نقد پست زندگی به سبک سیاه رون ویزلیرونالد فضاسازی ویزلی!!

راضیم از پیشرفتت در فضاسازی، خیلی خوشمان آمد. مخصوصا که یه جاهایی حس کردم نوشتنش به نوشته ی خودم شبیه شده و بسیار ذوق زده شدم فرزند روشنایی! آفرین.. خیلی مردی باباجون!

حالا بیا یه کم ایراد ریز بگیریم:
نقل قول:
نگاهی به نقاط دیگر صورت او انداخت. چین و چروک نداشت و برای یه زن با عمر زیاد این چیز عجیبی بود. به هر حال او مادر ارباب بود و این مستلزم عجیب بودنه.
نگاهش را به نقاط دیگر صورت او انداخت حسی تو ذهن آدم متواتر می کنه که با اون چیزی که لازم داریم متناسب نیست. آدم حس می کنه باید یه چیزی خیلی وسیع باشه تا نقطه زیاد داشته باشه مثل نقشه و اینا، می تونستی یه ترکیب ادبی زیرکانه به کار ببری. از آرایه های ادبی استفاده کنی. مثلا " نگاهش روی صورت مروپ به گردش درآمد/ چرخید/ سُر خورد!"
به طور کلی میشه رو ریزه کاری ها بیشتر کار کنی تا زیباتر بشه، بذار به عنوان مثال من همین نقل قول از پستت رو بازنویسی کنم:
نقل قول:
نگاهش روی صورت بانوی خانه چرخید. برای زنی در سن و سال و جایگاه یک مادر صورت صاف و باطراوتی داشت؛ این طراوت و شادابی خودش چشمه ی عجایب بود ولی نه آن قدر عجیب که برای مادر لرد ولدمورت کفایت کند!
البته لزومی نداری این طوری بنویسی دقیقا. اینا همش به سبک و سلیقه مربوطه فقط می خواستم کاربرد ادبی تر رو به نمایش بذارم.
نکته ی مهم دومی که توی پستت کم توجه شده بهش "واقع گرایی"ـه. توی پستهای جدی این خیلی مهمه. صرفا نقل کردن یک داستان نیست. باید ببینی واقعا چه اتفاقی میوفته. مثلا مرگخوارها مروپ رو چی صدا می کنن؟ بانو گانت؟ نه! مرگخوارها به ولدمورت می گن ارباب یا مای لرد.. خیلی منطقی به نظر می رسه که اسم مروپ رو هم به زبون نمیارن، حتی فامیلیش رو. احتمالا مناسب تره که بگن: بانو، بانوی من، مای لیدی یا از این قبیل الفاظ!
و مهمتر از اون.. تصور کن یه نفر پا میشه میره خونه ی ریدل بین یه سری آدم واقعا خشن و روان پریش که واقعا قلبهای سیاه دارن.. مرگخوارهای واقعی اینطورین خب!

فکر می کنی اذیتش نکنن؟ بهش حمله نکنن؟ تحقیرش نکنن؟ یقینا این کارو می کنن.. من انتظار داشتم اینجا با همچین صحنه ای رو به رو بشیم.. این که مرگخوارها چو رو دوره کنن. بعضیاشون به سمتش طلسم شلیک کنن، حرفهای تمسخر آمیز زیادی بزنن! و بلاتریکس و مروپم تا یه جایی از این حرکات بقیه لذت ببرن و فقط بخندن!
ولی خب حداقل بلاتریکس اینجا یه کم دست به کار شده بود و از این بابت جای شکر داره!
یکی دیگه هم سرعت جلو رفتن داستانه، ببین تو این سه چهارتا پست آخر، چو فقط داره دور خودش می چرخه.. کسی جرئت نکرده به امتحانا بپردازه. این درست نیست! هی تکرار و تکرار و مثل لاک پشت جلو رفتن فایده ای نداره، باید تشخیص بدید که کجا لازمه برید سر اصل مطلب. تو پست تو لازم بود که بالاخره معلوم بشه این امتحانا چیه ولی بازم نگفتی.
رون..این روند وقتی ادامه پیدا کنه سوژه سرد میشه و از بین میره و دیگه کسی ادامه ش نمیده، پس اینو بهش توجه کن که سوژه شهید نشه..!
و آخرین نکته راجع به پاراگراف بندی.. وقتی از فضاسازی یه بند می نویسی و میری به دیالوگها، قبل و بعد از دیالوگها هم باید یه اینتر بزنی تا فاصله ایجاد بشه. اینطوری ظاهر بهتری داره.
- دیالوگ دیالوگ دیالوگ!
-دیالوگ دیالوگ و....
این جوری!

مجموع دیالوگها یه بند محسوب میشه. یعنی اگه یه دیالوگ هم بعد از این داشتی، بدون اینتر اضافه باید بنویسی.
دیگه همین. موفق باشی کاراگاه!