تصویر هری و دابی
عمارت در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
باران بر شیشههای بلند عمارت میبارید و نور شمعها، بر دیوارهای پوشیده از چوب بلوط، سایههایی لرزان میافکند.
هری کنار شومینه ایستاده بود که سه ضربهی آهسته به پنجره خورد.
تق... تق... تق...
دستش بیاختیار به سوی چوبدستی رفت.
پنجره گشوده شد و دابی، با ردایی سبز تیره و پاکتی از مخمل سیاه، وارد اتاق شد. تعظیم کوتاهی کرد.
«عصر به خیر، آقای هری. امیدوارم حضور ناگهانی دابی موجب نگرانی شما نشود.»
هری با نگاهی متعجب گفت:
«دابی؟ در این ساعت؟ چه اتفاقی افتاده؟»
دابی پاکت را با احتیاط روی میز نهاد.
«نامهای برای شما آوردهام، آقای هری. نامهای که بهتر است پیش از هر تصمیمی، با دقت مطالعه فرمایید.»
هری به سوی میز رفت. مهر مومی نقرهای روی پاکت، نشان خانوادهای کهن را بر خود داشت؛ نشانی که برایش ناآشنا بود.
«از جانب چه کسی است؟»
دابی لحظهای درنگ کرد.
«از جانب شخصی که نامش، سالهاست در این عمارت بر زبان آورده نشده است.»
هری نگاهش کرد.
«این پاسخ، چندان روشنگر نبود.»
دابی آهسته سر فرود آورد.
«حق با شماست، آقای هری. اما گمان میکنم خود نامه، پاسخ شایستهتری خواهد بود.»
هری مهر را شکست.
داخل پاکت، کارتی سفید و ضخیم قرار داشت. نوشته با جوهری سیاه و خطی ظریف بر آن نقش بسته بود:
> جناب هری جیمز پاتر،
> حضور شما در ضیافتی خصوصی، امشب رأس ساعت دوازده، موجب امتنان خواهد بود.
> خواهشمند است به تنهایی تشریف بیاورید.
> و اگر ممکن است...
> به هیچکس اعتماد نفرمایید.
هری کارت را پایین آورد.
«دابی، این دعوتنامه است یا تهدیدی با آداب معاشرت؟»
دابی با جدیتی کمنظیر پاسخ داد:
«در محافل اشرافی، آقای هری، گاه تفاوت این دو تنها در نوع کاغذ است.»
هری لبخند کوتاهی زد، اما نگاهش دوباره روی نامه ثابت ماند.
«میزبان کیست؟»
دابی سکوت کرد.
هری این بار آرامتر پرسید:
«دابی؟»
جن کوچک دستهایش را در هم گره زد.
«بانویی که زمانی صاحب یکی از باشکوهترین عمارتهای این سرزمین بود.»
شعلهی شومینه ترکید.
«و سالهاست که همگان، ایشان را در شمار مردگان میدانند.»
هری به کارت نگاهی دیگر انداخت.
در گوشهی پایین آن، جملهای با جوهر طلایی نوشته شده بود:
«اگر مایلید حقیقت شبی را بدانید که همهچیز از شما پنهان شد، امشب تشریف بیاورید.»
لبخند از چهرهی هری محو شد.
«عمارت کجاست؟»
دابی آهسته پاسخ داد:
«عمارت بلک، آقای هری.»
هری لحظهای بی حرکت ماند.
سپس کت رسمی مشکیاش را از روی صندلی برداشت.
«پس بهتر است بانوی میزبان را بیش از این منتظر نگذاریم.»
دابی با نگرانی به او نگریست.
«آقای هری...»
هری برگشت.
«بله؟»
دابی کمی جلو آمد و صدایش را پایین آورد.
«اگر در آن ضیافت، کسی ادعا کرد که شما را از سالها پیش میشناسد...»
هری ابرو بالا برد.
«آنگاه؟»
دابی تعظیم کوتاهی کرد.
«پیش از آنکه به افتخار پاسخگویی نائل شوید، اجازه دهید دابی مطمئن شود آن شخص واقعا زنده است.»
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!