هشدار!
این مطلب شاملِ افشاگری، رازهای مگو و البته کمی گیجیِ حاصل از معجون راستیای هست که دوشیزه هلمز توی نوشیدنی من ریختن و حکمِ اعتراف بر اثر شکنجه رو دارن!
«حتی نمیدونم چند از اون روزها گذشته و دونستن زمان توی این داستان اهمیتی نداره؛ چون شما همهجا هستید و در عین حال هیچجا نیستید.
من یه پسربچه بودم و مرلین همین پیرمردی بود که الان میبینین. چون که بهترین و بااستعدادترین و خوشتیپترین و موقشنگترین_ بگذریم، مرلین تصمیم گرفت خودشو به استادی من بپذیره و ریشدرد رو بهانهی یه مرخصی طولانی کنه. همهی کسایی که اون بهونه رو شنیدن، الان مُردن برای همین ماجرا تبدیل به یه پروندهی پیچیده شد.
میخواین بدونین مرلین چیکار میکرد؟
هرروز آزمایش و تولید طلسمهای جدید! من فکر میکردم اومده مرخصی اما به نظرم به جای شاگرد، پادو میخواست!
تا اینکه یک روز ما دست گذاشتیم روی یه چیز جدید. اولش اتفاقی بود! مرلین فقط میخواست جوهری که روی لباس سفیدش ریخته بود رو پاک کنه، برای همین انبرِ مخصوص صاف کردنِ موی من رو یکمی جابهجا کرد و جوهر رو گذاشت عقبتر، عقبتر رفتن انبر همانا و داغتر شدنش همانا!
از همهجا بیخبر انبر رو برداشتم و وقتی موهام رو بهش چسبوندم، یه دسته موی با ارزشتر از طلای من.... یه بویی شبیهِ بوی هرپوی عزیز از دور دست گرفت....
متوجه عمق فاجعه هستین؟!
اینجا یک مقداری رو - نه از روی خجالت بلکه به دلیل نفرت از متونِ طولانی
- میزنم جلو و.... مرلین معجزهی عظیمی نشون داد. موی من رو بهتر از ماسک موی جیسیدو ترمیم کرد! مرلین زمان رو به عقب برگردونده بود و ما رو به یه جهان موازی منتقل کرده بود. یعنی ما یک هاول گریون با موی سوخته رو توی یه زندگی دیگه گذاشتیم و با یه پرتکی پریدیم توی زندگی بعدی!
بعدش دیگه این جادو رو عین پاککن گرفتیم دستمون تا هر اشتباهی رو - از ریختن نمک تو چایی تا اشتباهی منجمد کردن همدیگه رو درست کنیم.
قبل از بخش پایانی، اجازه بدین درمورد دنیاهای موازی باهاتون صحبت کنم. فرض کنین موقع راه رفتن توی یه جادهی سبز و قشنگ به یه دو راهی رسیدی. طبیعتا فقط یکیو انتخاب میکنی و فکر میکنی اون یکی مسیر از بین رفته ولی باید عرض کنم که...نرفته! فقط نسخهی دیگهی تو اون یکی راه رو ادامه داده. (هیچوقت قرار نیست بفهمی کدوم بهتر بوده!
) دنیایی که توش زندگی میکنیم معمولاً چیزا رو دور نمیاندازه؛ فقط میبردشون به جلد بعدی. این همه توضیح دادم که بگم ما به تعداد تارِ ریشهای مرلین دنیاها رو تغییر دادیم. (مثلا به شخصه ۶ بار عشقم رو پیدا کردم، اولش پیر بود، بعد جوون شد، بعد دوباره پیر شد و مُرد ولی برای هاول، گِیم اُور وجود نداره.
)درنهایت مقدارِ غیبت مرلین برای شما، بستگی به خط زمانیای داره که توش هستین. توی همین لحظه ممکنه نسخهی دیگهای از شما مشغول خوندنِ "نامهی من به یک اسب بالدار بعد از دیدن شکوفه زردآلو" باشه ولی خوشبختانه دوشیزه هلمز، فقط تکلیف این دنیا رو میخونه.»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




خلاصه اش اینکه بحث سنگینیه و ما به همین جواب که: «باید زندگیش رو به یه طریقی بچرخونه دیگه!» قناعت می کنیم.
مرلین اون موقع که اومد پیشِ من زندگی کنه، تصادفاً چشمش به یکی از نقشه هام افتاد و بدونِ اجازه از من، ایده ام رو دزدید! ولی چون مرلین بود، هیچ دادگاهی اعتراضم رو نپذیرفت.
»























