- ملت براتون درینک حاضر کردم؛ داخلش آیس هم انداختم که قشنگ خنک باشه.

ویولا با سینی بزرگی از نوشیدنی که توی دستش داشت، به حیاط اومده بود. اون با لبخند هر یکی از نوشیدنیهای خنک رو به یکی از مرگخوارها میده. همه با رضایت، نوشیدنی رو از داخل سینی برمیدارن و دوباره به آفتاب گرفتنشون ادامه میدن. ویولا بعد از اینکه همه رو رد میکنه، به تلما میرسه که برخلاف بقیه که بیکار بودن، پروندههاش رو با خودش بیرون آورده بود و بررسیشون میکرد. ویولا یکی از نوشیدنیهارو کنار تلما قرار میده و بعد برداشتن نوشیدنی خودش، روی صندلیش مینشینه.
چند دقیقهای طول نمیکشه که ملت شروع به خوردن نوشیدنیهاشون میکنن. اما تلما که روی حل پرونده تمرکز کرده بود و گاهاً چیزهایی یادداشت میکرد، به نوشیدنی اهمیتی نمیداد.
- تلما! درینکت رو گذاشتی جلوی آفتاب؛ آیسهاش اب میشه ها...

- اوه! مرسی ویولا!

تلما دفترچهاش رو میبنده و کنار میگذاره. بعد از جاش بلند میشه و نوشیدنی رو توی دستش میگیره.
- میرا! بیا اینجا کارت دارم.

روباه تلما که اون سر حیاط دنبال برگو افتاده بود، خودش رو پیش تلما میرسونه. سرش رو کج میکنه و به تلما زل میزنه. تلما لیوان نوشیدنی رو مقابل پوزهی میرا نگه میداره و بهش اشاره میکنه. میرا که به نظر منظورش رو فهمیده بود، سرش رو تکون میده و نوشیدنی رو بو میکشه.
- داری چیکار میکنی؟

- هیچی. میرا بوش میکنه تا ببینه مشکلی نداره یا نه.

ویولا که از این رفتار ناراحت شده بود، چشم غرهای میره.
- نکنه به درینک من شک داری؟

- به هر حال احتیاط شرط عقله عزیزم.

میرا که بعد چند ثانیه بو کردن فهمیده بود که نوشیدنی مشکلی نداره، با سرش تاییدی میکنه و میره. تلما جرعهای از نوشیدنی، مینوشه.
- ناراحت نشو ویولا. این کار یکجورایی تبدیل به عادت شده. اگه جیزی بخورم و میرا قبلش بررسیش نکنه، باهام قهر میکنه.

- وا! یعنی چی؟

- راستش همه چیز به چند سال پیش برمیگرده...
فلش بک _ چند سال قبل
- خانوم خیلی ببخشید ولی اجازه ندارین همراه خودتون حیوون ببرین داخل.

نگهبانی که دم در تالار ایستاده بود، جلوی تلما رو که داشت وارد میشد، میگیره. تلما که با دقت اطراف رو زیر نظر گرفته بود، با تعجب به نگهبان نگاهی میکنه.
- جناب اجازه میدی برم داخل؟ L-:
نگهبان سرش رو میخارونه و به روباهی که تلما بغل کرده بود، اشاره میکنه.
- متاسفانه ورود هرگونه حیوون به داخل مراسم ممنوعه.

نگاه تلما بین نگهبان و میرا میچرخه. بعد اخمی میکنه و میرا رو روی زمین میگذاره. در یک حرکت ناگهانی، یقهی نگهبان رو میگیره و جیغ میکشه.
- چی گفتی؟!

- تقصیر من نیست! عروس و دوماد...

- یک کلمهی دیگه بگی کادوپیچت میکنم و به عنوان هدیهی عروسی میدم به عروس و دوماد! فهمیدی؟!

نگهبان بینوا که از واکنش ناگهانی تلما شگفتزده شده بود، حرف دیگهای نمیزنه. درحالیکه از ترس میلرزید، از سر راهش کنار میره و حتی جرئت نمیکنه ازش بخواد که کارت دعوتش رو تحویل بده. تلما هم بعد از تهدید موفقیت آمیزش، با لبخند مغرورانهای از کنار نگهبان رد میشه.
- میرا دیدی چیشد؟ طرف حتی نفهمید ما اصلاً دعوت نشدیم!

میرا با خوشحالی دور تلما میگرده. تلما نگاه سریعی به تموم حاضرین تالار میندازه و دوباره میرا رو بغل میکنه.
- اگه بتونیم اینجا یک سرنخی از مظنون پرونده پیدا کنیم و ردش رو بزنیم، میشه پنجمین پروندهی حل شدهی ماه! رکورد خودمون رو میشکونیم!

تلما به سمت گوشهی تالار عروسی که خلوتتر بود و به تموم سالن دید داشت، حرکت میکنه. در طول مسیر، از کنار جوونهایی که به اصطلاح میرقصیدن و در اصل شبیه هیپوگریفهای پر کنده بودن، رد میشه. با انزجار به زوج عاشق شب که کیک رو توی دهن همدیگه میگذاشتن خیره میشه.
- امیدوارم هرچه زودتر کارمون تموم بشه! من که نمیتونم این سر و صدا رو تحمل کنم.

تلما مدتی به بررسی اطراف میپردازه و چیزهایی هم یادداشت میکنه. تا اینکه صدای بلندی توی تالار میپیچه...
- مهمانهای عزیز! تشریف ببرین سمت سالن غذاخوری!
تلما با وجود اینکه علاقهای نداشت که شام عروسی رو بخوره و با اون جمعیت عجیب و غریب توی یک فضای کوچیکتر قرار بگیره، به اجبار همراهشون حرکت میکنه. به هر حال اون برای جمع آوری اطلاعات اونجا بود و نمیتونست این فرصت رو از دست بده. بنابراین همراه جمعیت میشه...
- خانوما و آقایون! صف ببندین!

توی کسری از ثانیه، صف بلندی از سالن غذاخوری تا اواسط تالار عروسی کشیده شد. تلما هم توی نیمهی جلوی صف مونده بود. بعد از اینکه بالاخره نوبت به تلما رسید، بعد از زمین گذاشتن میرا، سینی غذای استیلی رو برمیداره. جلو میره و سینی رو به دست مسئولین غذاخوری تحویل میده.
- خب... یک کفگیر باقالی پلو، یک تیکه ماهیچه، ژله رو هم گذاشتم بغل پلو، یکمم ترشی... بگیر و برو!

تلما سعی میکرد نگاهش رو از سینی غذاش که هیچ شباهتی به خوراک انسان نداشت و با ترکیب انواع چیزهای شور، شیرین و تند با همدیگه، مادهی جدیدی تولید شده بود، بدزده. تلما به آرومی همراه غذاش پشت میز مینشینه.
- آخه کی ژله رو بغل غذا میریزه؟

برعکس تلما که میلی نداشت غذا بخوره، بقیهی مهمونها با اشتیاق از غذاشون لذت میبردن. حتی به تلما که چیزی نمیخورد هم چشم غره میرفتن! پس تلما ترجیح میده که برای جلب توجه نکردن، همرنگ جماعت بشه...
- میرا! چیکار داری میکنی؟
روباه نارنجی رنگ آستین لباس تلما رو گرفته بود و میکشید. با وجود تمام تلاشهای تلما، اون ولش نمیکرد.
- چته؟ الان همه بهمون زل میزنن!
تلما دستش رو بالا میاره و تکون میده؛ میرا توی هوا آویزون میشه و دیگه نمیتونه خودش رو نگه داره و به زمین میافته.
تلما دوباره قاشق رو دست میگیره و به سمت دهنش میبره؛ اما میرا تصمیم نداشت بیخیال بشه! با آرامش دستهاش رو بلند میکنه و روی دو پاش میایسته. آستینهای خیالیش رو بالا میزنه و پاهای تلما رو میگیره و میکشه. میرا بدون توجه به نگاههای متعجب بقیه و دست و پا زدن های تلما که روی زمین کشیده میشد، اون رو از تالار عروسی بیرون میبره.
- چیکار کردی؟ خجالت نمیکشی؟ باسیلیسک تو آستینم پرورش دادم؟
تلما درحالیکه لباسهاش رو میتکوند، جیغ کشان غر میزد. اون دوباره به سمت تالار راه میافته تا اینکه میرا دست به کمر مقابلش میمونه و جلوش رو میگیره.
- برو کن...
با پیچیده شدن صدای آژیر آمبولانس توی محوطهی تالار، تلما ساکت میشه. پزشکهای آمبولانس با عجله وارد تالار میشن و چندین نفر رو با برانکارد به بیمارستان میبرن.
وقتی تلما مشکوکانه به میرا نگاه میکنه، اون رو میبینه که با اعتماد به نفس بهش چشمکی میزنه.
پایان فلش بک
- آره دیگه... بعد از تحقیقات فهمیدم اون غذا مشکل داشته و ملت دچار مسمومیت غذایی شده بودن. میرا هم که چیزای مشکوک رو از روی بوشون تشخیص میده، اون روز نذاشت من حتی یک قاشق از اون غذا مشکلدار بخورم. از اون روز تا حالا عادت داره که اول همهی چیزایی که میخورم رو بررسی کنه.

تلما بعد از توضیحاتش، به میرا که سرگرم بازی بود نگاه میکنه؛ بعد به ادامهی کارش برمیگرده. ویولا هم که تقریباً هیچکدوم از حرفهای اون رو متوجه نشده بود، شونهای بالا میندازه و بدون کلامی حرف زدن، به آفتاب گرفتنش ادامه میده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



)





