هري و هرميون، از جا پريدند...به سرعت و گوش به زنگ، به پشت سرشان برگشتند و ...
هري نميتوانست باور كند...اين حقيقت نداشت...اين امكان نداشت...امكان نداشت كه در اين برج آكنده از وحشت، اين اتفاق بيفتد...يا امكان نداشت، يا خيالات بود...يا خيالات بود، يا معجزه بود...
سيوروس اسنيپ، در حالي كه با چشماني بيروح او را نگاه ميكرد، از چهرهاش تمسخر مشخص بود...
ولي براي هري، يك ذره هم اهميت نداشت... او، براي اولين بار در توي عمرش، از ديدن آن چهرهي آشنا خوشحال بود...
صداي آواز قطع شده بود...حرارت دلپذيز لحظهاي، قطع شده بود...ققنوس آنها را تنها رها كرده بود...اما اين بار به همراه سيوروس اسنيپ...
اسنيپ، به آنها نزديك شد، و در حالي كه از چشمانش، بيروحي ميباريد، گفت:
ويزلي كجاست...؟ از همون اولش هم ميدونستم شماها از پس اين برج برنميآيد...
هري، زبانش بند آمده بود...هرمين هم همين طور...ولي هرميون، تمام تلاشش را بكار بست، و بعد اي صدايي حاكي از ناباوري، زيرلب گفت: گمش كرديم...
سيوروس، لحظهاي بيحركت ماند، و بعد در حالي كه برق ضعيفي در چشمانش ديده ميشد، با صداي بلندي گفت: خب ديگه...بريم...
و بيتوجه به آن دو، شروع كرد به حركت كردن...هري و هرميون، لحظهاي به هم نگاه كردند،و بعد، در حاليكه از اينكه ديگر در اين برج هولناك، تنها نبودند، به قدمهايي بلند و نيرويي تازه و نو، به دنبال او به راه افتادند...
در سكوتي سنگين، كه فقط صداي برخورد قطرات باراني كه همچون شلاقي، به پنجرهها ميخوردند، و صداي قدمهاي 6 پا، آن را ميشكست، پيش ميرفتند...ذهن هري، مملو از هزاران پرسش گوناگون بود، ولي نميتوانست آنها را بپرسد...پيش رفتند و پيش رفتند...تنها نوري كه فضا را روشن ميكرد، نور ضعيف مهتاب بود، كه از پنجرههاي نردهدار، به درون ميتابيد... آنقدر پيش رفتند، كه بار ديگر به پلكاني مارپيچ رسيد...پلكاني، با پلههايي كوتاه و رنگ و رورفته...پلكاني كه اينبار به سمت بالا ميرفت...پلكاني كه هيچ نردهاي نداشت، و از ديوارهاي سنگياش، سكوت آويخته شده بود...پلكان، جادويي بود، و درونش سكوتي هولناك و وحشتناك وجود دادشت...سكوت مطلق...
اسنيپ، لحظهاي مردد ماند، و بعد، بيهيچ حرفي، در حالي كه چوبدستياش را بالا گرفته بود،شروع به بالا رفتن از پلهها كرد...ولي هري از پشت او فرياد زد: ما نميتونيم رون رو همونجا رها كنيم...
اما ادسنيپ او را ناديده گرفت، و به رفتن ادامه داد، تا اينكه از نظر هري و هرميون كه هاج و واج مانده بودند، ناپديد شد... لحظاتي در سكوت سپري شد، تا اينكه صداي غرش وحشتناك از سمت بالاي پلهها آمد، و صداي قدمهاي اسنيپ قطع شد...
و بعد، ديگر هيچ صدايي نميآمد...هيچ صدايي.......................
آنلاینها
34 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] برج وحشت!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
Re: برج وحشت....!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


))