پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

246
نفر همین الان آنلاین‌اند 188 نفر در «انجمن»
1 عضو 245 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

55 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 12:28
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
167
_ خب، حالا که فهمیدیم اسمش آلبوسه، یکی بیاد توضیح بده چرا این بشر با موهای ژولیده و قیافه‌ی ترسیده وسط خوابگاه ماست

_ من... من فقط...

آلبوس هنوز فرصت نکرده بود جمله‌اش را تمام کند که یکی از پسرها با هیجان فریاد زد:

_ صبر کنید! آلبوس سوروس پاتر؟! پسر هری پاتر؟

چند جفت چشم همزمان به سمت او چرخید. آلبوس با شنیدن نام پدرش کمی خودش را جمع‌وجور کرد و زیر لب گفت:

_ آره... خب... خودمم.

_ عجب! پس تو همون کسی هستی که پدرش یه بار از دست لرد ولدمورت جون سالم به در برده؟ و مادرت هم یه جادوگر معروفه؟ و خودت هم پسر یه اسلیترینی هستی؟

آلبوس مکث کرد. انگار تازه یادش افتاده بود که اینجا دقیقاً چه غلطی می‌کند.

پسر کناری‌اش با آرنج به پهلوی او زد:
_ احمق! الان وقت شجره‌نامه نیست. باید بفهمیم چطوری سر از اینجا درآورده.

در همین لحظه در خوابگاه باز شد و یکی از دانش‌آموزان با عجله وارد شد.

_ بچه‌ها! خبر دارین چه اتفاقی افتاده؟ کل قلعه به هم ریخته! سالازار اسلیترین توی برج گریفیندوره، نویل لانگ‌باتم توی دخمه‌های اسلیترینه و هلنا ریونکلاو هم توی هافلپاف دیده شده!

آلبوس که تا آن لحظه فقط به فکر پیدا کردن راه خروج بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
_ صبر کن... چی گفتی؟ سالازار اسلیترین توی گریفیندوره؟!

آلبوس جمله اش رو تموم نکرده بود که صدای برخورد چیزی با در، همه را ساکت کرد. در باز شد و کلاه گروهبندی با حالتی کاملاً راضی از خودش، روی زمین قل خورد و درست وسط اتاق ایستاد.

_ صبح بخیر، فرزندان عزیز هاگوارتز!

یکی از پسرها با عصبانیت فریاد زد:
_صبح بخیر؟! تو می‌دونی چه بلایی سرمون آوردی؟
کلاه سرفه‌ای کرد و چین‌هایش را مرتب کرد.
_ بلا؟ چه کلمه‌ی زشتی! من فقط کمی تنوع ایجاد کردم. قلعه داشت زیادی قابل پیش‌بینی می‌شد.

آلبوس با ناباوری به کلاه خیره شد.
_ منو برگردون اسلی !

کلاه لحظه‌ای سکوت کرد و بعد با لحنی متفکر گفت:
_ هوم... بررسی شد... رد شد !

_ چرا؟!

_ چون هنوز به اندازه کافی از هافلپاف لذت نبردی. تازه، اینجا امکانات رفاهی خوبی داره؛ غذای مناسب، تخت گرم، هم‌اتاقی‌های مهربون...
تازه، به نظرم این ترکیب جدید پتانسیل فوق‌العاده‌ای برای ایجاد یک هاگوارتز در سطح تیزهوشان و سمپاد رو داره.

و قبل از آنکه کسی فرصت کند چیزی بگوید، دوباره قل خورد و از در خارج شد.
و این‌گونه بود که اولین صبح از عجیب‌ترین سال تحصیلی تاریخ هاگوارتز، آغاز شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 1:39:39
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 2:00:03
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/01/15
آخرین ورود
امروز ساعت 14:24
عضویت
1405/01/11
پست‌ها
216
آلبوس سوروس پاتر، که طبق عادت همیشگی‌اش چشم هایش همیشه بعد از صبحانه باز میشدن اما اوضاع دیگری داشت.
بدون اینکه چشم هایش را باز کند از تخت به بیرون امد و طبق عادت به سمت چپ رفت.
صدای مهیبی در خوابگاه هافلپاف پیچید.
تق
- اخ.
- صدای چی بود؟
- این کیه دیگه؟
- صوبحان المرلین.
- کو صوبحانه؟
- بابا صوبحانه چیه میگه صوبحا مرلین رو صدا نزن که از خواب بیدار شه با ریشش خفت میکنه.

غوغایی در خوابگاه پسرانه هافلپاف به راه افتاده بود که باعث شده بود پنج، شش نفر از پسران هافلپافی همزمان به تحلیل بپردازند.
آلبوس که با خوردن سرش به ستون سنگی وسط خوابگاه چشم‌هایش باز نشده بود، بلاخره با شنیدن جلسه تحلیل چشم هایش را باز کرد و با تالاری زرد رنگ روبرو شد.
- م...م...من..ای...این...اینجا...چ...چ...چی...چیکار میکنم؟

البوس که بخاطر دیدن خودش بدون کاستوم هالووین در اینه از ترس به خودش ترسیده بود، لکنت گرفته بود متعجب به در و دیوار نگاه میکرد.
- تازه وارد، اسمت چیه؟

قلدر ترین دانش اموز هافلپاف با مهربان ترین حالت این سوال رو از آلبوس پرسید.

- آ...آ...آلبوس.
- آلبوس خالی؟
- ن...ن...نه...آ...آ...آل...آلبوس...س...س...سو...سوروس...پ...پ...پا...پاتر.
- اخه تو هیچ بخش اسمت به هافلپاف ربطی نداره چجوری از اینجا سردر اوردی؟
-ن...ن...نم...نمی...نمیدونم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:05
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
602
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل سوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان

سوژه جدید


-آقا، دو پادشه در یک خوابگاه نگنجند. سالازار اینجا چیکار می‌کنه؟
-من که خودم داوطلبانه نیومدم مردک. بیدار شدم و دیدم پرده های تختم قرمز طلایی شده. احتمالا اشتباهی پیش اومده.
-این چمدون سبز رو چی میگی سالازار؟ چجوری شبانه به برج گریفیندور حمله کردی؟
-جن های خونگی بی مصرف...
-من فوبیای مار دارم.

آشوبی در خوابگاه پسران گریفیندور به پا شده بود. گودریک گریفیندور با پیژامه و ژاکت مامان دوز روی تختش ایستاده بود و فریاد می‌زد. مرلین سعی می کرد ریشش رو از سر راه مار سبزی که کف خوابگاه می لغزید کنار بکشه و جیمز داشت با علاقه به پوست قیمتی مار نگاه می کرد.
سالازار اسلیترین گیج و در عین حال مغرور، وسط خوابگاه گریفیندور ایستاده بود.
-همه این هیاهو بی معنیه. من به تالار خودمون بر می‌گردم.

سالازار شب در دخمه اسلیترین خوابیده بود و در کمال تعجب، صبح در برج گریفیندور بیدار شده بود. او خبر نداشت که آن روز در تمام قلعه هاگوارتز افرادی مثل سالازار گیج و مبهوت در تالار های گروه های دیگه بیدار شده بودن و هیاهویی به پا کرده بودن. درواقع شب قبل، کلاه گروهبندی تصمیم گرفته بود قضا و قدر رو به چالش بکشه و افراد رو طبق قضاوت جدیدش به گروه های دیگه بفرسته.
این شد که سالازار اسلیترین گریفیندوری شده بود و با گودریک گریفیندور هم خوابگاهی شده بود و نویل لانگ باتم اسلیترینی شده بود و توی دخمه های ناآشنای اسلیترین بیدار شد.

همان لحظه-تالار اسلیترین
-جاسوس.

نویل با جیغ یک اسلیترینی از خواب پرید و بی خبر از همه جا روی تختش نشست. تختی که پرده های سبز زمردی داشت و کاملا غریبه بود. احتمالا هنوز خواب بود.

-لانگ باتم! اینجا چیکار میکنی؟

اما همه چیز خیلی واقعی و ترسناک تر از خواب بود. قاعدتا با این همه سروصدا باید تا الان از خواب بیدار می شد. با ادامه یافتن خواب، یه نیشگون محکم از خودش گرفت اما صداها هنوز ادامه داشت.
-حتما یه اشتباهی شده.

همان صبح-در راهرهای قلعه هاگوارتز

-قطعا یه اشتباهی شده!
هلنا ریونکلاو به سرعت در راهروهای هاگوارتز در حال دویدن بود. چه‌جور اشتباهی میتونست پیش بیاد که باعث بشه دختر موسس ریونکلاو در خوابگاه هافلپاف بیدار بشه؟
در قلعه هاگوارتز حکم کلاه گروهبندی نهایی بود و هیچوقت تغییری در گروهبندی افراد انجام نمی‌شد. اما حالا کلاه اول ان سال تحصیلی درکنار گروهبندی سال اولی‌ها، سال بالایی ها رو هم به تشخیص خودش دوباره گروهبندی کرده بود و قرار هم نبود که از تصمیمش کوتاه بیاد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 14:13
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
133

پایان سوژه

اوضاع در اتاق جلسۀ مدیریت آنچنان بهتر از آنچه که پیش‌تر رخ داده بود نبود. به‌نظر می‌رسید که تمام مصائب قلعۀ بزرگ هاگوارتز، در یک اتاق کوچک جمع شده بود. کتاب‌های کتابخانه سرود می‌خواندند و هیس‌هیس‌کنان، صحبت‌های دیگران را قطع می‌کردند. میزها پایه‌های خود را به انگشت جادوگران می‌کوفتند و سقف و زمین به‌صورت شیفتی جای خود را تغییر داده و اتاق را دور هم می‌چرخاندند.

ولدمورت که هنوز حلقۀ ازدواجش با هری را از انگشتش بیرون نیاورده بود، درحالی که دستش را جلوی چشمش گرفته بود تا ریش و پشم دامبلدور را نبیند گفت: «این جلسه به چه مناسبت صورت گرفته تا وقت گرانبهای ما را هدر بدهد؟»  

دامبلدور که داشت لواشکی در چای خود حل می‌کرد با زیرکی گفت: «نمی‌دونم، فکر می‌کردم که تو این جلسه رو ترتیب دادی تام.» سپس چوبدستش را تکان داد و دست ولدمورت را از صورتش کنار زد تا چشم ولدمورت به جمال ملکوتی دامبلدور روشن شود.

هری در تلاش بود تا حلقه را از دستش دربیاورد اما ولدمورت هربار تهدیدش می‌کرد که درصورت چنین کاری، از هری طلاق گرفته و مهرش را می‌گذارد اجرا. هری هم که آه در بساط نداشت، از ترس زندان ماگلی دوباره به آن حلقه رضات می‌داد و مانند یک همسر خوب، ساکت سر جایش نشست.

- لطفا سکوت را رعایت کنید، جلسه رسمی است.

این صدا نه از جانب ولدمورت بود و نه از دهان دامبلدور بیرون جهیده بود. آنها حتی اطرافیان خود را مورد شکنجه بازپرسی قرار دادند تا ببینند که چه کسی این حرف را زده بود، اما نه مرگخواران و نه محفلی‌ها، هیچ‌کدام چنین حرفی نزده بودندو

- سکوت را رعایت کنید! این آخرین درخواست و اخطار است!

جادوگران دوباره به هم خیره شدند؛ اما به‌نظر می‌رسید که این صحبت‌ها واقعا از جانب کسی به غیر از خود آنهاست. صدا ادامه داد: «هزارسال پیش، چهار جادوگر با نام‌های...»

- بسه آقا، این داستان رو صدبار شنیدیم. حتی بعضی‌هامون این داستان رو تاحالا صدبار برای بقیه تعریف کردن.

چندثانیه هیچ صدایی نمی‌آمد. جادوگرها حتم داشتند که اگر می‌توانستند چهرۀ کسی که با آنها صحبت می‌کند را ببیند، او با حالتی شبیه به  به آنها زل زده است.

- به هر ترتیب، در طول این هزارسال جادوگرهای بزرگ زیادی اومدن و رفتن، جنگ‌های زیادی توی این دیوارها شکل گرفت، خاطرات بسیاری توی این قلعه تجربه شد، اتاق ضروریات من محفلی امن برای بستن پیمان‌های ناگسستنی و عه... خب... شطرنج بازی کردن‌های جادوگرهای پیر و جوان شد.

دامبلدور با شنیدن اسم شطرنج، لبخندی به پهنای صورتش نشست و درحالی که داشت چای‌لواشکش را هورت می‌کشید، به یاد خاطرات خوب جوانی افتاد. صدا ادامه داد: «اما توی این سال‌ها یکی اومد به من بگه خاک تو سرت، دمت گرم، هوامون رو داشتی بهمون خیلی حال دادی؟ یکی اومد از زحمات بی‌چشم‌داشت من قدردانی کنه؟ یکی اومد یه لیوان چایی بده دست من؟ آلبوس تو به عالم و آدم آبنبات لیمویی تعارف کردی، به ما که رسیدی یهو آبنبات‌هات تموم شد نامرد؟»   

جادوگران هنوز نمی‌دانستند که آن صدا از گلوی چه کسی خارج می‌شود، به همدیگر نگاه کردند و در گوش هم پچ‌پچ‌کنان صحبت می‌کردند. صدا که فهمیده بود ماجرا از چه قرار است، گلویی صاف کرد گفت: «اینجانب، قلعۀ هاگوارتز، خواهان داشتن حقوقی مشخص و...»

- وایسا، خود هاگوارتز داره با ما حرف می‌زنه؟
- این طلسم رو خود هاگوارتز رو خودش گذاشته بود؟
- اگه این خبر تو روزنامه بپیچه...
- نه پاتر، تو هنوز هم اجازه نداری حلقۀ ما را از دستت دربیاوری.   

هری که حلقۀ ازدواجش را تا نیمه انگشتش بالا کشیده بود، با ناله دوباره آن را به سر جایش بازگرداند. دامبلدور دستی به ریشش کشید و گفت: «پس تو خود قلعه هستی؟»

- بله!

- و تو بودی که باعث این همه اتفاق عجیب توی این مدت شده بودی؟

- بله!

- و تو بودی که هرسال بچه‌ها رو تا دم مرگ می‌بردی و حتی بعضی‌ها رو همون‌جا پیاده می‌کردی؟

- بله!

دامبلدور دست‌هایش را به هم کوبید: «عالی شد.»  همه سر چرخاندند و با تعجب به دامبلدوری خیره شدند که داشت در گروه جلگرام مدیران، پیام بازگشایی هاگوارتز در ترم جدید را تایپ می‌کرد. دامبلدور ادامه داد: «یه قعله که حرف می‌زنه، همیشه کلی ماجرا به وجود میاره، و از حقوق و برابری صحبت می‌کنه! این یه فرصت عالی برای افزایش شهریه...»

همه با ابروهایی در هم کشیده به دامبلدور زل زده بودند. دامبلدور گفت: «برای اهداف بزرگ و والاتر فرزندانم. شهریۀ بیش‌تر برای اهداف والاتر! من به اهداف والاتر اعتماد کامل دارم.»

و سپس از جایش بلند شد و از اتاق جلسۀ مدیران بیرون رفت. هاگوارتز سعی کرد چیزی بگوید یا کاری کند، اما متوجه شد که هرچیزی بگوید یا هر عملی که انجام بدهد، به چشم دامبلدور یک فرصت عالی برای تبلیغات مدرسۀ هاگوارتز است.

پایان.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 12:28
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
167
تاتسویا بعد از چند بار گذشتن از طاق‌هایی که هیچ‌کدام به مقصد نمی‌رسیدند، سرانجام از کتابخانه‌ی ممنوعه بیرون آمد و خودش را در سرسرای اصلی پیدا کرد؛ درست همان‌جایی که بلاتریکس و مرگخواران هنوز مشغول نقشه‌کشیدن بودند.

تاتسویا نفسش را صاف کرد و گفت:
ـ لرد فرمودند همه به دفتر مدیریت بروند.

بلاتریکس فوراً از جا پرید.
ـ ارباب کجاست؟!

ـ انبار جاروها.

لوسیوس با نگرانی پرسید:
ـ چرا آنجاست؟

تاتسویا کمی مکث کرد.
ـ ظاهراً با در انبار وارد مذاکره شده.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بلاتریکس با ناباوری گفت:
ـ با... در؟

تاتسویا سری تکان داد.
ـ و طبق اطلاعاتی که دارم، در برنده شده.

مرگخواران با عجله راه افتادند، اما هاگوارتز هنوز قصد همکاری نداشت. درست سر پیچ راهرو، دیوار چرخید و مسیرشان عوض شد.

آن‌ها به جای انبار، وارد کلاسی شدند که هیچ‌کس نمی‌دانست قبلاً کجا بوده.

بلاتریکس با عصبانیت برگشت:
ـ من فقط یک بار می‌خوام توی این مدرسه راه برم و به مقصد برسم!

هاگوارتز ظاهراً این درخواست را توهین تلقی کرد؛ کف راهرو چرخید و همه را چند متر جلوتر پرت کرد.

بالاخره درِ انبار جاروها جلویشان ظاهر شد.

بلاتریکس با خوشحالی در را باز کرد و لرد را دید که با شنلی خاک‌آلود و چهره‌ای درهم وسط انبار ایستاده بود.

ـ ارباب! حالتان خوب است؟

لرد چند لحظه به همه نگاه کرد.

ـ بله.

مکث کرد و با لحنی تهدیدآمیز ادامه داد:
ـ فقط از امروز، هیچ‌کس حق ندارد کلمه‌ی «دوشنبه» را جلوی من به زبان بیاورد.

در همان لحظه، در با صدای جیرجیری آرام گفت:
ـ ولی جیگر... قرارمون این بود که دوشنبه‌ها تعطیل باشم.

لرد آرام سرش را به سمت در چرخاند.

بلاتریکس هم به در نگاه کرد.

لوسیوس آهسته عقب رفت.

و تاتسویا، که ظاهراً تنها فرد عاقل جمع بود، زیر لب گفت:
ـ فکر کنم بهتره فعلاً درباره‌ی فتح جهان صحبت نکنیم.

لرد نفس عمیقی کشید.

درست همان لحظه، راهروی بیرون دوباره جابه‌جا شد.

صدای برخورد چیزی با دیوار آمد و بعد صدای هاگوارتز، که معلوم نبود از کجا می‌آمد، در تمام راهرو پیچید:

ـ جلسه‌ی مدیریت، طبقه‌ی سوم... یا زیرزمین... یا آشپزخانه. خودمم نمی‌دونم.

لرد برای چند ثانیه به سقف خیره ماند.

ظاهراً فتح جهان در مقایسه با پیدا کردن یک اتاق در هاگوارتز، کار بسیار ساده‌تری بود...

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/05/07
آخرین ورود
شنبه 18 مهر 1405 04:03
عضویت
1405/05/05
پست‌ها
24
بلاتریکس باید درسی به این ماگل‌زاده میداد، ورنون چطور جرعت کرده بود با زیدیِ لرد سیاه، همچنین لاس مبتذلانه‌ای بزند؟
آن‌هم وقتی که لرد عزیزش کمی آن‌طرف‌تر، در انبار، سعی می‌کرد با یک در برای آزادی‌اش مذاکره کند؟


کمی آن‌ طرف‌‌تر در انبار:


- در. با تو‌ایم.

سکوت.

- می‌دانیم صدا داری. قبلاً هم اوس گفتی. حالا زبان باز کن.

باز هم سکوت.

صدای اوس مال در نبود، لرد می‌دانست اما باید در را وادار به حرف زدن می‌کرد، نفس عمیقی کشید؛ نفسی که برای کسی با دو تا سوراخ افعی‌مانند به‌جای بینی، بیشتر شبیه سوت‌زدن یک کتری بود تا نفس‌کشیدن.
- بسیار خب. شاید مشکل از طرز خطاب‌مان بود. دوباره امتحان میکنیم؛ در... جان؟

از پشت در، صدای خس‌خس چوب اومد. لرد، که در طول زندگی پربارش هزار زبان مارینه و غیرمارینه یاد گرفته بود، این‌بار تصمیم گرفت زبان «چوبی» را هم به لیست اضافه کند.

- می‌بینیم که لولاهایت به کار افتاد! خب پس، در جانِ‌ما، مایلی به یه توافق منصفانه برسیم؟


در کمی فکر کرد و بلاخره لولا باز کرد.
- بستگی داره. اول بگو چقدر منصفانه‌ست، چون آخرین بار که یکی بهم گفت «توافق منصفانه»،
سرم رو با تبر زدن و به یه درِ بدون دستگیره تبدیلم کردن!

لرد یک لحظه جا خورد؛ نه از پرویی در، بلکه از اینکه یک در، به‌طرز غیرمنتظره‌ای، سابقه‌ی تروما داشت! اما به روی خود نیاورد.
- ما... ما لرد سیاهیم! موجودی هستیم به مراتب قدرتمندتر از شما، بقیه فقط با شنیدن اسم‌ما، از ترس ریزششون می‌گیره! داری با ما چونه می‌زنی؟

در باید میترسید اما پرو تر از این حرف ها بود.
- یه تخته‌چوب معمولی که الان کلید آزادی لردسیاهه، پس یهو انقدرم معمولی نیستم،
نه جیگر؟

لرد دهانش را باز کرد تا جوابی به گستاخی در بدهد، اما هیچ‌چیز به ذهنش نرسید. برای اولین بار در طول آن روز عجیب، حس کرد دارد بحث را می‌بازد؛ نه به دست دامبلدور، نه به دست هری پاتر، بلکه به دست یه در که حتی دستگیره هم نداشت.
- بسیار خب. چه از ما میخواهی؟

- یه لقب. یه لقب باکلاس. الان همه بهم می‌گن
«در انبار جارو». حیف نیست؟ من با یه لرد سیاه دارم مذاکره می‌کنم، اونوقت اسمم این باشه؟

- خیلی خب... سرور درهای هاگوارتز چطور است؟

جیرجیر خفیفی از لولاهای در بلند شد؛ صدایی که به‌طرز مشکوکی شبیه یک خنده‌ی عشوه‌گرانه بود.
- بد نیست. ولی می‌خوام یه امتیاز دیگه
هم بدی.

- دیگر چه؟!

- یه روز تعطیل. دوشنبه‌ها. چون دوشنبه‌ها حتی درها هم حوصله ندارن باز و بسته بشن.

- یک شی بی‌جان که به روز تعطیل نیازی ندارد!

- دقیقاً برای همینه که بیشتر بهش نیاز دارم. دری که همیشه بازه، هیچ‌وقت قدرش دونسته نمی‌شه، مثلِ تویی که همیشه بین مرگ‌خوارا وایسادی ولی کسی تاحالا ازت تشکر نکرده، جیگر!

برای چند ثانیه، لرد چیزی نگفت.

چون بدترین قسمت ماجرا این بود که...

در راست می‌گفت. این جمله، به‌طرز عجیبی، در دل لرد نشست. برای چند ثانیه، حتی فراموش کرد که با یک در حرف می‌زند.
- توافق کردیم. دوشنبه‌ها تعطیلی. حالا به اذن لرد سیاه باز شو.

از لابلای لولاهای در، صدای خوک مریضی تولید شد که گویا خنده بود.
- امروز دوشنبه‌ست.

لرد، برای اولین بار از وقتی که یه بچه‌ی یتیم چهارده‌ساله بود، احساس کرد ممکن‌ است واقعاً گریه‌اش بگیرد. اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، از آن‌طرفِ در، صدای قدم‌هایی شنیده شد؛ قدم‌هایی که به‌طرز مشکوکی آشنا بودند، انگار که صاحبشان همین چند دقیقه پیش، در یک کلاس معجون‌سازی، وسط یک باران بنفش عجیب گم شده بود...
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/17 17:23:07
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/17 17:27:01
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
تولد نقش
1405/02/26
آخرین ورود
دیروز ساعت 20:41
عضویت
1405/02/24
پست‌ها
209
آنچه گذشت! (خلاصه)

قلعه هاگوارتز دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته) و گاهی هم هوس می‌کند مثلا یهو جای آشپزخانه و انباری را عوض کند. مدیر مدرسه برای اثبات اینکه همه چیز خوب است، از دو جبهه محفل و مرگخواران دعوت کرده تا مدتی در هاگوارتز زندگی کنند تا ثابت شود که هاگوارتز سالم است. اما خب نیست...

پس از یکسری اتفاقات، لرد ولدمورت داخل انبار جارو ها گرفتار می‌شود و در انبار به رویش باز نمی‌شود. در سرسرای اصلی، بلاتریکس لسترنج و بقیه مرگخواران مشغول طراحی نقشه‌ای برای پیدا کردن لرد هستند.

پس از مدتی سروکله تاتسویا موتویاما در انبار جارو ها پیدا می‌شود و لرد او را مامور می‌کند که مرگخواران را به دفتر مدیریت مدرسه ببرد. تاتسویا به سرعت راه می‌افتد تا ماموریت را انجام دهد، اما شخصی که با خنده‌ای خبیثانه‌ای بر لب و چوب‌دستی‌ای در دست وارد کلاسِ معجون‌سازی می‌شد را ندید.

***


طبیعی بود که تاتسویا آن فرد مرموز و چوب‌دستی به دست و خندان را نبیند! چون طاق‌هایی که تاتسویا از آنها گذر می‌کرد، نه تنها به کلاس‌ معجون‌سازی نمی‌رسیدند، بلکه نزدیک راهروی کلاس‌ها هم نمی‌شدند!

در حالی که تاتسویا با قدم‌های پرصدا و سامورایی‌وار از طاقی به طاق دیگر می‌پرید، هاگوارتز بی‌قواره تصمیم گرفت طبق معمول، هیچ همکاری‌ای با هیچ موجود زنده و غیرزنده‌ای نداشته باشد. در نتیجه، طاق آخری که تاتسویا با آن مواجه شد، درست وسط کتابخانه ممنوعه بود! کتابخانه ممنوعه‌ای که حالا دیگر ممنوع‌تر از همیشه شده بود، چون کتاب‌هایش به جای این‌که زنجیرشده روی قفسه‌ها بمانند، آزادانه در هوا شناور بودند و با جلدهای چرمی‌شان به سر و کلۀ هم می‌کوبیدند.

تاتسویا مات و مبهوت وسط کتابخانه تاریک و نمور ایستاد و کمی اخم کرد. در همان لحظه، یک کتاب قطور با جلد سبز لجنی که رویش با فونت بزرگ نوشته شده بود: «راهنمای جامع اخم کردن برای مبتدیان» مستقیم به سمت صورتش شیرجه زد. اما تاتسویا، بی‌آنکه حتی پلک بزند، کاتانا را بیرون کشید و با یک حرکت عمودی، کتاب را بی‌نصیب از شیرازه و جلد، تبدیل به کاغذهای ریز ریز کرد که مثل برف روی زمین ریختند.

بقیه کتاب‌ها که این صحنه را دیدند، «یا شیرازه مرلین!» گویان به قفسه‌هایشان برگشتند و خودشان را مخفی کردند.

اما تاتسویا هنوز به بلاتریکس و مرگخواران نرسیده بود. اصلاً بلاتریکس و بقیه کجا بودند؟ ما که می‌دانیم. داشتند نقشه‌ای برای پیدا کردن ارباب‌شان می‌ریختند و چوبدستی لرد را در حالت DeepThink بررسی می‌کردند؛ ولی خب، هاگوارتز مکانی نبود که اجازه بدهد گروهی که به خورندگی مرگ مشهورند، الکی‌الکی به خواسته‌شان برسند.

@بلاتریکس لسترنج که از پیدا کردن چوبدستی لرد به طرز عجیبی هم مضطرب شده بود و هم هیجان‌زده، چوبدستی را مثل یک میکروفون از دست لوسیوس قاپید و فریاد زد: «اربــــــــــاب! کـــــجـایـیـد؟»

صدایش در سرسرای بزرگ پیچید. از سقف مسحورشده بالا رفت، دور شمع‌های شناور چرخی زد، بعد یکدفعه زیر و رو شد و به صورت یک پژواک واژگون درآمد و در عوض این‌که لرد را خبر کند، مستقیم رفت داخل گوش ورنون دورسلی!

- اووه! بیبی گرل به من گفتی لرد؟

ورنون هرچقدر هم که در قلب و مغز بلاتریکس جا داشته باشد، هیچ‌وقت به گرد ردای لرد هم نمی‌رسید! بنابراین بلاتریکس جوش آورد و صورتش نارنجی شد و قرمز شد و قرمز را هم رد کرد و رسید به دارک‌-قرمز!
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/5/4 20:51:53
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/5/4 21:56:03
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
تولد نقش
1396/12/12
آخرین ورود
شنبه 20 تیر 1405 19:43
عضویت
1396/12/07
پست‌ها
159
در همچنان با بی‌نزاکتی مقابلِ لرد سیاه ایستاده بود و چهارچوب‌هایش مثل بچه‌های لجباز محکم به دیوار چسبیده بودند.

- ما به تازگی ازدواجی کرده‌ایم و می‌خواهیم لغوش کنیم. چون قدرتِ زیادی داریم، تنهایی آن را وتو کرده و پاتر رو مطلقه اعلام می‌کنیم.

لرد گلویش را صاف کرد و به در فرمان داد.
- حالا به فرمانِ ما زبان بگشا و شهادت بده که ما طلاق گرفته‌ایم.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد و بعد، زبانِ قرمز رنگِ در بیرون زد.
- اوس.
- اوس به خودتان!

زبانِ قرمز، سریعا در چهار طرف چرخید و سپس، نیمه‌ی وسطی در پایین افتاد. آن طرفِ در انبار جاروها، ساموراییِ ریزنقشی با موهای بلند مشکی ایستاده بود و کاتانای قرمزش را قلاف می‌کرد‌.

- مجددا اوس. بلا سان گفتن که اولویت ما، پیدا کردنِ شماست.
- ولی ما که گم نشده‌ایم.

سامورایی سرش را کج کرد و بعد از لحظه‌ای تفکر، با اشاره‌ی کوچکی حرفِ لرد را تایید کرد.

- بله گویا ماموریت رو اشتباهی متوجه شدم. شما درحال اجرای مراسم بودید. به نظرم وقتش رسیده کاتانا حکمِ من رو اجرا کنه.

دختر بدونِ لحظه‌ای تردید، دوباره کاتانای قرمزش را از قلاف بیرون کشید و روی پیراهنش گذاشت.
- با اجازه.
- صبر کن!

لرد می‌دانست که این کاتانا، همان زبان قرمزی است که با یک اشاره در انبار را بریده بود. آن روز به اندازه‌ی کافی آتش و خسارت و خون دیده بود و ديگر تمایلی نداشت.

- ماموریت جدیدی به تو می‌دهیم. بلا و بقیه‌ی مرگخواران رو پیدا کنید و به سمتِ دفتر مدیریت حرکت کنید.

تاتسویا با تردید کاتانا را غلاف کرد.
- دفترِ مدیریت؟
- بله. بعد از تسخیر دفترِ مدیریت، محافظان رو به خدمت خودمون گرفته و قلعه رو تصرف می‌کنیم!

سامورایی که از این نقشه‌ی هوشمندانه شگفت‌زده شده بود، قطره اشکی ریخت و به همان سرعتی که ظاهر شده بود، ناپدید گشت.

- بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت. بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت. بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت...

تاتسویا درحالی که دستورات آخر را زیر لب زمزمه می‌کرد، از یک طاقِ هاگوارتز به طاقِ دیگری می‌پرید و پاهایش زمین را لمس نمی‌کردند. برای همین شخصی که با خنده‌ای خبیثانه‌ای بر لب و چوب‌دستی‌ای در دست وارد کلاسِ معجون‌سازی می‌شد را ندید...
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/2/28 11:03:52
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
تولد نقش
1404/03/07
آخرین ورود
چهارشنبه 4 شهریور 1405 21:16
عضویت
1404/03/06
پست‌ها
115
با فرار آتیش و ترک صحنه توسط "مشتی غولابی"، لرد و هری نگاهشون به کسی که وسط آتیش‌سوزی باهاش ازدواج کرده بودن افتاد و از تعجب چیزی که دیدن توبه به درگاه مرلین بردن، خود مرلین هم با توجه به اتفاقات اخیر سر به ناکجاآباد گذاشته و دنبال جایی می‌گشت که خودش بره و اونجا سر به توبه بذاره.

لرد با فهمیدن این قضیه که بجای درگاه سالازار به درگاه مرلین توبه برده، می‌خواد بره سر به ناکجاآباد بذاره؛ ولی در همین لحظه و همین ثانیه به خودش میاد و می‌بینه که به انبار جارو منتقل شده! لرد از حالت لرد احساساتی به انگری لرد تغییر ماهیت می‌ده و تا میاد چوبدستیش رو برداره و در رو گرفتار آواداکداورا بکنه می‌بینه چوبدستیش نیست! پس به مرحله باسیلیسک لرد می‌رسه و با تمام قدرت در رو هل می‌ده ولی در بدون توجه به ضربه شدیدی که خورده سرجاش می‌مونه. لرد می‌خواد وارد مرحله جدیدی از خشم بشه ولی متاسفانه این نویسنده ایده‌ای برای اسم مرحله جدید نداره پس لرد توی همون مرحله باسیلیسک می‌مونه و فقط با قدرت دیپلماسی بیشتر.
ـ هی در یعنی نمی‌دانی چه کسی روبه‌رویت ایستاده؟

در سکوت می‌کنه.

ـ با تو هستیم!

در دوباره سکوت می‌کنه.

***


در حالی که لرد تلاش می‌کرد مذاکراتش رو با در پیش ببره، مرگخوارها به جای خالی لرد زل زده بودن. بلاتریکس بی‌هوا سر دامبلدور داد می‌زنه:
ـ با اربابم چی کار کردی پیرمرد؟! هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟ کور خوندی! همین الان لرد بر می‌گرده و یه بلایی به سرت‍ـ...
ـ بلا... چوبدستی ارباب اینجا افتاده!

بلاتریکس با چشم غره به سمت مبدأ صدا می‌چرخه تا یه چندتا کروشیوی آبدار نصیبش کنه تا دیگه جرئت قطع کردن حرف بلاتریکس لسترنج رو نداشته باشه که با دیدین لوسیوس مالفوی با چوبدستی لرد جا می‌خوره.

بلاتریکس سریع خودشو جمع می‌کنه و رو به جماعت مرگخوارها می‌گه:
ـ اولویت پیدا کردنه اربابه! بعدش دمار از روزگار این پیرمرد و هرکی تو اینکار دست داشته درمیاریم!
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
تولد نقش
1404/12/26
آخرین ورود
یکشنبه 22 شهریور 1405 13:01
عضویت
1400/08/06
پست‌ها
138
لرد ولدمورت که از سیر وقایع و ازدواج رمانتیکش منقلب شده بود به گریستن ادامه داد.
- لردی هستیم احساساتی! هـــــــــــــــق!

شاید خوانندگان بگمانند که عدم استفاده نویسنده از شکلک‌های گریه مرسوم برای این دیالوگ اشتباهی آماتورانه بوده است، اما خیر! لرد تاریکی جادوگری عادی‌ نبود که بخواهد با صورت مرسوم گریه کند.

عضلات صورتش در حالت آماده‌باش بودند، اخم محلفی‌کشش مانند رادار، مختصات مکانی ماگل‌زاده‌ها در محدوده دویست‌متری را محاسبه می‌کرد، همچنین لبانش روی هم فشرده می‌شدند و آوادا‌ کداوراهای میکروسکوپی پرتاب می‌کردند، اما همزمان آب روان از چشمانش جاری و مخاط سبز رنگ از دو سوراخی که فقط خودش آن‌ها را دماغ می‌دانست آویزان بود.
- هــــــــــق! همیشه لردی بوده‌ایم متعهد، زین پس لردی خواهیم بود متاهل!

اما خود اشک لرد سیاه هم اشک نرمالی نبود، چه از نظر کارایی و چه از منظر ابعاد؛ اشکی بود هوشمند، اشکی بود جهش‌یافته، اشکی بود تاریک...
- هـــــــق! به افتخار وصلتمان موجودی تاریک احضار می‌کنیم.

لرد گریست و گریست و اشک قطره قطره جمع گشت وانگهی شکل‌ و شمایل آدمیزاد به خود گرفت! اما نه هر آدمیزادی... اشکی بود لوتی و داش‌مشتی، لوتی‌ای بود غول‌آسا، از همان‌ها که با سالازار کبیر پیکان‌سواری می‌کردند، غول‌آسایی بود کلا‌ه‌پوش و لنگ‌ به دست. آن‌ها نیز لنگ و کلاهی بودند سبز رنگ از جنس مخاط بینی لرد.

- اها اها! جان جان!

غولِ اشکی که حال قدش به سقف سرسرای بزرگ رسیده بود، از عروسی اربابش بسی شاد بود و شانه‌ بالا‌ انداز و آواز‌خوانان پیش می‌رفت. هر قر ریزی که به کمرش می‌داد کمی اینور و آن‌ور آب می‌پاشید. لنگش را چرخاند و دراثر آن، آب بینی لرد روی دامبلدور پاشید.
- قدرت عشقه دیگه. اصلا بیا بابا جان، یکی دیگه بپاش.

غول نیز اجابت نمود و لنگش را مقابل دامبلدور چرخش ریزی داد و کل ریش وی را سبزگون کرد. اما حالا نوبت آتش بود. غول رقاصی و مطربی را کنار گذاشت و به سمت او روان شد، هر قدمش صدای خروشیدن آب می‌داد، نه آب دریا بلکه آب تشت که در حمام عمومی روی هم ریزند.

آتش، آتشی بود خام و تازه استارت خورده. آن‌قدر هم خفن نبود که مثل "مشتی غولابی" آدم‌سان شود. به جای زبانه کشیدن، زبان فرو کشید و به اتاق ضروریات برگشت و در را هم بست و نشست به کارهای بدش فکر کند.

- رخصت!

غول آبی این را گفت، راهش را کشید و رفت. کجا رفت؟ شاید به سرزمین موج‌های آبی، یا شاید هم به سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور. کسی چه می‌داند... مهم این بود که اکنون محفلیان و مرگ‌خواران از آتش نجات یافته بودند.
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/28 17:05:07
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/28 17:23:18
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.