلک  8.63
37 @Nahidy  8.5
38 @Gandom.A  7.5
39 @ImHossein  7.38
40 @HasteFahandizh  7.06
41 @Billie34367  6.88
42 @Asadi  6.63
43 @Anisa_Witchborn  5.17
44 @لیا  5
45 @دارل ترنر  4.5
46 @Tabassom  4
47 @shahrzad1392k@gmail.com  0

در پایان، یه بار دیگه از تمام شرکت‌کننده‌ها، برندگان، داورها و پاتر مارکت بابت همراهی و حمایت از این مسابقه تشکر می‌کنیم. امیدواریم این مسابقه، فارغ از نتیجه‌ای که هرکدوم از شما گرفتین، تجربه‌ی خوبی از داستان‌نویسی در دنیای هری پاتر براتون بوده باشه. ⁦⁩


این اولین مسابقه داستان‌نویسی جادوگران نبوده و قطعاً آخرینش هم نخواهد بود. پس قلم‌هاتون رو زمین نذارین، چون هنوز داستان‌های زیادی برای نوشتن باقی مونده! ⁦⁩

پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیان کبیریچ دختر شش ساله ی که پدر و مادرش دو ماگل بودند ولی در ذهنش همیشه جادو را باور داشت و در سن یازده سالگیش روزی در منزلشان را زدند و یک خانم وارد شد و این‌گونه خود را معرفی کرد من پروفسور مکگوناگل معاون مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز هستم و دختر شما دوشیزه لوسیان کبیریچ یک صاحره است و به مدرسه ما دعوت شده است لوسیان وقتی این خبر را شنید بسار خوشحال شد انگار تمام ثروت جهان را به او داده بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سرسرای مدرسه دوباره شلوغ شده بود. دخترها و پسرهای جوان که تازه وارد هاگوارتس شده بودند، با نگاه‌هایی آمیخته به هیجان و تعجب به محیط اطراف و به ویژه سقف جادویی سرسرا خیره شده بودند. همهمه‌ی بچه‌ها رفته رفته بیشتر می‌شد، چرا که قرار بود به زودی مراسم گروه‌بندی، سنت دیرینه‌ی مدرسه انجام شود و بچه‌های بالاتر مشتاق بودند ببینند هم‌گروهی‌های جدیدشان چه کسانی هستند؛ از جمله پومونا اسپروات. دختر جوان مدام با بچه‌های جدید صحبت می‌کرد و به آن‌ها اطمینان می‌داد که هر گروهی باارزش و خوب است و هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.
کلاه صدای اسپروات را شناخت. به خوبی به یاد داشت که او، روی صندلی‌ای که اکنون خودش رویش قرار داده‌ شده بود، نشست و کلاه بلافاصله تصمیم گرفتم او را در گروه هافلپاف بیندازد. واقعاً ویژگی‌های مناسب یک هافلپافی را داشت. این را از افکارش و علاقه‌ی بی‌حد‌واندازه‌اش به گیاهان فهمیده بود. امّا حالا نوبت بچه‌های جدیدتر بود که در گروه‌های مناسب تقسیم‌بندی شوند.
صدایی مردانه بچه‌ها را به صف کرد؛ آرماندو دیپت، مدیر مدرسه‌ی هاگوارتس. بچه‌ها که تحت تاثیر صدای بم او قرار گرفته بودند، عین جوجه‌هایی کوچک، سکوت پیشه کردند و گوش به حرف‌های دیپت دادند. او مثل روال هر‌ساله، با اشاره به کلاه قدیمی روند گروه‌بندی را توضیح داد و سر جای خودش نشست. سپس مردی کنار چهارپایه و کلاه قرار گرفت و آن را بلند کرد. کلاه قدیمی او را می‌شناخت. آلبوس دامبلدور بود؛ استاد درس تغییر شکل. آلبوس نگاهی کوتاه به فهرست اسامی انداخت و با صدایی خوش‌آهنگ گفت:
«ادموند گریوز.»
پسر بچه‌ای تپل، با گونه‌هایی سرخ از وسط صف خارج شد و روی چهارپایه نشست. دامبلدور کلاه روی سرش گذاشت، امّا نیازی به زمان طولانی نبود. کلاه اعماق ذهن پسرک را جست‌وجو کرد. ذهن پسر پر بود از بوی گیاهان خشک، دیگ‌های مسی و ترسی قدیمی از این‌ که مبادا چیزی را خراب کند. کلاه نتیجه را فریاد زد:
«هافلپاف!»
سر و صدای هیجان و شادی از میز هافلپافی‌ها برخواست. گریوز به طرف میز گروه هافلپاف دوید و خود را در آغوش هم‌گروهی‌هایش انداخت. اسپراوت با او دست و جایی برایش خالی کرد.
دامبلدور دوباره کلاه برداشت و اسم بعدی را خواند:
«آگاتا فاولی.»
دختری قد بلند، با چشم‌هایی تیره و نگاهی مرموز روی صندلی نشست و زیر لب گفت:
«اسلیترین! بنداز اسلیترین!»
کلاه لحظه‌ای درنگ کرد و سپس فریاد زد:
«اسلیترین!»
دختر لبخندی از سر رضایت زد و به میز اسلیترینی‌ها ملحق شد. بقیه‌ی نفرات هم به ترتیب فهرستی که در دست دامبلدور بودند، گروه‌بندی شدند.
«بئاتریکس کرو.»
«گریفیندور!»
«کاثبرت وِیل.»
«ریونکلاو!»
«پرسیوال ثورن.»
«اسلتیرین!»
تا این که بالاخره نوبت به دختری ریزه‌میزه رسید‌. او موهای مشکی‌اش را با دقت هرچه تمام، در دو طرف بافته بود و حتی یک تار موی اضافه هم بیرون نبود. وقتی دامبلدور نامش را خواند، به آرامی روی چهارپایه نشست. چشم‌هایش را بست و منتظر ماند تا کلاه نام گروهش را بگوید.
کلاه فوراً متوجه شد دخترک از اشتباه کردن خوشش نمی‌آید. او دوست داشت پیش از انجام هر کاری مطمئن شود راه درست را انتخاب کرده است. اما وقتی چیزی را درست می‌دانست، به این آسانی کنار نمی‌کشید.
کلاه کمی مکث کرد و بعد گفت:
«باهوش هستی. خیلی بیشتر از آنچه در این سن انتظار دارم. ریونکلاو می‌تواند جای تو باشد.»
دختر فکر کرد:
«پس یعنی می‌روم ریونکلاو؟»
این بار کلاه در ذهن او چیزی را دید که بیشتر از هر نمره و استعدادی توجهش را جلب کرد؛ میل عجیبی برای ایستادن پای چیزی که به آن باور داشت، حتی وقتی انجام دادن آن آسان نبود. کلاه خندید و گفت:
«آه، نه! به این آسانی‌ها نیست. تو خیلی نترس هستی. شاید بهتر باشد بروی گریفیندور...»
دختر دوباره فکر کرد:
«خب... گریفیندور هم بدک نیست!»
چند لحظه‌ی قبل دیده بود که دختری به اسم بئاتریکس وارد گریفیندور شد. قبل از آمدن به سرسرا با او صحبت کرده بود و به نظر می‌رسید که دختر خوبی است. چه بسا می‌توانستند دوستان خوبی برای هم باشند، ولی با این حال کلاه ادامه داد:
«آخ، نه! شاید هم ریونکلاو انتخاب بهتری باشد. مشخص است استعداد بی‌نظیری در درس‌های جادویی داری.»
دخترک چشم‌هایش را باز کرد و با نگرانی به بقیه‌ی بچه‌ها خیره شد. انگار کل سرسرا چشم شده بود و همه داشتند به او می‌نگریستند. مگر چند دقیقه شده بود که روی چهارپایه نشسته بود؟ با ناراحتی ناله‌ای کرد و گفت:
«لطفاً زودتر انتخاب کن!»
کلاه غرید و گفت:
«هولم نکن! شوخی که نیست.»
دختر دوباره به بچه‌ها نگاه کرد. هیچ سال‌ اولی‌ای غیر از خودش نمانده بود و کم‌کم چهره‌ی بچه‌ها داشت در هم می‌رفت. حق هم داشتند! همگی خسته و گرسنه، منتظر شام بودند تا هرچه سریع‌تر چیزی بخورند و بعد به خوابگاهشان برگردند ولی با این وجود هنوز منتظر جواب آخرین گروه‌بندی بودند. این بار کلاه پرسید:
«خودت چه می‌خواهی؟»
دختر جوان آهی کشید و گفت:
«فرقی ندارد، فقط زود تمامش کن!»
کلاه بدون اهمیت دادن به نظر دختر، دوباره متفکرانه پرسید:
«اگر واقعاً فرقی ندارد، چرا این‌قدر نگرانش هستی؟»
و دوباره تکرار کرد:
«گریفیندور... یا ریونکلاو؟ گریفیندور یا...»
ناگهان دختر چیزی یادش آمد. مادرش شب قبل از آمدن به هاگوارتس، چیزی را به او گفته بود.
«مادرم عضو گریفندور بود، من هم دوست دارم آن‌جا باشم.»
بالاخره کلاه کوتاه آمد و با صدایی بلند فریاد زد:
«گریفیندور!»
برای لحظه‌ای به نظر رسید که کل سالن، حتی استاد‌ها آهی از سر رضایت کشیدند و دختر را تشویق کردند. دختر جوان برخاست. به آرامی کلاه را از سرش برداشت و روی روی چهارپایه قرار داد. دامبلدور که کنارش ایستاده بود، با لبخند گفت:
«به گریفیندور خوش‌ آمدی!»
دختر نیز در پاسخ لبخندی نثارش کرد و راهی میز گریفیندور شد و کنار بئاتریکس و دوستانش نشست. کلاه برای لحظه‌ای روی چهارپایه ماند و به دخترکی فکر کرد که پنج دقیقه و نیم تمام نتوانسته بود درباره‌اش تصمیم بگیرد؛ مینروا مک‌گونگال، عضو جدید گریفیندور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مردی که زنده ماند!


ماه بی‌وقفه مهتاب نقره‌فامش را به زمین می‌بخشید، اما شب تاریک‌تر از همیشه بود...

سکوتی که فضا را احاطه کرده بود، از جنس آرامش نبود. حتی صدای تیک و تاک عقربه‌های ساعت نیز به زحمت شنیده می‌شد. نور چراغ‌های خیابان، همچون شمعی در یک هوای طوفانی، لرزان بود. وزش باد، شاخه‌های درختان را بی‌صدا تر از همیشه می‌رقصاند.
گویا مرگ، حیات را بلعیده بود...

پیتر پتی‌گرو در ابتدای کوچه ایستاده بود. قدش کوتاه‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و چهره‌اش حتی در عمق تاریکی هم نفرت‌انگیز بود. خودش نیز به خوبی از این آگاه بود. عادت داشت با حسرت به دیگران خیره شود و با احساس ناکافی بودنی که وجودش را پر می‌کرد، کلنجار برود. اما این‌بار فقط احساس زشتی ظاهری نداشت؛ احساس می‌کرد که تمام وجود سیاه شده... تیره‌تر از هر سیاهی که دنیا به خودش دیده...

دستانش را در جیب ردای خود فرو برده بود، اما انگشتانش بی‌وقفه می‌لرزیدند. سرما تا مغز استخوان‌هایش نفوذ کرده بود. چند بار به پشت سرش نگاه کرد؛ خیابان خالی بود. پنجره‌ها بسته بودند و هیچکس پشت پرده‌ها برای او کمین نکرده بود.

همه چیز امن بود. درست همان‌طور که می‌بایست. هیچکس خبر نداشت که او تصمیم دارد چه کاری انجام دهد. اصلاً چه کسی انتظار داشت که مرد بی‌عرضه و ترسویی همچون پیتر، چنان نقشه‌های شوم و بزرگی در ذهنش بچیند؟ همین اشتباه بود!

پیتر هیچوقت مانند جیمز و سیریوس شجاع نبود؛ او از بدو تولد، از همه چیز می‌ترسید. او خودش را با گفتن اینکه ریموس نیز می‌ترسید، آرام می‌کرد؛ اما تفاوتی بزرگ در میان آن‌دو وجود داشت. ریموس می‌ترسید که به دیگران صدمه برساند، ولی پیتر می‌ترسید که خودش صدمه ببیند. او بارها به چشم دیده بود که ریموس حاضر است جان خود را برای حفاظت از دیگران به خطر بیاندازد؛ درست برخلاف خودش! پیتر هرکس را به‌خاطر نجات جان خویش، قربانی می‌کرد.
جیمز و لیلی دگر که بودند؟! پیتر مطمئن بود که حتی آن‌دو نیز در خلوت، او را به سخره می‌گیرند. جیمز فقط برای نشان دادن برتری خود با او دوست شده بود. اصلاً همه چیز تقصیر خودشان بود! مگر پیتر از آن‌ها خواسته بود که با لرد سیاه، دشمنی کنند؟ قرار نبود پیتر تقاص انتخاب آن‌ها را پس بدهد.

ولی جیمز همچین کاری می‌کرد... این فکر غم‌انگیز، همچون پتکی آهنین به او برخورد می‌کرد.
او نفس عمیقی کشید و قدمی به جلو برداشت. هر گامی که به آن عمارت نزدیک می‌شد، چیزی در درونش او را به بازگشت، هدایت می‌کرد. تصویر جیمز در ذهنش جان گرفت؛ خنده‌های گاه و بی‌گاه بلندش، سخنان جسورانه‌اش و اعتمادش به او که هیچگاه به آن شک نکرده بود.

بعد لیلی را به‌خاطر آورد؛ چشمان زمردینش که دو ستاره در آن می‌درخشیدند، دست گرمش که با محبت، دستان خمیده‌ی پیتر را می‌فشرد و لبخند آرامش‌بخشش که هرگز از دیگران دریغ نکرده بود.

حتی هری کوچک را نیز به خوبی به یاد داشت. انگشتان کوچکش به صورت او را لمس می‌کرد. چقدر آن وقت‌ها دلش می‌خواست روزی هری اسمش را صدا بزند.

با یادآوری خاطرات، برای یک لحظه خواست برگردد. پشیمان شده بود! او نمی‌توانست خائن باشد... نمی‌توانست، نباید می‌توانست!
باید برمی‌گشت و وانمود می‌کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما صدای ترس، بلندتر از وجدانش بود. صدایی زمزمه‌وار به او هشدار می‌داد که اگر برگردد، او پیدایش خواهد کرد...

صدای جیغ و فریاد خودش را هنگام شکنجه شدن خیال کرد. و سپس، دیگری تردیدی در قدم‌هایش نبود.

دقایقی بعد

- آفرین پیتر! سمت درستی را انتخاب کردی...

صدای لرد سیاه، ترسناک از چیزهایی بود که از او تعریف می‌کردند. از بین بردن پیتر برای او، راحت‌تر از نابودی یک علف هرز بود. همین باعث می‌شد احساس شرمندگی، جلوی تنفسش را نگیرد...

- دیگر نیازی به تو نیست. می‌توانی بروی.

پیتر تعظیم آهسته‌ای کرد و از اتاق خارج شد. وقتی بیرون آمد، آسمان ابری شده و ابر خاکستری رنگی، جلوی ماه را گرفته بود. انگار حتی ماه نیز طاقت تحمل چهره‌ی خیانت‌کار پیتر را نداشت.

اما در خانه‌ی کوچک پاترها در دره‌ی گودریگ، هری کوچک معصومانه به خواب فرو رفته بود. بی‌خبر از آنکه راز نشانی خانه‌شان فاش شده بود و به زودی زندگی‌اش دگرگون خواهد شد. او خوابیده بود، اما لرد ولدمورت نقشه‌ی قتل‌عام‌شان را می‌کشید...

زندگی همین بود؛ افرادی باید می‌مردند تا دیگران بتوانند زنده بمانند.
پیتر انتخابش را کرده بود. او همانند سیریوس نترس و یا همانند ریموس وفادار نبود. او تحمل شکنجه‌های مرگخواران را نداشت. حتی تصور آن نیز برایش طاقت‌فرسا بود، چه برسد به تجربه‌ی آن.

او در طول مسیر، به اتفاقات می‌اندیشید. به اینکه قرار است چه چیزی بعد از مرگ جیمز و خانواده‌اش رخ بدهد. نمی‌دانست... شاید به جرم خیانت دستگیر می‌شد، دوستانش از او متنفر می‌شدند و حتی قصد جانش را می‌کردند. سیریوس او را مقصر مرگ هری بی‌گناه می‌دانست و ریموس هرگز او را نمی‌بخشید. شاید هم تا پایان عمرش تنها می‌ماند... نمی‌دانست.

تنها از یک چیز مطمئن بود. اینکه قرار بود زنده بماند. به هر قیمتی، و با هر تاوانی که نیاز بود دیگران پس دهند. کافی بود زنده بماند، آن موقع می‌توانست به چیزهای دیگر نیز بیندیشد!

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شورتی، دستمال چرکین سفید رنگی را به عنوان پاپیون به دور گردنش بسته بود. لحاف کهنۀ اربابش را که از گنجۀ خیاط‌خانۀ بانو دزدیده بود، مانند ردایی به شانه آویخته بود و پاپوش پشمی‌ای که از زیرزمین خانه پیدا کرده بود، مانند کلاهی اشرافی بر سر گذاشته بود. همچون جادوگران با اصل و نسب راه می‌رفت، صورتش را بالا گرفته بود و چشمانش را بسته بود و با خم کردن لب‌هایش به سمت پایین، در تلاش بود چهره‌ای افاده‌وار، مانند ارباب‌های اصیل‌زاده‌اش به خود بگیرد.

یویو به سختی تلاش می‌کرد جلوی پوزخندش را بگیرد و درحالی که سرش را به پایین خم کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته بود گفت: «شورتی خیلی مسخره شد.»

شورتی با عصبانیت گفت: «یویو اشتباه کرد!» کلاهش، که درحقیقت یک پاپوش کهنۀ بلااستفاده بود را با خشم به زمین کوفت و دست به سینه، به علامت قهر پشتش را به یویو کرد.

یویو با دیدن سر طاس شورتی که بر اثر آب‌جوش سوخته بود، دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از شدّت خنده بر روی زمین غلت می‌زد. شورتی انگشتش را بر روی بینی گذاشت و هیس‌هیس کنان گفت: «یویو بهتر بود که ساکت شد. یویو ارباب‌ها را بیدار کرد. شورتی نخواست که ارباب دوباره او را تنبیه کند.»

بدنش هنوز از شدّت ضربات شلّاق شبانگاهی می‌سوخت. خانوادۀ بلورین (Bluerain) هر خطّای کوچک شورتی را با شلّاق پاسخ می‌دادند. اگرکه صدای نفس کشیدنش بیش از حدّ بلند بود و چرت نیمروزی آقای بلورین که کارمند بخش ضدّ شورش و خرابکاری وزارتخانه بود را پاره می‌کرد، تنبیه می‌شد. اگر حضورش ناخوشایند بود و باعث می‌شد تقارن خانه به هم بخورد، توسط خانم بلورین تنبیه می‌شد و ارباب بلورین جوان، پسر آنها، شورتی را تنبیه می‌کرد زیرا حوصله‌اش سر رفته است.

یویو از روی زمین بلند شد و درحالی که تلاش می‌کرد آهسته صحبت کند گفت: «شورتی خیلی ترسو بود. شورتی یک الف مطیع بود و الف‌های مطیع همیشه تنبیه می‌شوند.»

شورتی، لحاف سنجاق‌دوز کهنه‌ای که یویو به عنوان پیراهن به تن کرده بود را گرفت. نوک بینی‌هایشان مماس با یکدیگر بودند: «یویو حق نداشت با شورتی این‌طور صحبت کرد.»

یویو، با آرامش دست‌های شورتی را از خود دور کرد. آهی کشید و با لبخندی حسرت‌وار گفت: «شورتی می‌توان تا ابد با خنزر پنزرهای ارباب بازی کرد. شورتی می‌توان فکر کند یک الف شخیص است. امّا تا ابد یک الف ترسو ماند. چون هرگز چیزی جز این نخواست.»

چشم‌های سبز شورتی در تاریکی زیرزمین، مانند دو تیلۀ برّاق می‌درخشیدند. اشک آنها را نم‌دار کرده بود. دوست داشت که با یویو مخالفت کند امّا می‌دانست که خشمش تنها به این علّت است که حرف‌های یویو چیزی به غیر از حقیقت نیست. یویو دستش را به سمت شورتی دراز کررد: «شورتی می‌توان این را عوض کرد. شورتی باید همراه یویو آمد.»

شورتی لحظه‌ای تأمل کرد. به دست نحیف و چروکیده یویو نگاه کرد. سپس چشمانش را محکم بست، روی برگرداند و سرش را به حالت تأسف تکان داد. یویو که انگار واقعاً ناامید شده باشد گفت: «یویو فردا شورتی را در آشپزخانه دید.»

بدون هیچ حرف دیگری، به سمت گوشه‌ای از زیرزمین رفت. جعبه‌ای چوبی و خاک گرفته را تکان داد و به حفره‌ای که در آنجا نقب زده بود نگاه کرد. با گوشۀ چشم برای آخرین بار نگاهی به شورتی انداخت و سپس با آهی حسرت‌وار درون حفره رفت.

این تونل خاکی کوچک، او را تا بیرون از باغ عمارت اربابی رهنمود می‌کرد. تا زمانی که در تونل خاکی بود جایش امن بود؛ امّا پس از آن باید به دقت در کوچه‌های شهر لندن قدم برمی‌داشت. هیچ معمول نبود که الف‌های خانگی به تنهایی در اماکن عمومی دیده شوند. دیگر چه برسد به آنکه بخواهد این‌چنین دیرهنگام باشد. اگر که مفتّش‌های وزارت‌خانه او را گیر می‌انداختند، همه‌چیز خراب می‌شد. احتمالاً نه تنها بدترین شکنجه‌ها نسیبش می‌شد، بلکه گروهک آنها نیز لو می‌رفت و تمام آنچه که الف‌های از خودگذشته در این چندسال به دست آورده بودند، بر باد می‌رفت.

احتمالاً امن‌تر بود اگر از جادوی تله‌پورت استفاده می‌کرد؛ امّا هر جادو، ردّی از خود باقی می‌گذارد و یویو و هم‌نوعانش از این هراس داشتند که وزارت‌خانه بتواند ردّ جادوی آنها را بگیرد و مقر آنها را بیابد. برای همین هیچ الفی حق نداشت برای حضور در این جلسات محرمانه، از جادو استفاده کند. حتی اگه نتیجه‌اش، شکنجه‌های دردناک بود.

امّا یویو از شکنجه نمی‌ترسید. یویو از انتظار برای شکنجه می‌ترسید. یویو از این‌که باورشان شده بود که این رفتاری‌ست که هم‌نوعانش مستحقّش هستند می‌ترسید. کمی که شرایط را ارزیابی می‌کرد، متوجّه می‌شد که بازگشت، از ادامه دادن پرخطرتر است.

یویو زمانی که از تونل بیرون آمد، سعی می‌کرد که بر روی چهار دست و پا راه برود. به خیالش که با این روش اگر که خوش‌شانس بود، تاریکی شب باعث می‌شد که دیگران تصوّر کنند سگ یا گربۀ بزرگی دیده‌اند و به او مشکوک نشوند. امّا آسمان شب باعث می‌شد که نتواند با احتیاط لازم عمل کند. به ستارگان زیبا نگاه می‌کرد و متحیّر می‌شد. باورش نمی‌شد که انسان‌ها حتی آسمان و ستاره را هم از هم‌نوعان او دریغ کرده‌اند. این چیزها باعث می‌شد که اراده‌اش برای ادامۀ مسیر بیش‌تر شود.

آنها قرار بود که یکدیگر را در بندر ببینند. جایی که محلّ نگهداری از قایق‌های اوراقی بود. کمتر کسی به آنجا سرک می‌کشید و آنها بی آنکه کسی مزاحمشان شوند، می‌توانستند که جلسه‌ای برگزار کنند. هرچند جلسه‌های اخیر، چیزی به غیر از ناامیدی در پی نداشتند. الف‌ها به اسم تشکیل گروه مقاومت به دور هم جمع می‌شدند امّا محفل آنها حاصلی به غیر شایعات بی‌اساس و هرج‌ومرج‌های کوچک نداشت. این مسئله باید تغییر می‌کرد. یویو نمی‌توانست بپذیرد که شب دوازدهم هر ماه، چنین خطری را به جان بخرد تا جلساتشان بیهوده به هدر برود.

بالاخره به محل قرار رسید. کمی این‌سو و آن‌سو را نگاه کرد تا مطمئن شود که کسی او را تعقیب نکرده. سپس به در انبار قایق‌های اوراقی کوفت. دو ضربۀ کوتاه، یک ضربۀ محکم و سه ضربۀ کوتاه. چند ثانیۀ بعد، صدایی جیغ‌مانند و نخراشیده از درون انبار پرسید: «رمز عبور؟»

- جهان بی ارباب.

درِ زنگ زدۀ انبار، با صدای قیژی باز شد. نور فانوس بی‌رمقی در انباری سوسو می‌زد و روشنایی بی‌جانی به آنجا می‌بخشید. فضای داخلی انبار، با فضله‌های سفید و قهوه‌ای رنگ پرندگان مزیّن شده بود و بوی گند کبوترهای مرده در آنجا پیچیده بود که باعث شد بینی یویو از سر نارضایتی، چین بخورد. به آرامی و با نوک پا، به درون انباری قدم گذاشت و عدّه‌ای الف را دید که بر روی قایق‌های شکسته و خزه بسته نشسته بودند و داشتند برای دعوای یک ایمپ با یک نوم دست می‌زدند. این وضعیت اصلاً برای یویو خوشایند نبود. این‌کار آنها، توهین به نفس مقاومت بود. توهین به هم‌رزم‌هایی که در طول این نبرد، از دست داده بودند.

یویو بر روی قایقی پرید، صدایش را صاف کرد تا توجّه دیگران را به خود جلب کند. فایده‌ای نداشت. با پا بر روی قایق کوبید، اما باز هم فایده‌ای نداشت. هیچ یک از الف‌ها به او توجّهی نمی‌کردند. قصد کرد با صدای بلندتری فریاد بزند که دید ناگهان آن ایمپ و نوم نگون‌بخت، در هوا معلّق شدند و چند لحظۀ بعد، از پنجرۀ شکسته به بیرون پرتاب شدند.

سرها همه بی‌هدف چرخیدند تا ببینند چه کسی این کار را کرده. متوجّه حضور الف برهنه‌ای شدند که تا پیش از آن او را ندیده بودند. به نظر می‌آمد یکی از پاهایش را از دست داده و به اجبار بر روی یکی از پاهایش می‌پرید. کاسۀ چشم چپش کامل خالی شده بود و پیرترین الفی بود که هر یک از آنها دیده بودند. الف با صدای خفه‌ای گفت: «رقّت‌انگیز بود.» سری تکان داد و با صدای بلندتری تکرار کرد: «همۀ شما رقّت‌انگیز بود.»

یویو قصد داشت به آن الف پیر بگوید که آنها اجازه ندارند در این مکان جادویی انجام بدهند. امّا احساس کرد که لب‌هایش به همدیگر چفت شده‌اند و نمی‌تواند آنها را از هم باز کند. الف پیر دستش را به علامت سکوت بالا آورد. با خشم به اطراف نگاه کرد و درحالی که لی‌لی‌کنان این سو و آن سو می‌رفت گفت: «مثل جانورهایی رفتار کرد که انتظاری جز وضعیت فعلی نداشت.» ایستاد. به چشمش اشاره کرد، یا به جایی که قبلاً چشمی در آن بود: «پینکی خوب به یاد داشت. یک‌بار که چایی ارباب را سرد سرو کرد؛ ارباب چایی داغ در چشم پینکی ریخت تا هرگز پینکی از یاد نبرد که داغ یعنی چه.»

سکوت کرد. به سمت قایقی رفت که یویو بر روی آن ایستاده بود و بر روی آن نشست. به پای بی‌استفاده‌اش اشاره کرد و گفت: «پینکی پایش را از دست داد زیرا یک‌بار که ارباب می‌خواست او را تنبیه کند، پینکی فرار کرد. آنها فکر کرد که ما الف‌ها حتی حقّ فرار نداشت.» سپس با خشم گفت: «آن‌وقت شما به این‌جا اومد و بازی کرد؟»

هیچ‌کس هیچ حرفی نمی‌زد. البته یویو نمی‌دانست که دیگران حرفی برای زدن ندارند، یا آنکه آنها هم مانند او، لب‌هایشان به هم چفت شده.

- هر ماه به این‌جا آمد تا فقط کمی احساس خوب به خود داشت. امّا الف‌ها بیش‌ترین ظلم را به خود کرد. حتی ترسید برای آمدن به این‌جا جادو کرد. ارباب‌ها مگر از تنبیه کردن می‌ترسند؟ ارباب‌ها راحت به ما ظلم کرد زیرا دانست ظلم آنها بی پاسخ است. به آنها احساس قدرت داد.

دیگر الف‌ها با تکان دادن سرهایشان سعی داشتند حرف او را تأیید کنند. امّا همچنان خبری از صحبت نبود. پینکی ادامه داد: «آنها با ما مانند یک جوراب رفتار کرد. نه، حتی ارزش یک جوراب از ما بیش‌تر بود. زیرا حتی یک جوراب را هم از ما دریغ کرد. ما فقط این‌جا جمع شد تا فکر کرد مظلوم و خوب هستیم. امّا ما فقط احمق بود. باید با آنها جنگید. احتیاط سلاح آنها بود نه سپر ما.»

پچپچه‌ها در انباری می‌پیچید. چند لحظۀ بعد که الف‌ها فهمیدند اکنون می‌توانند صحبت کنند، فریادی از سر شادی و تأیید حرف‌های الف پیر به سر دادند؛ اما فریادشان، با صدای فریاد الف پیر خفه شد. فریادی که از نه از سر شادی، که از سر درد بود. اشعۀ‌ای سرخ رنگ به کمر پینکی برخورد کرده بود و او را به گوشه‌ای از انبار انداخته بود. یویو توانست چند انسان را ببیند. انسان‌هایی با لباس مفتش‌های وزارت خانه که با خشم به آنها نگاه می‌کردند. آنها لو رفته بودند.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. یویو باور داشت که الف‌ها اکنون شکست را پذیرفته‌اند. خود او نیز پذیرفته بود. چشمانش را بسته بود و مرگش را انتظار می‌کشید. امّا به یاد حرف‌های پینکی افتاد. حق با او بود. انتظار کافی بود!

یویو بشکنی زد و یکی از مأمورها را به گوشه‌ای پرتاب کرد. مأمور که به‌نظر می‌رسید استخوان پایش شکسته باشد، از شدّت درد فریادی کشید. این بشکن تنها جرقۀ هرج و مرج در انبار بود. با آنکه تعداد مأمورها بیش‌تر بود؛ امّا الف‌ها جادوگرهای توانمندتری بودند. این نبرد، می‌توانست آغازی برای نبردهای دیگر باشد. یویو به خود می‌بالید. باور داشت که اکنون کار ارزشمندی کرده است. تا آنکه جادویی غریب او را به گوشه‌ای پرتاب کرد.

جادو، جادویی انسانی نبود. جنسش تفاوت داشت. چشم‌های یویو سیاهی می‌رفت و سرش سنگینی می‌کرد. خون، به سر طاسش احساس گرما می‌بخشید و پیش از آنکه چشمانش کاملاً بسته شود، شورتی را دید. شورتی را دید که با خجالت و تأسف به او نگاه می‌کند و پشت پای ارباب آنها، آقای بلورین پنهان شده است و بشکنی دیگر به سمت یکی دیگر از الف‌ها زد.

صدای پینکی در گوش یویو پیچید: «امّا الف‌ها بیش‌ترین ظلم را به خود کرد.»

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چشمانی که جا مانده بودند


صدای شکستن در، هنوز در گوشش نپیچیده بود که فهمید دیر رسیده است... نه از آن دیررسیدن‌هایی که می‌شد با دویدن جبرانشان کرد؛ نه از آن تاخیرهایی که آدم را وادار می‌کرد نفس‌زنان از پله‌ها بالا برود و با عذرخواهی، خودش را به آغوش کسی برساند. این بار، دیر رسیدن معنای دیگری داشت. معنایی که اسنیپ تمام عمر از آن گریخته بود و حالا، در تاریکی کوچه‌ای خاموش، درست روبه‌رویش ایستاده بود.

خانه در سکوت فرو رفته بود. پنجره طبقه بالا شکسته بود و پرده سفید آن، آرام در باد تکان می‌خورد. در ورودی نیمه‌باز مانده بود. نور کم‌جان چراغی از راهرو به بیرون می‌تابید و روی سنگفرش خیس می‌افتاد. اسنیپ چند لحظه همان‌جا ایستاد. دستش روی چوبدستی می‌لرزید؛ لرزشی که از سرما نبود.

- لیلی؟

صدایش آن‌قدر آهسته بود که حتی خودش هم به‌سختی شنید. با شتاب وارد خانه شد. بوی چوب سوخته و هوای سرد به صورتش خورد. در راهرو، قاب عکسی شکسته روی زمین افتاده بود. آن را شناخت؛ لیلی و جیمز، کنار هم، با لبخندهایی که همیشه برایش غریبه و در عین حال دردناک بودند. شیشه قاب ترک برداشته بود و چهره لیلی درست از میان چشم‌هایش شکافته شده بود. تصاویر درون عکس ثابت مانده بودند، گویی آن‌ها هم از سرنوشت صاحبانشان باخبر بودند.

اسنیپ نگاهش را دزدید. پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت. صدای قدم‌های خودش در خانه می‌پیچید؛ صدایی بی‌رحمانه بلند در میان آن سکوت. وقتی به اتاق رسید، در نیمه‌باز بود. اول گهواره را دید. بعد پیکر جیمز را که پایین پله‌ها افتاده بود، در ذهنش مرور کرد؛ چیزی که هنوز ندیده بود، اما حالا از سکوت خانه می‌فهمید... و سرانجام، او را دید. لیلی روی زمین، کنار گهواره، افتاده بود.

برای یک لحظه، جهان از حرکت ایستاد. اسنیپ نتوانست نفس بکشد. انگار چیزی درون سینه‌اش ناگهان فرو ریخته و راه هوا را بسته بود. چوبدستی از میان انگشتانش لغزید و روی کف چوبی افتاد. صدای برخوردش کوتاه بود، اما در ذهن اسنیپ چنان پیچید که گویی تمام خانه فرو ریخت.

- نه...

زانوهایش خم شدند. به‌سختی خودش را به لیلی رساند و کنار او نشست. موهای سرخش روی زمین پخش شده بود؛ همان رنگی که از کودکی در خاطرش مانده بود، همان رنگی که بارها در شلوغی راهروهای هاگوارتز دنبالش گشته بود، همان رنگی که در تمام سال‌های دوری، حتی وقتی سعی می‌کرد فراموشش کند، از ذهنش پاک نشده بود. دستش را به سوی صورت او برد، اما پیش از لمس‌کردنش مکث کرد. شاید هنوز امید داشت که لیلی چشم باز کند. شاید اگر آرام صدایش می‌زد، اگر مثل روزهای مدرسه نامش را به زبان می‌آورد، اگر فقط یک بار دیگر فرصت داشت، همه‌چیز به شکل دیگری تمام می‌شد.

- لیلی... منم...

صدایش شکست. انگشتانش گونه سرد او را لمس کردند. دیگر هیچ گرمایی در آن صورت نبود. هیچ اخم ناگهانی، هیچ نگاه سرزنش‌آمیزی، هیچ لبخند کوتاهی که همیشه پیش از گفتن حرفی مهم بر لبش می‌نشست. اسنیپ سرش را پایین انداخت.

- خواهش می‌کنم...

کلمات در گلویش ماندند. نمی‌دانست از چه چیزی خواهش می‌کند. از او؟ از مرگ؟ از خدایی که سال‌ها بود وجودش را به رسمیت نمی‌شناخت؟ یا از همان گذشته‌ای که با هر انتخاب اشتباه، او را قدمی از لیلی دورتر کرده بود؟

صدای گریه‌ای ضعیف از گهواره بلند شد. اسنیپ سرش را برگرداند. کودکی در میان پتوها تکان می‌خورد. پیشانی کوچکش زخمی بود. چشمانش بسته بود، اما صدایش در اتاق می‌پیچید؛ صدای زندگی‌ای که هنوز از آنچه در اطرافش رخ داده بود، چیزی نمی‌دانست.

اسنیپ به او خیره ماند... هری! نامش در ذهن او سنگینی کرد. پسر جیمز پاتر. پسر زنی که اسنیپ برای نجاتش به هر دری زده بود و با این حال، نتوانسته بود نجاتش دهد. با نفرت به کودک نگاه نکرد. چیزی در آن چهره کوچک، چیزی در انحنای پیشانی و رنگ موهای تیره‌اش، نگاه او را به چشم‌های لیلی بازمی‌گرداند. چشم‌هایی که هنوز ندیده بود؛ چشم‌هایی که بعدها می‌فهمید چقدر شبیه مادرش هستند.

کودک دوباره گریه کرد. اسنیپ دستش را جلو برد، اما انگشتانش در هوا ماندند. او هیچ‌وقت کودکی را در آغوش نگرفته بود. نمی‌دانست چطور باید سر کوچکش را نگه دارد، چطور باید آرامش کند، چطور باید به موجودی به این کوچکی نزدیک شود، بی‌آنکه چیزی را خراب کند. این ناتوانی، در آن لحظه، از هر طلسمی دردناک‌تر بود.

- تو نباید اینجا می‌بودى...

اما بلافاصله از شنیدن صدای خودش بیزار شد. کودک مقصر نبود. هیچ‌کدام از آنچه رخ داده بود، تقصیر او نبود. هری فقط زنده مانده بود؛ درست همان کاری که لیلی خواسته بود. اسنیپ دوباره به سمت او برگشت. دست لیلی هنوز در دستش بود. انگشتانش را میان انگشتان سرد او قفل کرد و پیشانی‌اش را به پشت دستش تکیه داد.

- من بهشون گفتم. به دامبلدور گفتم که نجاتت بده... گفتم که هر کاری می‌کنم، فقط تو زنده بمونی.

نفس لرزانی کشید.

- اما تو هیچ‌وقت نفهمیدی، نه؟

این سوال را بارها در ذهنش پرسیده بود؛ در شب‌هایی که خوابش نمی‌برد، در راهروهای تاریک مدرسه، در لحظه‌هایی که نام لیلی ناخواسته از دهان دیگران بیرون می‌آمد. همیشه تصور کرده بود اگر فرصتی پیدا کند، همه‌چیز را توضیح خواهد داد. خواهد گفت که چرا به آن جمع پیوست، چرا آن کلمات را بر زبان آورد، چرا وقتی باید کنارش می‌ماند، پشت کرد و رفت.

حالا می‌توانست تمام آن حرف‌ها را بگوید، اما لیلی دیگر نمی‌شنید...

- من نباید اون کلمه رو بهت می‌گفتم.

اشک از گوشه چشمش پایین لغزید و روی دست سرد و بی‌جان لیلی افتاد.

- می‌دونم که بخشیدنم سخت بود. می‌دونم که حق داشتی ازم متنفر باشی. فقط... فقط فکر می‌کردم یه روزی می‌تونم جبران کنم.

صدای گریه هری بلندتر شد. اسنیپ چشم‌هایش را بست. در ذهنش، تصویر دیگری جان گرفت: دو کودک در کنار رودخانه‌ای کوچک. دختری با موهای سرخ که با هیجان از جادویی عجیب حرف می‌زد و پسری لاغر که با تمام وجود گوش می‌داد. آن روزها هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند دنیا چطور می‌تواند آدم‌ها را از هم جدا کند.

لیلی خندیده بود. اسنیپ آن خنده را به خاطر آورد؛ نه خنده‌ای بلند و نمایشی، بلکه صدایی روشن و کوتاه که همیشه پیش از آنکه خودش متوجه شود، لبخند را به صورت او می‌آورد. چقدر وقت بود که صدای خنده‌اش را نشنیده بود؟ سرش را بلند کرد و به چهره بی‌حرکت لیلی نگاه کرد. برای نخستین بار، به جای اینکه در صورت او دنبال نشانه‌ای از زندگی بگردد، پذیرفت که دیگر چیزی برنمی‌گردد.

- متأسفم.

این بار جمله را آهسته گفت؛ آن‌قدر آهسته که شاید حتی دیوارها هم نشنیدند.

بعد، خم شد و پیشانی‌اش را به پیشانی لیلی تکیه داد. شانه‌هایش لرزیدند. سال‌ها خشم، حسادت، غرور و اندوه، در سکوتی که دیگر نمی‌توانست تحملش کند، از هم گسیختند. گریه‌اش بی‌صدا شروع شد؛ گریه مردی که حتی در لحظه فروپاشی هم نمی‌دانست چطور باید اجازه دهد کسی او را در حال شکستن ببیند. اما هیچ‌کس آنجا نبود. نه لیلی. نه دامبلدور. نه کسی که بتواند از او بخواهد خودش را جمع‌وجور کند. فقط او بود و زنی که دیگر نمی‌توانست نجاتش دهد.

لحظاتی بعد، صدای قدم‌هایی از خیابان آمد. اسنیپ سر بلند کرد. می‌دانست چه کسی نزدیک می‌شود؛ می‌دانست که باید برخیزد، باید از اتاق بیرون برود، باید دوباره نقاب همان چهره سرد و بی‌احساس را به صورت بزند. اما هنوز دست لیلی را رها نکرده بود. نگاهش به گهواره افتاد. هری دیگر گریه نمی‌کرد. چشم‌های سبزش باز شده بودند و به سقف خیره مانده بود. اسنیپ برای چند ثانیه به آن چشم‌ها نگاه کرد؛ همان چشم‌هایی که روزی از آنِ لیلی بودند و حالا در چهره کودکی غریبه زنده مانده بودند.

چیزی درونش آرام و بی‌صدا تغییر کرد. او نمی‌توانست گذشته را عوض کند. نمی‌توانست لیلی را بازگرداند، نمی‌توانست حرف‌هایش را پس بگیرد و نمی‌توانست از آنچه کرده بود فرار کند. اما شاید هنوز می‌توانست از چیزی محافظت کند که لیلی برای نجاتش جان داده بود.

اسنیپ آرام دست لیلی را روی سینه‌اش گذاشت و از جا برخاست. پیش از رفتن، یک بار دیگر به او نگاه کرد؛ نه به‌عنوان خاطره‌ای دور، نه به‌عنوان عشقی دست‌نیافتنی، بلکه به‌عنوان انسانی که زندگی خودش را داشت، انتخاب‌های خودش را کرده بود و حالا دیگر فرصتی برای ادامه آن زندگی نداشت.

- خداحافظ، لیلی.

این بار توانست نامش را کامل بر زبان بیاورد.

از اتاق بیرون رفت. در راهرو، صدای گریه کودک دوباره بلند شد. اسنیپ لحظه‌ای ایستاد، اما برنگشت. می‌دانست اگر دوباره به آن چشم‌ها نگاه کند، شاید دیگر نتواند قدم از قدم بردارد. پایین پله‌ها، خانه هنوز بوی چوب سوخته می‌داد. قاب عکس شکسته همان‌جا افتاده بود. اسنیپ خم شد و آن را برداشت. تصویر لیلی و جیمز درون قاب، هنوز لبخند می‌زدند؛ بی‌خبر از شبی که قرار بود همه‌چیز را از آن‌ها بگیرد. انگشتش را روی شیشه ترک‌خورده کشید و قاب را به‌آرامی کنار دیوار گذاشت.

بیرون رفت و در را پشت سرش بست. بیرون، شب همچنان ادامه داشت. جهان بی‌اعتنا به مرگ لیلی پاتر، در سکوت نفس می‌کشید. اما برای سوروس اسنیپ، آن شب هرگز به پایان نرسید. سال‌ها بعد، هر بار که چشمان سبز هری پاتر به او خیره می‌شدند، اسنیپ دوباره در همان اتاق می‌ایستاد؛ کنار گهواره‌ای کوچک، با دستی سرد در دستش و عذرخواهی‌ای که هیچ‌وقت شنیده نشد.

و هر بار، درست در لحظه‌ای که می‌خواست نگاهش را برگرداند، صدای خنده‌ی لیلی را در خاطره‌اش می‌شنید؛ صدایی روشن از روزهایی که هنوز می‌شد همه‌چیز را نجات داد.

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اتفاق افتاد شروع دردی جدید در بدن بی حس من ولدرمورت زحمت نزدیکی من به لیلی را کشید و در ان لحظه اخر اشک هایم که همه معطلق به توست احساستی که در خود نگه داشته بودم که غمم راجب تو باشد ترس فراغ به تن انسان می اندازد ترس از فراغ غم تو با گلوله اشک تقدیم هری جوان کردم که شاید با چشمانی که اینه چشم توست خاطراتم را ببیند شاید پیوند منو تو قبل از مرگ ات شکسته باشد لیلی عزیز ولی من تمام عمر سوگوار مرگ تو بودم اما برای مرگ خویش و نابودی جهان دل ازرده نیستم فقط رها نشدم چرا که دل نگران جگر گوشه تو هستم حالا که تنم از درد می سوزد و شکل همیشیگی روحم را اشکار میسازد و اتش از ریشه هایم به من نفوذ می کند و احساسات سرکوب شده ام را میجورد فهمیدم که اگرچه تمام دنیا خاموشی من را می دید ولی از تو پنهان نبود که عاشقت بودم حالا که تنم اتش بی گلستان است فهمیدم که لی لی عزیز تمام ذرات من که حالا در حال سوختن است از دردون تورا دوست داشته ان مرگ به ظاهر کوتاه و اروم است در درون روح را هزار تکه می کند و طولش می دهد عشق ات را قطره قطره از چشمانم بیرون می کشد با درد ولی نگران نباش من خلوث نیت و وفاداریم را برایت می اورم و سوغاتی از جهان فانی حتی اگر دوباره مرا پس بزنی و حاشا کنی با انصاف باش و با گوشه چشم نگاهی به من بی انداز لعنت بر این ترس میان ما قلب ام ذراتم همه می رود زیر خاک سرد غبار می شود کود میشود درخت می شود ولی مطمین لیلی عزیز می اید انجا که تو هستی ان چیز می شود که تو هستی اصلا مردم که برگردم به اغوشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نبرد هاگوارتز چیزی فراتر از یک نبرد بود.
هرج و مرج مطلق بود.
طلسم‌ها در راهروها می‌شکافتند و نور سبزشان دیوارها را روشن می‌کرد. تکه‌های سنگ از دل دیوارها بیرون می‌جهیدند، انگار نیرویی نامرئی آن‌ها را از جا می‌کَند. پنجره‌ها آن‌قدر خرد شده بودند که دیگر نمی‌شد شکل اولیه‌شان را تشخیص داد و باد یخ‌زده و گزنده از میان قاب‌های خالی به داخل می‌وزیست. از بیرون غرش غول‌ها با صدای باد در هم می‌آمیخت.
هری وسط تمام این آشوب ایستاده بود.
خسته بود.
البته همه خسته بودند، دست‌کم هری این‌طور خودش را دلداری می‌داد.
نگاهش به رون افتاد؛ بریدگی باریکی از صورت او گذشته و بخشی از آن زیر موهای صاف و نارنجی‌رنگش پنهان شده بود. ردای هرماینی هم از قسمت پایین تقریباً پاره‌پاره شده بود.
پروفسور مک‌گونگال با سرعتی که از او بعید به نظر می‌رسید در حیاط حرکت می‌کرد؛ طلسم‌هایش یکی پس از دیگری در هوا می‌پیچیدند و مرگ‌خوارانی را که خودشان را به محوطه رسانده بودند از پا درمی‌آوردند.
هری ناگهان صدایی شنید. قدم.
صدها قدم.
نه... هزاران قدم.
برگشت و در همان حال طلسمی به سمت دشمن فرستاد.
چند نفری که هنوز درگیر نبرد بودند با دیدن واکنش او برگشتند.
برای کسری از ثانیه همه چیز ساکت شد.
درهای عظیم هاگوارتز با فشار باز شدند.
جمعیتی از چهره‌های سبز و نقره‌ای‌رنگ در آستانه در ظاهر شدند؛ بعضی خشمگین، بعضی مضطرب و بعضی کاملاً مصمم.
چشمان هری پشت عینک خاک‌گرفته‌اش گشاد شد.
اسلیترینی‌ها؟
آن‌ها نقاب مرگ‌خواران را به صورت نداشتند.
هیچ‌کدام پرچم لرد سیاه را حمل نمی‌کردند.
دانش‌آموز بودند.
ده‌ها نفر.
پشت سرشان هم جادوگران و ساحره‌های بزرگسال وارد شدند؛ والدین، خواهر و برادرها، دانش‌آموزان سابق و حتی چند استاد که هری از سال‌های گذشته می‌شناخت.
در جلوی جمع پروفسور اسلاگهورن ایستاده بود.
ردای همیشه بی‌نقصش حالا از خاک و گردوغبار پوشیده شده بود و خودش هم چنان وحشت‌زده به نظر می‌رسید که انگار ترجیح می‌داد هر جای دیگری جز اینجا باشد.
چوبدستی‌اش را محکم در دست گرفته بود.
پشت سر او دراکو مالفوی ایستاده بود.
هری با ناباوری نگاهش کرد.
این دراکو شباهت چندانی به پسری نداشت که شش سال تمام با پوزخند و نگاه تحقیرآمیز هری را دنبال کرده بود. موهای پلاتینی‌اش به هم ریخته بود، ردایش پاره شده و رگه‌ای از خون از کنار صورتش پایین آمده بود.
چوبدستی در دستش بود.
اما نه به سوی هری،
به سوی مرگ‌خواران.
اسلاگهورن با حرکتی نمایشی دستش را بالا برد و چوبدستی‌اش را محکم گرفت.
همه...
صدای خش‌دارش از میان زوزه باد گذشت.
لحظه‌ای مکث کرد و آب دهانش را قورت داد.
اسلیترین به درخواست دانش‌آموزانم... تصمیم گرفته بالاخره کمی مفید واقع شود.
چند گریفیندوری زیر لب شروع به پچ‌پچ کردند.
یکی از ریونکلاوی‌ها بی‌پرده خندید:
این یه شوخیه؟
دراکو مشت‌هایش را گره کرد:
متأسفانه... نه.
سعی داشت خونسرد به نظر برسد اما اضطرابش از لحن صدایش پیدا بود.
یک قدم جلو آمد.
سال‌ها به ما گفتند جاه‌‌طلبی ما را بی‌رحم می‌کند.
نگاهش به مرگ‌خواران افتاد.
گفتند زیرکی‌مان یعنی نمی‌شود به ما اعتماد کرد.
چشم‌هایش برای لحظه‌ای پایین افتاد.
و گفتند خون‌مان تعیین می‌کند چه ارزشی داریم.
انگشتانش دور چوبدستی محکم‌تر شدند.
من هم باورشان کردم.
هری چیزی نگفت.
دراکو نگاهش کرد.
مدتی فکر می‌‌کردم ترسیدن همان وفادار بودن است.
صدایش کمی لرزید.
اما نیست.
در همان لحظه یکی از مرگ‌خواران طلسمی به سمتش فرستاد.
دراکو بی‌درنگ آن را منحرف کرد و طلسم با صدای مهیبی به سقف خورد.
او رو به جمعیت برگشت.
هرکس می‌خواهد برود می‌تواند برود.
هیچ‌کس تکان نخورد.
دراکو چوبدستی‌اش را بالا آورد.
هرکس می‌خواهد بجنگد...
نگاهش میان اسلیترینی‌ها چرخید.
کنار من می‌ایستد.
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
بعد یک دانش‌آموز سال ششم اسلیترین قدمی جلو گذاشت، پاهایش را مضطربانه جابه‌جا کرد، رشته‌ای از موهایش را دور انگشت پیچاند و با خجالت نگاهی به دراکو انداخت.
من... من با تو هستم.
چند پسر درشت‌هیکل نیز هم‌زمان دست‌هایشان را بالا بردند.
بعد از اینکه تا اینجا اومدیم چرا باید برگردیم؟
اسلاگهورن برگشت و خنده کوتاهی کرد:
دراکو راستش را بخواهی حرف‌شان منطقی است. حالا دیگر رها کردن‌شان کار احمقانه‌ای خواهد بود.
تمام اسلیترینی‌ها تقریباً هم‌زمان چوبدستی‌هایشان را بالا بردند.
هری مات به آن‌ها خیره شده بود.
رون آهسته چوبدستی‌اش را پایین آورد.
خب... (زیر لب گفت.)
هرماینی نگاهش کرد:
چی؟
رون شانه‌ای بالا انداخت:
فکر کنم مالفوی بالاخره یه ذره جرئت پیدا کرده.
دراکو شنید.
نگاهش را به سمت رون چرخاند:
کاری نکن از نجات دادنت پشیمان شوم ویزلی.
رون پوزخند زد:
حتی بهش فکر هم نمی‌کنم.
در همان لحظه درهای پشت سر مرگ‌خواران منفجر شدند.
نبرد دوباره از سر گرفته شد.
این بار اسلیترین در کنار بقیه می‌جنگید.
دراکو در میان حیاط حرکت می‌کرد انگار آدم دیگری شده بود.
او برای افتخار نمی‌جنگید.
به خاطر دستور ولدمورت هم نمی‌جنگید.
حتی به امید بخشیده شدن نمی‌جنگید.
پشت سرش آدم‌هایی بودند که به او اعتماد کرده بودند.
دانش‌آموزان،
دوستان،
کسانی که حالا به او تکیه کرده بودند.
سال‌ها بود که ترس به جای دراکو تصمیم می‌گرفت.
این بار اما خودش انتخاب کرده بود.
یکی از مرگ‌خواران گروهی از دانش‌آموزان را به گوشه‌ای رانده بود.
دراکو حتی مکث هم نکرد.
پروتگو!
طلسم به سپر برخورد کرد و منحرف شد.
دراکو بلافاصله جواب داد:
استوپفای!
مرگ‌خوار روی زمین افتاد.
یکی از هافلپافی‌ها با ناباوری به او نگاه کرد:
مالفوی...
بدو!
ولی...
بدو!
هافلپافی دست بقیه را گرفت و از آنجا دور شد.
دراکو برگشت.
طلسم دیگری به سمتش آمد، جاخالی داد و بلافاصله پاسخ داد.
برای نخستین بار در زندگی‌اش ذهنش درگیر نام خانوادگی‌اش نبود.
به این فکر نمی‌کرد که پدرش چه خواهد گفت.
به اینکه ولدمورت چه بلایی سرش می‌آورد هم فکر نمی‌کرد.
فقط داشت انتخاب می‌کرد.
و این بار آدم‌ها را انتخاب کرده بود.
بعد ولدمورت ظاهر شد.
میدان نبرد در سکوت فرو رفت.
چشمان سرخ لرد سیاه سراسر حیاط را گشتند تا سرانجام روی دراکو ثابت ماندند.
دراکو.
دراکو خشک شد.
لوسیوس پشت سر ولدمورت ایستاده بود و به پسرش خیره شده بود؛ ناامیدی در چهره‌اش پیدا بود، ترس هم.
اما دراکو دیگر احساس نمی‌کرد لازم است پدرش را تحت تأثیر قرار دهد.
ولدمورت با تحقیر لبخند زد:
ناامیدم کردی.
دراکو چوبدستی‌اش را تکان داد:
بد به حال تو.
ولدمورت آهی کشید و به لوسیوس نگاه کرد:
پسرت خیلی پررو شده، شاید بهتر باشد تربیتش کنی.
لوسیوس جدی به سمت دراکو برگشت:
چرا پسرم؟ من همه چیز به تو دادم. خانواده...
می‌دونم.
خون...
می‌دونم.
قدرتی که داری...
باز هم می‌دونم.
چهره دراکو سخت شد:
هیچ‌کدوم برام مهم نیست.
لوسیوس مکث کرد:
یک زمانی مهم بود. چه اتفاقی افتاد؟
دراکو مستقیم به چشم‌های او نگاه کرد:
من... واقعاً متأسفم.
لوسیوس با تعجب نگاهش کرد:
برای چی؟
برای اینکه از مردی مثل تو می‌ترسیدم.
کلمات در هوا ماندند، انگار از هر طلسمی سنگین‌تر بودند.
لوسیوس چوبدستی‌‌اش را پایین آورد.
لبخند از صورت ولدمورت محو شد:
تو بدون خانواده‌‌ات هیچ چیز نیستی.
دراکو سرش را تکان داد:
نه.
نگاهی به اطراف انداخت؛ به گریفیندوری‌ها، ریونکلاوی‌ها، هافلپافی‌ها و اسلیترینی‌هایی که کنارش ایستاده بودند.
بعد دوباره به ولدمورت نگاه کرد:
من بالاخره بدون اون‌ها همه چیزم.
چوبدستی‌اش را بالا برد.
آوادا...
ولدمورت با ناباوری گفت:
جرئت نمی‌کنی...
...کداورا!
پرتوی تاریکی از چوبدستی دراکو بیرون جهید و لوسیوس را به زمین کوبید؛ فریاد دردش در حیاط پیچید.
ولدمورت با ناراحتی زبانش را به سقف دهان زد:
واقعاً این بار ناامیدم کردی لوسیوس... آن هم این قدر سریع.
هری صحنه را نگاه می‌کرد. یکی از مرگ‌خواران را با طلسمی از پا درآورد و بعد به طرف دراکو دوید.
کنارش ایستاد و نگاهش با نگاه دراکو هم‌‌سطح شد.
تمام نفرت و دشمنی‌ای که قرار بود میان‌شان باشد در آن لحظه رنگ باخت.
آن دو دیگر مثل رقیب روبه‌روی هم نایستاده بودند.
مثل دو آدم برابر کنار یکدیگر بودند.
حیاط هاگوارتز حالا میدان نبردی تمام‌عیار بود.
دراکو آهسته نفسش را بیرون داد.
ولدمورت چوبدستی‌اش را بالا برد.
هری و دراکو نیز همین کار را کردند.
آوادا کداورا!
اکسپلیارموس!
حیاط دوباره منفجر شد.
نه آن نوع میدان نبردی که دراکو در کودکی تصورش را می‌‌کرد؛ هیچ پرچمی در کار نبود، ارتش‌ها در صف‌های منظم نایستاده بودند و خبری از سخنرانی‌های باشکوه نبود.
فقط دود بود و آتش و فریاد.
سنگ‌های سوخته اطراف‌شان پراکنده بودند، چوب‌های نیم‌سوخته در میان آوار ترق‌‌وتروق می‌کردند و خاکستر خیس روی زمین نشسته بود. فلزات داغ هنوز سرخ می‌درخشیدند و زیر همه این‌ها بوی تند خون در هوا مانده بود.
دراکو هر بار که نفس می‌کشید طعم فلزی آن را حس می‌کرد.
کنار هری پاتر ایستاده بود.
برای نخستین بار در تمام زندگی‌شان هر دو رو به یک سمت داشتند.
در سوی دیگر حیاط، ولدمورت تقریباً دست‌نخورده ایستاده بود؛ ردایش در باد تکان می‌خورد و چوبدستی‌اش شل میان انگشتانش قرار داشت.
هری چوبدستی‌اش را بالا برد.
دراکو هم همین کار را کرد.
ولدمورت لبخند زد:
پاتر.
فک هری سفت شد:
ولدمورت.
چشمان لرد سیاه به سمت دراکو رفت:
تو.
دراکو آب دهانش را قورت داد.
ولدمورت لبخند باریکی زد:
پسر مالفوی...
انگشتان دراکو دور چوبدستی محکم‌تر شدند:
من رو یادتونه؟
همه چیز رو یادمه.
دراکو یک قدم جلو گذاشت:
پس یادتونه دیگه طرف شما نیستم.
لبخند ولدمورت محو شد:
ناامیدم کردی.
دراکو چوبدستی‌اش را بالا آورد:
بهش عادت کن.
هری نگاهی به او انداخت:
این یکی واقعاً خوب بود.
خفه شو.
ولدمورت حمله کرد:
آوادا کداورا!
نور سبز در سراسر حیاط شکافت.
هری به سمت چپ شیرجه زد و دراکو به سمت راست.
طلسم درست میان آن دو به زمین خورد.
بووووم!
خاک و سنگ به هوا پرتاب شد.
هری در میان آوار غلت زد و دراکو روی یک زانو فرود آمد.
استوپفای!
ولدمورت طلسم را منحرف کرد.
هری از پهلو حمله کرد:
اکسپلیارموس!
ولدمورت دفاع کرد.
دراکو بلافاصله شلیک کرد:
ردکتو!
طلسم به سپر ولدمورت خورد و منفجر شد.
لرد سیاه تلوتلو خورد.
هری با ناباوری گفت:
ما تونستیم!
دراکو یقه‌‌اش را گرفت:
نه!
طلسم سبزی از جایی که سر هری قرار داشت گذشت.
هری مکث کرد:
درسته.
دراکو به او خیره شد:
تو آخرش ما رو به کشتن میدی.
احتمالاً.
باید انکارش کنی!
دروغ میشه.
ولدمورت از میان دود بیرون آمد. چشم‌هایش از خشم می‌درخشید:
شما دو نفر...
هری لبخند زد:
عصبانیه.
دراکو چوبدستی‌اش را بالا برد:
پس عصبانی‌ترش کنیم.
هر دو حمله کردند؛ هری پایین را هدف گرفت و دراکو از بالا.
اکسپلیارموس!
استوپفای!
ولدمورت هر دو طلسم را دفع کرد.
هری چرخید:
ردکتو!
سپر ولدمورت ظاهر شد.
دراکو فریاد زد:
کنفرینگو!
سپر ترک برداشت.
هری همان لحظه فریاد زد:
حالا!
دراکو فهمید.
هر دو هم‌زمان شلیک کردند. دو طلسم به سپر ولدمورت برخورد کردند.
کراکووووم!
انفجار حیاط را بلعید.
ولدمورت از میان دیوار سنگی به بیرون پرتاب شد.
هری و دراکو چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
هری لبخند زد:
جواب داد.
دراکو لبخند کوتاهی زد:
دوباره!
هر دو به سمتش دویدند.
ولدمورت از میان آوار بیرون آمد؛ خون از صورتش پایین می‌آمد، آن را با دست پاک کرد و به خون روی انگشتانش خیره شد.
سپس سرش را بالا آورد. چهره‌‌اش دیگر اثری از تمسخر نداشت:
فکر می‌کنید می‌تونید منو شکست بدید؟
هری چوبدستی‌اش را بالا برد:
نه.
دراکو هم چوبدستی‌اش را بالا آورد:
فکر نمی‌کنیم...
هری لبخند زد:
می‌دونیم!
ولدمورت فریاد کشید.
تمام حیاط به لرزه درآمد. هزاران تکه سنگ از زمین کنده شدند و دور او در هوا معلق ماندند.
سپس همه‌شان با هم به حرکت درآمدند.
پروتگو!
سپر هری ظاهر شد.
دراکو کنار او ایستاد:
پروتگو مکسیمو!
دو سپر با هم یکی شدند.
موج اول سنگ‌ها برخورد کرد.
بووم!
موج دوم.
بووم!
موج سوم.
بووووم!
سپر شکست.
هری به عقب پرتاب شد و دراکو به مجسمه‌ای برخورد کرد.
هری خودش را روی پاهایش کشید:
مالفوی!
زنده‌ام.
خوبه.
ولدمورت به سمت‌شان آمد. چوبدستی‌اش را به سوی دراکو گرفت:
کروشیو!
طلسم شلیک شد.
هری خودش را بین آن دو انداخت:
پروتگو!
طلسم با شدت به سپر برخورد کرد و تمام بدن هری را به لرزه انداخت.
هری!
خوبم!
ترک‌های روی سپر بیشتر شدند.
دراکو فهمید. دوید.
استوپفای!
ولدمورت دفاع کرد.
هری سپر را پایین آورد:
اکسپلیارموس!
دراکو هم‌زمان شلیک کرد:
کنفرینگو!
سه طلسم با هم برخورد کردند و انفجار بزرگی ولدمورت را در خود بلعید.
وقتی دود کنار رفت ولدمورت روی یک زانو افتاده بود، ردایش دود می‌کرد و خون از گوشه دهانش جاری بود. چوبدستی‌اش ترک برداشته بود.
دراکو با ناباوری گفت:
واقعاً زخمی‌اش کردیم.
هری ایستاد:
پس تمومش کنیم.
ولدمورت آرام سرش را بالا آورد:
نه.
چوبدستی‌اش را محکم به زمین کوبید.
نور سبزی در زیر سنگ‌های هاگوارتز دوید.
چشمان هری گشاد شد:
دراکو!
می‌بینمش.
زمین منفجر شد.
بووووووووم!
حیاط از هم شکافت، سنگ‌ها به هوا پرتاب شدند و برج‌ها لرزیدند.
هری دستش را به سمت دراکو دراز کرد:
دراکو!
دراکو هم دستش را جلو برد:
هری!
دست‌هایشان تقریباً به هم رسیدند.
اما زمین میان‌شان شکافت و دیواری از آوار بین آن دو فروریخت.
دراکو ناپدید شد.
دراکو!
صدایش از پشت آوار آمد:
به جنگیدن ادامه بده!
هری از میان دود به اطراف نگاه کرد.
سپس ولدمورت مقابلش ظاهر شد.
تنها.
لبخند زد:
حالا، پاتر.
هری چوبدستی‌اش را بالا برد:
تو و من.
لحظه‌ای مکث کرد:
باشه.
در گوشه‌ای دیگر از حیاط ویران‌شده دراکو صدای فریاد شنید.
بچه‌ها...
برگشت.
یک کلاس درس فروریخته بود و شش دانش‌آموز کوچک‌تر زیر آوار گیر افتاده بودند.
دراکو به نورهای سبز دوردست نگاه کرد.
هری هنوز می‌جنگید.
هنوز تنها بود.
انگشتانش را دور چوبدستی فشرد:
برمی‌گردم.
به سمت آوار رفت:
آروم باشید.
صدای کودکی از زیر سنگ‌ها آمد:
می‌ترسیم.
دراکو تکه‌‌سنگ بزرگی را با طلسم کنار زد:
منم می‌ترسم.
انفجار دیگری قلعه را لرزاند.
دراکو برای لحظه‌ای خشکش زد.
بعد صدایی از میان دود شنید:
دراکو.
برگشت.
رون و هرماینی از میان دود بیرون آمدند. رون سراپا خاک شده بود و ردای هرماینی پاره شده بود.
رون به آوار اشاره کرد:
بچه‌ها؟ زنده‌ان؟
آره.
رون سر تکان داد:
عالیه.
دراکو با ناباوری نگاهش کرد:
این واکنش توئه؟
میخوای چی بگم؟
نمی‌دونم...
رون شانه بالا انداخت:
شش نفر زنده‌ان خیلی خوبه.
دراکو آه کشید:
تو واقعاً باورنکردنی‌ای.
ممنون.
تعریف نبود!
می‌دونم.
هرماینی جلو آمد:
کمتر حرف بزنید.
چوبدستی‌اش را بالا برد:
وینگاردیوم لویوسا!
تکه‌سنگ بزرگی از زمین بلند شد.
دراکو زیر آن خزید:
ثابت نگهش دار.
باشه.
کمی بیشتر به چپ.
هرماینی با اخم نگاهش کرد و سنگ را جابه‌جا کرد.
رون هم خودش را زیر آن رساند. دستش را داخل برد و یکی‌یکی کودکان را بیرون کشیدند.
برای کسی که سال‌ها به گریفیندوری‌ها توهین می‌کرد خیلی داری با ما کار می‌‌کنی.
دراکو اخم کرد:
اون‌ها بچه‌ان.
رون سر تکان داد:
چه جواب گریفیندوری‌ای!
خفه شو.
رون لبخند زد:
خواهش می‌کنم!
کودک دیگری بیرون آمد. دراکو او را گرفت.
دختر کوچک بلافاصله آستینش را چسبید:
نرو...
دراکو خشکش زد. نگاهش به میدان نبرد رفت و دوباره به دختر برگشت:
نه...
کنارش زانو زد:
نمی‌رم.
رون نگاه‌‌شان کرد. این بار برخلاف همیشه چیزی نگفت.
ناگهان سقف بالای سرشان ترک برداشت.
رون سرش را بالا گرفت. چوبدستی‌اش را بالا آورد:
لحظه احساسی تموم شد؟
دراکو به او نگاه کرد:
چی؟
داریم می‌میریم!
هرماینی آه کشید:
حرکت کنید!
دوباره دست به کار شدند. هرماینی آوار را بالا نگه می‌داشت، رون بچه‌ها را بیرون می‌کشید و دراکو تکه‌های سنگ را کنار می‌زد.
بالاخره آخرین کودک بیرون آمد.
در همان لحظه سقف فروریخت.
هرماینی سپری بالای سرشان گرفت.
بووووووم!
گردوغبار همه جا را پوشاند.
وقتی هوا کمی صاف شد رون سرفه کرد:
همه زنده‌ان؟
بچه‌ها سر تکان دادند. رون لبخند زد.
دراکو به سمت میدان نبرد نگاه کرد. نورهای سبز و طلایی هنوز از دور دیده می‌شدند.
ایستاد:
باید بهش کمک کنم.
رون دست روی شانه‌اش گذاشت:
نه.
دراکو اخم کرد:
چی؟
رون به بچه‌ها اشاره کرد:
اون‌ها هم تنها هستن.
دراکو ساکت شد.
رون نگاهش کرد:
تو انتخابت رو کردی.
دراکو چشمانش را گشاد کرد. پایین را نگاه کرد. دختر کوچک هنوز آستینش را گرفته بود. شانه‌هایش افتاد:
باشه.
رون سر تکان داد:
خوبه.
دراکو بلافاصله نگاهش کرد:
نگو خوبه!
رون پوزخند زد:
باشه.
هرماینی اطرافش را نگاه کرد:
چوبدستی هری کجاست؟
بعد چیزی میان آوار دید. یک چوبدستی قدیمی، تیره و صیقلی.
چوبدستی ارشد.
آن را برداشت.
رون خیره شد:
چوبدستی ارشد.
هرماینی سر تکان داد:
خودشه.
دراکو به سمت میدان نبرد نگاه کرد:
باید بهش برسونیمش.
رون چوبدستی را از دست او گرفت:
نه.
دراکو اخم کرد:
چی؟
رون به نبرد خیره شد:
صبر کن...
او دید که ولدمورت به هری حمله کرد و هری به سختی جاخالی داد.
رون چشم‌هایش را ریز کرد. بعد به دراکو نگاه کرد:
تو دامبلدور رو خلع سلاح کردی.
دراکو خشکش زد.
رون ادامه داد:
پس وفاداری چوبدستی به تو منتقل شده.
هرماینی فوراً متوجه شد:
هری هم تو رو شکست داد!
رون سر تکان داد:
پس وفاداری چوبدستی به هری رسیده.
دراکو خیره ماند.
رون چوبدستی ارشد را بالا گرفت:
ولدمورت اینو نمی‌فهمه.
دراکو به او نگاه کرد:
...
رون لبخند زد:
باید چوبدستی رو به هری برسونیم.
دراکو سر تکان داد:
چطوری؟
رون نگاهش کرد:
پرتش می‌کنی!
دراکو با ناباوری خیره شد:
شوخی می‌کنی؟
نه.
رون چوبدستی را به او داد:
تو پرتاب‌کننده‌ای.
دراکو به چوبدستی نگاه کرد، بعد به رون:
این احمقانه‌ترین نقشه‌ایه که تا حالا شنیدم.
رون لبخند زد:
ولی ممکنه جواب بده.
دراکو چوبدستی را پرتاب کرد:
هی، پاتر!
هری سرش را بالا آورد. چوبدستی ارشد از میان دود پرواز کرد. هری آن را گرفت.
رون لبخند زد:
دیدی؟
دراکو پوزخند زد:
جواب داد.
رون سر تکان داد:
عالیه.
هری به چوبدستی ارشد نگاه کرد. بعد به ولدمورت.
چهره لرد سیاه درهم رفت:
فکر می‌کنی اون چوبدستی نجاتت میده؟
هری سرش را تکان داد:
نه.
چوبدستی را بالا آورد:
فکر می‌کنم تو از قبل باختی.
ولدمورت چوبدستی خودش را بالا برد:
تو ارباب این چوبدستی نیستی!
هری لبخند زد:
نه.
نگاهی به دراکو انداخت:
دراکو هست.
چشمان ولدمورت گشاد شد.
هری ادامه داد:
من شکستش دادم.
سکوت برقرار شد.
هری چوبدستی ارشد را بالا برد:
حالا مال منه.
چهره ولدمورت از خشم درهم رفت:
آوادا کداورا!
هری چوبدستی‌اش را بالا برد:
اکسپلیارموس!
نور سبز با نور طلایی برخورد کرد.
قلعه لرزید.
آسمان با صاعقه شکافته شد.
پاهای هری روی زمین سر خورد.
ولدمورت فریاد کشید:
تو نمی‌تونی منو شکست بدی!
هری هم فریاد زد:
لازم نیست!
چوبدستی ارشد در دستش لرزید.
بعد اتفاقی افتاد که هیچ‌کدام انتظارش را نداشتند.
نور سبز خم شد.
چشمان ولدمورت گشاد شد:
نه...
طلسم مرگ تغییر مسیر داد. به سمت خودش برگشت.
نه!
طلسم به ولدمورت برخورد کرد.
سکوت.
چوبدستی از دستش افتاد.
بدنش روی زمین فروافتاد.
لرد سیاه دیگر وجود نداشت.
وقتی همه چیز تمام شد خورشید داشت طلوع می‌‌کرد.
میدان نبرد در سکوت فرو رفته بود و دود آرام میان برج‌ها حرکت می‌کرد.
هری به تکه‌ای از آوار تکیه داده و به آسمان نگاه می‌کرد.
دراکو کنارش نشست، شنلش در باد تکان می‌خورد.
عینک هری پر از خاک شده بود؛ آن را از روی صورت برداشت و برای لحظه‌ای مشغول تمیز کردنش شد.
مدتی هیچ‌کدام حرفی نزدند.
بالاخره دراکو سکوت را شکست:
پاتر، فکر کنم انتظار داری بگم هیچ وقت ازت متنفر نبودم، همه‌اش به سوءتفاهم بوده و از این به بعد می‌تونیم بهترین دوست‌های دنیا باشیم.
هری لبخند کوچکی زد:
بد هم نمی‌شد.
متأسفانه برای تو فعلاً چنین اتفاقی نمی‌افته.
زیادی جلو نرو.
هر دو به هم نگاه کردند. اخم کردند.
بعد تقریباً هم‌زمان سرشان را برگرداندند و به دوردست نگاه کردند.
خنده‌شان گرفت.
برای نخستین بار در زندگی، دراکو فقط به خاطر مسخره و مضحک بودن موقعیت می‌خندید؛ نه برای جلب توجه کسی، نه برای پنهان کردن ترسش.
هری به او نگاه کرد:
چرا اون گروه رو نجات دادی؟
دراکو کمی سرخ شد:
سال‌ها از خودم می‌پرسیدم چه جور آدمی هستم.
نگاهش را به دست‌هایش دوخت:
آخرش فهمیدم برای پیدا کردن جوابش نباید به خانواده‌‌ام نگاه کنم.
سرش را بلند کرد و به هری نگاه کرد:
باید ببینم وقتی بالاخره حق انتخاب دارم چه کاری انجام میدم.
هری لبخند زد:
خیلی جواب گریفیندوری‌ایه!
دراکو با تمسخر نفسش را بیرون داد:
به من توهین نکن!
هری خندید. دراکو هم خندید.
پشت سرشان اسلیترینی‌ها به دانش‌آموزان زخمی کمک می‌کردند، گریفیندوری‌ها کنار آن‌ها مشغول کار بودند، ریونکلاوی‌ها وسایل و تجهیزات را جابه‌جا می‌کردند و هافلپافی‌ها مشغول بازسازی موانع بودند.
چهار گروه برای اولین بار کنار هم ایستاده بودند.
نه اینکه ناگهان دوست شده باشند.
نه اینکه اختلاف‌هایشان از بین رفته باشد.
فقط برای یک شب همه یک چیز را انتخاب کرده بودند:
یکدیگر را.
دراکو مالفوی بالاخره چیزی را فهمیده بود که خانواده‌اش هیچ وقت به او یاد نداده بودند:
رستگاری لزوماً به معنای بخشیده شدن نیست؛ گاهی فقط یعنی تصمیم بگیری از این به بعد آدم دیگری باشی.
و برای نخستین بار دراکو آماده بود چنین کسی باشد.
هری و دراکو سر بلند کردند.
رون و هرماینی آرام از تپه بالا می‌آمدند و ردای پاره‌پاره‌شان در باد تکان می‌‌خورد.
رون چند ثانیه فقط لبخند زد. بعد هر دو دستش را بالا برد:
آره!
هرماینی خندید.
دراکو با تعجب به او نگاه کرد.
رون به خودش اشاره کرد:
نقشه من بود!
دراکو پوزخند زد:
نقشه‌ات این بود که یه چوبدستی رو پرت کنی!
یک چوبدستی خیلی مهم.
هرماینی لبخند زد:
جواب داد.
رون با افتخار سر تکان داد:
دقیقاً.
دراکو سرش را تکان داد.
هری به سمت‌شان رفت.
رون فوراً به سمت هری دوید و بغلش کرد:
انجامش دادی!
هری خندید:
آره، واقعاً انجامش دادی...
آره!
رون شانه‌هایش را گرفت:
می‌دونستم از پسش برمیای.
هری لبخند زد و بعد به دراکو نگاه کرد. دراکو سر تکان داد. هری هم در جواب سر تکان داد.
رون نگاهش را بین آن دو چرخاند:
...پس (به دراکو اشاره کرد) تو بچه‌ها رو نجات دادی، (بعد به هری اشاره کرد) تو ولدمورت رو کشتی، (و در آخر به خودش اشاره کرد) و من نقشه رو کشیدم!
هرماینی ابرویی بالا انداخت:
من رو فراموش نکن.
رون سر تکان داد:
جزئیاته...
دراکو لبخند زد:
تو هیچ وقت نمی‌ذاری کسی اینو فراموش کنه، مگه نه؟
رون پوزخند زد:
اصلا!
هری خندید.
اطراف‌شان هاگوارتز زیر باران هنوز دود می‌کرد.
قلعه زخمی بود.
شکسته بود.
بخش‌هایی از آن ویران شده بود.
اما هنوز ایستاده بود.
آن‌ها هم همین‌طور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در تالار اسرار، جایی که دیوارهای سردش صدای فریادهای قدیمی را در خود نگه داشته بودند، لحظه‌ای رقم خورد که قرار بود سرنوشت دنیای جادو را تغییر دهد. بلاتریکس لسترنج، با خنده‌ای دیوانه‌وار، ورد مرگبار را به سمت سیریوس بلک پرتاب کرد؛ وردی که همه انتظار داشت پایان زندگی مردی باشد که سال‌ها بی‌گناه در آزکابان پوسیده بود. اما چیزی غیرمنتظره رخ داد.

هری، که از شدت خشم و ترس کنترلش را از دست داده بود، نیرویی را آزاد کرد که حتی خودش هم نمی‌دانست در وجودش هست. انفجاری از انرژی خام، تاریک و باستانی از بدنش بیرون زد و ورد بلاتریکس را منحرف کرد. نور سبز مرگبار به دیوار پشت سر سیریوس خورد و فقط ردّی سوخته بر جا گذاشت.
سیریوس با چشمانی گشاد شده به هری نگاه کرد.
«پسر… این چی بود؟»

اما تالار اسرار، که سال‌ها انرژی جادوی سیاه را در خود جمع کرده بود، بیدار شد. لرزشی عمیق از کف تالار برخاست و سایه‌ای عظیم از دل مه بیرون آمد. تالار، مثل موجودی نیمه‌زنده، با صدایی شبیه هزار زمزمه گفت:
«او… بیدار شده.»

هری احساس کرد چیزی درونش پاسخ می‌دهد؛ انگار تالار او را می‌شناخت. نیرویی که آزاد کرده بود، فقط یک انفجار نبود. تالار، هری را انتخاب کرده بود.
سیریوس دست هری را گرفت و کشید: «هری، باید بریم! اینجا داره فرو می‌ریزه!»

اما تالار زمزمه کرد:
«نه… او می‌ماند.»

هری برای اولین بار فهمید که قدرتی که درونش جریان دارد، می‌تواند او را به چیزی تبدیل کند که حتی دامبلدور هم از آن می‌ترسد. اگر می‌ماند، تالار قدرتی به او می‌داد که می‌توانست ولدمورت را نابود کند. اما اگر می‌رفت، تالار فرو می‌ریخت و برای همیشه خاموش می‌شد.

سیریوس فریاد زد: «تو انتخاب می‌کنی، نه این تالار لعنتی!»
هری به چشمان سیریوس نگاه کرد؛ چشمانی که سال‌ها منتظر فرصتی برای محافظت از او بودند. برای اولین بار، هری احساس کرد تنها نیست.
«من می‌رم… با تو.»

تالار جیغی کشید که استخوان‌ها را می‌لرزاند، اما هری دست سیریوس را محکم گرفت و هر دو از تالار بیرون پریدند. پشت سرشان، تالار اسرار مثل موجودی زخمی فرو ریخت و خاموش شد.
از آن شب به بعد، همه‌چیز تغییر کرد. سیریوس دیگر فقط پدرخوانده نبود؛ معلم هری شد. او می‌دانست قدرتی که در تالار بیدار شده، می‌تواند هم نجات‌بخش باشد و هم نابودکننده. پس تصمیم گرفت هری را آموزش دهد؛ نه فقط جادوهای دفاعی، بلکه کنترل تاریکی درونش.

در خانه‌ی گریمولد، شب‌ها طولانی بود. هری یاد گرفت چطور انرژی خام درونش را مهار کند، چطور بدون اینکه بلعیده شود از آن استفاده کند. سیریوس با جدیت و مهربانی، هر روز کنارش بود.
«قدرت، بدون انتخاب درست، فقط یک نفرین دیگه‌ست، هری.»
اما دامبلدور نگران بود. او می‌دانست تالار اسرار چیزی را در هری بیدار کرده که به خون پاترها مربوط است؛ میراثی قدیمی که حتی در کتاب‌های ممنوعه هم فقط اشاره‌ای کوتاه به آن شده بود. دامبلدور چند بار تلاش کرد با هری صحبت کند، اما سیریوس بین آن‌ها فاصله انداخت.
«هری باید یاد بگیره خودش تصمیم بگیره، نه اینکه فقط به حرف تو گوش بده.»

این اختلاف، شکافی میان دامبلدور و سیریوس ایجاد کرد؛ شکافی که هری وسطش گیر افتاده بود.
ولدمورت اما بی‌کار ننشسته بود. او سقوط تالار اسرار را حس کرده بود؛ مثل خاموش شدن قلب یک موجود باستانی. و وقتی فهمید هری زنده مانده و سیریوس هم از مرگ گریخته، خشمش به حدی رسید که حتی مرگ‌خوارانش جرئت نزدیک شدن به او را نداشتند.

«پسر… انتخاب شده.»
این جمله‌ای بود که ولدمورت با ترس زمزمه کرد.

برای اولین بار، او احساس کرد دشمنش فقط یک نوجوان نیست؛ بلکه حامل نیرویی است که می‌تواند پایانش باشد.
نبرد نهایی نزدیک می‌شد. اما این بار، هری تنها نبود. سیریوس کنار او ایستاده بود؛ مردی که مرگ را شکست داده بود و حالا آماده بود دوباره بجنگد.

وقتی هری چوب‌دستیش را بالا برد، انرژی تالار مثل شعله‌ای آبی در اطرافش پیچید.
سیریوس لبخند زد: «بذار ببینیم این بار کی باید بترسه.»

ولدمورت، برای اولین بار، باید با دو بلک روبه‌رو می‌شد:
یکی پدرخوانده‌ای که از مرگ برگشته بود،
و دیگری پسری که تالار اسرار او را انتخاب کرده بود.



آیدی پیج اینستاگرامم اینه
Gan2mack

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام وقتتون بخیر، من قبلا این داستانم رو به اشتباه دستم خورد و نصفه ارسال کردم، برای همین مجبور شدم با ایمیل متفاوت بیام و از اول بنویسمش، از اینکه داستان من رو میخونید از شما سپاسگذارم.

چشم هایم را به آرامی باز کردم؛ دستم شکسته بود. اما چطور؟ چه اتفاقی افتاده؟ به تنهایی روی تخت بیمارستانی دراز کشیده بودم.
دست سالمم را بالا آوردم، انگشت هایم درشت تر شده بودند و بازو هایم بلند تر.
روی صندلی کنار تخت کتابی به چشمم خورد: {دفاع در برابر جادوی سیاه- سال پنجم}
«سال پنجم؟ من کجام؟ »
پرستار با صدای آرامی جواب داد:
_بیمارستان هری؛ بیمارستان مدرسه.
_الان چه سالی هستیم؟
_1995.
_پنج سال؟ من پنج ساله که خوابیدم؟
_نه هری، تو دیروز داشتی تو دریاچه سیاه غرق میشدی، به لطف یکی از بچه ها پیدات کردیم.
یک چیز درست نیست، نه شاید دوتا، شاید هم بیشتر. من چیزی از اتفاق های دیروز را به یاد نمی آوردم و در حالی که یک سال پنجمی هستم بیدار شدم،آخرین بار وسط های سال اول بوده ام. پس تنها گذینه ای که در ذهنم می ماند این است که به صورت اتفاقی به چهار سال آینده آمدم. پروفسور مک گناگال را میبینم که با سرعت در راهرو راه می رود.
_ببخشید، پروفسور شما میدونین کجا میتونم رون و هرماینی رو پیدا کنم؟
_آقای پاتر، این مشکل شماست نه من! و در ضمن فکر میکنم شما باید الان سر کلاست باشی مگه نه؟
سپس با همان سرعت غیبش زد.
به آرامی در می زنم و وارد کلاس می شوم.
دختری از ته کلاس داد میزند: «هری! بیا اینجا!»
به سمتش می روم و ادامه می دهد: «بیا برات جاتو نگه داشتم، و اینکه احتمالا میدونی لباس فرم نپوشیدن جریمه داره.»
اینکه انقدر با من صمیمی صحبت می کند کمی من را آزار می دهد. من اصلا او را میشناسم؟
دراکو که سمت چپ او نشسته می گوید: «فکر کنم سرت بعد ضربه خورده.»
«سر کلاس من حرف زدن اونم با صدای بلند ممنوعه.»
پروفسور اسنیپ قسمت {ممنوعه} را به شدت تاکید کرد.
سپس ادامه داد: «بشین پاتر»
با صدای آرامی پرسیدم:
_ تو میدونی دیروز چه بلایی سرم اومده؟
_واقعا یادت نمیاد؟ اگه دراکو اونجا نبود احتمالا غرق میشدی.
پس کسی که نجاتم داد او بود.
_تو میدونی چرا من تو دریاچه افتاده بودم؟
_نه؛ فقط یادم میاد دیروز گفتی میری قدم بزنی و بعد سر از تو دریاچه در آوردی.
_اوه...
«فکر نکنین خیلی بامزه این، کاملا میتونم صدای پچ پچ بشنوم» سپس جلو آمد و ادامه داد: «خوب گوشاتو باز کن آقای پاتر، میدونی اگه شما و خانم لاوگود درسارو پاس نکنین چی میشه؟»
«ب-بله متاسفم»
و با چشم غره ای نگاهش را برگرداند.
یک چیز درست نیست، نه شاید دو تا، شاید هم بیشتر.
من باید برگردم.
جمله ای که شاید هزاران بار در سرم میپیچید.
الان که جلوی دریاچه سیاه ایستاده ام و انعکاس خود را در آب میبینم بیشتر متوجه می شوم چقدر تغییر کرده ام. این واقعا منم؟
بار دیگر خود را درون آب می اندازم تا شاید تاثیری داشته باشد، نمی دانم.
{عمیقه}
جانوران های وحشتناک و عجیبی از جلوی چشمانم میگذرند، عینکم دیگر روی چشمانم نیست و همه جا تار و مبهم است. قلبم تند میزند و نفس کمی برایم باقی مانده، به سمت بالا شنا می کنم اما بالا نمیروم، هرچه بیشتر دست و پا می زنم بیشتر به داخل فرو میروم.
{نه لطفا نه}

...
چشمانم را در خانه هاگرید باز میکنم.
«بچه دوباره کار دست خودت دادی؟»
به سرعت بلند می شوم و مینشینم، دراکو و لونا را میبینم که رو به روی من نشسته اند و شطرنج بازی می کنند.
لونا میگوید:«دوباره؟ حس می کنم خبراییه»
دراکو حرفش را ادامه می دهد:« معلومه که هست. مشخصه! هری، نکنه دیوونه شدی؟»
هاگرید با چهار فنجان داغ قهوه جلو آمد و یکی را به من داد و گفت:« اگه حرفی توی دلت هست میتونی به من، یعنی به ما بگی، البته اگه میخوای.»
«راستش خودمم گیج شدم.»
«میدونی احتمالا بخاطر شرایط سنیته بعدا درست میشه، امیدوارم.»
پس از چند لحظه سکوت گفتم:
_ببینم تو هرماینی و رون رو ندیدی؟
_کی و کی؟
_هرماینی و رو... بیخیال، چیزی هست که بشه باهاش به گذشته رفت؟
_احتمالا هست، اما چیزی نیست که همینجوری دست تو یا بقیه بدن.
_ببین من، من واقعا به همچین چیزی نیاز دارمنمیدونم چطور باید بهت بگم.
_به هر حال هیچ ایده ای ندارم کجا میشه یدونه از اینا گیر آورد.
{از اونجایی که افتادن توی همون آب جواب نداد باید راه دیگه ای باشه.}
این ها چیز هایی بود که در ذهن خود زمزمه کردم.

...
بعد از کلاس معجون سازی لونا با عجله به سمتم آمد و گفت:« دنبالم بیا، فکر میکنم اون چیزی که دنبالشی رو داشته باشم. فقط باید بریم جایی که کسی نبینه.»

...
گردنبند دایره ای شکل طلایی با ساعت شنی کوچکی در مرکز آن از گردنش بیرون آورد.
_این یه زمان برگردانه، یدونه واقعیش متوجهی؟
_یعنی...
وسط حرفم میپرد،
_اره اره همون، اما هری، تو... تو جدیدا خود قبلیت نیستی، میدونی خب...
_خب؟
_تو تغییر کردی، مرموز تر شدی. تو واقعا هری ای؟
_توضیحش یکم سخته.
_ما پنج ساله بهترین دوستای همیم... تو، من، دراکو، اما تو هنوزم بهمون اعتماد نداری؟
_قول میدم همچیو بعدا توضیح بدم.
_خیلی خب؛ بگیرش.
سپس دستم را بالا اورد و زمان برگردان را محکم کف دستانم قرار داد، سپس با قدم های بلند و محکم آنجا را ترک کرد، بدون آنکه کلمه ای صحبت کند.
{حتی طرز کارش هم بهم یاد نداد.}
«هی لونا! وایسا! این چطوری کار میکن...»
از دور داد زد:«خودت یاد بگیر.»

...
ساعت هاست در کتابخانه دنبال کتابی هستم که طرز کار این شیع عجیب را یادم دهد.
تقریبا همه جا را گشتم به جز یک قسمت. همان لحظه کتابی به چشمم میخورد که روی آن به طور غیر واضحی نوشته شده:«راهنمای جامع اشیا جادویی زمان مند»
خاک های رویش را با دست می تکانم و به آرامی بازش میکنم. عکسی مشابه به این گردنبند در صفحه اول و دومش به چشمم میخورد.
زمان را نمیتوان شکست.
هر تغییری در گذشته، موجی در اکنون پدید می آورد.
اگر با گذشته رو به رو شدی، مراقب باش خدت را به چشم نیندازی.
زمان گرد ابزار بازگرداندن آنچه از دست رفته نیست؛ هر بازگشت بهایی دارد.
هشدار! دستکاری در زمان، کار بسیار خطرناک و حساس است و معمولا با عواقب غیر قابل پیش بینی همراه است.
طبق قوانین استفاده از آن نباید برای تغییر دادن گذشته استفاده شود و تنها برای مدیریت زمان است.
۱. فعال سازی: برای بازگشت به عقب، باید بخش محرک را در جهت عقربه های ساعت بچرخانید.
۲.هر چرخش معادل زمانی یک ساعت را به عقب می برد.
۳.برای بازگشت های طولانی تر باید چرخش های پشت سر هم تکرار شوند.
کتاب را بستم و گردنبند را دور گردنم انداختم.
«باید چهار و نیم سال به عقب برم. متاسفم لونا نمیدونم چطور بعدا قراره برات توضیح بدم، و هرماینی و رون، نتونستم توی چهار و نیم سال آینده تو مدرسه پیداتون کنم و این خبر خوبی نیست، امیدوارم اونطور که فکر می کنم نباشه. برای اینکه به چهار و نیم سال پیش برم باید آن را سی و نه هزار و چهارصد و بیست بار بچرخانم!»
پس سی و نه هزار و چهارصد و بیست بار آن را چرخاندم.
جا دارد که بگویم ساعت ها زمان برد.
دنیای اطرافم مثل رنگ های ذوب شده در هم فرو میرفتند و میلغزیدند. گردنبند شروع به لرزیدن کرد و در یک چشم به هم زدن قطعاتش از هم پاشید.
«الان چی شد؟»
من جای دیگری بودم؛ به دستانم نگاهی انداختم، آنها کوچکتر نشده بودند! به سرعت به طرف آینه بزرگی که انتهای سالن بود رفتمو خود را درونش دیدم، هنوز هری سال پنجمی را درونش می دیدم.
ناگهان درون آینه شکل هایی پدید آمدند، این درست شبیه آینه اریسد بود. اما اندفعه رویایم را نشان نمی داد، او اول من را در سال اول در کنار رون و هرماینی نشان داد و سپس تصویرش تغییر کرد، من اما بزرگ تر در کنار لونا و دراکو ایستاده بودم و سپس همه چیز محو شد.
منظورش چه بود؟
ناگهان از پشت سرم صدای خنده ای شنیدم، سریع پشت قفسه های کتاب خود را پنهان کردم ومشقول تماشا کردن شدم، آن صدای خنده ی من بود، در کنار رون و هرماینی.
من در حال نگاه کردم به خودم بودم؟
تصاویر تاری در ذهنم نمایان شدند، من و هرماینی و رون در همین جا به به همین شکل حرف میزدیم و میخندیدیم، قبل از اینکه این اتفاق ها بیوفتد! سپس تصاویر کاملا آشکار شدند، آن آینه اریسد نبود! آن آینه ی احتمالات بود! من قبلا دقیقا همینجا و در همین لحظه بوده ام! ما سعی داشتیم با آینه بازی کنیم و به طور اتفاقی آینه را شکستیم. آن هم ما را به مکان های مختلف پرتاب کرد! شاید نه به آینده یا گذشته، او ما را به جهان های موازی برد، جهان های دیگه ای که در این دنیا وجود دارند، شاید بی شمارند، کسی چه میداند؟
سپس من در دریاچه سیاه فرود امدم اما حافظه ام را از دست داده بودم. یعنی در یک زندگی دیگه لونا و دراکو بهترین دوستان من هستند، این واقعا جالبه. تا ابد دلم برای آن نسخه شان تنگ خواهد شد...
همینطور که از پشت قفسه ها نگاه می کنم متوجه می شوم نسخه های یازده ساله مان بیشتر به آینه نزدیک می شوند پس کتابی را از قفسه بر میدارم و به سمت مخالف پرتاب می کنم. تا زمانی که آنها حواسشان پرت است پارچه ای از ته سالن بر میدارم و روی آینه احتمالات می کشم و یادداشتی رویش می گذارم:«خراب، لطفا به هیچ عنوان دست نزنید، خطر از بین رفتن.»
امیدوار بودم این جواب دهد.
خودم، هرماینی و رون را تماشا می کردم که به سمت آینه می رفتیم و هر لحظه آرزو می کردم کنجکاو نشویم و پارچه را کنار نزنیم.
بعد از چند دقیقه آنها رفتند! واقعا جواب داد!
الان که آینه نشکسته یعنی ما را در دنیای موازی نخواهد برد و در نتیجه هیچ کدام از این اتفاق ها نخواهد افتاد. یعنی من نباید اینجا باشم و همه چیز به روال قبل بر میگردد؟
ایا همه چیز را فراموش خواهم کرد؟

...
چشمانم را به آرامی باز می کنم، روی تخت خودم هستم، تختی گرم و نرم و راحت.
به سمت آینه اتاق میروم و چند لحظه ای درونش خیره می شوم.
یک چیز درست نیست، شاید دو تا، شاید هم بیشتر...

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.