سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 01:54
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1059
کلاس معجون سازی با صدای قل قل پاتیل ها و قدم های اسنیپ میان میزها آغاز شد. نویل طبق عادت منتظر بود پیش از اضافه کردن دومین ماده، چیزی منفجر شود یا اسنیپ بالای سرش ظاهر شود و توضیح بدهد که حتی پاتیل هم از همکاری با او شرمنده است؛ اما این بار هم گروهی کناری اش ترازو را به سمتش هل داد و پیش از آنکه دستش به ظرف اشتباهی برسد، بی سروصدا ماده درست را نشانش داد. کمی آن طرف تر، هلنا با ردای زرد و مشکی موادش را به ترتیب استفاده چیده بود و دستور روی تخته را با دقت بررسی می کرد. برای دختر روونا و سالازار، تهیه معجونی در این سطح دشوار نبود؛ دشواری اصلی تحمل نگاه امیدوار هافلپافی هایی بود که با هر حرکت ملاقه اش، انگار یک قدم به جام قهرمانی نزدیک تر می شدند. اسنیپ کنار پاتیل نویل ایستاد، به رنگ محتویاتش نگاه کرد و برای اطمینان، نام روی کتاب او را چند بار چک کرد.
- لانگ باتم، چرا هنوز خارهای جوجه تیغی رو اضافه نکردی؟
- چون اول باید پاتیل رو از روی آتش بردارم، قربان. وگرنه معجون خراب می شه.
- و این بار قصد داری همین کار رو بکنی؟
- بله، قربان.
- پنج امتیاز برای اسلیترین بابت اجرای دقیق دستور کتاب.
اسنیپ به سمت میز هلنا رفت و به ظرفی که کنار دستش باقی مانده بود اشاره کرد.
- ریونکلاو، چرا بخشی از گزنه ها رو کنار گذاشتی؟
- چون وزن روی تخته برای گزنه تازه ست. اینها خشک شده ان؛ همون مقدار، معجون رو غلیظ تر از حد لازم می کنه.
- مقدار مناسب رو چطور تعیین کردی؟
- نسبت وزن خشک به تازه رو حساب کردم و اندازه باقی مواد رو تغییر ندادم. معجون هم به غلظتی رسیده که در دستور گفته شده.
- پنج امتیاز برای هافلپاف.
هلنا با رضایت کوتاهی سر تکان داد و دوباره مشغول هم زدن شد، در حالی که هافلپافی کنار دستش پنج امتیاز را با انگشت هایش به بقیه نشان می داد. در میز مقابل، شانه های نویل دیگر آنقدر جمع نبود و برای نخستین بار بدون نگاه کردن به پاتیل دیگران، خودش مرحله بعد را انجام می داد. شاید واقعا بخش بزرگی از خرابکاری های همیشگی اش از ترس خراب کردن می آمد؛ در اسلیترین انگار اعتماد به نفس بیشتری داشت و دنبال پیروزی بود؛ پیروزی گروهی، پیروزی شخصی، افتخار و همه چیز. شاید واقعا گریفیندور جای اشتباهی برایش بود. از طرف دیگر، هلنا هم از حضورش در هافلپاف ناراحت نبود و داشت برای گروه جدیدش امتیاز می گرفت و نقش عضوی مفید و همراه را به خوبی اجرا می کرد؛ با این حال، مهارت معجون سازی اش را شب گذشته به دست نیاورده بود و اگر امروز ردایش آبی یا سبز بود، باز هم همین پاسخ را می داد. کلاه می توانست موفقیت هرکدامشان را به حساب انتخاب تازه خودش بگذارد، ولی این هنوز توضیح نمی داد چرا اصلا دست به چنین انتخابی زده بود. اگر هدف تنوع بود، چرا فقط بعضی افراد جابه جا شده بودند؟ چرا پدرش را درست به گروه گودریک فرستاده بود و نویل را به اسلیترین، جایی که حالا از امتیازهایش استقبال می کردند؟ هلنا ملاقه را کنار گذاشت و نگاهی به در کلاس انداخت. پیش از آنکه به کسی اتهامی بزند، باید فهرست کامل جابه جا شده ها را پیدا می کرد و می فهمید کلاه درباره هرکدام چه دلیلی آورده است. فعلا می توانست هافلپافی خوبی باشد، اما کنجکاوی ای که از مادرش به ارث برده بود، نمی گذاشت این تغییرات را همین طور قبول کند.
- لانگ باتم، چرا هنوز خارهای جوجه تیغی رو اضافه نکردی؟

- چون اول باید پاتیل رو از روی آتش بردارم، قربان. وگرنه معجون خراب می شه.

- و این بار قصد داری همین کار رو بکنی؟

- بله، قربان.
- پنج امتیاز برای اسلیترین بابت اجرای دقیق دستور کتاب.

اسنیپ به سمت میز هلنا رفت و به ظرفی که کنار دستش باقی مانده بود اشاره کرد.
- ریونکلاو، چرا بخشی از گزنه ها رو کنار گذاشتی؟

- چون وزن روی تخته برای گزنه تازه ست. اینها خشک شده ان؛ همون مقدار، معجون رو غلیظ تر از حد لازم می کنه.
- مقدار مناسب رو چطور تعیین کردی؟

- نسبت وزن خشک به تازه رو حساب کردم و اندازه باقی مواد رو تغییر ندادم. معجون هم به غلظتی رسیده که در دستور گفته شده.

- پنج امتیاز برای هافلپاف.
هلنا با رضایت کوتاهی سر تکان داد و دوباره مشغول هم زدن شد، در حالی که هافلپافی کنار دستش پنج امتیاز را با انگشت هایش به بقیه نشان می داد. در میز مقابل، شانه های نویل دیگر آنقدر جمع نبود و برای نخستین بار بدون نگاه کردن به پاتیل دیگران، خودش مرحله بعد را انجام می داد. شاید واقعا بخش بزرگی از خرابکاری های همیشگی اش از ترس خراب کردن می آمد؛ در اسلیترین انگار اعتماد به نفس بیشتری داشت و دنبال پیروزی بود؛ پیروزی گروهی، پیروزی شخصی، افتخار و همه چیز. شاید واقعا گریفیندور جای اشتباهی برایش بود. از طرف دیگر، هلنا هم از حضورش در هافلپاف ناراحت نبود و داشت برای گروه جدیدش امتیاز می گرفت و نقش عضوی مفید و همراه را به خوبی اجرا می کرد؛ با این حال، مهارت معجون سازی اش را شب گذشته به دست نیاورده بود و اگر امروز ردایش آبی یا سبز بود، باز هم همین پاسخ را می داد. کلاه می توانست موفقیت هرکدامشان را به حساب انتخاب تازه خودش بگذارد، ولی این هنوز توضیح نمی داد چرا اصلا دست به چنین انتخابی زده بود. اگر هدف تنوع بود، چرا فقط بعضی افراد جابه جا شده بودند؟ چرا پدرش را درست به گروه گودریک فرستاده بود و نویل را به اسلیترین، جایی که حالا از امتیازهایش استقبال می کردند؟ هلنا ملاقه را کنار گذاشت و نگاهی به در کلاس انداخت. پیش از آنکه به کسی اتهامی بزند، باید فهرست کامل جابه جا شده ها را پیدا می کرد و می فهمید کلاه درباره هرکدام چه دلیلی آورده است. فعلا می توانست هافلپافی خوبی باشد، اما کنجکاوی ای که از مادرش به ارث برده بود، نمی گذاشت این تغییرات را همین طور قبول کند.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.













از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
در بیان، سالازار که اصلا و ابدا از حضورش در گریفیندور خوشحال نبود، در حالی که جمعیتی به سر کردگی گودریک به دنبالش بودن تا با خوشحالی بدرقهش کنن، میاد از تالار گریفیندور خارج بشه که یهو کلاه از در ورودی قل میخوره و میاد تو.


















به آنها زل زده است.
همه سر چرخاندند و با تعجب به دامبلدوری خیره شدند که داشت در گروه جلگرام مدیران، پیام بازگشایی هاگوارتز در ترم جدید را تایپ میکرد. دامبلدور ادامه داد: «یه قعله که حرف میزنه، همیشه کلی ماجرا به وجود میاره، و از حقوق و برابری صحبت میکنه! این یه فرصت عالی برای افزایش شهریه...»