تکلیف جلسه سوم
قسمت اول
آفتاب صبح داشت به میانه آسمان میرسید و گرمای ظهر کمکم چهره برمیآورد؛ اما در کاخ سلطنتی هنوز صبح آغاز نشده بود.
اتاق همایونی اتاقی بزرگ بود و تخت خیلی بزرگی در میان اتاق قرار داشت که کل درباریان به دورش حلق زده بودند. تم اتاق قرمز بود و از تخت و پرده و کف اتاق و میلهها و دستبندها و شلاقها گرفته تا نایلونها و حولهها و حتی دور آینه چسبیده به سقف هم قرمز بود. علی حضرت همایونی با آن بدن بزرگ و گرد روی تخت آرامیده بودند و پتوی قرمز لکه داری به رویشان کشیده بودند که شدیداً بوی آناناس میداد. همایونی کله کچلی داشتند و بسیار تمییز و بی مو نیز بودند.
در واقع صبح با بیدارشدن علی حضرت لرد علی، شاه شاهان و قبله عالم شروع میشد و عالیجناب هنوز چشمهایشان را نگشوده بودند. به همین دلیل نیز خدم و حشم و وزیر و غلام، بالای سر مبارکش جمع گشته و در سکوت به بالا و پایین شدن سینه مبارک چشم دوخته بودند و هر نفسی که فرومیرفت و برمیآمد، خداوندگار را بابت وجود همایونی شکر میکردند و مهم نیز نبود که پاهایشان واریس گرفته و یا یکی از وزیران پیر خود را زرد نمود بود؛ بلکه مهم آرامش وجود همایونی بود که بسیار از فعالیت شبانه خود خسته بودند و بعد از چهار جلسه پیدرپی برای امور اندرونی، بهخوابرفته بودند.
یک غلام غش نمود (جنازه وی در سکوت خارج شد) و اشک از چشم چاکران برآمد که خداوندگار لطف نمود و چشمهای همایونی باز گشتند. خمیازه شاهانهای کشیدند و بر تخت خود نشستند و بلافاصله فرمودند:
- فرنگیس ما کو؟
لرزه بر اندام وزیران افتاد و دم بر نیاوردند. همایونی پشت مبارک را کش آوردند و دوباره فرمودند:
- کری اید؟... میگوییم فرنگیس کو؟
سیبل میرزا، وزیر اعظم، چشمکی زد و خادمان غلام موردعلاقه شاه، دابی السلطنه، را جلو فرستادند. دابی السلطنه که اندامی ریز و چشمانی گربه شرکی داشت، محبوب علیاحضرت بود و کلامش هرچند تلخ نیز میبود، به دل شاه مینشست.
دابی السلطنه لبخندی زد و با صدای ریزش گفت:
- ای به قربانت بشوم آفتاب مملکت! ای هلو! ای زردآلو دو هستهای مملکت!... فرنگیس خانمتان... خیلی فشار تحمل نموده... ترکیدند!
شاه گوش مبارک را خاراند و از تخت برخاست. لباسش پیراهن رنگین بلندی بود که زربافت و سلطنتی بود و شاه معمولاً پیراهن اینچنینی به تن داشت که وجود مبارک به شلوار و زیر شلواری اعتقادی نداشته و دوست داشتند همیشه در صحنه باشند و حالا یک موقعهایی هم که در صحنه نیستند، اعضای تئاتر هوایی بخورند و در سالن بسته خفه نشوند.
فرمودند:
- چی؟... یعنی چی ترکید؟
دابی السلطنه آب دهان خویش قورت داد و سعی کرد به لباس علیاحضرت که شبیه به چادر سیرک برافراشته بود زل نزد.
- قربان آن قیافه پفکردهتان بروم! باقلوای تبریزی من!... فرنگیس خانم خیلی کار کردند و برای رضای خاطر مبارک خیلی موقعیت قرار گرفتند که بههرحال به بدنشان فشار آمد... 16 بچه هم زاییدند و... متاسفانه دیشب آخر توانشان بود... شما ایشان را از سقف آویزان کردید و خب... دیگر اصطکاک گرما ایجاد میکند و گرما ابتدای انفجار است و بعله... ایشان ترکیدند!
اخم شاه درهم رفت و نفس خادمان در سینه حبس گشت. کمی فکر کرده و فرمودند:
- الان تکلیف این رکورد گینس ما چه میشود؟... ما بچه میخواهیم!... چرا الان سوگلی ما باید بترکد؟... الان چند تا بچه داریم؟
وزیر آمار و سرشماری سری برآورد و گفت:
- 678 تا سرورم!
همایونی فریاد فرمودند:
- فقط 678 تا؟!... ما بیشتر تلاش کردیم!... رقیب ما، ناصرالدین شاه رفته یک پسرزای دوقلوزا آورده به اسم جیران! آمارش رسیده به 1014 تا!... نمیدانیم این جیران دیگر کیست که هر وقت ما به شاه تیوبمان وصل میشویم میبینیم باز هم یک بچه آورده و ما مجبوریم لایکش کنیم!... اه!
همایونی که عصبانی بود، "آه" آخر را با غیظ گفت و وزیر پیر مذکور برای بار دوم خود را زرد نمود.
سیبل میرزا معجون به دست جلو آمد و گفت:
- قربان آهتان بروم!... شما این معجون پر از موز و خرما را بخورید... صبحانه بخورید... در موردش فکر میکنیم... یک فرنگیس جدید برایتان پیدا میکنیم!
سخن سیبل میرزا همچون کبریتی بود که وجود همایونی را شعلهور نمود.
- چی؟... میخوای به ما معجون بدهی؟... نمیبینی اعصاب نداریم و این را داریم؟... میخواهی برج خلیفه بسازی از وجود مبارک ما؟... بعد هم ما فرنگیس نمیخواهیم!... یکی بهتر! قویتر! پسرزاتر!... توی اندرونی چند تا زن داریم ما؟
وزیر سرشماری دوباره سر برآورد که:
- 349 همسر دارید عالیجناب!
لرد علیشاه اخمی کرد و گفت:
- 350 تا مگه نبودند؟!... یکی چرا کم شد؟
وزیر با صدای محزون گفت:
- سر زا رفتند همین دیروز! خدا رحمتشان کند!
شاه عصبانیتر شد و گفت:
- اینجوری فایده ندارد!... یا سر زا میروند!... یا میترکند!... ما سوگلی جدید را بادقت انتخاب میکنیم... ما... ما المپیک حرمسرا راه میاندازیم! و به هر کس که سوگلی ما شود بهاندازه وزنش طلا میدهیم!
این بار نوبت وزیر دارایی گشت که خود را زرد کند. زنان حرمسرا همگی وزن بالای 100 کیلو داشتند و چون چاقی و دور کمر 150 سانت مد بود، هیچ زن لاغری در آن زمان پیدا نمیشد و اگر هم احیاناً زنی کمی لاغر میگشت به او انگ بیماری وبا میزدند و به داروهای فراوان دوباره چاقش میکردند.
همایونی که از تصمیم خود بسیار شاد بودند، سر سیرک را به سمت وزیران گرفتند که وزیران غش نمودند از بزرگی وجود عالیجناب و ایشان فرمودند:
- خب... حرمسرای ما را جمع کنید که توجیهشان کنم!
بدین ترتیب شاه شاهان، لرد علیشاه به همراه وزیران غش کرده و زرد شده به تالار اصلی رفتند. تالار اصلی سرایی بزرگی و طاقی گرد و زیبا داشت و پردههایش قرمز بلند بود و البته لکهای نیز نداشت که همه لکهها رد اتاق همایونی رخ میداد که علی حضرت عادت به نرمی تخت خود داشتند و البته وسایل موردنیازشان نیز آنجا بود. تخت همایونی در رأس تالار بود که خیلی هم پهن بود که علی حضرت معمولاً همراه با یکی دو تا از اندرونیها روی تخت مینشستند و همسران روی تخت سه بازوی علی حضرت را که از کار مملکتداری خسته میشد ماساژ میدادند.
آن روز نیز علیاحضرت روی تخت خود جلوس نمودند و بادبزنی بزرگ وجود فربه و بزرگشان را باد میزدند. کمی بعد نیز اندرونی و در واقع حرمسرای شاه وارد شدند. از آنجا همایونی دل هیچ جنس مؤنثی را نمیشکستند و میپسندیدند که خونشان در همه انواع زنان جاری باشد، حرمسرا اعضای فراوان داشت. پیرترین همسر همایونی 76 سال داشت و شکر بانو نام داشت و جوانترین زن، پارمیدا اندرلاین 85 نام داشت و تنها 18 سالش بود. در بین زنان حضرت والا مقام، از قصاب و بزاز و نانو گفته تا خارجی و فضایی و نیمه حیوان و نیمه جن نیز بودند که همگی به قربات علیاحضرت بودند و عاشقانه او را می پرستیدند. آخرین زن ایشان نیز گرگینهای ماده بودند که در جای مخصوص نگهداری میشدند که باقی زنان را نخورد و علی حضرت با اینکه زبان ایشان را نمیفهمیدند و خیلی هم طرفدار موی زیاد نبودند از ایشان سه بچه گرگینه داشتند. این گرگینه به خواهش وزیران از جلسه معاف گردیدند که بقیه دربار و زنان سالم بمانند.
همین که صندلی برای شکر بانو آوردند که به علت درد زانو نمیتوانست بایستد، لردعلی شاه شروع نمودند.
- حرمسرای ما! تا حالا باید به گوشتان رسیده باشد که فرنگیس؛ همان سوگلی ما ترکیدهاند. ما میخواهیم سوگلی جدیدی انتخاب کنیم که برایمان پسر بزاید! به هموزنش هم طلا میدهیم!... ما این سوگلی را در طی چند مسابقه انتخاب میکنیم و بدینسان دوره اول مسابقات المپیک حرمسرا را آغاز میکنیم!
هورا کشیدند و دست زدند و سوت کشیدند. شاه ادامه داد:
- سه مسابقه خواهیم داشت... یک مسابقه ژیمناستیک! هر چه موقعیتهای بیشتری بتوانی اجرا کنید و سرگرممان کنید بهتر است! دوم مسابقه گوشت خوردن! سوگلی ما باید یک خورنده حسابی باشد و بتواند یک استخوان بلند را در دهانش جا دهد! سوم اینکه بتواند شوخ باشد و جوکی بگوید که بخندیم!... خب بروید حاضر شوید!
ادامه دارد.....