تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
131 کاربر(ها) آنلاین هستند (103 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
128
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
كلاس نجوم و ستارهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

سوالات امتحان میان ترم !
1 . در جلسه ی اول آلفرد بلک چگونه معرفی شد ؟ ( دو امتیاز )
2 . خورشید چند سال دیگر و بر اساس چه فرایندی از حالت پایداری خارج می شود ؟ ( دو امتیاز )
3 . بعد از مرحله ی غول سرخی ستاره های کم جرم و ستاره های پر جرم تر به چه چیزی تبدیل می شوند ؟ ( سه امتیاز )
4 . کدام پرفسور به دانش آموزان برپا را یاد داده و آلفرد دلیل گفتن برپا توسط آن پرفسور را چه می داند ؟ ( دو امتیاز )
5 . خوشه های ستاره ای چیست توضیح دهید و به دو نوع خوشه تقسیم می شوند آن ها را نام ببرید ؟ ( چهار امتیاز )
6 . تفاوت های دو نوع خوشه را نام ببرید ؟ ( پنج امتیاز )
7 . معروف ترین خوشه ی باز چه نام دارد ، در کدام صورت فلکی هست و از چند ستاره تشکیل شده ؟ ( سه امتیاز )
8 . دانش آموز جدید در جلسه ی سوم چه کسی بود و چرا آلفرد این جلسه بچه ها را به محوطه ی هاگوارتز برده بود ؟ ( دو امتیاز )
9 . سحابی چیست ؟ (دو امتیاز)
10 . سحابی ها را به سه گروه رده بندی می کنند آن ها را نام ببرید ؟ ( سه امتیاز )
11 . سحابی مورد علاقه ی پروفسور آلفرد بلک چه نام دارد و از کدام نوع از سحابی هاست ؟ ( دو امتیاز )
1 . در جلسه ی اول آلفرد بلک چگونه معرفی شد ؟ ( دو امتیاز )
2 . خورشید چند سال دیگر و بر اساس چه فرایندی از حالت پایداری خارج می شود ؟ ( دو امتیاز )
3 . بعد از مرحله ی غول سرخی ستاره های کم جرم و ستاره های پر جرم تر به چه چیزی تبدیل می شوند ؟ ( سه امتیاز )
4 . کدام پرفسور به دانش آموزان برپا را یاد داده و آلفرد دلیل گفتن برپا توسط آن پرفسور را چه می داند ؟ ( دو امتیاز )
5 . خوشه های ستاره ای چیست توضیح دهید و به دو نوع خوشه تقسیم می شوند آن ها را نام ببرید ؟ ( چهار امتیاز )
6 . تفاوت های دو نوع خوشه را نام ببرید ؟ ( پنج امتیاز )
7 . معروف ترین خوشه ی باز چه نام دارد ، در کدام صورت فلکی هست و از چند ستاره تشکیل شده ؟ ( سه امتیاز )
8 . دانش آموز جدید در جلسه ی سوم چه کسی بود و چرا آلفرد این جلسه بچه ها را به محوطه ی هاگوارتز برده بود ؟ ( دو امتیاز )
9 . سحابی چیست ؟ (دو امتیاز)
10 . سحابی ها را به سه گروه رده بندی می کنند آن ها را نام ببرید ؟ ( سه امتیاز )
11 . سحابی مورد علاقه ی پروفسور آلفرد بلک چه نام دارد و از کدام نوع از سحابی هاست ؟ ( دو امتیاز )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

جلسه سوم کلاس نجوم و ستاره شناسی
دانش آموزان به پیروی از آلفرد به طرف محوطه هاگوارتز حرکت کردند ؛ چون قرار بود آن جلسه را در فضا آزاد برگزار کنند . هرنفر برای خود راهی را انتخاب می کرد ، اما دامبلدور به دنبال پسر های سفید کلاس حرکت می کرد تا شاید در گوشه ای از راه با آن ها تنها شود .
ده دقیقه از زنگ می گذشت . همه ی بچه ها بعلاوه یک داش آموز جدید دور پروفسور آلفرد بلک حلقه زدند . آلفرد پس از اینکه از امنیت همه مطمئن شد ، چون دانش آموزان به دلیل سرمای هوا به یکدیگر نزدیکتر نشسته بودند ، شروع به صحبت کرد :
- بچه ها امیدوارم به دلیل رفتار سرد جلسه ی گذشته از من دلگیر نباشید ، برای دل جویی این جلسه شما را به محوطه اوردم . حالا می خوام یکی از دانش آموزان جدید کلاس رو به شما معرفی کنم ! اون کسی نیست جزء توحید ظفر پور ، اون به من از علاقه ی زیادش به نجوم گفت و گفت که چقدر به اما واتسون علاقه داره ، در نتیجه منم اون رو به کلاس هام دعوتش کردم ! توحید ، خودت رو معرفی کن .
دانش آموز جدید که ظاهرا توحید نام داشت و پرفسور به آن اشاره کرده بود ایستاد و شروع به حرف زدن کرد :
- ا ِ ِ ِ من توحیدم بچه ها ! من دوست دارم همتون رو از همینجا بوث کنم . راستی جی کی رولینگ اسم من رو بهش سلام برسونید . من می دونم که همه ی ما نجوم رو باید خیلی دوست داشته باشیم و آن را یاد بگیریم زیرا آن را اما واتسون هم بلد هست .
توحید که از توجه بچه ها ، که در اصل حاصل از متوجه نشدن آن ها بود نه توجه کردنشان ، لذت می برد ؛ حرفش را به پایان برد . آلفرد که به سردرگم بودن بچه توجهی نداشت ، زیرا می دانست در پس صحبت های توحید دنیایی از معانی و حرف ها نهفته است (!)(؟) ، تصمیم گرفت درسش را شروع کند :
- خب یاداشت کنین ! شاید بدونین در بسیاری از مناطق فضای میان ستاره ای ، ابر های بزرگی از گاز و غبار وجود دارند که آن ها را سحابی( به معنای ابر ) می نامند . چگالی( مقدار ماده در حجم ) سحابی ها حدود هزار بار بیشتر از چگالی ماده ی فضای میان ستاره ای است . چگالی ماده ی میان ستاره ای بسیار کم و در حدود یک اتم در سانتی متر مکعب و ده ذره ی غبار در یک کیلومتر مکعب است . بر این اساس ، چگالی مواد در سحابی ها نیز بسیار اندک است . برای مقایسه جالب است بدانید که در هر سانتیمتر مکعب از هوایی که تنفس می کنیم ده به توان 19 اتم وجود دارد ؛ اما به هر حال ، چون فاصله ی میان ستاره ها بسیار زیاد است ، همین مقدار بسیار بسیار کم ماده ی میان ستاره ای قابل توجه می شود .
آلفرد که مقدمه اش را تمام کرده بود مکسی کرد و به اصل مطلب رفت :
- سحابی ها را به سه گروه رده بندی می کنند : سحابی های « نشری » ، « بازتابی » و « تاریک » . در سحابی های نشری ، یک یا چندین ستاره ی بسیار سوزان جا دارند . این ستاره های بسیار داغ موجب تحریک گاز ها و درخشش سحابی می شوند . نمونه ی جالب توجهی از این گونه ، سحابی بزرگ جبار است . این سحابی با چشم غیر مسلح به صورت توده ی مه آلود کم نوری دیده می شود . اگر ستاره ها مقداری سردتر باشند یا این که چگالی گازها در سحابی زیاد باشد . گازها فقط نور ستاره را بازتاب می دهند . در این صورت ، سحابی را بازتابی می نامند . سحابی ای که ستاره های خوشه پروین ، که در جلسه قبل به آن اشاره کردیم ، را در بر گرفته اند ، از نوع بازتابی است . در برخی موارد هم هیچ گونه ستاره ای در درون یا نزدیکی سحابی قرار ندارد . به همین جهت سحابی را تاریک می نامند . مشاهده سحابی های تاریک فقط در صورتی ممکن است که در مقابل سحابی های نشری یا بازتابی قرار گیرند . سحابی های تاریک ، نور ستاره های پشت خود را جذب می کنند . اخترشناسان عقیده دارند که ستاره ها در درون این سحابی ها متولد می شوند . سحابی سر اسبی ، بچه ها این سحابی مورد علاقه ی منه ، نمونه ی جالب توجهی از این گونه سحابی هاست .
پسرکی از کنار آلبوس دامبلدور از مکس دوباره پرفسور استفاده کرد و دستش را برای سوال بالا برد .
- بفرمایین آقای آلبوس سوروس پاتر !
- ببخشید آقا ! سحابی چیه ؟
- ساکت شو بوقی ! پس تا حالا چی می گفتم ؟
- خب این آلبوس دامبلدور نمی ذاره به درس گوش بدم .
آلفرد با نگاهی خشمناک به آلبوس دامبلدور قسمت پایانی درسش را شروع کرد .
- جدا از سه گروه سحابی ها ، برخی از سحابی ها از ستاره ها تشکیل می شوند ، ستاره هایی مانند خورشید در پایان زندگی یعنی در مرحله ی غول سرخی ، که در جلسه ی اول به اون اشاره کردیم ، لایه های بیرونی جو خود را به صورت سحابی در فضا می پراکنند . این سحابی ها را سیاره نما می نامند . زندگی ستاره های پرجرم تر از خورشید ، با انفجار ابر نواختری ، که باز هم در جلسه ی اول به آن اشاره کردم ، پایان می یابد و سحابی بزرگ و گسیخته ای از انفجار به جا می ماند که آن را سحابی باقیمانده ی انفجار ابرنواختری می نامند .
منتظر ماند تا بچه ها نوشتن را به پایان برند و بعد گفت :
-کلاس تمومه ، تکلیف جلسه ی بعد تون رو به توحید گفتم برین از اون بپرسین ! خداحافظ تا جلسه ی بعد .
سپس بچه ها را تنها گذاشت و به طرف دفتر اساتید رفت .
تکلیف اول .1. رولی بنویسید که در آن سحابی ای را کشف می کنید ( 25 امتیاز )
تکلیف دوم . 2. بوسیله ی تخیل خودتون دو سحابی نام ببرید ( اسمشون رو خودتون خلق کنید ) و باز هم با استفاده از تخیلتون دلیل نام گذاری آن ها را به طور خلاصه نام ببرید ! ( 5 امتیاز )
دانش آموزان به پیروی از آلفرد به طرف محوطه هاگوارتز حرکت کردند ؛ چون قرار بود آن جلسه را در فضا آزاد برگزار کنند . هرنفر برای خود راهی را انتخاب می کرد ، اما دامبلدور به دنبال پسر های سفید کلاس حرکت می کرد تا شاید در گوشه ای از راه با آن ها تنها شود .
ده دقیقه از زنگ می گذشت . همه ی بچه ها بعلاوه یک داش آموز جدید دور پروفسور آلفرد بلک حلقه زدند . آلفرد پس از اینکه از امنیت همه مطمئن شد ، چون دانش آموزان به دلیل سرمای هوا به یکدیگر نزدیکتر نشسته بودند ، شروع به صحبت کرد :
- بچه ها امیدوارم به دلیل رفتار سرد جلسه ی گذشته از من دلگیر نباشید ، برای دل جویی این جلسه شما را به محوطه اوردم . حالا می خوام یکی از دانش آموزان جدید کلاس رو به شما معرفی کنم ! اون کسی نیست جزء توحید ظفر پور ، اون به من از علاقه ی زیادش به نجوم گفت و گفت که چقدر به اما واتسون علاقه داره ، در نتیجه منم اون رو به کلاس هام دعوتش کردم ! توحید ، خودت رو معرفی کن .
دانش آموز جدید که ظاهرا توحید نام داشت و پرفسور به آن اشاره کرده بود ایستاد و شروع به حرف زدن کرد :
- ا ِ ِ ِ من توحیدم بچه ها ! من دوست دارم همتون رو از همینجا بوث کنم . راستی جی کی رولینگ اسم من رو بهش سلام برسونید . من می دونم که همه ی ما نجوم رو باید خیلی دوست داشته باشیم و آن را یاد بگیریم زیرا آن را اما واتسون هم بلد هست .
توحید که از توجه بچه ها ، که در اصل حاصل از متوجه نشدن آن ها بود نه توجه کردنشان ، لذت می برد ؛ حرفش را به پایان برد . آلفرد که به سردرگم بودن بچه توجهی نداشت ، زیرا می دانست در پس صحبت های توحید دنیایی از معانی و حرف ها نهفته است (!)(؟) ، تصمیم گرفت درسش را شروع کند :
- خب یاداشت کنین ! شاید بدونین در بسیاری از مناطق فضای میان ستاره ای ، ابر های بزرگی از گاز و غبار وجود دارند که آن ها را سحابی( به معنای ابر ) می نامند . چگالی( مقدار ماده در حجم ) سحابی ها حدود هزار بار بیشتر از چگالی ماده ی فضای میان ستاره ای است . چگالی ماده ی میان ستاره ای بسیار کم و در حدود یک اتم در سانتی متر مکعب و ده ذره ی غبار در یک کیلومتر مکعب است . بر این اساس ، چگالی مواد در سحابی ها نیز بسیار اندک است . برای مقایسه جالب است بدانید که در هر سانتیمتر مکعب از هوایی که تنفس می کنیم ده به توان 19 اتم وجود دارد ؛ اما به هر حال ، چون فاصله ی میان ستاره ها بسیار زیاد است ، همین مقدار بسیار بسیار کم ماده ی میان ستاره ای قابل توجه می شود .
آلفرد که مقدمه اش را تمام کرده بود مکسی کرد و به اصل مطلب رفت :
- سحابی ها را به سه گروه رده بندی می کنند : سحابی های « نشری » ، « بازتابی » و « تاریک » . در سحابی های نشری ، یک یا چندین ستاره ی بسیار سوزان جا دارند . این ستاره های بسیار داغ موجب تحریک گاز ها و درخشش سحابی می شوند . نمونه ی جالب توجهی از این گونه ، سحابی بزرگ جبار است . این سحابی با چشم غیر مسلح به صورت توده ی مه آلود کم نوری دیده می شود . اگر ستاره ها مقداری سردتر باشند یا این که چگالی گازها در سحابی زیاد باشد . گازها فقط نور ستاره را بازتاب می دهند . در این صورت ، سحابی را بازتابی می نامند . سحابی ای که ستاره های خوشه پروین ، که در جلسه قبل به آن اشاره کردیم ، را در بر گرفته اند ، از نوع بازتابی است . در برخی موارد هم هیچ گونه ستاره ای در درون یا نزدیکی سحابی قرار ندارد . به همین جهت سحابی را تاریک می نامند . مشاهده سحابی های تاریک فقط در صورتی ممکن است که در مقابل سحابی های نشری یا بازتابی قرار گیرند . سحابی های تاریک ، نور ستاره های پشت خود را جذب می کنند . اخترشناسان عقیده دارند که ستاره ها در درون این سحابی ها متولد می شوند . سحابی سر اسبی ، بچه ها این سحابی مورد علاقه ی منه ، نمونه ی جالب توجهی از این گونه سحابی هاست .
پسرکی از کنار آلبوس دامبلدور از مکس دوباره پرفسور استفاده کرد و دستش را برای سوال بالا برد .
- بفرمایین آقای آلبوس سوروس پاتر !
- ببخشید آقا ! سحابی چیه ؟
- ساکت شو بوقی ! پس تا حالا چی می گفتم ؟
- خب این آلبوس دامبلدور نمی ذاره به درس گوش بدم .
آلفرد با نگاهی خشمناک به آلبوس دامبلدور قسمت پایانی درسش را شروع کرد .
- جدا از سه گروه سحابی ها ، برخی از سحابی ها از ستاره ها تشکیل می شوند ، ستاره هایی مانند خورشید در پایان زندگی یعنی در مرحله ی غول سرخی ، که در جلسه ی اول به اون اشاره کردیم ، لایه های بیرونی جو خود را به صورت سحابی در فضا می پراکنند . این سحابی ها را سیاره نما می نامند . زندگی ستاره های پرجرم تر از خورشید ، با انفجار ابر نواختری ، که باز هم در جلسه ی اول به آن اشاره کردم ، پایان می یابد و سحابی بزرگ و گسیخته ای از انفجار به جا می ماند که آن را سحابی باقیمانده ی انفجار ابرنواختری می نامند .
منتظر ماند تا بچه ها نوشتن را به پایان برند و بعد گفت :
-کلاس تمومه ، تکلیف جلسه ی بعد تون رو به توحید گفتم برین از اون بپرسین ! خداحافظ تا جلسه ی بعد .
سپس بچه ها را تنها گذاشت و به طرف دفتر اساتید رفت .
تکلیف اول .1. رولی بنویسید که در آن سحابی ای را کشف می کنید ( 25 امتیاز )
تکلیف دوم . 2. بوسیله ی تخیل خودتون دو سحابی نام ببرید ( اسمشون رو خودتون خلق کنید ) و باز هم با استفاده از تخیلتون دلیل نام گذاری آن ها را به طور خلاصه نام ببرید ! ( 5 امتیاز )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

امتیازات جلسه دوم
گروه گریفندور = 142 تقسیم بر پنج =28.4 = 28
جیمز سیریوس پاتر = 30
رولت جالب و قابل تحسین بود . تکلیف دومت هم خواننده رو به خودش جذب می کرد
. ولی نبینم توی تکالیف جلسات آینده اسم گورگول بیاد
چیه اون موجود زشت ؟
سیموس فینیگان = 27
تکلیف دومت خوب بود و نمره ی کاملش رو می گیری اما تکلیف اولت ... سوژه ی جالبی نداشت و یکمی ژانگولری پیش می رفت و همه چیز بی دلیل دست به دست هم داده تا تو تکلیفت رو بنویسی ! برای جالب نبودن سوژه دو امتیاز کم کردم . اگر می خواستی بیناموسی بنویسی بهتر بود رولت بیناموسی داشته باشه و نه فقط اون قسمت پیدا کردن عکس برای دامبل .
پیتر پتی گرو=30
جالب بود ! مقدار بیناموسی داخل پستت بسیار بالا بود و اونارو تا حدی غیر مستقیم بکار برده بودی . در ضمن فکر کنم پیتر قویتر از اون باشه که نیاز به عصا داشته باشه
. تکلیف دومت هم جالب بود و ...
آقای الیوندر = 25
تکلیف اولت کوتاه بود ، مخصوصا سوژه ی جالبی نداشت و غلط املایی کمی هم داشت ! تکلیف دومت هم با عجله نوشته بودی ولی نمره ی کامل اون رو بهت دادم !
هرمیون گرنجر = 30
دوشیزه گرنجر هر دو تکلیفت خیلی خوب بود و خوب براشون وقت گذاشته بودی ! البته من از تکلیف دومت خیلی خوشم اومد یعنی یکی از بهترین ها در کل تکلیف های دوم بود اگر می تونستم امتیاز بیشتری بهش می دادم !
گروه ریونکلاو = 60 تقسیم بر پنج = 12
گابریل دلاکور = 30
هر دو تکلیفت خوب بود ولی من کجا موهام جو گندمیه هان من همه جا گفتم موهای سیاه آشفته و خوشتیپ .
هلنا ریونکلا =30
باز هم پستی زیبا که احساسات خواننده رو بر می انگیزه ! واقعا جالبه . مشکل خاصی نداره !
گروه هافلپاف = 30 تقسیم بر پنج = 6
پیوز = 30
تکالیفت نمره ی کامل رو می گیرن ولی چند تا مشکل علمی داشت که اونا رو نمی تونم به عنوان مشکل رول بگیرم مثلا فوبوس قمر مریخه نه قمر مشتری و پلوتو را پرسیوال لاوال کشف کرده است .
گروه اسلیترین = 25 تقسیم بر پنج = 5
مورگانا لی فای =25
موضوع خاصی نداشتی و اون رفتن به بیرون رو در ادامه ی تکلیف اولت فراموش کردی . چند تا غلط املایی هم داشتی و فضا سازی هم به اندازه نیاز نداشتی ! در مورد تکلیف دومت ، خوب بود . نسبت به دیگران ایده ی جالب تری داده بود و بیشتر براش وقت گذاشته بود و نمره ی کامل تکلیف دوم رو می گیری !
گروه گریفندور = 142 تقسیم بر پنج =28.4 = 28
جیمز سیریوس پاتر = 30
رولت جالب و قابل تحسین بود . تکلیف دومت هم خواننده رو به خودش جذب می کرد
. ولی نبینم توی تکالیف جلسات آینده اسم گورگول بیاد
چیه اون موجود زشت ؟سیموس فینیگان = 27
تکلیف دومت خوب بود و نمره ی کاملش رو می گیری اما تکلیف اولت ... سوژه ی جالبی نداشت و یکمی ژانگولری پیش می رفت و همه چیز بی دلیل دست به دست هم داده تا تو تکلیفت رو بنویسی ! برای جالب نبودن سوژه دو امتیاز کم کردم . اگر می خواستی بیناموسی بنویسی بهتر بود رولت بیناموسی داشته باشه و نه فقط اون قسمت پیدا کردن عکس برای دامبل .
پیتر پتی گرو=30
جالب بود ! مقدار بیناموسی داخل پستت بسیار بالا بود و اونارو تا حدی غیر مستقیم بکار برده بودی . در ضمن فکر کنم پیتر قویتر از اون باشه که نیاز به عصا داشته باشه
. تکلیف دومت هم جالب بود و ...آقای الیوندر = 25
تکلیف اولت کوتاه بود ، مخصوصا سوژه ی جالبی نداشت و غلط املایی کمی هم داشت ! تکلیف دومت هم با عجله نوشته بودی ولی نمره ی کامل اون رو بهت دادم !
هرمیون گرنجر = 30
دوشیزه گرنجر هر دو تکلیفت خیلی خوب بود و خوب براشون وقت گذاشته بودی ! البته من از تکلیف دومت خیلی خوشم اومد یعنی یکی از بهترین ها در کل تکلیف های دوم بود اگر می تونستم امتیاز بیشتری بهش می دادم !
گروه ریونکلاو = 60 تقسیم بر پنج = 12
گابریل دلاکور = 30
هر دو تکلیفت خوب بود ولی من کجا موهام جو گندمیه هان من همه جا گفتم موهای سیاه آشفته و خوشتیپ .
هلنا ریونکلا =30
باز هم پستی زیبا که احساسات خواننده رو بر می انگیزه ! واقعا جالبه . مشکل خاصی نداره !
گروه هافلپاف = 30 تقسیم بر پنج = 6
پیوز = 30
تکالیفت نمره ی کامل رو می گیرن ولی چند تا مشکل علمی داشت که اونا رو نمی تونم به عنوان مشکل رول بگیرم مثلا فوبوس قمر مریخه نه قمر مشتری و پلوتو را پرسیوال لاوال کشف کرده است .
گروه اسلیترین = 25 تقسیم بر پنج = 5
مورگانا لی فای =25
موضوع خاصی نداشتی و اون رفتن به بیرون رو در ادامه ی تکلیف اولت فراموش کردی . چند تا غلط املایی هم داشتی و فضا سازی هم به اندازه نیاز نداشتی ! در مورد تکلیف دومت ، خوب بود . نسبت به دیگران ایده ی جالب تری داده بود و بیشتر براش وقت گذاشته بود و نمره ی کامل تکلیف دوم رو می گیری !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تکلیف اول
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد
الیواندر در پشت بام پشت تلسکوپ نشسته بود و آسمان شب را رصد می کرد. ناگهان از پایین صدایی اومد.
- جیییییییغ. کجایی ذلیل مرده؟ باز داری تو آسمونا سیر می کنی؟ بیا برو خرید بعدش هم بریم خواستگاری اختر خانم دختر همسایه.
الیواندر فریاد زد : نه مامان! من اختر رو نمی خوام.
ننه الی به پشت بام آمد و گفت :
تو غلط می کنی بوقی! تو (سانسور شده)! من این همه برات زحمت می کشم بعد تو می گی من اختر رو نمی خوام؟
الیواندر که از دیدن مادرش روی پشت بام تعجب کرده بود گفت : اما این چه ربطی داره؟!
نه الی با خشم جیغ زد : اگه و اما نداره. یا اختر یا هیچکس.
الیواندر هم که قاطعیت مادرش را می دید بر زمین پا کوبید و گفت :
اصلا حالا که اینطوره من باهات قهر می کنم می رم خارج خواننده می شم.
ننه الی که به حالت
رسیده بود فریاد زد : گم شو برو تو اتاقت. تو لیاقت نداری.
سپس به سمت تلسکوپ رفته و لگدی نثار آن کرد که 521 در جه چرخید. الیواندر هم دوید و به اتاقش رفت و در را پشت سرش به هم کوبید.
سه ساعت بعد :
الیواندر یواشکی به پشت بام رفت تا رصدش را کامل کند.اول می خواست زاویۀ تلسکوپ را درست کند ولی با خودش گفت که ببیند در این زاویه چه چیزی پیدا می کند. پس چشمش را روی عدسی تلسکوپ گذاشت به آسمان نگاه کرد. آنچه را که می دید باورش نمی شد.خوشۀ ستاره ای بس زیبا و قشنگ. نور های آبی و سبز و سفید و قرمز و همۀ رنگ ها در آن یافت می شد. آن قدر زیبا بود که توصیفش در زبان نمی گنجید.الیواندر مصمم بود که اسم آن خوشه را بداند پس به سراغ کتا نجوم شناسی رفت و مشغول دیدن عکس ها شد تا خوشۀ مورد نظرش را پیدا کند و بالاخره آن را پیدا کرد. اسم آن خوشه ، خوشۀ اختر بود.الواندر که مدهوش شده بود بلند فریاد زد: ننه پاشو بریم خواستگاری اختر!
تکلیف دوم
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید
نام : اکبر
نام خانوادگی : بوق زاده
چگونگی کشف : او یکی از بزرگترین منجمان دورۀ خودش بوده است. وی در رصدگاه شخصی خود در پی عجایبی در آسمان متوجه مجموعه ستاره ای شد که در فضا بود. او سپس فهمید که آن مجموعه ستاره ها یک خوشۀ ستاره ای است. وی نتوانست در هیچ کتابی نشانی از آن خوشه بیابد پس فهمید که آن خوشه را کشف کرده است. او اسم عشق از دست رفتۀ خود پروین را بر روی خوشۀ ستاره ای کشف شده اش گذاشت. البته وقتی پروین فهمید که اکبر یک خوشۀ ستاره ای را به نام او کرده است فوری با او ازدواج کرد.
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد
الیواندر در پشت بام پشت تلسکوپ نشسته بود و آسمان شب را رصد می کرد. ناگهان از پایین صدایی اومد.
- جیییییییغ. کجایی ذلیل مرده؟ باز داری تو آسمونا سیر می کنی؟ بیا برو خرید بعدش هم بریم خواستگاری اختر خانم دختر همسایه.
الیواندر فریاد زد : نه مامان! من اختر رو نمی خوام.
ننه الی به پشت بام آمد و گفت :
تو غلط می کنی بوقی! تو (سانسور شده)! من این همه برات زحمت می کشم بعد تو می گی من اختر رو نمی خوام؟
الیواندر که از دیدن مادرش روی پشت بام تعجب کرده بود گفت : اما این چه ربطی داره؟!
نه الی با خشم جیغ زد : اگه و اما نداره. یا اختر یا هیچکس.
الیواندر هم که قاطعیت مادرش را می دید بر زمین پا کوبید و گفت :
اصلا حالا که اینطوره من باهات قهر می کنم می رم خارج خواننده می شم.

ننه الی که به حالت
رسیده بود فریاد زد : گم شو برو تو اتاقت. تو لیاقت نداری.سپس به سمت تلسکوپ رفته و لگدی نثار آن کرد که 521 در جه چرخید. الیواندر هم دوید و به اتاقش رفت و در را پشت سرش به هم کوبید.
سه ساعت بعد :
الیواندر یواشکی به پشت بام رفت تا رصدش را کامل کند.اول می خواست زاویۀ تلسکوپ را درست کند ولی با خودش گفت که ببیند در این زاویه چه چیزی پیدا می کند. پس چشمش را روی عدسی تلسکوپ گذاشت به آسمان نگاه کرد. آنچه را که می دید باورش نمی شد.خوشۀ ستاره ای بس زیبا و قشنگ. نور های آبی و سبز و سفید و قرمز و همۀ رنگ ها در آن یافت می شد. آن قدر زیبا بود که توصیفش در زبان نمی گنجید.الیواندر مصمم بود که اسم آن خوشه را بداند پس به سراغ کتا نجوم شناسی رفت و مشغول دیدن عکس ها شد تا خوشۀ مورد نظرش را پیدا کند و بالاخره آن را پیدا کرد. اسم آن خوشه ، خوشۀ اختر بود.الواندر که مدهوش شده بود بلند فریاد زد: ننه پاشو بریم خواستگاری اختر!

تکلیف دوم
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید
نام : اکبر
نام خانوادگی : بوق زاده
چگونگی کشف : او یکی از بزرگترین منجمان دورۀ خودش بوده است. وی در رصدگاه شخصی خود در پی عجایبی در آسمان متوجه مجموعه ستاره ای شد که در فضا بود. او سپس فهمید که آن مجموعه ستاره ها یک خوشۀ ستاره ای است. وی نتوانست در هیچ کتابی نشانی از آن خوشه بیابد پس فهمید که آن خوشه را کشف کرده است. او اسم عشق از دست رفتۀ خود پروین را بر روی خوشۀ ستاره ای کشف شده اش گذاشت. البته وقتی پروین فهمید که اکبر یک خوشۀ ستاره ای را به نام او کرده است فوری با او ازدواج کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

تکلیف اول
محل سکونت گروه ستاره شناسی عمارتی طلایی رنگ و با شکوه بود که بر دهکده مجاور اشراف داشت وجالب آنکه، حدود بیست و پنج مایل با اهرام ثلاثه مصر فاصله داشت.
در نگاه اول هرمیون از دیدن این همه تشریفات و مراسمی که هنگام ورود آنها برگزار شده بود بسیار متعجب شده بود ولی چندی بعد این را جزو رفتار های عجیب و نا آشنای مصریان محسوب می کرد.
چند روزی از اقمتشان می گذشت و باید تا روز 18 ماه صبر می کردند. در این چند روز باقی مانده سفری یک روزه به اهرام مصر و چندین بازار محلی کردند . در همه جا مردمانی که لباس های بلند سفید پوشیده بودند و با کنجکاوی، چشم های سیاهشان را به همه اعضای گروه می دوختند جلب توجه می کرد.
بالا خره پس از مدتی برسی توانستند بهترین نقطه برای چادر زدن در آن بیابان خشک و بی آب و علف را پیدا کنند . فردا روز موعود بود .
مصر سرزمینی طلایی رنگ بود . چرا که هر روز خورشید با بی رحمی تمام در گستره آبی آسمان بر آن نور وگرما می بارانید و آن روز هم مثل همه روز ها آفتاب با شدت بسیار می تابید .
آن روز بدون استثنا همه افراد گروه در کویر در حال کارکردن بودند. سرپرست گروه آقای ادوارد هاردینگ بود. مردی بسیار جدی و در عین حال مهربان که اجازه همراهی هرمیون با گروه را داده بود. هرمیون از لحاظ تجربه کوچکترین عضو گروه محسوب می شد و از این رو فقط دستورات را اجرا می کرد.
هاردینگ در حالی که به چمدانی قهوه ای اشاره می کرد رو به هرمیون گفت :
ــ خانم گرنجر، لطفا چمدون تلسکوپ ها رو بیارید.
هرمیون که درحال مرتب کردن میز های رصد بود، به نشانه تایید سرتکان داد و چمدان تلسکوپ ها را که نسبتا وزن کمی داشت را به سمت هاردینگ آورد. هاردینگ جلوی چمدان دو زانو نشست و چوب جادویش را به سمت چمدان گرفت و با زمزمه کردن وردی، قفل چمدان را باز کرد. درون چمدان پر بود از انواع تلسکوپ های بزرگ و کوچک با رنگهای طلایی و نقره ای. بقیه افراد گروه را هم صدا زد و شروع کرد به تقسیم تلسکوپ ها وگفت:
ــ جیمز، آلن، ویکتوریا، رابرت، مایکل، ژانت ومن تلسکوپ های بزرگ رو بر میداریم و بقیه از تلسکوپ های کوچیک استفده می کنند . می دونم که اهمیت کار رو درک می کنید این موقیت شاید تا چند صد سال آینده هم دوباره تکرار نشه . همون طور که می دونید ما امشب در نزدیک ترین حالت نسبت به سیاره نپتون قرار گرفتیم و امکان اینکه اجرام ناشناخته ای رو کشف کنیم هم خیلی زیاده، پس جای شکایت نداریم.
شب فرا رسید و همگی ازدرون تلسکوپ هایی که روی چهارپایه های چوبی قرار گرفته بودند چشمشان را به عمیق ترین نقطه آسمان می دوختند.
هرمیون طبق نقشه هاردینگ پیش می رفت وگهگاهی با دقت به آن نقشه خیره می شد و دوباره چشمش را به تلسکوپ می چسباند. درست مثل نقشه چندین ستاره و سیاره شناخته شده را رصد کرد وبه نپتون رسید نقشه او تا نپتون بود ولی ناگهان در سمت شرقی نپتون خوشه کروی را دید که رنگ زرد مایل به نارنجی داشت درون نقشه چنین چیزی ذکر نشده بود .چطور ممکن بود که او خوشه ای را کشف کرده باشد و منجمان با تجربه تا آن وقت نتواسته باشند آن را رصد کنند .
با اضطراب هاردینگ را صدا زد :
ــ آقای هاردینگ ! من یه خوشه کروی نارنجی تو قسمت شرقی نپتون می بینم. شما اسمشو می دونید؟
هاردینگ با تعجب گفت :
ــ چی؟، نه... بذار الان میام ببینم چیو می گی.
هاردینگ از درون تلسکوپ کوچک هرمیون نگاهی به آسمان کرد و با هیجان گفت:
ــ یه خوشه جدید!
مایکل با بی قراری فریاد زد :
ــ آره، آره، منم الان دیدمش .
بقیه هم کم کم موفق به دیدن این خوشه جدید شدند و از سرعت رصد هرمیون کاملا تعجب کردند.
تکلیف دوم
دوتا زن خاله زنکی که در حال فوزولی تو کارهای پسر منجم همسایشون بودند شب هنگام به پشت بوم خونه پسره رفتند تا از کارهای اون سردر بیارند که ناگهان با یه وسیله عجیب برخورد کردند.
پروین خانم گفت:
ــ فکر کنم با همین لوله هر شب میره خونه مردم رو جادو جنبل می کنه. باید بشکونیمش.
ثریا خانم با عصبانیت گفت:
ــ نه بابا، اول بذار خونه این مرضیه خانم اینا رو باهاش جادو کنیم بعد می شکونیمش.
سپس ثریا خانم تلسکوپ رو دستش می گیره و نگاهی به درون لوله می ندازه و میگه :
ــ خدا مرگم بده! این توچیه ؟
بعد پروین خانم هم یه نگاهی می ندازه که پسر همسایه از راه می رسه و وقتی اونم یه نگاهی میندازه متوجه می شه که زنهای همسایشون یه خوشه کشف کردند و این اختیار رو بهشون میده که اونو نام گذاری کنند و هنوز هم که هنوزه هم بهش پروین می گن و هم ثریا!
محل سکونت گروه ستاره شناسی عمارتی طلایی رنگ و با شکوه بود که بر دهکده مجاور اشراف داشت وجالب آنکه، حدود بیست و پنج مایل با اهرام ثلاثه مصر فاصله داشت.
در نگاه اول هرمیون از دیدن این همه تشریفات و مراسمی که هنگام ورود آنها برگزار شده بود بسیار متعجب شده بود ولی چندی بعد این را جزو رفتار های عجیب و نا آشنای مصریان محسوب می کرد.
چند روزی از اقمتشان می گذشت و باید تا روز 18 ماه صبر می کردند. در این چند روز باقی مانده سفری یک روزه به اهرام مصر و چندین بازار محلی کردند . در همه جا مردمانی که لباس های بلند سفید پوشیده بودند و با کنجکاوی، چشم های سیاهشان را به همه اعضای گروه می دوختند جلب توجه می کرد.
بالا خره پس از مدتی برسی توانستند بهترین نقطه برای چادر زدن در آن بیابان خشک و بی آب و علف را پیدا کنند . فردا روز موعود بود .
مصر سرزمینی طلایی رنگ بود . چرا که هر روز خورشید با بی رحمی تمام در گستره آبی آسمان بر آن نور وگرما می بارانید و آن روز هم مثل همه روز ها آفتاب با شدت بسیار می تابید .
آن روز بدون استثنا همه افراد گروه در کویر در حال کارکردن بودند. سرپرست گروه آقای ادوارد هاردینگ بود. مردی بسیار جدی و در عین حال مهربان که اجازه همراهی هرمیون با گروه را داده بود. هرمیون از لحاظ تجربه کوچکترین عضو گروه محسوب می شد و از این رو فقط دستورات را اجرا می کرد.
هاردینگ در حالی که به چمدانی قهوه ای اشاره می کرد رو به هرمیون گفت :
ــ خانم گرنجر، لطفا چمدون تلسکوپ ها رو بیارید.
هرمیون که درحال مرتب کردن میز های رصد بود، به نشانه تایید سرتکان داد و چمدان تلسکوپ ها را که نسبتا وزن کمی داشت را به سمت هاردینگ آورد. هاردینگ جلوی چمدان دو زانو نشست و چوب جادویش را به سمت چمدان گرفت و با زمزمه کردن وردی، قفل چمدان را باز کرد. درون چمدان پر بود از انواع تلسکوپ های بزرگ و کوچک با رنگهای طلایی و نقره ای. بقیه افراد گروه را هم صدا زد و شروع کرد به تقسیم تلسکوپ ها وگفت:
ــ جیمز، آلن، ویکتوریا، رابرت، مایکل، ژانت ومن تلسکوپ های بزرگ رو بر میداریم و بقیه از تلسکوپ های کوچیک استفده می کنند . می دونم که اهمیت کار رو درک می کنید این موقیت شاید تا چند صد سال آینده هم دوباره تکرار نشه . همون طور که می دونید ما امشب در نزدیک ترین حالت نسبت به سیاره نپتون قرار گرفتیم و امکان اینکه اجرام ناشناخته ای رو کشف کنیم هم خیلی زیاده، پس جای شکایت نداریم.
شب فرا رسید و همگی ازدرون تلسکوپ هایی که روی چهارپایه های چوبی قرار گرفته بودند چشمشان را به عمیق ترین نقطه آسمان می دوختند.
هرمیون طبق نقشه هاردینگ پیش می رفت وگهگاهی با دقت به آن نقشه خیره می شد و دوباره چشمش را به تلسکوپ می چسباند. درست مثل نقشه چندین ستاره و سیاره شناخته شده را رصد کرد وبه نپتون رسید نقشه او تا نپتون بود ولی ناگهان در سمت شرقی نپتون خوشه کروی را دید که رنگ زرد مایل به نارنجی داشت درون نقشه چنین چیزی ذکر نشده بود .چطور ممکن بود که او خوشه ای را کشف کرده باشد و منجمان با تجربه تا آن وقت نتواسته باشند آن را رصد کنند .
با اضطراب هاردینگ را صدا زد :
ــ آقای هاردینگ ! من یه خوشه کروی نارنجی تو قسمت شرقی نپتون می بینم. شما اسمشو می دونید؟
هاردینگ با تعجب گفت :
ــ چی؟، نه... بذار الان میام ببینم چیو می گی.
هاردینگ از درون تلسکوپ کوچک هرمیون نگاهی به آسمان کرد و با هیجان گفت:
ــ یه خوشه جدید!
مایکل با بی قراری فریاد زد :
ــ آره، آره، منم الان دیدمش .
بقیه هم کم کم موفق به دیدن این خوشه جدید شدند و از سرعت رصد هرمیون کاملا تعجب کردند.
تکلیف دوم
دوتا زن خاله زنکی که در حال فوزولی تو کارهای پسر منجم همسایشون بودند شب هنگام به پشت بوم خونه پسره رفتند تا از کارهای اون سردر بیارند که ناگهان با یه وسیله عجیب برخورد کردند.
پروین خانم گفت:
ــ فکر کنم با همین لوله هر شب میره خونه مردم رو جادو جنبل می کنه. باید بشکونیمش.
ثریا خانم با عصبانیت گفت:
ــ نه بابا، اول بذار خونه این مرضیه خانم اینا رو باهاش جادو کنیم بعد می شکونیمش.
سپس ثریا خانم تلسکوپ رو دستش می گیره و نگاهی به درون لوله می ندازه و میگه :
ــ خدا مرگم بده! این توچیه ؟
بعد پروین خانم هم یه نگاهی می ندازه که پسر همسایه از راه می رسه و وقتی اونم یه نگاهی میندازه متوجه می شه که زنهای همسایشون یه خوشه کشف کردند و این اختیار رو بهشون میده که اونو نام گذاری کنند و هنوز هم که هنوزه هم بهش پروین می گن و هم ثریا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

تکلیف اول
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد .
میخواستم برم خرید ... مامان بزرگ لی فای مث همیشه بهم گیر داد : کجا میری دختر دم غروبی ، بی وقتی میگیری ! مملکت بی صاحاب می مونه یه وقت !
غر زدم : آخه مامان بزرگ ، این بی وقتی چیه هی حرفشو می زنی ؟ :proctor:
- بی وقتی ، یعنی اینکه داری یه کاری رو خارج از زمان مناسبش انجام میدید ، یهو یه بلایی سرت میاد ! اول برو از ستاره ها بپرس وقت بیرون رفتنت هست یا نه ! بعد هرجا میخوای برو .
با بی حوصلگی تمام رفتم به برج قصر . تلسکوپ جادویی عتیقه ای که قرن هاست تو خونواده مونه منتظرم بود . رو بهش کردم و غر زدم : چیه تو باز ؟
تللکوپ یه دور عدسیشو چرخوند که یعنی : برو بابا حوصلتو ندارم .
بهش محل نذاشتم . چشممو چسبوندم به عدسی چشمی که ببینم اوضاع از چه قراره . یهو یه جمع زیادی از ستاره ها رو دیدم . بلند پرسیدم : اینا چی باشن ؟
تلسکوپ که انگار حوصلش از دست من حسابی سر رفته بود ، یه عبارت رو جلو چشام ظاهر کرد : خوشه ستاره ای از نوع باز ! برای آیکیو ی اندازه تو ، توضیح بیشتر لازم نیست ! زحمت بیخود نکش !
خفن بهم برخورد ! یعنی چی ؟ حالا ما یه غلطی کردیم ملکه یه مملکت نجومی شدیم دلیل نمیشه یه تلسکوپ ..... ( سانسور ) هم واسه آدم شاخ شه
خوب تو اون خوشه ستاره ای رو کنکاش کردم ، یه لکه سیاه توش دیدم . زوم کردم روش :
این چیه .... بذار برم جلوتر .... بازم جلوتر ... این که یه توده کروی هست که هشت تا زائده از اطرافش زده بیرون ! نکنه همون بی وقتی باشه که مامان بزرگ لی فای میگه ؟؟؟؟ اه اه اه ، یه عالمه هم بدنش مو داره ! یه موجود فضائیه ؟ چرا لباس نداره ؟ وای داره حرکت می کنه
، از زاویه دید من خارج شد . بچرخونم تلسکوپو تا پیداش کنم .... چرا نیست واقعا ؟ 
خسته شدم . چشممو از رو عدسی برداشتم و رو به تلسکوپ غر زدم : حالا داشتم یه موجود فضایی رو کشف می کردما ! اونقدر بخیل بازی در آوردی که رفت و دیگه ندیدمش .
تلسکوپ ، عدسی چشمیشو به حالت زبون درازی آویزون کرد . می دونستم وقتی این کارو می کنه یعنی یه گیجول بازی ازم پیدا کرده . دوباره چشممو گذاشتم رو عدسی و یه عبارت جدید بهم نشون داد :
آیکیو ! اون موجود فضایی نبود ، یه عنکبوت معمولی بود که داشت رو عدسیم راه می رفت .
تکلیف دو
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید !
خوب ، طبیعتا با اسم خوشه پروین ، همه خلایق گول میخورن و میرن سراغ یکی که اسمش پروین بوده ، ولی حقایق توی کتاب « تنجیم الاسلی » چنین بیان شدن ، که سالازار اسلایترین تو یکی از سفرهاش به مشرق زمین ، با یه دختر چینی ازدواج کرد و یه دختر داشت به اسم « پاریوچینگ » که میشه : « پاریوچینگ اسلایترین »
این دختر به شدت باهوش بود و از همون بچگی تو فضا سیر میکرد ( این تو فضا سیر کردن هیچ ربطی به گرد نخود نداره
) . بعد یه مدتی که اسلایترین تصمیم گرفت به مسافرت هاش ادامه بده ، پاریوچینگ سعی می کنه از طریق ستارگان و مطالعه اونا ، مسیر حرکت پدرش و همچنین ، طالع اونو بررسی کنه ! در طی این بررسی ها یه خوشه ستاره ای رو پیدا می کنه و از حروف اسم خودش ، اونو به نام خوشه پروین ، نامگذاری می کنه !
پاریو چینگ اسلایترین
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد .
میخواستم برم خرید ... مامان بزرگ لی فای مث همیشه بهم گیر داد : کجا میری دختر دم غروبی ، بی وقتی میگیری ! مملکت بی صاحاب می مونه یه وقت !
غر زدم : آخه مامان بزرگ ، این بی وقتی چیه هی حرفشو می زنی ؟ :proctor:
- بی وقتی ، یعنی اینکه داری یه کاری رو خارج از زمان مناسبش انجام میدید ، یهو یه بلایی سرت میاد ! اول برو از ستاره ها بپرس وقت بیرون رفتنت هست یا نه ! بعد هرجا میخوای برو .
با بی حوصلگی تمام رفتم به برج قصر . تلسکوپ جادویی عتیقه ای که قرن هاست تو خونواده مونه منتظرم بود . رو بهش کردم و غر زدم : چیه تو باز ؟
تللکوپ یه دور عدسیشو چرخوند که یعنی : برو بابا حوصلتو ندارم .
بهش محل نذاشتم . چشممو چسبوندم به عدسی چشمی که ببینم اوضاع از چه قراره . یهو یه جمع زیادی از ستاره ها رو دیدم . بلند پرسیدم : اینا چی باشن ؟
تلسکوپ که انگار حوصلش از دست من حسابی سر رفته بود ، یه عبارت رو جلو چشام ظاهر کرد : خوشه ستاره ای از نوع باز ! برای آیکیو ی اندازه تو ، توضیح بیشتر لازم نیست ! زحمت بیخود نکش !
خفن بهم برخورد ! یعنی چی ؟ حالا ما یه غلطی کردیم ملکه یه مملکت نجومی شدیم دلیل نمیشه یه تلسکوپ ..... ( سانسور ) هم واسه آدم شاخ شه

خوب تو اون خوشه ستاره ای رو کنکاش کردم ، یه لکه سیاه توش دیدم . زوم کردم روش :
این چیه .... بذار برم جلوتر .... بازم جلوتر ... این که یه توده کروی هست که هشت تا زائده از اطرافش زده بیرون ! نکنه همون بی وقتی باشه که مامان بزرگ لی فای میگه ؟؟؟؟ اه اه اه ، یه عالمه هم بدنش مو داره ! یه موجود فضائیه ؟ چرا لباس نداره ؟ وای داره حرکت می کنه
، از زاویه دید من خارج شد . بچرخونم تلسکوپو تا پیداش کنم .... چرا نیست واقعا ؟ 
خسته شدم . چشممو از رو عدسی برداشتم و رو به تلسکوپ غر زدم : حالا داشتم یه موجود فضایی رو کشف می کردما ! اونقدر بخیل بازی در آوردی که رفت و دیگه ندیدمش .
تلسکوپ ، عدسی چشمیشو به حالت زبون درازی آویزون کرد . می دونستم وقتی این کارو می کنه یعنی یه گیجول بازی ازم پیدا کرده . دوباره چشممو گذاشتم رو عدسی و یه عبارت جدید بهم نشون داد :
آیکیو ! اون موجود فضایی نبود ، یه عنکبوت معمولی بود که داشت رو عدسیم راه می رفت .

تکلیف دو
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید !
خوب ، طبیعتا با اسم خوشه پروین ، همه خلایق گول میخورن و میرن سراغ یکی که اسمش پروین بوده ، ولی حقایق توی کتاب « تنجیم الاسلی » چنین بیان شدن ، که سالازار اسلایترین تو یکی از سفرهاش به مشرق زمین ، با یه دختر چینی ازدواج کرد و یه دختر داشت به اسم « پاریوچینگ » که میشه : « پاریوچینگ اسلایترین »
این دختر به شدت باهوش بود و از همون بچگی تو فضا سیر میکرد ( این تو فضا سیر کردن هیچ ربطی به گرد نخود نداره
) . بعد یه مدتی که اسلایترین تصمیم گرفت به مسافرت هاش ادامه بده ، پاریوچینگ سعی می کنه از طریق ستارگان و مطالعه اونا ، مسیر حرکت پدرش و همچنین ، طالع اونو بررسی کنه ! در طی این بررسی ها یه خوشه ستاره ای رو پیدا می کنه و از حروف اسم خودش ، اونو به نام خوشه پروین ، نامگذاری می کنه !پاریو چینگ اسلایترین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/5 16:43:55
جزئیات کاربر

رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد . (25 امتیاز )
فرصت زیادی نداشت. در میـان اسمان تیره ی شب دوباره به جستجوی علامتی بود که اورا به مادری نزدیک کند که بی صبرانه انتظارش را می کشیـد.
شاید این بار حریر پر ستـاره ی شب تصویر کوچک و پرمعنایی از چهره ی مادرش را نشانش می داد
پسرک به آسمانی نگریست که ده سال قبل در هنگام تولدش مادرش را قربانی خواند و برای همیشه از دنیای پر شعف مادرانه اش دور کرد.
شاید این بار او اخرین قربانی بود.قربانی دستان ظالم سرنوشت.
پسرک با غضه به جستجوی چیزی بود که ده سال به هنگام تولدش قربانی فرزندش شده بود.به جستجوی یک اغوش گرم مادرانه و یک لالایی دلنشین .
تلسکوپ بار دیگر غژ غژ کرد و لوله ی بالایی به سمت اسمان بی رحم شب تکانی خورد.
چشمان درشت ابی اش را باز و بسته کرد و به اسمان نگریست.!
هفت ستـاره در قسمت غربی اسمان شب با حد اکثر نور خود می درخشیدند.پسرک اندیشید که شاید ستاره ای که سالیان سال به جستجویش بوده است اکنون در میان ان ستاره ها باشد.
کتاب کوچک ابی رنگی را که در سه سالگی از پدرش هدیه گرفته بود باز کرد و به جستجوی معنای هفت ستاره ی درخشان غربی پرداخت.
«هفت ستاره ی غربی درخشان تر از نور خورشید و پاک تر از دریا به معنای صداقت و یافتن عشقیست که در جستجوی ان هستید.»
«آه».
کتاب را بست و به رصدادامه داد.کمی ان ور تر در گوشه ی شمالی اسمان 3 ستاره می درخشید که نور ستاره ی اولی در جوار شمالی بسیار کم و نور ستاره ی وسط کمتر و اخرین ستاره تقریبا پر نور به نظر می رسید.
احتمالا معنای این رصد در کتاب نجوم یافت می شد.پس دوباره دستان لرزانش را به طرف کتاب برد و انرا باز کرد
«سه ستاره در جوار شمال کم ترین نور خاموش و تقریبا بیشترین نور به معنای مرگ ،بیماری و سلامتی است ! .معنای دیگر ان اینست که عشق گمشده در میان آیینه صداقت پنهان گشته و سر انجام پیداما دوباره گم می شود و سپس در زمانی که فکرش را نمی کنید عشق حقیقی در میان پرده های پاکی پیدا خواهد شد .
کتاب را بست.ارتباط بین جملات گیجش کرده بود.ایا سرانجام مادرش را پیدا می کرد؟!.
فلـــش بــــــک
شب سردی بود.زن بیچاره بدور از دنیای انسانی در جوار کلبه ی مخروبه و زیر اسمان فریاد می کشید.
همسرش ساعاتی پیش برای یافتن قابله اورا ترک کرده بود و اکنون زن برای بدنیا اوردن فرزندش لحظات سختی را سپری می کرد.
دقایقی بعد بی ان که بفهمد بیهوش به زمین افتاده بود و وقتی بهوش امد که شب شده بود و پسر نوزادی در اغوشش اشک می ریخت.
همسرش نیامده بود .از درد به خود می پیچید که اسمان رعد زد و از میان ستاره ی شرقی صدایی به گوش رسید .
«و مقدر شده است که از میان هزاران کودک که در این شب متولد می شوند کودکی به دنیا خواهد آمـد که اهریمن را نابود و دنیا را از تاریـکی نجـات می دهد. و ای زن خوشحال باش که ان کودک فرزند توست . پسرت را به ما بسپار تا در ده سال ازینده اموزش های لازم برای مقابله با اهریمن را فرا بگیرد و بدان که اگر کوچک ترین حرفی به کسی بزنی هرگز نمی توانی برای بار اخر به فرزندت نگاه کنی .»
زن جوان جیغ کشان گفت :فرزندم را نبرید.او تنها خوشی من است .از کجا می دونید که او ان پسر است .خواهش می کنم.
«بدان و اگاه باش که فرزندت اگر با ما نیاید هم مجبور به مقابله با اهریمن است ..اگر نگذاری که بیاید بدون اموزش در مقابل اهریمن می ایستد و ممکن است اسیب ببیند..و بدا به حال تو که باید با ما بیایی و اگر پسرت نتواند با شرایطی که می گویی اهریمن را نابود کند تو قربانی خواهی شد تا دنیا پسرک دیگری را برای این ماموریت بفرستد.
زن کودکش را در اغوش فشرد و گفت :من می ایم و به قدرت پسرم ایمان دارم.
ستاره شروع به درخشش کرد و ان قدر درخشید تا کودک گریه سر داد و مادرش محو شد .!
ساعاتی بعد مرد جوان درمانده از راه رسید و پسرک را دید و انچنان گماشت که زن در هنگام زا مرده و حیوانات وحشی جسمش را پاره کره اند.
پسرک بزرگ شد و با یک خواب دانست که واقعیت چیزی فراتر از انست که پدرش می گوید.
پایان فلش بک .
به رصد ادامه داد.او باید مادر را پیدا می کرد. در خواب عجیبی که دیده بود مادرش زندانی اهریمن بود و این خواسته نیروهای دنیابود تا پسرک را به مقابله با اهریمن و نابودی او ترغیب کند و اگر اونمی رفت مادرش قربانی می شد تا دنیا فرزند دیگری را متولد و برای این ماموریت بفرستد
برای بار اخر به اسمان نگاه کرد.ستاره ای در شرق می درخشید و درخشش چشمان را می ازرد ..ستاره ای سرخ رنگ ..
در اطراف ستاره ی شرقی بیست ستاره حالتی به شکل یک صورت سرخ رنگ را تشکیل داده بودند.با خود اندیشید که این بشکل خوشه ای است .خوشه ای از جنس اتش
کتاب را باز کرد و به جستجوی ان نشانه گشت «انچه در افسانه امده است .:منزلگاه اهریمن !»
_________________________________________________
تکلیف دوم :
دنی کلامک پسر مو طلایی با چشمان درشت ابی بود که خوشه ی اهریمن را کشف کرد.اگر چه این کشف در افسانه ها ذکر شده است اما کسانی که به وجود اهریمن و پیروزی پسرک بر ان و نجات مادرش ایمان دارند این کشف را باور می کنند.!
فرصت زیادی نداشت. در میـان اسمان تیره ی شب دوباره به جستجوی علامتی بود که اورا به مادری نزدیک کند که بی صبرانه انتظارش را می کشیـد.
شاید این بار حریر پر ستـاره ی شب تصویر کوچک و پرمعنایی از چهره ی مادرش را نشانش می داد
پسرک به آسمانی نگریست که ده سال قبل در هنگام تولدش مادرش را قربانی خواند و برای همیشه از دنیای پر شعف مادرانه اش دور کرد.
شاید این بار او اخرین قربانی بود.قربانی دستان ظالم سرنوشت.
پسرک با غضه به جستجوی چیزی بود که ده سال به هنگام تولدش قربانی فرزندش شده بود.به جستجوی یک اغوش گرم مادرانه و یک لالایی دلنشین .
تلسکوپ بار دیگر غژ غژ کرد و لوله ی بالایی به سمت اسمان بی رحم شب تکانی خورد.
چشمان درشت ابی اش را باز و بسته کرد و به اسمان نگریست.!
هفت ستـاره در قسمت غربی اسمان شب با حد اکثر نور خود می درخشیدند.پسرک اندیشید که شاید ستاره ای که سالیان سال به جستجویش بوده است اکنون در میان ان ستاره ها باشد.
کتاب کوچک ابی رنگی را که در سه سالگی از پدرش هدیه گرفته بود باز کرد و به جستجوی معنای هفت ستاره ی درخشان غربی پرداخت.
«هفت ستاره ی غربی درخشان تر از نور خورشید و پاک تر از دریا به معنای صداقت و یافتن عشقیست که در جستجوی ان هستید.»
«آه».
کتاب را بست و به رصدادامه داد.کمی ان ور تر در گوشه ی شمالی اسمان 3 ستاره می درخشید که نور ستاره ی اولی در جوار شمالی بسیار کم و نور ستاره ی وسط کمتر و اخرین ستاره تقریبا پر نور به نظر می رسید.
احتمالا معنای این رصد در کتاب نجوم یافت می شد.پس دوباره دستان لرزانش را به طرف کتاب برد و انرا باز کرد
«سه ستاره در جوار شمال کم ترین نور خاموش و تقریبا بیشترین نور به معنای مرگ ،بیماری و سلامتی است ! .معنای دیگر ان اینست که عشق گمشده در میان آیینه صداقت پنهان گشته و سر انجام پیداما دوباره گم می شود و سپس در زمانی که فکرش را نمی کنید عشق حقیقی در میان پرده های پاکی پیدا خواهد شد .
کتاب را بست.ارتباط بین جملات گیجش کرده بود.ایا سرانجام مادرش را پیدا می کرد؟!.
فلـــش بــــــک
شب سردی بود.زن بیچاره بدور از دنیای انسانی در جوار کلبه ی مخروبه و زیر اسمان فریاد می کشید.
همسرش ساعاتی پیش برای یافتن قابله اورا ترک کرده بود و اکنون زن برای بدنیا اوردن فرزندش لحظات سختی را سپری می کرد.
دقایقی بعد بی ان که بفهمد بیهوش به زمین افتاده بود و وقتی بهوش امد که شب شده بود و پسر نوزادی در اغوشش اشک می ریخت.
همسرش نیامده بود .از درد به خود می پیچید که اسمان رعد زد و از میان ستاره ی شرقی صدایی به گوش رسید .
«و مقدر شده است که از میان هزاران کودک که در این شب متولد می شوند کودکی به دنیا خواهد آمـد که اهریمن را نابود و دنیا را از تاریـکی نجـات می دهد. و ای زن خوشحال باش که ان کودک فرزند توست . پسرت را به ما بسپار تا در ده سال ازینده اموزش های لازم برای مقابله با اهریمن را فرا بگیرد و بدان که اگر کوچک ترین حرفی به کسی بزنی هرگز نمی توانی برای بار اخر به فرزندت نگاه کنی .»
زن جوان جیغ کشان گفت :فرزندم را نبرید.او تنها خوشی من است .از کجا می دونید که او ان پسر است .خواهش می کنم.
«بدان و اگاه باش که فرزندت اگر با ما نیاید هم مجبور به مقابله با اهریمن است ..اگر نگذاری که بیاید بدون اموزش در مقابل اهریمن می ایستد و ممکن است اسیب ببیند..و بدا به حال تو که باید با ما بیایی و اگر پسرت نتواند با شرایطی که می گویی اهریمن را نابود کند تو قربانی خواهی شد تا دنیا پسرک دیگری را برای این ماموریت بفرستد.
زن کودکش را در اغوش فشرد و گفت :من می ایم و به قدرت پسرم ایمان دارم.
ستاره شروع به درخشش کرد و ان قدر درخشید تا کودک گریه سر داد و مادرش محو شد .!
ساعاتی بعد مرد جوان درمانده از راه رسید و پسرک را دید و انچنان گماشت که زن در هنگام زا مرده و حیوانات وحشی جسمش را پاره کره اند.
پسرک بزرگ شد و با یک خواب دانست که واقعیت چیزی فراتر از انست که پدرش می گوید.
پایان فلش بک .
به رصد ادامه داد.او باید مادر را پیدا می کرد. در خواب عجیبی که دیده بود مادرش زندانی اهریمن بود و این خواسته نیروهای دنیابود تا پسرک را به مقابله با اهریمن و نابودی او ترغیب کند و اگر اونمی رفت مادرش قربانی می شد تا دنیا فرزند دیگری را متولد و برای این ماموریت بفرستد
برای بار اخر به اسمان نگاه کرد.ستاره ای در شرق می درخشید و درخشش چشمان را می ازرد ..ستاره ای سرخ رنگ ..
در اطراف ستاره ی شرقی بیست ستاره حالتی به شکل یک صورت سرخ رنگ را تشکیل داده بودند.با خود اندیشید که این بشکل خوشه ای است .خوشه ای از جنس اتش
کتاب را باز کرد و به جستجوی ان نشانه گشت «انچه در افسانه امده است .:منزلگاه اهریمن !»
_________________________________________________
تکلیف دوم :
دنی کلامک پسر مو طلایی با چشمان درشت ابی بود که خوشه ی اهریمن را کشف کرد.اگر چه این کشف در افسانه ها ذکر شده است اما کسانی که به وجود اهریمن و پیروزی پسرک بر ان و نجات مادرش ایمان دارند این کشف را باور می کنند.!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1387/5/5 3:58:45
عظیم ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست
این بار ثابت می کنم کی هستم
only raven .
این بار ثابت می کنم کی هستم
only raven .
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

تکلیف اول )
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد . (25 امتیاز )
پیوز وارد برج ستاره شناسی شد. خلوت تاریک آنجا به او آرامش می داد. روی زمین سرد و سنگی برج نشست و نگاهی به آسمان پر ستاره بالای سرش کرد. او مطمئن بود که موفق می شود. برای دانستن طالع نبردی که در پیش داشت فقط همین راه وجود داشت. با دقت به حرکت ستاره ها خیره شد. سپس سرش را به زیر انداخت. نفس عمیقی کشید . نسیم خنکی از پنجره بزرگ برج می وزید. پیوز می دانست که ممکن است شکست خودش را در ستاره ها ببیند ولی تصمیم داشت این کار را بکند !
از کنار دستش تلسکوپ جادویی را برداشت. این تلسکوپ درست مانند یک عدسی بزرگ محدب بود که قطر دایره ان تقریبا سی سانتی متر بود و توسط جادو قوی شده بود. پیوز با چوبدستی اش اشاره ای به تلسکوپ کرد و تاریخ روز دوئلش را به یاد اورد. بیست و پنجم ماه چهار ، بعد را روی 25.4 ساعت تنظیم کرد. سپس سال 2011 در ذهنش زنده شد و میل را روی 20 درجه و 11 دقیقه قرار داد.اولین چیزی که واضح بود. سیاره مریخ بود ، الهه جنگ ! و مشخصا به جنگ میان او و رغیبش اشاره داشت.
پس از آن بلافاصله متوجه شد که در پشت مریخ می تواند صورت فلکی روباهک را ببیند. جنگ فردا مسلما بسیار سخت بود و مکر و صعب روباهک این را به او نشان می داد. کمی ترسید. چرا هیچ نشانه ای از نتیجه نبردش نبود. با دستهای لرزانش چوبدستی اش را بلند کرد و اشاره به تلسکوپی نمود. بزرگنمایی تلسکوپ افزایش یافت و بلافاصله نور متوسطی که از ستاره ای می تابید تفکیک شد و به ده ستاره با شکلی خاص تبدیل شد.
پیوز به دقت نگاه کرد. او داشت به خوشه چوب لباس نگاه می کرد. چهار ستاره ریز زیرین پیروزمندانه به او چشمک می زدند. رنگ از چهره بی رنگ پیوز پیریده بود. شش ستاره ردیف با قدری بین 5 تا 7 در بالا قرار داشتند. پیوز می دانست که معنی این ردیف وحشت است. هر ردیف از ستارگان با این قدر تابش این معنی را می دادند. در زیر آنها چهار ستاره ریز چشمک می زدند که به پیوز جراحت را القا می کرد. و پیوز می دانست به طور کلی خوشه چوب لباس معنای جراحت می دهد. هر لحظه امیدش برای پیروز کمتر می شد. جراحت بعنی چه ؟ ...
پیوز با دیگر بزرگنمایی تلسکوپش را افزایش داد. حالا آنقدر بزرگنمایی زیاد بود که مریخ در کادرش خارج شده بود. اما نور سرخش هنوز از سمت راست تلسکوپ می تابید و در میانه این نور جسم عجیبی قرار داشت. مغز پیوز به سرعت کار می کرد. نمی توانست نور را تشخیص دهد. کمی فکر کرد تا اینکه ناگهان فریاد کشید : « یعنی چی ؟ !»
از جا پرید. سپس سعی کرد آرامشش را بدست آورد. نشست و دقیق نگاه کرد. درست در کنار یکی از ستارگان خنجر مانند خوشه چوب لباس قمر دوم مشتری یعنی فوبوس قرار داشت. پیوز اساطیر را دوره می کرد و لبخندش هر لحظه بزرگتر می شد. سپس با خودش گفت : « فوبوس ، نماد رفتن ظلمت و پدیدار شدن روشنایی ! »
خندید. پیروزی از آن او بود. بلند شد و با یک حرکت تلسکوپش را ناپدید کرد. دقیقه ای به جنگل ممنوعه چشم دوخت و سپس به سمت خوابگاه هافلپاف حرکت کرد ...
تکلیف دو )
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید ! ( تذکر برای کسانی که تکلیف دوم رو نفهمیدن : کاشف را از خودتون در بیارین مثلا نور ممد ، جاسم و یا ممد )(5 امتیاز)
آنتونیو گراسپا : او دانشمندی ایتالیایی بود. وی بنیان گذار پیشگویی از روی ستاره ها بود. او این روش را از روش های سنتور های الهام گرفت. وی همچنین سه کشف بزرگ در کارنامه خود ثبت کرد که یکی از آنها کشف پلوتو بود که در ان زمان هیچ کس از وجودش اطلاع نداشت ! وی همچنین برای اولین بار فرضیه کوازار ها را ارائه داد و سر انجام در سن 79 سالگی و دو سال پیش از مرگش خوشه پروین را ثبت کرد.
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد . (25 امتیاز )
پیوز وارد برج ستاره شناسی شد. خلوت تاریک آنجا به او آرامش می داد. روی زمین سرد و سنگی برج نشست و نگاهی به آسمان پر ستاره بالای سرش کرد. او مطمئن بود که موفق می شود. برای دانستن طالع نبردی که در پیش داشت فقط همین راه وجود داشت. با دقت به حرکت ستاره ها خیره شد. سپس سرش را به زیر انداخت. نفس عمیقی کشید . نسیم خنکی از پنجره بزرگ برج می وزید. پیوز می دانست که ممکن است شکست خودش را در ستاره ها ببیند ولی تصمیم داشت این کار را بکند !
از کنار دستش تلسکوپ جادویی را برداشت. این تلسکوپ درست مانند یک عدسی بزرگ محدب بود که قطر دایره ان تقریبا سی سانتی متر بود و توسط جادو قوی شده بود. پیوز با چوبدستی اش اشاره ای به تلسکوپ کرد و تاریخ روز دوئلش را به یاد اورد. بیست و پنجم ماه چهار ، بعد را روی 25.4 ساعت تنظیم کرد. سپس سال 2011 در ذهنش زنده شد و میل را روی 20 درجه و 11 دقیقه قرار داد.اولین چیزی که واضح بود. سیاره مریخ بود ، الهه جنگ ! و مشخصا به جنگ میان او و رغیبش اشاره داشت.
پس از آن بلافاصله متوجه شد که در پشت مریخ می تواند صورت فلکی روباهک را ببیند. جنگ فردا مسلما بسیار سخت بود و مکر و صعب روباهک این را به او نشان می داد. کمی ترسید. چرا هیچ نشانه ای از نتیجه نبردش نبود. با دستهای لرزانش چوبدستی اش را بلند کرد و اشاره به تلسکوپی نمود. بزرگنمایی تلسکوپ افزایش یافت و بلافاصله نور متوسطی که از ستاره ای می تابید تفکیک شد و به ده ستاره با شکلی خاص تبدیل شد.
پیوز به دقت نگاه کرد. او داشت به خوشه چوب لباس نگاه می کرد. چهار ستاره ریز زیرین پیروزمندانه به او چشمک می زدند. رنگ از چهره بی رنگ پیوز پیریده بود. شش ستاره ردیف با قدری بین 5 تا 7 در بالا قرار داشتند. پیوز می دانست که معنی این ردیف وحشت است. هر ردیف از ستارگان با این قدر تابش این معنی را می دادند. در زیر آنها چهار ستاره ریز چشمک می زدند که به پیوز جراحت را القا می کرد. و پیوز می دانست به طور کلی خوشه چوب لباس معنای جراحت می دهد. هر لحظه امیدش برای پیروز کمتر می شد. جراحت بعنی چه ؟ ...
پیوز با دیگر بزرگنمایی تلسکوپش را افزایش داد. حالا آنقدر بزرگنمایی زیاد بود که مریخ در کادرش خارج شده بود. اما نور سرخش هنوز از سمت راست تلسکوپ می تابید و در میانه این نور جسم عجیبی قرار داشت. مغز پیوز به سرعت کار می کرد. نمی توانست نور را تشخیص دهد. کمی فکر کرد تا اینکه ناگهان فریاد کشید : « یعنی چی ؟ !»
از جا پرید. سپس سعی کرد آرامشش را بدست آورد. نشست و دقیق نگاه کرد. درست در کنار یکی از ستارگان خنجر مانند خوشه چوب لباس قمر دوم مشتری یعنی فوبوس قرار داشت. پیوز اساطیر را دوره می کرد و لبخندش هر لحظه بزرگتر می شد. سپس با خودش گفت : « فوبوس ، نماد رفتن ظلمت و پدیدار شدن روشنایی ! »
خندید. پیروزی از آن او بود. بلند شد و با یک حرکت تلسکوپش را ناپدید کرد. دقیقه ای به جنگل ممنوعه چشم دوخت و سپس به سمت خوابگاه هافلپاف حرکت کرد ...
تکلیف دو )
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید ! ( تذکر برای کسانی که تکلیف دوم رو نفهمیدن : کاشف را از خودتون در بیارین مثلا نور ممد ، جاسم و یا ممد )(5 امتیاز)
آنتونیو گراسپا : او دانشمندی ایتالیایی بود. وی بنیان گذار پیشگویی از روی ستاره ها بود. او این روش را از روش های سنتور های الهام گرفت. وی همچنین سه کشف بزرگ در کارنامه خود ثبت کرد که یکی از آنها کشف پلوتو بود که در ان زمان هیچ کس از وجودش اطلاع نداشت ! وی همچنین برای اولین بار فرضیه کوازار ها را ارائه داد و سر انجام در سن 79 سالگی و دو سال پیش از مرگش خوشه پروین را ثبت کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

- مامان، مامان! بزن اخبار بدو!
گابریل از اتاقش پرواز کنان به سوی حال دوید. تلویزیون روی کانال جادوگر تی وی روشن شد. اتاق حال بزرگ بود و تمام دیوار ها سفید. آپولین در آشپزخانه بود و سرش را برگردانده و به تلویزیون خیره شده بود. گابریل که آرام و قرار نداشت روی زمین روبروی تلویزیون نشست و به آن صفحه ی جادویی ساخته ی مشنگ ها خیره شد.
- خیلی خوب شد که جادوگر ها هم تونستند با استفاده از روش های مشنگی تلفیزیون درس..
- شیش! مامان خفه شو شروع شد ، چیز
، ببخشید منظورم این بود که ساکت باش !!
گابریل با اشاره ی دستش به مادرش فهماند که ساکت باشد! به سوی تلویزیون خیز برداشت و صدای آن را زیاد تر کرد. مجری همیشگی برنامه، ارنی مک میلان، با لبخند شیرینی به جادوگران و ساحره ها سلام کرد. او کت و شلوار مشکی پوشیده بود. بک گراوند صفحه، عکس کره ی زمین بود. ارنی موهایش را شانه شده به عقب داده بود.
- .. امشب از آقای آلفرد بلک نجوم شناس بزرگ عصر حاضر دعوت کردیم به برنامه تا ایشون در مورد اتفاقی که امشب ساعت دو و پنجاه و نه دقیقه و هجده ثانیه میفته برامون توضیحاتی بدهند! آقای یِلو .. چیز، بلک !
آلفرد که مرد لاغر و عینکی بود با موهای جو گندمی به ارنی چشم غره رفت و گفت:
- خب منم سلام میکنم به همگی. از شما هم متشکرم آقا مک گیلان ! چیز، میلان ! ( ارنی :
) چند روز پیش داشتم آخرین رسومات خودم رو نگاه میکردم که با کنار هم قرار دادن اونها متوجه چیزی شدم. یکی از اون ورق ها نشون میداد که امشب اتفاق جالبی می افته و اون اینه که خوشه ی ستاره ای بازی به نام " گابریل ! " توی آسمان دیده میشه! میتونم اطمینان بدم که این یکی از تماشایی ترین اتفاقات نجومی قرن اخیر هست.
ارنی : از زر هاتون چیز، از تعریفاتتون پیداست که شب جالبی میشه. چطور میشه این خوشه رو رصد کرد؟
آلفرد : تو مغز تو نمی گنجه.
ارنی : میشه لطفا بنالید؟ ما الان رو آنتنیم ..
آلفرد : خودت رو آنتنی ! من رو صندلی ام مردک!
در هر حال، شما میتونید با زره بین هم اون رو ببینید، چه برسه به تلسکوپ ولی خب تلسکوپ زیبا تره. از هر کجای شهر هم دیده میشه درست سمت غرب هست. جایی که خورشید غروب میکنه. از ساعت سه تقریبا تا طلوع خورشید میتونید این خوشه ی زیبا رو ببینید. اما وقتی خورشید بزنه بالا
، منظورم اینه که خورشید بالا بیاد دیگه نمیتونید ببینیدش چون توی نور خورشید محو میشه و فردا هم حرکت زمین باعث میشه که ازش دور بشیم.
ارنی : از اطلاعات بوقی اتون کمال تشکر رو دارم .. به شخصه ولی ندارم!
آلفرد : کسی هم ازت نخواست داشته باشی.
ارنی کتش رو در میاره و میپره روی آلفرد و شروع میکنند به کتک کاری. گابریل دستش را دراز کرد و تلویزیون را خاموش. سپس به ساعت نگاهی انداخت، دوازده بود. چقدر دلش میخواست این خوشه ی زیبای هم اسم خودش را ببیند.
شب ، ساعت دو
دیریرینگ ، دیریرینگ
- گابریل.. گابریل .. ساعتت .. داره .. زنگ ..
میزنه!
دیریرینگ ، دیریرینگ
- گابر باو پاشو بوقی !
دیریرینگ ، دیریرینگ
- مرض! با تو ام، گابر ! پاشو !
-
! اه فلور خفه شو دیه ، باو خوابم میاد !
فلور :
تو الان خوابی؟
گابر : مگه کوری؟ خوابم دیگه اه!
فلور :
!!
مدتی بعد
گابریل با عجله از یک طرف اتاق به سمت دیگر می دوید و مدام به فلور فحش میداد :
- بوقی چرا من رو بیدار نکردی؟ حالا فقط دو دقیقه وقت دارم تا لباس بپوشم! اون سایه سفیده ی من رو ندیدی ؟
فلور : وای ! مگه میخوای بری مهمونی ! بیا گم شو بالا !
و با سرعت هر دو از پله های اتاق وارد پشت بام شدند. سرمای هوا آن چنان زیاد بود که هر دو ناخود آگاه شروع به لرزیدن کردند وبندری زدند.
- اهم ببخشید. سلام! من توحید ظفر پور هستم دنبال هرمیون میگشتم. آدرس خونشون همینه؟
گابر : بذار ببینم .. آره همینه!
- مرسی. به همه سلام برسونید خانوم ها. خداحافظ!
فلور بعد از رفتن توحید : این بالا پشت بوم ما چی کار میکرد؟:ythin:
گابر : وای! اونو چی کار داری فلور! اونجا رو نگاه کن.. اون تیکه ی طناب مانند قرمز رو تو آسمون ببین.
فلور : آخ جووون!
گابریل تو یه قهرمانی ! ربان قرمزه ام پیدا شد.
و با یک حرکت سریع ربان قرمز رنگ را از هوا قاپید. گابریل کاملا نا امید شده بود. ساعت از سه گذشته بود. در تلسکوپ نگاه کرد. به یک ستاره خیره ماند.. دو و بر ستاره نیز رنگی بود.. همین بود! توده ای ابی رنگ و زیبا بود. به نظر می چرخید. مثل ابر دور یک ستاره . ستاره های زیادی به شکل جی ( G ) در کنار هم قرار گرفته بودند. صجنه ی حیرت انگیزی بود. گابریل با خوشحالی چشم از تلسکوپ برداشت، بدون تلسکوپ چیزی جز تکه ای آبی رنگ در میان ابرها نمی دید..
با خوشحالی چند عکس از آن توده گرفت و دوباره به آن خیره شد. ستاره هایش نیز آبی رنگ بودند، همه چیز استقلالی بود .. ها؟ نه یعنی همه چیز آبی بود، رنگ مورد علاقه ی گابریل !
----
نام : پروین !
نام خانوادگی : پوز زن اینا !
لقب : پروین صندل !!
کار : آمپول زن !
کشف : به صورت کاملا اتفاقی ، کشف خوشه ی پروین .
طریقه ی کشف : پروین داشت از کنار یک کوه میگذشت که دید چهارتا تلسکوپ افتاده رو زمین ، اونا رو برداشت و به سمت چادر دانشمندها رفت همه ی اونا رو کشت و نشست مطالب رو راجع به نجوم خوند. داشت تو آسمون نگاه میکرد و دنبال خدا میگشت که ازش بپرسه چطوری تونسته این همه چیز خلق کنه، خسته نشده؟ که یک دفعه چشمش به خوشه ای زیبا افتاد که اسم خودش را روی اون گذاشت . آخه از نظر زیبایی جدا شبیه هم بوده اند!
او چهره ی خوشه ی پروین را ترسیم کرد و زیرش امضا هم زد:
" چاکر شما ، سیبیل پروین صندل ! "
نکته ای بس قابل توجه ،
[spoiler=شماره تلفن پروین!]پروین کشف ها و کفش های دیگری نیز داشته، برای اطلاع از اونها با ما تماس بگیرید! 00000000! [/spoiler]
گابریل از اتاقش پرواز کنان به سوی حال دوید. تلویزیون روی کانال جادوگر تی وی روشن شد. اتاق حال بزرگ بود و تمام دیوار ها سفید. آپولین در آشپزخانه بود و سرش را برگردانده و به تلویزیون خیره شده بود. گابریل که آرام و قرار نداشت روی زمین روبروی تلویزیون نشست و به آن صفحه ی جادویی ساخته ی مشنگ ها خیره شد.
- خیلی خوب شد که جادوگر ها هم تونستند با استفاده از روش های مشنگی تلفیزیون درس..
- شیش! مامان خفه شو شروع شد ، چیز
، ببخشید منظورم این بود که ساکت باش !!گابریل با اشاره ی دستش به مادرش فهماند که ساکت باشد! به سوی تلویزیون خیز برداشت و صدای آن را زیاد تر کرد. مجری همیشگی برنامه، ارنی مک میلان، با لبخند شیرینی به جادوگران و ساحره ها سلام کرد. او کت و شلوار مشکی پوشیده بود. بک گراوند صفحه، عکس کره ی زمین بود. ارنی موهایش را شانه شده به عقب داده بود.
- .. امشب از آقای آلفرد بلک نجوم شناس بزرگ عصر حاضر دعوت کردیم به برنامه تا ایشون در مورد اتفاقی که امشب ساعت دو و پنجاه و نه دقیقه و هجده ثانیه میفته برامون توضیحاتی بدهند! آقای یِلو .. چیز، بلک !
آلفرد که مرد لاغر و عینکی بود با موهای جو گندمی به ارنی چشم غره رفت و گفت:
- خب منم سلام میکنم به همگی. از شما هم متشکرم آقا مک گیلان ! چیز، میلان ! ( ارنی :
) چند روز پیش داشتم آخرین رسومات خودم رو نگاه میکردم که با کنار هم قرار دادن اونها متوجه چیزی شدم. یکی از اون ورق ها نشون میداد که امشب اتفاق جالبی می افته و اون اینه که خوشه ی ستاره ای بازی به نام " گابریل ! " توی آسمان دیده میشه! میتونم اطمینان بدم که این یکی از تماشایی ترین اتفاقات نجومی قرن اخیر هست.ارنی : از زر هاتون چیز، از تعریفاتتون پیداست که شب جالبی میشه. چطور میشه این خوشه رو رصد کرد؟
آلفرد : تو مغز تو نمی گنجه.
ارنی : میشه لطفا بنالید؟ ما الان رو آنتنیم ..
آلفرد : خودت رو آنتنی ! من رو صندلی ام مردک!
در هر حال، شما میتونید با زره بین هم اون رو ببینید، چه برسه به تلسکوپ ولی خب تلسکوپ زیبا تره. از هر کجای شهر هم دیده میشه درست سمت غرب هست. جایی که خورشید غروب میکنه. از ساعت سه تقریبا تا طلوع خورشید میتونید این خوشه ی زیبا رو ببینید. اما وقتی خورشید بزنه بالا
، منظورم اینه که خورشید بالا بیاد دیگه نمیتونید ببینیدش چون توی نور خورشید محو میشه و فردا هم حرکت زمین باعث میشه که ازش دور بشیم. ارنی : از اطلاعات بوقی اتون کمال تشکر رو دارم .. به شخصه ولی ندارم!
آلفرد : کسی هم ازت نخواست داشته باشی.
ارنی کتش رو در میاره و میپره روی آلفرد و شروع میکنند به کتک کاری. گابریل دستش را دراز کرد و تلویزیون را خاموش. سپس به ساعت نگاهی انداخت، دوازده بود. چقدر دلش میخواست این خوشه ی زیبای هم اسم خودش را ببیند.
شب ، ساعت دو
دیریرینگ ، دیریرینگ
- گابریل.. گابریل .. ساعتت .. داره .. زنگ ..
میزنه!دیریرینگ ، دیریرینگ
- گابر باو پاشو بوقی !
دیریرینگ ، دیریرینگ
- مرض! با تو ام، گابر ! پاشو !
-
! اه فلور خفه شو دیه ، باو خوابم میاد ! فلور :
تو الان خوابی؟گابر : مگه کوری؟ خوابم دیگه اه!
فلور :
!!مدتی بعد
گابریل با عجله از یک طرف اتاق به سمت دیگر می دوید و مدام به فلور فحش میداد :
- بوقی چرا من رو بیدار نکردی؟ حالا فقط دو دقیقه وقت دارم تا لباس بپوشم! اون سایه سفیده ی من رو ندیدی ؟
فلور : وای ! مگه میخوای بری مهمونی ! بیا گم شو بالا !
و با سرعت هر دو از پله های اتاق وارد پشت بام شدند. سرمای هوا آن چنان زیاد بود که هر دو ناخود آگاه شروع به لرزیدن کردند وبندری زدند.
- اهم ببخشید. سلام! من توحید ظفر پور هستم دنبال هرمیون میگشتم. آدرس خونشون همینه؟
گابر : بذار ببینم .. آره همینه!
- مرسی. به همه سلام برسونید خانوم ها. خداحافظ!

فلور بعد از رفتن توحید : این بالا پشت بوم ما چی کار میکرد؟:ythin:
گابر : وای! اونو چی کار داری فلور! اونجا رو نگاه کن.. اون تیکه ی طناب مانند قرمز رو تو آسمون ببین.
فلور : آخ جووون!
گابریل تو یه قهرمانی ! ربان قرمزه ام پیدا شد.و با یک حرکت سریع ربان قرمز رنگ را از هوا قاپید. گابریل کاملا نا امید شده بود. ساعت از سه گذشته بود. در تلسکوپ نگاه کرد. به یک ستاره خیره ماند.. دو و بر ستاره نیز رنگی بود.. همین بود! توده ای ابی رنگ و زیبا بود. به نظر می چرخید. مثل ابر دور یک ستاره . ستاره های زیادی به شکل جی ( G ) در کنار هم قرار گرفته بودند. صجنه ی حیرت انگیزی بود. گابریل با خوشحالی چشم از تلسکوپ برداشت، بدون تلسکوپ چیزی جز تکه ای آبی رنگ در میان ابرها نمی دید..
با خوشحالی چند عکس از آن توده گرفت و دوباره به آن خیره شد. ستاره هایش نیز آبی رنگ بودند، همه چیز استقلالی بود .. ها؟ نه یعنی همه چیز آبی بود، رنگ مورد علاقه ی گابریل !
----
نام : پروین !
نام خانوادگی : پوز زن اینا !
لقب : پروین صندل !!

کار : آمپول زن !
کشف : به صورت کاملا اتفاقی ، کشف خوشه ی پروین .
طریقه ی کشف : پروین داشت از کنار یک کوه میگذشت که دید چهارتا تلسکوپ افتاده رو زمین ، اونا رو برداشت و به سمت چادر دانشمندها رفت همه ی اونا رو کشت و نشست مطالب رو راجع به نجوم خوند. داشت تو آسمون نگاه میکرد و دنبال خدا میگشت که ازش بپرسه چطوری تونسته این همه چیز خلق کنه، خسته نشده؟ که یک دفعه چشمش به خوشه ای زیبا افتاد که اسم خودش را روی اون گذاشت . آخه از نظر زیبایی جدا شبیه هم بوده اند!
او چهره ی خوشه ی پروین را ترسیم کرد و زیرش امضا هم زد:
" چاکر شما ، سیبیل پروین صندل ! "

نکته ای بس قابل توجه ،
[spoiler=شماره تلفن پروین!]پروین کشف ها و کفش های دیگری نیز داشته، برای اطلاع از اونها با ما تماس بگیرید! 00000000! [/spoiler]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

التکلیف الاول!
نیمه های شب بود و صف طویلی در برابر کلاس خصوصی دامبلدور تشکیل شده بود.بیشتر افرادی درون صف را بچه های سیفیت تشکیل می داد.اگر چهدر بین آنان،پسرهایی از کشور زامبیا نیز حظور داشتند
.باید اتفاقی افتاده باشد که این صف صف طویل را در پشت کلاس دامبلدور به وجود آورده باشد.در دست بیشتر کسانی که در صف قرار داشتند، کاغذی دیده می شد که به نظر می رسید مربوطبه آگهی چیزی باشد.دوربین بر روی یکی از کاغذها زوم می کند و نوشته هی سیاه رنگ آن به طور نسبتا واضح دیده می شود:
از نجوم چه می دانید؟آیا تاکنون با تلسکوپ کار کرده اید؟به کلاس خصوصی دامبلدور بیایید و لذت یک رصد کامل از ستاره ها را ببرید.
آوردن کرم الزامی نیست!
زمان: پنجشنبه-ساعت 11 شب
پ.ن: تنها ورود پسرها مجاز است!
امکان نداشت!دامبلدور و نجوم؟!باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد!
دوربین می چرخد و اول صف را نشان می دهد که پیتر مشتاقانه منتظر نوبتش است.در روبروی وی باز می شود.پسرکی سیفیت با یک عصا از آن خارج می شود.در پشت سر وی،سر دامبلدور نیز از در بیرون می آید.
-شما لطفا!
پیتر با خوشحالی وارد اتاق می شود.پنجره اتاق باز است و در جلو آن،یک تلسکوپ نسبتا قوی وجود دارد.دامبلدور تلسکوپ را به گونه ای در جلوی پنجره قرار داده بود که پیتر برای نگاه کردن به آن،ناچار بود خم شود
-خیلی خوب پسرم!برو یه نگاهی به تلسکوپ بنداز!واسه تو تلسکوپ رو روی یه خوشه ستاره ای به نام "بیناموس" تنظیم کردم.یه نگاه توش کن جونی
پیتر ساده دل،با خوشحالی به سوی تلسکوپ رفت و پس از خم شدن،چشمش را بر روی عدسی دایره ای شکل تلسکوپ گذاشت.غافل از آنکه دامبلدور با نگاه های شیطانی هر لحظه به او نزدیک تر می شد.پیتر در تلسکوپ تصاویری را دید که به میزان بیناموسیش همین طور اضافه می شد.ستاره های آبی رنگ کله ی پیرمردی با ریش های بلند را در آسمان مجسم کرده بود که صورت پسرکی که با ستاره های سیفیت در آسمان سیاه رسم شده بود را می بوسید.در بالای محل بوسه پیرمرد با صورت پسرک،یک توده قرمز رنگ به شکل قلب به وجود آمده بود.پیتر احساس کرد بدنش با سرعت زیادی در حال جلو و عقب رفتن است!اما به حدی مجذوب تصویر بیناموسی ستاره ها شده بود که توجهی به اتفاقاتی که در حال رخ دادن بود،نمی کرد.
دامبلدور که به نظر می رسید تلاش زیادی می کند(
)، گفت:
-اوفففف!خوشه ای که تو داخل تلسکوپ می بینی، در واقع...اوففف!آخ!متشکل از دو خوشه است.سر اون پیرمرد و اون پسرک که الهی من قربونش برم جز خوشه های باز هستن.به همین دلیل یه رنگ آبی و سیفیت هستن...آه!اوفففف!اما اون قلبی که بالای کله اون دو تا کبوتر عشق...آخ!اوووه...هستش در واقع یک خوشه کروی هست.به همین خاطره که به رنگ قرمز در اومده.ولی چون فاصلش از ما دوره،به صورت توده ای دیده می شه.
دامبلدور آهی بلند کشید که نشان از آن بود که کار وی با پیتر تمام شده است و جلسه رصد وی به پایان رسیده است
ظاهرا به همراه این آه بلند حرکات سریع بدن پیتر هم تمام شده بود.وقتی سر خود را بلند کرد و به پشت سر خود نگاه کرد به نظرش رسید که دامبلدور ردای خود را به بدنش محکم می بندد!
-آلبوس جان!مشکلی پیش اومده؟به نظر میاد ردات خیلی شله!چون مرتب داری اونو به بدنت محکم می کنی!
-نه جونی!هیچ مشکلی نیست!عزیزم رصدامروزت به پایان رسید.خیلی فیض بردیم از همنشینی با شما!
بازم به ما سر بزن!در ضمن اگه تو راه رفتنمشکل داری می تونی از این عصا استفاده کردی!
بشکنی زد و یک عصا از غیب ظاهرشد و آنرا به پیتر داد و به همراه آن چشمکی نیز به او زد.پیتر از خجالت سرخ شده بود.با صدای تق تق عصایش،او نیز از اتاق بیرون آمد و به همراه آن بار دیگر سر دامبلدور بیرون آمد:
-جیمز سیریوس پاتر لطفا
======================
التکلیف الثانی
مکتشف خوشه پروین یک شاعر مشنگی است و او کسی نیست جز پروین اعتصامی! وی در سراییدن بوق شعر تبحر خاصی داشته است
.او در سال 1960 میلادی، در حالی که 23 سال سن نداشت توانست این خوشه را به نام خود ثبت کند.طریقه کشف کردن این خوشه نیز خود داشتان جالبی دارد:
یک شب که پروین از سرودن بوق شعر زیاد خسته شده بود،در نیمه های شب به خواب عمیقی می رود.در خواب خود، می بیند که در فضا قرار دارد و ستاره های بسیاری در اطرافش وجود دارد.در گوشه ای از آسمان مقداری ستاره نام "پروین" را تشکیل داده بودند که برای او بسیار جالب بود. او از خواب بیدار می شود و پس از رصد های زیاد بالاخره این مکان را می بیند و به نام خود کشف می کند!
یادش گرامی باد!
نیمه های شب بود و صف طویلی در برابر کلاس خصوصی دامبلدور تشکیل شده بود.بیشتر افرادی درون صف را بچه های سیفیت تشکیل می داد.اگر چهدر بین آنان،پسرهایی از کشور زامبیا نیز حظور داشتند
.باید اتفاقی افتاده باشد که این صف صف طویل را در پشت کلاس دامبلدور به وجود آورده باشد.در دست بیشتر کسانی که در صف قرار داشتند، کاغذی دیده می شد که به نظر می رسید مربوطبه آگهی چیزی باشد.دوربین بر روی یکی از کاغذها زوم می کند و نوشته هی سیاه رنگ آن به طور نسبتا واضح دیده می شود:از نجوم چه می دانید؟آیا تاکنون با تلسکوپ کار کرده اید؟به کلاس خصوصی دامبلدور بیایید و لذت یک رصد کامل از ستاره ها را ببرید.
آوردن کرم الزامی نیست!
زمان: پنجشنبه-ساعت 11 شب
پ.ن: تنها ورود پسرها مجاز است!
امکان نداشت!دامبلدور و نجوم؟!باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد!
دوربین می چرخد و اول صف را نشان می دهد که پیتر مشتاقانه منتظر نوبتش است.در روبروی وی باز می شود.پسرکی سیفیت با یک عصا از آن خارج می شود.در پشت سر وی،سر دامبلدور نیز از در بیرون می آید.-شما لطفا!
پیتر با خوشحالی وارد اتاق می شود.پنجره اتاق باز است و در جلو آن،یک تلسکوپ نسبتا قوی وجود دارد.دامبلدور تلسکوپ را به گونه ای در جلوی پنجره قرار داده بود که پیتر برای نگاه کردن به آن،ناچار بود خم شود
-خیلی خوب پسرم!برو یه نگاهی به تلسکوپ بنداز!واسه تو تلسکوپ رو روی یه خوشه ستاره ای به نام "بیناموس" تنظیم کردم.یه نگاه توش کن جونی
پیتر ساده دل،با خوشحالی به سوی تلسکوپ رفت و پس از خم شدن،چشمش را بر روی عدسی دایره ای شکل تلسکوپ گذاشت.غافل از آنکه دامبلدور با نگاه های شیطانی هر لحظه به او نزدیک تر می شد.پیتر در تلسکوپ تصاویری را دید که به میزان بیناموسیش همین طور اضافه می شد.ستاره های آبی رنگ کله ی پیرمردی با ریش های بلند را در آسمان مجسم کرده بود که صورت پسرکی که با ستاره های سیفیت در آسمان سیاه رسم شده بود را می بوسید.در بالای محل بوسه پیرمرد با صورت پسرک،یک توده قرمز رنگ به شکل قلب به وجود آمده بود.پیتر احساس کرد بدنش با سرعت زیادی در حال جلو و عقب رفتن است!اما به حدی مجذوب تصویر بیناموسی ستاره ها شده بود که توجهی به اتفاقاتی که در حال رخ دادن بود،نمی کرد.
دامبلدور که به نظر می رسید تلاش زیادی می کند(
)، گفت:-اوفففف!خوشه ای که تو داخل تلسکوپ می بینی، در واقع...اوففف!آخ!متشکل از دو خوشه است.سر اون پیرمرد و اون پسرک که الهی من قربونش برم جز خوشه های باز هستن.به همین دلیل یه رنگ آبی و سیفیت هستن...آه!اوفففف!اما اون قلبی که بالای کله اون دو تا کبوتر عشق...آخ!اوووه...هستش در واقع یک خوشه کروی هست.به همین خاطره که به رنگ قرمز در اومده.ولی چون فاصلش از ما دوره،به صورت توده ای دیده می شه.
دامبلدور آهی بلند کشید که نشان از آن بود که کار وی با پیتر تمام شده است و جلسه رصد وی به پایان رسیده است
ظاهرا به همراه این آه بلند حرکات سریع بدن پیتر هم تمام شده بود.وقتی سر خود را بلند کرد و به پشت سر خود نگاه کرد به نظرش رسید که دامبلدور ردای خود را به بدنش محکم می بندد!-آلبوس جان!مشکلی پیش اومده؟به نظر میاد ردات خیلی شله!چون مرتب داری اونو به بدنت محکم می کنی!

-نه جونی!هیچ مشکلی نیست!عزیزم رصدامروزت به پایان رسید.خیلی فیض بردیم از همنشینی با شما!
بازم به ما سر بزن!در ضمن اگه تو راه رفتنمشکل داری می تونی از این عصا استفاده کردی!بشکنی زد و یک عصا از غیب ظاهرشد و آنرا به پیتر داد و به همراه آن چشمکی نیز به او زد.پیتر از خجالت سرخ شده بود.با صدای تق تق عصایش،او نیز از اتاق بیرون آمد و به همراه آن بار دیگر سر دامبلدور بیرون آمد:
-جیمز سیریوس پاتر لطفا

======================
التکلیف الثانی
مکتشف خوشه پروین یک شاعر مشنگی است و او کسی نیست جز پروین اعتصامی! وی در سراییدن بوق شعر تبحر خاصی داشته است
.او در سال 1960 میلادی، در حالی که 23 سال سن نداشت توانست این خوشه را به نام خود ثبت کند.طریقه کشف کردن این خوشه نیز خود داشتان جالبی دارد:یک شب که پروین از سرودن بوق شعر زیاد خسته شده بود،در نیمه های شب به خواب عمیقی می رود.در خواب خود، می بیند که در فضا قرار دارد و ستاره های بسیاری در اطرافش وجود دارد.در گوشه ای از آسمان مقداری ستاره نام "پروین" را تشکیل داده بودند که برای او بسیار جالب بود. او از خواب بیدار می شود و پس از رصد های زیاد بالاخره این مکان را می بیند و به نام خود کشف می کند!
یادش گرامی باد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج