جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

آخرین گروه‌بندی‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: امروز ساعت 18:36
نمایش جزئیات
آنلاین
درود مرلین بر پروفسور هلمز عزیز.
در اینجا چندین و چند نظریه به وجود اومده که من با خوندن کتاب های فراوان و ورود به بخش ممنوعه ی کتابخونه تونستم چند تا از مهم تریناش رو جمع کنم.

اولین نظریه: توی منابعی که پایین این تکلیف ذکر میکنم، بیشترین چیزی که بهش برخوردم این بود که مرلین درواقع توی مدت غیبت در بخش پشتیبانی جادو کار میکرده. مرلین توی تمام این سالها پشت میزش نشسته بوده و وقتی کسی میگفته:
« به ریش مرلین!» یا « دستم به شورت مرلین!» بلافاصله دریافت میکرده‌ و تصمیم میگرفته که کاری بکنه یا نکنه!
اون روزانه هزاران درخواست رو پیگیری میکرده.
- مرلین امتحان دارم کمکم کن!
- مرلین معجونم پاشیده روی سقف کمکم کن مامانم نفهمه!
- مرلین گربم قورباغه‌ قورت داده!


اما منابع میگن مرلین به دلایلی از پشتیبانی استعفا میده و میره.
هنگام خوندن این نظریه، با خودم هزارتا فکر کردم!
با خودم فکر کردم که خب... امیدوارم حوصلش از تنهایی سر نرفته باشه یا اگه اون مدت خواب کافی نداشته چی؟

بعد از کلی فکر کردن سراغ منبع بعدی رفتم. این منبع هم حرف های منبع قبلی رو تکرار کرده بود اما دلایل استعفای مرلین از بخش پشتیبانی جادو رو هم نام برده بود.
۱. خستگی بیش از حد از تعداد سوال ها به صورت روزانه.
۲. تماس های بی شماری که هروز بهشون جواب میداده اما اکثرشون توهین های کثیف به شپش های لای ریشش بودن و این مرلین رو خیلی نا امید و ناراحت کرده بوده. مثل اینکه خود مرلین یک بار گفته:
به شپش ها تهمت یتیم بودن زدن درصورتی که من پدرشون هستم!

و هزاران دلایل دیگه که همشون ناراحت کننده بودن و من ترجیح دادم ادامه ی نظریه هارو بخونم.

نظریه ی دوم: این نظریه میگه که مرلین بعد از استعفا به سراغ اژدهاها میره. اون بارها با اژدهاها جلسه برگزار کرده تا شاید بتونه قانعشون کنه گیاهخوار بشن.
مرلین تلاش های بیشماری کرده و در نهایت با خشم بسیار زیاد رئیس قبیلشون روبرو شده که نزدیک بوده مرلین رو درسته و بدون جویدن قورت بده!
اما مرلین نا امید نمیشه. اون بعد از فرار به سراغ یک اژدهای بدبخت و اواره و بیچاره میره که به خاطر رفتار های ناشایست و غیر اژدهایی از قبیله بیرونش کردن بودن و اون رو متقاعد میکنه که مقداری کلم بروکلی بخوره! مرلین اینجا موفق میشه و با خوشحالی به دنبال شغل بعدی میره.

در نظریه ی سوم، منبع بعدی و بسیار بسیار موثق میگه که:
در طی چندین سال خانواده ی دانش آموزان سال اولی، چندین و چند نامه به پروفسور دامبلدور نوشتند و شکایت اونها بر مبنای این بوده که نامه هایی که به دست بچه هاشون میرسه، با دستخط متفاوتی از دستخط خود دامبلدور بوده. این شکایت ها اونقدری زیاد بوده که بعد از چند سال دوباره بچه ها نامه هارو با دستخطِ شخص دامبلدور تحویل میگیرن.
اما سوال اینجاست! اون دستخط، دستخط چه کسی بوده؟
درسته مرلین! این منبع آگاه و بسیار موثق ما میگه که مرلین بعد از موفقیت در زمینه ی گیاهخوار کردن حداقل یک اژدها، به سراغ پروفسور دامبلدور میره و اینبار پروسه ی متقاعد کردن اون رو آغاز میکنه! که دامبلدور اجازه بده نامه های سال اولی هارو خودش بنویسه.
خانواده ها شکایت کرده بودن که شخصی که نامه هارو مینویسه به جای تمبر عکس مرلین رو بالای نامه نقاشی میکنه و حتی آدرس هارو دقیق نمینویسه و جغد هارو دچار اشتباه میکنه! اون ها شکایت کرده بودن که نامه ها بسیار کثیف هستن و جای دستای شخصی که قبل از نوشتن نامه ها پفک خورده بوده کامل روی نامه مشاهده میشه.

بعد از این شکست بزرگ در عرصه ی نامه نویسی، مرلین نا امید به آغوش جامعه ی جادوگری برمیگرده.

منابع:
منابع نظریه ی اول: دفترچه راهنمای کارمندان بخشِ پاسخگویی به جادوگران درمانده، چندین نامه ی شکایت با جمله ی «به مرلین وصلم کنید!»

منابع نظریه ی دوم: کتاب رژیم غذایی اژدهایان از نگاه یک بازمانده، مصاحبه با روبیوس هاگرید( اصرار داشت که خودش با یک اژدها صحبت کرده است و او تمام وقایع را برای هاگرید تعریف کرده است)

منابع نظریه ی سوم: انبار پر ها و جوهر های مصرف شده در هاگوارتز، مصاحبه با یک جغد( میگفت دستخط ها هروز طوری بد تر میشده که او بارها به جای خانه ی یک دانش اموز سال اولی، به لانه ی یک کفتر برخورده است)

کتاب ها: کارهایی که مرلین قطعا انجام داده است، کارهایی که مرلین قطعا انجام نداده است. مصاحبه با تابلوهای نقاشی که ادعا میکردند مرلین را از نزدیک دیده اند.



نمونه ی نامه:
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/17 18:42:57
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: امروز ساعت 14:09
نمایش جزئیات
آنلاین
پروفسور هلمز، در این پست قراره به عنوانِ شاگردِ تازه واردِ شما، حقیقتی رو نشونتون بدم که توی هیچ کتابِ تاریخ جادوگری نوشته نشده! حتی باتیلدا بگ شات هم( نویسنده کتابِ جادو به روایتِ تاریخ) از این مطالب مطلع نیست!

بله پروفسور، همه فکر میکن مرلین این همه سال رو ناپدید شده بود، ولی اشتباه میکنن! در حقیقت، مرلین که دید ملت هر روز جوراب هاشون رو گم می کنن و به مرلین پناه می برن، یا هر وقت میخوان چیزی رو از زیر زبون کسی بیرون بکشن، میگن: « تو رو به گل و گشاد ترین تمبون مرلین...» تصمیم گرفت که چمدونش رو ببنده و از جامعه جادوگری دل بکنه!

چی؟ تا اینجاش رو که کتاب تاریخ هم گفته؟ آها! خب موضوع اینجاست که تفاوتِ روایت بنده با تاریخ نگاران از همین جا شروع میشه؛ مرلین رفت بین ماگل ها، ولی نه از روی خستگی، بلکه چون نقشه اش این بود!
درست شنیدید پروفسور، مرلین در دورانِ غیبت کبری رفت میانِ ماگل ها و اونجا یک کتابخانه کوچک افتتاح کرد.

الان دو تا سوال برای شما پیش میاد؛ یک: چرا کتابخونه افتتاح کرد؟ دو: نقشه اش چی بود؟

پاسخ سوال اول: اینکه مرلین چرا رفت بین ماگل ها و کتابخونه افتتاح کرد، یکی از بزرگترین مسائلِ حل نشده کهکشانه! و بین جادوگر های تمامِ دنیا، بر سرِ این موضوع اختلاف وجود داره؛ مثلا مرلین نمی تونست توی دنیای جادوگری کتابخونه افتتاح کنه؟ یا اصلا چرا کتابخونه؟! رستوران که بهتره! خلاصه اش اینکه بحث سنگینیه و ما به همین جواب که: «باید زندگیش رو به یه طریقی بچرخونه دیگه!» قناعت می کنیم.

پاسخ سوال دوم: من اعتراض دارم! مرلین اون موقع که اومد پیشِ من زندگی کنه، تصادفاً چشمش به یکی از نقشه هام افتاد و بدونِ اجازه از من، ایده ام رو دزدید! ولی چون مرلین بود، هیچ دادگاهی اعتراضم رو نپذیرفت. مرلین نقشه کشید که کات فوراور گویان از جامعه جادوگری دور بشه و گرد و غبارِ قفسه های کتابخونه اش رو با ریشش پاک کنه، اما به راستی هدفش از این مهم چه بود؟ مرلین میخواست جامعه جادوگری، طعمِ نبودِ مرلین رو بچشه و دیگه برای بهونه های الکی، مزاحمِ استراحتش نشه!

مرلین توی کتابخونه با اسم مستعارِ آقای مرل زندگی می کرد. هر روز صبح قفسه ها رو مرتب می کرد، عصر ها به ماگل ها کتاب پیشنهاد می داد و شب ها، وقتی کسی حواسش نبود، با جادو قفسه ها رو مرتب می کرد.

تنها مشکلی که داشت این بود که گاهی عادت‌های جادویی‌اش لو می‌رفت.یک بار کتابداری از مرلین پرسید چرا کتاب های سنگین رو بدون برداشتنِ جا به جا می کنه، و مرلین هم خیلی خونسرد جواب داد که : «جاذبه زمین با من همکاری زیادی داره فرزندم!»

در نهایت، وقتی مطمئن شد جادوگرها دوباره به اندازه‌ی کافی داستان‌های عجیب درباره‌اش ساخته‌اند، تصمیم گرفت برگردد.

چون هیچ راهی بهتر از این نیست که وقتی مردم هزار شایعه درباره‌ات ساخته‌اند، ناگهان جلوی خودشان ظاهر شوی و با آرامش بگویی:
- خب فرزندانم... ناهار چی داریم؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/17 19:08:29
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با عرض درود فراوان به استاد هلمز!

شما می‌گین در زمان غیبت کبری کجا بوده و چه کارهایی انجام می‌داده؟ من جواب می‌دم، اما اجازه بدین اول پاسخ یه سؤال دیگه رو مشخص کنیم!

چرا؟ چرا مرلین تنهایی گزید و به غیبت کبری رفت؟
شما یه نگاه به اطرافتون بندازین، بی‌زحمت. چی می‌بینین؟ هر کسی که اطراف ماست، توی هر دو تا جمله‌ای که می‌گه، حتی شده برای در و دیوار، شش بار مرلین رو قسم می‌ده و دست به ریشش می‌شه!

«به ریش مرلین قسم...!» «تو رو مرلین...!» «مرلینا، کمکم کن!» «مرلین، دستم به دامنت، فقط همین یه بار...»

هرکس تا مشکلی پیش میاد، می‌گه مرلین کمکمون کنه! اون‌وقت اگه خود مرلین آرزویی داشته باشه چی؟ به کی بگه؟ مرلینِ مرلینمون کیه پس؟

یکی آرزو کرد امتحانش رو کامل بشه، یکی دعا کرد اژدهای خونگی داشته باشه، اون یکی تسترال می‌خواست و یکی دیگه هم می‌خواست همسایه‌ش تبدیل به وزغ بشه! حالا کی میاد از مرلین بپرسه آرزوت چیه؟

مگه مرلین دل نداره؟ درسته که نود درصد مرلین از ریش تشکیل شده، اما به هر حال دل که داره، مگه نه؟ همین شد که مرلین قهر کرد و رفت! رفت یه جایی که هیچ‌کس نشناسدش تا در آرامش، بدون اینکه کسی دست به ریشش بکشه و چرند و جونورای اون گوشه رو فراری بده، یه گوشه بشینه، با شپش‌هاش هفت‌سنگ بازی کنه و هر کاری عشقش می‌کشه انجام بده.


حالا مرلین کجا رفت؟ من بگم؟ خب چرا از خودش نمی‌پرسید؟تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven

پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
*.
پروفسور اجازه؟
من خیلی در این مورد فکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که شما دارین تاریخ رو تحریف می‌کنین.
عه نه چیزه... لطفا بذارین توضیح بدم.

ببینین ملت حتی این که شما گفتین مرلین الان در غیبت نیست و گاهی به اتاق مخصوصش تو خوابگاه گریفیندور مراجعه می‌کنه و این همه شاهد گریفیندوری براش هست رو هم باور نکردن، برای همینه که می‌گم تاریخ تحریف شده و اصلا غیبتی در کار نبوده.

بله درست شنیدین. کتاب هم در مورد حال و هم در مورد گذشته دروغ گفته.

مرلین در اصل هیچ‌وقت در غیبت صغری هم نبوده چه برسه به کبری! مرلین همیشه بوده حتی وقتی که نبوده! در اینجا اشاره می‌کنیم به جمله‌ی معروف "هستم ولی خسته‌م!" که مصداق بارز مرلین در دورانی که ازش با عنوان غیبت یاد می‌شه هست.

حالا شاید بپرسین خسته از چی؟ اینو فقط امثال من که جادوگرای معروفی هستن درک می‌کنن و خیلی راحت نیست که بقیه که چنین تجربه‌ای نداشتن، درک درستی از این موضوع داشته باشن. حقیقت اینه که مرلین خسته بود از این همه زیر ذره‌بین قرار گرفتن و مورد توجه بودن! اون نیاز به خلوتی داشت که هربار یکی پا برهنه نپره وسطش. درست مثل حس و حال روحی که مدام ملت از وسطش در حال عبور و مرورن.

البته مرلین از این مورد هرگز نتونست خلاص بشه، چون جادوگران و ساحرگان در سرتاسر جهان مدام اونو به دلایل مختلف یا قسم می‌دن، یا ازش چیزی می‌خوان یا...، ولی حداقل همین که به صورت فیزیکی دوری بجویه و بتونه در حالی که لم داده و خستگی به در می‌کنه شنواش باشه خودش خیلی پیشرفت بزرگیه! نه؟ ملاحظه بفرمایین مرلین رو در عالم ملکوتی:

تصویر تغییر اندازه داده شده


هرچند بعد از کمی استراحت و چُرت زدن، بعدش باید بره به پرونده‌های بزرگی که از درخواست‌های ملت اومده رسیدگی کنه! حتی اگه حضوری نمی‌ره می‌تونه با یه حکم رو کاغذ مشخص کنه چی بشه که؟

تصویر تغییر اندازه داده شده


مرلین بعد از این همه سال زندگی در دنیا و رسیدگی به امور جادوگران و ساحرگان، دیگه فقط اینطور نبود که اسمش رو همه بشناسن، بلکه چهره‌ش هم به خاطر حضور مداوم در بین مردم تو ذهن همه ثبت شده بود. اون گردهمایی‌های زیادی برگزار می‌کرد تا از جدیدترین جادوهاش رونمایی کنه و همه رو انگشت به دهن کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


همه‌ی اینا باعث شده بود مرلین هرجا پا می‌ذاشت، از در و دیوار ملت بریزن سرش. یکی ریش مرلین رو می‌خواست برای گرو گذاشتن، یکی عاشق خودش بود و دست به لپش می‌کشید، یکی فکر می‌کرد دستشو به لباس و کلاهش بزنه متبرک می‌شه و...

تصویر تغییر اندازه داده شده


خب روونا وکیلی شما هم بودین از یه جایی به بعد خسته نمی‌شدین؟ البته مرلین خیلی زودتر از اینا خسته شده بود، ولی تحمل کرد. هی تحمل کرد. اینقد تحمل کرد که دیگه تحملش تاب شد و یه شب تصمیم گرفت نیم‌تاج مامانشو بدزده و فرار کنه تصمیم گرفت تا محل اقامتش رو از زمین، به قصرش در عالم ملکوتی تغییر بده.

بالاخره نوبتیم که باشه نوبت فرشته‌ها بود تا از این موجود برازنده‌ی عالم بهره ببرن. مرلین برای فرشتگان هم کم نمی‌ذاشت و هر از گاهی با موسیقی شبانه‌ش فرشتگان رو به وجود میاورد تا براش کف مرتب بزنن، عشق بپراکنن و مشتاقانه به آوای موسیقی و خوانندگیش گوش فرا بدن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


ولی این به معنای غیبتش در زمین نبود. شاهد زمان حالش علاوه بر شما و تمام گریفیندوریا، من هستم! بله خودم. دختر روونا ریونکلاو کبیر شهادت می‌ده. خواهش می‌کنم از جاتون بلند نشین. شرمنده می‌کنین.

درسته که من خاطره‌ی بسیار محوی از این واقعه دارم، ولی تقریبا مطمئنم یک بار با جفت چشمای خودم دیدم که از اون بالا مرلین می‌آیه! پس من با اطمینان می‌گم که به دفعات در این دورانی که بعنوان غیبت ازش یاد می‌شه، آسمون یهو سوراخ می‌شده و مرلین برای جادوگران و ساحره‌های بسیاری از اون بالا سر می‌رسیده. اینطوری:

تصویر تغییر اندازه داده شده


ولی چون الان مرلین ازش فقط اسم مونده و چهره‌ش رو خیلیا نمی‌شناسن چون پروفسور بینز کلاسای تاریخ جادوگریش اینقد خسته‌کننده‌س که تقریبا هیچ‌کس بهش گوش نمی‌ده چه برسه به این که تصویری نگاه کنه، مرلین چهره‌ش از یادها رفته و حتی کسایی که مستقیم با مرلین برخورد دارن هم ممکنه باور نکنن اینی که از اون بالا اومده واقعا خود مرلین بوده و برای همین شایعه غیبتش بیش از پیش مورد تایید همگان قرار گرفته.

پس در این دوران که اصلا هم غیبت نبوده، علاوه بر استراحت کردن در عالم ملکوتی، حالی به فرشته‌ها دادن و رسیدگی به درخواستای ملت، این یکی از غالب‌ترین کاراییه که مرلین در این دوران می‌کنه که خودش کلی کار و "حضور داشتن" محسوب می‌شه! بالاخره نه‌تنها عظیمت از آسمون به زمین کار راحتی نیست، بلکه رسیدگی به امور این همه جادوگر و ساحره‌ی نیازمند نه از نظر کمی و نه از نظر کیفی، کم چیزی نیست!

پس مرلین همواره در زمین حضور داشته و داره و خواهد داشت، حتی اگه شما نفهمین و نبینین یا متوجه نشین! حالا یا خودش با اشتیاق تصمیم می‌گیره برای کسی که به ریش، پیژامه یا هرچیز دیگه‌ش توصل کرده به صورت فیزیکی حضور به عمل برسونه، یا این که به زور یه فرشته پرتش می‌کنه پایین!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم کلاس تاریخ جادویی.
مثل جلسه اول با خوش آمد گویی گرم و صمیمانه ی پروفسور هلمز با ذره بینش شروع شد.

وقتی بازرسی تمام جادوآموز ها تموم شد پروفسور وارد کلاس شد.
_ خب امیدوارم که تکالیف جلسه قبل رو انجام داده باشید.

رو به میز آخر و یکی از اعضای ریونکلاو کرد.
_خب حالا تو بلند شو ، بیا و تکلیفت رو بخون.

ربکا با همون اعتماد به نفس همیشه گی جلو اومد و در وسط کلاس ایستاد.
گلوش رو صاف کرد و شروع به گفتن کرد.
_ خب پروفسور طبق بررسی ها متعدد و مطالعه متون مختلف به این موضوع دست پیدا کردم که ادعای کتاب مبنی بر ناپدید شدن مرلین ، از بیخ غلط هستش. مرلین نرفته بود اون فقط در بعد دیگه ای به سر میبرد.
بر اساس تحلیل من ، مرلین در طول غیبت کبری ، در هتل میان زمانی مستقر بوده؛ این هتل نه در دنیای ماگل ها و نه در دنیای جادوگران هست بلکه دقیقا در فاصله بین یک تیک و تاک ساعت جادویی قرار داره.
من برای اینکه متوجه بشم جناب مرلین در اون زمان چه کارهایی انجام میداده مصاحبه ای با ایشون داشتم و این نتیجه ی اون مصاحبه این هست:
ایشون فهمیدن که جادوگران در دنیای واقعی بیش از اندازه‌ وقت خودشون رو صرف کار های بیهوده میکنن مثل تبدیل ‌کردن موهای روی پیشانی به خرگوش! پس تصمیم گرفتن مدتی از دنیای اصلی کناره گیری کنند و در هتل بین زمانی اقامت کنند تا بلکه با عقل جادوگران با برآورده نشدن دعاهاشون سر جاش بیاد و دست از کار های بیهوده بردارن.
جناب مرلین در اون زمان مشغول‌ کامل کردن دستور پخت چای بی مزه بودن . چایی که وقتی اون رو مینوشی یادت میره چه خواسته ای از مرلین داشتی و فقط میخواهی از مرلین تشکر کنی و شکر گذارش باشی.
ایشون حتی در اون زمان با موجودات جادویی که از گرد ستاره ها بودن آشنایی پیدا کردن و باهاشون نوشیدنی کره ای نوشیدن.
پس طبق مستندات میشه گفت که جناب مرلین بزرگ نرفته بود که غایب باشه فقط رفته بودن که از دست بندگانی که مدام کارهای بیهوده میکنن و خواسته دارن در امان باشن.

امیدوارم تونسته باشم انتظارات شما رو برآورده کنم استاد.

پروفسور هلمز رو به ربکا میکنه :
_باشه ، برو بشین.
ناگهان صدای تلق از میز های وسط بلند میشه گویی کل وسایل یکی از جادوآموزا ریخته پایین.
پروفسور که تا اون لحظه داشت جادوآموز بعدی رو انتخاب میکرد تا بیاد و تکلیفش رو بخونه ذره بینش رو در دست گرفت و به سمت میز وسط رفت:
_کی بود؟ و چی بود؟
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 18:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به نام مرلین.
سلام! این پست، تحقیقِ من در بابِ تکلیفِ تاریخ جادوگریه! یا باید بهم بیست بدی یا همه‌ی بچه های خوشمزه و تازه ورودِ کلاس رو یه لقمه چپ می‌کنم. (شایدم بعضیاشونو بخوابونم تو آب نمک... چون اسپانسرم بهم گفته نباید زیاد غذا بخورم! یه جلبریتی (سلبریتی) نمی‌تونه چاق بشه!)

بله، بنده برای اینکه بتونم دقیق و کاملا منطقی جواب سوالتون رو بدم، اول از همه باید به پیشینه‌ی تاریخی خودم اشاره کنم.
من یه جلبریتی‌ام، یه خواننده‌ی موفق که همیشه همه‌ی اجراهاشو به بهترین نحو ممکن به پایان رسونده! و همینطور، من یه فضولم محقق پنهانم! من همیشه درباره ماگل ها و ماگل شناسی تحقیق کردم. آخه وقتی یه جلبریتی توی دنیای ماگلا باشی، مجبوری که همیشه‌ی خدا جرند هاشونو (ترند هاشونو) دنبال کنی. باید با فشن روز پیش بری! باید جریالای (سریالای) خیلی معروفشون رو نگاه کنی، جوتبالِ (فوتبال) مسخرشون رو که چهار سال طول می‌کشه تا تموم بشه رو تماشا کنی، حامی حیوانات باشی، حامی همه‌ی گروه های مختلف باشی! حالا گروه های مختلف چیه؟ از جمنیست (فمنیست) شروع میشه تا جیهیلیسم و اجزیستانسیالیسم! (نیهیلیسم و اگزیستانسیالیسم)

بنابراین، من برای اینکه بتونم یه جلبریتی معروف و دوست داشتنی باشم که هیچکس بهش شک نمی‌کنه و بچه خوار بودنش هم تا ابد راز می‌مونه، مجبور بودم راجع به همه‌ی اینها تحقیق کنم. راهِ طولانی‌ای بود، قرن ها طول کشید تا به موفقیت دست پیدا کنم اما درنهایت تونستم! من انجامش دادم! و الان یه جلبریتی همیشه موفقم که همه‌ی جادوگرای جادوگران باید بهم حسادت کنن. که البته هم می‌کنن! ولی پنهانی که من نبینم! چون اگه ببینم، اونوقت بیشتر بهشون فخر می‌فروشم! ولی مگه این همون کاری نیست که همه‌ی آدمای موفق انجام میدن استاد هلمز؟ به نظر من که تقصیر من نیست که هیچکس به اندازه من موفق نشده. من آن استاپِبُلَم. انقدری خفنم که از این کلمه های سختِ انگلیسی هم بلدم حتی!

بگذریم، خلاصه که همه‌ی این مقدمه چینی ها رو کردم که بهتون بگم که برای اینکه بخوایم بفهمیم مرلین توی غیبت کبری‌ش چیکار می‌کرد، اول باید بفهمیم که چرا به غیبت کبری رفته بود! و طبقِ اطلاعات و فلسفه‌ای که من از ماگل ها یاد گرفتم، فکر می‌کنم مرلین شکست عشقی خورده بود.

بذارید استدلالم رو براتون توضیح بدم؛ یه ماگل وقتی شکست عشقی می‌خوره، از همه‌ی صفحات مجازیش خروج می‌کنه و کلا به زندگی در دامانِ پاکِ طبیعت برمی‌گرده! هرچند که درواقع توی دوره‌ای که از همه جا خروج کرده و دیگه نه حسابی توی جوتیوب داره، نه تو جادوگرام و نه توی جیس بوک، در اون زمان حتما جیک جاک (تیک تاک) داره چون آدما حساب جیک جاکشونو به هیشکی نمیدن! پس هیشکی نمیفهمه که اون اصلا توی جیک جاک حضور داره. و درنهایت توی همون جیک جاک مشغولِ جایک (لایک) کردنِ پست های شکست عشقی خورده میشن و گریه می‌کنن! واقعا هیچوقت این بخشش رو نفهمیدم، چرا باید گریه کنن؟ اصلا اون آبه رو کجای چشمشون نگه میدارن که یهو از تو چشمشون میفته رو گونه هاشون؟ چجوری ممکنه؟

بازم بگذریم! خلاصه که من معتقدم مرلین کبیر توی غیبت کبری درحال عزادای بوده. نیاز به فضای شخصی خودش داشته، باید با خودش چند چند می‌کرده و درکل خودشو جمع و جور می‌کرده. دیگه شما چرات سرتون رو می‌کنین تو فضاش! خوبه یکی بیاد سرشو بکنه تو فضاتون؟
بذارین از فضای آزادش لذت ببره تا با زندگی خودش کنار بیاد! بعدش برمیگرده!

تصویر تغییر اندازه داده شده


اینم عکس مرلین توی غیب کبری‌شه که داره با ناراحتی توی جیک جاک میگرده!
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 22:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تدریس جلسه‌ی اول

ترم جدید کلاس‌های هاگوارتز توی یک روز گرم و آفتابی تابستونی، شروع شده بود. جادوآموزای کوچیک و بزرگ، با شوق و اشتیاق خودشون رو به کلاس‌ها می‌رسوندن تا با اساتید آشنا بشن. همه چیز طبیعی بود؛ البته، تقریباً...

- خیلی‌خب... برو داخل‌. بعدی!

تنها استثنا، کلاس تاریخ جادوگری بود. پشت در کلاس، تلما هلمز ایستاده بود؛ ذره‌بینی توی دستش بود و با نگاهی مشکوک که انگار داشت اعضای یک باند جاسوسی بین‌المللی رو پیدا می‌کرد، تک‌تک جادوآموزایی که در مقابل کلاس صف بسته بودن رو بررسی می‌کرد.
- جیب ردات رو نشون بده. اونی که توی دستته چیه؟
- قلم پره استاد...
- بذار ببینم... درسته! برو داخل.

جادوآموزها بعد از این‌که از زیر نگاه‌های سنگین تلما رد می‌شدن، اجازه‌ی ورود به کلاس رو پیدا می‌کردن. اون‌ها حتی فکرش رو هم نمی‌کردن که توی اولین جلسه‌ی کلاس تاریخ، با همچین مراسم خوش‌آمدگویی‌ای مواجه بشن! انگار نه برای ورود به کلاس تاریخ، بلکه برای جلسه‌ای خصوصی با وزیر سحر و جادو حاضر شده بودن!

بعد از اینکه آخرین جادوآموز هم از بازرسی رد شد، تلما چیزی در دفترچه‌اش یادداشت کرد. بعد پشت میزش نشست و لبخند آرامش‌بخشی زد.
- خب جادوآموزهای عزیز! باید بگم بابت این بخش ابتدایی کلاس‌مون نگران و دلخور نباشین. بلکه یاد بگیرین که در هیچ شرایطی بدون بررسی و دقت، به دیگران اعتماد نکنید. حتی اگه شاگرداتون باشن!

تلما کتاب تاریخ رو جلوی خودش قرار می‌ده.
- همون‌طور که می‌تونین، من مسئول تدریس تاریخ جادوگری به شما هستم. این‌که ما با تاریخ خودمون و جامعه‌مون آشنا باشیم، اهمیت زیادی داره.
- چه اهمیتی؟
- وقتی تاریخ رو بلد باشین، می‌دونین که نتیجه‌ی اعتماد بی‌جا به دیگران... اهم! منظورم اینه که در کل به‌دردتون می‌خوره.

تلما بعد صحبت‌های مقدماتی، اولین فصل کتاب رو باز می‌کنه و بلند می‌شه تا تدریس رو آغاز کنه.
- اولین مبحث کتاب شما درباره‌ی یکی از بزرگ‌ترین جادوگرهای تمام دوران صحبت می‌کنه؛ یعنی جناب مرلین!

بعد از اینکه همه به تلما خیره می‌شن، اون ادامه میده:
- مرلین بزرگ در گذشته کارهای خیلی زیادی برای جامعه‌ی جادوگرها انجام داده؛ الان هم مسئول اجابت دعاهاست. گاهی اوقات که کارشون سبک تر میشه، به اتاق مخصوص‌شون توی تالار گریفیندور سر می‌زنن.
- ببخشید استاد ولی توی کتاب نوشته که از وقتی مرلین بزرگ مستجاب‌کننده‌ی دعای ملت شد، دیگه دیده نشده...
- کتاب راست می‌گه یا من؟!

جادوآموز مظلوم که از واکنش تلما ترسیده بود، در اثر خجالت عرق می‌کنه؛ بعد بازم عرق می‌کنه از شدت عرق کردن، از جامد به مایع تبدیل میشه و جذب زمین می‌شه تا بلکه بعداً در جای دیگه‌ای دوباره رشد کنه.

- شما هم فکر می‌کنین که طبق گفته‌ی کتاب، مرلین بزرگ دیده نشده؟

تلما با چهره‌ی جهنمی به همه زل می‌زنه. طبیعتاً کسی جرئت نمی‌کنه که مخالفت خودش با نظر تلما رو نشون بده. اما تلما باهوش تر از این حرف‌ها بود که تردید توی چشم‌های اونا رو نبینه. بنابراین اخمی می‌کنه.
- درسته مرلین بزرگ یک دوره‌ای در غیبت کبری به سر می‌برد، ولی الان اون دوره‌ی غیبت تموم شده.

تلما چوبدستیش رو بالا میاره و روی تخته‌ی کلاس، تکالیف رو یادداشت می‌کنه.
- حالا که حرفم رو قبول ندارین، می‌رین تحقیق می‌کنین که مرلین بزرگ در طول غیبت کبری کجا به سر می‌برده.

...


تکلیف: شرح بدین که مرلین در طول زمانی که در غیبت کبری بوده (در دنیای جادویی حضور نداشته)، چه کارایی انجام داده و کجا بوده. این شرح دادن به شکل توصیف متنی و یا تصویری پذیرفته میشه.

پی‌نوشت: معیار اصلی نمره‌دهی، میزان استفاده‌ی شما از خلاقیت‌تونه. سوال رو می‌تونین به خلاقانه‌ترین شکل ممکن، غیرمنطقی جواب بدین. () فراموش نکنید که این پاسخ‌ها باید به سوژه‌ی شخصیتی شما هم مربوط باشه و از سمت اون پاسخ داده بشه.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 08:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات و نقد تکالیف جلسه‌ی چهارم (‌پایانی)



تام ریدل
نکته‌های ریزی داشت که تعمدا سعی کردیم از دیدمان پنهان بماند، ولی بسیار از خواندنش لذت بردیم و بار دیگر ثابت کردید تا چه حد دقیق و باحوصله تمرین‌ها را دنبال می‌کنید. شما حالا یک تاریخ‌شناس موفق هستید! ۲۰ امتیاز

لرد ولدمورت
چه بگویم که خواندن تکلیف شما قلب مرا بسی رنجاند و اگر در جایگاه استادی ننشسته بودم و بیرون از اینجا بودیم، یک صفر کله‌گنده به شما می‌دادم تا شما باشید آلبالوی عزیزم را از من جدا نکنید! اما شما نه‌تنها قواعد بازی را بلدید و درست اجرا کردید، بلکه بسیار جذاب و زیبا آینده‌ی متفاوت و بهتری را برای جادوگران دنیا رقم زدید! ۲۰ امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه چهارم:

سال 1901
دوم ژانویه
ساعت 17 و 33 دقیقه و 51 ثانیه:


لرد ولدمورت درست در میانه راهرو طبقه سوم هتل براون در می فیر (mayfair) ظاهر شد. ابتدا وجودش نامرتب و درهم بود. انگار روح و جسمش ازهم‌پاشیده شده بود و دوباره اجزا به‌آرامی سر جای خود برمی‌گشتند. مانند تصویری تار و برفک گرفته در تلویزیون بود که کم‌کم واضح می‌شد و رنگ می‌گرفت. آنگاه که احساس کرد قلبش دوباره می‌زند و پاهایش سفتی زمین را حس می‌کند، نفس عمیقی کشید. گوش‌هایش سوت می‌کشیدند و معده‌اش مانند دریایی ناآرام موج می‌خورد. به‌آرامی چشم‌هایش را باز کرد و به اطرافش نگریست.
راهرو هتل قدیمی و باریک بود و کاغذدیواری صورتی داشت که روی آن برگ‌های کوچک سبزرنگی نقاشی کرده بودند. کف راهرو موکتی قرمزرنگ داشت و درهای زرد اتاق‌های هتل کاملاً متقارن جلو یکدیگر قرار گرفته بودند. می‌دانست که همه اتاق‌ها جز یکی خالی است و به‌غیراز دو مردی در اتاق 333 هستند، هیچ کس در این طبقه هتل نیست. به آرامی قدم برداشت و از جلوی اتاق‌های 330 و 331 گذشت و جلوی اتاق 332 ایستاد. کم کم سوت گوش‌هایش آرام می‌گرفت و می‌توانست صدای بلند دو مردی که در اتاق 333 بودند، را بشنود. به ساعتش نگاه کرد. درست چهار دقیقه و سی ثانیه برای اجرای نقشه‌اش وقت داشت. قبلاً در زمان خودش به این هتل آمده بود و نقشه این طبقه را حفظ بود. جای درها، پنجره‌ها، طراحی اتاق‌ها و حتی جای دقیق مبلمان و تخت‌ها را از بر بود. مدت‌ها برای این نقشه زحمت کشیده بود و زمانبرگردان را به دقت برای این روز خاص تنظیم کرده بود.

چوب‌دستی‌اش را در آورد و به سمت قفل اتاق 332 نشانه گرفت. قفل با صدای تقه‌ای آرامی باز شد و او با قدم‌های بیصدا وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. می‌دانست دو مرد اتاق کناری آنقدر درگیر بحث جدی شان هستند که به صداهای کوچک راهرو توجه نمی‌کنند. به ارامی در اتاق جلو رفت. از جلوی مبلمان سبز پسته‌ای روبروی تخت رد شد و نوک انگشتانش را روی دیواری که ما بین اتاق‌های 332 و 333 بود کشید. چشم‌هایش را بست و تمام حواسش را به لمس کاغد دیواری زیر دستش داد و بسیار آرام در امتداد دیوار جلو رفت. چند ثانیه بعد دستش لبه‌ای را روی دیوار لمس کرد. چشمانش را باز کرد و به دیوار نگاه کرد. کاغذ دیواری ماهرانه روی دیوار نصب شده بود و جز با لمس دیوار لبه در مخفی بین دو اتاق قابل تشخیص نبود. در کوچک‌تر از یک در معمولی بود و دستگیره‌ای نداشت. لرد انگشتان باریکش را به آرامی پایین آورد و در جایی که فکر می‌کرد چفت در باشد ضربه‌ای بسیار آهسته وارد کرد. در صدای خفه‌ای داد و به اندازه چند میلیمتر به سمت داخل اتاق باز شد. لرد بلافاصله در را نگه داشت که بیشتر باز نشود. نفسش را حبس کرد و به دقت گوش داد. اگر یکی از دو فردی که در اتاق کناری بودند متوجه حرکت کاغذ دیواری می‌شدند همه چیز خراب می‌شد، اما مکالمه با شدت ادامه داشت و لرد می‌توانست به وضوح صدای آن دو نفر را بشنود. حالا باید فقط منتظر می‌ماند و گوش می‌کرد.

صدای جوان آلبوس دامبلدور شنیده شد که با صدای گرفته‌ای می‌گفت:
- گلرت!... چرا این‌طوری می‌کنی؟... من اصلاً نمیخوام به هدفمون خیانت کنم! فقط فکر می‌کنم این‌طوری... با این روش وحشتناک... همه آسیب میبینن! من فقط میخوام دوباره به همه چیز فکر کنیم!

گلرت گریندلوالد با صدای عصبانی جواب داد:
- فکر کنیم؟!... در مورد چی فکر کنیم؟... البوس! ما قراره یه جامعه رویایی بسازیم! یه جامعه که جادوگران بتونن کنترل درست اوضاع رو به دست بگیرن و از ماگلها هم مراقبت کنن! آلبوس! این یه... یه جور طرح جدیده! همه افراد رو نمیشه در طرح جدید جا داد! همه رو نمی تونیم تغییر بدیم! گاهی اوقات مجبوریم به هدفمون وفادار باشیم و براش قربانی کنیم!

صدای قدم‌هایی شنیده شد و آلبوس ادامه داد:
- گلرت! این جامعه جدید نمیشه روی خون بنا بشه!... هدف وسیله رو توجیه نمی کنه!

- گاهی میکنه! اگر هدف ما این‌قدر خوب باشه که به همه کمک کنه که در آرامش زندگی کنن! در یک جامعه درست! در جامعه‌ای ما قدرت رو کنترل می‌کنیم... و جادو! جادو به هدف والای خودش میرسه!

- اون هدف چیه؟ کشتن ماگلها؟

انگار لیوانی به شدت روی میز کوبیده شد.

- آلبوس! معلومه داری چی میگی؟... وضعشون رو نمی‌بینی؟ ما اونا رو نمی‌کشیم! خودشون دارن خودشون رو نابود میکنن! با جنگ‌ها، استبدادها و سیاست‌های مزخرفشون! برده داریشون رو دیدی؟... دیگه قراره چی ازشون ببینیم؟... البوس! جادو فقط یک هدف داره! اونم اینکه به ما این امکان رو میده که بتونیم تعادل واقعی رو برقرار کنیم! ما میتونیم ازشون محافظت کنیم! میتونیم از همه چی محافظت کنیم! فکر نمی‌کنی اینکه به حال خودشون رهاشون کنیم ظلم بیشتری بهشونه؟

- گلرت... من...

- آلبوس! چرا باید جادوگرا در خفا زندگی کنن؟ چرا ما باید اقلیت باشیم درحالی‌که قدرت اینو داریم که همه چیز رو به دست بگیریم؟... ما چرا باید تو سایه زندگی کنیم که ماگلها چیزی ازمون ندونن؟... ما میتونیم تغییرش بدیم! میتونیم آزاد باشیم! میتونیم...

- خواهش می‌کنم بهش فکر کن! واقعاً میتونیم قدرتمون رو به ماگلها نشون بدیم؟... ما خیلی باهاشون فرق داریم!... مگه خودت از برده داری ماگلها ناراحت نیستی؟...فکر می‌کنی وجود جادوگرها در دنیای اونا، براشون چه نفعی داره؟ اونا تبدیل به برده‌های ما میشن! اونا که نمیتونن از جادو بهره ببرن و استفاده کنن! چه فرقی داره براشون؟... و کنترلشون؟... این لغت خیلی سنگینه گلرت!

- تو فقط ترسیدی!... اونا چند تا ماگلن که کشته‌شدن! این چرا اینقدر برات ترسناکه؟

- گلرت... این یه دومینوعه... ما اولین دومینو رو انداختیم و الان میتونیم ته این بازی رو ببینم! ته این ماجرا حتی اون چیزی نیست که تو میخوای! فقط یک جنگه... که هر دو طرف رو نابود میکنه!
- البوس باورم نمیشه تو داری...

صدای قدم‌های شتاب‌زده آلبوس شنیده شد و بعد صداهایی که برای لرد نامفهوم بود. چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند و سکوت و صداهای کم‌جان فضا را پرکرده بود.

آلبوس دوباره شروع به صحبت کرد و این بار صدایش نرم و مهربان بود.
- عزیزم... من نمیخوام تنهات بذارم... نمیخوام هیچی رو رها کنم! نمیخوام تو رو رها کنم!... فقط میخوام در مورد روشمون فکر کنیم... میخوام این جامعه رؤیایی رو با تو بسازم... میخوام فقط دوباره بهش فکر کنیم... این چیز زیادیه؟ نمیتونی این کارو برام بکنی؟

چند ثانیه گذشت و بعد صدای گلرت که آرام بود به گوشش رسید.
- تو... تو واقعاً میتونی بدون چوبدستی هم منو جادو کنی... هه... باشه... بیا در موردش فکر کنیم! البته بعد از غذا! دعوا با تو واقعاً گرسنه‌ام میکنه!

آلبوس خندید. خنده‌اش کودکانه و شاد بود.
- موافقم! یه رستوران جدید اون طرف خیابون باز شده... میرم یه چیزی برای جفتمون می‌گیرم!

گلرت غرغر کنان گفت:
- نه دیگه... نرو... بیا از هتل یه چیزی سفارش بدیم... بیا بغل...

لرد به همان آرامی که در را بازکرده بود، آن را بست و جواب آلبوس را نشنید. در حقیقت او می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. به‌سرعت از اتاق بیرون آمد و از پله‌های هتل پایین رفت. می‌دانست که آلبوس چند ثانیه بعد از او پایین خواهد آمد که از رستوران آن سمت خیابان غذا بخرد و این لحظه‌ای بود که منتظرش بود. او مدت‌ها بود که زندگی آلبوس دامبلدور را زیر و رو کرده بود. موقعیت‌های مختلف را با جزئیات ریز بررسی کرده بود و برای استفاده از زمان گردان این لحظه خاص را انتخاب کرده بود.
خیابان روبروی هتل خیلی شلوغ بود. مردم در خیابان گل‌آلود جمع شده بودند و در همه‌جا تزیینات سال نو به چشم می‌خورد. در روز قبل، اول ژانویه، استرالیا به‌عنوان یک منطقه جدا اعلام استقلال کرده بود و مردم را در روزهای ابتدایی سال هیجان‌زده‌تر کرده بود. گروهی شاد باعجله از یابان رد می‌شدند که به جشن برسند و گروهی دیگر کنار هم جمع شده بودند و با جدیت صحبت می‌کردند. گروه بزرگی نیز دور آتشی که در گوشه خیابان برپا شده بود جمع شده بودند و آهنگ‌های کریسمس را می‌خواندند. هوا سرد بود اما مردم با شوری وصف‌ناپذیر در خیابان راه می‌رفتند و سرمست از شروع سال نو بودند.

ولدمورت به‌سرعت به کنار رستوران رفت و در کوچه کنارش پناه گرفت. حدود یک دقیقه بعد آلبوس دامبلدور جوان با کت‌شلوار قهوه‌ای، موهای روشن و گونه‌های گل‌انداخته وارد خیابان شد و یک‌راست به سمت رستوران رفت. آن‌قدر خوشحال و بی‌خیال بود که حتی یادش رفته بود در آن هوای سرد کتش را بپوشد. جلوی رستوران که رسید، دست در جیبش کرد و ایستاد. انگار می‌خواست پول‌های ماگلی اش را پیدا کند و این درست لحظه‌ای بود که لرد منتظرش بود. سریعاً جلو پرید و چاقوی بزرگی که در ردایش مخفی کرده بود در پهلوی البوس فروکرد. البوس گیج و وحشت‌زده به سمتش برگشت و می‌خواست که چوب‌دستی‌اش را دربیاورد که لرد بسیار سریع چاقو را درآورد و چند دفعه دیگر در پهلوی او فروکرد. آن‌قدر این کار را تکرار کرد که رنگ از چهره آلبوس پرید و بدنش در چنگال لرد سست شد.
ردای لرد جلوی نظاره جمعیت را گرفته بود. اگر کسی به آنها نگاه می‌کرد؛ دو مرد را می‌دید که بسیار نزدیک به هم ایستاده‌اند و برای هیچ‌کس رنگ فلزی چاقو و خون البوس پیدا نبود. لرد نمی‌توانست ریسک کند. تنها یک شانس داشت. آن‌قدر چاقو را به جاهای مختلف بدن آلبوس زد که مطمئن شد دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند بدن زخمی‌اش را نجات دهد. لبخندی زد. به چشم‌های گشاد شده، بدن سرد و زانوهای خم شده آلبوس نگاهی انداخت. چاقو را برای آخرین بار بیرون کشید و بیشتر سکه‌های ماگلی آلبوس را برداشت و تنها دو سکه را روی زمین رها کرد. بدن آلبوس را که جانی نداشت روی زمین انداخت و به سمت کوچه گریخت. آلبوس مانند برگی که از شاخه رها شود روی زمین سقوط کرد و با چهره به زمین افتاد. مردم کم‌کم به دورش جمع شدند و همهمه‌ها شروع شد. هیچ‌کس به جنازه دست نمی‌زد و همگی فقط به بدن پاره و زخمی‌اش چشم دوخته بودند.
بدن لرد شروع به لرزیدن کرد. وقت رفتن رسیده بود. برف شروع به باریدن کرد و آخرین چیزی که لرد دید پلیس‌های ماگل بود که بر سر جنازه می‌آمدند. برف بر جنازه آلبوس می‌نشست و سفیدش می‌نمود، انگار فرشته‌ها برای بردن روحش آمده بودند.

بعد وجودش ازهم‌گسسته شد. چیزی حس نمی‌کرد و انگار فقط ذهنش آنجا بود. امیدوار بود نقشه‌اش درست عمل کرده باشد. باید آلبوس را با چاقو می‌کشت و سکه‌ها هم به واقعی بودن نقشه کمک می‌کردند. این‌گونه گلرت کاملاً به‌یقین می‌رسید که ماگلی بی‌پول و طمع‌کار آلبوس را برای چند سکه کشته است. هیچ نشانه‌ای از جادوی او در خیابان نبود. امیدوار بود گلرت بدون حضور صدای هشدار دامبلدور جدی‌تر و خشن‌تر و به بهانه انتقام از ماگلها جامعه را تغییر دهد. دیگر آلبوسی نبود که او را بکشد یا جلواش را بگیرد. گلرت گریندلوالد بزرگ قدرت می‌گرفت و جامعه سال‌ها قبل از تولد او برای پرستش او آماده می‌شد.


زمان بیشتر از چیزی که بتواند اندازه بگیرد گذشت و دوباره سفتی زمین را زیر پایش حس کرد. هوای سرد و دودی لندن را در ریه کشید و دوباره منتظر ماند که وجودش از سفر زمانی به حال خویش برگردد. دوباره در خیابان روبروی هتل بود. البته خیابان سنگ‌فرش شده بود و مغازه و هتل نمایی جدید داشتند. تنها چیزی که عجیب بود، سکوت کامل خیابان بود.

چشم‌هایش را باز کرد. در واقع خیابان باز هم بسیار شلوغ بود؛ اما این بار همه به او زل‌زده بودند. لباس‌هایشان عجیب بود و همه افراد گردن‌بندی پارچه‌ای به رنگ قرمز دور گردنشان بسته بودند که حرف "M" را نشان می‌داد. نگاهش که به آنان افتاد، همگی به سجده افتادند و روبرویش سر به زمین گذاشتند. عجیب بود. جلو آمد و چوب‌دستی‌اش را هم در آورد.

به اولین فردی که رسید، زنی کوچک اندام بود که خودش را روی دختربچه‌ای سپر کرده بود. نگاهی به آنها انداخت و گفت:
- میدونی من کیم؟

از صدایش انگار لرزه بر اندام دختر افتاد. با صدای لرزان جواب داد:
- بله ارباب! شما ارباب همه ما هستید!... ما... ما داشتیم نون می‌خریدیم! من و دخترم گردن‌بندهای ماگلی مون رو بستیم قربان! ما از منطقه ماگلی هم بیرون نرفتیم قربان!... اگر ناراحتتون کردیم معذرت میخواییم! ما...

لرد ولدمورت آسوده شد. نقشه‌اش بهتر از چیزی که می‌خواست جواب داده بود. دوباره پرسید:
- خب تو بگو دختر کوچولو... گلرت گریندلوالد چی کار کرد؟

دختر بچه از سپر مادرش کمی بیرون آمد و با صدای آهسته گفت:
- ما اینو تو کتابامون خوندیم ارباب! جناب گریندلوالد ما رو آزاد کردن قربان... ما الان میتونیم با خوشحالی و امنیت کنار هم بمونیم و به جادوگران خدمت کنیم! جناب گریندلوالد پدر جادویی همه ما هستن! ما همیشه باید یادمون باشه که ایشون در حقمون چه کاری انجام دادن و همیشه باید شکرگزار باشیم و دستورات رو انجام بدیم!

لرد ولدمورت چنان خندید که صدایش در همه خیابان پیچید. وجودش غرق در شادی بود. حالا همه چیز در تعادل بود. جادوگران مبارک به خداوندی رسیده بودند و بردگان به خاک افتاده بودند. این جامعه آفریده او بود و او خداوندگاری بود که باید عبادت می‌شد.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه آخر کلاس تاریخ جادوگری:

در میان بیابانی پر زباله که یک بوته خار در آن، از این سو به آن سو حرکت می‌کرد، زن و مردی نشسته بودند. خار مذکور با وزش باد، محکم به صورت مرد برخورد کرد. مرد که بسیار روی صورت جذابش حساس بود و سالی هزاران پوند صرف روتین پوستی‌اش می‌کرد، جیغی کشید که توسط صدای بوق ماشین‌های سنگینی که از پل بالای سرشان عبور می‌کردند، خفه شد.
- زن، آخه اینم سفر بود مارو آوردی؟ مثلا می‌تونستیم کنار رود نیل توی مصر نشسته باشیم و با ابوالهول شوخی دستی کنیم یا حتی از آبشار نیاگارا سُر بخوریم بیایم پایین و آب‌بازی کنیم. جا قطع بود آوردی‌مون وسط این خشکسالی؟ آخه خود مردم اینجا از کشورشون فرارین بعد زن ما دلش هوای رودخونه جاجرود کرده! توئه بریتانیایی‌الاصل، بابات سالها قبل میومد اینجا ماهیگیری یا مامانت؟!

مروپ در حالی که وسط بستر خشک رودخانه نشسته بود و دعا می‌خواند، با غم و اندوه گفت:
- انقدر غرغر نکن مرد! دعاتو بخون زودتر بارون بیاد بلکه بعدش بستر این رودخونه خشک و سدش پر آب بشه و بتونم ازش برات ماهی بگیرم. مگه نگفتی برای یکشنبه آخر هفته ماهی کبابی مامان‌پز می‌خوای؟

تام که اول زمستان، زیر ضلع آفتاب نشسته بود و حسابی هم گرمش بود، سرش را چندبار به سنگی کوبید.
- با دعا درست نمی‌شه خب! گاد، سالازار، مرلین و حتی ارو ایلوواتار و خلاصه هر کی دیگه که بهش اعتقاد داری، خودشون از این کشور فرارین! اصلا کل جهان، توی گوگل‌مپ اینجارو می‌بینن سریع اسکرولش می‌کنن! پاشو بریم زن تا نیومدن مارو هم به عنوان اجنبی ببرن اونجایی که ماروولو، لاستیک کهنه انداخت! الاناست که از این دود و دم و آلودگی هوا بیفتم بمیرم بمونم روی دستت‌ها! اوهو اوهو اوهو!


مرد خودش را روی زمین انداخت و ادای غش کرده‌ها را در آورد. وقتی متوجه شد که همسرش هیچ اهمیتی به او نمی‌دهد و همچنان مصممانه دعا می‌خواند، آهی از نهادش بیرون آورد و با کت و شلواری خاکی، از جایش برخاست. تلفن همراه‌ هوشمندش را از جیبش بیرون آورد و در چت جی پی تی و اخبار مربوط به منطقه سرچی کرد و اطلاعات سیاسی‌اش را افزایش داد. از آنجایی که تام ریدل برعکس عده‌ای، اخبار را همراه ساندیس مطالعه نمی‌کرد، خیلی زود متوجه فکت‌های تاریخی جالبی شد.
- یافتم... یافتم! مروپ؟ اون زمان‌برگردون جهیزیه‌ت که جدت بهت داده بود دم دستته؟
- آره. چطور؟
- یه لحظه بده بیاد.

مروپ زمان‌برگردان عتیقه سالازار اسلیترین را از دور گردنش باز کرد و به دست تام داد.
- روش خط و خش نیفته‌ها شوهر مامان! نیفته از دستت زمین! هوووی! درست نگهش‌دار توی دستت! آهای کجا سرتو انداختی داری می‌ری؟!

قبل از آنکه مروپ بتواند جلوی تام را بگیرد، وی، زمان برگردان را دور گردن خودش انداخت و چند صد هزار دور چرخاند و ناگهان...

۱ دی ۱۲۸۰!

تام در کوچه‌ای خاکی و تنگ ایستاد. با احتیاط فلش گوشی‌اش را روشن کرد و پس از کمی جستجو در میان‌ خانه‌های داخل کوچه به مقصد مطلوبش رسید. پشت در یکی از خانه‌ها که به شکل عجیبی با معماری هندی ساخته شده بود، متوقف شد. به سمت دیوار آجری رفت و به سختی از آن بالا رفت و از آن سر دیوار به آهستگی به پایین پرید. با کمی جستجو در حیاط خانه، اصطبل خرها را پیدا کرد.
- کیش کیش... بیدار شین! من اهل حیوان‌آزاری نیستم آخه روحیه حساسم نمی‌ذاره از این کارا کنم. پاشین با زبون خوش برین بیرون. نگاه وایساده یونجه می‌خوره! آخه خر نفهم می‌گم حالا دیگه آزادی وایسادی برا من یونجه می‌خوری؟ برو ببینم!

تام، به زور، خر‌ها را از طویله بیرون انداخت. بعد در حالی که بینی‌اش را گرفته بود و اه و پیف می‌کرد، از داخل جیبش مقدمه‌ای که برای پخت کباب با خود آورده بود را بیرون آورد. یک عدد فندک! یکی از کاه‌های روی زمین را برداشت و جلوی چشمش گرفت.
- پروردگارا، تو خودت شاهدی که من قصد مشنگ آزاری نداشتم ولی اینا دیگه جدی جدی مشنگن! اصلا فکرشو کن همین یه پر کاه می‌تونه چه انسان‌هایی رو نجات بده و چه رویاهایی رو زنده کنه. آره باید اینکارو کنم... باید اینکارو کنم... باید...


فندک را زیر پر کاه خشک گرفت؛ با یک چشم بهم زدن شعله‌ور شد. با وجود بوی نامطبوع داخل طویله، به سختی نفسی عمیق کشید و جسارتش را جمع کرد. لحظه‌ای بعد، پر کاه را میان تپه‌ای کاه خشک انداخت. خیلی زود آتشی شعله‌ور شد و کم کم زبانه‌هایش به چوب‌های دیواره اصطبل چنگ زد و آن‌ها را بلعید.

مأموریت انجام شده بود.

تام به سرعت از داخل طویله بیرون آمد. قبل از رفتن، جلوی در خانه مجاور طویله ایستاد و گوش داد.

- خب امشب نوبت کی بود که بهم ملحق بشه؟ بین این همه دوشیزه محترمه مکرمه کدومو انتخاب کنم؟ حاج خانم چادر گل بنفش، بدو بیا جلو که امشب تا صبح قراره گل‌های باغچه رو آب بدیم!

حاج خانم چادر گل بنفش در حال جلو آمدن بود که همان لحظه یکی دیگر از حاج خانم‌های جمع در حالی که قیافه‌اش شبیه تابلو جیغ ادوارد مونک شده بود، فریاد زد:
- اوا خدا مرگم بده حاجی! دیوار خونه آتیش گرفته! خاک به سر شدیم! فرار کنید!

تام که به صدای جیغ و فریاد داخل خانه گوش می‌داد، با لبخندی شادمانه، دوباره زمان‌برگردان دور گردنش را چندین دور چرخاند و به زمان حال برگشت.

برف سنگین اما زیبایی، منظره اطراف رودخانه پرآبی را چشم‌نواز و رازآلود کرده بود. هوا سرد بود اما تابش گرم نور خورشید، صورتش را نوازش می‌کرد. دستانش را زیر نور گرفت و نفسی کشید. هوا سبک و پاک بود. به صدای رودخانه گوش سپرد و لحظه‌ای چشمانش را بست.

- وای تامی عجب رودخونه پرآبیه... چقدر تمیزه! حتی تو بریتانیام همچین رودخونه زلالی پیدا نمی‌کردیم! قبول داری؟

تام چشمانش را باز کرد و لبخندی زد.
- واقعا که عالیه عزیزم. اصلا انتظار نداشتم برای سفر، به همچین کشور زیبایی بیاری‌مون. یکم گرفتن بلیطش بخاطر حجم سفرها و توریست‌پذیری بالاش سخت بود، ولی ارزششو داشت.

با صدای غرغر شکمش، فندکش را از جیبش بیرون آورد. ماهی‌هایی که مروپ با ادویه‌های ایرانی مزه‌دارشان کرده بود، آماده کباب‌شدن بودند.


پیام اخلاقی داستان:

در مصرف آب صرفه‌جویی کنید!

افرادی که لایک کردند

S.O.S