گادفری میدهرست
در برابر
دملزا رابینز
مسخبه یاد می آورمش.
او آنجا بود. در نیمه تاریکی.
بر تختش نشانده بودندش. برق زنجیرهای بسته شده به دست ها و پاهایش را می دیدم.
و با این حال باشکوه بود.
نه چون در چشمان خاکستری عمیقش رنج و شکست نبود. نه چون درمانده نبود. و نه به این خاطر که هنوز تسلیم نشده بود.
شاید فقط چون، ما خیلی ساده به هم وصل بودیم.
از خونی که او از رگ من نوشیده بود.
از خونی که من از رگ او نوشیده بودم.
و او دید،
با چشمانی نه آکنده از وحشت، بلکه از بهت،
که چه طور من تبدیل شدم.
در حالی که شمشیر می زدم.
خون می ریختم.
می کشتم.
تا رهایش کنم.
از خدایی.
او دید.
لحظاتی را که پوست نرم و رنگ پریده ام کم کم سخت و تیره شد. که چه طور پایین رفتم، گویی زمین داشت مرا در خود می کشید.
تغییر.
از انسان به خون آشام.
و از خون آشام به چیزی که تصورش را نمی کردم.
یا شاید فقط ترس از آن را انکار می کردم.
که با نفرت جایگزینش می کردم.
در زمانی که فرزندم از داخل شکم مادرش، نه در هیبت یک انسان، بلکه در قالب یک کرم انگلی متولد شد.
مرگ.
دوباره بر فرازم.
این بار نزدیک تر از هر زمان دیگری.
و وحشت سنگین تر از آن خاطره ی دور.
آن هنگام که در سیاهی جنگل آشفته حال می چرخیدم.
و این بار دیگر سرورم مالخازار نمی توانست مرا نجات دهد.
نه چون به تخت زنجیر شده بود.
بلکه چون این بار هدیه ی نفرین شده ی جاودانگی هم نمی توانست نجاتم دهد.
خون آشامی برای یک سوسک کوچک حمام بی معنی بود.
همان طور که انسانیت برای یک خون آشام.
چشم ها بر من خیره شد. دشمن و همرزم. و در این میان اِلَیرا از رهبران مومنان به آیین قدیم با انگشت به من اشاره کرد.
"نشانه ای برای کافران. این است مجازات کسانی که از پرستش و قربانی به پای خدایانمان سر باز زنند.
او را بگیرید تا در مراسم به نمایش دربیاوریم. مخالفانمان باید این را ببینند تا درس عبرت گیرند و به راه راست بیایند."
دویدم. آشفته. در میان پاهایی که سعی داشتند بر من فرود نیایند. دوست و دشمن می خواستند به من برسند و من که نمی توانستم آن ها را از هم تشخیص دهم، فقط می دویدم.
تا اینکه در یک چاه افتادم.
تاریکی.
و گناهم را به خاطر آوردم.
عشق.
سرورم، مالخازار.
جنگل سیاه.
یک برکه.
نور نقره ای ماه بر آن.
و او که به من نزدیک شد.
خون او.
ای کاش می توانستم دوباره آن را بنوشم.
اما حالا او خیلی دور است انگار.
آن قدر که گویا رویایی بیش نبوده.
آیا من هرگز او را دیدم؟
به چشمانش نگاه کردم؟
دندان های نیش او در رگ من فرو رفت.
از خون من نوشید.
اما حالا دیگر نمی توانم به یاد بیاورم.
من، گادفری خون آشام که حالا بر بستر ساحل افتاده. در هیبت یک سوسک کوچک حمام. و در حالی که وسعت بی انتهای دریای نقره گون زیر ماه در برابر چشمانم است. و زخم هایم را هم می شوید و هم نمک می پاشاند.
صدای پاهایشان را می شنوم. آن ها اینجا هستند. در جست و جوی من. تکانی به خود می دهم و شن ها را کنار می زنم و در آن ها فرو می روم. حفر می کنم. بیشتر و بیشتر. زیر زمین به حرکت درمی آیم.
ضعیف شده ام. گرسنه. و اینجا چیزی برای خوردن نیست. تاریک است. و تنها همراهانم افکار من هستند. و گناهانم.
من عشق را می خواستم. اما بیمارش را.
تنها قلب تپنده ای که به قیر آلوده بود، می توانست مرا از مرگ دور کند.
و من گذاشتم که سرورم مالخازار به آن دچار شود. که مرا عذاب دهد. که این گونه مرا در کنار خود حفظ کند.
مثل تخم های انگل آن را در روحش ریختم.
و آن کرم ها متولد شدند و در درونش رشد کردند و گوشت و پوستش را شکافتند و نزد من آمدند. و با من یکی شدند.
شاید من یک سوسک حمام نیستم.
شاید یک کرم انگلی باشم.
نه در حال راه رفتن با این شش پای کوچک.
بلکه در حال خزیدن در میان شن ها.
و او، سرورم می خواست پاک شود.
و من برای مجازاتش از او دور شدم.
با او جنگیدم.
بر او زخم زدم.
قلبش را که فاسد شده بود، میان چنگال هایم گرفتم و فشار دادم.
اگر نمی توانست عشق بیمار را به من بدهد، می خواستم نفرتش را به من بدهد.
همان طور که در دل شن ها پیش می روم، با چیز سفتی برخورد می کنم. انگار یک دیوار سنگیست. از آن بالا می روم. از شن ها سر بر می آورم. هوای آزاد وارد ریه های کوچکم می شود. ادامه می دهم. بالا می روم و به یک ایوان می رسم. جایی که او پشت یک میز دایره ای کوچک نشسته و از جام خونش می نوشد. با چشمان خاکستری روشن مرطوب در پس پلک های سنگین. و لبخندی که به اندوه آغشته است. او، لرد سابیس. بدل کننده ی سرورم، مالخازار.
خودم را به داخل ایوان پرت می کنم. او نگاهش را آرام به سمتم برمی گرداند.
من:
"سرورم، سابیس!"
لرد سابیس با صدایی خش دار، طوری که انگار یک سیخ در سینه اش فرو رفته باشد:
"این تو هستی، گادفری؟"
من:
"لطفا کمکم کنید."
و به سمتش می روم و از ردایش بالا می روم و خودم را به شانه اش می رسانم.
"آن ها می خواهند از من به عنوان یک نماد استفاده کنند. مومنان به آیین قدیم. نباید بگذارید این اتفاق بیفتد."
پوزخند می زند.
"تصور می کردم می خواهی از من درخواست کنی شکل خون آشامی ات را به تو برگردانم."
من:
"اکنون چیزهای مهم تری در میان هستند."
لرد سابیس:
"بله، همیشه همین طور بوده.
انگار که مساله خون نیست. خون فقط یک زمین بازی است. برای اینکه خون آشام ها مثل بزهایی شیرده بر آن راه بروند، جست و خیز کنند، از علفش بخورند و وقتی سینه هایشان پر از شیر شد، انسان هایشان را در آغوش بگیرند و تغذیه شان کنند.
خون برای نوشیدن نیست.
برای بازی است."
من:
"سرورم، نگذارید آن ها از اتفاقی که برای من افتاده، سوءاستفاده کنند. این گونه سرورم، مالخازار برای همیشه یک خدا باقی می ماند."
لرد سابیس:
"تو خود می خواستی همین طور شود. مگر نه؟ اگر او یک خدای زنجیر شده باشد، دیگر دست دوک گابریل به او نمی رسد. همان نوری که داشت تاریکی مالخازار را از تو می گرفت."
من:
"آن موقع من گمراه بودم، سرورم. و خودخواه."
لرد سابیس:
"و حالا نیستی؟"
به خیل خون آشام ها و انسان ها نگاه می کنم که آن پایین مشغول جست و جو هستند و توجهشان دارد کم کم به اینجا جلب می شود.
با حالی مضطرب رو به لرد سابیس:
"سرورم، خواهش می کنم. به خاطر من و به خاطر مارکیز مالخازار این کار را بکنید.
همیشه تاسف نمی خوردید که نتوانستید عشق را به ما نشان دهید؟"
لرد سابیس:
"آه، بله. اما من نشانتان دادم. آن هنگام که مالخازار را گرفتم، انسانیتش را از روحش بیرون کشیدم و خون سیاه قیرآلودم را در او ریختم، عشق را به او نشان دادم.
و آن هنگام که شبح منفور آکنده از گناهم را چون دشنه ای داغ و بران در جسم تو فرو بردم و از آن خود کردمش تا ابزار آمرزشم شود، عشق را به تو نشان دادم.
من گمان می کردم که باید نور باشد.
که انگل در آن نلولد.
اما اشتباه می کردم.
برای من، خدای اعظم خون آشامان و انسان ها و برای فرزندانم، فقط عشق بیمار هست."
من:
"نباید بگذارید آیین قدیم دوباره برپا شود."
لرد سابیس:
"مالخازار و گابریل هم با همین جمله نزد من آمدند و از من خواستند قلب سیاه را از سینه ام بیرون بیاورم تا آیین قدیم ویران شود.
و من چنین کردم."
چانه اش می لرزد. صورتش در هم جمع می شود. رطوبت چشمانش به گودالی پر از آب بدل می شود. اشک از چشمانش جاری می شود.
"من آن را بیرون کشیدم و گذاشتم خاکسترش کنند.
و سوگوار شدم.
و به راستی برای کسی مهم نبود.
اما گادفری،
تصور نکن که اکنون قدمی برنمی دارم، به خاطر انتقام. یک قلب دیگر در سینه ی من، حتی اگر سرخ باشد، با عشق نورآلود پر شده باشد، دوباره به سیاهی بدل خواهد شد.
پس نه.
من قدرتم را باز پس نخواهم گرفت.
و دیگر در این جنگ دخالت نخواهم کرد.
من آن خدایی خواهم بود که جهانش را خلق کرده و حال فقط عقب می نشیند و تماشا می کند."
آهسته از او پایین می آیم. با قدم های سست. روی میز سپید می روم. به سمت قطرات سرخ خون که از جامش بر آن ریخته. می نوشم. و حیات را حس می کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. شاید من هنوز یک خون آشام باشم.
و مومنان آیین قدیم؟
نمی توانم بگذارم به دست آن ها بیفتم. نه چون می خواهم مثل لرد سابیس جلوی آشوب را بگیرم. چون از آن ها نفرت دارم. همیشه داشته ام.
زمانی تصور می کردم بیزاری ام به دلسوزی بدل شده. حالا می فهمم که اشتباه می کردم.
اما شاید هم این نفرت به سمت خودم نشانه رفته و من می خواهم فکر کنم که دلیلش آن ها هستند. نه این سوسک کوچک حمام که من هستم. نه. من هنوز گادفری خون آشامم.
از میز پایین می آیم. و از دیوار قلعه. دوباره در شن ها فرو می روم. و خودم را به دریا می رسانم. در میان امواجش غوطه خواهم خورد. به این امید که مذاب نفرتم را سرد کنند. و آن را بدل به عشق کنند.