
همونطور که گفته بودید تکالیف رو آوردم خدمتتون! از اونجایی که به نظریه پردازی و اینجور داستانا علاقه ای ندارم و به تاریخ بیشتر از اونا علاقه ندارم اومدم تکلیفمو بدم پاس شم این ترم رو!

خب کجا بودم؟ اها داشتم میگفتم. از اونجایی که من به نظریه پردازی هیچ علاقه ای ندارم رفتم تحقیق کردم. البته همونطور که شما می گفتید از روش های کتابخانه ای یا میدانی این تحقیق رو انجام ندادم! بنده فقط هوشنگ! چیز یعنی بنده فقط تحقیق حضوری! روش حضوری اینجوریه که کاملا با اجازه زمان برگردان هرمیون رو کش میریم.
تاکید میکنم با اجازه کش میریم. من اینکار رو کردم و چون یه ملت بی دلیل دنبالم بودن یکم هل شدم و زمان رو یه کوچولو اشتباهی رفتم. 
رفتم کجا؟ خونه ی مرلین! مرلین یدونه دختر بیشتر نداشت اونم اسمش صغرا بود! آقا من فکر کردم شما اشتباه به ما گفتی کبرا! هرچقدرم ازشون پرسیدم که اینجا بزرگ دارید؟
گفتن نه فقط کوچیک داریم. خلاصه که بنده نشستم و نشستم و نششتم و نشستم تا صغرا بزرگ شه ولی خیلی طول کشید. 
تصمیم گرفتم تنظیمات زمان برگردان رو یکم عوض کنم تا برم جلو. البته موفق هم شدم! رفتم به زمانی که صغرا می رفت مدرسه! بازم نشستم و نشستم صغرا هم هر روز می رفت مدرسه! بنده که داشتم کم کم قیافه ی مرلین به خودم می گرفتم تصمیم گرفتم یکاری کنم! مرلین اینا خیلی پولدار بودن! تنها کسایی بودن که شومینه رنگی داشتن! بنده رفتم و با یه حرکت چوبدستی کانالو زدم اخبار جادویی!(چه خفنم من
)بله دیگه همین حرکت کافی بود تا مرلین شب تا صبح جلوی شومینه جادویی تخمه بشکنه و نتونه بخوابه. صبح روز بعدشم وقتی صغرا می خواست بره مدرسه مرلین خوابیده بود و نتونست صغرا رو ببره مدرسه. صغرا هم که گواهینامه جارو نداشت نمی تونست سوار جاروی باباش شه! اینم بگم در زمان غیبت صغرا جان فقط بزرگترا جارو داشتن و بقیه هم رو ترک جاروی دیگران می نشستن.

عصر اون روز که مرلین بیدار شد یکم با صغرا بحثشون شد و حالا من بودم که تخمه میشکوندم. خلاصه بحث داشت داغ میشد تا اینکه صغرا برگشت گفت بابا من دلم نمی خواد مثل اون کبرا که اصلا نمیره مدرسه باشم! همونجا بود که فکر کنم یه مهره از ستون فقراتم کم شد. شایدم از ریشه ترک خوردم دقیق نمیدونم. خلاصه که بنده یکم امید داشتم چون گفت کبرا نمیره مدرسه. رفتم دوربینمو برداشتم تا دوتا عکس بگیرم. صبح که شد بنده رفتم از کارای مرلین عکس بگیرم که دیدم با یه کوله ی صورتی پشتش منتظره کبراعه. کبرا هم توی دست به آب گیر کرده نمیاد بیرون. آخرشم نزدیکای شب اومد بیرون و وقتی قیافه ی شهلاش رو دیدم آرزو کردم کاش نمیومد بیرون.

روز بعدشم که نشسته بودن با مرلین که پاهاش بخاطر روز قبل خشک شده بود کالاف بیوتی می زدن. می پرسید چطوری؟ با چوبدستی های نوع sp5. چوبدستی هم چوبدستی های قدیم! الان یدونه تکونش میدی ده تا شارژ خالی میکنه. من یادم میاد قدیما از چوبدستی به عنوان سلاح سرد استفاده میشد.

برگردیم به موضوع، اهم اهم نتیجه! نه مثل صغرا بی غیبت باشیم نه مثل کبرا هروز غیبت کنیم. یه روز درمیون بیایم مدرسه غیبت کنیم!

اینم تکلیف من!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


- میزنم جلو و.... مرلین معجزهی عظیمی نشون داد. موی من رو بهتر از ماسک موی جیسیدو ترمیم کرد!
) دنیایی که توش زندگی میکنیم معمولاً چیزا رو دور نمیاندازه؛ فقط میبردشون به جلد بعدی.
)



خلاصه اش اینکه بحث سنگینیه و ما به همین جواب که: «باید زندگیش رو به یه طریقی بچرخونه دیگه!» قناعت می کنیم.
مرلین اون موقع که اومد پیشِ من زندگی کنه، تصادفاً چشمش به یکی از نقشه هام افتاد و بدونِ اجازه از من، ایده ام رو دزدید! ولی چون مرلین بود، هیچ دادگاهی اعتراضم رو نپذیرفت.
»
















