جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: گلخانه شیشه‌ای
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
اعتراف

شب توی هاگوارتز، دیگه اون آرامشِ همیشگی رو نداشت. بویِ سوختگی و جادویِ نامتعادل، توی راهروهایِ سنگینِ قلعه می‌پیچید. من، در حالی که نفس‌نفس می‌زدم و لبه‌یِ ردایِ گریفیندوریم از گرد و خاکِ کتابخانه‌یِ ممنوعه کثیف شده بود، اون رو توی گوشه‌یِ تاریکِ برجِ نجومی گیر انداختم.

اون داشت سعی می‌کرد با یه طلسمِ «کاندِلبرا» ضعیف، ردِ پاهایِ خودش رو از روی سنگ‌ها پاک کنه، اما نمی‌دونست که من از قبل، با یه جادویِ ردیابیِ خیلی ظریف که از مامان یاد گرفته بودم، ردِ جادویِ سیاه و بدبویش رو تا اینجا دنبال کردم.

«فکر کردی خیلی باهوشی، نه؟» صدای من توی سکوتِ برج پیچید. سعی کردم صدام لرزش نداشته باشه، اما ضربانِ قلبم مثلِ یه طلسمِ «استوپی‌فای» توی سینه‌ام می‌کوبید.

اون با وحشت برگشت. چشماش توی تاریکی می‌درخشید، درست مثلِ چشم‌هایِ یه موجودِ نیمه‌شب. چوب‌دستش رو با سرعت بیرون کشید، اما من سریع‌تر بودم. با یک حرکتِ سریع، چوب‌دستش رو با یه طلسمِ«اینکِرِسپوس»پیچیدم و به دیوار کوبیدم.

«نکن! رز، گوش کن... من... من فقط می‌خواستم...» داشت هذیان می‌گفت، اما من اجازه ندادم حرفش رو تموم کنه.

قدم‌هایم رو به سمتش برداشتم. سایه‌ی من روی صورتش افتاد و من دقیقاً همون‌جایی رو که یه لکه‌یِ کوچک از جادویِ «فلوی» سیاه روی آستینش بود، نشون دادم. لبخندی زدم، اما نه از رویِ خوشحالی؛ یه لبخندِ تلخ و مغرورانه.

«دروغ نگو! اون پاتیل‌هایِ جادویی که توی کلاسِ معجون‌سازی منفجر شدن، اون هم اتفاق بود؟ یا اون نوشته‌هایِ گم‌شده‌یِ پروفسور مک‌گوناگال که ناپدید شدن؟ تو فقط یه خرابکارِ معمولی نیستی، تو داری چیزی رو خراب می‌کنی که به همه‌ی ما مربوطه.»

چوب‌دستم رو به سمت سینه‌اش گرفتم. نورِ ضعیفِ ماه از پنجره‌یِ شکسته، لبه‌یِ چوب‌دستم رو مثلِ یه تیغه‌یِ نقره‌ای روشن کرده بود.

«حالا، یا همین‌جا، جلویِ چشم‌هایِ من، همه‌چیز رو اعتراف می‌کنی و می‌گی دقیقاً با اون کتابِ ممنوعه چی کار کردی... یا اینکه من همین الان یه «سِـرِـنِـرِتوس» می‌فرستم که تا خودِ وزارت سحر و جادو دنبالت بیاد و تو رو توی زندانِ آزارگار با همون جادوهایی که ازشون استفاده کردی، تنها بذارن. انتخاب با خودته؛ یه اعترافِ شجاعانه، یا یه فرارِ بی‌ارزش که تهش به بن‌بست می‌رسه.»

نگاهش رو دزدید. لرزشِ دستانش دیگه قابلِ پنهان کردن نبود. می‌دیدم که داره بینِ دو تا انتخاب، رویِ لبه‌یِ پرتگاه راه می‌ره. من همون‌جا ایستاده بودم، محکم و بی‌رحم، مثلِ یه قاضی که منتظرِ آخرین حکمِ عدالت باشه.

بالاخره، با صدایی که انگار از تهِ یه چاهِ تاریک بلند می‌شد، زیرِ لب گفت: «اون... اون فقط یه اشتباه بود... من نمی‌خواستم...»

اما من می‌دونستم. این تازه شروعِ اعترافِ اون بود. حقیقت، قرار بود مثلِ یه طوفانِ جادویی، همه‌یِ سکوت‌هایِ هاگوارتز رو بشکنه.

سوژه:سایه‌یِ جدا شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
تاپیک انجمن
پاسخ: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تیک سنجاق دوباره بلند شد؛ اما این بار «تیک» نبود، بیشتر شبیه صدای قلنجی بود که یک موجود خیلی بزرگ بعد از صد سال خوابیدن شکسته باشد.

کامبیز یکهو مثل توپ پینگ‌پنگ از جا پرید و مستقیم به سمت در کافه شلیک شد.

پادما فریاد زد:
ـ بگیرینش!

کامبیز از در بیرون زد، از روی سر چند نفر رد شد و در نهایت با شدت خورد به دختری که تازه از اسکله وارد محوطه شده بود.

دختر ؛سلوینیا؛ یک قدم عقب رفت. نُه دمش همزمان بالا پریدند و کامبیز وسط آن‌ها گیر کرد.

ـ این دیگه چیه؟!

کامبیز چند ثانیه بی‌حرکت ماند... بعد یکی از دم‌های سلوینیا را لمس کرد.
ناگهان ظاهرش تغییر کرد!

نه دم کوچولوی بامزه از بدن گرد و قلمبه‌اش بیرون زد و شروع کرد به چرخیدن.

پادما با وحشت گفت:
ـ نه! نه! این یکی رو دیگه جذب نکن!

اما دیر شده بود.
کامبیز با صدای خش‌دار رادیویی خودش فریاد زد:
ـ خـــــش... ســــــلووویـــــنیا!

سلوینیا با ناباوری به او نگاه کرد:
ـ اسم منو هم یاد گرفت؟!

کامبیز جواب نداد؛ چون حالا با نُه دمش شروع کرده بود مثل پروانه‌ی مست دور خودش چرخیدن.
در همین لحظه سنجاق عقیق دوباره درخشید و کامبیز ناگهان به سمتش کشیده شد.

دختر سارق هنوز سنجاق را در دست داشت، اما این بار خودش هم نمی‌توانست آن را رها کند.
دامبلدور با سرعتی که از یک پیرمردِ ظاهراً آرام انتظار نمی‌رفت، جلو آمد.

ـ همه عقب!

نور آبی منفجر شد و تمام کافه برای چند ثانیه لرزید.
کامبیز، سلوینیا، پادما و دختر سارق همزمان به هوا پرتاب شدند.

سلوینیا وسط پرواز، با نُه دمش خودش را به تیر سقف گرفت و بقیه هم هرکدام به یکی از دمها چنگ زدند.

پادما نفس‌زنان گفت:
ـ تو... دقیقاً چی هستی؟!

سلوینیا:
ـ تازه وارد!

کامبیز از پایین با صدای خش‌دار جواب داد:
ـ خــــش... تازه‌ واااارد!

و همان لحظه، سنجاق عقیق از دست دختر جدا شد و خودش به سمت کامبیز پرواز کرد.

دامبلدور زیر لب گفت:
ـ ظاهراً امشب قرار نیست کسی زود به خانه برگرده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
تاپیک انجمن
پاسخ: کارآموزان از اینطرف! (نقد و بررسی پست‌های وزارت سحر و جادو)
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بررسی پست @تد ریموس لوپین؛ ستاد کل حمایت از خون آشام‌ها، سانتورها و گرگینه‌ها

سلام تد!

اول از همه باید بگم که متأسفم که یه کمی دیر شد نقد پستت. حقیقتاً این چند روز دست وزارت به شدت به کارای پشت پرده سایت بند بود و نتونستم زودتر جواب بدم. هرچند که معاون رابینز لطف کردن و یه دور پستت رو نقد کردن و برای من فرستادن. اما من دوست داشتم خودمم پستت رو نقد کنم. در نتیجه الان دو تا نقد داری که پشت سر هم میذارمشون.

حالا بریم سراغ پستت!

اگه بخوام فقط به نتیجه‌ی همین پست نمره بدم، بهش نمره خیلی خوبی میدم. نه به این معنی که پستت هیچ ایرادی نداره یا کاملاً بی‌نقصه، بلکه از این جهت که دقیقاً کاری رو انجام دادی که درست بوده و نتیجه هم کاملاً قابل قبول و موفق شده.

البته توی مأموریتی که بهت داده بودیم، می‌خواستیم کمی بیشتر خود شخصیت تد رو وارد ماجرا کنی و از ویژگی‌های شخصی خودش هم استفاده کنی. این بخشی از کاره که می‌تونیم در مأموریت بعدی بیشتر روش تمرکز کنیم. اما جدا از اون، چیزهایی که برای این مأموریت مهم بود، یعنی طنز، داستان‌پردازی و جلو بردن سوژه، خیلی خوب انجام شده.

چیزی که بیشتر از همه توی این پست به چشم میاد اینه که قبل از نوشتنش بهش فکر کرده بودی. معلومه همین‌طوری ننشستی شروع کنی به نوشتن و ببینی داستان خودش به کجا می‌ره. می‌دونستی پستت قراره از کجا شروع بشه، چه اتفاق‌هایی توش بیفته و در نهایت به چه موقعیتی برسه. این موضوع خیلی مهمه.
وقتی نویسنده قبل از نوشتن بدونه هدف پستش چیه و می‌خواد داستان رو به کجا برسونه، حتی اگر در اجرا ایرادهایی هم داشته باشه، پستش یک پایه‌ی محکم داره. حالا وقتی این ایده‌ی فکرشده با اجرای خوب و نثر مناسب همراه بشه، نتیجه می‌تونه واقعاً خوب از آب دربیاد. پست تو هم همین ویژگی رو داشت.

از نظر نثر هم تجربه‌ی جالبی بود. خیلی جدی و سنگین ننوشتی و بعضی عبارت‌های قلمبه‌سلمبه رو هم وسط یک فضای کاملاً مسخره و طنزآمیز آوردی. همین تضاد باعث شده بود بعضی جمله‌ها بامزه‌تر بشن. روایت‌محور بودن پست و اینکه عملاً یه جاهایی راوی مستقیماً با خواننده حرف می‌زد، بد نبود و به فضای داستان می‌خورد. فقط حواست باشه این مدل روایت قرار نیست همیشه تبدیل به سبک ثابتت بشه. گاهی اوقات این‌که راوی مستقیماً با خواننده حرف بزنه و اتفاقات رو از بیرون تعریف کنه، جذابه، اما خوبه در کنارش سبک‌های دیگه رو هم امتحان کنی. مثلاً پست‌هایی که بیشتر با صحنه، دیالوگ و واکنش خود شخصیت‌ها جلو می‌رن و راوی کمتر وسط ماجرا دخالت می‌کنه.

ایده‌هایی که برای ادامه‌ی داستان داشتی هم خیلی خوب بودن. انتخاب شخصیت‌ها برای من جالب بود، مخصوصاً این‌که به‌جای سیریوس، سالازار رو انتخاب کردی. راستش انتظار داشتم شاید با توجه به وزیر بودن فاج، اونو یه جورایی وارد ماجرا بکنی، اما انتخاب سالازار برای من کاملاً غیرمنتظره بود و همین جذابش کرد.

اون تیکه مربوط به فصل پوست اندازی سالازار واقعاً بامزه بود. هم با شخصیت اغراق‌آمیزش جور درمی‌اومد و هم شوخی از دل خود شخصیت درمی‌اومد، نه این‌که فقط یک جمله‌ی بامزه‌ی جدا از داستان باشه. شوخی‌های مربوط به شکلات و ریموس هم همین ویژگی رو داشتن. ریموس فقط توی صحنه حضور نداشت، بلکه ویژگی خودش هم وارد داستان شده بود و همین باعث می‌شد حضورش به دل بشینه.

پایان پست هم خیلی خوب بود. تصمیم برای احضار روح ترزا، هم داستان رو جلو می‌برد و هم به نفر بعدی یک موقعیت مشخص برای ادامه دادن می‌داد. این‌که پستت رو فقط با چند شوخی تموم نکردی و در آخر یک تصمیم یا اتفاق تازه ساختی، نقطه‌ی قوت مهمی بود. اینو سعی کن با خودت حفظ کنی. دادن یه سر نخ به نفر بعدی می‌تونه کار رو خیلی براش راحت‌تر بکنه و یه جورایی ایده‌هات رو بهش منتقل می‌کنی.

اما چند نکته هم هست که اگه روشون کار کنی، پست‌های بعدیت بهتر می‌شن.

اول این‌که بعضی شوخی‌ها خیلی زود تموم می‌شن. یک موقعیت بامزه شکل می‌گیره، اما قبل از این‌که کاملاً از ظرفیتش استفاده کنی، سریع می‌ری سراغ اتفاق بعدی. مثلاً بعضی واکنش‌های ریموس یا گفت‌وگوهایی که بین شخصیت‌ها شکل می‌گرفت، می‌تونستن یکی دو رفت‌وبرگشت بیشتر ادامه پیدا کنن.

لازم نیست بعد از هر شوخی فوراً داستان رو جلو ببری. بعضی وقت‌ها می‌تونی چند لحظه توی همون موقعیت بمونی، واکنش بقیه رو نشون بدی و بذاری شوخی اثر خودش رو بذاره. مثلاً وقتی سالازار با اون لحن پرطمطراق حرف می‌زد یا ریموس وسط یک موقعیت جدی درگیر شکلات بود، می‌شد کمی بیشتر روی واکنش بقیه مکث کرد. گاهی یک نگاه یا یک سکوت کوتاه از یک شوخی جدید هم بامزه‌تر می‌شه.

دوم این‌که شوخی‌های متا درباره‌ی دوربین، کارگردان و عوامل پشت صحنه، یکی دو بار خیلی خوب جواب می‌دن. این‌که ناگهان فضای داستان رو می‌شکنی و یادمون می‌اندازی همه‌چیز شبیه یک فیلمه، با حال‌وهوای طنز این سوژه هماهنگه و جذابه. اما اگر زیاد تکرار بشه، کم‌کم اثرش رو از دست می‌ده و ممکنه لوس بشه. به نظرم در حد یک یا دو بار در پست کاملاً کافیه. وقتی کمتر استفاده بشه، همان یک بار هم تأثیر بیشتری می‌ذاره.

نکته‌ی بعدی سرعت اتفاقاته. در این پست اتفاق‌های زیادی افتاده و این اصلاً به‌خودی‌خود بد نیست. اتفاقاً وقتی داستان جذابه و مدام جلو می‌ره، هیچ دلیلی نداره از طولانی‌تر نوشتن بترسی. این پست به‌راحتی می‌تونست یک‌ونیم برابر یا حتی دو برابر این مقدار باشه و همچنان جذاب بمونه.
می‌تونستی مرگ ترزا، واکنش اقلیت‌ها، شورش، برکناری سیریوس و انتخاب سالازار رو با جزئیات بیشتری بنویسی. وقتی داستانت کشش داره، از زیادتر کردن پست نترس. طولانی بودن زمانی مشکل می‌شه که اتفاقی برای دنبال کردن وجود نداشته باشه، اما این پست کاملاً ظرفیت بیشتری داشت.

از نظر جمله‌بندی هم گاهی جمله‌ها کمی طولانی و شلوغ می‌شن. این موضوع خیلی جدی نیست، اما اگر جمله‌ها رو کمی کوتاه‌تر کنی و نقطه‌گذاری دقیق‌تری داشته باشی، نوشته روان‌تر می‌شه و شوخی‌ها هم بهتر به خواننده منتقل می‌شن.

همونطور که توی شروع گفتم من به این پست نمره خوبی می‌دم و البته بازم تأکید می‌کنم اصلی‌ترین عاملش هم همون ساختار و بدنه اصلی بود که قبل از نوشتن پستت بهش فکر کرده بودی.


اما حالا بریم سراغ نقدی که دملزا برات نوشته:


درود، جناب آقای تد ریموس لوپین،

از حضورت در این‌جا خرسند شدیم. آفرین!

ببین، پستت رو که خوندم، اولین چیزی که به نظرم اومد این بود که بلدی با شوخی صحنه رو زنده کنی. شروعِ

نقل قول:
«حتما با خودتان میگویید: چیی شووده؟!»

واقعاً خواننده رو میکشه وسط ماجرا. این رو که داری، نگهش دار!   اما چندتا نکته هست که از دل همین پست میشه فهمید هنوز باید روشون کار کنی.

۱. طنزت خوبه، ولی بعضی جاها زیادی توضیح میدی.
جمله‌هایی مثلِ

نقل قول:
«چون حتی اگر سالازار اسلایترین هم باشد، باز هم به فکر راحتی و آسایش زندگی زیر دستانش هست»

 بعد از شوخی قبلش (چرخیدن زمین دور سالازار)، عملاً شوخی رو سنگین میکنه. بعضی از نقدکننده‌ها قبلاً گفتن: شوخی وقتی درست از آب دربیاد، نیازی به توجیه نداره. توضیح اضافه، دشمن شوخیه!

۲. ایده‌های فرعی رو یا پرورش بده یا حذف کن.
شورش اقلیتی‌ها، برتری وسائل ماگلی، سیاست‌های پانمدی... این‌ها هر کدوم میتونستن یه قلاب داستانی باشن، ولی وسط راه ولشون کردی. وزارت بارها گفته ایده‌های فرعی خوب یا باید به خط اصلی وصل بشن یا کلاً نباشن. مثلاً همون وسیله ماگلی میتونست خیلی راحت به ایده احضار روح وصل بشه؛ یعنی میتونست به این برسه که «پس شاید از خود مرگ یا ترزا هم بشه آدرس پرسید و حتی چت کرد!» اون‌وقت پایان پستت به یک سرنخ جالب‌تر وصل می‌شد.

۳. اگه قراره شخصیت مهمی رو از سوژه حذف کنی،جایگزین باید اون‌قدر جذاب باشه که ارزشش رو داشته باشه.

 این رو خواستم به عنوان نقطه قوتت بگم.   در زمینه تعویض شخصیت‌های قدیمی با جدید خیلی خوب عمل کردی؛ ترزا و سیریوس خارج شدن و سالازار و ریموس وارد شدن. کاملاً ارزشش رو داشت و شخصیت‌های مناسبی انتخاب کردی.

۴. دیالوگ ساده و کوتاه اگه درست و به‌جا باشه، خیلی خوب جواب میده.

نقل قول:
- عه، چرا یه تیکه اضافی مونده؟  مهم نیست؛ خودم می‌خورمش... 


یا
نقل قول:
- چه کسی از ما برای ریاست بهتر؟! 


این دیالوگ‌ها باوجود تعداد کم جملات، چون با شخصیت اون افراد سازگار بود، عالی از کار در اومد!  

حالا برای آینده:

به نظرم مهم‌ترین چیزی که باید روش کار کنی اینه که شوخی‌ها رو نگه داری، ولی هر کدوم رو به یک گره یا سوژه متصل کنی. 

مثلاً:

هر وقت خواستی یه سوژه فرعی بیاری، از خودت بپرس «اگه این ایده ادامه پیدا کنه، چه چیزی رو تغییر میده؟» اگه جوابی نداشتی، ولش کن!  

قبل از نوشتن پست، پست قبلی رو دوباره بخون و ببین نویسنده قبلی چه ایده‌ای باقی گذاشته. بعد فکر کن که اون ایده رو چطور میشه در راستای خودش جلو برد؛ نه طوری که با شروع پستت، ایده های نویسنده قبلی محو بشه!

بعد از نوشتن، متن رو یه بار بخون و جمله‌هایی که فاعل یا مرجع ضمیرشون گنگه رو پیدا کن. اگه یک جا مکث کردی، یعنی احتمال زیاد باید بازنویسی بشه.

پست خوبی بود، مخصوصا از نظر پیش بردن سوژه. و نسبت به معمول رول‌های ایفای نقش، عملکرد خیلی بهتری داشتی. 

پیشرفت خوبی داشتی و با نوشتن بیشتر و کسب تجربه از این بیشتر هم پیشرفت می کنی.

وزارت همچنان به قلمت امیدواره.  

موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس بطری شیشه‌ای را روی میز گذاشت. مایع سیاه‌رنگ داخلش آرام می‌چرخید.

ـ دریکو... این یه معجون ارتباطیه!

دراکو با بی‌حوصلگی گفت:
ـ خب؟

ـ یعنی هرکس اون طرفشه، می‌تونه باهامون حرف بزنه!

ـ خیلی خب، بازش کن.

بلاتریکس درِ بطری را باز کرد. معجون سیاه داخلش
چند بار قل زد و ناگهان صدایی بم و آشنا از داخلش پیچید و مثل صدایی از ته چاه، به گوش رسید:

ـ بلاتریکس... صدای ما را داری؟

چشم‌های بلاتریکس برق زد.

ـ ارباب!

ـ ما در موقعیت دشواری هستیم. باید کسی را بفرستید دنبالمان

بلاتریکس سریع پرسید: ـ ارباب کجا هستید؟

لرد مشغول توضیح موقعیتش بود که صدای عجیبی از انتهای راهرو بلند شد؛ صدای کشیده شدن چیزی نرم روی سنگ.

دراکو سرش را بالا آورد.

اول، سایه‌ای باریک روی دیوار افتاد؛ بعد نُه دم بلند و پُرپشت، یکی‌یکی از پیچ راهرو رد شدند.

و بالاخره صاحبشان ظاهر شد.🦊

دختری جوان، با چشمانی درخشان و چهره‌ای که هنوز غبار راه روی آن نشسته بود، آرام از میان مه پیش می‌آمد. ظاهراً تازه وارد آزکابان شده بود و هنوز حتی نمی‌دانست چرا همه با دیدنش این‌طور نگاهش می‌کنند.

سلوینیا وسط راهرو ایستاد و به دمنتورها خیره شد؛ بعد نگاهش روی بطری افتاد.

دراکو زیر لب گفت: ـ تازه واردی ؟

سلوینیا سری تکان داد.

یکی از دم‌هایش هنگام عبور به پایه‌ی میز خورد و بطری لرزید.

صدای لرد ناگهان از داخل معجون بلند شد:

ـ چه کسی آنجاست؟

سلوینیا کمی به بطری نزدیک شد.

ـ سلوینیا...

صدای لرد این بار آرام‌تر و کنجکاوتر بود:

ـ نُه دم...

بلاتریکس نگاه متعجبی به دراکو انداخت؛ چون لحن اربابش دیگر شبیه کسی نبود که در حال درخواست کمک باشد.

معجون کم‌کم شروع به محو شدن کرد.

لرد آخرین جمله‌اش را گفت:

ـ بلاتریکس... درباره‌ی این تازه‌وارد تحقیق کن.

و معجون خاموش شد.

سلوینیا که هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، فقط به بطری خالی نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
تاپیک انجمن
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کجا؟
در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

افرادی که لایک کردند

🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
تاپیک انجمن
پاسخ: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری میدهرست

در برابر

دملزا رابینز

مسخ


به یاد می آورمش.
او آنجا بود. در نیمه تاریکی.
بر تختش نشانده بودندش. برق زنجیرهای بسته شده به دست ها و پاهایش را می دیدم.
و با این حال باشکوه بود.
نه چون در چشمان خاکستری عمیقش رنج و شکست نبود. نه چون درمانده نبود. و نه به این خاطر که هنوز تسلیم نشده بود.

شاید فقط چون، ما خیلی ساده به هم وصل بودیم.
از خونی که او از رگ من نوشیده بود.
از خونی که من از رگ او نوشیده بودم.

و او دید،
با چشمانی نه آکنده از وحشت، بلکه از بهت،
که چه طور من تبدیل شدم.
در حالی که شمشیر می زدم.
خون می ریختم‌.
می کشتم.
تا رهایش کنم.
از خدایی.

او دید.
لحظاتی را که پوست نرم و رنگ پریده ام کم کم سخت و تیره شد. که چه طور پایین رفتم، گویی زمین داشت مرا در خود می کشید.
تغییر.
از انسان به خون آشام.
و از خون آشام به چیزی که تصورش را نمی کردم.
یا شاید فقط ترس از آن را انکار می کردم.
که با نفرت جایگزینش می کردم.
در زمانی که فرزندم از داخل شکم مادرش، نه در هیبت یک انسان، بلکه در قالب یک کرم انگلی متولد شد.

مرگ.
دوباره بر فرازم.
این بار نزدیک تر از هر زمان دیگری.
و وحشت سنگین تر از آن خاطره ی دور.
آن هنگام که در سیاهی جنگل آشفته حال می چرخیدم.
و این بار دیگر سرورم مالخازار نمی توانست مرا نجات دهد.
نه چون به تخت زنجیر شده بود.
بلکه چون این بار هدیه ی نفرین شده ی جاودانگی هم نمی توانست نجاتم دهد.
خون آشامی برای یک سوسک کوچک حمام بی معنی بود.
همان طور که انسانیت برای یک خون آشام.

چشم ها بر من خیره شد. دشمن و همرزم. و در این میان اِلَیرا از رهبران مومنان به آیین قدیم با انگشت به من اشاره کرد.
"نشانه ای برای کافران. این است مجازات کسانی که از پرستش و قربانی به پای خدایانمان سر باز زنند.
او را بگیرید تا در مراسم به نمایش دربیاوریم. مخالفانمان باید این را ببینند تا درس عبرت گیرند و به راه راست بیایند."

دویدم. آشفته. در میان پاهایی که سعی داشتند بر من فرود نیایند. دوست و دشمن می خواستند به من برسند و من که نمی توانستم آن ها را از هم تشخیص دهم، فقط می دویدم.
تا اینکه در یک چاه افتادم.

تاریکی.

و گناهم را به خاطر آوردم.

عشق.
سرورم، مالخازار.
جنگل سیاه.
یک برکه.
نور نقره ای ماه بر آن‌.
و او که به من نزدیک شد.

خون او.
ای کاش می توانستم دوباره آن را بنوشم.
اما حالا او خیلی دور است انگار.
آن قدر که گویا رویایی بیش نبوده.
آیا من هرگز او را دیدم؟
به چشمانش نگاه کردم؟
دندان های نیش او در رگ من فرو رفت.
از خون من نوشید.
اما حالا دیگر نمی توانم به یاد بیاورم.

من، گادفری خون آشام که حالا بر بستر ساحل افتاده. در هیبت یک سوسک کوچک حمام. و در حالی که وسعت بی انتهای دریای نقره گون زیر ماه در برابر چشمانم است. و زخم هایم را هم می شوید و هم نمک می پاشاند.

صدای پاهایشان را می شنوم. آن ها اینجا هستند. در جست و جوی من. تکانی به خود می دهم و شن ها را کنار می زنم و در آن ها فرو می روم. حفر می کنم. بیشتر و بیشتر. زیر زمین به حرکت درمی آیم.

ضعیف شده ام. گرسنه. و اینجا چیزی برای خوردن نیست. تاریک است. و تنها همراهانم افکار من هستند. و گناهانم.
من عشق را می خواستم. اما بیمارش را.
تنها قلب تپنده ای که به قیر آلوده بود، می توانست مرا از مرگ دور کند.
و من گذاشتم که سرورم مالخازار به آن دچار شود. که مرا عذاب دهد. که این گونه مرا در کنار خود حفظ کند‌.
مثل تخم های انگل آن را در روحش ریختم.
و آن کرم ها متولد شدند و در درونش رشد کردند و گوشت و پوستش را شکافتند و نزد من آمدند. و با من یکی شدند.

شاید من یک سوسک حمام نیستم.
شاید یک کرم انگلی باشم.
نه در حال راه رفتن با این شش پای کوچک.
بلکه در حال خزیدن در میان شن ها.

و او، سرورم می خواست پاک شود.
و من برای مجازاتش از او دور شدم.
با او جنگیدم.
بر او زخم زدم.
قلبش را که فاسد شده بود، میان چنگال هایم گرفتم و فشار دادم.
اگر نمی توانست عشق بیمار را به من بدهد، می خواستم نفرتش را به من بدهد.

همان طور که در دل شن ها پیش می روم، با چیز سفتی برخورد می کنم. انگار یک دیوار سنگیست. از آن بالا می روم. از شن ها سر بر می آورم. هوای آزاد وارد ریه های کوچکم می شود. ادامه می دهم. بالا می روم و به یک ایوان می رسم. جایی که او پشت یک میز دایره ای کوچک نشسته و از جام خونش می نوشد. با چشمان خاکستری روشن مرطوب در پس پلک های سنگین. و لبخندی که به اندوه آغشته است. او، لرد سابیس. بدل کننده ی سرورم، مالخازار.

خودم را به داخل ایوان پرت می کنم. او نگاهش را آرام به سمتم برمی گرداند.

من:
"سرورم، سابیس!"

لرد سابیس با صدایی خش دار، طوری که انگار یک سیخ در سینه اش فرو رفته باشد:
"این تو هستی، گادفری؟"

من:
"لطفا کمکم کنید."

و به سمتش می روم و از ردایش بالا می روم و خودم را به شانه اش می رسانم.
"آن ها می خواهند از من به عنوان یک نماد استفاده کنند. مومنان به آیین قدیم. نباید بگذارید این اتفاق بیفتد."

پوزخند می زند.
"تصور می کردم می خواهی از من درخواست کنی شکل خون آشامی ات را به تو برگردانم."

من:
"اکنون چیزهای مهم تری در میان هستند."

لرد سابیس:
"بله، همیشه همین طور بوده.
انگار که مساله خون نیست. خون فقط یک زمین بازی است. برای اینکه خون آشام ها مثل بزهایی شیرده بر آن راه بروند، جست و خیز کنند، از علفش بخورند و وقتی سینه هایشان پر از شیر شد، انسان هایشان را در آغوش بگیرند و تغذیه شان کنند.
خون برای نوشیدن نیست.
برای بازی است."

من:
"سرورم، نگذارید آن ها از اتفاقی که برای من افتاده، سوءاستفاده کنند. این گونه سرورم، مالخازار برای همیشه یک خدا باقی می ماند."

لرد سابیس:
"تو خود می خواستی همین طور شود. مگر نه؟ اگر او یک خدای زنجیر شده باشد، دیگر دست دوک گابریل به او نمی رسد. همان نوری که داشت تاریکی مالخازار را از تو می گرفت."

من:
"آن موقع من گمراه بودم، سرورم. و خودخواه."

لرد سابیس:
"و حالا نیستی؟"

به خیل خون آشام ها و انسان ها نگاه می کنم که آن پایین مشغول جست و جو هستند و توجهشان دارد کم کم به اینجا جلب می شود.

با حالی مضطرب رو به لرد سابیس:
"سرورم، خواهش می کنم. به خاطر من و به خاطر مارکیز مالخازار این کار را بکنید.
همیشه تاسف نمی خوردید که نتوانستید عشق را به ما نشان دهید؟"

لرد سابیس:
"آه، بله. اما من نشانتان دادم. آن هنگام که مالخازار را گرفتم، انسانیتش را از روحش بیرون کشیدم و خون سیاه قیرآلودم را در او ریختم، عشق را به او نشان دادم.
و آن هنگام که شبح منفور آکنده از گناهم را چون دشنه ای داغ و بران در جسم تو فرو بردم و از آن خود کردمش تا ابزار آمرزشم شود، عشق را به تو نشان دادم.

من گمان می کردم که باید نور باشد.
که انگل در آن نلولد.
اما اشتباه می کردم.
برای من، خدای اعظم خون آشامان و انسان ها و برای فرزندانم، فقط عشق بیمار هست."

من:
"نباید بگذارید آیین قدیم دوباره برپا شود."

لرد سابیس:
"مالخازار و گابریل هم با همین جمله نزد من آمدند و از من خواستند قلب سیاه را از سینه ام بیرون بیاورم تا آیین قدیم ویران شود.
و من چنین کردم."

چانه اش می لرزد. صورتش در هم جمع می شود. رطوبت چشمانش به گودالی پر از آب بدل می شود. اشک از چشمانش جاری می شود.
"من آن را بیرون کشیدم و گذاشتم خاکسترش کنند.
و سوگوار شدم‌.
و به راستی برای کسی مهم نبود.

اما گادفری،
تصور نکن که اکنون قدمی برنمی دارم، به خاطر انتقام. یک قلب دیگر در سینه ی من، حتی اگر سرخ باشد، با عشق نورآلود پر شده باشد، دوباره به سیاهی بدل خواهد شد.
پس نه.
من قدرتم را باز پس نخواهم گرفت.
و دیگر در این جنگ دخالت نخواهم کرد.
من آن خدایی خواهم بود که جهانش را خلق کرده و حال فقط عقب می نشیند و تماشا می کند."

آهسته از او پایین می آیم. با قدم های سست. روی میز سپید می روم. به سمت قطرات سرخ خون که از جامش بر آن ریخته. می نوشم. و حیات را حس می کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. شاید من هنوز یک خون آشام باشم.

و مومنان آیین قدیم؟
نمی توانم بگذارم به دست آن ها بیفتم. نه چون می خواهم مثل لرد سابیس جلوی آشوب را بگیرم. چون از آن ها نفرت دارم. همیشه داشته ام.
زمانی تصور می کردم بیزاری ام به دلسوزی بدل شده. حالا می فهمم که اشتباه می کردم.

اما شاید هم این نفرت به سمت خودم نشانه رفته و من می خواهم فکر کنم که دلیلش آن ها هستند. نه این سوسک کوچک حمام که من هستم. نه. من هنوز گادفری خون آشامم.

از میز پایین می آیم. و از دیوار قلعه. دوباره در شن ها فرو می روم. و خودم را به دریا می رسانم. در میان امواجش غوطه خواهم خورد. به این امید که مذاب نفرتم را سرد کنند. و آن را بدل به عشق کنند.

افرادی که لایک کردند

برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
تاپیک انجمن
پاسخ: دفتر فرماندهی کاراگاهان
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود دوباره به جناب فاج و معاون محترم وزیر، دملزای عزیزم.
ماموریتم رو به اتمام رسوندم و امیدوارم مورد رضایتتون باشه.

نکته ای که باید توی این گزارش میگفتم مربوط به همون چیزی بود که در ماموریت قبلی دملزا بهم گوشزد کرد و اونم به کار بردن اتفاقات پست قبلی بود که تمام تلاشم رو کردم حفظشون کنم. شاید از ماموریت قبلیم کمتر وقت گذاشتم ولی امیدوارم خوب بوده باشه. ممنونم.

@دملزا رابینز

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی در به خودیِ خود باز شد، باد نورا را دوباره با خودش برد و اورا روی بروشوری که از دست یکی از بازدیدکنندگان، روی زمین افتاده بود انداخت. اما ناگهان، بروشور آتش گرفت. زیرا در هنگام پرواز به همراه باد، سر نورا روی زمین کشیده شده بود و آتش گرفته بود. نورا آخ بلندی گفت و در پی آن، اشک هایش سرازیر شد. اشک هایی که روی بروشور میریختند نه تنها باعث خاموش شدن آتش نشدند، بلکه شعله ی آتش را بلند تر کردند.

همچنان کسی نمیدانست، پشت آن در چه میگذرد. اسنیپ از میان جمعیت خودش را جلو کشید و با یک حرکت، شنل خاکی شده اش را تکاند. حتی در این زمان هم هیچکس نمیدانست چرا سوروس اسنیپ، همچنان اصرار دارد همان لباس های قدیمی اش را بر تن کند. در میان جمعیت، پیرمردی که از تابلویش بیرون افتاده بود نیز حضور داشت. اما با اینکه لباس هایش هنوز بر تنش بود، خودش را با دست هایش میپوشاند. انگار تابلویی که تا حالا در آن زندگی کرده بود، پوشش بهتری برایش بود.

اسنیپ شدیدا نیاز داشت بفهمد پشت آن در چیست. آیا یک ساحره یا جادوگر است که در آن اتاق سحرو جادو میکند و جادوی سیاه انجام میدهد؟ یا اینکه کارمندان وزارتخانه در آنجا به استراحت میپردازند، چای میخورند و گاهی اوقات جوک های مسخره میپرانند. اما همین‌که جلو رفت تا به اسرار درون اتاق پی ببرد، مه غلیظی از داخل اتاق به بیرون رانده شد. مه آنقدر غلیظ بود که دیدشان را تار میکرد. اما کم‌کم بوی عجیب سوختگی راه تنفسشان را پر کرد.

همه فکر میکردند درون اتاق آتش سوزی رخ داده است. اما کمی که راه دیدشان به اطراف سالن بازتر شد، متوجه شدند مقدار بسیار زیادی بروشور، درحال آتش گرفتن است. آنها کمی آنطرف تر، @نورا پردفوت را مشاهده کردند که از شدت عصبانیت، به اینطرف و آنطرف میدود، اشک میریزد و آتش را پخش میکند. هیچکس نمیدانست باید جلوی فراگیری آتش را بگیرد، یا به اتفاقاتی که درون آن اتاق رخ میداد بپردازد.

آتش طوری بروشور های درون سالن را میسوزاند، انگار که نورا با آن بروشور ها خصومت شخصی داشته است.

- اینجا چه خبره؟

لیلی که روز بسیار سختی را با کارهای اداری درون وزارتخانه گذرانده بود و حالا برای چند لحظه استراحت به سازمان فرهنگ و هنر آمده بود، با دیدن این بلبشو، فهمید آرامشی که چند لحظه ی پیش انتظارش را میکشید، دست نیافتنی است.

آنچنان غوغایی برپا بود که مجسمه ها از ترس سوختن از جایگاهشان پایین آمده، و به سمت در خروجی هجوم برده بودند. بازدیدکنندگان هم گوشه ای جمع شده بودند و به اتفاقات روبرویشان چشم دوخته بودند. انگار منتظر یکی از مجسمه ها بودند تا برود و کارمندی را با خود بیاورد که آتش را خاموش کند. سوروس اسنیپ، که در جلوی جمعیت ایستاده بود و تازه چشمش به لیلی خورده بود، هیچ چیز جز صدای او نمیشنید و هیچ چیز جز چهره ی او نمیدید. او محو بی توجهی لیلی شده بود و با خود در رویاها سیر میکرد.

همانطور که تمام بازدیدکنندگان فکر میکردند، کمی بعد چند تن از کارمندان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری، به همراه مجسمه ای که آرام آرام میپرید (مجسمه ها نمیتوانند راه بروند) تا نشکند، وارد شدند. آنها لیلی را در راه با خود همراه کردند و طی چند ثانیه نورا پردفورت را که جیغ میکشید دستگیر کردند.

- ولم کنین بزارین آتیش بازیمو بکنم!
- ل... لیلی؟

لیلی که تازه متوجه اسنیپ شده بود، جلو آمد. اما کمی بعد، توجهش به دری که پشت اسنیپ باز بود جلب شد. او اسنیپ را که لبخند زده بود و دست هایش را باز کرده بود تا اورا در آغوش بگیرد کنار زد و جلو تر رفت. اسنیپِ ناکام، لبخندش را بر لبانش حفظ کرد. پیرزنی که در کنارش ایستاده بود، ظاهرا دلش برای او سوخت.
- چه پسر خوبی، راستی منم یه دختر دم بخت دارم.

لیلی، بدون توجه به مه، طوری مانند زیبای خفته که به دنبال چرخ نخ ریسی میرفت وارد اتاق شد، که انگار جادو شده بود. اسنیپ نیز مانند کسی که جادوی عشق یک طرفه اورا کور کرده بود، رد عطر لیلی را گرفت و پشت سر او وارد اتاق شد.

اتاق، همانند تمام اتاق های دیگر بود. مبلمان راحت و نرم، شومینه ی روشن که لیلی را به یاد سالن گریفیندور می‌انداخت و یک میز پر از خوراکی هایی که به آنها چشمک میزدند. اما تنها چیز عجیب آن وسط، که باعث میشد اتاق مانند اتاق های عادی به نظر نرسد، @گیلدوری لاکهارت بود. گیلدروی لاکهارتی که با تمام وجود داشت تلاش میکرد تا کاری که شروع کرده بود را به اتمام برساند. کاری که باعث شد لیلی و اسنیپ از عالم خیالات خارج شوند.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی در به خودیِ خود باز شد، باد نورا را دوباره با خودش برد و اورا روی بروشوری که از دست یکی از بازدیدکنندگان، روی زمین افتاده بود انداخت. اما ناگهان، بروشور آتش گرفت. زیرا در هنگام پرواز به همراه باد، سر نورا روی زمین کشیده شده بود و آتش گرفته بود. نورا آخ بلندی گفت و در پی آن، اشک هایش سرازیر شد. اشک هایی که روی بروشور میریختند نه تنها باعث خاموش شدن آتش نشدند، بلکه شعله ی آتش را بلند تر کردند.

همچنان کسی نمیدانست، پشت آن در چه میگذرد. اسنیپ از میان جمعیت خودش را جلو کشید و با یک حرکت، شنل خاکی شده اش را تکاند. حتی در این زمان هم هیچکس نمیدانست چرا سوروس اسنیپ، همچنان اصرار دارد همان لباس های قدیمی اش را بر تن کند. در میان جمعیت، پیرمردی که از تابلویش بیرون افتاده بود نیز حضور داشت. اما با اینکه لباس هایش هنوز بر تنش بود، خودش را با دست هایش میپوشاند. انگار تابلویی که تا حالا در آن زندگی کرده بود، پوشش بهتری برایش بود.

اسنیپ شدیدا نیاز داشت بفهمد پشت آن در چیست. آیا یک ساحره یا جادوگر است که در آن اتاق سحرو جادو میکند و جادوی سیاه انجام میدهد؟ یا اینکه کارمندان وزارتخانه در آنجا به استراحت میپردازند، چای میخورند و گاهی اوقات جوک های مسخره میپرانند. اما همین‌که جلو رفت تا به اسرار درون اتاق پی ببرد، مه غلیظی از داخل اتاق به بیرون رانده شد. مه آنقدر غلیظ بود که دیدشان را تار میکرد. اما کم‌کم بوی عجیب سوختگی راه تنفسشان را پر کرد.

همه فکر میکردند درون اتاق آتش سوزی رخ داده است. اما کمی که راه دیدشان به اطراف سالن بازتر شد، متوجه شدند مقدار بسیار زیادی بروشور، درحال آتش گرفتن است. آنها کمی آنطرف تر، @نورا پردفوترا مشاهده کردند که از شدت عصبانیت، به اینطرف و آنطرف میدود، اشک میریزد و آتش را پخش میکند. هیچکس نمیدانست باید جلوی فراگیری آتش را بگیرد، یا به اتفاقاتی که درون آن اتاق رخ میداد بپردازد.

آتش طوری بروشور های درون سالن را میسوزاند، انگار که نورا با آن بروشور ها خصومت شخصی داشته است.

- اینجا چه خبره؟

لیلی که روز بسیار سختی را با کارهای اداری درون وزارتخانه گذرانده بود و حالا برای چند لحظه استراحت به سازمان فرهنگ و هنر آمده بود، با دیدن این بلبشو، فهمید آرامشی که چند لحظه ی پیش انتظارش را میکشید، دست نیافتنی است.

آنچنان غوغایی برپا بود که مجسمه ها از ترس سوختن از جایگاهشان پایین آمده، و به سمت در خروجی هجوم برده بودند. بازدیدکنندگان هم گوشه ای جمع شده بودند و به اتفاقات روبرویشان چشم دوخته بودند. انگار منتظر یکی از مجسمه ها بودند تا برود و کارمندی را با خود بیاورد که آتش را خاموش کند. سوروس اسنیپ، که در جلوی جمعیت ایستاده بود و تازه چشمش به لیلی خورده بود، هیچ چیز جز صدای او نمیشنید و هیچ چیز جز چهره ی او نمیدید. او محو بی توجهی لیلی شده بود و با خود در رویاها سیر میکرد.

همانطور که تمام بازدیدکنندگان فکر میکردند، کمی بعد چند تن از کارمندان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری، به همراه مجسمه ای که آرام آرام میپرید (مجسمه ها نمیتوانند راه بروند) تا نشکند، وارد شدند. آنها لیلی را در راه با خود همراه کردند و طی چند ثانیه نورا پردفورت را که جیغ میکشید دستگیر کردند.

- ولم کنین بزارین آتیش بازیمو بکنم!
- ل... لیلی؟

لیلی که تازه متوجه اسنیپ شده بود، جلو آمد. اما کمی بعد، توجهش به دری که پشت اسنیپ باز بود جلب شد. او اسنیپ را که لبخند زده بود و دست هایش را باز کرده بود تا اورا در آغوش بگیرد کنار زد و جلو تر رفت. اسنیپِ ناکام، لبخندش را بر لبانش حفظ کرد. پیرزنی که در کنارش ایستاده بود، ظاهرا دلش برای او سوخت.
- چه پسر خوبی، راستی منم یه دختر دم بخت دارم.

لیلی، بدون توجه به مه، طوری مانند زیبای خفته که به دنبال چرخ نخ ریسی میرفت وارد اتاق شد، که انگار جادو شده بود. اسنیپ نیز مانند کسی که جادوی عشق یک طرفه اورا کور کرده بود، رد عطر لیلی را گرفت و پشت سر او وارد اتاق شد.

اتاق، همانند تمام اتاق های دیگر بود. مبلمان راحت و نرم، شومینه ی روشن که لیلی را به یاد سالن گریفیندور می‌انداخت و یک میز پر از خوراکی هایی که به آنها چشمک میزدند. اما تنها چیز عجیب آن وسط، که باعث میشد اتاق مانند اتاق های عادی به نظر نرسد، @گیلدوری لاکهارت بود. گیلدروی لاکهارتی که با تمام وجود داشت تلاش میکرد تا کاری که شروع کرده بود را به اتمام برساند. کاری که باعث شد لیلی و اسنیپ از عالم خیالات خارج شوند.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کِی؟
وقتی ماندریکا حمله کردن!

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن