آنهم وقتی که لرد عزیزش کمی آنطرفتر، در انبار، سعی میکرد با یک دَر برای آزادیاش مذاکره کند؟
کمی آن طرفتر در انبار:
- در. با توایم.
سکوت.
- میدانیم صدا داری. قبلاً هم اوس گفتی. حالا زبان باز کن.
باز هم سکوت.
صدای اوس مال در نبود، لرد میدانست اما باید در را وادار به حرف زدن میکرد، نفسِ عمیقی کشید؛ نفسی که برای کسی با دو تا سوراخِ افعیمانند بهجای بینی، بیشتر شبیهِ سوتزدنِ یک کتری بود تا نفسکشیدن.
- بسیار خب. شاید مشکل از طرزِ خطابمان بود. دوباره امتحان میکنیم؛ در... جان؟
از پشتِ در، صدای خِسخِسِ چوب اومد. لرد، که در طولِ زندگیِ پربارَش هزار زبانِ مارینه و غیرمارینه یاد گرفته بود، اینبار تصمیم گرفت زبانِ «چوبی» را هم به لیست اضافه کند.
- میبینیم که لولاهایت به کار افتاد! خب پس، در جانِما، مایلی به یه توافقِ منصفانه برسیم؟
در کمی فکر کرد و بلاخره لولا باز کرد.
- بستگی داره. اول بگو چقدر منصفانهست، چون آخرین بار که یکی بهم گفت «توافقِ منصفانه»،
سرم رو با تبر زدن و به یه درِ بدون دستگیره تبدیلم کردن!
لرد یک لحظه جا خورد؛ نه از پرویی در، بلکه از اینکه یک در، بهطرز غیرمنتظرهای، سابقهی تروما داشت! اما به روی خود نیاورد.
- ما... ما لردِ سیاهیم! موجودی هستیم به مراتب قدرتمندتر از شما، بقیه فقط با شنیدنِ اسمما، از ترس ریزششون میگیره! داری با ما چونه میزنی؟
در باید میترسید اما پرو تر از این حرف ها بود.
- یه تختهچوبِ معمولی که الان کلیدِ آزادیِ لردِ سیاهه، پس یهو انقدرم معمولی نیستم،
نه جیگر؟
لرد دهانش را باز کرد تا جوابی به گستاخی در بدهد، اما هیچچیز به ذهنش نرسید. برای اولین بار در طولِ آن روزِ عجیب، حس کرد دارد بحث را میبازد؛ نه به دستِ دامبلدور، نه به دستِ هری پاتر، بلکه به دستِ یه در که حتی دستگیره هم نداشت.
- بسیار خب. چه از ما میخواهی؟
- یه لقب. یه لقبِ باکلاس. الان همه بهم میگن
«در انبار جارو». حیف نیست؟ من با یه لردِ سیاه دارم مذاکره میکنم، اونوقت اسمم این باشه؟
- خیلی خب... سرورِ درهای هاگوارتز چطور است؟
جیرجیرِ خفیفی از لولاهای در بلند شد؛ صدایی که بهطرز مشکوکی شبیهِ یک خندهی عشوهگرانه بود.
- بد نیست. ولی میخوام یه امتیازِ دیگه
هم بدی.
- دیگر چه؟!
- یه روزِ تعطیل. دوشنبهها. چون دوشنبهها حتی درها هم حوصله ندارن باز و بسته بشن.
- یک شیء بیجان که به روز تعطیل نیازی ندارد!
- دقیقاً برای همینه که بیشتر بهش نیاز دارم. دری که همیشه بازه، هیچوقت قدرش دونسته نمیشه، مثلِ تویی که همیشه بین مرگخوارا وایسادی ولی کسی تاحالا ازت تشکر نکرده، جیگر!
برای چند ثانیه، لرد چیزی نگفت.
چون بدترین قسمت ماجرا این بود که...
در راست میگفت. این جمله، بهطرز عجیبی، در دلِ لرد نشست. برای چند ثانیه، حتی فراموش کرد که با یک در حرف میزند.
- توافق کردیم. دوشنبهها تعطیلی. حالا به اذن لرد سیاه باز شو.
از لابلای لولاهای در، صدای خوکِ مریضی تولید شد که گویا خنده بود.
- امروز دوشنبهست.
لرد، برای اولین بار از وقتی که یه بچهی یتیمِ چهاردهساله بود، احساس کرد ممکن است واقعاً گریهاش بگیرد. اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، از آنطرفِ در، صدای قدمهایی شنیده شد؛ قدمهایی که بهطرز مشکوکی آشنا بودند، انگار که صاحبشان همین چند دقیقه پیش، در یک کلاسِ معجونسازی، وسطِ یک بارانِ بنفشِ عجیب گم شده بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

بیبی گرل به من گفتی لرد؟

هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟
کور خوندی! همین الان لرد بر میگرده و یه بلایی به سرتـ...







