جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس نجوم و ستاره‌شناسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد .



میخواستم برم خرید ... مامان بزرگ لی فای مث همیشه بهم گیر داد : کجا میری دختر دم غروبی ، بی وقتی میگیری ! مملکت بی صاحاب می مونه یه وقت !

غر زدم : آخه مامان بزرگ ، این بی وقتی چیه هی حرفشو می زنی ؟ :proctor:

- بی وقتی ، یعنی اینکه داری یه کاری رو خارج از زمان مناسبش انجام میدید ، یهو یه بلایی سرت میاد ! اول برو از ستاره ها بپرس وقت بیرون رفتنت هست یا نه ! بعد هرجا میخوای برو .

با بی حوصلگی تمام رفتم به برج قصر . تلسکوپ جادویی عتیقه ای که قرن هاست تو خونواده مونه منتظرم بود . رو بهش کردم و غر زدم : چیه تو باز ؟

تللکوپ یه دور عدسیشو چرخوند که یعنی : برو بابا حوصلتو ندارم .

بهش محل نذاشتم . چشممو چسبوندم به عدسی چشمی که ببینم اوضاع از چه قراره . یهو یه جمع زیادی از ستاره ها رو دیدم . بلند پرسیدم : اینا چی باشن ؟

تلسکوپ که انگار حوصلش از دست من حسابی سر رفته بود ، یه عبارت رو جلو چشام ظاهر کرد : خوشه ستاره ای از نوع باز ! برای آیکیو ی اندازه تو ، توضیح بیشتر لازم نیست ! زحمت بیخود نکش !

خفن بهم برخورد ! یعنی چی ؟ حالا ما یه غلطی کردیم ملکه یه مملکت نجومی شدیم دلیل نمیشه یه تلسکوپ ..... ( سانسور ) هم واسه آدم شاخ شه

خوب تو اون خوشه ستاره ای رو کنکاش کردم ، یه لکه سیاه توش دیدم . زوم کردم روش :

این چیه .... بذار برم جلوتر .... بازم جلوتر ... این که یه توده کروی هست که هشت تا زائده از اطرافش زده بیرون ! نکنه همون بی وقتی باشه که مامان بزرگ لی فای میگه ؟؟؟؟ اه اه اه ، یه عالمه هم بدنش مو داره ! یه موجود فضائیه ؟ چرا لباس نداره ؟ وای داره حرکت می کنه ، از زاویه دید من خارج شد . بچرخونم تلسکوپو تا پیداش کنم .... چرا نیست واقعا ؟

خسته شدم . چشممو از رو عدسی برداشتم و رو به تلسکوپ غر زدم : حالا داشتم یه موجود فضایی رو کشف می کردما ! اونقدر بخیل بازی در آوردی که رفت و دیگه ندیدمش .

تلسکوپ ، عدسی چشمیشو به حالت زبون درازی آویزون کرد . می دونستم وقتی این کارو می کنه یعنی یه گیجول بازی ازم پیدا کرده . دوباره چشممو گذاشتم رو عدسی و یه عبارت جدید بهم نشون داد :

آیکیو ! اون موجود فضایی نبود ، یه عنکبوت معمولی بود که داشت رو عدسیم راه می رفت .


تکلیف دو
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید !


خوب ، طبیعتا با اسم خوشه پروین ، همه خلایق گول میخورن و میرن سراغ یکی که اسمش پروین بوده ، ولی حقایق توی کتاب « تنجیم الاسلی » چنین بیان شدن ، که سالازار اسلایترین تو یکی از سفرهاش به مشرق زمین ، با یه دختر چینی ازدواج کرد و یه دختر داشت به اسم « پاریوچینگ » که میشه : « پاریوچینگ اسلایترین »
این دختر به شدت باهوش بود و از همون بچگی تو فضا سیر میکرد ( این تو فضا سیر کردن هیچ ربطی به گرد نخود نداره ) . بعد یه مدتی که اسلایترین تصمیم گرفت به مسافرت هاش ادامه بده ، پاریوچینگ سعی می کنه از طریق ستارگان و مطالعه اونا ، مسیر حرکت پدرش و همچنین ، طالع اونو بررسی کنه ! در طی این بررسی ها یه خوشه ستاره ای رو پیدا می کنه و از حروف اسم خودش ، اونو به نام خوشه پروین ، نامگذاری می کنه !
پاریو چینگ اسلایترین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/5 16:43:55
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 03:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد . (25 امتیاز )


فرصت زیادی نداشت. در میـان اسمان تیره ی شب دوباره به جستجوی علامتی بود که اورا به مادری نزدیک کند که بی صبرانه انتظارش را می کشیـد.

شاید این بار حریر پر ستـاره ی شب تصویر کوچک و پرمعنایی از چهره ی مادرش را نشانش می داد

پسرک به آسمانی نگریست که ده سال قبل در هنگام تولدش مادرش را قربانی خواند و برای همیشه از دنیای پر شعف مادرانه اش دور کرد.
شاید این بار او اخرین قربانی بود.قربانی دستان ظالم سرنوشت.

پسرک با غضه به جستجوی چیزی بود که ده سال به هنگام تولدش قربانی فرزندش شده بود.به جستجوی یک اغوش گرم مادرانه و یک لالایی دلنشین .

تلسکوپ بار دیگر غژ غژ کرد و لوله ی بالایی به سمت اسمان بی رحم شب تکانی خورد.
چشمان درشت ابی اش را باز و بسته کرد و به اسمان نگریست.!
هفت ستـاره در قسمت غربی اسمان شب با حد اکثر نور خود می درخشیدند.پسرک اندیشید که شاید ستاره ای که سالیان سال به جستجویش بوده است اکنون در میان ان ستاره ها باشد.

کتاب کوچک ابی رنگی را که در سه سالگی از پدرش هدیه گرفته بود باز کرد و به جستجوی معنای هفت ستاره ی درخشان غربی پرداخت.

«هفت ستاره ی غربی درخشان تر از نور خورشید و پاک تر از دریا به معنای صداقت و یافتن عشقیست که در جستجوی ان هستید.»

«آه».

کتاب را بست و به رصدادامه داد.کمی ان ور تر در گوشه ی شمالی اسمان 3 ستاره می درخشید که نور ستاره ی اولی در جوار شمالی بسیار کم و نور ستاره ی وسط کمتر و اخرین ستاره تقریبا پر نور به نظر می رسید.

احتمالا معنای این رصد در کتاب نجوم یافت می شد.پس دوباره دستان لرزانش را به طرف کتاب برد و انرا باز کرد

«سه ستاره در جوار شمال کم ترین نور خاموش و تقریبا بیشترین نور به معنای مرگ ،بیماری و سلامتی است ! .معنای دیگر ان اینست که عشق گمشده در میان آیینه صداقت پنهان گشته و سر انجام پیداما دوباره گم می شود و سپس در زمانی که فکرش را نمی کنید عشق حقیقی در میان پرده های پاکی پیدا خواهد شد .

کتاب را بست.ارتباط بین جملات گیجش کرده بود.ایا سرانجام مادرش را پیدا می کرد؟!.


فلـــش بــــــک

شب سردی بود.زن بیچاره بدور از دنیای انسانی در جوار کلبه ی مخروبه و زیر اسمان فریاد می کشید.

همسرش ساعاتی پیش برای یافتن قابله اورا ترک کرده بود و اکنون زن برای بدنیا اوردن فرزندش لحظات سختی را سپری می کرد.

دقایقی بعد بی ان که بفهمد بیهوش به زمین افتاده بود و وقتی بهوش امد که شب شده بود و پسر نوزادی در اغوشش اشک می ریخت.

همسرش نیامده بود .از درد به خود می پیچید که اسمان رعد زد و از میان ستاره ی شرقی صدایی به گوش رسید .

«و مقدر شده است که از میان هزاران کودک که در این شب متولد می شوند کودکی به دنیا خواهد آمـد که اهریمن را نابود و دنیا را از تاریـکی نجـات می دهد. و ای زن خوشحال باش که ان کودک فرزند توست . پسرت را به ما بسپار تا در ده سال ازینده اموزش های لازم برای مقابله با اهریمن را فرا بگیرد و بدان که اگر کوچک ترین حرفی به کسی بزنی هرگز نمی توانی برای بار اخر به فرزندت نگاه کنی .»

زن جوان جیغ کشان گفت :فرزندم را نبرید.او تنها خوشی من است .از کجا می دونید که او ان پسر است .خواهش می کنم.

«بدان و اگاه باش که فرزندت اگر با ما نیاید هم مجبور به مقابله با اهریمن است ..اگر نگذاری که بیاید بدون اموزش در مقابل اهریمن می ایستد و ممکن است اسیب ببیند..و بدا به حال تو که باید با ما بیایی و اگر پسرت نتواند با شرایطی که می گویی اهریمن را نابود کند تو قربانی خواهی شد تا دنیا پسرک دیگری را برای این ماموریت بفرستد.

زن کودکش را در اغوش فشرد و گفت :من می ایم و به قدرت پسرم ایمان دارم.

ستاره شروع به درخشش کرد و ان قدر درخشید تا کودک گریه سر داد و مادرش محو شد .!

ساعاتی بعد مرد جوان درمانده از راه رسید و پسرک را دید و انچنان گماشت که زن در هنگام زا مرده و حیوانات وحشی جسمش را پاره کره اند.


پسرک بزرگ شد و با یک خواب دانست که واقعیت چیزی فراتر از انست که پدرش می گوید.

پایان فلش بک .

به رصد ادامه داد.او باید مادر را پیدا می کرد. در خواب عجیبی که دیده بود مادرش زندانی اهریمن بود و این خواسته نیروهای دنیابود تا پسرک را به مقابله با اهریمن و نابودی او ترغیب کند و اگر اونمی رفت مادرش قربانی می شد تا دنیا فرزند دیگری را متولد و برای این ماموریت بفرستد

برای بار اخر به اسمان نگاه کرد.ستاره ای در شرق می درخشید و درخشش چشمان را می ازرد ..ستاره ای سرخ رنگ ..
در اطراف ستاره ی شرقی بیست ستاره حالتی به شکل یک صورت سرخ رنگ را تشکیل داده بودند.با خود اندیشید که این بشکل خوشه ای است .خوشه ای از جنس اتش

کتاب را باز کرد و به جستجوی ان نشانه گشت «انچه در افسانه امده است .:منزلگاه اهریمن !»

_________________________________________________

تکلیف دوم :
دنی کلامک پسر مو طلایی با چشمان درشت ابی بود که خوشه ی اهریمن را کشف کرد.اگر چه این کشف در افسانه ها ذکر شده است اما کسانی که به وجود اهریمن و پیروزی پسرک بر ان و نجات مادرش ایمان دارند این کشف را باور می کنند.!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1387/5/5 3:58:45
عظیم ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست

این بار ثابت می کنم کی هستم

only raven .
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: جمعه 4 مرداد 1387 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول )
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد . (25 امتیاز )


پیوز وارد برج ستاره شناسی شد. خلوت تاریک آنجا به او آرامش می داد. روی زمین سرد و سنگی برج نشست و نگاهی به آسمان پر ستاره بالای سرش کرد. او مطمئن بود که موفق می شود. برای دانستن طالع نبردی که در پیش داشت فقط همین راه وجود داشت. با دقت به حرکت ستاره ها خیره شد. سپس سرش را به زیر انداخت. نفس عمیقی کشید . نسیم خنکی از پنجره بزرگ برج می وزید. پیوز می دانست که ممکن است شکست خودش را در ستاره ها ببیند ولی تصمیم داشت این کار را بکند !

از کنار دستش تلسکوپ جادویی را برداشت. این تلسکوپ درست مانند یک عدسی بزرگ محدب بود که قطر دایره ان تقریبا سی سانتی متر بود و توسط جادو قوی شده بود. پیوز با چوبدستی اش اشاره ای به تلسکوپ کرد و تاریخ روز دوئلش را به یاد اورد. بیست و پنجم ماه چهار ، بعد را روی 25.4 ساعت تنظیم کرد. سپس سال 2011 در ذهنش زنده شد و میل را روی 20 درجه و 11 دقیقه قرار داد.اولین چیزی که واضح بود. سیاره مریخ بود ، الهه جنگ ! و مشخصا به جنگ میان او و رغیبش اشاره داشت.

پس از آن بلافاصله متوجه شد که در پشت مریخ می تواند صورت فلکی روباهک را ببیند. جنگ فردا مسلما بسیار سخت بود و مکر و صعب روباهک این را به او نشان می داد. کمی ترسید. چرا هیچ نشانه ای از نتیجه نبردش نبود. با دستهای لرزانش چوبدستی اش را بلند کرد و اشاره به تلسکوپی نمود. بزرگنمایی تلسکوپ افزایش یافت و بلافاصله نور متوسطی که از ستاره ای می تابید تفکیک شد و به ده ستاره با شکلی خاص تبدیل شد.

پیوز به دقت نگاه کرد. او داشت به خوشه چوب لباس نگاه می کرد. چهار ستاره ریز زیرین پیروزمندانه به او چشمک می زدند. رنگ از چهره بی رنگ پیوز پیریده بود. شش ستاره ردیف با قدری بین 5 تا 7 در بالا قرار داشتند. پیوز می دانست که معنی این ردیف وحشت است. هر ردیف از ستارگان با این قدر تابش این معنی را می دادند. در زیر آنها چهار ستاره ریز چشمک می زدند که به پیوز جراحت را القا می کرد. و پیوز می دانست به طور کلی خوشه چوب لباس معنای جراحت می دهد. هر لحظه امیدش برای پیروز کمتر می شد. جراحت بعنی چه ؟ ...

پیوز با دیگر بزرگنمایی تلسکوپش را افزایش داد. حالا آنقدر بزرگنمایی زیاد بود که مریخ در کادرش خارج شده بود. اما نور سرخش هنوز از سمت راست تلسکوپ می تابید و در میانه این نور جسم عجیبی قرار داشت. مغز پیوز به سرعت کار می کرد. نمی توانست نور را تشخیص دهد. کمی فکر کرد تا اینکه ناگهان فریاد کشید : « یعنی چی ؟ !»

از جا پرید. سپس سعی کرد آرامشش را بدست آورد. نشست و دقیق نگاه کرد. درست در کنار یکی از ستارگان خنجر مانند خوشه چوب لباس قمر دوم مشتری یعنی فوبوس قرار داشت. پیوز اساطیر را دوره می کرد و لبخندش هر لحظه بزرگتر می شد. سپس با خودش گفت : « فوبوس ، نماد رفتن ظلمت و پدیدار شدن روشنایی ! »

خندید. پیروزی از آن او بود. بلند شد و با یک حرکت تلسکوپش را ناپدید کرد. دقیقه ای به جنگل ممنوعه چشم دوخت و سپس به سمت خوابگاه هافلپاف حرکت کرد ...

تکلیف دو )
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید ! ( تذکر برای کسانی که تکلیف دوم رو نفهمیدن : کاشف را از خودتون در بیارین مثلا نور ممد ، جاسم و یا ممد )(5 امتیاز)



آنتونیو گراسپا : او دانشمندی ایتالیایی بود. وی بنیان گذار پیشگویی از روی ستاره ها بود. او این روش را از روش های سنتور های الهام گرفت. وی همچنین سه کشف بزرگ در کارنامه خود ثبت کرد که یکی از آنها کشف پلوتو بود که در ان زمان هیچ کس از وجودش اطلاع نداشت ! وی همچنین برای اولین بار فرضیه کوازار ها را ارائه داد و سر انجام در سن 79 سالگی و دو سال پیش از مرگش خوشه پروین را ثبت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- مامان، مامان! بزن اخبار بدو!

گابریل از اتاقش پرواز کنان به سوی حال دوید. تلویزیون روی کانال جادوگر تی وی روشن شد. اتاق حال بزرگ بود و تمام دیوار ها سفید. آپولین در آشپزخانه بود و سرش را برگردانده و به تلویزیون خیره شده بود. گابریل که آرام و قرار نداشت روی زمین روبروی تلویزیون نشست و به آن صفحه ی جادویی ساخته ی مشنگ ها خیره شد.

- خیلی خوب شد که جادوگر ها هم تونستند با استفاده از روش های مشنگی تلفیزیون درس..
- شیش! مامان خفه شو شروع شد ، چیز ، ببخشید منظورم این بود که ساکت باش !!

گابریل با اشاره ی دستش به مادرش فهماند که ساکت باشد! به سوی تلویزیون خیز برداشت و صدای آن را زیاد تر کرد. مجری همیشگی برنامه، ارنی مک میلان، با لبخند شیرینی به جادوگران و ساحره ها سلام کرد. او کت و شلوار مشکی پوشیده بود. بک گراوند صفحه، عکس کره ی زمین بود. ارنی موهایش را شانه شده به عقب داده بود.

- .. امشب از آقای آلفرد بلک نجوم شناس بزرگ عصر حاضر دعوت کردیم به برنامه تا ایشون در مورد اتفاقی که امشب ساعت دو و پنجاه و نه دقیقه و هجده ثانیه میفته برامون توضیحاتی بدهند! آقای یِلو .. چیز، بلک !

آلفرد که مرد لاغر و عینکی بود با موهای جو گندمی به ارنی چشم غره رفت و گفت:

- خب منم سلام میکنم به همگی. از شما هم متشکرم آقا مک گیلان ! چیز، میلان ! ( ارنی : ) چند روز پیش داشتم آخرین رسومات خودم رو نگاه میکردم که با کنار هم قرار دادن اونها متوجه چیزی شدم. یکی از اون ورق ها نشون میداد که امشب اتفاق جالبی می افته و اون اینه که خوشه ی ستاره ای بازی به نام " گابریل ! " توی آسمان دیده میشه! میتونم اطمینان بدم که این یکی از تماشایی ترین اتفاقات نجومی قرن اخیر هست.

ارنی : از زر هاتون چیز، از تعریفاتتون پیداست که شب جالبی میشه. چطور میشه این خوشه رو رصد کرد؟
آلفرد : تو مغز تو نمی گنجه.
ارنی : میشه لطفا بنالید؟ ما الان رو آنتنیم ..

آلفرد : خودت رو آنتنی ! من رو صندلی ام مردک! در هر حال، شما میتونید با زره بین هم اون رو ببینید، چه برسه به تلسکوپ ولی خب تلسکوپ زیبا تره. از هر کجای شهر هم دیده میشه درست سمت غرب هست. جایی که خورشید غروب میکنه. از ساعت سه تقریبا تا طلوع خورشید میتونید این خوشه ی زیبا رو ببینید. اما وقتی خورشید بزنه بالا ، منظورم اینه که خورشید بالا بیاد دیگه نمیتونید ببینیدش چون توی نور خورشید محو میشه و فردا هم حرکت زمین باعث میشه که ازش دور بشیم.

ارنی : از اطلاعات بوقی اتون کمال تشکر رو دارم .. به شخصه ولی ندارم!
آلفرد : کسی هم ازت نخواست داشته باشی.

ارنی کتش رو در میاره و میپره روی آلفرد و شروع میکنند به کتک کاری. گابریل دستش را دراز کرد و تلویزیون را خاموش. سپس به ساعت نگاهی انداخت، دوازده بود. چقدر دلش میخواست این خوشه ی زیبای هم اسم خودش را ببیند.

شب ، ساعت دو

دیریرینگ ، دیریرینگ
- گابریل.. گابریل .. ساعتت .. داره .. زنگ .. میزنه!
دیریرینگ ، دیریرینگ
- گابر باو پاشو بوقی !
دیریرینگ ، دیریرینگ
- مرض! با تو ام، گابر ! پاشو !

- ! اه فلور خفه شو دیه ، باو خوابم میاد !
فلور : تو الان خوابی؟
گابر : مگه کوری؟ خوابم دیگه اه!
فلور : !!

مدتی بعد

گابریل با عجله از یک طرف اتاق به سمت دیگر می دوید و مدام به فلور فحش میداد :

- بوقی چرا من رو بیدار نکردی؟ حالا فقط دو دقیقه وقت دارم تا لباس بپوشم! اون سایه سفیده ی من رو ندیدی ؟
فلور : وای ! مگه میخوای بری مهمونی ! بیا گم شو بالا !

و با سرعت هر دو از پله های اتاق وارد پشت بام شدند. سرمای هوا آن چنان زیاد بود که هر دو ناخود آگاه شروع به لرزیدن کردند وبندری زدند.

- اهم ببخشید. سلام! من توحید ظفر پور هستم دنبال هرمیون میگشتم. آدرس خونشون همینه؟
گابر : بذار ببینم .. آره همینه!
- مرسی. به همه سلام برسونید خانوم ها. خداحافظ!
فلور بعد از رفتن توحید : این بالا پشت بوم ما چی کار میکرد؟:ythin:

گابر : وای! اونو چی کار داری فلور! اونجا رو نگاه کن.. اون تیکه ی طناب مانند قرمز رو تو آسمون ببین.
فلور : آخ جووون! گابریل تو یه قهرمانی ! ربان قرمزه ام پیدا شد.

و با یک حرکت سریع ربان قرمز رنگ را از هوا قاپید. گابریل کاملا نا امید شده بود. ساعت از سه گذشته بود. در تلسکوپ نگاه کرد. به یک ستاره خیره ماند.. دو و بر ستاره نیز رنگی بود.. همین بود! توده ای ابی رنگ و زیبا بود. به نظر می چرخید. مثل ابر دور یک ستاره . ستاره های زیادی به شکل جی ( G ) در کنار هم قرار گرفته بودند. صجنه ی حیرت انگیزی بود. گابریل با خوشحالی چشم از تلسکوپ برداشت، بدون تلسکوپ چیزی جز تکه ای آبی رنگ در میان ابرها نمی دید..

با خوشحالی چند عکس از آن توده گرفت و دوباره به آن خیره شد. ستاره هایش نیز آبی رنگ بودند، همه چیز استقلالی بود .. ها؟ نه یعنی همه چیز آبی بود، رنگ مورد علاقه ی گابریل !

----

نام : پروین !

نام خانوادگی : پوز زن اینا !

لقب : پروین صندل !!

کار : آمپول زن !

کشف : به صورت کاملا اتفاقی ، کشف خوشه ی پروین .

طریقه ی کشف : پروین داشت از کنار یک کوه میگذشت که دید چهارتا تلسکوپ افتاده رو زمین ، اونا رو برداشت و به سمت چادر دانشمندها رفت همه ی اونا رو کشت و نشست مطالب رو راجع به نجوم خوند. داشت تو آسمون نگاه میکرد و دنبال خدا میگشت که ازش بپرسه چطوری تونسته این همه چیز خلق کنه، خسته نشده؟ که یک دفعه چشمش به خوشه ای زیبا افتاد که اسم خودش را روی اون گذاشت . آخه از نظر زیبایی جدا شبیه هم بوده اند!

او چهره ی خوشه ی پروین را ترسیم کرد و زیرش امضا هم زد:
" چاکر شما ، سیبیل پروین صندل ! "

نکته ای بس قابل توجه ،
[spoiler=شماره تلفن پروین!]پروین کشف ها و کفش های دیگری نیز داشته، برای اطلاع از اونها با ما تماس بگیرید! 00000000! [/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
التکلیف الاول!

نیمه های شب بود و صف طویلی در برابر کلاس خصوصی دامبلدور تشکیل شده بود.بیشتر افرادی درون صف را بچه های سیفیت تشکیل می داد.اگر چهدر بین آنان،پسرهایی از کشور زامبیا نیز حظور داشتند.باید اتفاقی افتاده باشد که این صف صف طویل را در پشت کلاس دامبلدور به وجود آورده باشد.در دست بیشتر کسانی که در صف قرار داشتند، کاغذی دیده می شد که به نظر می رسید مربوطبه آگهی چیزی باشد.دوربین بر روی یکی از کاغذها زوم می کند و نوشته هی سیاه رنگ آن به طور نسبتا واضح دیده می شود:

از نجوم چه می دانید؟آیا تاکنون با تلسکوپ کار کرده اید؟به کلاس خصوصی دامبلدور بیایید و لذت یک رصد کامل از ستاره ها را ببرید.

آوردن کرم الزامی نیست!

زمان: پنجشنبه-ساعت 11 شب

پ.ن: تنها ورود پسرها مجاز است!

امکان نداشت!دامبلدور و نجوم؟!باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد! دوربین می چرخد و اول صف را نشان می دهد که پیتر مشتاقانه منتظر نوبتش است.در روبروی وی باز می شود.پسرکی سیفیت با یک عصا از آن خارج می شود.در پشت سر وی،سر دامبلدور نیز از در بیرون می آید.

-شما لطفا!

پیتر با خوشحالی وارد اتاق می شود.پنجره اتاق باز است و در جلو آن،یک تلسکوپ نسبتا قوی وجود دارد.دامبلدور تلسکوپ را به گونه ای در جلوی پنجره قرار داده بود که پیتر برای نگاه کردن به آن،ناچار بود خم شود

-خیلی خوب پسرم!برو یه نگاهی به تلسکوپ بنداز!واسه تو تلسکوپ رو روی یه خوشه ستاره ای به نام "بیناموس" تنظیم کردم.یه نگاه توش کن جونی

پیتر ساده دل،با خوشحالی به سوی تلسکوپ رفت و پس از خم شدن،چشمش را بر روی عدسی دایره ای شکل تلسکوپ گذاشت.غافل از آنکه دامبلدور با نگاه های شیطانی هر لحظه به او نزدیک تر می شد.پیتر در تلسکوپ تصاویری را دید که به میزان بیناموسیش همین طور اضافه می شد.ستاره های آبی رنگ کله ی پیرمردی با ریش های بلند را در آسمان مجسم کرده بود که صورت پسرکی که با ستاره های سیفیت در آسمان سیاه رسم شده بود را می بوسید.در بالای محل بوسه پیرمرد با صورت پسرک،یک توده قرمز رنگ به شکل قلب به وجود آمده بود.پیتر احساس کرد بدنش با سرعت زیادی در حال جلو و عقب رفتن است!اما به حدی مجذوب تصویر بیناموسی ستاره ها شده بود که توجهی به اتفاقاتی که در حال رخ دادن بود،نمی کرد.

دامبلدور که به نظر می رسید تلاش زیادی می کند()، گفت:

-اوفففف!خوشه ای که تو داخل تلسکوپ می بینی، در واقع...اوففف!آخ!متشکل از دو خوشه است.سر اون پیرمرد و اون پسرک که الهی من قربونش برم جز خوشه های باز هستن.به همین دلیل یه رنگ آبی و سیفیت هستن...آه!اوفففف!اما اون قلبی که بالای کله اون دو تا کبوتر عشق...آخ!اوووه...هستش در واقع یک خوشه کروی هست.به همین خاطره که به رنگ قرمز در اومده.ولی چون فاصلش از ما دوره،به صورت توده ای دیده می شه.

دامبلدور آهی بلند کشید که نشان از آن بود که کار وی با پیتر تمام شده است و جلسه رصد وی به پایان رسیده است ظاهرا به همراه این آه بلند حرکات سریع بدن پیتر هم تمام شده بود.وقتی سر خود را بلند کرد و به پشت سر خود نگاه کرد به نظرش رسید که دامبلدور ردای خود را به بدنش محکم می بندد!

-آلبوس جان!مشکلی پیش اومده؟به نظر میاد ردات خیلی شله!چون مرتب داری اونو به بدنت محکم می کنی!

-نه جونی!هیچ مشکلی نیست!عزیزم رصدامروزت به پایان رسید.خیلی فیض بردیم از همنشینی با شما! بازم به ما سر بزن!در ضمن اگه تو راه رفتنمشکل داری می تونی از این عصا استفاده کردی!

بشکنی زد و یک عصا از غیب ظاهرشد و آنرا به پیتر داد و به همراه آن چشمکی نیز به او زد.پیتر از خجالت سرخ شده بود.با صدای تق تق عصایش،او نیز از اتاق بیرون آمد و به همراه آن بار دیگر سر دامبلدور بیرون آمد:

-جیمز سیریوس پاتر لطفا

======================
التکلیف الثانی

مکتشف خوشه پروین یک شاعر مشنگی است و او کسی نیست جز پروین اعتصامی! وی در سراییدن بوق شعر تبحر خاصی داشته است .او در سال 1960 میلادی، در حالی که 23 سال سن نداشت توانست این خوشه را به نام خود ثبت کند.طریقه کشف کردن این خوشه نیز خود داشتان جالبی دارد:

یک شب که پروین از سرودن بوق شعر زیاد خسته شده بود،در نیمه های شب به خواب عمیقی می رود.در خواب خود، می بیند که در فضا قرار دارد و ستاره های بسیاری در اطرافش وجود دارد.در گوشه ای از آسمان مقداری ستاره نام "پروین" را تشکیل داده بودند که برای او بسیار جالب بود. او از خواب بیدار می شود و پس از رصد های زیاد بالاخره این مکان را می بیند و به نام خود کشف می کند!

یادش گرامی باد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1387 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بسیار خوب بود.وزش بادی که از صبح آغاز شده بود،اکنون از بین رفته بود.ماه به زیبایی در آسمان معلوم بود.

سیموس در اتاقش بر روی تختش نشسته بود.دامبلدور به آنها گفته بود که عکس چند عدد پسر سیفیت میفیت پیدا کنند و برای او بیاورند تا او بتواند برای آنها کلاس خصوصی برگزار کند.(در صورت امکان اطلاعاتی راجع به خانواده شان و محل زندگی آنها)

به همین دلیل سیموس به پشت پنجره ی اتاقش رفت و به تماشای سایر خانه ها پرداخت.پرده ی بعضی از خانه ها به کنار رفته بود و این امکان بود که کسی بتواند داخل را ببیند.اما مشکلی وجود داشت.سیموس وسیله ای نداشت که بتواند توسط آن خانه های آن طرف خیابان را ببیند.به همین دلیل تصمیم گرفت که یک تلسکوپ تهیه کند.

فردای آن روز


سیموس به کوچه ی دیاگون رفت و به جستجوی محلی برای خرید تلسکوپ پرداخت.

بلاخره در نزدیکی کوچه ی ناکترن مغازه ای را که وسایل رصد علمی(نه بیناموسی)را می فروخت پیدا کرد.

داخل مغازه


سیموس به پیشخوان نزدیک شد و زنگی که بر روی آن برای صدا کردن فروشنده وجود داشت را به صدا درآورد.

_سلام
_سلام،میتونم کمکتون کنم؟
_بله،من یه تلسکوپ نیاز دارم.
_اه ه..بله حتما،میتونم بپرسیم برای چه سطحی ازمطالعات؟
_سطح بالا،تو مایه های دامبل(از نظر علمی و ...)
_بله،فهمیدم.چند لحظه صبر کنید!
_حتما.

فروشنده به طبقه ی بالای مغازه ی خود رفت تا تلسکوپی مناسب برای سیموس بیاورد.در این فاصله سیموس به قسمتهای مختلف مغازه نگاهی کرد.
در سمت چپ پیشخوان نمونه هایی از ماکت سفینه های مختلف قرار داشت.همچنین در سمت راست کتابهایی در مورد ستارگان دنباله درا و همینطور چگونگی پیش بینی آینده از روس ستارگان وجود داشت.

اما چیزی که توجه سیموس را بسیار جلب کرد،بر روی پیشخوان روزنامه پیام امروزی قرار داشت که اعلامیه بر روی صفحه اول آن خود نمایی می کرد:
توجه
بدین وسیله وزرات سحر و جادو اعلام میکند به شخصی که بتواند از خوشه ی پروین عکسی تهیه کند،1000 گالیون داده میشود.
همچنین نام وی در کتاب گینس جادوگری ثبت خوهد شد.


و در زیر این اعلامیه عکس وزیر مردمی،آلبوس سوروس پاتر،قرار داشت که با حالتی ارزشی() خودنمایی می کرد.

در همین هنگام فروشنده در حالی که جعبه ای در دست داشت به سیموس نزدیک شد.

_بفرمایید!
_ممنون!چه قدر باید تقدیم کنم؟
_28 گالیون.
_بفرمایید!
_ممنون!

سیموس از مغازه خارج شد و همچنان به اعلامیه فکر می کرد.بنابراین تصمیم گرفت امشب به تلاش برای کثب هزار گالیون بپردازد.

ساعت:0:34 بامداد.مکان:اتاق سیموس



سیموس تلسکوپ خود را آماده کرده و به پشت پنجره برده بود.او همچنین دوربین عکاسی خودش را آماده کرده بود.اکنون زمان رصد فرا رسیده بود.

سیموس تلسکوپش را به سمت آسمان گرفت و در آن به جستجوی خوشه ی پروین پرداخت.طبق نقشه هایی که تهیه کرده بود،آن میبایست در صورت فلکی ثور می بود.او ابتدا صورت فلکی ثور را پیدا کرد و سپس در نزدیکی آن به جستجوی خوشه فلکی پروین پرداخت.

پس از چند دقیقه جستجو سیموس توانست آن را پیدا کند.بی درنگ دوربین خود را آورد و آن را با توجه به زاویه تلسکوپ تنظیم کرد و عکس گرفت.

عکس خوبی تهیه کرده بود.سریع آن را در پاکتی گذاشت و همراه با آن نامه ای برای معرفی خودش و آدرس خانه اش و آن را جغدش،رابرت،به وزارت سحر و جادو فرستاد.

صبح روز بعد


سیموس به سرعت روزنامه ی پیام امروزی تهیه کرد.

در صفحه ی اول آن اعلامیه ای به شرح زیر چاپ شده بود:

از میان همه نمونه های ارسال شده،نمونه سیموس فینیگان،جادوگر ایرلندی،به عنوان برترین عکس ار خوشه ی پروین برگزیده شد.

سیموس:ا

تکلیف دوم


آلبرت گالیله از جادوگران و ستاره شناسان مشهور زمان خود بود.او در شهر کلن در آلمان زندگی می کرد و صاحب دو فرزند بود.

یک روز در حالی که مشغول رصد بود یکی از فرزندانش به نام پروین از پشت به سمت او دوید و به او برخورد کرو و زاویه تلسکوپ را روی این خوشه آورد.(به طور اتفاقی)آلبرت که ابتدا از این اتفاق بسیار ناراحت بود،پس از دیدن این خوشه از خوشحال در پوست خود نمی گنجید.همچنین او در همین راستا اسم این خوشه را پروین گذاشت و به شهرت جهانی دست یافت.

پ.ن:طرفداران کنونی او این داستان را تکذیب می کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيموس فينيگان در 1387/4/23 20:15:00
[size=large][b]و جسم سیمو
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1387 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد .

- عمو ! عمو برام یه تلسکوپ میخری عمو دادلی؟؟
دادلی با ترس و لرز نیم نگاهی به چوبدستی اسباب بازی جیمز که از جیب شلوار جینش بیرون زده بود انداخت و آب دهانش را قورت داد . جیمز دوباره گفت :
- آخه بابام میگه تلسکوپ رو فقط مشنگا دارن ، میخریش عمو ؟
دادلی زیر چشمی به اطرافش نگاه کرد ، با خود عهد بست که این اولین و آخرین بار باشد که به دیدن هری و خانواده اش می آید . جیمز دوباره گوشه ی پیراهنش را تکان داد .

- عمو ! میخری دیگه نه؟
دادلی : امممم... جیمز... من ، فک نمی کنم بتونم...
اما به سرعت حرفش را خورد ، چشمان درشت و آبی جیمز به سرخی گرایید و انگشتان کوچکش را مشت کرد ، نسیمی از جای نامعلوم موهایش را تکان داد و چراغ های اتاق روشن و خاموش شدند ، جرقه هایی از نوک چوبدستی اسباب بازیش بیرون پرید و نفس هایش شمرده شد .

رنگ دادلی پریده و دهانش خشک شد :
- مع..معلومه... که میخرم عزیزم !
در کسری از ثانیه همه جیز به جای خود برگشته و چهره ی جیمز دوباره معصومیت چهره ی یک کودک عادی را پیدا کرد . جیمز لبخند زد.

صبح روز بعد :

هری در حالیکه جعبه ی بزرگی را در دست حمل می کرد وارد خانه شد ، بر روی جعبه خط خرچنگ قورباغه ی دادلی به چشم میخورد " برای جیمز کوچولو ! " ، هری جعبه را باز کرد و جیمز گل از گلش شکفت !
درون جعبه ، تلسکوپ آماتور نقره ای رنگی قرار داشت ، و همچنین نقشه ای که سرهم کردن آن را به صورت پیچیده ای نشان میداد .
هری خم شد تا قطعات تلسکوپ را متصل کند .
جیمز : ریپارو !
تلسکوپ آماده بود .
هری :

یک هفته بعد :


جیمز آخرین جمله از تکلیف پیشگویی اش را نوشت و قلم پرش را همراه با پاک کن و سرکن قرمزش در جامدادی آبی پوست توپکش جای داد و زیپش را کشید .

بیگ بیگ بیگ بیگ ....

ناگهان یویوی جیمز از روی تختش بر روی میز پرید و یه ماهواره ی گنده ازش زد بیرون که روش نوشته بود :

پروژه ی ستی _ جستجو در خانه !

صدایی کاملا بلند و واضح در اتاق پخش شد :
- کسی صدای ما رو شنید ؟ آیا زمین هم جادوگر داشت؟ یا همش مشنگ بود؟
جیمز بی آنکه خونسردی اش را از دست بدهد جیغی کشید ، یویو را با دو دست گرفت و گفت :
- من صدای شمارو شنید ! زمین هم جادوگر داشت ! بابای من بود هری پاتر !
- بابای تو بود کی؟
- هری پاتر !
- کی؟
- عله پاتر ، فرمانروای زوپس !
- WOW ! ( نکته ی کاملا جدی : از مکالمه ی جیمز و موجود فضایی ، مشنگ ها تنها قادر به گرفتن این موج شدند و تنها کلمه ی بی معنای WOW را دریافت کردند ، آنها هنوز هم در چیستی این کلمه در مانده اند ! )
جیمز یویو را در دستانش فشرد :
- شما بود کجا؟
- ما بود در فضا ! شما بود در کجا؟
- ما هم بود در فضا دیگه بوقی !
- آها ! خوب بود!

همان لحظه – سفینه ی فرمانده ی گورگول :

فرمانده بلند گویی را در دست گرفته و با عجله و اضطراب حرف می زد ، تماس با یک موجود فضایی او را به همان حد متعجب کرده بود که دریافت عله بودن بابای این موجود !
فرمانده دهانش را به بلند گو نزدیکتر کرد :
- ما بود در خوشه ی ستاره ای پروین ! تو دید مارا ؟
صدایی کودکانه از آن سوی بلند گو :
- چند مین صب کرد تا من دید شما را !
- آها ! اوکی !

دره ی گودریک :

جیمز به سرعت خود را به تلسکوپش رساند ، آن را با عجله به اطراف چرخاند و بر روی ستاره های مختلف زوم کرد .
چند ستاره ی کنار هم را می دید ، حدودا هفت یا هشت ستاره ، در حقیقت خوشه ی ستاره ای پروین را می دید ، زوم کرد ....
در کنار یکی از ستاره های درخشان خوشه ، یوفوی آبی رنگی را مشاهده کرد و در درون آن ، سایه ی موجودی را دید که برایش دست تکان میداد .

دوباره به سمت یویویش هجوم برد و با لهجه ی فضایی فریاد زد :
- من دید شما را ! من دید شما را !
- خوب است ! ما هم برای دیدن تو به زمین خواهیم آمد !
- خوب است ! خوب است ! ( ای ابله ! )

با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید !

نام : پروین
نام خانوادگی : ظفرپور

پروین ظفر پور ساحره ای ایرانی بود که در رستوران ساعی در شهر همدان کار میکرد که لطفا اگر کسی دوست دارد او را ببیند به آنجا برود و از نوه ی او نظر خواهی کند راجع به همدان و به او شماره ی اما واتسون را بدهد .
یک شب که پروین در حال رصد فضا و کهکشان بود و به اما واتسون هم فکر می کرد ، متوجه چند ستاره شد که با فاصله ی کمی از هم قرار داشتند و برای همین ، او از فرط خوشحالی کشف بزرگش خودش را بوث کرد و نام کشف بزرگش را خوشه باز و کهکشانی پروین گذاشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1387 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان روی صندلی هایی که جلسه ی قبل روی آن نشسته بودند ، نشستند . پروفسور هنوز به کلاس نیامده بود . دانش آموزانی که جلسه ی قبل متوجه ضعف علمی خود شده بودند ؛ حالا با آمادگی بیشتری در کلاس حضور پیدا کرده بودند . چند نفر از بچه های کلاس که از درس موجودات جادویی روز قبلشان نمره ی پایین گرفته بودند ، گاه به دیگران پرخاش می کردند . درب باز شد و پرفسور بلک با قدم هایی یکسان به داخل کلاس وارد شد .
- به شما یاد ندادن وقتی معلم وارد کلاس می شه ، بلند شین ؟
پروفسور بلک این را با خشونت ادا کرد ؛ ظاهرا به دلایلی نا معلوم اعصابش امروز به هم ریخته است . پسر بچه ای از گروه هافلپاف ، که جدیدا مورد توجه عموم قرار گرفته بود و همراه سایرین بلند شد و گفت :
- بله پرفسور ! پرفسور تد لوپین به ما برپا می گه !
- بشینین ! اون فقط بخاطر ویکتوریا برپا می گه .
صدایی از منبعی نامرئی در گوشش گفت :
- سه امتیاز از گروهتون کم می شه ! تد یک پروفسوره و شما حق ندارین در کلاس در موردش این طور حرف بزنین !
دانش آموزان که متوجه افزایش دوباره خشم او ، که از نظر آن ها بی دلیل بود ، شده بودند ؛ ساکت شدند . آلفرد بلک به طرف میز تریبون مانندش رفت و پشت آن نشست .

- آقای دامبلدور ! اگر به شما اجازه دادم با این سن توی کلاس حضور پیدا کنین ، فقط به دلیل خواهش مدیر بود ؛ پس بذارین بچه های پسر های سفید هم به درس گوش بدن ! تصویر تغییر اندازه داده شده
- باشه ! ولی شما که هنوز درس رو شروع نکردین ! تصویر تغییر اندازه داده شده

آلفرد به حرف او توجهی نکرد و با اشاره به چند ستاره ی نسبتا بزرگ درسش را شروع کرد .

- همه ی ستاره های کهکشان ، مانند خورشید تک و تنها نیستند . برخی از آن ها مجموعه های دوتایی یا چندتایی و بسیاری مجموعه های بزرگتری به نام خوشه های ستاره ای را تشکیل می دهند . خوشه های ستاره ای به دو گروه عمده رده بندی می شوند ؛ خوشه های باز (کهکشانی) و خوشه های کروی . هر خوشه کروی بزرگ ممکن است چند صد هزار ستاره داشته باشد ؛ اما خوشه های باز معمولا بیش از چند صد ستاره ندارد و از لحاظ اندازه ، از خوشه های کروی کوچکترند . ستاره ها در خوشه های کروی نزدیک ترند ؛ یعنی تراکم ستاره ها در واحد حجم بیشتر است .

دختری با جسارت حرفش را قطع کرد : ببخشید ، این تیکه ی آخر که گفتین یعنی چی ؟
- تصویر تغییر اندازه داده شده یعنی داخل مقدار جای کوچکتری ستاره های بیشتری نسبت به معمول وجود داره !
- تصویر تغییر اندازه داده شده
آلفرد دوباره به درس دادن برگشت .

- این ، یکی از مهمترین تفاوت های میان این مجموعه های ستاره ای است که موجب تمایز شکل ظاهری آن ها می شود . معمولا تراکم ستاره ها در مرکز خوشه های کروی به حدی زیاد است که حتی با تلسکوپهای بزرگ نیز به آسانی تفکیک نمی شوند ؛ اما ستاره های خوشه های باز حتی با تلسکوپ های کوچک نیز تفکیک می شوند . درخشان ترین ستاره های خوشه های کروی سرخ رنگ ( بزرگ و سد ) ؛ اما درخشانترین ستاره های خوشه باز ، آبی رنگ هستند ( کوچکتر ، اما داغ ) . از لحاظ موقعیت ، بیشتر خوشه های کروی در اطراف هسته ی کهکشان پراکندگی دارند ؛ اما بیشتر خوشه های باز در بازوهای کهکشان ، دیده می شوند . در کهکشان ما تا به حال بیش از چند هزار خوشه باز شناسایی شده است ؛ اما در مقابل ، تعداد خوشه های کروی شناسایی شده به 200 تا نمی رسد . چند مورد از خوشه های باز را با چشم غیر مسلح نیز می توان مشاهده کرد . معروف ترین آن ها خوشه ی پروین در صورت فلکی ثور ( گاو ) است . که شش یا هفت ستاره ی آن را به آسانی می توان دید . بیشتر خوشه های کروی با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند . و از آن جا که نسبت به خوشه های باز از ما دور ترند ، کم نور به نظر می رسند . این اجرام در دوربین های دو چشمی و تلسکوپ های کوچک به صورت توده ی کرد مه آلودی دیده می شوند و ساختار ستاره ای آن ها با تلسکوپ های بزرگ قابل تشخیص است .

آلفرد بلند شد و بدون توجه به دانش آموزانی که گفته هایش را می نوشتند ، از کلاس خارج شد و موضوع تکلیف جلسه بعد را روی تخته ی معلق به جا گذاشت .

تکلیف اول )
رولی بنویسید که در آن توسط تلسکوپی ( بزرگ یا کوچک ) خوشه ی ستاره ای را رصد می کنید و البته کارتان بی دلیل نباشد . (25 امتیاز )

تکلیف دو )
با استفاده از نیروی تخیل خودتون کاشف خوشه ی پروین را که یک جادوگر بوده معرفی کنید ! ( تذکر برای کسانی که تکلیف دوم رو نفهمیدن : کاشف را از خودتون در بیارین مثلا نور ممد ، جاسم و یا ممد )(5 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1387 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات تکالیف جلسه ی اول

ریونکلاو = 136 تقسیم بر پنج 27.2 = 27

گابریل دلاکور = 30
پست جدی و زیبایی بود و اشکال خاصی نمی شد ازش گرفت . خواننده رو هم خسته نمی کرد و اون رو تشویق می کرد که تا آخر اون رو بخونه ! ترکیب دو تا تکلیفت هم ماهرانه بود .

آریانا دامبلدور =28
تکلیف اولت قشنگ بود و دوست داشتم که نمره کامل بهش بدم ولی چند تا مشکل کوچیک داشت مثلا یه بار به جای تلسکوپ گفتیه بودی می کروسکوپ ، یک جا هم فعل مناسب به کار نبردی و بار دیگه هم یه فعل جا انداخته بودی . نمره ی تکلیف دوم رو به همه ی اونایی که نوشتن دادم !

چوچانگ = 30
واقعا زیبا بود آفرین . پست رمانتیک و احساسی جالبی بود ، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم . تو زیباترین انفجار ابرنواختری رو نوشتی ، چیزی که با عشق و محبت همراه بود و چیزی که خون آدم رو به جوش می اورد . پدر واقعا ستاره است و خدا نکند که هیچ وقت واقعه ی ابرنواختری به او روی نکند . با اینکه انفجار در حاشیه بود ولی کل پستت رو در بر داشت و پر از مفهوم و دارای ارزشی والاتر بود !

لیلی پاتر = 18
بیشتر پستت رو کپی پیست کردی مثل ویلیامسن البته تو آخرش رو هری پاتری کردی ، مقداری رول داری و مطالبت علمی جدید استفاده کردی نه ماله خودم رو برای همین از امتیاز تکلیف اول بهت دادم 15 و من پیش خودم گرفتم که تو تکلیف اول رو با دومی ترکیب کردی و ادوین هابل اون جادوگره هست و بهت با کمک 3 می دم از پنج چون از تخیل خودت استفاده نکردی . در کل اصلا انگار موضوع تکلیف رو نخوندی ! گفته بودم رولی در رابطه با دیده شدن اولین ابر نواختر توسط اولین نفر ولی شما فقط اطلاعاتی در مورد اون نوشتی ! از هر کسی که تکلیف رو این گونه نوشته ده امتیاز کم کردم برای همینه که امتیازی که از تکلیف اول گرفتی 15 هست .

هلنا ریونکلا = 30
پست احساسی - فانتزی زیبایی بود . خیلی خوب نوشته بودی و جالب ، احساسات فانتزی نویسیت رو تشویق می کنم ! امیدوارم دختر الهه ی قدرت در آرامش زیر سایه ی مادرانش به خوشی زندگی کند .

تذکر : این هلنا همان سلستیا واربک هست که خواسته امتیازش برای هلنا ثبت بشه ! من هم این موضوع رو در دفتر مدیریت مطرح کردم اگر مدیر مخالفت کرد به حساب سلستیا واربک ریخته می شه !

هافلپاف = 138 تقسیم بر پنج 27.6 = 28

پیوز = 29
تکلیف اولت خوب بود و برای درس نجوم قابل قبوله . یک امتیازی که کم شده به دلیل کوتاه بودن تکلیفت هست .

ویلیامسن =20
نمره تکلیف دوم رو مثل سایرینی که نوشته بودن گرفتی ولی تکلیف اولت ، موضوع خاصی نداشت و بیشتر مطالبش کپی پیست از مطالب تدریس بود و همینطور بی ربط بود که بن ناگهان از جنگل بیاد بیرون و داد بزنه که فلان ...
یا اینکه هرمیون بی دلیل شروع به توضیح دادن مطلبی سر جلسه امتحان می کنه ! این نمره ای که دادم باید خیلی کمتر می بود ولی بدلیل زحمتی که کشیدی این نمره رو می دم . نمیدونم تو که تکلیفه دومت انقدر خوب بود چرا تکلیف اولت رو این طور نوشتی ؟! اگر کمی وقت می ذاشتی براش بالاتر می گرفتی .از تکلیف اول 15 واز تکلیف دوم 5 .

دنیس = 29
تکلیفت خوب بود و تنها اشکالش این بود که کوتاه بود .

لودو بگمن = 30
جالب بود . طنز رو خیلی خوب جلوه داده بودی ! اشکال هم به نظر من نداشت .

پرفسور پومانا اسپراوت = 30
تکلیف اولت واقعا زیبا بود و توجه خواننده رو به خودش جلب می کرد . پستت عیب خاصی نداشت ولی سعی کن برای زیبایی ظاهر پستت هر پاراگراف یک فاصله بذاری !

گریفندور = 149تقسیم بر پنج 29.8= 30

جیمز سیریوس پاتر = 30
پستت طنز و خوب بود و تنها اشکالش کوتاه بودن آن بود که قصد داشتم برای اون یکی ، دو امتیاز کم کنم ولی زحمتی که برای اون تصویر کشیدی باعث شد که نمره ی کامل بهت بدم . تو انفجار ابرنواختری را نشان دادی وبعد گفتی که فلان جادوگر اون رو دید و من خودم از این روش خوشم میاد و برای همین ازش امتیاز کم نمی کنم . تکلیف دومت هم بد نبود .

الفیاس دوج = 30
شما هم پست تقریبا بی نقصی نوشتی ! و اینکه ابتدای پستت رو مثل برنامه های علمی نوشتی روشی جالب و زیبا بود . اگر می شد امتیاز بیشترب بهت می دادم ولی ... علم در پستت به چشم می خورد و خیلی خوب بود . معرفی جادوگر هم براش زحمت کشیدی و نمره ی کامل رو گرفتی البته تقریبا به همه نمره ی کامل اون رو دادم ! در مورد اون امتحان تعیین سطح باید می دونسی که دیگه جزو تکالیف نیست و اگر می خواستی می تونی برام پیام شخصی کنی تا پاسخ های صحیح رو برات بگم!

پیتر پتی گرو = 30
آخه بوقی کی داخل شب حموم آفتاب می گیره ! تکلیف اولت بیناموسی - طنز بود و جالب نوشته بودی . اشکال چندانی نمی شه گرفت . معلوم بود که تکلیف دوم رو با عجله نوشتی ولی بازم خوب بود .

آلبوس دامبلدور = 29

حالا می خواستین برنزه شین حتما ! نه ؟ جالب بود ولی به دلیل کوتاه بودن یک امتیاز کم کردم .

پرسی ویزلی = 30
هر دو تکلیفت خوب بودند و به خوبی به موضوع تکلیف پرداخته بودی ! خوشحالم که ژرمانیا پندلتون رو معرفی کردی از حس نجوم شناسیش که مثل خودمه خوشم میاد و ناراحتم که چرا همزمان با او نبودم .


اسلیتربن
= 0

هیچ شرکت کننده ای نداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/4/21 21:15:34
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1387 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول ) همانطور که در متن اشاره کردم ، آخرین انفجار ابر نواختری مربوط به سال 1054 هست . از شما می خواهم رولی در رابطه با جریان دیده شدنش توسط اولین شخص ( که جادوگر بوده ) و ثبت آن بنویسید . طنز یا جدی بودن مهم نیست . (برای نوشتن از تخیل خودتون استفاده کنید )( می تونید شخصیت های هری پاتری رو به اون زمان مربوط کنین یعنی متعلق به اون زمان بدونید . (بیست و پنج امتیاز )



ضیافتی که در حیاط پشتی خانه ی مجلل متعلق به خانواده ی بلک برگزار شده بود، تمام اشراف زاده های لندن را پذیرا بود.ماگل ها همه خاموش و خفته بودند، در بین جادوگران بحث داغی در باره ی رابطه ای که داشت با ماگل ها خراب می شد بود.
تمام جادوگران به علت رفتار خشن و عدم همکاری که کلیسای کاتولیک با آنها داشت، زندگی مخفیانه ای را دنبال می کردند و دیگر در برابر ماگل ها حضور پیدا نمی کردند. البته عده ای از جادوگران زندگی آزاد با ماگل ها را حق خود می دانستند و انسان ها را مانع زندگی آزاد خود می دانستند؛ پس جنگی سخت، بین جادوگران و ماگل ها در گرفت.
عده ای در سالن اصلی مشغول نوشیدن و بعضی هم از بین خوراکی های بسیار خوش طعم، گلچین می کردند و در ظروف نقره می گذاشتند. عده ای بر روی مبل های راحتی به موسیقی گوش می سپردند. عده ای مشغول رقص در طول اتاقی که کف آن سنگ های مرمر سفید و دیوار آن به تابلو های گران قیمت و با قاب طلا مزین شده بود، بودند.
در مجللی به فضای حیاط پشتی یا بهتر می توان گفت باغ پشت خانه، باز می شد و عده ای مشغول قدم زدن در باغ مجلل و زیر ستاره های درخشان آسمان بودند. دختر زیبایی با موهای مواج که تا زیر کمرش می رسید، ماه را بر نیم رخ افسانه ای و خوش ترکیب خود انعکاس می داد. بینی رومی ، چشمانی کشیده و عسلی رنگ که آن شب مغموم تر از همیشه به نظر می رسیدند. دستان کشیده اش را به سمت دهانش برده بود و به سختی مشغول فکر کردن بود. ردایی بلند که در دوخت آن طلا به کار رفته بود؛ به تن داشت که نگاه به او، انسان را هر چه بیش تر به یاد فرشته ها می انداخت. دخترک یک پیشگو بود. حادثه ی شومی را در پشت پلک هایش که مژه های بلندی حمل می کردند، می دید.
به سال گذشته اندیشید که نزدیک بود باعث مرگ چندین خانواده، با یک پیش گویی نا درست بشود. به بهانه ی سردرد به طبقه سوم خانه رفت، قدم های نرم خود را به سمت اتاقش برداشت و پس از ورود، درب را قفل کرد.
اخم هایش را در هم کشیده بود، با نگرانی از پنجره به باغ که زیبایی محصور کننده ای داشت چشم دوخته بود. نمیتوانست به کسی بگوید که چه دیده است اما شاید می توانست از آن حادثه جلو گیری کند. ردای شب خود را در آورد و ردایی که با آن به ماجرا جویی می رفت را به تن کرد، موهایش را بالای سرش جمع کرد.
جاروی پرنده اش را به دست گرفت و از پشت بام به سمت آنچه که تقدیر میخواست رقم بزند شتافت و می خواست جلوی آن را بگیرد. اینبار نمی خواست جان کسی را به خطر بی اندازد. کلاه ردای سیاهش را بر سرش انداخت.
در مکانی بود که چشم هایش می گفتند که در آنجه آن حادثه رخ خواهد داد. وردی خواند و جادویی روانه کرد، پرنده ی کوچکی به سویش باز گشت که به او فهماند فاصله ی کمی مانده و سپس محو شد. ارتفاع خود را بیشتر کرد، تنفسش مقداری سنگین شده بود. انفجار مهیبی در آنسوی کهکشان به نام انفجار ابر نواختری رخ داد و موج آن باعث وزش بادی در سطح زمین گشت. سنگی به اندازه ی یک کوه بزرگ، شاید هم چندین کوه با سرعت به سمت زمین نزدیک می شد؛ از موج آن انفجار آن سنگ ها پرتاب شده بودند. دخترک جادوی محافظی را روانه کرد، جادو برای آن سنگ خیلی کم قدرت بود. میخواست سنگ را متلاشی کند اما ترس از آن که قطعات آن سنگ چه بلایی بر سر مردم خواهد آورد، منصرفش کرد. به مقاومت ادامه داد. سنگ با قدرت زیادی برای شکستن جادو تلاش می کرد و دخترک برای مردمش مقاومت. حس می کرد قلبش تیر می کشد، بدنش به شدت می لرزید و چشمانش را بر هم می فشرد قطه ی اشکی از گوشه ی چشمش فرو چکید. نیرویی برایش نمانده بود و دیگر از جانش هم گذشته بود، اما تسلیم نمی شد.
نا گهان جادو های محافظ دیگری از اطراف به سنگ برخورد کردند و فشار را از دستان دختر کم کردند. سایر جادوگران که پس از آن انفجار و مشاهده ی طلسم های محافظتی دخترک به آنجا آمده بودند، به کمک شتافتند و با کمک هم و تلاش بسیار توانستند مسیر آن سنگ را منحرف کنند. هنوز برق درخشان آن انفجار آن نقطه از آسمان شب را همانند روز روشن نگه داشته بود.
دخترک دیگر توانی برایش نمانده بود، دست هایش مایوسانه هوا را چنگ زدند، سایر جادوگران او را گرفتند. اما هنگامی که به زمین رسیدند، دخترک یارای نفس کشیدن و گشودن چشم هایش را نداشت.
حادثه ی آن انفجار مهیب، سال ها ورد زبان تمام جادوگران بود، اما اولین کسی که برای نجات جان آن ها که دوست داشت، چشم هایش را به آسمان دوخت تا بداند کی انفجار رخ خواهد داد؛ در تاریخ و قلب جادوگران برای همیشه ثبت گشت.


تکلیف دوم ) بوسیله ی تخیل خودتون یک نجوم شناس جادوگر را معرفی کنید .

آقا اجازه! یه نجوم شناس ما میشناسیم کارش درسته اونم آقای آلفرد بلک ِ آقا. آقا خیلی کارشون درسته آقا. آقا اینقــــــــــــدر آقا هستن که نمیدونین آقا. آقا از هر انگشتشون یه هنر میریزه آقا. آقا نمیدونین که. آقا ایشون تحصیلات متوسطه اشون فیزیک جادوگری بود آقا. بعد از اون هم آقا، مدرک ستاره شناسی و دکترای علوم ستاره شناسی جادویی رو گرفتن آقا. آقا العان هم مشغول تحقیق در باره ی رابطه ی نجوم با ستاره های دست ساز جادوگران هست آقا. آقا اینقدر این آقای آلفرد بلک رو ما دوست داریم آقا که خدا می دونه آقا.
خلاصه همه جوره این آقای آلفرد بلک توی دنیای نجوم و ستاره شناسی تحولاتی ایجاد کرد که هیچ جادوگری نمیتونست و نتونسته و نخواهد توانست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!