- شب به خیر، اسکورپیوس.
مالفوی جلو آمد و اول به تندی به اطرافش نگاه کرد تا مطئن شود با دامبلدور تنهاست. بعد به آسمان خیره شد که در وسط آن خورشید برایشان دست تکان میداد و دلبری می کرد.
- حالت خوبه پیرمرد؟
- این چیزیه که من باید از تو بپرسم. یا شاید به تنهایی دست به کار شدی؟
- هن!؟
اسکورپیوس که گیج شده بود با تعجب نگاهی به دامبلدور انداخت و کم کم مطمئن شد خوراکی هایی که در دست کوین بود چندان هم بی خطر نبوده اند.
از آن طرف دامبلدور هم با دیدن قیافه ی بهت زده اسکورپیوس فهمید چه گندی زده و کمی دست پاچه شد.
- امم ببخشید باباجان یه لحظه تو رو با پدرت اشتباه گرفتم و دیالوگ هایی که تو کتاب شاهزاده دورگه گفته بودمو به کار بردم.
ابروهای اسکورپیوس بالا پریدند:
- کتاب شاهزاده دورگه!؟
- آره فرزندم. همون کتابی که داخلش برای آخرین بار تو عمرم با بابات حرف زدم.

ولی بعدش اسنیپ منو از برج پایین انداخت.

خیلی غم انگیز بود که در پایان من مردم.

- مردی؟!

شنیده بودم که می گفتن مخت تاب داره ولی نه دیگه این همه!
قیافه اسکورپیوس نشان میداد که حرف های دامبلدور نه تنها آرامش نکرده بلکه کمی هم او را ترسانده. دامبلدور هم نمی خواست کسی را که به تکیه کلامش برای نجات یافتن از آن وضعیت نیاز داشت بترساند؛ پس سعی کرد یکجوری قضیه را درست کند.
- بی خیال کتاب متاب حالا

... حرف بابات شد... خیلی پسر با استعدادی بود!

این حرف باعث خوشحالی اسکورپیوس شد و با غروری آمیخته به شادی گفت:
- درسته! میگن اولین دانش آموزی بوده که تونسته مرگخوارا رو داخل قلعه هاگوارتز راه بده بدون اینکه کسی متوجه بشه.

- و بعد بزنه با کمک اسنیپ منو بکشه

... چیز... یعنی آره خیلی پسر خوب و گلی بود. البته نه به اندازه هری پاتر!

هری پسر محبوب تری بود!... شنیدم تو دوست پسرشی!
رنگ مالفوی با شنیدن این سخن فوری سرخ شد. ولی قبل از اینکه بخواهد به سمت بینی دامبلدور یورش ببرد تا مشتی نثارش کند، پیرمرد دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد و فریاد زد:
- وایسا فرزندم!

به مرلین منظوری نداشتم!

فقط فکر می کردم تو دوستِ پسرِ هری، یعنی دوست آلبوس سوروس هستی. اشتباه می کردم؟

چشمان آبیِ معصومِ دور چروکیدهیِ پر چین و چروک و آب مروارید گرفتهیِ دامبلدور، نشان از صداقتش می داد. برای همین اسکورپیوس آرام شد و سعی کرد حواس خود را از دوستی دامبلدور جوان و گلرت پرت کند.
- من و آل یه مدت با هم دوست بودیم ولی بابای آل و حراست مدرسه از هم جدامون کردن.

- اوه چه غم انگیز!

دو کفتر عاش...
-
- یعنی چه غم انگیزه که حراست انقدر به جوونا و کفترا و میمونا و تسترالا و پلنگا و دافا و... امم... تمام موجودات عالم سخت میگیره.

اونا باید بذارن جوونا جوونی کنن چون بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

... حالا که بحثش شد حراست مدرسه تون کیه؟

اسکورپیوس که حتی ذره ای جلب سخنان دامبلدور نشده بود جواب داد:
- مگ گونگال.

دامبلدور جا خورد!
- مک گونگال!؟

مک گون پیر هنوز زنده ست؟

الان یعنی فقط من باید تو کتاب شاهزده دورگه می مردم؟!

فقط من براتون اضافی بودم بی انصافا!؟
قبل از اینکه دامبلدور بخواهد بخاطر مرگ نابه هنگامش داد و بیداد بیشتری را بیندازد، اسکورپیوس با طلسمی او را بیهوش کرد و به خزانه غنائمش برد.
به نظر می رسید دامبلدور برای فهمیدن تکیه کلام اسکورپیوس مجبور است مدت زمان زیادی را در آن بُعد سپر کند.