پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

59
نفر همین الان آنلاین‌اند 28 نفر در «انجمن»
0 عضو 59 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
از اونجایی که راجر اعصاب درستی نداشت
قیچی رو برداشت و از پشت زد تا کلاه رو پاره پوره کنه
کلاه از ترس جونش دوباره خواست در بره که راجر گرفتش
- خب میخوای فرار کنی آره؟ منو میندازی هافلپاف؟
- رحم کن بابا ولم کن باشه تو همون ریونکلاو بمون
راجر خرسند از اینکه کار رو در اورد کلاه رو ول کرد.
- مگه نگفتی برای بازگشت همه به گروه خودشون سازنده کلاه باید گروهبندی بشه؟
- چرا باشه، انجام میدم فقط اون قیچی رو بگذار کنار.
- اتفاقا با قیچی خیلی کار داریم.
کلاه به اجبار همه رو برگردوند سر جاشون.
اما یه چیز مهم باقی موند. چرا کلاه این کارو کرد و کی بهش گفت؟
راجر کلاه رو برای بازپرسی به دخمه ها برد و به همراه هیئتی از بزرگان درباره روش بازپرسی رای گیری کردن.
- شکنجه
- موافقم
تمام کلاه را شکنجه میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 00:52
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
اما کلاه بعد از مقادیری قل خوردن در خارج از قلعه و دیدن این که چقدر باغبانی می‌تونه سخت و طاقت‌فرسا باشه و مترسک‌ها هم اونقد که باید از نوک پرندگان در امان نیستن، دوباره قل‌خوران برمی‌گرده به هاگوارتز تا شغل قبلی خودشو پس بگیره و دقیقا در لحظه‌ای می‌رسه که راجر داشت می‌گفت:
- چی شد؟ جای کلاه چی بسازیم؟

کلاه با شنیدن این حرف پرشی می‌کنه و یکراست رو سر راجر فرود میاد و مطمئن می‌شه به قدر کافی تو سرش فرو بره که حتی جلوی دهن راجرو بگیره و مانع از حرف زدنش بشه.
- همم... اینجا چی می‌بینم؟ پشتکار زیاد در از کار بیکار کردن کلاه گروهبندی؟ به نظرت باید روی پشتکار متمرکز شم یا حیله‌ی شومت برای بیکار کردن من؟

راجر خیلی دوست داشت بگه تقصیر خودته که با فیلچ داشتی اشتباه می‌زدی نه من، ولی چنان کلاه تا دهنش پایین رفته بود که عملا هیچ صدایی از دهنش خارج نمی‌شه که بقیه متوجه بشن اصلا سخنی گفته.

کلاه بالاخره بعد از یکم تفکر تصمیم خودشو می‌گیره و رو به همه فریاد می‌زنه:
- هافلپاف!

و راجر رو از ریونکلاو به هافلپاف تبعید می‌کنه و ازونجایی که دوست نداشت نه راجر بیشتر حرف بزنه و نه توطئه‌ علیهش پیشروی کنه، قبل از این که از روی سر راجر پایین بیاد می‌گه:
- هرکس نتونه تو گروه جدیدی که براش انتخاب کردم بدرخشه، شاید به این معناس که اصلا به هاگوارتز تعلق نداره و باید اخراج بشه.

سپس رو به گودریک می‌پرسه:
- درست فهمیدم که داشتی به برکناری من فکر می‌کردی؟ شاید نیاز به گروهبندی مجدد داری!

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
دور از هیاهو
راجر در گروهش مانده بود و مثل همیشه از اعضای مرفح جامعه بود، همیشه در هر جنگی خانواده دیویس دور از هیاهو بودند و خیلی اشرافی به زندگی پر از عشق و حالشان ادامه میدادند؛ راجر هم استثنا نبود.
اون روز راجر با شنیدن اخبار تنها یک واکنش نشان داد:
عه؟ گروه ها جا به جا شده؟ خب به من چه؟
و به زندگی (همه چی آرومه من چقدر خوشبختم) ش ادامه داد.
سر کلاس ها چند امتیاز برای ریونکلاو گرفت و به زندگی همیشگی اش ادامه داد.
اما اون شب اتفاقات زیادی در قلعه افتاد، همه به سمت گودریک حمله برده بودند تا دوباره گروهبندی شود اما چگونه؟ کلاه میخواست بازنشسته شود.
راجر خیلی ساده به سمت گودریک رفت و گفت:
مگه کلاه گروهبندی کلاه تو نبوده؟ خب یکی دیگه بساز حالا با وسیله های دیگه.
ناگهان صدای جیغ کلاه آمد که فیلچ را میخواست گروهبندی کند.
راجر به سمت کلاه رفت و گفت:
اولا فیلچ پرفسور نیست دوما اسکوییبه و جادوگر نیست.
با این جواب، کلاه بهش برخورد و جواب داد:
بهم برخورد این قضیه از نظر من کلا کئلتم یکنته
سپس باز قل خورد و از قلعه رفت تا به همان باغبانی بپردازد(فوقش کلاه مترسک میشه)
کل هاگوارتس از جواب های راجر و هوش و ذکاوتش در عجب بودن و معتقد بودن باید بره به هاگوارتس سمپاد، اینجا داره حیف میشه.
حتی مشکل رنگ موی اسنیپ رو با اسپری رنگ مو هزار کاره حل کرد و اسنیپدهم به حالت قبلش برگشت.
سپس برگشت پیش گودریک و گفت:
چی شد؟ جای کلاه چی بسازیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1405/07/01
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:22
عضویت
1405/06/26
پست‌ها
38
هلنا هنوز داشت به فهرست جابه‌جایی‌ها فکر می‌کرد که ناگهان کلاه گروهبندی از پنجره پرید تو و مستقیم شیرجه زد وسط پاتیل اسنیپ و آن‌قدر خیس شد که شروع کرد به آواز خواندن و رقصیدن و چنان کنسرتی راه انداخت که اسنیپ از شدت عصبانیت موهایش سفید شد و دامبلدور که از آن طرف رد می‌شد با دیدن سر سفید اسنیپ فکر کرد بالاخره بازنشسته شده و برایش کیک تولد سفارش داد و روی کیک نوشتند «به افتخار پیرترین پروفسور هاگوارتز» و اسنیپ هم از خوشحالی که بالاخره یک‌نفر بهش توجه کرده، تصمیم گرفت دیگر هیچ دانش‌آموزی را تنبیه نکند و حتی به نویل بیست امتیاز داد و نویل از شدت خوشحالی غش کرد و افتاد بغل یکی از اسلیترینی‌ها و اسلیترینی بیچاره که تا آن روز حتی به سایه خودش هم اعتماد نداشت، ناگهان دچار احساسات پیچیده‌ای شد و تصمیم گرفت با نویل ازدواج کند و نویل هم که هنوز فکر می‌کرد در خواب است قبول کرد و هلنا بالاخره فهرستی پیدا کرد که رویش نوشته شده بود تمام جابه‌جایی‌ها به خاطر یک آزمایش روان‌شناختی کلاه بوده و کلاه هم که ظاهرا از شدت خیس شدن در اثر افتادن در پاتیل اسنیپ، عقلش را از دست داده بود، اعتراف کرد می‌خواسته ببیند اگر همه را جابه‌جا کند چند نفر سکته می‌کنند و چند نفر عاشق می‌شوند و چند نفر هم مثل اسنیپ پیر می‌شوند. اما درست وقتی گودریک خواست کلاه را به جرم ایجاد آشوب اعدام کند، طوماری از شکم باسیلیسک بیرون افتاد که رویش نوشته شده بود تنها راه بازگشت گروه‌ها، گروهبندی دوباره سازنده کلاه است و همه نگاه‌ها به گودریک برگشت؛ گودریکی که تازه فهمیده بود ممکن است خودش هم به اسلیترین برود و مجبور شود هم‌اتاقی سالازار شود. کلاه هم از شدت خنده دوباره داخل پاتیل افتاد.

کلاه که حالا بوی سوپ جو می‌داد و یک عدد قورباغه هم از لبه‌اش آویزان بود، ناگهان اعلام کرد به دلیل آسیب‌های روحی ناشی از رفتار اسنیپ، دیگر حاضر به گروهبندی دانش‌آموزان نیست و ترجیح می‌دهد بازنشسته شود و برود باغبانی کند، اما قبل از رفتن باید تکلیف گروه‌بندی معلمان را هم مشخص کند و همان‌جا اسنیپ را به هافلپاف، دامبلدور را به اسلیترین، مک‌گونگال را به ریونکلا و هاگرید را به اسلیترین فرستاد و وقتی هاگرید به دلیل نداشتن مدرک تحصیلی اعتراض کرد، کلاه با قاطعیت اعلام کرد که حداقل او یک بار کتاب خوانده؛ اما هنوز جشن پایان نیافته بود که کلاه روی سر فیلچ نشست و بعد از چند ثانیه سکوت، با وحشت فریاد زد: «مرلین به دادم برس! این یکی اصلاً گروه نداره، خودش مؤسس یه گروه جدیده! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/8/11 17:48:08
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:50
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1055
کلاس معجون سازی با صدای قل قل پاتیل ها و قدم های اسنیپ میان میزها آغاز شد. نویل طبق عادت منتظر بود پیش از اضافه کردن دومین ماده، چیزی منفجر شود یا اسنیپ بالای سرش ظاهر شود و توضیح بدهد که حتی پاتیل هم از همکاری با او شرمنده است؛ اما این بار هم گروهی کناری اش ترازو را به سمتش هل داد و پیش از آنکه دستش به ظرف اشتباهی برسد، بی سروصدا ماده درست را نشانش داد. کمی آن طرف تر، هلنا با ردای زرد و مشکی موادش را به ترتیب استفاده چیده بود و دستور روی تخته را با دقت بررسی می کرد. برای دختر روونا و سالازار، تهیه معجونی در این سطح دشوار نبود؛ دشواری اصلی تحمل نگاه امیدوار هافلپافی هایی بود که با هر حرکت ملاقه اش، انگار یک قدم به جام قهرمانی نزدیک تر می شدند. اسنیپ کنار پاتیل نویل ایستاد، به رنگ محتویاتش نگاه کرد و برای اطمینان، نام روی کتاب او را چند بار چک کرد.

- لانگ باتم، چرا هنوز خارهای جوجه تیغی رو اضافه نکردی؟
- چون اول باید پاتیل رو از روی آتش بردارم، قربان. وگرنه معجون خراب می شه.
- و این بار قصد داری همین کار رو بکنی؟
- بله، قربان.
- پنج امتیاز برای اسلیترین بابت اجرای دقیق دستور کتاب.


اسنیپ به سمت میز هلنا رفت و به ظرفی که کنار دستش باقی مانده بود اشاره کرد.

- ریونکلاو، چرا بخشی از گزنه ها رو کنار گذاشتی؟
- چون وزن روی تخته برای گزنه تازه ست. اینها خشک شده ان؛ همون مقدار، معجون رو غلیظ تر از حد لازم می کنه.
- مقدار مناسب رو چطور تعیین کردی؟
- نسبت وزن خشک به تازه رو حساب کردم و اندازه باقی مواد رو تغییر ندادم. معجون هم به غلظتی رسیده که در دستور گفته شده.
- پنج امتیاز برای هافلپاف.

هلنا با رضایت کوتاهی سر تکان داد و دوباره مشغول هم زدن شد، در حالی که هافلپافی کنار دستش پنج امتیاز را با انگشت هایش به بقیه نشان می داد. در میز مقابل، شانه های نویل دیگر آنقدر جمع نبود و برای نخستین بار بدون نگاه کردن به پاتیل دیگران، خودش مرحله بعد را انجام می داد. شاید واقعا بخش بزرگی از خرابکاری های همیشگی اش از ترس خراب کردن می آمد؛ در اسلیترین انگار اعتماد به نفس بیشتری داشت و دنبال پیروزی بود؛ پیروزی گروهی، پیروزی شخصی، افتخار و همه چیز. شاید واقعا گریفیندور جای اشتباهی برایش بود. از طرف دیگر، هلنا هم از حضورش در هافلپاف ناراحت نبود و داشت برای گروه جدیدش امتیاز می گرفت و نقش عضوی مفید و همراه را به خوبی اجرا می کرد؛ با این حال، مهارت معجون سازی اش را شب گذشته به دست نیاورده بود و اگر امروز ردایش آبی یا سبز بود، باز هم همین پاسخ را می داد. کلاه می توانست موفقیت هرکدامشان را به حساب انتخاب تازه خودش بگذارد، ولی این هنوز توضیح نمی داد چرا اصلا دست به چنین انتخابی زده بود. اگر هدف تنوع بود، چرا فقط بعضی افراد جابه جا شده بودند؟ چرا پدرش را درست به گروه گودریک فرستاده بود و نویل را به اسلیترین، جایی که حالا از امتیازهایش استقبال می کردند؟ هلنا ملاقه را کنار گذاشت و نگاهی به در کلاس انداخت. پیش از آنکه به کسی اتهامی بزند، باید فهرست کامل جابه جا شده ها را پیدا می کرد و می فهمید کلاه درباره هرکدام چه دلیلی آورده است. فعلا می توانست هافلپافی خوبی باشد، اما کنجکاوی ای که از مادرش به ارث برده بود، نمی گذاشت این تغییرات را همین طور قبول کند.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:49
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
605
اسلیترینی‌ها بیشتر که فکر می‌کنن، نویل اصیل‌زاده بود و این یعنی در بطن وجود با باورهای اونا جور بود. فقط یکم زیادی دست و پاچلفتی بود که شاید می‌شد یجوری باهاش کنار اومد؟ به هر حال اونا کراب و گویل رو هم تو گروه خودشون جا داده بودن که از بهره هوشی بالایی برخوردار نبودن. اما یه نکته مثبت نسبت به نویل داشتن و اونم این بود که حداقل باعث کسر امتیاز نمی‌شدن.

و حالا کلاه، کلاهِ خردمند هاگوارتز، کلاهی که می‌دید اون‌چه رو که بقیه نمی‌تونستن ببینن، از کسب 200 امتیاز توسط نویل گفته بود، این یعنی مشکل آخر هم حل شده بود! چه چیزی برای اسلیترینی‌ها می‌تونست مهم‌تر از قهرمانی باشه؟ حتی اگه بخواد با نویلی بدست بیاد که در واقع به گروهشون تعلق نداشت؟ چه اهمیتی داشت! در تاریخ عنوان قهرمانی اونا بود که ثبت می‌شد و با اسلیترینی بودن نویل، حتی تقبلی هم در کار نبود!

کلاه که انگار به صورت زنده داشت تصورات ذهنی اسلیترینی‌ها رو به شکل حبابی که بالای سرشون شکل گرفته تماشا می‌کرد، بالاخره دست از تخمه شکوندن برمی‌داره و می‌گه:
- مرحبا، همینه. کلاه هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه. به من اعتماد کنین.

اعتماد کردن به کسی جز خودشون، خیلی در ژن اسلیترینی‌ها جایی نداشت. ولی همچنان دو دو تا چهار تا اینطور نشون می‌داد که حداقل فعلا حضور نویل ضرری نداره. پس به جای این که نویل رو به باد کتک بگیرن یا به مسخره کردنش بپردازن، شونه‌ای بالا می‌ندازن.
- زودباش بیا تا دیر نشده.

در یک چشم بر هم زدن اطراف نویل خالی می‌شه و دیگه هیشکی در حال سیخونک زدن بهش باقی نمی‌مونه. هوووف، حداقل نویل می‌دونست تا وقتی که به کلاس دیر نرسه در اسلیترین در امانه.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:45
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
604
نویل هنوز در مرحله انکار به سر می برد و حاضر نبود قبول کنه که به‌جای اتاق گرم و نرمش در برج گریفیندور، باید به سمت دخمه های قلعه پایین و پایین تر بره تا به سالن ترسناک اسلیترین برسه که پر از آدمای ترسناکه و تازه شب هم اونجا بخوابه.
درنتیجه بعد از کلی پرسه زدن در راهروهای هاگوارتز، نویل خودشو به تابلوی بانوی چاق رسوند و تلاش کرد با چرب زبونی راضیش کنه که بذاره به خوابگاه اصلیش برگرده.
-رمز عبور؟
-پشمک حاج مرلین؟

درکمال تعجب نویل، نیازی به چرب‌زبونی نبود و بانوی چاق کنار رفت و حفره ورودی تالار گریفیندور نمایان شد. نویل با خوشحالی فکر کرد که کلاه گروهبندی اونقدرا هم هوشمند نیست و یادش رفته که رمز ورود گروه هارو تغییر بده.
-هرموقع که بخوام میتونم به تخت خودم برگردم.

برای اینکه نویل شجاعتشو برای این تصمیم خطرناک جمع کنه، مدت زیادی پرسه زده بود، فکر کرده بود و دیروقت وارد تالار شد. بنابراین وقتی شلنگ تخته اندازانه وارد سالن گریفیندور شد، گریفی ها همه خواب بودن و کسی شاهد بازگشت افتخارآمیزش نبود.
نویل زیاد هم براش مهم نبود. اون به هرحال برگشته بود. بنابراین بدون اینکه توجه زیادی به اطرافش بکنه و متوجه حضور سالازار و مارش در تخت بغلی بشه، با ذوق روی تخت خودش پرید و بالشتشو بغل کرد و چند ثانیه بعد با لبخند وسیعی روی لبش، خوابش برد.
اما متاسفانه نویل کلاه رو دست کم گرفته بود.

صبح روز بعد
-هی، تنبل تن پرور! پاشو اگه دیر برسی ازمون امتیاز کم میشه.

نویل هنوز بالشش رو بغل کرده بود و لبخند می‌زد. بلاخره به خوابگاه خودش برگشته بود. دیگه لازم نبود با اسلیترینی ها سر کلاس بشینه و یا همیشه زیر نظر اسنیپ باشه. چه کابوسی بود.
-پا میشی یا نه؟
عجیبه، گریفی ها هیچوقت اینطوری باهاش حرف نمی‌زدن. حتی صداشون هم انقدر خشن و بی احساس نبود... نه... .

نویل چشم هاشو باز کرد و با دیدن پرده های زمردی اطراف تخت از ترس خشکش زد. چطور به اینجا برگشته بود؟
-من نباید اینجا باشم.
-ساکت! سرمون رفت!

اما کلاه گروهبندی که در لحظات حساس قل می‌خورد و وارد می‌شد. اینجا هم وارد شد و‌ روی کله نویل نشست.
-هومممم، درونت جاه‌طلبی و قدرت زیادی میبینم. یه بار فرنی‌تو نخوردی و از مادربزرگت پنکیک نوتلا خواستی، مگه نه؟
-چه ربطی داره.
-ربطش اینجاست، درون ذهنت. من اینجا میبینم که تو جادوگر بزرگی میشی و توی همین ترم ۲۰۰ امتیاز برای اسلیترین به‌دست میاری.

کلاه جمله آخر رو با صدای بلند گفت و با رضایت به قیافه های خوشحال و متعجب اسلیترینی ها نگاه کرد. اون واقعا از این هیجانی که به راه انداخته بود راضی بود.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/8/10 14:42:08
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
اما گودریک اونقدر ببو گلابی نبود که نفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما به جای لو دادن سالازار تصمیم گرفت روی حیله ی سالازار یه حیله ی دیگر بزند.
- بله بله تا یک ساعت دیگه لیستش رو بهتون میدم.
سالازار خوشحال و شاد و خندون رفت تا استراحت کنه و نقشه اش برای پاکسازی رو کامل تر کنه.
جیمز سراسیمه گفت:
واقعا میخوای همه رو با تبارشون لو بدی به سالازار؟؟

گودریک حالت مغرورانه ای به خود گرفت و آرام گفت:
نه بابا مگه دیوونم! تباراتون رو اشتباه بدین و اسما تون هم جابه جا بدید تا گیج بشه.
بعد شروع به تهیه لیست کرد:
هلنا بردلی پاتر: اصیل زاده
جینی دیویس بلک: اصیل زاده
شیمیس سانتافیگان: دو رگه
و...
آن طرف قلعه نویل به ستونی با طناب بسته شده بود و در آستانه شکنجه بود که ناگهان کلاه غل میخورد و وارد سالن اسلیدرین میشود.
- سلااامم میبینم با دوست جدیدتون آشنا شدید و حسابی دوست شدید! اومدم بگم که هر گونه بد رفتاری با همگروهی های جدیدتون ممنوعه و بدویی که امروز کلاس دارید.
بچه ها با این حرف کلاه نویل رو آزاد میکنند و سریعا آماده میشوند تا به کلاس گیاه شناسی بروند که دیرشان شده.
کلاه غلی میخورد و میرود تا به هافلپافی ها هم بگوید امروز کلاس دارند.

سر کلاس هلنا و آلبوس پاتر با ردای زرد رنگی منتظر پرفسور اسپراوت بودند و هلنا از اینکه چرا من با هزار سال سن باید تو کلاسا حاضر بشم! سکوت حاکم بر فضا را میشکاند.
اون روز سر کلاس نویل با جواب ها و کار های درستش ده امتیاز برای اسلیدرین گرفت و اعضای گروه فهمیدند حضور نویل در اسلیدرین خیلی هم بی فایده نیست.
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:50
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1055
خلاصه سوژه: کلاه گروهبندی شبانه گروه بعضی از اهالی هاگوارتز را عوض کرده؛ سالازار به گریفیندور، نویل به اسلیترین و هلنا و آلبوس سوروس به هافلپاف منتقل شده اند. کلاه حاضر نیست تصمیمش را تغییر بدهد و حتی سالازار را تهدید کرده که بازگشت به اسلیترین می تواند باعث اخراجش شود. حالا سالازار در تالار گریفیندور مانده و گودریک و بقیه منتظر واکنش او هستند.

سالازار فکر کرد و فکر کرد، در حالی که تمام گریفیندوری ها منتظر بودند نتیجه این سکوت طولانی مشخص شود. گودریک روی صندلی نشسته بود و شمشیرش را تیز می کرد و هر چند لحظه نگاهی به او می انداخت تا مطمئن شود هنوز مشغول فکر کردن است و نه آماده کردن طلسمی بی صدا. مرلین ریشش را دور دستش پیچیده بود تا از مسیر باسیلیسک دور بماند و جیمز هم علاقه اش به پوست گران قیمت مار را فعلا برای خودش نگه داشته بود. سالازار با دست هایی گره خورده پشت کمر، میان تخت ها قدم می زد و ماجرا را بررسی می کرد؛ کلاه متعلق به گودریک بود، تصمیم هم تصمیم کلاه بود، پس طبیعتا تمام این نمایش زیر سر گودریک بود. تیز کردن شمشیر هم لابد بخشی از برنامه استقبال به حساب می آمد.

اما هرچه بیشتر فکر می کرد، دلایل کمتری برای ترک تالار پیدا می کرد. او مدت ها خواستار هاگوارتزی بدون ماگل شده بود و حالا، به لطف کلاه گودریک، همراه با چمدان و باسیلیسکش درست وسط خوابگاه گریفیندور قرار داشت. دیگر لازم نبود برای ورود به تالارشان دنبال بهانه بگردد یا اعتراض گودریک به حضورش را تحمل کند؛ مقررات خودشان تهدید می کرد که اگر از اینجا برود، اخراج خواهد شد. کافی بود چند روزی هم گروهی های تازه اش را بشناسد، تبارشان را بررسی کند و بعد برای پاک سازی تصمیم بگیرد.

با رسیدن به این نتیجه، سالازار ایستاد و نگاه آرامی به حاضران انداخت. گودریک حرکت سنگ روی شمشیر را متوقف کرد؛ ظاهرا انتظار داشت پس از این همه تفکر، بالاخره تهدید یا اعتراضی بشنود، اما سالازار با لبخندی مختصر به طرفش رفت و دستش را گرفت و فشرد. پذیرش ناگهانی وضعیت، بیش از تمام نارضایتی های قبلی نگران کننده بود، به خصوص که باسیلیسک هم پشت سر صاحبش خزید و سرش را کنار شانه او بالا آورد. سالازار بی توجه به نگاه های جمع، با لحنی مودبانه پرسید:

- از مهمان نوازیت ممنونیم، گودریک. فهرست اعضای گریفیندور رو داری که تبارشون هم توش مشخص شده باشه که بتونیم با هم گروهی های جدیدمون بیشتر آشنا بشیم؟

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 00:52
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
در اون سوی قلعه، قبل از این که سالازار و گودریک به شکل در بیان، سالازار که اصلا و ابدا از حضورش در گریفیندور خوش‌حال نبود، در حالی که جمعیتی به سر کردگی گودریک به دنبالش بودن تا با خوش‌حالی بدرقه‌ش کنن، میاد از تالار گریفیندور خارج بشه که یهو کلاه از در ورودی قل می‌خوره و میاد تو.

کلاه با دیدن سالازار و گودریک در کنار هم احساساتی می‌شه.
- وای چی دارم می‌بینم!

کلاه اگه یک مقدار اجزای جایی که باید صورتش می‌بود کامل‌تر می‌بود، قطعا سالازار و گودریک تشخیص می‌دادن که حالتش بیشتر به خوش‌حال می‌خوره تا شوکه شده، ولی گودریک و سالازار دوست داشتن طور دیگه‌ای فکر کنن.
- یک اشتباه بزرگ!
- معلوم نیست کدوم نابخردی هاگوارتزو دستکاری کرده.

اما کلاه که در خیالات خودش غرق بود بی‌توجه به گودریک و سالازار ادامه می‌ده:
- به به چی می‌بینم. حقا که گریفیندور برازنده‌ی سالازار اسلیترینه. عجب انتخاب خوبی کردم! شاباش شاباش.

سالازار و گودریک ابتدا نگاهی به هم و بعد نگاهی به ساخته‌شون می‌ندازن. کلاه اعتراف کرده بود این خرابکاری کار خودش بوده و مشخص بود سالازار و گودریک جفتشون از وضعیت موجود ناراضی هستن.
- پس این اشتباه از تو بود که شبانه منو جا به جا کردی؟ من که دارم برمی‌گردم گروه خودم، اسلیترین!

و میاد از بغل کلاه رد شه که کلاه جلوش قل می‌خوره.
- اشتباه چیه جناب سالازار، گروه شما الان اینجاست، گریفیندور. ورود به گروهی جز گروهی که کلاه براتون تعیین کرده خلاف قوانین هاگوارتزه و می‌تونه منجر به اخراجتون بشه.
- کلاهک حسابی، من خودم هاگوارتزو ساختم، خودم بنیان‌گذار اسلیترینم، بعد داری می‌گی به هاگوارتز و اسلیترین تعلق ندارم؟

کلاه ادای فکر کردن در میاره و پاسخ می‌ده:
- نه من گفتم اگه گروه اشتباه بری منجر به اخراج می‌شه و بله! من تشخیص دادم یک گریفیندوری هستی.

و دوباره قل‌خوران از تالار گریفیندور خارج می‌شه و همه رو اونجا تو شوک تنها می‌ذاره.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.