پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56
نفر همین الان آنلاین‌اند 22 نفر در «انجمن»
3 عضو 53 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

جوخه‌ی بازرسی

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 16:55
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1049
سلوینیا پس از دفاع ناگهانی اش درباره قاشق، نگاهی به کاتانای کنار میز انداخت و آرامش همیشگی اش را بازیافت. صندلی لق را با نوک کفش امتحان کرد و ترجیح داد ایستاده بماند؛ آکی این تصمیم را نشانه آمادگی برای فرار دانست و بالای پرونده نوشت: «متهم از نشستن خودداری کرد.» سپس با اشاره به کیف او، دستور داد تمام وسایلش را روی میز بگذارد. سلوینیا بی اعتراض شانه ای نقره ای، آینه ای کوچک، دستمال و دفترچه ای چرمی بیرون آورد و منتظر ماند.

- این چیه؟
- شونه.
- این یکی؟
- آینه.
- اون چیز چرمی؟
- دفترچه. دوست دارین بازش کنم؟
- پس قبول دارین یه چیز همراهتونه.

سلوینیا چند لحظه به او نگاه کرد و سپس چشمش را به پرونده دوخت که آکی با رضایت مشغول پر کردنش بود. در طول سیصدوهشتادوهفت سال زندگی، افراد زیادی دیده بود که پیش از طرح سوال، جواب دلخواهشان را آماده کرده بودند، اما کمتر کسی برای آن مهر رسمی هم داشت. دفترچه را با دو انگشت به سمت معاون هل داد و لبخند کمرنگی زد.

- شما فرمودین چیز چرمی. من فقط اسم دقیقش رو گفتم.
- همکاری کنین، خانم. این دفترچه چه کاربردی داره؟
- چیزهایی رو که می خوام فراموش نکنم توش می نویسم.
- چیزهایی؟ جمع هم هست؟ تعدادشون رو اعلام کنین.
- اگر منظورتون یادداشته، می تونین بشمرین.
- موضوع رو عوض نکنین. ما دنبال چیزیم، نه چهار تا تیکه کاغذ.

سلوینیا دفترچه را باز کرد و روی صفحه ای خالی گذاشت تا آکی خودش بررسی کند. معاون کاتانا را کمی جلو کشید، اما وقتی دید چیزی برای بریدن پیدا نمی شود، به خواندن صفحات قبلی پرداخت. فهرست خرید، چند نشانی و یادآوری پس دادن کتابی به کتابخانه، هیچ کدام به تنهایی برای کشف توطئه کافی نبودند؛ بااین حال، آکی دفترچه را بست و کنار پرونده گذاشت.

- این برای بررسی بیشتر ضبط می شه.

آکی قلمش را بالای کاغذ نگه داشت. سلوینیا و آکی حالا در یک مسابقه حساس چشم تو چشم درگیر شده بودن.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1405/07/01
آخرین ورود
امروز ساعت 16:52
عضویت
1405/06/26
پست‌ها
37
هنوز جوهر حکم تفتیش خشک نشده بود که دامبلدور با ذکر این که: «ای وای! چای عصرونه‌م رو نخوردم. ) از دفتر خارج شد. چند ثانیه بعد، اولین جادوآموز با شکایت از نقض حریم خصوصی به دفتر مدیریت آمد. آکی دستور داد شکایتش را بررسی کنند؛ سه ساعت بعد، شکایت به دلیل نداشتن مجوز ورود به دفتر مدیریت رد شد.

دابی که دوباره به عنوان جن آزاد شناخته می‌شد و از سرایداری هاگوارتز + مدیریت و تصویب و تنظیم چند قانون و لایحه کنار کشیده بود، با سینی چای وارد دفتر شد.
- دابی پیشنهاد داشت که...
- اوه دابی! دیر رسیدی که.... پیش پات پروفسور دامبلدور رفتن چای بنوشن.
ـ قربان... قربان راست گفت؟ مرلین‌وکیلی؟ آخه... دابی مشغول دویدن بود... دابی مجبور بود 53366 تا سنگ رو از این‌ور حیاط برد اون‌ور! دابی جن دیررس! دابی نوش‌دارو پس از مرگ سهراب قربان! دابی بد!

آکی نگاهی به او انداخت.
- ای جن! حالا خیلی هم طوری نشده که به قول خود پروفسور... یه چاییه دیگه! نهایتش پروفسور می‌بینن تنها هستن، یه دو-سه-هفت-هشت-ده-پونزده‌تایی آب‌نبات لیمویی میندازن بالا و دیابت می‌گیرن دیگه... چی‌طو میشه مگه؟!

حالا دابی مشغول اتو کردن انگشتانش بود...

***

نخستین گروه تفتیش، با تجهیزات کامل وارد خوابگاه گریفیندور شد. سه ساعت بعد، یک جارو، دو جوراب، هفت قاشق و یک نسخه از تاریخچه کوئیدیچ را مصادره کردند. از چیز خبری نبود. در عوض، روی یکی از قاشق‌ها نوشته شده بود «Made in China»، که آکی آن را نشانه نفوذ اقتصادی بیگانگان به هاگوارتز دانست، و مصادره‌اش کرد.

قاشق مصادره‌شده برای بررسی تخصصی به وزارت سحر و جادو فرستاده شد؛ وزارتخانه هم اعلام کرد تا مشخص شدن نتیجه بررسی، واردات قاشق از چین متوقف می‌شود. فردای آن روز، قیمت چنگال هم بالا رفت. دلیلش را پرسیدند، گفتند مردم به‌جای قاشق چنگال می‌خرند و تقاضا زیاد شده. اقتصاددانان جادویی هم در تلویزیون ظاهر شدند تا توضیح دهند که این اتفاق، نشانه رشد اقتصادی هاگوارتز است.

افزایش قیمت چنگال، آکی سوگیاما را به این نتیجه رساند که اقتصاد هاگوارتز بیش از آنچه تصور می‌کرد، به یک قاشق بند است. بنابراین، دستور داد تفتیش از حالت گروهی خارج شود و هر جادوآموز شخصاً مورد بازرسی قرار بگیرد؛ چون به اعتقاد ایشان، راه‌های تقلب برای یک گروه، به تعداد راه‌های رسیدن به سالازار کبیر است، اما ما فقط از راه چیزش خبر داریم.

البته اجرای این طرح به سادگی صدور آن نبود. دفتر معاونت فقط دو صندلی داشت، یکی از آن‌ها لق بود و دیگری را برای نگهداری قاشق مصادره‌شده به انبار برده بودند. آکی هم حاضر نبود روی صندلی لق بنشیند؛ شأن معاونت اجازه نمی‌داد هنگام بازجویی، از بازجوشونده بیشتر بلرزد.

سرانجام، فهرستی از اسامی تهیه شد و نخستین احضاریه با مهر رسمی به خوابگاه فرستاده شد. در متن آن آمده بود: «حضور شخص موردنظر، همراه با کلیه لوازم شخصی، به‌جز قاشق، الزامی است.»

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی پشت در دفتر پیچید. آکی کاتانایش را کنار دستش گذاشت، پرونده‌ی خالی را گشود و با لحنی که برای کشف بزرگ‌ترین توطئه تاریخ جادوگری مناسب بود، گفت:

ـ بفرمایید داخل!

دستگیره پایین رفت. جادوآموز به محض ورود، تقریباً فریاد زد:
- قربان باور بفرمایید من اصلا قاشق ندارم، این تورم کار من نیست!

آکی ابروهایش را بالا برد. کسی که هنوز بازرسی نشده بود، از کجا می‌دانست باید درباره قاشق توضیح بدهد؟!

اما آن جادوآموز @مرموز چه کسی بود؟
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/8/8 12:58:50
تولد نقش
1405/05/13
آخرین ورود
امروز ساعت 16:57
عضویت
1405/05/13
پست‌ها
40
سرآغاز داستان


- اگر به گوش پروفسور دامبلدور قربان رسید، قربان هیچ خوشش نیومد! قربان به دابی اعتماد کامل کرد! دابی غیرقابل اعتماد! دابی بد!

این پاسخی بود که یک ترم تمام آکی سوگیاما در برابر هر پیشنهادی که مطرح می‌کرد از مدیر دگم‌اندیش مدرسه می‌شنید. خواه ایده‌ی بکری چون انحلال سه گروه و ادغام آن‌ها در اسلیترین باشد، یا روش‌های آوانگارد نئو-وسطایی برای تنبیه دانش‌آموزان با کاتانای داغ داغ و بطری نوشیدنی کره‌ای!

او به عشق همین کارها بود که پذیرفت معاون یک جن خانگی شود؛ تا با سلطه بر او مدرسه را تحت کنترل بگیرد. اما خیلی زود فهمید که این جن، اون جن نی!

حالا اوضاع بدتر هم شده بود... خود پروفسور دامبلدور قربان (!) از ناکجاآباد برگشت! دابی هم درجا کلاه مدیریت مدرسه را به او تحویل داد و رفت خودش را در مرلینگاه ارشدها حبس کرد تا به کارهای بدش فکر کند. بقیه‌ی مرلینگاه‌ها فقط مرلینگاه بودند، اما این مرلینگاه هم‌نشینی با میرتل و شنیدن مداوم آه و ناله و سوءتفاهم و احساس ناکافی بودنش را نیز داشت که برای ژن ماژوخیست دابی، در کنار آن بوی نامطبوع، گیلاس روی کیک به حساب می‌آمد!

-

این دیالوگ حکیمانه‌ی کاتانا، نقطه‌ی عطفی بر رزومه‌ی آکی شد. اگرچه به نظرش می‌رسید دامبلدور به طریق اولی با هرگونه اقدامات ضربتی برخواسته از روحیه‌ی سامورایی او، که در کوچه پس کوچه‌های جیروشیما شکل گرفته بود، مخالفت خواهد کرد؛ اما دل به دریا زد و با اولین بهانه، به دفتر دامبلدور رفت.

- پروفسور به نظرم باید برای این وضعیت فکری کرد... اگر اجازه بدید تفتیش دانش‌آموزان رو شروع کنیم.

- کدوم وضعیت آکی جان؟

ما گفتیم اولین بهانه... اما آکی که نمی‌خواست مقابل کاتانا کم بیاورد، طاقت نیاورد و برای آن صبر نکرد. حالا تازه باید برای آن فکری می‌کرد.

- امممم... اشیاء ممنوعه پروفسور! که بین دانش‌آموزا پخش شده.

- کدوم اشیاء؟

- چیز...

- چی؟

- آهان! چیز.

- خوب چی؟

- چیز دیگه پروفسور! چیز که به عنوان ابزار فضانوردی استفاده می‌شه. ایناهاش... توی این سوژه‌ی جنگل ممنوعه! الان چند ساله که چیز توی این سوژه بین دانش‌آموزا پخش شده و به این وضعیت رسیدگی نمی‌شه. هاگرید بی‌گناه رو به خاطرش تبعید کردن. اما هنوز که هنوزه گریفیندوری‌ها ماهی هستن و هافلپافی‌ها مایع شدن. البته فقط توی همون سوژه.

اشاره به بی‌گناهی که مجرم شناخته شده شده، نقطه ضعف دامبلدور بود.

- هوم... پس فقط دنبال چیز بگردینا. خیلی تو کار دانش‌آموزا سرک نکشین. بالاخره باغچه هرکیو بیل بزنی، چندتایی کرم توش پیدا می‌شه. چندتا کرم که طوری نی. طوریه؟

و این گونه بود که دامبلدور به آکی سوگیاما اعتماد کامل کرد تا مسئولیت تفتیش دانش‌آموزان را به عهده بگیرد و او نیز از اعتماد دامبلدور نهایت سوءاستفاده را ببرد.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/6/7 20:59:29
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/6/7 23:10:21
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/7/6 22:34:24
بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 16:55
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1049
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ سوم کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر


بازگشت ما به هاگوارتز با لرزش آرام فضا همراه شد. قلعه حضور را شناخت و سنگ‌ها وزن قدم‌ها را به خاطر سپردند. هوا دانشی انباشته را در خود داشت و دیوارها خاطره‌ی نظم را بازمی‌تاباندند. مارهای جوان در باغ‌ها به حرکت درآمدند و مسیرها را روشن کردند؛ زمانِ رسیدگی فرا رسیده بود.

آن‌چه پیش چشم ما آمد، نتیجه‌ی فرمان‌رواییِ شتاب‌گرفته بود؛ نظمی که با سرعت اجرا شد و قدرتی که با شدت به کار رفت. مروپ گانت و گابریلا پرنتیس، دو شاگرد برگزیده‌ی ما، اراده را به میدان آوردند و سپس از مدار قلعه خارج شدند. هاگوارتز واکنش خود را نشان داد و موج جمعی آنان را دور کرد. ما آثار عبورشان را خواندیم؛ نشانه‌های اقتدار، نشانه‌های شتاب، نشانه‌های تمرکز ناتمام.

ناخرسندی ما از جنس دقت بود. ما دختران خود را برای ایستادن در مرکز فشار پرورده بودیم، برای سنجش نیروها و حفظ توازن. مأموریت به پایان نرسید و این رخداد زنجیره‌ی آموزش را دچار وقفه کرد. در دل این وقفه، امکان بازخوانی شکل گرفت؛ بازخوانی مرز میان فرمان و فهم، میان کنترل و هماهنگی. هاگوارتز آموزگاری سخت‌گیر باقی می‌ماند.

در راهروها، روایت‌ها گرد آمدند؛ مقاومت‌ها، تسلیم‌ها و پیوستن‌ها. هر جادوآموز سهم خود را نوشت و هر سهم تصویری از دوره‌ای کوتاه و پرتنش ساخت. ما این تصاویر را سنجیدیم و وزنشان را دریافتیم. نظم پایدار با ریتم سنجیده شکل می‌گیرد و ریتم با گوش شنوا استوار می‌ماند.

اکنون ما بازگشته‌ایم و مدرسه نفس تازه می‌کند. جای خالی مروپ و گابریلا زخمی آموزشی است که ترمیم می‌خواهد. مسیر دوباره ترسیم می‌شود؛ با قواعد روشن، با ضرباهنگ دقیق، با قدرتی که آموزش می‌دهد و می‌آموزد. هاگوارتز آماده است و ما نیز؛ فصل تازه آغاز می‌شود، سنجیده‌تر از پیش.


پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1404/05/24
آخرین ورود
چهارشنبه 4 شهریور 1405 23:03
عضویت
1404/05/22
پست‌ها
109
گابریلا و مروپ، با گام‌هایی چنان محکم که بیشتر به رژه‌ی سربازان فاتح می‌مانست تا قدم زدن عادی، در طولانی‌ترین راهروی بی‌پایان هاگوارتز پیش می‌رفتند. راهرویی که در مقایسه با طول ردایشان، حقیر و کوتاه به نظر می‌رسید.
گابریلا، در اوج غرور و شعف، فرمان سالازار اسلیترین را که به او اختیارات کامل داده بود، کلمه‌به‌کلمه در ذهن مرور می‌کرد. ظاهراً هر بند آن، باده‌ای بود که او را مستِ برگزیدگی‌اش در غیاب سالار اسلیترین می‌ساخت. در این اثنا، مروپ مامان، طی یک حرکت نمایشی، انگشت اشاره‌اش را در سوراخ دسته‌ی یک ماهیتابه فرو برده و با نهایت دقت آن را حول محور نوک انگشتش می‌چرخاند. عملی که احتمالاً جزئی از فلسفه‌ی نظم و انضباط نوین مادرانه‌اش به حساب می‌آمد.
درست در همین لحظات سرنوشت‌ساز، گلرت گریندلوالد و لرد سیاه، با وقار و هیبت خاصی که امشب به خود گرفته بودند، از کلاس درس خارج شده و به قصد عبور از راهرو پا به آن گذاشتند که ناگهان پایشان به ردای بیست‌وشش‌متری گابریلا گیر کرد و پیش از آنکه فرصت کنند یادی از مرلین کنند، تعادل نداشته‌شان به‌هم خورد و به‌وسیله‌ی کله‌های مبارکشان، درهم‌پیچیدند. در یک لحظه، تمامی وقار و هیبت ساختگی‌شان هم دود شده و به هوا رفت و در کمال بی‌خبری، طعم زمین سنگی و ردای خاکی گابریلا و مروپ را چشیدند.

گابریلا، که همچنان غرق در شکوه راه رفتن خود بود، ناگهان احساس کرد پاهایش از حرکت باز مانده‌اند. هرچه تلاش کرد، نتوانست قدمی دیگر بردارد. با تعجب به عقب برگشت و گریندلوالد و لرد را مانند میخ‌های فرو شده در ردایش دید.
در این لحظه گلرت، با کلافگی، از ته تالار داد زد:
- ای بابا! گیر عجب تسترالایی افتادیم!

مروپ در کسری از ثانیه ماهیتابه را پایین آورد و با حالتی از غیظ و البته کمی خودشیفتگی محض، دهان باز کرد تا جوابی دندان‌شکن بدهد:
- خودت گیر عجب تسترالی افتادی

و غافل از این گل‌به‌خودی محیّرالعقول، لبخندی دندان‌نما تحویل پسرش، لرد ولدمورت، و البته گریندلوالد مبهوت داد. مروپ مامان، در حالی که هنوز لبخند پیروزمندانه‌ای بر لب داشت، با دیدن چشم‌غره‌ای که از گلرت دریافت کرد، بلافاصله آن را به یک اخم تبدیل کرد و لب‌ولچه‌اش را جمع کرد. او نمی‌خواست کسی فکر کند که از وظایفی که سالازار به او واگذار کرده بود غافل شده، یا از اصول تربیتی فرزندش فاصله گرفته است. با صدایی خشن، که تالار طولانی را پر کرد، غرید:
- پسر مامان این ساعت با این آقا تو این راهرو چیکار داره؟

گریندلوالد، با قیافه‌ای که نشان از تلاشی مذبوحانه برای حفظ ظاهر و جمع‌وجور کردن اوضاع داشت، با لکنت و من‌ومن شروع به توضیح کرد:
- ببین مروپ خانوم... خب ماا... اهممم...

مروپ، بی‌وقفه و با لحنی برنده حرفش را قطع کرد:
- مامان از پسرش پرسید، نه از تو

لرد ولدمورت، با نگاهی زیرچشمی و پر از معنی به گریندلوالد، شروع به توضیح کرد:
- ای بابا... ننه جان، داریم از آنتریاک...

درست در همین لحظه، گریندلوالد به سرفه افتاد و لرد، در میان سرفه‌های گریندلوالد، جمله‌اش را تصحیح کرد:
- چیز، نه... از آنتراک بین کلاس‌ها استفاده می‌کنیم...

خوشبختانه جمله‌ی اول لرد و آن کلمه‌ی ممنوعه‌اش، به دلیل طولانی بودن راهرو و شدت سرفه‌های گریندلوالد، در هم پیچید و به گوش‌های تیز مامان نرسید.
درست در اوج این صحنه، صدای قاطع آلبوس دامبلدور از دیوارهای هاگوارتز به گوش می‌رسید که نوید پایان ساعات رسمی روز و آغاز شب را می‌داد:
- قال مرلین (ع):همانا شب را برای آنتریاک... اهمم... آرامش آفریدیم.از تمامی ناظمان، ناظران و حتی ناصران تقاضا می‌شود که به محل استراحت خود بروند. باشد که آرامش گرفته و رستگار شوید!

مروپ و گابریلا هم بی‌خیال شده و راهی دفتر سالازار گشتند تا کمی استراحت کنند. همین که وارد شدند، لاکرتیا با هیجان، به احترامشان بلند شد:
- سلام خانوم ناظم

گابریلا در جواب، با خستگی زمزمه کرد:
- سلام خانوم ناظر!

مروپ اما، که هنوز در چنگال ردای چاق‌وچور شده‌اش دست‌وپا می‌زد، فریاد زد:
- جمع کنین این ناظر ناصرتونو! عوضش بیاید کمکم کنید اینو درارم

لاکرتیا و گابریلا، با نگاهی معنی‌دار به یکدیگر، برای کمک به مامان دست‌به‌کار شدند؛ هنوز کامل مامان را از چنگال ردا آزاد نکرده بودند که بویی سنگین و شیرین، اما عجیب‌وغریب، مشامشان را پر کرد. بویی که از گوشه‌ی دوم دفتر شش ضلعی سالازار می‌آمد. مامان که حالا حس ششم مادرانه‌اش به وضوح فعال شده و بر حس خفگی ناشی از ردا غلبه می‌کرد، دنبال منشأ بو گشت. بالاخره، ورودی بو را از یک دریچه‌ی مخفی در دفتر پیدا کردند. دریچه را کنار زده و مامان و ماهیتابه، جلوتر از همه، وارد شدند.

هرچه در فضای تونل دودی ای که به ظاهر به یک دخمه ختم می‌شد جلوتر می‌رفتند، دود غلیظ‌تر و بوی حاصل از آن شیرین‌تر می‌شد. گابریلا، لاکرتیا و حتی مامان هم از این اسانس شیرین و خنک خوششان آمده بود و با تمام توان استشمام میکردند. تونل تنگ و تاریک تقریباً به پایان رسید و صداها واضح‌تر شد. مروپ مامان سعی داشت با ماهیتابه‌اش دود را کنار بزند، اما در میان آن هاله‌ی دود غلیظ، صدای هیجان‌انگیز بندوبساط غلیظ‌تر از هرچیزی به گوش می‌رسید. لاکرتیا می‌توانست صدای دامبلدور را بشنود که با نوایی از سر خوشی می‌خواند:
- سیخا تو کبابه... من حالم خرابه...

و بلافاصله صدای خش‌دار و سرخوش گریندلوالد که در فضا میپیچید:
- ناز نفست، دور دامبلت بگردم...

دودها بالاخره کنار رفت و مامان، روی دیوار مقابلش با حروف بزرگ و کج‌ومعوج کلمه‌ی «صفا سیتی» را دید. و بعد چشمانش را به سمت فردی که درست زیر آن نوشته نشسته بود، چرخاند.
-پسر مامان

لرد با چشمانی گشادتر از حالت عادی و گونه‌های سرخ در فضای مه‌آلود مادرش را دید و حالا علی‌رغم سرگیجه‌اش سعی داشت اوضاع را جمع کند:
- سام علیکم مامانم اینا... سام علیکم اینا و او...

همین جمله کافی بود تا مامان، با دیدن پسرش در آن وضعیت، غش کند و نقش بر زمین شود. لاکرتیا و گابریلا هم که اصلاً تحت‌تأثیر تنفس در آن فضای مه‌آلود قرار نگرفته بودند، با لبخندهای دندان‌نمای کجی که روی صورتشان نقش بسته بود، قدم به داخل دخمه‌ی «صفا سیتی» گذاشتند
Only Raven



تولد نقش
1404/04/31
آخرین ورود
یکشنبه 30 فروردین 1405 01:46
عضویت
1404/04/31
پست‌ها
104
- دیگه شورشو درآوردن. یعنی چی که خانوم حجابت رو رعایت کن؟ حجاب چی هست اصلا؟

افراد زیادی توی اتاق ضروریات جمع شده بودند. افرادی که کنار هم دیدنشان اصلا منطقی نبود. کجای دنیا می‌توانستی بلاتریکس را کنار مالی ویزلی ببینی. آن هم بدون درگیری.

- اومده به من می‌گه چرا داری کتلت درست می‌کنی. خب غذاست دیگه. کی شکم این همه بچه‌ رو سیر کنه؟

مالی با دستش به لشکر ویزلی‌ها اشاره کرد.

- این وضع نمی‌شه. باید جلوی این دو نفرو گرفت. سالازار خودش رفته، اینا رو گذاشته مراقب هاگوارتز باشن. اینا هم دور برداشتن. بابا هرچی می‌گن، تا میای جواب بدی یه کاغذ در میارن می‌گن:« این نشان حاکم بزرگ، سالازار کبیره! احترام بذارید.»... هر موقع هم نشون می‌دن نمی‌دونم چرا ناخودآگاه سجده می‌کنم جلوشون.

بلاتریکس روی صندلی‌ای رفت تا همه بتوانند او را ببینند. صدایش را صاف کرد و گفت:
- هم مدرسه‌ای‌های من. چشم که در میان شما می‌چرخانم، وسوسه‌ی شکنجه‌ی بسیاری از شما، مغزم را اذیت می‌کند. از نود درصدتان خوشم نمی‌آید و نه درصدتان را نیز آدم حساب نمی‌کنم. همه‌ی شما می‌دانید که من تالار پرستم پس فقط با یک درصد اعضای تالار خودم عشق می‌کنم. ولی حال می‌بینید که اینجا هستم. روبه‌روی تک تک شما ایستاده‌ام. در حال حاضر دشمنی‌ای با هیچکدام از افراد این اتاق ندارم. زیرا هدفمان یکیست. همه‌ی ما از رفتارهای مروپ گانت، آن پیرزن به زور شوهر برای خود جور کن و گابریلا، آن نوجوان دلقک، عاصی هستیم. من نیز مانند شما می‌خواهم وقتی گابریلا را دیدم، بزنم پسش تا ننش شود دلواپسش. یا وقتی مروپ را دیدم ملاقه‌ی در دستش را درون آستینش فرو کنم. البته مورد دوم همیشگیست و فقط برای این ماجرا نیست. بگذریم! حال که هدفمان یکیست، بیاید تا کاری کنیم کارستان. بیایید جواب بدی را با بدی بدهیم. بیایید این نظم دیکتاتوری را براندازیم و افق‌های روشن را به خودمان هدیه دهیم.

بلاتریکس حین گفتن جمله‌ی آخر دست راستش را هم کمی بالا آورد. زبان بدن است دیگر نمی‌شود کاری‌اش کرد. کسانی که به سخنانش گوش دادند، موی تنشان از حماسی بودن این سخنرانی سیخ شد. دست و جیغ و هورایی کشیدند و با اینکار موافقت خودش را نشان دادند. افرادی که در عقب اتاق بودند نیز با اینکه چیزی نشنیده بودند، از صف‌های جلویی تبعیت کردند و حنجره جر دادند.

- پلن چیه؟ چجوری باید جلوشونو بگیریم؟
- سوال خیلی خوبی پرسیدی امیلی! می‌ریم، می‌زنیمشون و کنترل رو به دست می‌گیریم.

علاوه بر حنجره‌ها، لباس‌ها نیز جر خورد.

- بعضی از بچه‌های هاگوارتز سمت اونان. هرشب ایست بازرسی می‌ذارن. تفتیش بدنی می‌کنن. اونا رو چیکار کنیم.

بلاتریکس لبخند شیطانی‌ای زد.

*****

- این رداییه که خودتون دادین یعنی چی که باید بلند تر باشه؟
- مچ پات دیده می‌شه خانومم. بحث نکن گلم. برگرد به خوابگاهت و عوضش کن.

صف طولانی‌ای پشت یکی از ایست بازرسی‌ها شکل گرفته بود. بیشتر آن صف را افراد تحت رهبری بلاتریکس تشکیل داده بودند. با چشم با هم حرف می‌زدند. بنظر می‌رسید منتظر علامت باشند.

فریادی از دور از شنیده شد.
- آتیش! آتیش! کمک کنین. کتابخونه آتیش گرفته!

توجه همه به صدا جلب شد. افرادی که مشغول بازرسی جادوآموزها بودند هاج و واج به هم نگاه می‌کردند.

- نمی‌خواین کاری کنین؟ مگه مسئول هاگ شماها نیستین؟
- دستوری که مامان مروپ بهمون داده اینه که اینجا باشیم.
- از گابریلا به تمامی واحدها، خبر آتش‌سوزی از کتابخونه به دستمون رسیده. همگی سریعا پست خود را ترک کرده و اقدام به اطفا حریق کنین.

صدای گابریلا در کل هاگوارتز پیچید.

- خب منتظر چی هستین. اینم دستور جدید بدویین.

افرادی که توی صف بودند دوباره نگاهی به هم کردند. بنظر می‌رسید که علامتی که دنبالش بودند، داده شده بود.

فلش بک

همه دور میز بزرگی ایستاده بودند. بلاتریکس یک میله‌ی چوبی در دست داشت و با آن روی نقشه‌ی هاگوارتز که روی میز پهن بود ضربه می‌زد.
- زمان ایست بازرسی شبانه، یکی از شما باید یک حواس پرتی ایجاد کنه. مثلا...
- آتیش سوزی چطوره؟
- بالاخره یه جا مغزت کار کرد دخترم. آفرین!

دلفی تا آن موقع از سمت مادرش خوبی ندیده بود و برای همین غش کرد.

- فکر کنم بعد این ایده‌ی خوب مغزش تموم شد. برگردیم سر نقشه! آتیش‌سوزی گزینه‌ی خیلی خوبیه. ولی خب از اونجایی که اگه واقعا اینکارو کنیم بعدا سالازار اسلیترین مذاب داغ می‌ریزه تو حلقمون، می‌تونیم به دروغ اینو بگیم. می‌تونیم خبر آتیش‌سوزی جایی رو بدیم که حتی دروغش رو هم مجبور باشن جدی بگیرن.
- مثل کتابخونه؟ اونجا کتابایی با قدمت چند صد سال هست. نباید از بین برن.
- عالیه لاکرتیا! واقعا که یه ریونی خرخونی. این خبر عالیه. اون تایم خودت داد و بیداد کن که کتابخونه آتیش گرفته. قطعا از مدیریت سریعا دستور می‌رسه که افرادی که براشون کار می‌کنن بیان و کتابخونه رو نجات بدن. این یعنی همه‌ی پستای ایست بازرسی خالی می‌شه.
- بعدش چی؟
- همه‌ی شما باید آماده باشین. تو کل هاگوارتز پخش بشین. وقتی یورش اونا رو به کتابخونه دیدین، باید پشتشون برین تو. اون موقع اونا دیگه راهی برای فرار ندارن و تعداد شما هم از اونا بیشتره.
- خودت چیکار می‌کنی بلا؟
- منم نزدیکیای اتاق مدیریت که فعلا شده محل استراحت اون دوتا منتظر شما می‌مونم تا کارتون رو توی کتابخونه تموم کنین. یادتون نره که همشون رو ببندین. بعدش به من ملحق می‌شین و با هم می‌ریم که سروقت اونا دوتا.

پایان فلش بک

- چی‌شد؟
- همونطور که گفتی بلا. همه‌شون رفتن تو کتابخونه و اونجا تا می‌خورد زدیمشون. همه‌شون رو هم بستیم اومد که به تو برسیم.

بلاتریکس از اینکه نقشه‌ش کار کرد بسیار خوشحال شد.
- خب دیگه چیزی نمی‌تونه جلومونو بگیره. بریم که هممون با اون دوتا کلی کار داریم.

چند روز بعد
- بلاتریکس لسترنج! در زمان غیبت ما ذهن اکثریت جادوآموزان هاگوارتز را بر علیه کسانی که ما انتخاب کردیم تا نظم هاگوارتز را برقرار کنند شوراندی. باعث آسیب عده‌ای زیادی از همراهان آن دو شدی. خودشان را نیز برای چند ماه راهی درمانگاه کردی. چند قدم جلو بیا تا ببینم باید با تو چه کنم.

همه‌ی جادوآموزان در تالار اصلی، بلند شدن بلاتریکس و حرکتش به سمت جلوی تالار را مشاهده کردند. بلاتریکس برای اینکه کسی به دردسر نیفتد، فردین بازی درآورده بود و تمام تقصیرات را گردن گرفته بود.

- در دفاع خود چه داری که بگویی؟
- شما و هاگوارتز به من آموزش دادید که زیر بار حرف زور نرم. وقتی کسی داره بهم زور می‌گه جلو روش وایسم و حق خودم رو بگیرم. منم همینکارو کردم.

سالازار نیشخندی زد.
- یک هفته سر هیچ کلاسی نمی‌روی تا در موردت تصمیم بگیرم. حالا برو سر جایت بشین و بعد از تموم شدن غذا به دفتر من بیا تا با هم در مورد این قضیه صحبت کنیم.

قبل از اینکه بلاتریکس برگردد سالازار در گوشش چیزی گفت:
- کارت بد نبود کوچولو!

بلاتریکس نمی‌توانست جلوی ذوقش را بگیرد. با گونه‌هایی سرخ شده برگشت و سرجایش نشست.

چشم‌ها هنوزم به او بود. چشم‌هایی که شاهد یک قهرمان بودند.
تولد نقش
1398/05/26
آخرین ورود
امروز ساعت 16:39
عضویت
1382/10/21
پست‌ها
1713
- خانومم، اون گوشواره چیه انداختی خانومم؟ بیا اینجا عزیزم. بیا اینجا.
گابریلا ردای سیاهش را تا بالای سرش بالا آورده و از پشت تا وسط پیشانی کشیده و با کشی بسته است. زیر آن نیز ردای سیاه نوزادان را طوری به سرش دوخته است که تنها گردی صورت پیدا باشد. حتی چانه‌اش هم زیر ردا پنهان شده و سیبیل‌های نازکش حواس هر هوس‌رانی که بخواهد به لب‌های پوست‌انداخته‌اش نظر بد داشته باشد را حسابی پرت می‌کند.
گلرت گریندلوالد که سعی داشت به محوطه‌ی قلعه‌ی هاگوارتز وارد شود ابتدا متوجه نشد این خودش است که مخاطب گابریلا قرار گرفته.
- خانومی! عزیزم! با شما هستم.
خششششش... صدای غریبی از لابه‌لای رداچاق‌چورش به گوش می‌رسد. یک نفر از آنجا می‌گوید: مهردادمهرداد آبان، مهردادمهرداد آبان. خشششششش
گابریلا چیز سیاه‌رنگ مکعب‌مستطیلی بیرون کشید و در آن جواب داد: آبان به گوشم. مهرداد یک مورد ناجور داریم. خودت رو برسون.
- خانوم!
این بار گریندلوالد برگشت و مستقیم به گابریلا نگاه کرد.
- چرا به من می‌گی خانوم؟ به من برچسب جنسیتی می‌زنی؟
- خانومم شما چرا موهات رو که اینقدر زیاد هایلایت کردی همینطوری رها کردی؟ نمی‌دونی تو این قلعه مرد زیاده؟ گوشواره‌ت هم تحریک‌کننده‌س. یعنی که چی مار داره می‌جنبه میره تو گوشات و در میاد. حیا و عفتت کجاست؟
- من گلرت گریندلوالدم! شما اول بگو چرا با این سیبیل نتراشیده سر راه ایستادی تا من بگ....
قبل از اینکه گریندلوالد افاضاتش تمام شود، خودروی وَن صورتی‌رنگی از پشت گلرت را زیر می‌گیرد و بعد از آنکه کامل از رویش رد می‌شود ترمز می‌کند که فایده‌ای ندارد چون چمن‌ها بلند و خیس شده‌اند و سرسره‌بازی به راه است.
- همه‌ی اینها به خاطر رعایت نکردن نمای ظاهریته دختر! پاشو پاشو خودت رو به مردن نزن.
اما گلرت از جایش تکان نمی‌خورد.
خششششش
- آبان آبان مهرداد، یک جسد تازه برای جداسازی اندام. آبان آبان مهرداد.
و چنین شد که وَن با هزار زحمت دور زد و برگشت و جسد گریندلوالد را درونش انداختند و بردند.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
پنجشنبه 2 آذر 1402 13:34
عضویت
1391/06/14
پست‌ها
300
روفوس در فکر بود که چه کار کند؟ ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید. جوخه کمبود بودجه داشت و این بهترین راه بود که از دلوروس آمبریج کمک بگیرد.

به سمت وزارتخانه به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید، همه جا شلوغ بود. تا به حال وزارتخانه رو انقدر شلوغ ندیده بود. به سرعت سوار آسانسور شد و در طبقه ای که دفتر آمبریج در آن بود؛ از آسانسور خارج شد.

با طومأنینه(نمیدونم درسته یا نه دیکتش)، درب اتاق رو کوبید. صدای دخترانه آمبریج به گوش رسید که گفت: بیا داخل...
روفوس وارد اتاق شد. روی صندلی نشست. دلوروس لبخند زننده ای به او زد و رو به روفوس گفت:
اوه روفوس، خیلی خوش حال شدم که دیدمت. اتفاقی افتاده که اومدی اینجا؟
روفوس بعد از کمی تته پته کردن به آرامی حرف اصلی رو به میان کشید و گفت:
میدونی چیه دلوروس... جوخه خیلی ضعیف شده، اعضا کم شدن، دیگه هیچ داوطلبی برای ثبت نام نداریم، جوخه الآن تو وضعیت اسف باری گیر کرده، از سمت سالازار هم تحت فشارم.
- چرا جوخه انقدر ضعیف شده؟
- ما هیچ بودجه ای برای جوخه نداریم. کسی مشتاق نیست که به جوخه بپیونده. هر روز به تعداد الف دالی ها اضافه می شه، الف دالی ها دارن روز به روز پیشرفت می کنن. ولی ما...
آمبریج که کم کم منظور روفوس رو فهمیده بود؛ با لبخند زشتی که بر لب داشت گفت:

روفوس عزیز! فکر کنم که فهمیدم منظورت چیه... ولی مثل اینکه از اوضاع اقتصادی من خبر نداری، چند ماهه که حقوقم رو ندادن، نمیتونم کمک زیادی بکنم، امیدوارم درک کنی!
- خوشحالم که منظورمو فهمیدی، ولی با این حساب ما باید چیکار کنیم؟ نداشتن پول مساویه با نداشتن اعضاء.
- من یه پیشنهاد براتون دارم، لبته یادت باشه که به سالازار بگی که این فکر من بود. من یکی رو می شناسم که میتونه خیلی بهمون کمک کنه.
روفوس در حالی که چشمانش برق میزد با اشتیاق به آمبریج گفت: کی؟
- عروس آرتور ویزلی، اسمش پنه لوپه کلیرواتره. تو همین جا کار می کنه. خیلی آدم دست و دل بازیه، اگه ازش کمک بخوای حتما کمکت می کنه... فقط حواست باشه که وقتی رفتی پیشش همش از پرسی ویزلی تعریف کنی.
روفوس خنده شیطانی کرد و گفت:
حتما!!! فقط بهم بگو اتاقش کجاست.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طمأنینه!

6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/9 16:53:45
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
آخرین ورود
جمعه 16 آبان 1393 19:55
عضویت
1388/01/06
پست‌ها
316
سوژه جدید

سالازار نگاهی به اطراف انداخت و با تاسف سرش را تکان داد، ناگهان در با صدای بلندی از هم باز شد و روفوس در حالی که تلو تلو میخورد وارد شد، سالازار برای کمک به وی از جایش بلند شد و به طرفش رفت.
-باز زیاد نوشیدنی کره ای بالا انداختی؟ چند بار بهت بگم که هنوز سنت واسه این کارا کافی نیست!

-ســـــــــــــــالازار جــــــونــــــــی! حالـــــــــــــت چـــــــــطــوره؟ بیا بریم یه سری الف دالی بزنیم تو رگ، گشنمه

سالازار چوبدستیش را به سمت روفوس گرفت و ناگهان فواره ای از آب سرد به سمت روفوس باریدن گرفت.روفوس با فریادی بر زمین افتاد و در حالی که آب از سر تا پایش میچکید از جایش بلند شد.

-چه غلطی میکنی؟!

-توی بوقی رو به هوش میارم!اگه مارکوس اینجا بود زیر کروشیو میگرفتت! برو سالازار یعنی منو شکر کن که من اینجا بودم!

-

-حالا باید ببینیم چطوری باید این جا رو درست کنیم.

و نگاهی معنی دار به عنکبوت هایی که کف اتاق رژه میرفتند انداخت. روفوس انگار که چیز مهمی کشف کرده باشد گفت:
-خوب میتونیم بریم حشره کش مشنگی بخریم

-میری دنبال اعضا یا نه؟ منم باید برم پیش مارکوس ببینم چه قدر گالیون واسش مونده، هیچی توی صندوق جوخه نداریم، از موش وزارتخونه هم فقیر تریم الان برو دیگه منو نگاه میکنه!

و روفوس به سرعت در حالی که از طلسم های سالازار جاخالی میداد از اتاق خارج شد.

-------------------------------------

سوژه نه طنزه، نه جدی، به خودتون بستگی داره چطور ادامه بدیدش.
سوژه به طور کلی درباره اینه که جوخه به کمبود بودجه برخورد کرده، میتونید انواع راه هایی که واسه در آوردن گالیون پیش میگیرن رو توصیف کنید، در عین حال میتونید سوژه های فرعی دیگه ای هم به وجود بیارید توی متن که اون به خودتون بستگی داره.

و در ضمن ایتالیا قهرمان میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
842
باشد كه الف دال پيروز باشد!

الف دالی ها، در حالی كه لبخند موفقيت آميزی را بر لب داشتند، به چهار نفر از اعضای جوخه نگاه می كردند كه به دنبال روزنه ای ناپيدا برای فرار بودند...

- باهاشون چی كار كنيم گرابلی؟

گرابلی رون را از نظر گذراند و پس از چند ثانيه پاسخ داد:
- بهتره ببريمشون پيش مدير مدرسه، استرجس، خودش يه محفليه. می دونه با اين جوخه ای های آشوبگر چی كار كنه...

گودريك لبخندی زد و به سمت سيريوس رفت كه با نگاهی خشمگين، ابلهانه اطراف را نگاه می كرد. گودريك دستش را بر كمر سيريوس حلقه كرد و با حالت تمسخر آميزی گفت:
- بايد توسط مدير تنبيه شو ای جوخه ای!

سيريوس بدون آنكه چيزی بگويد، جلوی گودريك به سمت دفتر مدير حركت كرد. در پشت او، رون و كينگزلی ماركوس و لورا با خود می آوردند و بقيه الف دالی ها مراقب روفوس بودند...

كمی آنور تر، نه نه، يكم اون ور تر! آهان! حالا خوب شد، جلوی دفتر مدير مدرسه ( ):


- تق تق تق!

صدای ضربات پی در پی گودريك به در چوبی و قهوه ایِ اتاق مدير در طول راه رو پخش شده بود. نگاه خشمگين اعضای جوخه به الف دالی ها كاری را پيش نمی برد...

در با صدای « غژژژ » مانندی باز شد و استرجس، در حالی كه ردای سياه رنگِ براق و خوش نمايی را پوشيده بود، نمايان شد.

- سلام جد بزرگوارم، كاری داشتين؟

- آری، ای نواده، اعضای جوخه بازجويی را كه قصد در تخريب گروه الف دال و زير پا گذاشتن قوانين مدرسه داشتند نزدت آوردم تا با آنها به نحوه ی مناسب برخورد نمائی.

استرجس سرش را تكان مختصری داد و با لبخند متينی گفت:
- خيالتون راحت... دستشويی هاگوارتز مدتیه كه كثيفه و كسی بهش نمی رسه، اين دوستان می تونن به عنوان تنبيه، كثافت كاری های دستشويی رو بدون استفاده از جارو پاك كنن. ( )

صدای خنده تحقير آميز الف دالی ها بلند شد، اما شادی آنها بيشتر هم می شد، چرا كه مادام پامفری در حالی كه دستان دابیِ سالم و سرحال را در دست داشت به سمت الف دالی ها می آمد...

پايان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/11/25 6:53:48

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.