~ برنامهی ویژه همخوانی سه فصل سوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان
سوژهی جدید
جا-جاروییِ هاگوارتز جای شوخی برداری نبود. جا-جارویی از قدیمیترین، کثیفترین و سیاهترین جاهای هاگوارتز بود. جاروها در نزدیکترین حالت ممکن به یکدیگر، به صورت وارونه در جا-جاروییها چپانده شده بودند و سر هر مسابقهی کوییدیچ و یا هر تمرینی، مرلین مرلین گویان دعا میکردند که مبادا دست ویزلیای به آنها برسد. این از ناعدالتیهای ناعادلانهی دنیای جادوگری بود که آنها را برخلاف کاربرد اصلیشان که جارو کردن بود، به پرواز وا میداشتند. جارو را چه به پرواز آخر.
اینبار اما ماجرا کمی فرق میکرد. اولین کلاس جارو سواری سال اولیها بود. جاروها قرار بود برای نخستین بار با صاحبان دیگر احتمالی آیندهی خود ملاقات کنند.
جاروها میتوانستند احساس ترس و شجاعت و حتی میزان اعتماد به نفس هر جادوآموز را حس کنند و براساس آن واکنش نشان دهند. هر چند بعد اینهمه مدت، هیچ سالی انتظار یک مشت جادوگر فسقلی را نداشتند که حتی هنوز فرق انتهای دستهی جارو را با نوکش نمیدانستند.
مانند همیشه، روی زمین حیاط محل برگزاری کلاس با ردیفی از جاروهایی که چندان دلخوشی از جادوگران نداشتند، تزیین شده بود. با فاصلهای منظم و با لرزشهای گاه و بیگاهی که هر کدام جاروها از خود در میآوردند و با تکان مشکوکی که داشتند به سختی توسط هر کسی نادیده گرفته میشدند.
جادوآموزان تک به تک جای خود کنار جارو میایستادند و با کنجکاوی عمیقی به جاروها نگاه میکردند. همه چیز به خوبی پیش میرفت و همانطور که دستها به سوی جاروها دراز شده بود، بعضی جاروها با اکراهی قابل توجه از روی زمین بلند شده بودند. اما یک چیز این میان درست نبود. یکی از جاروها با دیدن دست لرزان جادوآموزش، خود را چند متری عقب کشید و جارویی دیگر وقتی دید جادوگر جوانی به او تکیه داده است، لرژشی سهمگین کرد و صاحبش را بر روی زمین واژگون کرد.
اولین نشانه شورش جارویی، صدای ووش ووشی بود که از انتهای جاروها بلند شد. بعد یکی از جاروها خودت را از زمین بلند کرده و دیگری هم به دنبال او به سمت جنگل ممنوعه رفت. پیش از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان بدهد، جاروهای دیگر با خش خش و ووش ووش از جا پریده و هرکدام به سمتی پرواز کردند. آنها به هر سویی میگریختند، با احساس آزادی از بالای سر جادوآموز ها رد میشدند و به سمت درختها میرفتند و یا چندتایی با سرعت نور به سمت قلعه حرکت میکردند.
و این بود فرار جادویی جارویی به سمت آزادی و تمیزی! ووش!
حالا دیگر خبری از جاروها نبود که جادوآموزها بتوانند با آنها تمرین کرده و آموزش ببینند. حال همگی باید به جستجوی جاروها میپرداختند و آنها را قانع به بازگشت به همان زندگی اسفبار میکردند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مرلین در 1405/8/9 5:44:46



گریزان آشیـــــــاهاهاهاهان از من! 

این مرغ مثل بچهی خودم میمونه. اصلا درست که فکر میکنم، راست راستی بچهی خودمه! ناسلامتی از تخم خودم متولد شده.
آه مرغکم... دلتنگتم بابا. بذار به دنیا بیارمت. 
از هیچی که بهتره. ولی نه! بنیهای نداره. جثهش کوچیکه. همون مرغش هم به زور میتونه جوابگوی انرژی مردانهی من باشه.
ولی اگه بیخیالش بشم، همینم از دست میره...



بگذارید برایش یک اسم دیگر بگذاریم که تا آخر روی هی این توصیف دارای کژتابی را تحویلتان ندهم.
«آبْهافلپاف» که در نظر گرفتن ساکنش به هنگام تلفظ بسیار کلیدی است، و اگر حواستان نبود نویسنده مسئولیتی نمیپذیرد، و به اختصار معادل همان «آب حاصل از ذوب شدن تمام دانشآموزان هافلپاف و پیوستنشان به یکدیگر» میباشد. چی شد اصلا. 

یا گریفیندوریها که یادآور ...
دابی تنبیه مناسبش رو پیدا کرد! دابی سزاوار این تنبیه! دابی بد!
) همراه با پیچ راهرو میپیچه و مایع زرد رنگ که از قضا هافلپافیها بودن، رو زمین جاری میشن و یکراست به سمتشون میرن.





