هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: امروز ۲:۰۲:۴۹
#1
نقل قول:
درود و شب بخیر ارباب.
اومدم مثل همیشه یه چیزایی بگم، بعد یه آقای بسیار متشخص و محترمی اون پایین بودن، احساس ناچیزی کردم ارباب نصف شبی، جمله بندی هام یادم رفت.
درود و شب بخیر بر خودت پلاکس.
مطمئنیم اون ما بودیم. اینجا فقط ماییم که متشخص و محترم می باشیم و همه با دیدن ما دست و پایشان را گم می کنند.


بررسی پست شماره 258 افسانه لرد ولدمورت، پلاکس سیاه:


نقل قول:
هیچکس دوست نداشت روی حرف بلاتریکس حرفی بزند. حتی چند نفر، دوست نداشتند دیگر لرد سیاه را، خاموش و ساکن ببینند.
هدفت خوبه ولی منظورتو کامل و درست نرسوندی. توی قسمت اول گفتی " دوست نداشت". دوست نداشتن، یه انتخابه. مثلا یکی رو دوست داریم و نمی خواییم ناراحتش کنیم و روی حرفش حرف نمی زنیم. رابطه بلاتریکس و مرگخوارا اینجوری نیست. مرگخوارا از خودش و عکس العملش می ترسن و معمولا " جرات" نمی کنن روی حرفش حرف بزنن. البته اینم نباید از حدش بگذره. گاهی زیاده روی می شه. طوری که اینجوری به نظر می رسه که از بلاتریکس بیشتر از لرد می ترسن.

توی قسمت دوم هم "حتی" مفهوم رو عوض می کنه. طوری نوشته شده که انگار این که مرگخوارا دوست نداشته باشن لرد رو خاموش ببینن، چیز بعید و عجیبیه. در صورتی که اصولا حالت عادی باید همین باشه.


نقل قول:
_ اگه بریم و باز پلیس‌ها اونجا باشن چی؟
من توی خلاصه ای که کردم کمی موضوع رو جمع و جور کردم. چون داشت به بیراهه می رفت. مشکلات هی داشتن بیشتر می شدن و نمی شد مرتبشون کرد. به مشکل اصلی(خرید شارژر) و مشکل فرعی( نداشتن پول برای این کار) اشاره کردم. شک داشتم که به قضیه پلیس هم اشاره کنم یا نه. چون بازم ممکن بود سوژه برگرده سر جای قبلی و پیش نره. ولی یه اشاره کوچیکی کردم که اگه کسی خواست بنویسه. اینجا کسی که ادامه می ده باید مواظب باشه، فعلا سوژه های فرعی تر رو وارد قضیه نکنه و کمی به اصل سوژه وفادار بمونه. شما هم همین کار رو انجام دادی.


نقل قول:
بلاتریکس چشم غره‌ای به لینی رفت:
_ جواب واضحه، قتل عام پلیس‌ها، خبر اول روزنامه مشنگی.
این جاش خوب بود. جواب غیر مستقیم و خشن بلا، کاملا با شخصیتش هماهنگ بود. پلاکس بعدش هم خوب بود.


نقل قول:
بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک که را به دلیل وجود غبار در هوا، در چشمش دیده میشد با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.
اینجا صحنه خوبی نوشتی. وسطش برای اشک ریختن بلا، بهانه ای آوردی. به نظر من یا باید روی اون بیشتر تاکید می شد. چون حرف نویسنده بود. و یا از طرف بلا نوشته می شد. مثلا:

بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک که را به در چشمش دیده میشد که حتما و بدون شک به دلیل وجود غبار در هوا بود.
اشک ها را با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.


یا:

بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک را که در چشمش دیده میشد با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.
- چیه؟ تو هوا غبار هست خب! نمی بینین؟



نقل قول:
تام جاگسن ایده داشت، او سالهای طولانی مشغول مراقبت از تسترال ها بود و گاهی، ناچارا پایش به مغازه های مشنگی باز میشد.
مراقبت از تسترال ها رو چطوری به مغازه های مشنگی ربط دادی؟!


نقل قول:
_ عه اوناهاش!
_ بالا پایین نپر ایوا، چی پیدا کردی؟
_ روی تابلوش نوشته رستوران، عکس غذا داره.
_ فقط ساکت شو ایوا.

بلاتریکس در کمال آرامش با ایوا برخورد کرد و سپس اورا به آرامی به آنسوی مرز های خلقت پرتاب کرد.

_ ادامه میدیم.
این قسمت خیلی خوب بود. رفتار مضحک و بامزه ایوا و عکس العمل بلاتریکس و روش توضیح دادن شما. همشون خوب بودن.


سوژه رو خیلی خوب پیش بردی. به قسمت پلیس ها اشاره کوچیکی کردی و ولش کردی. خیلی آروم جلو رفتی و به موقعیت و شخصیت ها توجه کردی. این آرامش و عجله نداشتن، تاثیر خوبی روی نوشته گذاشته.

شخصیت هات خیلی خوب بودن. با توجه به موقعیت، از شخصیت های مختلفی استفاده می کنی. این خوبه.


ایرادای خیلی ریزت فقط مربوط به شکل توضیح دادنت بود. اینا هم خیلی کم و کوچیک بودن. طوری که ممکنه خواننده اصلا متوجهشون هم نشه.


طنزت توی این تیکه آخر خوب بود. صحنه های اینجوری بنویس!


پلاکس بسیار خوبی هستی. همیشه هم خوب می نویسی.




پاسخ به: اطلاعیه های مدیریت سایت
پیام زده شده در: دیروز ۱۳:۲۵:۰۲
#2
جهت شفافیت هر چه بیشتر، چارت مدیریتی سایت به همراه آخرین تغییرات در اعضای آن به اطلاع عموم اعضا می‌رسد:

1. وب‌مستر: مالکیت حقوقی سایت و امور فنی با ایشان بوده و عزل و نصب مدیران کل با نظر وی صورت می‌گیرد.
مدیران حال حاضر: حسن مصطفی

2. مدیر کل: مسئول نظارت بر تمامی بخش‌های سایت و تصمیم‌گیری‌های کلان و ساختاری آن است و مدیر دو بخش ایفای نقش و هری پاتری را انتخاب می‌کند.
مدیران حال حاضر: لینی وارنر

3. مدیر ایفای نقش: در حوزه‌ی ایفای نقش اختیار تام داشته و انجام تمام امور اجرایی آن یا تعیین مسئول برای آن‌ها را برعهده دارد. انتخاب ناظران انجمن‌ها با نظر ایشان صورت می‌گیرد.
مدیران حال حاضر: گابریل دلاکور - تام جاگسن - ملانی استانفورد

4. مدیر بخش هری پاتری: مسئولیت بخش‌های اخبار، مقالات، پاترمور، گالری و... بر عهده‌ی ایشان می‌باشد. همچنین تیم ترجمه در مواقع لزوم تحت نظر وی تشکیل شده و فعالیت می‌کند.
مدیران حال حاضر: رز زلر - یوآن آبرکرومبی - دلفی

5. مسئول شبکه‌های اجتماعی: مدیریت صفحات منتسب به سایت در شبکه‌های اجتماعی با اختیار تام در محتوای آن‌ها بر عهده ایشان است.
مسئولان حال حاضر: -


مافلدا هاپکرک هستم.
مشاور سایت و راهنمای اعضای سایت...


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۳۶:۲۷
#3
-ما حاضریم برای آرمان های اربابمان بمیریم!
-بلــــــــــه!

همهمه ای بین مرگخواران شکل گرفت که مرگ را صدا میزد و مرگخواران آن را صدا میکردند.

-چیکار میکنید؟

مرگخواران به صف شدند تا سربند مرگ با عزت برای همدیگر ببندند و همینطور که پشت همدگیر میرفتند، یکی یکی کم میشد از فاصله مرگخواران تا در ورودی. حساب کنید چند دقیقه طول کشید تا مرگخواران از مغازه خارج شدند.

-شماها باید این معجونو بخورید.

در یک ثانیه علامت مرگ روی آرنجشان سوخت و داخل مغازه ظاهر شدند.

-ابله ها گفتیم معجونو بخورید.

همگی آستین های خودشون رو بالا کشیدند و آرنج های سوخته ی خودشون رو به هم مالیدن و حال و هوا عرفانی تر شد. لرد هم آستین های خودش را به مرتبی بالا کشید.

-از یک معجون بیشتر از ما میترسین؟ کررووشییووووو.
-هــــــــاااهـــــاهـــــااااااَاََاااآااخخخخخ.

بقیه ی مرگخواران:


چند دقیقه بعد


بعد از اینکه همه ی مرگخواران چند کروشیو نوش جان کردند تا هم لرد کالری بسوزاند و روی وزن بماند و هم آن ها جدیدترین آثار برایان تریسی در مورد فروش را درک کنند، مرگخواران دیگر محو شده بودند و مجبور بودند معجون را بنوشند.

-ارباب حالا مطمئنید معجون خطرناکی نیست؟
-این معجون شمارو تبدیل به چیزی میکنه که اون ها میخوان. بیاید بنوشید نترسید مرگخواران من.

مرگخواران وقت نداشتند تا صبر کنند لرد به چشمان آن ها نگاه کند چون ایندفعه مطمئن بودند آواداکداورا میشدند. دست به دست یک ممد مرگخوارِ لِه و خسته را به جلو فرستادند..ممدمرگخوار بخت برگشته که اتفاقا بسیار هم تشنه بود؛ یکی از معجون هارا سر کشید.
همه ی نگاه ها به او بود. که ناگهان مرگخوار در یک ثانیه به الاغ تبدیل شد و همانجا نشست.

-اَه. باز این هکتور معجون خودش رو با بقیه ی معجون ها مخفی کرد که ما امتحانش کنیم.
-ارباب.

لردولدمورت معجون ها را کمی بررسی کرد و مطمئن شد.
-خیلی خب. بعدی! زودتر بنوشید.






ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲ ۱۲:۳۹:۳۹


پاسخ به: اگه کلاه گروه بندی رو سرتون بگذارن تو کدوم گروه می افتید؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۵۴ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
#4
من میرم گریفیندور چون یه گریفیندوریم


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۰۹ پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰
#5
ارباب!
درود و شب بخیر ارباب.
اومدم مثل همیشه یه چیزایی بگم، بعد یه آقای بسیار متشخص و محترمی اون پایین بودن، احساس ناچیزی کردم ارباب نصف شبی، جمله بندی هام یادم رفت.
بی زحمت اگه لطف کنید این پست حقیری که بعد از پست شما زده شده نقد کنید خیلی ممنون میشم ارباب.
بعد مدتی تغییر سبک شدید رول نوشتم، نمیدونم همه چی از یادم رفته یا یه چیزایی در نقاط تحتانی مغزم باقی مونده.
خیلیم ممنون و تشکرات.


«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۳۸ پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰
#6
هیچکس دوست نداشت روی حرف بلاتریکس حرفی بزند. حتی چند نفر، دوست نداشتند دیگر لرد سیاه را، خاموش و ساکن ببینند. برای همین از روی زمین بلند و برای رفتن به مغازه موبایل فروشی آماده شدند.

_ اگه بریم و باز پلیس‌ها اونجا باشن چی؟

بلاتریکس چشم غره‌ای به لینی رفت:
_ جواب واضحه، قتل عام پلیس‌ها، خبر اول روزنامه مشنگی.

پلاکس به فکر فرو رفت و بعد از چند ثانیه تامل مفید گفت:
_ اما اونطوری میشیم مرکز توجه شهر و همه به سمت ما هجوم میارن؛ بعد... بعد نمیتونیم شارژر بخیریم و... ارباب... ارباب...

اشک های پی در پی نگذاشتند پلاکس بیش از این دّر افشانی کند.
بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک که را به دلیل وجود غبار در هوا، در چشمش دیده میشد با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.
_ کسی پیشنهادی نداره؟

تام جاگسن ایده داشت، او سالهای طولانی مشغول مراقبت از تسترال ها بود و گاهی، ناچارا پایش به مغازه های مشنگی باز میشد.
_ تو کل شهر که فقط یه شارژر فروشی نیست، میتونیم بریم یه شارژر فروشی دیگه!

ایده تام معقول بود و مقبول جمع هم شد.

_ پس زودتر راه بیوفتین. ارباب همینجوری... .

پلاکس بلاتریکس برای لرد بسیار نگران و دلتنگ بود و دیگر نمی‌توانست وضعیت را تحمل کند.
مرگ‌خواران طبق عادت پشت هم قطار شده و در خیابان های شهر راه افتادند تا مغازه موبایل فروشی دیگری پیدا کنند.

_ عه اوناهاش!
_ بالا پایین نپر ایوا، چی پیدا کردی؟
_ روی تابلوش نوشته رستوران، عکس غذا داره.
_ فقط ساکت شو ایوا.

بلاتریکس در کمال آرامش با ایوا برخورد کرد و سپس اورا به آرامی به آنسوی مرز های خلقت پرتاب کرد.

_ ادامه میدیم.


«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۳۴ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#7
- یک... دو...

- یک... دو... از این ور هم تعداد، عوض نشد.

لینی دور لرد سیاه می چرخید و می شمرد. ولی نتیجه ثابت بود.

- ارباب، هر چی می شمرم شما فقط دو تا پا دارین. چیزی که دو تاست رو چطوری هشت تا کنیم؟ این ممکن نیست.

لرد سیاه اصلا از لینی به عنوان یک معلم جانورنما شدن، راضی نبود.
- ما چطوری روحمون رو که یکی بود، ده ها تکه کردیم؟ ممکن نیست؟

لینی جرات نمی کرد به تبعات این تکه تکه شدن روح اشاره کند. برای همین بهانه دیگری آورد.
- هشت پا تو آب زندگی می کنه. این جا که آبی نیست. بله. می دونم. الان دستور می دین وسط همین اتاق دریاچه ای بنا بنهیم، ولی مشکل دیگه ای هم هست. شما اگه زیاد تو آب بمونین چروک می شین. ممکنه ابهتتون کم بشه.

لرد سیاه بسیار صاف بود و علاقه ای به خیس یا چروک شدن نداشت.
- خب... ما مایلیم یه چیز پرنده بشیم. به ما پرواز یاد بده. یه مرگخوار نباید بتونه کاری رو انجام بده که ما نمی تونیم. چطوری بدون جادو پرواز می کنی؟ بریم از بالای یک بلندی بپریم پایین. و وای به حالت اگه نتونیم پرواز کنیم.





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۷ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#8
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن.
برای این کار از فروشگاه اپل‌استور یه شارژر می‌گیرن تا لردو شارژ کنن ولی باتری لردو خراب می‌کنه و متوجه می‌شن علاوه بر باتری باید شارژر نوکیا می‌خریدن. از طرفی چون پول مشنگی نداشتن و با اسکناس تقلبی شارژر اپل رو گرفته بودن تحت تعقیب هستن.

مرگخوارا به خانه ریدل ها برگشتن.

..............................................


بلاتریکس مرگخواران نامتوجه را جلوی خودش چیده بود و مشکلات را یکی یکی برای آن ها توضیح می داد.
- من نمی دونم چند دفعه دیگه باید قضیه رو برای شما باز کنم. اربابی داریم خاموش! پول مشنگی برای خرید شارژر نداریم. بقیه مشکلات هم فعلا اهمیتی ندارن. روی مشکل اصلی تمرکز کنین.

- الان یعنی بلا گفت ارباب مشکل هستن؟ زیادی و سربار ما هستن؟ ای کاش کلا نبودن؟
- فکر کنم همینو گفت. ولی غیر مستقیم. تو هم مستقیم اشاره نکن. درست نیست.

بلاتریکس ادامه داد:
- الان اولویت ما پیدا کردن پوله. کی پول مشنگی داره؟ از نوع غیر تقلبیش!

کتی بل در حال تلاش برای پنهان کردن چیزی، لای موهایش بود که آن "چیز" روی زمین افتاد و بعد از صدای "جرینگ" قل خوران به سمت بلاتریکس رفت.

- به به! می بینم که کتی یک سکه باارزش داره که اونو به میل و خواست خودش به ارتش سیاه اهدا کرد.


کتی آه سردی کشید و بلاتریکس سکه را به طرف جمع گرفت.
- این برای خرید شارژر کافیه؟... کافی نیست؟... کسی نمی دونه؟... خب. می بریمش مغازه. اگه کافی نبود باید دنبال راهی بگردیم که پولی که داریم رو بصورت قانونی و درست، زیاد کنیم. چون پلیس های مشنگی زیاد گیر می دن. آماده حرکت بشین.






پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹:۳۳ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#9
این‌بار نوبت لینی بود تا توسط جمعیت مرگخواران به عقب هدایت بشه تا بیش از این گندی بالا نیاره. هنوز فاجعه‌ای که در رابطه با مورچه‌ها رخ داده بود از ذهن مرگخوارا پاک نشده بود. بنابراین لینی به جمع تک‌نفره‌ی کتی در انتهای حلقه مرگخواران منتقل می‌شه.

ناگهان توجه مارمولک به جنگلی پهناور جلب می‌شه. اون همیشه دوست داشت در چنین جنگلی استتار کنه. به نظر هیجان‌انگیز و جالب میومد. حتی تصورش هم برای مارمولک دوست‌داشتنی بود!

مرگخوارا که متوجه نگاه خیره و پر از قلب مارمولک به موهای بلاتریکس شده بودن، سعی می‌کنن کمی فضا رو آماده کنن.

- اممم بلا؟ به نظر میاد به تو داره علاقه نشون می‌ده.
- کار خودته باش صحبت کنی.
- با خونسردی و متانت رفتار کن.
- لبخند فراموش نشه.

همون لحظه مارمولک هم جلو میاد.
- فکر کنم بدونم در چه صورت کمکتون می‌کنم.

و مستقیما به جایی که نباید، یعنی موهای بلاتریکس اشاره می‌کنه. مرگخواران نگاهشون رو مدام بین بلاتریکس و مارمولک جا به جا می‌کنن و آب دهنشون رو قورت می‌دن. آیا بلاتریکس همکاری می‌کرد؟




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۰۰ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#10
پلاکس و دامبلدور، در حال تشویق کردن نارلکی بودند که پس از چند ثانیه پرواز، در حال تپه تپه کردن و وا رفتن بود.

- تو میتونی نارلک! آفرین!
- یه چیزی میبینم!

همه، حتی تام ریدل جوان نیز، با کنجکاوی به سمت نارلک برگشتند که در نقطه ای ایستاده بود و چیزی را نگاه میکرد.
- از رودخونه دو قدم برین جلوتر بعد بپیچین به سمت...

که پشمالوی ریزه پیزه ای، از نا کجا آباد درون هوا پیدا شد و نارلک بدبخت را پایین کشید.
- آفرین قاقارو! حالا میتونیم برا شام شبمون بپزیمش!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.