_ خب، حالا که فهمیدیم اسمش آلبوسه، یکی بیاد توضیح بده چرا این بشر با موهای ژولیده و قیافهی ترسیده وسط خوابگاه ماست 
_ من... من فقط...
آلبوس هنوز فرصت نکرده بود جملهاش را تمام کند که یکی از پسرها با هیجان فریاد زد:
_ صبر کنید! آلبوس سوروس پاتر؟! پسر هری پاتر؟
چند جفت چشم همزمان به سمت او چرخید. آلبوس با شنیدن نام پدرش کمی خودش را جمعوجور کرد و زیر لب گفت:
_ آره... خب... خودمم.
_ عجب! پس تو همون کسی هستی که پدرش یه بار از دست لرد ولدمورت جون سالم به در برده؟ و مادرت هم یه جادوگر معروفه؟ و خودت هم پسر یه اسلیترینی هستی؟
آلبوس مکث کرد. انگار تازه یادش افتاده بود که اینجا دقیقاً چه غلطی میکند.
پسر کناریاش با آرنج به پهلوی او زد:
_ احمق! الان وقت شجرهنامه نیست. باید بفهمیم چطوری سر از اینجا درآورده.
در همین لحظه در خوابگاه باز شد و یکی از دانشآموزان با عجله وارد شد.
_ بچهها! خبر دارین چه اتفاقی افتاده؟ کل قلعه به هم ریخته! سالازار اسلیترین توی برج گریفیندوره، نویل لانگباتم توی دخمههای اسلیترینه و هلنا ریونکلاو هم توی هافلپاف دیده شده!
آلبوس که تا آن لحظه فقط به فکر پیدا کردن راه خروج بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
_ صبر کن... چی گفتی؟ سالازار اسلیترین توی گریفیندوره؟!
آلبوس جمله اش رو تموم نکرده بود که صدای برخورد چیزی با در، همه را ساکت کرد. در باز شد و کلاه گروهبندی با حالتی کاملاً راضی از خودش، روی زمین قل خورد و درست وسط اتاق ایستاد.
_ صبح بخیر، فرزندان عزیز هاگوارتز!
یکی از پسرها با عصبانیت فریاد زد:
_صبح بخیر؟! تو میدونی چه بلایی سرمون آوردی؟
کلاه سرفهای کرد و چینهایش را مرتب کرد.
_ بلا؟ چه کلمهی زشتی! من فقط کمی تنوع ایجاد کردم. قلعه داشت زیادی قابل پیشبینی میشد.
آلبوس با ناباوری به کلاه خیره شد.
_ منو برگردون اسلی !
کلاه لحظهای سکوت کرد و بعد با لحنی متفکر گفت:
_ هوم... بررسی شد... رد شد !
_ چرا؟!
_ چون هنوز به اندازه کافی از هافلپاف لذت نبردی. تازه، اینجا امکانات رفاهی خوبی داره؛ غذای مناسب، تخت گرم، هماتاقیهای مهربون...
تازه، به نظرم این ترکیب جدید پتانسیل فوقالعادهای برای ایجاد یک هاگوارتز در سطح تیزهوشان و سمپاد رو داره.
و قبل از آنکه کسی فرصت کند چیزی بگوید، دوباره قل خورد و از در خارج شد.
و اینگونه بود که اولین صبح از عجیبترین سال تحصیلی تاریخ هاگوارتز، آغاز شد.

_ من... من فقط...
آلبوس هنوز فرصت نکرده بود جملهاش را تمام کند که یکی از پسرها با هیجان فریاد زد:
_ صبر کنید! آلبوس سوروس پاتر؟! پسر هری پاتر؟

چند جفت چشم همزمان به سمت او چرخید. آلبوس با شنیدن نام پدرش کمی خودش را جمعوجور کرد و زیر لب گفت:
_ آره... خب... خودمم.

_ عجب! پس تو همون کسی هستی که پدرش یه بار از دست لرد ولدمورت جون سالم به در برده؟ و مادرت هم یه جادوگر معروفه؟ و خودت هم پسر یه اسلیترینی هستی؟
آلبوس مکث کرد. انگار تازه یادش افتاده بود که اینجا دقیقاً چه غلطی میکند.

پسر کناریاش با آرنج به پهلوی او زد:
_ احمق! الان وقت شجرهنامه نیست. باید بفهمیم چطوری سر از اینجا درآورده.

در همین لحظه در خوابگاه باز شد و یکی از دانشآموزان با عجله وارد شد.
_ بچهها! خبر دارین چه اتفاقی افتاده؟ کل قلعه به هم ریخته! سالازار اسلیترین توی برج گریفیندوره، نویل لانگباتم توی دخمههای اسلیترینه و هلنا ریونکلاو هم توی هافلپاف دیده شده!

آلبوس که تا آن لحظه فقط به فکر پیدا کردن راه خروج بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
_ صبر کن... چی گفتی؟ سالازار اسلیترین توی گریفیندوره؟!
آلبوس جمله اش رو تموم نکرده بود که صدای برخورد چیزی با در، همه را ساکت کرد. در باز شد و کلاه گروهبندی با حالتی کاملاً راضی از خودش، روی زمین قل خورد و درست وسط اتاق ایستاد.
_ صبح بخیر، فرزندان عزیز هاگوارتز!

یکی از پسرها با عصبانیت فریاد زد:
_صبح بخیر؟! تو میدونی چه بلایی سرمون آوردی؟
کلاه سرفهای کرد و چینهایش را مرتب کرد.
_ بلا؟ چه کلمهی زشتی! من فقط کمی تنوع ایجاد کردم. قلعه داشت زیادی قابل پیشبینی میشد.

آلبوس با ناباوری به کلاه خیره شد.
_ منو برگردون اسلی !

کلاه لحظهای سکوت کرد و بعد با لحنی متفکر گفت:
_ هوم... بررسی شد... رد شد !

_ چرا؟!
_ چون هنوز به اندازه کافی از هافلپاف لذت نبردی. تازه، اینجا امکانات رفاهی خوبی داره؛ غذای مناسب، تخت گرم، هماتاقیهای مهربون...

تازه، به نظرم این ترکیب جدید پتانسیل فوقالعادهای برای ایجاد یک هاگوارتز در سطح تیزهوشان و سمپاد رو داره.

و قبل از آنکه کسی فرصت کند چیزی بگوید، دوباره قل خورد و از در خارج شد.
و اینگونه بود که اولین صبح از عجیبترین سال تحصیلی تاریخ هاگوارتز، آغاز شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 1:39:39
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 2:00:03
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 2:00:03
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!









به آنها زل زده است.
همه سر چرخاندند و با تعجب به دامبلدوری خیره شدند که داشت در گروه جلگرام مدیران، پیام بازگشایی هاگوارتز در ترم جدید را تایپ میکرد. دامبلدور ادامه داد: «یه قعله که حرف میزنه، همیشه کلی ماجرا به وجود میاره، و از حقوق و برابری صحبت میکنه! این یه فرصت عالی برای افزایش شهریه...»
بیبی گرل به من گفتی لرد؟

کور خوندی! همین الان لرد بر میگرده و یه بلایی به سرتـ...

