بله پروفسور، همه فکر میکن مرلین این همه سال رو ناپدید شده بود، ولی اشتباه میکنن! در حقیقت، مرلین که دید ملت هر روز جوراب هاشون رو گم می کنن و به مرلین پناه می برن، یا هر وقت میخوان چیزی رو از زیر زبون کسی بیرون بکشن، میگن: « تو رو به گل و گشاد ترین تمبون مرلین...» تصمیم گرفت که چمدونش رو ببنده و از جامعه جادوگری دل بکنه!
چی؟ تا اینجاش رو که کتاب تاریخ هم گفته؟ آها! خب موضوع اینجاست که تفاوتِ روایت بنده با تاریخ نگاران از همین جا شروع میشه؛ مرلین رفت بین ماگل ها، ولی نه از روی خستگی، بلکه چون نقشه اش این بود!
درست شنیدید پروفسور، مرلین در دورانِ غیبت کبری رفت میانِ ماگل ها و اونجا یک کتابخانه کوچک افتتاح کرد.
الان دو تا سوال برای شما پیش میاد؛ یک: چرا کتابخونه افتتاح کرد؟ دو: نقشه اش چی بود؟
پاسخ سوال اول: اینکه مرلین چرا رفت بین ماگل ها و کتابخونه افتتاح کرد، یکی از بزرگترین مسائلِ حل نشده کهکشانه! و بین جادوگر های تمامِ دنیا، بر سرِ این موضوع اختلاف وجود داره؛ مثلا مرلین نمی تونست توی دنیای جادوگری کتابخونه افتتاح کنه؟ یا اصلا چرا کتابخونه؟! رستوران که بهتره!
خلاصه اش اینکه بحث سنگینیه و ما به همین جواب که: «باید زندگیش رو به یه طریقی بچرخونه دیگه!» قناعت می کنیم.
پاسخ سوال دوم: من اعتراض دارم!
مرلین اون موقع که اومد پیشِ من زندگی کنه، تصادفاً چشمش به یکی از نقشه هام افتاد و بدونِ اجازه از من، ایده ام رو دزدید! ولی چون مرلین بود، هیچ دادگاهی اعتراضم رو نپذیرفت.
مرلین نقشه کشید که کات فوراور گویان از جامعه جادوگری دور بشه و گرد و غبارِ قفسه های کتابخونه اش رو با ریشش پاک کنه، اما به راستی هدفش از این مهم چه بود؟ مرلین میخواست جامعه جادوگری، طعمِ نبودِ مرلین رو بچشه و دیگه برای بهونه های الکی، مزاحمِ استراحتش نشه!مرلین توی کتابخونه با اسم مستعارِ آقای مرل زندگی می کرد. هر روز صبح قفسه ها رو مرتب می کرد، عصر ها به ماگل ها کتاب پیشنهاد می داد و شب ها، وقتی کسی حواسش نبود، با جادو قفسه ها رو مرتب می کرد.
تنها مشکلی که داشت این بود که گاهی عادتهای جادوییاش لو میرفت.یک بار کتابداری از مرلین پرسید چرا کتاب های سنگین رو بدون برداشتنِ جا به جا می کنه، و مرلین هم خیلی خونسرد جواب داد که : «جاذبه زمین با من همکاری زیادی داره فرزندم!
»در نهایت، وقتی مطمئن شد جادوگرها دوباره به اندازهی کافی داستانهای عجیب دربارهاش ساختهاند، تصمیم گرفت برگردد.
چون هیچ راهی بهتر از این نیست که وقتی مردم هزار شایعه دربارهات ساختهاند، ناگهان جلوی خودشان ظاهر شوی و با آرامش بگویی:
- خب فرزندانم... ناهار چی داریم؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









حقیقت اینه که مرلین خسته بود از این همه زیر ذرهبین قرار گرفتن و مورد توجه بودن! اون نیاز به خلوتی داشت که هربار یکی پا برهنه نپره وسطش. درست مثل حس و حال روحی که مدام ملت از وسطش در حال عبور و مرورن. 




















S.O.S