جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی ناشناس وارد کافه میشود.ناگهان همه ساکت میشوند و به او نگاه میکنند .چهره اش با نقابی پوشیده شده و باچشمان سبز رنگش از بالای نقاب به همه نگاه میکند.گارسن که قبلا او را دیده بود با عجله جلو می آید و تعزیمی میکند و می گوید :بفرمایید از این طرف خانوم الان نوشیدنی مخصوصتان را می آورم.

ناشناس به طرف میزی میرود که همه ی اشخاص میتوانستن او را به خوبی ببینند .در مرکز میز دایره ای بریده شده قرار داشت که کوچک و بزرگ میشد

.سام وایز که گوشه ای نشسته بود در دل گفت:همیشه میخواستم بدونم چرا کسی روی اون میز نمیشینه و گارسون از نشستن افراد تازه وارد روی اون جلوگیری میکنه.پس بگو اما این دایره مال چیه؟

ناگهان ناشناس رویش را به طرف سام وایز میکنه و میگه:حالا میفهمی کوچولو.

سام واز:

گارسون با میمونی زنده وارد کافه میشود و در دست دیگرش یک سینی را حمل میکرد روی سینی یک لیوان بود که داخلش یک نی بود.کنار لیوان نیز یک کارد پهن و تیز بود.گارسون سینی را به ناشناس نزدیک کرد.آن خانوم نی را از داخل لیوان برداشت کمی از نقاب جلوی دهانش را کنار زد و آمده نوکش را در دهانش قرار داد.گارسون سر میمون را در داخل دایره گذاشت طوری که بدنش زیر میز بود و با یک حرکت سریع مغز میمون را با کارد به طور افقی دو نصف کرد.زن نی را به سرعت در آب مغز گرم میمون گذاشت و یک دفه همه را خورد.رویش را به طرف سام چرخواند و گفت :فهمیدی گکوچولو؟

سام:

ناشناس با دیدن قیافه سام قهقه را سر داد.سام که حسابی عصبانی شده بود شمشیرش را در آورد و تا زن متوجهش نشده بود شمشیر را در مغزش فرو کرد.و ناشناس بی رحم را کشت.

افراد داخل کافه :
---------------------------------------------------------------
باید بگم تو فیلیپین بعضیا آب مغز میمون را همین جوری میخورند اما همدیگه را نمیکشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]<a href="http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=4349/" target="_blank"><br><img src="http://www.jadoogaran.org/uploads/bar3.gif" alt="Help Prevent Spoilers.Join Us Now"></a>[/img]
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان همه شمع ها خاموش میشه

صدای ساعقه ای میاد و در های کافه باز میشه


شخصس با شنل سیاه وارد میشه راه رفتنش به طور باور نکردنی نرم و نا محسوس بود گویی پرواز میکرد


روی یکی از صندلی ها میشینه و با اشاره دست گارسن برای نوشیدنی سبز رنگی میبره




این فقط وروود خداوند تاریکی بود بقیه اش باشه برای بعد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در گوشه ای تاریك در شهر:
ولدمورت:حالا بیحساب شدیم.
سام:آره منم تو همین فكر بودم.
ولدمورت:بهت پیشنهاد میكنم به سپاه ما بیای من پست خوبی بهت میدم.
سام:خفه بمیر قازقلنگ.
ولدمورت:با من اینجوری حرف نزن.آدواكدو...
سام:فلوریوس.
ناگهان به صورت پودر به زمین میریزه.
سام:
یك نفر در تاریكیهای پشت سام:كارتو خوب انجام دادی سام.
سام: تو كجایی؟
فرد نامعلوم:مهم نیست.مهم اینه كه گیرت اوردیم.
سام كور خوندید.
سرژ:آب لمبیوس.
سام:فویلیوس.
زاخی:مییبینم كارتو خوب بلدی.
سرژ:بچه ها عملیات TPx209.آماده...3....2....1...(همه گوشكوب هارو بالا گرفتند)مثال باد و طوفان و هیاهو بشو سرگشته و حیران و منگول.(نام ورد بود)
سام:والیوس.و ناگهان دیوار بزرگی در جلوی او ظاهر میشه.
سام درحالی كه داشت میرفت:بچه ها من به شما حمله نكردم و نمیكنم و همون طور كه گفتم فعلا بیطرفم.ولی اگه لازم باشه افسونهای خوبی بلدم.در ضمن مواظب اون گروهتون هم باشید چون چیزای بدی در انتظارش.
زاخی:اكه هی در رفت.
سرژ:وللش بعدا به حسابش میرسیم.
زاخی شاید رفته باشه به یه كافه.
سرژ و زاخی به سمت یك كافه پردختر میرن.و سام از آنها دور میشه و به مخفیگاهش پیش ... میره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 09:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی همچنان در تاریکی کافه ی تاریک میره و کم کم اونم داره مثه بقیه گم میشه...
-یکی بگه اینجا چه خبره؟من هر چی می خونم نمی فهمم اصلا قضیه چیه؟
اقا یکی درست بگه این نمایشنامه ها یعنی چی؟من باید چی کار کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مشکوکه همه چی..
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 05:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل از اون جیغ های ابی اسمانی می زننه .
سیبل:زاخی...پاتی!......سرژ ......مردم...فرار کرد.
زاخی:کی؟
سیبل :خاله کوچیکه من ...ولدمورت.
سرژ در جعبه رو با طلسم پلومپیوس می بنده.
پاتریشیا:کدوم وری رفت؟
سیبل:کدوم وری رفت نابغه جانم؟ غیب شد..
زاخی گوشتکوبشو می گیره سمت دیوار :انتیغیبوس...کار نمی کنه.
پاتریشیا:خب تو و سرژ عین پسرهای خوب پاشید برید دنبالش...
سرژ :تو چی؟
سیبل: اب معدنی شهر کم اومد .اینقدر اب بستم به این نمایشنامه با این کم ابی.رها کنید موضوع رو...پاتریشیا با این 10 وجب قدش نمی دونید هنوز هفده سالش نشده؟
سرژ و زاخاریاش می رند.
(به قول سرژ )دوربین می ره اون ور شهر...
اون دو تا جلوی یه کافه پر دختر ظاهر می شند ...
زاخی:پس کوش؟
سرژ :نمی دونم .حالا بریم تو شاید تو باشه...دستگاهه که نشون می ده همین جا اومده.
دو ساعت بعد یه دفه رنگ زاخی و سرژ سفید می شه ...
زاخی:دستم!
سرژ : شکسته...
زاخی:دخترا....
سرژ:پاترشیا...
زاخی:نکنه سام و ولدمورت ...
سرژ با یه طلسم دست هر دوشون رو خوب می کنه.:بریم ما الان...
----------------------------
این داستان تا زمانی که اب پشت سدهای ایران تمام نشده ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سام وایز داشت میرفت تویه تاریکی دوباره که یه دفعه همه بچه ها یرمیگردن....
زاخی:هی تو کجا داری میری؟؟؟
سام:به تو ربطی نداره...
زاخی:سخت در اشتباهی....خیلی هم به من ربط داره...
سام:چطور مگه؟؟؟
زاخی:آخه میخوام با پست سفارشی بفرستمت اونجا...
سام:منظورت چیه؟؟/
زاخی:منظورت کاملا واضحه....تالانتالگرا....
*سام لق وزد***
زاخی:بچه ها جعبه رو بیارین...
پاتریشا:اون بزرگه یا کوچیکه؟؟؟؟
زاخی:خب معلومه جفتشونو...
*****زاخی سام رو میکنه تو جعبه بزرگه..
سرژ:پس جعبه کوچیکه چیه؟؟؟
زاخی:اونم میزارم تو جعبه بزرگه بقل سام جون....یه بمب ساعتیه....که بعد از مدتی که براش تایین کردم میترکه و پودر عطسه پخش میکنه..
سرژ:ایول زاخی...
همه

زاخی:من مطعلق به همتونم........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 02:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سام همینطوری داره تو تاریکی میره و گم میشه!
-هو..مگه کوری؟ پس اون فانوسو واسه چی گرفتی دستت؟
سام:اخ ببخشید مثه اینکه عصاتونو له کردم...
- عصا چیه...پامو له کردی!
سام نور رو میگیره تو صورت طرف و از وحشت فانوسو می ندازه زمین..همه جا تاریک تر میشه! و سام بلند میشه که بره گم تر بشه...البته در تاریکی!
- مشکوکه.....چرا اینجا چراغ نداره و تاریکه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مشکوکه همه چی..
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1384 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه از تاریكی های پشت سر ولدمورت سام وایز میاد بیرون:
سام:گوشكوبتو بنداز زمین دارون بازی تمومه.
ولدمورت:
سام:تو ساكت باش بعدا به خدمت توام میرسم.
دارون:حالا میبینیم.
دارون گوششو میخارونه.
ناگهان همه ظاهر میشن.
دارون:چی شد امپراطور رو گرفتید؟
سرژ:نه هنوز نگرف...ببینم سام خودتی.
سام:آره خود خودمم.
سرژ:ای نامرد.ببین مار تو آستین خودم پرورش دادم.
سام:اشتباه نكن.من طرفدار هیشكی نیستم.من فقط اومدم تا به شماها یه درس حسابی بدم كه هیچ وقت یادتون نره.
بچه ها:
هر پنج نفر ديگر: نازالوس
از نوك گوش كوب ها نور قرمزي بيرون زد...6 نورها با هم آميختند و تبديل به سام وایز ديگر شدند....سام وایز قرمز وندش را بيرون آورد....
سام(اصلی):براتون متاسفم.دوستتون دارون همه چیزو لو داد.
لوموس.
ناگهان سام وایز قرمز(ناكام )ناپدید شد.
همه:
سام:
ولدمورت كه تازه به خودش اومده بود گفت:مرسی سام.
سام:تو فعلا دهنتو ببند خوك كثیف.
همه:
سرژ:بچه ها غافل نشید.
هر پنج نفر:استركیتا...
سام سریعتر از آنها گفت:اور شوتیوس
ناگهان هر پنج نفر به سمت دیوار پرتاب شدند.
ولدمورت: ممنونم بعدا جبران میكنم.
سام:خفه بمیر.
و سام در تاریكی گم میشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1384 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ در هاگزميد داره ساحره هارو ديد ميزنه....يه اب هويج هم دستشه......ميره كنار يه ساحره كه كنار يه ميز بيرون كافه نشسته ميشينه
سرژ:سلام(با صدايي بم)
ساحره(يه نگاه ميكنه): سللللاااااام(سلام رو كش داد )
سرژ:اسم شوما؟
ساحره: فل..
هنوز حرف ساحره تموم نشده بود كه سرژ درد شديدي كف دستش احساس كرد...اين درد تبديل به سوزش شد و بعد خط قرمزي در كف دستش بوجود آمد...و خون بيرون زد....
وووووووووژتزوووووووورست(صداي دوربين كه از اين ور شهر داره به اون ور شهر ميره)

زاخي: آخرين هنر نماييت همين بود؟
امپراطور :آرنه(ميخواست بگه آره بعد گفت نه )...تو چي ميخواي بچه مرغ كوچك؟
زاخي:دنبالت كنم.
امپراطور:هه؟
ووووووووژتزوووووووورست(صداي دوربين كه از اون ور شهر داره به اين ور شهر ميره)
سرژ:زاخي...به كمك احتياج داره...چرا گوششو نخواروند؟به هر حال بايد كمك كرد....
تق(غيب شد )
ساحره:فلامينگو (اسمشو كامل كرد)
----
تق(كنار زاخي ظاهر شد)يه نگاه اينور اونرو كرد ديد كه چه خبره.....زاخي افتاده روي زمين.....امپراطور داره با شمشيرش بهش نزديك ميشه.....ولدمورت يه گوشه رفته و داره انگشتش شصتشو ميخوره.....
تق..(پاتريشيا اومد)
تق...(سيبل اومد)
تق...(هديه اومد)
پوووووزت...(دارون اومد ) از دست هر چهار نفر خون ميريخت.....
امپراطور كه اصلا حواسش به آنها نبود: ميخواي دنبالم كني كه چي بشه؟
زاخي: نميگم كه چي بشه...
_ ولش كن امپراطور....طور....طور...ور...ر...ز..زز..(صداي سرژ با چند بار انعكاس قطع شد و به زز تبديل شد)
امپراطور به اطراف نگاه ميكنه :شما ديگه كي هستين...دارين وقت مرا هدر ميدهيد....
سرژ: گوش كوب ها به جلو...آماده....3...2...1....نازالوس
هر پنج نفر ديگر: نازالوس
از نوك گوش كوب ها نور قرمزي بيرون زد...6 نورها با هم آميختند و تبديل به امپراطوري ديگر شدند....امپراطور قرمز شمشيرش را بيرون آورد....
امپراطور سياه: هر وقت خواستين بازي كنين برين با ولدمورت بازي كنين....خرتوپوس!!
يك شيء كوچك از شمشير امپراطور جدا شد و به طرف امپراطور قرمز رفت...از بدن او گزر كرد..و به ديوار پشتي خورد و ديوار كلكم نابود شد...به نوعي غيب شد..چون هيچي ازش نمونده بود.....امپراطور سياه بر خود ارزيد و چند لحظه سر جاش ثابت موند..
دارون:چيه؟نكنه ....
امپراطور:شما حتي ارزش هدر دادن شمير هم نداريد...من اينقدر ارزشم پايين نيست كه بخواهيم با شما بجنگم...بچه خروس ها...آهين!!!
امپراطور قرمز شمشرش را به طرف سقف برد :فيفور ميشن!!!
امپراطور كه ديگر طاقت نداشت پا به فرار گزاشت.....از امپراطور قرمز گذشت كه داشت حركات موزون انجام ميداد....به طرف ديواري كه نابود شده بود رفت و از آنجا فرار كرد...
ولدمورت:بگريدش
پاتريشيا:تو حق نداري به ما بگي كه چي كار كنيم....بچه ها....حاظرين؟دارون تو حساب ولدمورت رو برس...ما هم ميريم دنبال امپراطور..
دارون:نه.....منم ميخوام بييام....
سرژ:وقتو هدر ندين..خب تو هم ولدمورتو فراري بده بعد بدو دنبالش....
سرژ و پاتريشيا....و زاخي.....و هديه...با سرعت هرچه تمام تر كوشكوب هارو در ردايشان جا دادند و با شتاب هر چه بازم تمام تر دنبال امپراطور دويدند..
دارون به طرف امپراطور قرمز رفت و گوشكوبش را بالا گرفت :لوموس ...
امپراطور قرمز ناپديد شد..
ولدمورت كه تحت تاثير قرار گرفته بود گفت:چرا اينجوري شد؟
دارون: امپراطور قرمز از ورد لوموس ميترسه ....خب....خودت فرار ميكني يا فراريت بدم؟ها؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 تیر 1384 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آواداکداورا!

دنیس می پره پشت بار کافه و طلسم به بار می خوره و بار رو منفجر می کنه!
چوچانگ: ول...ول...ولدمورتتتتتتتتتتتتتت! فرار کنین!
ولدمورت: بگیریدشون! همشون رو !
(مرگ خوارا می ریزن تو)
چو و دنیس و اندرو چوب دستی هاشون رو به ولدمورت می گیرند
دنیس: یه قدم بیایین جلوتر تر اربابتون رو می کشم!
ولدمورت: هه ه ه ه ه ه ه ! هاهاهاهاها! هووووووهوهوهوه! ای خدا مردم از خنده! بزنین! آفرین بچه ها! هر طلسمی بلندین !
چوچانگ: آواداکداورا!
دنیس: کرشیو!
اندرو: لوموس!
دنیس: اندرو اون چی بود؟!
ولدمورت: وای ای خدا! شما بچه ها خیلی باحالین! بسه دیگه حالا باید بمیرین! اول شما رو می کشم! بعدش اون امپراطور ابلهه رو ! آره! با دستای خودم خفش می کنم! آره! هه! چی فک کرده! آره! بهش توهین می کنم! کجایی جوجه ! تبدیل به سوسکت می کنم! ....

مطمئنی تام؟
ولدمورت: لرد سیدوس!
امپراطور: متشکرم تام! این نشانه لطف تو هستش که منو به اسم کوچیک صدا می کنی!
ولدمورت: چی می خوایی اینجا؟!
امپراطور: چیزی نمی خوام! اومدم کافه تفریحات رو ازت برای مدت طولانی یعنی برای همیشه اجاره کنم!
ولدمورت(وندش رو می چرخونه!): جلو نیا سیدوس ! اجازه نمیدم خانه ریدل ها رو از دستم در بیاری....
امپراطور: لازم نیست من چیزی رو از دستت در بیارم ! بی کفایتی تو خودش همچی رو از دستت در میاره! داری با سه تا از بچه های هاگوارتز می جنگی؟! اونام با این همه آدم! بهت احساس غرور هم دست میده؟! لازمه یه سری چیزا تغییر کنه ولدمورت! و یکی از این تغییرات اینه که تو الان از اینجا میری بیرون !
ولدمورت: من با جسد تو از اینجا بیرون میرم! بکشیدش!
امپراطور: متاسفم تام! تو رو راه سخت رو انتخاب کردی! (امپراطور دستش رو میاره بالا و یه صاعقه از دستش شلیک میشه و مرگ خوارا رو به دیار باقی می فرسته!)
ولدمورت وندش رو میاره بالا و یه طلسم خفن به سمت امپراطور می فرسته! امپراطور هم چرخی می زنه و با چرخش رداش طلسم رو بر می گردونه!
ولدمورت: لعنتی! دیفنسیوس! (یه سپر بزرگ انرژی دور ولدمورت رو پوشش میده)
امپراطور: می دونی چیه تام تو خوب می جنگی! ولی من بهتر از تو! (امپراطور شمشیرش رو مثل بومرنگ به سمت ولدمورت پرتاب می کنه. شمشیر سپر ولدمورت رو می شکافه و به دست امپراطور بر می گرده)
امپراطور: من منتظرم تام! چیز دیگه ای برای رو کردن نداری؟!
ولدمورت: سیدوس لعنتی! می دونستم یه روز برام مشکل ایجاد می کنی! باز همدیگه رو می بینیم امپراطور!
امپراطور دستش رو میاره بالا یه نیروی نادیدنی ولدمورت رو از آپارات کردن باز میداره! : صبر کن تام!
ولدمورت: تو نمی تونی منو بکشی!
امپراطور: من نمی خوام بکشمت ولدمورت ! فقط می خواستم بگم کمتر کارتون گجت نگا کن! حالا برو! از این لحظه کافه تفریحات جادوی سیاه در زیر پرچم امپراطوری خواهد بود! همانطور که به زودی همه چیز زیر پرچم امپراطوری خواهد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!