پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

67
نفر همین الان آنلاین‌اند 23 نفر در «انجمن»
1 عضو 66 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 01:54
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1059
کلاس معجون سازی با صدای قل قل پاتیل ها و قدم های اسنیپ میان میزها آغاز شد. نویل طبق عادت منتظر بود پیش از اضافه کردن دومین ماده، چیزی منفجر شود یا اسنیپ بالای سرش ظاهر شود و توضیح بدهد که حتی پاتیل هم از همکاری با او شرمنده است؛ اما این بار هم گروهی کناری اش ترازو را به سمتش هل داد و پیش از آنکه دستش به ظرف اشتباهی برسد، بی سروصدا ماده درست را نشانش داد. کمی آن طرف تر، هلنا با ردای زرد و مشکی موادش را به ترتیب استفاده چیده بود و دستور روی تخته را با دقت بررسی می کرد. برای دختر روونا و سالازار، تهیه معجونی در این سطح دشوار نبود؛ دشواری اصلی تحمل نگاه امیدوار هافلپافی هایی بود که با هر حرکت ملاقه اش، انگار یک قدم به جام قهرمانی نزدیک تر می شدند. اسنیپ کنار پاتیل نویل ایستاد، به رنگ محتویاتش نگاه کرد و برای اطمینان، نام روی کتاب او را چند بار چک کرد.

- لانگ باتم، چرا هنوز خارهای جوجه تیغی رو اضافه نکردی؟
- چون اول باید پاتیل رو از روی آتش بردارم، قربان. وگرنه معجون خراب می شه.
- و این بار قصد داری همین کار رو بکنی؟
- بله، قربان.
- پنج امتیاز برای اسلیترین بابت اجرای دقیق دستور کتاب.


اسنیپ به سمت میز هلنا رفت و به ظرفی که کنار دستش باقی مانده بود اشاره کرد.

- ریونکلاو، چرا بخشی از گزنه ها رو کنار گذاشتی؟
- چون وزن روی تخته برای گزنه تازه ست. اینها خشک شده ان؛ همون مقدار، معجون رو غلیظ تر از حد لازم می کنه.
- مقدار مناسب رو چطور تعیین کردی؟
- نسبت وزن خشک به تازه رو حساب کردم و اندازه باقی مواد رو تغییر ندادم. معجون هم به غلظتی رسیده که در دستور گفته شده.
- پنج امتیاز برای هافلپاف.

هلنا با رضایت کوتاهی سر تکان داد و دوباره مشغول هم زدن شد، در حالی که هافلپافی کنار دستش پنج امتیاز را با انگشت هایش به بقیه نشان می داد. در میز مقابل، شانه های نویل دیگر آنقدر جمع نبود و برای نخستین بار بدون نگاه کردن به پاتیل دیگران، خودش مرحله بعد را انجام می داد. شاید واقعا بخش بزرگی از خرابکاری های همیشگی اش از ترس خراب کردن می آمد؛ در اسلیترین انگار اعتماد به نفس بیشتری داشت و دنبال پیروزی بود؛ پیروزی گروهی، پیروزی شخصی، افتخار و همه چیز. شاید واقعا گریفیندور جای اشتباهی برایش بود. از طرف دیگر، هلنا هم از حضورش در هافلپاف ناراحت نبود و داشت برای گروه جدیدش امتیاز می گرفت و نقش عضوی مفید و همراه را به خوبی اجرا می کرد؛ با این حال، مهارت معجون سازی اش را شب گذشته به دست نیاورده بود و اگر امروز ردایش آبی یا سبز بود، باز هم همین پاسخ را می داد. کلاه می توانست موفقیت هرکدامشان را به حساب انتخاب تازه خودش بگذارد، ولی این هنوز توضیح نمی داد چرا اصلا دست به چنین انتخابی زده بود. اگر هدف تنوع بود، چرا فقط بعضی افراد جابه جا شده بودند؟ چرا پدرش را درست به گروه گودریک فرستاده بود و نویل را به اسلیترین، جایی که حالا از امتیازهایش استقبال می کردند؟ هلنا ملاقه را کنار گذاشت و نگاهی به در کلاس انداخت. پیش از آنکه به کسی اتهامی بزند، باید فهرست کامل جابه جا شده ها را پیدا می کرد و می فهمید کلاه درباره هرکدام چه دلیلی آورده است. فعلا می توانست هافلپافی خوبی باشد، اما کنجکاوی ای که از مادرش به ارث برده بود، نمی گذاشت این تغییرات را همین طور قبول کند.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 02:18
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
605
اسلیترینی‌ها بیشتر که فکر می‌کنن، نویل اصیل‌زاده بود و این یعنی در بطن وجود با باورهای اونا جور بود. فقط یکم زیادی دست و پاچلفتی بود که شاید می‌شد یجوری باهاش کنار اومد؟ به هر حال اونا کراب و گویل رو هم تو گروه خودشون جا داده بودن که از بهره هوشی بالایی برخوردار نبودن. اما یه نکته مثبت نسبت به نویل داشتن و اونم این بود که حداقل باعث کسر امتیاز نمی‌شدن.

و حالا کلاه، کلاهِ خردمند هاگوارتز، کلاهی که می‌دید اون‌چه رو که بقیه نمی‌تونستن ببینن، از کسب 200 امتیاز توسط نویل گفته بود، این یعنی مشکل آخر هم حل شده بود! چه چیزی برای اسلیترینی‌ها می‌تونست مهم‌تر از قهرمانی باشه؟ حتی اگه بخواد با نویلی بدست بیاد که در واقع به گروهشون تعلق نداشت؟ چه اهمیتی داشت! در تاریخ عنوان قهرمانی اونا بود که ثبت می‌شد و با اسلیترینی بودن نویل، حتی تقبلی هم در کار نبود!

کلاه که انگار به صورت زنده داشت تصورات ذهنی اسلیترینی‌ها رو به شکل حبابی که بالای سرشون شکل گرفته تماشا می‌کرد، بالاخره دست از تخمه شکوندن برمی‌داره و می‌گه:
- مرحبا، همینه. کلاه هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه. به من اعتماد کنین.

اعتماد کردن به کسی جز خودشون، خیلی در ژن اسلیترینی‌ها جایی نداشت. ولی همچنان دو دو تا چهار تا اینطور نشون می‌داد که حداقل فعلا حضور نویل ضرری نداره. پس به جای این که نویل رو به باد کتک بگیرن یا به مسخره کردنش بپردازن، شونه‌ای بالا می‌ندازن.
- زودباش بیا تا دیر نشده.

در یک چشم بر هم زدن اطراف نویل خالی می‌شه و دیگه هیشکی در حال سیخونک زدن بهش باقی نمی‌مونه. هوووف، حداقل نویل می‌دونست تا وقتی که به کلاس دیر نرسه در اسلیترین در امانه.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:57
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
605
نویل هنوز در مرحله انکار به سر می برد و حاضر نبود قبول کنه که به‌جای اتاق گرم و نرمش در برج گریفیندور، باید به سمت دخمه های قلعه پایین و پایین تر بره تا به سالن ترسناک اسلیترین برسه که پر از آدمای ترسناکه و تازه شب هم اونجا بخوابه.
درنتیجه بعد از کلی پرسه زدن در راهروهای هاگوارتز، نویل خودشو به تابلوی بانوی چاق رسوند و تلاش کرد با چرب زبونی راضیش کنه که بذاره به خوابگاه اصلیش برگرده.
-رمز عبور؟
-پشمک حاج مرلین؟

درکمال تعجب نویل، نیازی به چرب‌زبونی نبود و بانوی چاق کنار رفت و حفره ورودی تالار گریفیندور نمایان شد. نویل با خوشحالی فکر کرد که کلاه گروهبندی اونقدرا هم هوشمند نیست و یادش رفته که رمز ورود گروه هارو تغییر بده.
-هرموقع که بخوام میتونم به تخت خودم برگردم.

برای اینکه نویل شجاعتشو برای این تصمیم خطرناک جمع کنه، مدت زیادی پرسه زده بود، فکر کرده بود و دیروقت وارد تالار شد. بنابراین وقتی شلنگ تخته اندازانه وارد سالن گریفیندور شد، گریفی ها همه خواب بودن و کسی شاهد بازگشت افتخارآمیزش نبود.
نویل زیاد هم براش مهم نبود. اون به هرحال برگشته بود. بنابراین بدون اینکه توجه زیادی به اطرافش بکنه و متوجه حضور سالازار و مارش در تخت بغلی بشه، با ذوق روی تخت خودش پرید و بالشتشو بغل کرد و چند ثانیه بعد با لبخند وسیعی روی لبش، خوابش برد.
اما متاسفانه نویل کلاه رو دست کم گرفته بود.

صبح روز بعد
-هی، تنبل تن پرور! پاشو اگه دیر برسی ازمون امتیاز کم میشه.

نویل هنوز بالشش رو بغل کرده بود و لبخند می‌زد. بلاخره به خوابگاه خودش برگشته بود. دیگه لازم نبود با اسلیترینی ها سر کلاس بشینه و یا همیشه زیر نظر اسنیپ باشه. چه کابوسی بود.
-پا میشی یا نه؟
عجیبه، گریفی ها هیچوقت اینطوری باهاش حرف نمی‌زدن. حتی صداشون هم انقدر خشن و بی احساس نبود... نه... .

نویل چشم هاشو باز کرد و با دیدن پرده های زمردی اطراف تخت از ترس خشکش زد. چطور به اینجا برگشته بود؟
-من نباید اینجا باشم.
-ساکت! سرمون رفت!

اما کلاه گروهبندی که در لحظات حساس قل می‌خورد و وارد می‌شد. اینجا هم وارد شد و‌ روی کله نویل نشست.
-هومممم، درونت جاه‌طلبی و قدرت زیادی میبینم. یه بار فرنی‌تو نخوردی و از مادربزرگت پنکیک نوتلا خواستی، مگه نه؟
-چه ربطی داره.
-ربطش اینجاست، درون ذهنت. من اینجا میبینم که تو جادوگر بزرگی میشی و توی همین ترم ۲۰۰ امتیاز برای اسلیترین به‌دست میاری.

کلاه جمله آخر رو با صدای بلند گفت و با رضایت به قیافه های خوشحال و متعجب اسلیترینی ها نگاه کرد. اون واقعا از این هیجانی که به راه انداخته بود راضی بود.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/8/10 14:42:08
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:44
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
99
اما گودریک اونقدر ببو گلابی نبود که نفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما به جای لو دادن سالازار تصمیم گرفت روی حیله ی سالازار یه حیله ی دیگر بزند.
- بله بله تا یک ساعت دیگه لیستش رو بهتون میدم.
سالازار خوشحال و شاد و خندون رفت تا استراحت کنه و نقشه اش برای پاکسازی رو کامل تر کنه.
جیمز سراسیمه گفت:
واقعا میخوای همه رو با تبارشون لو بدی به سالازار؟؟

گودریک حالت مغرورانه ای به خود گرفت و آرام گفت:
نه بابا مگه دیوونم! تباراتون رو اشتباه بدین و اسما تون هم جابه جا بدید تا گیج بشه.
بعد شروع به تهیه لیست کرد:
هلنا بردلی پاتر: اصیل زاده
جینی دیویس بلک: اصیل زاده
شیمیس سانتافیگان: دو رگه
و...
آن طرف قلعه نویل به ستونی با طناب بسته شده بود و در آستانه شکنجه بود که ناگهان کلاه غل میخورد و وارد سالن اسلیدرین میشود.
- سلااامم میبینم با دوست جدیدتون آشنا شدید و حسابی دوست شدید! اومدم بگم که هر گونه بد رفتاری با همگروهی های جدیدتون ممنوعه و بدویی که امروز کلاس دارید.
بچه ها با این حرف کلاه نویل رو آزاد میکنند و سریعا آماده میشوند تا به کلاس گیاه شناسی بروند که دیرشان شده.
کلاه غلی میخورد و میرود تا به هافلپافی ها هم بگوید امروز کلاس دارند.

سر کلاس هلنا و آلبوس پاتر با ردای زرد رنگی منتظر پرفسور اسپراوت بودند و هلنا از اینکه چرا من با هزار سال سن باید تو کلاسا حاضر بشم! سکوت حاکم بر فضا را میشکاند.
اون روز سر کلاس نویل با جواب ها و کار های درستش ده امتیاز برای اسلیدرین گرفت و اعضای گروه فهمیدند حضور نویل در اسلیدرین خیلی هم بی فایده نیست.
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 01:54
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1059
خلاصه سوژه: کلاه گروهبندی شبانه گروه بعضی از اهالی هاگوارتز را عوض کرده؛ سالازار به گریفیندور، نویل به اسلیترین و هلنا و آلبوس سوروس به هافلپاف منتقل شده اند. کلاه حاضر نیست تصمیمش را تغییر بدهد و حتی سالازار را تهدید کرده که بازگشت به اسلیترین می تواند باعث اخراجش شود. حالا سالازار در تالار گریفیندور مانده و گودریک و بقیه منتظر واکنش او هستند.

سالازار فکر کرد و فکر کرد، در حالی که تمام گریفیندوری ها منتظر بودند نتیجه این سکوت طولانی مشخص شود. گودریک روی صندلی نشسته بود و شمشیرش را تیز می کرد و هر چند لحظه نگاهی به او می انداخت تا مطمئن شود هنوز مشغول فکر کردن است و نه آماده کردن طلسمی بی صدا. مرلین ریشش را دور دستش پیچیده بود تا از مسیر باسیلیسک دور بماند و جیمز هم علاقه اش به پوست گران قیمت مار را فعلا برای خودش نگه داشته بود. سالازار با دست هایی گره خورده پشت کمر، میان تخت ها قدم می زد و ماجرا را بررسی می کرد؛ کلاه متعلق به گودریک بود، تصمیم هم تصمیم کلاه بود، پس طبیعتا تمام این نمایش زیر سر گودریک بود. تیز کردن شمشیر هم لابد بخشی از برنامه استقبال به حساب می آمد.

اما هرچه بیشتر فکر می کرد، دلایل کمتری برای ترک تالار پیدا می کرد. او مدت ها خواستار هاگوارتزی بدون ماگل شده بود و حالا، به لطف کلاه گودریک، همراه با چمدان و باسیلیسکش درست وسط خوابگاه گریفیندور قرار داشت. دیگر لازم نبود برای ورود به تالارشان دنبال بهانه بگردد یا اعتراض گودریک به حضورش را تحمل کند؛ مقررات خودشان تهدید می کرد که اگر از اینجا برود، اخراج خواهد شد. کافی بود چند روزی هم گروهی های تازه اش را بشناسد، تبارشان را بررسی کند و بعد برای پاک سازی تصمیم بگیرد.

با رسیدن به این نتیجه، سالازار ایستاد و نگاه آرامی به حاضران انداخت. گودریک حرکت سنگ روی شمشیر را متوقف کرد؛ ظاهرا انتظار داشت پس از این همه تفکر، بالاخره تهدید یا اعتراضی بشنود، اما سالازار با لبخندی مختصر به طرفش رفت و دستش را گرفت و فشرد. پذیرش ناگهانی وضعیت، بیش از تمام نارضایتی های قبلی نگران کننده بود، به خصوص که باسیلیسک هم پشت سر صاحبش خزید و سرش را کنار شانه او بالا آورد. سالازار بی توجه به نگاه های جمع، با لحنی مودبانه پرسید:

- از مهمان نوازیت ممنونیم، گودریک. فهرست اعضای گریفیندور رو داری که تبارشون هم توش مشخص شده باشه که بتونیم با هم گروهی های جدیدمون بیشتر آشنا بشیم؟

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 02:09
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
در اون سوی قلعه، قبل از این که سالازار و گودریک به شکل در بیان، سالازار که اصلا و ابدا از حضورش در گریفیندور خوش‌حال نبود، در حالی که جمعیتی به سر کردگی گودریک به دنبالش بودن تا با خوش‌حالی بدرقه‌ش کنن، میاد از تالار گریفیندور خارج بشه که یهو کلاه از در ورودی قل می‌خوره و میاد تو.

کلاه با دیدن سالازار و گودریک در کنار هم احساساتی می‌شه.
- وای چی دارم می‌بینم!

کلاه اگه یک مقدار اجزای جایی که باید صورتش می‌بود کامل‌تر می‌بود، قطعا سالازار و گودریک تشخیص می‌دادن که حالتش بیشتر به خوش‌حال می‌خوره تا شوکه شده، ولی گودریک و سالازار دوست داشتن طور دیگه‌ای فکر کنن.
- یک اشتباه بزرگ!
- معلوم نیست کدوم نابخردی هاگوارتزو دستکاری کرده.

اما کلاه که در خیالات خودش غرق بود بی‌توجه به گودریک و سالازار ادامه می‌ده:
- به به چی می‌بینم. حقا که گریفیندور برازنده‌ی سالازار اسلیترینه. عجب انتخاب خوبی کردم! شاباش شاباش.

سالازار و گودریک ابتدا نگاهی به هم و بعد نگاهی به ساخته‌شون می‌ندازن. کلاه اعتراف کرده بود این خرابکاری کار خودش بوده و مشخص بود سالازار و گودریک جفتشون از وضعیت موجود ناراضی هستن.
- پس این اشتباه از تو بود که شبانه منو جا به جا کردی؟ من که دارم برمی‌گردم گروه خودم، اسلیترین!

و میاد از بغل کلاه رد شه که کلاه جلوش قل می‌خوره.
- اشتباه چیه جناب سالازار، گروه شما الان اینجاست، گریفیندور. ورود به گروهی جز گروهی که کلاه براتون تعیین کرده خلاف قوانین هاگوارتزه و می‌تونه منجر به اخراجتون بشه.
- کلاهک حسابی، من خودم هاگوارتزو ساختم، خودم بنیان‌گذار اسلیترینم، بعد داری می‌گی به هاگوارتز و اسلیترین تعلق ندارم؟

کلاه ادای فکر کردن در میاره و پاسخ می‌ده:
- نه من گفتم اگه گروه اشتباه بری منجر به اخراج می‌شه و بله! من تشخیص دادم یک گریفیندوری هستی.

و دوباره قل‌خوران از تالار گریفیندور خارج می‌شه و همه رو اونجا تو شوک تنها می‌ذاره.
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 02:17
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
172
_ خب، حالا که فهمیدیم اسمش آلبوسه، یکی بیاد توضیح بده چرا این بشر با موهای ژولیده و قیافه‌ی ترسیده وسط خوابگاه ماست

_ من... من فقط...

آلبوس هنوز فرصت نکرده بود جمله‌اش را تمام کند که یکی از پسرها با هیجان فریاد زد:

_ صبر کنید! آلبوس سوروس پاتر؟! پسر هری پاتر؟

چند جفت چشم همزمان به سمت او چرخید. آلبوس با شنیدن نام پدرش کمی خودش را جمع‌وجور کرد و زیر لب گفت:

_ آره... خب... خودمم.

_ عجب! پس تو همون کسی هستی که پدرش یه بار از دست لرد ولدمورت جون سالم به در برده؟ و مادرت هم یه جادوگر معروفه؟ و خودت هم یه اسلیترینی هستی؟

آلبوس مکث کرد. انگار تازه یادش افتاده بود که اینجا دقیقاً چه غلطی می‌کند.

پسر کناری‌اش با آرنج به پهلوی او زد:
_ احمق! الان وقت شجره‌نامه نیست. باید بفهمیم چطوری سر از اینجا درآورده.

در همین لحظه در خوابگاه باز شد و یکی از دانش‌آموزان با عجله وارد شد.

_ بچه‌ها! خبر دارین چه اتفاقی افتاده؟ کل قلعه به هم ریخته! سالازار اسلیترین توی برج گریفیندوره، نویل لانگ‌باتم توی دخمه‌های اسلیترینه و هلنا ریونکلاو هم توی هافلپاف دیده شده!

آلبوس که تا آن لحظه فقط به فکر پیدا کردن راه خروج بود، ناگهان سرش را بالا آورد.
_ صبر کن... چی گفتی؟ سالازار اسلیترین توی گریفیندوره؟!

آلبوس جمله اش رو تموم نکرده بود که صدای برخورد چیزی با در، همه را ساکت کرد. در باز شد و کلاه گروهبندی با حالتی کاملاً راضی از خودش، روی زمین قل خورد و درست وسط اتاق ایستاد.

_ صبح بخیر، فرزندان عزیز هاگوارتز!

یکی از پسرها با عصبانیت فریاد زد:
_صبح بخیر؟! تو می‌دونی چه بلایی سرمون آوردی؟
کلاه سرفه‌ای کرد و چین‌هایش را مرتب کرد.
_ بلا؟ چه کلمه‌ی زشتی! من فقط کمی تنوع ایجاد کردم. قلعه داشت زیادی قابل پیش‌بینی می‌شد.

آلبوس با ناباوری به کلاه خیره شد.
_ منو برگردون اسلی !

کلاه لحظه‌ای سکوت کرد و بعد با لحنی متفکر گفت:
_ هوم... بررسی شد... رد شد !

_ چرا؟!

_ چون هنوز به اندازه کافی از هافلپاف لذت نبردی. تازه، اینجا امکانات رفاهی خوبی داره؛ غذای مناسب، تخت گرم، هم‌اتاقی‌های مهربون...
تازه، به نظرم این ترکیب جدید پتانسیل فوق‌العاده‌ای برای ایجاد یک هاگوارتز در سطح تیزهوشان و سمپاد رو داره.

و قبل از آنکه کسی فرصت کند چیزی بگوید، دوباره قل خورد و از در خارج شد.
و این‌گونه بود که اولین صبح از عجیب‌ترین سال تحصیلی تاریخ هاگوارتز، آغاز شد.
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 1:39:39
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 2:00:03
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 18:38:19
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/01/15
آخرین ورود
امروز ساعت 00:54
عضویت
1405/01/11
پست‌ها
221
آلبوس سوروس پاتر، که طبق عادت همیشگی‌اش چشم هایش همیشه بعد از صبحانه باز میشدن اما اوضاع دیگری داشت.
بدون اینکه چشم هایش را باز کند از تخت به بیرون امد و طبق عادت به سمت چپ رفت.
صدای مهیبی در خوابگاه هافلپاف پیچید.
تق
- اخ.
- صدای چی بود؟
- این کیه دیگه؟
- صوبحان المرلین.
- کو صوبحانه؟
- بابا صوبحانه چیه میگه صوبحا مرلین رو صدا نزن که از خواب بیدار شه با ریشش خفت میکنه.

غوغایی در خوابگاه پسرانه هافلپاف به راه افتاده بود که باعث شده بود پنج، شش نفر از پسران هافلپافی همزمان به تحلیل بپردازند.
آلبوس که با خوردن سرش به ستون سنگی وسط خوابگاه چشم‌هایش باز نشده بود، بلاخره با شنیدن جلسه تحلیل چشم هایش را باز کرد و با تالاری زرد رنگ روبرو شد.
- م...م...من..ای...این...اینجا...چ...چ...چی...چیکار میکنم؟

البوس که بخاطر دیدن خودش بدون کاستوم هالووین در اینه از ترس به خودش ترسیده بود، لکنت گرفته بود متعجب به در و دیوار نگاه میکرد.
- تازه وارد، اسمت چیه؟

قلدر ترین دانش اموز هافلپاف با مهربان ترین حالت این سوال رو از آلبوس پرسید.

- آ...آ...آلبوس.
- آلبوس خالی؟
- ن...ن...نه...آ...آ...آل...آلبوس...س...س...سو...سوروس...پ...پ...پا...پاتر.
- اخه تو هیچ بخش اسمت به هافلپاف ربطی نداره چجوری از اینجا سردر اوردی؟
-ن...ن...نم...نمی...نمیدونم
پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:57
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
605
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل سوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان

سوژه جدید


-آقا، دو پادشه در یک خوابگاه نگنجند. سالازار اینجا چیکار می‌کنه؟
-من که خودم داوطلبانه نیومدم مردک. بیدار شدم و دیدم پرده های تختم قرمز طلایی شده. احتمالا اشتباهی پیش اومده.
-این چمدون سبز رو چی میگی سالازار؟ چجوری شبانه به برج گریفیندور حمله کردی؟
-جن های خونگی بی مصرف...
-من فوبیای مار دارم.

آشوبی در خوابگاه پسران گریفیندور به پا شده بود. گودریک گریفیندور با پیژامه و ژاکت مامان دوز روی تختش ایستاده بود و فریاد می‌زد. مرلین سعی می کرد ریشش رو از سر راه مار سبزی که کف خوابگاه می لغزید کنار بکشه و جیمز داشت با علاقه به پوست قیمتی مار نگاه می کرد.
سالازار اسلیترین گیج و در عین حال مغرور، وسط خوابگاه گریفیندور ایستاده بود.
-همه این هیاهو بی معنیه. من به تالار خودمون بر می‌گردم.

سالازار شب در دخمه اسلیترین خوابیده بود و در کمال تعجب، صبح در برج گریفیندور بیدار شده بود. او خبر نداشت که آن روز در تمام قلعه هاگوارتز افرادی مثل سالازار گیج و مبهوت در تالار های گروه های دیگه بیدار شده بودن و هیاهویی به پا کرده بودن. درواقع شب قبل، کلاه گروهبندی تصمیم گرفته بود قضا و قدر رو به چالش بکشه و افراد رو طبق قضاوت جدیدش به گروه های دیگه بفرسته.
این شد که سالازار اسلیترین گریفیندوری شده بود و با گودریک گریفیندور هم خوابگاهی شده بود و نویل لانگ باتم اسلیترینی شده بود و توی دخمه های ناآشنای اسلیترین بیدار شد.

همان لحظه-تالار اسلیترین
-جاسوس.

نویل با جیغ یک اسلیترینی از خواب پرید و بی خبر از همه جا روی تختش نشست. تختی که پرده های سبز زمردی داشت و کاملا غریبه بود. احتمالا هنوز خواب بود.

-لانگ باتم! اینجا چیکار میکنی؟

اما همه چیز خیلی واقعی و ترسناک تر از خواب بود. قاعدتا با این همه سروصدا باید تا الان از خواب بیدار می شد. با ادامه یافتن خواب، یه نیشگون محکم از خودش گرفت اما صداها هنوز ادامه داشت.
-حتما یه اشتباهی شده.

همان صبح-در راهرهای قلعه هاگوارتز

-قطعا یه اشتباهی شده!
هلنا ریونکلاو به سرعت در راهروهای هاگوارتز در حال دویدن بود. چه‌جور اشتباهی میتونست پیش بیاد که باعث بشه دختر موسس ریونکلاو در خوابگاه هافلپاف بیدار بشه؟
در قلعه هاگوارتز حکم کلاه گروهبندی نهایی بود و هیچوقت تغییری در گروهبندی افراد انجام نمی‌شد. اما حالا کلاه اول ان سال تحصیلی درکنار گروهبندی سال اولی‌ها، سال بالایی ها رو هم به تشخیص خودش دوباره گروهبندی کرده بود و قرار هم نبود که از تصمیمش کوتاه بیاد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 03:10
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
136

پایان سوژه

اوضاع در اتاق جلسۀ مدیریت آنچنان بهتر از آنچه که پیش‌تر رخ داده بود نبود. به‌نظر می‌رسید که تمام مصائب قلعۀ بزرگ هاگوارتز، در یک اتاق کوچک جمع شده بود. کتاب‌های کتابخانه سرود می‌خواندند و هیس‌هیس‌کنان، صحبت‌های دیگران را قطع می‌کردند. میزها پایه‌های خود را به انگشت جادوگران می‌کوفتند و سقف و زمین به‌صورت شیفتی جای خود را تغییر داده و اتاق را دور هم می‌چرخاندند.

ولدمورت که هنوز حلقۀ ازدواجش با هری را از انگشتش بیرون نیاورده بود، درحالی که دستش را جلوی چشمش گرفته بود تا ریش و پشم دامبلدور را نبیند گفت: «این جلسه به چه مناسبت صورت گرفته تا وقت گرانبهای ما را هدر بدهد؟»  

دامبلدور که داشت لواشکی در چای خود حل می‌کرد با زیرکی گفت: «نمی‌دونم، فکر می‌کردم که تو این جلسه رو ترتیب دادی تام.» سپس چوبدستش را تکان داد و دست ولدمورت را از صورتش کنار زد تا چشم ولدمورت به جمال ملکوتی دامبلدور روشن شود.

هری در تلاش بود تا حلقه را از دستش دربیاورد اما ولدمورت هربار تهدیدش می‌کرد که درصورت چنین کاری، از هری طلاق گرفته و مهرش را می‌گذارد اجرا. هری هم که آه در بساط نداشت، از ترس زندان ماگلی دوباره به آن حلقه رضات می‌داد و مانند یک همسر خوب، ساکت سر جایش نشست.

- لطفا سکوت را رعایت کنید، جلسه رسمی است.

این صدا نه از جانب ولدمورت بود و نه از دهان دامبلدور بیرون جهیده بود. آنها حتی اطرافیان خود را مورد شکنجه بازپرسی قرار دادند تا ببینند که چه کسی این حرف را زده بود، اما نه مرگخواران و نه محفلی‌ها، هیچ‌کدام چنین حرفی نزده بودندو

- سکوت را رعایت کنید! این آخرین درخواست و اخطار است!

جادوگران دوباره به هم خیره شدند؛ اما به‌نظر می‌رسید که این صحبت‌ها واقعا از جانب کسی به غیر از خود آنهاست. صدا ادامه داد: «هزارسال پیش، چهار جادوگر با نام‌های...»

- بسه آقا، این داستان رو صدبار شنیدیم. حتی بعضی‌هامون این داستان رو تاحالا صدبار برای بقیه تعریف کردن.

چندثانیه هیچ صدایی نمی‌آمد. جادوگرها حتم داشتند که اگر می‌توانستند چهرۀ کسی که با آنها صحبت می‌کند را ببیند، او با حالتی شبیه به  به آنها زل زده است.

- به هر ترتیب، در طول این هزارسال جادوگرهای بزرگ زیادی اومدن و رفتن، جنگ‌های زیادی توی این دیوارها شکل گرفت، خاطرات بسیاری توی این قلعه تجربه شد، اتاق ضروریات من محفلی امن برای بستن پیمان‌های ناگسستنی و عه... خب... شطرنج بازی کردن‌های جادوگرهای پیر و جوان شد.

دامبلدور با شنیدن اسم شطرنج، لبخندی به پهنای صورتش نشست و درحالی که داشت چای‌لواشکش را هورت می‌کشید، به یاد خاطرات خوب جوانی افتاد. صدا ادامه داد: «اما توی این سال‌ها یکی اومد به من بگه خاک تو سرت، دمت گرم، هوامون رو داشتی بهمون خیلی حال دادی؟ یکی اومد از زحمات بی‌چشم‌داشت من قدردانی کنه؟ یکی اومد یه لیوان چایی بده دست من؟ آلبوس تو به عالم و آدم آبنبات لیمویی تعارف کردی، به ما که رسیدی یهو آبنبات‌هات تموم شد نامرد؟»   

جادوگران هنوز نمی‌دانستند که آن صدا از گلوی چه کسی خارج می‌شود، به همدیگر نگاه کردند و در گوش هم پچ‌پچ‌کنان صحبت می‌کردند. صدا که فهمیده بود ماجرا از چه قرار است، گلویی صاف کرد گفت: «اینجانب، قلعۀ هاگوارتز، خواهان داشتن حقوقی مشخص و...»

- وایسا، خود هاگوارتز داره با ما حرف می‌زنه؟
- این طلسم رو خود هاگوارتز رو خودش گذاشته بود؟
- اگه این خبر تو روزنامه بپیچه...
- نه پاتر، تو هنوز هم اجازه نداری حلقۀ ما را از دستت دربیاوری.   

هری که حلقۀ ازدواجش را تا نیمه انگشتش بالا کشیده بود، با ناله دوباره آن را به سر جایش بازگرداند. دامبلدور دستی به ریشش کشید و گفت: «پس تو خود قلعه هستی؟»

- بله!

- و تو بودی که باعث این همه اتفاق عجیب توی این مدت شده بودی؟

- بله!

- و تو بودی که هرسال بچه‌ها رو تا دم مرگ می‌بردی و حتی بعضی‌ها رو همون‌جا پیاده می‌کردی؟

- بله!

دامبلدور دست‌هایش را به هم کوبید: «عالی شد.»  همه سر چرخاندند و با تعجب به دامبلدوری خیره شدند که داشت در گروه جلگرام مدیران، پیام بازگشایی هاگوارتز در ترم جدید را تایپ می‌کرد. دامبلدور ادامه داد: «یه قعله که حرف می‌زنه، همیشه کلی ماجرا به وجود میاره، و از حقوق و برابری صحبت می‌کنه! این یه فرصت عالی برای افزایش شهریه...»

همه با ابروهایی در هم کشیده به دامبلدور زل زده بودند. دامبلدور گفت: «برای اهداف بزرگ و والاتر فرزندانم. شهریۀ بیش‌تر برای اهداف والاتر! من به اهداف والاتر اعتماد کامل دارم.»

و سپس از جایش بلند شد و از اتاق جلسۀ مدیران بیرون رفت. هاگوارتز سعی کرد چیزی بگوید یا کاری کند، اما متوجه شد که هرچیزی بگوید یا هر عملی که انجام بدهد، به چشم دامبلدور یک فرصت عالی برای تبلیغات مدرسۀ هاگوارتز است.

پایان.

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.