سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 20:48
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1051
خلاصه سوژه: کلاه گروهبندی شبانه گروه بعضی از اهالی هاگوارتز را عوض کرده؛ سالازار به گریفیندور، نویل به اسلیترین و هلنا و آلبوس سوروس به هافلپاف منتقل شده اند. کلاه حاضر نیست تصمیمش را تغییر بدهد و حتی سالازار را تهدید کرده که بازگشت به اسلیترین می تواند باعث اخراجش شود. حالا سالازار در تالار گریفیندور مانده و گودریک و بقیه منتظر واکنش او هستند.
سالازار فکر کرد و فکر کرد، در حالی که تمام گریفیندوری ها منتظر بودند نتیجه این سکوت طولانی مشخص شود. گودریک روی صندلی نشسته بود و شمشیرش را تیز می کرد و هر چند لحظه نگاهی به او می انداخت تا مطمئن شود هنوز مشغول فکر کردن است و نه آماده کردن طلسمی بی صدا. مرلین ریشش را دور دستش پیچیده بود تا از مسیر باسیلیسک دور بماند و جیمز هم علاقه اش به پوست گران قیمت مار را فعلا برای خودش نگه داشته بود. سالازار با دست هایی گره خورده پشت کمر، میان تخت ها قدم می زد و ماجرا را بررسی می کرد؛ کلاه متعلق به گودریک بود، تصمیم هم تصمیم کلاه بود، پس طبیعتا تمام این نمایش زیر سر گودریک بود. تیز کردن شمشیر هم لابد بخشی از برنامه استقبال به حساب می آمد.
اما هرچه بیشتر فکر می کرد، دلایل کمتری برای ترک تالار پیدا می کرد. او مدت ها خواستار هاگوارتزی بدون ماگل شده بود و حالا، به لطف کلاه گودریک، همراه با چمدان و باسیلیسکش درست وسط خوابگاه گریفیندور قرار داشت. دیگر لازم نبود برای ورود به تالارشان دنبال بهانه بگردد یا اعتراض گودریک به حضورش را تحمل کند؛ مقررات خودشان تهدید می کرد که اگر از اینجا برود، اخراج خواهد شد. کافی بود چند روزی هم گروهی های تازه اش را بشناسد، تبارشان را بررسی کند و بعد برای پاک سازی تصمیم بگیرد.
با رسیدن به این نتیجه، سالازار ایستاد و نگاه آرامی به حاضران انداخت. گودریک حرکت سنگ روی شمشیر را متوقف کرد؛ ظاهرا انتظار داشت پس از این همه تفکر، بالاخره تهدید یا اعتراضی بشنود، اما سالازار با لبخندی مختصر به طرفش رفت و دستش را گرفت و فشرد. پذیرش ناگهانی وضعیت، بیش از تمام نارضایتی های قبلی نگران کننده بود، به خصوص که باسیلیسک هم پشت سر صاحبش خزید و سرش را کنار شانه او بالا آورد. سالازار بی توجه به نگاه های جمع، با لحنی مودبانه پرسید:
- از مهمان نوازیت ممنونیم، گودریک. فهرست اعضای گریفیندور رو داری که تبارشون هم توش مشخص شده باشه که بتونیم با هم گروهی های جدیدمون بیشتر آشنا بشیم؟
سالازار فکر کرد و فکر کرد، در حالی که تمام گریفیندوری ها منتظر بودند نتیجه این سکوت طولانی مشخص شود. گودریک روی صندلی نشسته بود و شمشیرش را تیز می کرد و هر چند لحظه نگاهی به او می انداخت تا مطمئن شود هنوز مشغول فکر کردن است و نه آماده کردن طلسمی بی صدا. مرلین ریشش را دور دستش پیچیده بود تا از مسیر باسیلیسک دور بماند و جیمز هم علاقه اش به پوست گران قیمت مار را فعلا برای خودش نگه داشته بود. سالازار با دست هایی گره خورده پشت کمر، میان تخت ها قدم می زد و ماجرا را بررسی می کرد؛ کلاه متعلق به گودریک بود، تصمیم هم تصمیم کلاه بود، پس طبیعتا تمام این نمایش زیر سر گودریک بود. تیز کردن شمشیر هم لابد بخشی از برنامه استقبال به حساب می آمد.
اما هرچه بیشتر فکر می کرد، دلایل کمتری برای ترک تالار پیدا می کرد. او مدت ها خواستار هاگوارتزی بدون ماگل شده بود و حالا، به لطف کلاه گودریک، همراه با چمدان و باسیلیسکش درست وسط خوابگاه گریفیندور قرار داشت. دیگر لازم نبود برای ورود به تالارشان دنبال بهانه بگردد یا اعتراض گودریک به حضورش را تحمل کند؛ مقررات خودشان تهدید می کرد که اگر از اینجا برود، اخراج خواهد شد. کافی بود چند روزی هم گروهی های تازه اش را بشناسد، تبارشان را بررسی کند و بعد برای پاک سازی تصمیم بگیرد.
با رسیدن به این نتیجه، سالازار ایستاد و نگاه آرامی به حاضران انداخت. گودریک حرکت سنگ روی شمشیر را متوقف کرد؛ ظاهرا انتظار داشت پس از این همه تفکر، بالاخره تهدید یا اعتراضی بشنود، اما سالازار با لبخندی مختصر به طرفش رفت و دستش را گرفت و فشرد. پذیرش ناگهانی وضعیت، بیش از تمام نارضایتی های قبلی نگران کننده بود، به خصوص که باسیلیسک هم پشت سر صاحبش خزید و سرش را کنار شانه او بالا آورد. سالازار بی توجه به نگاه های جمع، با لحنی مودبانه پرسید:
- از مهمان نوازیت ممنونیم، گودریک. فهرست اعضای گریفیندور رو داری که تبارشون هم توش مشخص شده باشه که بتونیم با هم گروهی های جدیدمون بیشتر آشنا بشیم؟
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.


در بیان، سالازار که اصلا و ابدا از حضورش در گریفیندور خوشحال نبود، در حالی که جمعیتی به سر کردگی گودریک به دنبالش بودن تا با خوشحالی بدرقهش کنن، میاد از تالار گریفیندور خارج بشه که یهو کلاه از در ورودی قل میخوره و میاد تو.
























به آنها زل زده است.
همه سر چرخاندند و با تعجب به دامبلدوری خیره شدند که داشت در گروه جلگرام مدیران، پیام بازگشایی هاگوارتز در ترم جدید را تایپ میکرد. دامبلدور ادامه داد: «یه قعله که حرف میزنه، همیشه کلی ماجرا به وجود میاره، و از حقوق و برابری صحبت میکنه! این یه فرصت عالی برای افزایش شهریه...»
بیبی گرل به من گفتی لرد؟
