جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 2 مهر 1384 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور کوییرل بعد از فروش تعدادی از چوبهاش به مغازه لوویس در هاگزمید میره تا با پول چوبدستی ها یه خونه 60-70 متری توی یکی از کوچه های هاگزمید بخره برای همین با تمام داراییش میره پیش لوویس:
کوییرل:سلام لویس
لوویس:هی کوییرل از این طرفا راه گم کردی
کوییرل:اومدم یه خونه بخرم
لوویس:میبینم که چوبهات خوب فروش میره
کوییرل:هی بدک نیست.حالا خونه مونه چی داری؟
لویس:تا چقدر پول داشته باشی
کوییرل:فکر کنم به اندازه یه خونه کوچیک و جمع و جور تو یه کوچه بالای دهی باشه
لوویس:بزار ببینم...آهان فکر کنم از این خوشت بیاد.38 متر طبقه دوم با یه حال و......
کوییرل:لویس جان گفتم اومدم خونه بخرم نه یه آلونک
لوویس:اوه باشه این یکی چی؟70 متری توی بهترین جای هاگزمید نزدیک خونه سرژ و زاخی هم هست یه اتاق خواب داره ولی پذیرایش
خیلی بزرگه تک واحدیم هست راحت راحت با انواع طلسمهای دزدگیرم جادو شده نظرت چیه؟
کوییرل:بنظر خوب میاد.قیمت چی؟
لوویس:12 میلیون گالیون البته بصورت اقساطم قبوله
کوییرل:هوم یکم گرونه ولی باشه همینو میخوام.
لوویس:خوبه مبارک باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 1 مهر 1384 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
چه باحال..اين تاپي شده تاپيك خصوصي من..من دارم همش پست ميزنم
______________
لندن،كوچه اول=هاگزميد
پرنده پر نميزد
پرت پرت پرت(صداي پر زدن پرنده)
ساحره اي در اين كوچه به آرامي راه ميرود...به طرف خانه سرژ ميرود كه قبلا توسط همين ققنوس اينا كه الان با هم يكدست شدن ،داغون شده بود و فقط الوارهاي از ان باقي مانده بود.
روي يكي از ديوار ها عكس اعضاي حذب ليبرات رو زدند و در زير ان اين جمله به چشم ميخورد«تروريسم...حادثه 27 شهريور كار همين ها بوده هست»...كافه سه دسته جارو خالي هست.انقدر راه ميرود تا به جلو خانه سرژ ميرسد.كنار الواري از ان خانه يه پستونك بچه افتاده هست
چو چانگ ان را ور ميدارد
چو:اخي...سرژ ميخواست بچه دار شه..بچه دوست داشت..حيف شد كه اين پاتريشيا غيبش زد
پستونك را جلو ميگيرد ...روي پستونك با خطي بسيار ريز نوشته شده هست«اين پستونك متعلق به كودكي هاي من هست و هم اكنون به جاودانه ساز تبديل شده هست،يابنده لطفا اين پستونك را به من برگرداند.ارادتمند شما،ولدمورت»
چو پستونك را مي اندازد و با بيخيالي:اخي...چقدر با مزه...مااااااااااااااااا..چي؟جاودانه ساز...اس..اس..اسمشو نبر؟پستونك؟اوداكداورا
صندوق صدقات منفجر ميوشد
چو:كرشيو
همان پرنده كه داشت پر ميزد شكنجه ميشود
-اسلاميوس
موشي كه در حال گزر بود ناگهان چادر به سر ميكند
-نابوديوس
و بالاخره جاودانه ساز نابود ميشود

تيتر پيام امروز فردا:
وزير سحر جادو در اولين اقدام خود يكي از جاودانه سازان اسمشو نبر را نابود كرد
شرح خبر:وزير سحر جادو،چو چانگ، كه در ان ساعت از روز بايد در مدرسه بود،ولي با عملي شجاعانه به جستجوي جاودانه سازان پرداخت و با اسمشو نبر رو برو شد و با دوئلي سخت اسمشو نبر را فراري داد و جاودانه ساز كه شيءي قيمتي بود نابود ساخت
ريتا اسكيتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 شهریور 1384 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تلق..تلوق....تتلق!!!
کسی در میزنه :تق..تق.
شون خودش رو از زیر کلی ساک و بار بندیل در میاره و میره در رو باز کنه.
در رو که باز میکنه میبینه سرژ و زاخیوایسادن پشت در.
سرژ:سلام شون.
زاخی:همون که سرژ گفت!!!!
شون:به..به چه عجب...بلاخره یکی به من سر زد بیاین تو.
زاخی و سرژ میان تو. زاخی یه نگاه به دور و برش میکنه و میگه:چیه؟ داری اسباب کشی میکنی؟
شون لبخند میزنه و میگه:اسباب کشی؟ نه بابا. من دارم چیز میکنم...چیز...
سرژ:چیز دیگه چیه؟
شون:یعنی دارم میرم.
سرژ و زاخی اول:
ولی بعد: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زاخی:داری شوخی میکنی؟ یعنی چی داری میری؟
سرژ:کجا داری میری؟ورشکست شدی مجبور شدی خونه رو بفروشی؟
شون:نه بابا...دارم برای یه ماموریت میرم به دنیای مشنگ ها.احتمالاً تا یه سال کارم طول میکشه.
زاخی: یه سال؟ چه خبره؟
سرژ:ماموریت چیه؟تو هم جدی گرفتی بابا!!!. بیا خونه بخواب بهشون بگو رفتم ماموریت!!!!
شون یه لبخند میزنه و میگه:نمیشه. کاش میشد ولی نمیتونم.
این رو میگه و میشینه روی کاناپه کنار شومینه.به خاطر بی خوابی خسته به نظر میرسه.
با همون لحن همیشگی میگه:خیلی دلم میخواست بمونم ولی ماموریتم خیلی مهمه. نمیتونم بیخیالش بشم.
زاخی زیر لب:آخ جون!!! از شرش راحت میشیم! چه حالی میده!!
شون میخنده رو رو میکنه به زاخی و میگه:بیخود دلت رو خوش نکن زاخی جون!! من برمیگردم.شاید وقت کنم بتونم قبل از تابستون هم پست بزنم همه چی به آینده بستگی داره.
سرژ:حالا کجا میری؟
شون:هیچی میرم بین مشنگ ها.
بعد رو میکنه به به بچه ها و میگه:باور کنین خیلی سخته. این مشنگ ها هیچی بلد نیستن!! حتی یه پشه رو نمیتونن روی هوا نگه دارن!
یه گلدون رو میچپونه توی ساکش و میگه:خیلی خسته کنندن. آدم حوصلش پیش اینا سر میره.
سرژ دوتا لنگه جوراب!!! رو از زیر فرش درمیاره و میده به شون و میگه:دوباره که قرار نیست بری خبرنگاری؟دفعه قبل رفته بودی ایران؟
شون چمدان رو میذاره کنار بقیه و میگه:آره خیلی سخت بود!
بعد یه نگاه به سرژ و زاخی میکنه و میگه:بچه ها من یه آرزو داشتم که همیشه دلم میخواست بهش برسم.
زاخی:چی هست؟
شون:این که سرژ یه بار آهنگ spider رو زنده جلوی خودم اجرا کنه!!!!
زاخی:
سرژ:
و تا ساعتی بعد این صدا در سراسر هاگزمید می پیچید:
the piercing radiant moon / the storming of poor june...!1
(از همه بچه ها ممنون و متشکر که توی این مدت پست های بی ربط من رو تحمل کردن،خواهشاً این چندتا رو هم تحمل کنید!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 شهریور 1384 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
از خيابان هاي شلوغ و پر تردد هاگزميد ميگزريم.جلو ميرويم..چند كوچه داغان.از اولي رد ميوشيم..ميرويم طرف دومي.به مدت 2 دقيقه آنجا مي ايستيم و بعد متوجه ميشويم كه اين نيست.ميريم طرف سومي..بله خودش هست.به انتهاي كوچه ميرسيم.البته انتها ندارد چو متصل هست به يه زمين پهني.صليبهاي روي زمين كار گزاشته اند.به نظر ميرسد كه انجا قبرستان باشد.يه تابلوي بزرگ در وسط اين قبرستان در آسمان ديده ميشود كه كلماتي روي ان نوشته شده..بلي نوشته شده«بهشت مريم»(بهشت زهرا مصيحي ها..الان باز اون نماز خونه مياد ميگه من كافرم)
جلوتر ميرويم.مردي ديده ميشود.نزديك ميرويم.ان مرد كنار قبري زانو زده است و در حال گريه كردن هست.
مرد:هيييييي...كجاي كه ببيني وضع منو...در به در دنبال منن...هي ميگن تو لياقت نداري.
روي قبر نوشته شده:

مرلين
تولد:كسي نميداند..به احتمال زياد خيلي دور
مرگ:همين چند هفته پيش!
علت مرگ:اسمشو نبر شدن!
شعار او:من تو عمر كردن، كله همرو خوابوندم



صداي مرد:كجاي كه ببيني كه دارن با من چي كار ميكنن..من هيچي..با تو..همه سوراخ هارو بستن.سوراخ هاي كه با دست خودت براي من درست كردي.
مقداري گريه ميكند:هييييييييييييييييييييييييييي
صداي مرد:نميدوني همه به من پشت كردن.ديگه حتي از رگ قزويني من هم نميترسن!فقط كرام مونده كه اونم حتما پشت ميكنه.همه علاقه مند شدند به پشت كردن!
صداي كلاغي مياد.درختي ترگ ميخوره و از ريشه در مياد

مرد:حتي كساي كه زير بال پره من بزرگ شدند.اينقدر بهشون تنفس مصنوعي دادم تا بزرگ شدن...اگر با من نبودند اصلا تو جامعه كسي اونارو نميشناخت....
كمي باز گريه ميكند و در دستمالي خود را خالي ميكند(منظور بيني خود را خالي ميكند.من منحرف نبود،من دوست داشت شناسه، هاگر)
مرد:همين سرژ نامرد بي معرفت..همين دو روز پيش باهاش تو مسنجر بودما..همين دو روز پيش گفت كه من طرفتم..همين دو روز پيش گفت كه پشيمونه...اصلا عكس آپلود كردن هم بلد نبود..خودم بهش ياد دادم.حالا شاخ شده براي من...همين برادر حميد.اون زماني كه منو حاجي اسلام بازي در مياورديم اونا كجا بودند.حالا ادعاي اسلام ميكنه
رعد برقي ميزنه و درخت كنارش اتيش ميگيره
مرد:يا همين ققنوس.اگر نميرفتيم تو تالارشون چهار تا تيكه نميپروندم چطوري ميخواستن تالارشونو مشهور كنن؟ يا همين كالين..اي خائن...هر چي بگم كم گفتم.سام وايز كه نگو...البته پشت سره مرده حرف نميزنن ولي دلم نمياد..اونم مثل سرژ...اگر از من طرفداري نميكردن عمرا پيشرفت ميكردن...از ساحره ها كه ديگه نگم بهتره!!
صدا هيجان زده اي از توي قبر:بوگو بوگو..تازه رسيدي قسمت هيجانيش..بگو
مرد:باشه...هيچ كي نميدونه اين همه ساحره به بهونه كار هاي اداري ميومدن پيش من با من چي كار ميكردن...برا من نفس نميموند.همشون بعد از تنفس ميگفتن كه ما تا اخر عمر يار تو هستيم !
صدا از توي قبر:هيييييييييي..ميفهمم..اين ماردها هم فقط يه دونه دستشوي براي من تو اين قبر زدن...همسايمونم كه كم از من نداره
مرد:پدرم در اومده..هميناي كه گفتم رفتن حذب زدن..اين برادر حميدم كه تقريبا شده سر دستشون....رفتم به كرام گفتم برو زود حذبشونو داغون كن..كرام هم فقط زورش به مسخره كردن رسيد ..اومد رو املاي اين سرژ كيليد كرد.....بعدش اومد به من گفت ديگه نميتونم زور بزنم ميترسم خودمو خراب كنم(اين جمله ايهام داشت:1-معني كه هر گاگولي ميفهمه2-ميترسم در سايت شخصيت خودمو ضايع كنم)
صدا از توي قبر:ميدونم ميدونم..ميفهمم..ببين.يه شماره دارم.مينويسم بهش زنگ بزن راهنمايت ميكنه
يه كاغذ محكم از توي سوراخ كنار قبر مياد بيرون
گيلدي كاغذ رو ميگيره روش نوشته
95175348625 روانپزشك رايگان تلفني

_____________________
كسي پست نميزنه اينجا و من خيلي اين تاپيك رو دوست دارم پس مجبورم پست پشت سره هم بشه كه وقتي ديدم نفر بعدي پست زد خودم ويرايش ميكنم رو پست قبليم(كسي فهميد چي گفتم؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 27 شهریور 1384 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
يه عالمه وقت بعد

در خيابان اصلي هاگزميد
چهار راهي در وسط اين خيابان
كاراگاه راهنما رانندگي در وسط چهار راه ايستاده و جارو سوار هارو رو راهنماي ميكنه و شايد هم بوق بزنه .
تعداد زيادي جارو سوار در حال رفت آمد هستند...
چهار جارو سوار خيلي گنده با عينك هاي آفتابي روي جارو نزديك به هم در حال حركت هستند.به زحمت ميشه در بين ان چهار نفر يه جارو سوار را ديد، كه با ترس و لرز حركت ميكند ...دوربين زوم ميكند روي جاروي او...نزديك ابتداي چوب آن نوشته شده«زلزله 2005»(اسم جاروه)...روي نك آن آرم شركت بنز ديده ميشه
يكي از باديگارد ها:گراپ..گراپ..مواظب باش وزير ديده نشه..تمام
گراپ:اك(اوكي گراپ)ديده نميشد...تمام
يكي از پير زنهايي كه در پياده در حال گفتگوي سختي با پير مردي بود.
پير زن جيغ ميزنه:گيلدي..گيلدي...وزير فراري...بگيرينش
گويل:ديدي گراپ.اينقدر كند حركت كردي كه ديدن وزير رو...
بالاخره با هر كلكي بود در رفتند
ويييييييييييييژژژژ...................ككككككك(تيك آف)
يك مرد با رداي سياه با سرعت در خيابان حركت و بعد تيك آف ميكند
تعداد زيادي سايه سوار بر جارو دنبال او همين كار رو ميكنند
شارزراس به سايه ها:ترمز دستي رو حال كردين؟
سايه ها يك صدا:شـــــــا ر ز ر ا س
او كه در حال ديد زدن بود با صداي بوقي از جا پريد.
شارزراس به عقب برگشت:ها ؟كيه؟
مردي كله خود را از شيشه جارو خود بيرون مياورد و به شارزراس با فحش ميگويد كه حركت كند
شارزراس چوب دستي خود را در مياورد:آوداكداورا
و بعد دوباره به ديد زدن ميپردازد
كارگاه راهنماي رانندگي با ترس جلو ميايد و بوق ميزند:اقاي محترم...لطفا زود تر حركت كن
شارزراس:آوداكداورا
سايه هاي او با صداي وحشتناكي خوشحالي ميكنند كه مردم متوجه وجود آنها ميشوند و با ترس متفرق ميشوند
شارزراس:اه..همه متفرق شدند..ديگه كسي نمونده...
راه ميافتد

در راه به پمپ معجون(پمپ بنزين) ميرود و بعد به راه خود ادامه ميدهد
___________
هدف از زدن اين پست:
افرادي كه اين پست را ميخوانند كاملا متوجه پوچ گراي اين پست ميشوند وچه بسا دست به خود كشي بزنند
پستي كاملا پوچ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 شهریور 1384 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
همون موقع یه نفر به سمت سرژ و خیرالله میاد...
سرژ:مشتی ببین اون کیه؟؟نکنه یکی از این مرگخوارا باشه مارو ببینه...من چشام سو نداره دیگه دارم پیر میشم....آخ جوونی کجایی یادش بخیر
خیرالله:زاخی خودمونه.
زاخی داد میزنه:سرژ....مشتی خیرالله شما اینجا آخه دارین چه غلطی میکنید؟؟
سرژ:بابا خفه شو الان صدامونو میشنون.بیا اینجا رو ببین.
زاخی صحنه داخل خانه رو میبینه.
باز یه نفر دیگه از راه دور داره میاد....
سرژ:مشتی ببین هدیه هستش یا پاتریشیا.
خیرالله:هیچ کدومینه....حسینی میمانه....هی بر بیا بریم امضا بگیریمه(ترجمه:هیچ کدوم....حسینیه...هی پسر بیا بریم امضا بگیریم. )
زاخی:حسینی کیه دیگه؟؟
خیرالله:بر.همانه که تو تلویزیون نشان بده(ترجمه:بابا همونیه که تو تلویزیون نشونش میده.)
سرژ:حسینی؟؟اوه...خدای من.بریم امضا بگیریم زاخی.بیا مشتی من خودکار دارم.
زاخی و سرژ و مشتی میرن سمت حسینی.
یه دفعه میبینن چند تا دوربین دورشه و مبلمان و غیره چیدن وسط کوچه!
تیتراژ برنامه میاد رو:بن بست راز....محله ی بنده نواز hammer:
حسینی:سلام بینندگان عزیز.مثل هر شب اومدین به خونه هاتون.امشب طبق معمول سه تا مهمون محترم داریم.برین یه پیام بازرگانی ببینین تا مهمونا بیان.
تی وی میره رو پیام بازرگانی!
زاخی و سرژ ومشتی فرصتو مناسب میبینن میرن امضا بگیرن.
تا زاخی و سرژ و مشتی وارد میشن دوباره برنامه شروع میشه.
حسینی:اینا کین دیگه؟؟آهان...بله..خب دوباره برگشتیم خدمتتون بینندگان عزیز....(حسینی تو دلش به خودش میگه آخه چه غلطی بکنم؟)مهمونامونو باید خدمتتون معرفی کنیم.....نه....یعنی اینکه خودشونو معرفی کنند.
و میکروفونو میده دست سرژ...
سرژ:الو...سلام...صدا میاد...یک دو سه...بله...من سرژ تانکیانم...خواننده گروه سیستم او ادان.
حسینی پیش خودش:خاک بر سرم اخراج شدم رفت....
زاخی:سلام میکنم خدمت بینندگان عزیز.من زاخاریاس اسمیت هستم.رئیس گروه اچ سی او.
حسینی:بله و شما ...(به مشتی اشاره میکنه.)
مشتی خیرالله:Hello.i am mashti kheirollah.thank you for watch this prigram in tv channel 2.
زاخی و سرژ:ماااااااااااااااااا
حسینی:بله ایشون از خارج تشریف آوردن.در ضمن منظورشون کانال پنج بود نه 2.
مشتی خیر الله:نه بر.من chanal 2 رو میگم.تویه ماهواره.
زاخی و سرژ:ماااااااااااااا ماهواره هم دارن
یه دفعه برنامه قطع میشه.
همه میریزن سر اون سه تا.
زاخی و سرژ با چوب دستی همه رو بیهوش میکنن به غیر از هستی.
مشتی هم دو نفرو با بیل میزنه.
زاخی:این حسینی رو احتیاج داریم. حسینی جان باید بری یه سر پیش مرگخوارا اطلاعات جمع کنی.
سرژ:........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 شهریور 1384 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شب.ترسناك.خفن.وحشتناك.ژوهااااا.خيلي خوفناك.ختم كلام:زير 14 سال نخونه
عده اي فلك زده در حال قدم زدن در كوچههاي خفن هاگزميد بودن
صدايي از خونه اي ميومد:دوبس...دوبس..دوبس..كيل يو مادر(kill your mother.از اون اهنگ خفن ها )دوبس دوبس
از خونه اي ديگر صدا نوحه:يا مرلين..مرلين مرلين..همه همه...تيكه تيكه كردي دل منو ...مرلين رو كشتن

يكي از از همان عده فلك زده:اين خاننده ها هيچ وقت پيشرفت نكردن و نميكنن
يكي ديگر:سرژ..خودتو ناراحت نكن...
خير الله:هيس...از اين كوچهه نور مياد
همه اهسته ميرن توش
در انتهاي كوچه افرادي سياه پوش شمشيري نوراني خود را در هوا نگه داشته بودند..
يكي كه از همه قد بلند تر و داراي شمشيري نوراني تر:اي خادمان من....به دليل كمبود بودجه ما مجبوريم از نور شمشير استفاده كنيم...
يكي از ردا پوشان سياه:امپراطور كبير..ايا اينجا امنه
امپراطور:آهين!!...من افسونهاي اينجا گزاشتم كه هيچ جادوگري نميتونه مارو ببينه
دارون اهسته پرسيد:پس چرا ما ميتونيم ببينيم؟

امپراطور ادامه داد:اي خانواده من...من بگشتم
اين جمله اخر رو طوري بيان كرد طوري كه بايد همه ان سياه پوشان فرياد ميزدند:هيپ هيپ..هورااا
ولي چنين نشد
امپراطور:من برگشتم
چيزي نشد
امپراطور:من برگشتم
يكي از رداپوشان:ميدونيم
امپراطور:بياييد دست مرا غق بوسه كنيد تا شادي خود ا از برگشتن من نشان دهيد
يكي از سياه پوشان جلو امد سرش را خم كرد و گفت:امپراطور دستتان كجاست؟
امپراطور:تو بوس كن كاريت نباشه..بسره فضول
اون فضاي خالي را بوس كرد و وقتي ميخواست سرش را بالا بياود كلاه ردايش به شمشير امپراطور گير كرد و كنده شد و چهره رنگ پريده او مشخص شد
سرژ:اوه..سام واي..سام وايز...يه مرگخوار
سام وايز:من در برابر قدرت شما احساس ضعف ميكنم..اين احساس ضعف درست در ميان قدرت جواني هست
امپارطور:خفه شو..چرت پرت ميگي نميفهمم..خادمان من..بيايد من شمارا نوازش دهم..اينجا محل نوازش بنده ها هست
خير الله :سرژ
سرژ:ها؟
خير الله به عقب اشاره كد..در نور كم ميشد اسم كوچه را خواند
"محله بنده نواز"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/6/29 20:59:33
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 2 شهریور 1384 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
داخلی - برج شمالی (برج مرلین مرحوم)
----------------------------
سیبل تریلانی ظاهر میشه... نگاهی به اطرافش میندازه و خودش رو روی تخت خالی پرت میکنه..
- چرا... چرا من؟ کاش دامبلدور بود کمکم میکرد... یا ... یا مرلین... مرلین کجایی به دادم برسی!
صدایی میپیچه: یادت میاد چقدر تو نمایشنامه هات میگفتی مرلین دستشویی؟
تریلانی مثل جت از جا میپره و این طرف اون طرفو نگاه میکنه: چی؟ من؟ من اشتباه کردم.. نمیدونستم... ببخشید..
صدا: چطور نمیدونستی؟ تو خودت پیشگو هستی.. من خوب میدونم پیشگوها میتونن چه چیزایی رو پیش بینی کنن..
تریلانی عینکش را محکم کرد و گفت: تو کجایی؟ خودتو نشون بده!
ناگهان جرقه ای زده شد و مرلین مرحوم در جلوی چشمان خیس از اشک و هول از این اتفاق ظاهر شد.
- مرلین... دستم به ریشت! کمکم کن.. جبران میکنم.. تو خودت بزرگترین پیشگو بودی.. میتونی اینو تغییرش بدی!
- اما من مردم.. از من هیچ کاری برنمیآد.. من یک هفتس مدام میرم به خواب ولدمورت (تریلانی کمی خودش را جمع میکند) و عذابش میدم.. اما اون هم دنبال سرنوشتشه و میخواد جلوی نابود شدنش رو بگیره..
تریلانی گفت: باشه... ولی بدون دو کبوتر عاشق یعنی من و لی جردن از هم جدا میشیم... حداقل موقع شکنجه ها بیا و هوامو داشته باش..
- سعیم رو میکنم...
مرلین این را گفت و غیب شد..
ناگهان صدای رعدی فضا را پر کرد..
تریلانی به پنجره کوچک نگاهی انداخت. سایه ای نمایان بود.
- اوه... نه.. خواهش میکنم... من نمیخوام خیانت کنم..
- اما تو خیلی چیزها میدونی... باید با من بیایی.
تریلانی بار دیگر گریه سر داد..
لرد ولدمورت از پنجره به درون خزید و چوبدستی اش را بیرون کشید: نوفل!
تریلانی روی تخت افتاد و دستها و پاهایش از پشت به هم بسته شدند.
ولدمورت او را همچون یک پنبه سبک بلند کرد و با هم غیب شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانس?
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 2 شهریور 1384 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
روزهاست سيبل تريلاني گم شده...كسي ازش خبر نداره و معدود كسايي كه دوسش دارن خيلي نگرانشن...يه عده جادوگر وارد سه دسته جارو ميشن
شون:همه جا دنبالش گشتيم...برج شمالي...موزه...پارك...سالن بدنسازي لي...سه دسته جارو...و هرجايي كه سيبل رفت و آمد داشته..نيست كه نيست...انگار آب شده رفته تو زمين
زاخي:شايد با شنل نامرعي كننده ميگرده و ما نميبينيمش
ايوانا:مگه مرض داره؟
شون:حتما دليل منطقي براي قايم كردن خودش داره...سيبل زن عاقليه
زاخي:به جاي اين حرفا بريم بازم بگرديم
و راه ميافتن...
شون:چه طوره بريم دفتر من تو گروه ضربت جادويي چايي بخوريم.همگي خسته ايم
همگي وارد دفتر شون ميشن و روي مبلهاي راحت دفتر لم ميدن...شون وندشو درمياره و چايي دم ميكنه...كه يهو
زاخي:شمام اين صدا رو ميشنوين؟
ايوانا:آره...مثل واق واق سگ ميمونه....شون تو تو دفترت سگ داري
شون:آيكيو...اينكه صداي سگ نيست...صداي گريه اس
زاخي:شايد از تابلوهاي روي ديوار مياد
شون:نه...نه...از تو كمد اسناد مياد
ايوانا و شون و زاخي:كمد؟؟!!!!؟؟
شون آروم وندشو ميگيره طرف كمد و با ترس ميگه آلاهامورا و در كمد باز ميشه...همه با صورت وحشتزده و چشمهاي پف كرده و قرمز شده سيبل تريلاني كه پشت عينك ته استكانيش چند برابر شده مواجه ميشن
شون:سيبل؟!!تو اينجا بودي؟؟اينجا چي كار داري
سيبل به گريه مي افته و بين هق هق هاش ميگه
سيبل:اين سرنوشت سيبل تريلانيه!!!
زاخي:چي؟
سيبل:و اين پايان داستان منه...
ايوانا:چه داستاني....بابا درت حرف بزن ببينيم چي شده...
سيبل:لرد تاريكي...لرد سياه منو بخاطر اون طالعي كه از بدو تولد اسيرشم خواهد ربود
شون:كي؟!!چي؟؟چرا؟چه طالعي
سيبل اشكاشو پاك ميكنه و ميگه
سيبل:مي دوني شون...پيشگو بودن بدترين و نحس ترين طالعيه كه يك جادوگر ميتونه داشته باشه حتي نحس تر از لرد سياه...من از وقتي به اين استعداد نحس پي بردم فهميدم زندگي خوبي نخواهم داشت...همواره كسايي كه براشون سرنوشت بدي رو پيشبيني ميكردم از من متنفر بودن...ولي من چيزي رو ميگفتم كه ميديدم...من از دروغ متنفر بودم...اين استعداد لعنتي باعث شد من تنها خواهرم لارا رو از دست بدم...
(زاخي و شون و ايوانا متوجه نشدن كه سيبل داره افعال گذشته بكار ميبره)
تا بالا خره اون روز لعنتي رسيد...اون روزي كه در برج شمالي نشته بودم و راجع به طالع نحس تام ريدل فكر ميكردم كه يهو احساس كردم بايد با شارا(شارا نام جديد گوي پيشگويي سيبل تريلانيه كه از شون و لارا گرفته شده)مشورت كنم....و ..و اون پيشگويي لعنتي رو ديدم...چيزي رو فهميدم كه نبايد ميفهميدم...زود رفتم و به دامبلدور گفتم در شارا چي ديدم و دامبلدور منو در هاگوارتز استخدام كرد...تا مو قعي كه اون پيشگويي لعنتي در تالار اسرار نشكسته بود همه چي خوب پيش ميرفت ولي از اون به بعد من مي دونستم كه روزي لرد سياه منو با خودش ميبره و اينك اون روز فرا رسيده...
حالا شون و زاخي و ايوانا هم گريه ميكنن
شون:بايد همينجا بموني سيبل...در دفتر من جات امنه...لرد جرات حمله به اينجا رو نداره
سيبل:سرنوشتو نميشه تغيير داد شون...من زير سنگم برم لرد منو پيدا ميكنه و با خودش ميبره و اين سرنوشت منه
زاخي:ما تو رو دوست داريم سيبل...بايد يه كاري بكني...بايد فرار كني
سيبل:من فرار نميكنم....به برج شمالي ميرم و منتظر ميمونم
سيبل از تو كمد بيرون مياد و سعي ميكنه به صورت هاي وحشت زده شون و زاخي و ايوانا نگاه نكنه...
سيبل:شون لطفا مواظب خواهرم باش
و غيب ميشه
ايوانا:سيبل بي چاره....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 2 شهریور 1384 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوانا لونا رو با زحمت به بیرون از ساختمان برد...توی خونه پر از اجساد بیجان افرادی بود که توسط دیمنتور ها کشته شده بودند و ایوانا فکر میکرد این منظره برای یه زخمی مناسب نباشه...
البته خیابان هم وضعیت بهتری نداشت... اجساد همه جا پراکنده بودند اما خون زیادی ریخته نشده بود...ترق...
شون به همراه گمنام در کنار لونا و ایوانا ظاهر شدند...شون کنار لونا زانو زد و گفت:میتونی تحمل کنی؟؟باید یکی رو پیدا کنیم که از این طلسم ها سر در بیاره...همه جا داغون شده...مرگ خوارای لعنتی... بازم فرار کردن...اگه دستم به یکیشون مرسید....
مثلا چیکار میکردی؟؟؟... صدای سردی از پشت سرشان این جمله رو گفته بود...
شون به سرعت چوبدستیش را کشید اما چوبدستی در دستش اتش گرفت و شون با فریاد ان را به کناری انداخت...
اریک:همش همین بود... زندگی شما به همین تیکه چوبا بستگی داره بیچاره ها...
ایوانا و گمنام چوبدستی هایشان را کشیدند اما قبل از انکه کاری بکنند اریک دستش را به حالت موج تکان داد و قسمتی از خیابان که در نزدیکی انها بود منفجر شد...
ضرب انفجار به حدی بود که انها پنج متر عقب تر پرتاب شدند...اگر استخوان سالمی در بدن لونا مانده بود با این انفجار شکست...
اریک با خنده ای رو به اسمان نگاه کرد که دیوانه سازها داشتند در ان ناپدید میشدند... شب فرا رسیده بود...اریک رو به انها گفت:از دیوانه سازها خوشم میاد...تمیز کار میکنند...سایه ها کثافت کاریشون زیاده...لحنش طوری بود
که انگار داره با خودش حرف میزنه...بعد رو به شون کرد و گفت:یه سورپیریز براتون دارم... وبعد چوبدستیش رو به طرف اجساد گرفت و گفت:inferiuss ... جسدها با چشمان سفید شده و صورت های رنگ پریده به طرف انها راه افتادند...شون با وحشت به موجوداتی که به سمتشون میامدند نگاه میکرد...
اریک:دیگه وقت رفتنه...خوش باشید...به سمت تاریکی راه افتاد اما ناگهان متوقف شد و گفت:یادم رفته بود اصلا برای چی اومدم اینجا... یه کاری هست که دوستام یادشون فته انجام بدن...و چوبدستیش را به سمت اسمان گرفت و
فریاد زد:morse morder و سپس ناپدید شد...
حال افراد گروه ضربت مانده بودند و حدود صد inferi که انها را محاصره کرده بودند و نشان سیاهی که بالای سرشان با نور سبز زیبایی میدرخشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When You Kill By Order Of Your Lord There Are No Rulesتصویر تغییر اندازه داده شده