- دیگه شورشو درآوردن. یعنی چی که خانوم حجابت رو رعایت کن؟ حجاب چی هست اصلا؟
افراد زیادی توی اتاق ضروریات جمع شده بودند. افرادی که کنار هم دیدنشان اصلا منطقی نبود. کجای دنیا میتوانستی بلاتریکس را کنار مالی ویزلی ببینی. آن هم بدون درگیری.
- اومده به من میگه چرا داری کتلت درست میکنی. خب غذاست دیگه. کی شکم این همه بچه رو سیر کنه؟
مالی با دستش به لشکر ویزلیها اشاره کرد.
- این وضع نمیشه. باید جلوی این دو نفرو گرفت. سالازار خودش رفته، اینا رو گذاشته مراقب هاگوارتز باشن. اینا هم دور برداشتن. بابا هرچی میگن، تا میای جواب بدی یه کاغذ در میارن میگن:« این نشان حاکم بزرگ، سالازار کبیره! احترام بذارید.»... هر موقع هم نشون میدن نمیدونم چرا ناخودآگاه سجده میکنم جلوشون.
بلاتریکس روی صندلیای رفت تا همه بتوانند او را ببینند. صدایش را صاف کرد و گفت:
- هم مدرسهایهای من. چشم که در میان شما میچرخانم، وسوسهی شکنجهی بسیاری از شما، مغزم را اذیت میکند. از نود درصدتان خوشم نمیآید و نه درصدتان را نیز آدم حساب نمیکنم. همهی شما میدانید که من تالار پرستم پس فقط با یک درصد اعضای تالار خودم عشق میکنم. ولی حال میبینید که اینجا هستم. روبهروی تک تک شما ایستادهام. در حال حاضر دشمنیای با هیچکدام از افراد این اتاق ندارم. زیرا هدفمان یکیست. همهی ما از رفتارهای مروپ گانت، آن پیرزن به زور شوهر برای خود جور کن و گابریلا، آن نوجوان دلقک، عاصی هستیم. من نیز مانند شما میخواهم وقتی گابریلا را دیدم، بزنم پسش تا ننش شود دلواپسش. یا وقتی مروپ را دیدم ملاقهی در دستش را درون آستینش فرو کنم. البته مورد دوم همیشگیست و فقط برای این ماجرا نیست. بگذریم! حال که هدفمان یکیست، بیاید تا کاری کنیم کارستان. بیایید جواب بدی را با بدی بدهیم. بیایید این نظم دیکتاتوری را براندازیم و افقهای روشن را به خودمان هدیه دهیم.
بلاتریکس حین گفتن جملهی آخر دست راستش را هم کمی بالا آورد. زبان بدن است دیگر نمیشود کاریاش کرد. کسانی که به سخنانش گوش دادند، موی تنشان از حماسی بودن این سخنرانی سیخ شد. دست و جیغ و هورایی کشیدند و با اینکار موافقت خودش را نشان دادند. افرادی که در عقب اتاق بودند نیز با اینکه چیزی نشنیده بودند، از صفهای جلویی تبعیت کردند و حنجره جر دادند.
- پلن چیه؟ چجوری باید جلوشونو بگیریم؟
- سوال خیلی خوبی پرسیدی امیلی! میریم، میزنیمشون و کنترل رو به دست میگیریم.
علاوه بر حنجرهها، لباسها نیز جر خورد.
- بعضی از بچههای هاگوارتز سمت اونان. هرشب ایست بازرسی میذارن. تفتیش بدنی میکنن. اونا رو چیکار کنیم.
بلاتریکس لبخند شیطانیای زد.
*****
- این رداییه که خودتون دادین یعنی چی که باید بلند تر باشه؟
- مچ پات دیده میشه خانومم. بحث نکن گلم. برگرد به خوابگاهت و عوضش کن.
صف طولانیای پشت یکی از ایست بازرسیها شکل گرفته بود. بیشتر آن صف را افراد تحت رهبری بلاتریکس تشکیل داده بودند. با چشم با هم حرف میزدند. بنظر میرسید منتظر علامت باشند.
فریادی از دور از شنیده شد.
-
آتیش! آتیش! کمک کنین. کتابخونه آتیش گرفته!توجه همه به صدا جلب شد. افرادی که مشغول بازرسی جادوآموزها بودند هاج و واج به هم نگاه میکردند.
- نمیخواین کاری کنین؟ مگه مسئول هاگ شماها نیستین؟
- دستوری که مامان مروپ بهمون داده اینه که اینجا باشیم.
- از گابریلا به تمامی واحدها، خبر آتشسوزی از کتابخونه به دستمون رسیده. همگی سریعا پست خود را ترک کرده و اقدام به اطفا حریق کنین.
صدای گابریلا در کل هاگوارتز پیچید.
- خب منتظر چی هستین. اینم دستور جدید بدویین.
افرادی که توی صف بودند دوباره نگاهی به هم کردند. بنظر میرسید که علامتی که دنبالش بودند، داده شده بود.
فلش بکهمه دور میز بزرگی ایستاده بودند. بلاتریکس یک میلهی چوبی در دست داشت و با آن روی نقشهی هاگوارتز که روی میز پهن بود ضربه میزد.
- زمان ایست بازرسی شبانه، یکی از شما باید یک حواس پرتی ایجاد کنه. مثلا...
- آتیش سوزی چطوره؟
- بالاخره یه جا مغزت کار کرد دخترم. آفرین!
دلفی تا آن موقع از سمت مادرش خوبی ندیده بود و برای همین غش کرد.
- فکر کنم بعد این ایدهی خوب مغزش تموم شد. برگردیم سر نقشه! آتیشسوزی گزینهی خیلی خوبیه. ولی خب از اونجایی که اگه واقعا اینکارو کنیم بعدا سالازار اسلیترین مذاب داغ میریزه تو حلقمون، میتونیم به دروغ اینو بگیم. میتونیم خبر آتیشسوزی جایی رو بدیم که حتی دروغش رو هم مجبور باشن جدی بگیرن.
- مثل کتابخونه؟ اونجا کتابایی با قدمت چند صد سال هست. نباید از بین برن.
- عالیه لاکرتیا! واقعا که یه ریونی خرخونی. این خبر عالیه. اون تایم خودت داد و بیداد کن که کتابخونه آتیش گرفته. قطعا از مدیریت سریعا دستور میرسه که افرادی که براشون کار میکنن بیان و کتابخونه رو نجات بدن. این یعنی همهی پستای ایست بازرسی خالی میشه.
- بعدش چی؟
- همهی شما باید آماده باشین. تو کل هاگوارتز پخش بشین. وقتی یورش اونا رو به کتابخونه دیدین، باید پشتشون برین تو. اون موقع اونا دیگه راهی برای فرار ندارن و تعداد شما هم از اونا بیشتره.
- خودت چیکار میکنی بلا؟
- منم نزدیکیای اتاق مدیریت که فعلا شده محل استراحت اون دوتا منتظر شما میمونم تا کارتون رو توی کتابخونه تموم کنین. یادتون نره که همشون رو ببندین. بعدش به من ملحق میشین و با هم میریم که سروقت اونا دوتا.
پایان فلش بک- چیشد؟
- همونطور که گفتی بلا. همهشون رفتن تو کتابخونه و اونجا تا میخورد زدیمشون. همهشون رو هم بستیم اومد که به تو برسیم.
بلاتریکس از اینکه نقشهش کار کرد بسیار خوشحال شد.
- خب دیگه چیزی نمیتونه جلومونو بگیره. بریم که هممون با اون دوتا کلی کار داریم.
چند روز بعد- بلاتریکس لسترنج! در زمان غیبت ما ذهن اکثریت جادوآموزان هاگوارتز را بر علیه کسانی که ما انتخاب کردیم تا نظم هاگوارتز را برقرار کنند شوراندی. باعث آسیب عدهای زیادی از همراهان آن دو شدی. خودشان را نیز برای چند ماه راهی درمانگاه کردی. چند قدم جلو بیا تا ببینم باید با تو چه کنم.
همهی جادوآموزان در تالار اصلی، بلند شدن بلاتریکس و حرکتش به سمت جلوی تالار را مشاهده کردند. بلاتریکس برای اینکه کسی به دردسر نیفتد، فردین بازی درآورده بود و تمام تقصیرات را گردن گرفته بود.
- در دفاع خود چه داری که بگویی؟
- شما و هاگوارتز به من آموزش دادید که زیر بار حرف زور نرم. وقتی کسی داره بهم زور میگه جلو روش وایسم و حق خودم رو بگیرم. منم همینکارو کردم.
سالازار نیشخندی زد.
- یک هفته سر هیچ کلاسی نمیروی تا در موردت تصمیم بگیرم. حالا برو سر جایت بشین و بعد از تموم شدن غذا به دفتر من بیا تا با هم در مورد این قضیه صحبت کنیم.
قبل از اینکه بلاتریکس برگردد سالازار در گوشش چیزی گفت:
- کارت بد نبود کوچولو!
بلاتریکس نمیتوانست جلوی ذوقش را بگیرد. با گونههایی سرخ شده برگشت و سرجایش نشست.
چشمها هنوزم به او بود. چشمهایی که شاهد یک قهرمان بودند.