رز : هيچ كدومتون متوجه نشدين كه داستان اينكه من دختر لسترنج ها هستم و با دو تا ادم ابله زندگي مي كنم دروغه ؟
بلا : چون واقعا راست بود
رز : چي ؟؟؟
بلا با ارامش و مهرباني : دخترم يعني واقعا تعجب نكرده تو كه خانوادت همه محفلي هستن چطوري به مرگخوارا علاقه مندي چون خون دو تا مرگ خوار واقعي تو رگ هاته
رز : يعني ... من به خودم بخاطر داشتن شما افتخار مي كنم مادر و پدري كه تو لحظه اي از زندگيشون به لرد خيانت نكردن
بلا : مهم افتخار تو نيست لرد بايد به ما افتخار كنه و مي كنه
ارتيكوس كه متوجه اين گفتگوي بين مادر و دختر دقايقي ادامه دارد از اين فرصت استفاده كرده و هر لحظه از ان دو دور ميشد چوبدستي خود را براي غيب شدن اماده كرده بود حرف اول ورد را به زبان اورد ولي ضربه اي مانع از ادامه ي گفتن ورد شد به پشت خود نگاه كرد و انيتا را ديد كه با اشاره به او فهماند كه ورد را نگويد
انبتا ارام در گوش او زمزمه كرد : اونها حواسشون نيست ميتونيم با ارامي بهشون حمله كنيم 3 كه گفتم بهشون حمله كن
1 2 3..................
انيتا شماره ي 3 را با بلندي گفت و همين باعث بلا اماده شود ولي رز كه جوان بود دقت نكرد ارتيكوس با يك حركت ساده مي توانست او را جادو كند اما چيزي مانع او د چشمان رز ملتمسانه به او خيره شده بود اين چشمان واقعي رز بود نه ان چشمان پر از كينه و خشم با ديدن چشمان رز متوجه تمام قضايا شد از اين رو به سمت رز رفت دست او را گرفت و همراه او غيب شد و خود را در محفل ظاهر كرد
رز زار زار گريه مي كرد او نمي توانست كلمه اي بر زبان بياورد ارتيكوس كمي از او دلجويي كرد و رز به ناچار سخن گفت
رز : ارتيكوس واقعا متاسفم من نبايد اون كارو ميكردم اونا مجبورم كردن گفتن منو مي كشن منم تو رو به اونجا كشوندم تا در ازاش خانوادم رو دوباره به دست بيارم مي خواستم بهت بفهمونم كه مادر و پدرم پيش اونان اما نتونستم
ارتيكوس : يعني پدرت....
رز : بله پدرم زنده بود نمي دونم الان زندست يا نه اونا پدر و مادرم رو اسير كردن و درازاش يكي از اعضاي محفلو مي خواستن من نتونستم جلوي خودم رو بگيرم اون روز مي خواستم انيتا رو بهشون بدم ولي نتونستم دلم نيومد وقتي قيافه ي معصوم انيتا رو ديدم نتونستم امروزم مجبور شدم تو رو به اونجا بكشم ولي ... حالا هم انيتا كشته ميشه هم پدر و مادر من اه و همه ي اينا تقصير منه اگه من پيش خود لسترنجها بزرگ مي شدم الان خيلي از شما ها زنده بوديد و فقط يه نفر به مرگ خوارا اضافه مي شد
آلبوس ناگهان وارد شد : مطمئن باش اگه تو مرگ خوار ميشدي تعداد بيشتري از ما كشته مي شد اون هم به خاطر استعداد هات البته ميدونم از اون ها خبر نداري
رز : چي ؟؟؟؟؟؟ استعداد هام ؟؟؟
...........................................
اض شما خاحش مي كنم نغدش كنين
با طشكر اض دومبل ( خت دومبوليصم خيلي مورد اصتفاده غرار مي گيره
)پست بدي نبود!
در كل جوري بود كه انگار ميخواستي مشكلاتي كه در نمايشنامه آرتيكوس براي خودت پيش اومده بود رو درست كني و ميتونم بگم بد اين كار رو نكردي ولي ميتونست بهتر از اين باشه!
معمولا در مواردي كه اين جور مشكلات پيش مياد (منظورم از مشكل اينجا همينه كه رز زلر با اينكه عضوي از محفله در نمايشنامه آرتيكوس به مرگخوار بودن متهم شد و اين مشكليه براي رز زلر!) به نظر من سوژه خوبي هستش و نبايد سعي كن كه سريع داستان رو تموم كني!...اتفاقا بايد بزاري داستانها بر روي تو بچرخن و مطمئن باش در آخر صددرصد درست ميشه و به طور مثال مطمئن باش هيچ وقت تا خودت در اينجا نخواي يك مرگخوار به حساب نمياي!...همين جا هم خودت درستش كردي و مطمئن باش بعدا هم ميتوني درس چند پست بعدي همين كار رو بكني!
ولي نبايد در اين جور مواقع از ترس اينكه نكنه يه موقع به مرگخوارا بپيوندي همين شكلي در نمايشنامه بترسي و اتفاقا بايد خوشتم بياد كه نمايشنامه ها بر رويه تو ميچرخن!
ميتونم يه جور ديگه هم توضيح بدم!...تو نمايشنامت رو براي دل خودت نزدي!...اگر ميخواي از سايت جادوگران لذت ببري بايد واسه دل خودت كار بكني و واسه دل خودت نمايشنامه بنويسي نه براي بقيه و به خاطر ترس و مشكلات!!....اينو هميشه آويزه گوشت بكن كه خيلي به دردت ميخوره!
در كل معلومه كه از قبل خيلي پخته تر شدي و ديالوگ هات خيلي خوب شده و فضاسازي خوبي هم داشتي نسبتا!
يه تيكه هم بود كه گفته بودي اوتو ميخواست به رز حمله كنه ولي نكرد به نظرم يه كم مبهم بود و بايد ميگفتي كه همه ي اينا در چند ثانيه كوچك اتفاق افتاد و وقتي كه نگفتي به ذهن خواننده مياد كه وقتي اوتو داشت به رز نگاه ميكرد پس چرا مرگخوارا به اوتو حمله نكردم؟...آيا خواب بودن؟؟؟!
و در ضمن يه قسمت ديگه هم بود يعني اين: ««با ديدن چشمان رز متوجه تمام قضايا شد از اين رو به سمت رز رفت دست او را گرفت و همراه او غيب شد و خود را در محفل ظاهر كرد »»....به نظر خودت اينجا خيلي انتحاري كار نكرده بودي؟...همين شكلي رفت دست رز رو گرفت و غيب شد؟
ميدوني اصلا اولا يه مشكل هم اين از اول داشت!....وقتي در اين پست اوتو به راحتي با رز غيب ميشه پس چرا در پست قبلي يعني پست آرتيكوس نتونست اين كارو بكنه؟...آيا به خاطر اين بود كه در پست آرتيكوس اوتو در شراسط حاد بود و نميتونست تمركز كنه؟؟؟...اينا همه بايد توضيح داده بشه!..ميدوني كه چي ميگم؟
نمره از 100 »»»45...متوسط!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

سیریوس: نه...و بلند شد تا ببینه چه کسی در رو میزنه.