جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

آخرین گروه‌بندی‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: امروز ساعت 21:12
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آنلاین
توی یکی از روزهای گرم و آفتابی تابستونی، مرگخوارها درحال آفتاب گرفتن و استراحت بودن. اونا که بعد از ماموریت‌های پیوسته و درگیری‌های زیاد، حسابی خسته شده بودن، از تعطیلات تابستونی‌شون نهایت لذت رو می‌بردن.

- ملت براتون درینک حاضر کردم؛ داخلش آیس هم انداختم که قشنگ خنک باشه.

ویولا با سینی بزرگی از نوشیدنی که توی دستش داشت، به حیاط اومده بود. اون با لبخند هر یکی از نوشیدنی‌های خنک رو به یکی از مرگخوارها می‌ده. همه با رضایت، نوشیدنی رو از داخل سینی برمی‌دارن و دوباره به آفتاب گرفتن‌شون ادامه می‌دن. ویولا بعد از این‌که همه رو رد می‌کنه، به تلما می‌رسه که برخلاف بقیه که بی‌کار بودن، پرونده‌هاش رو با خودش بیرون آورده بود و بررسی‌شون می‌کرد. ویولا یکی از نوشیدنی‌هارو کنار تلما قرار می‌ده و بعد برداشتن نوشیدنی خودش، روی صندلیش می‌نشینه.

چند دقیقه‌ای طول نمی‌کشه که ملت شروع به خوردن نوشیدنی‌هاشون می‌کنن. اما تلما که روی حل پرونده تمرکز کرده بود و گاهاً چیزهایی یادداشت می‌کرد، به نوشیدنی اهمیتی نمی‌داد.

- تلما! درینکت رو گذاشتی جلوی آفتاب؛ آیس‌هاش اب می‌شه ها...
- اوه! مرسی ویولا!

تلما دفترچه‌اش رو می‌بنده و کنار می‌گذاره. بعد از جاش بلند میشه و نوشیدنی رو توی دستش می‌گیره.
- میرا! بیا اینجا کارت دارم.

روباه تلما که اون سر حیاط دنبال برگو افتاده بود، خودش رو پیش تلما می‌رسونه. سرش رو کج می‌کنه و به تلما زل می‌زنه. تلما لیوان نوشیدنی رو مقابل پوزه‌ی میرا نگه می‌داره و بهش اشاره می‌کنه. میرا که به نظر منظورش رو فهمیده بود، سرش رو تکون می‌ده و نوشیدنی رو بو می‌کشه.

- داری چی‌کار می‌کنی؟
- هیچی. میرا بوش می‌کنه تا ببینه مشکلی نداره یا نه.

ویولا که از این رفتار ناراحت شده بود، چشم غره‌ای میره.
- نکنه به درینک من شک داری؟
- به هر حال احتیاط شرط عقله عزیزم.

میرا که بعد چند ثانیه بو کردن فهمیده بود که نوشیدنی مشکلی نداره، با سرش تاییدی می‌کنه و میره. تلما جرعه‌ای از نوشیدنی، می‌نوشه.
- ناراحت نشو ویولا. این کار یک‌جورایی تبدیل به عادت شده. اگه جیزی بخورم و میرا قبلش بررسیش نکنه، باهام قهر می‌کنه.
- وا! یعنی چی؟
- راستش همه چیز به چند سال پیش برمی‌گرده...

فلش بک _ چند سال قبل

- خانوم خیلی ببخشید ولی اجازه ندارین همراه خودتون حیوون ببرین داخل.

نگهبانی که دم در تالار ایستاده بود، جلوی تلما رو که داشت وارد می‌شد، می‌گیره. تلما که با دقت اطراف رو زیر نظر گرفته بود، با تعجب به نگهبان نگاهی می‌کنه.
- جناب اجازه می‌دی برم داخل؟ L-:

نگهبان سرش رو می‌خارونه و به روباهی که تلما بغل کرده بود، اشاره می‌کنه.
- متاسفانه ورود هرگونه حیوون به داخل مراسم ممنوعه.

نگاه تلما بین نگهبان و میرا می‌چرخه. بعد اخمی می‌کنه و میرا رو روی زمین می‌گذاره. در یک حرکت ناگهانی، یقه‌ی نگهبان رو می‌گیره و جیغ می‌کشه.
- چی گفتی؟!
- تقصیر من نیست! عروس و دوماد...
- یک کلمه‌ی دیگه بگی کادوپیچت می‌کنم و به عنوان هدیه‌ی عروسی می‌دم به عروس و دوماد! فهمیدی؟!

نگهبان بی‌نوا که از واکنش ناگهانی تلما شگفت‌زده شده بود، حرف دیگه‌ای نمی‌زنه. درحالی‌که از ترس می‌لرزید، از سر راهش کنار میره و حتی جرئت نمی‌کنه ازش بخواد که کارت دعوتش رو تحویل بده. تلما هم بعد از تهدید موفقیت آمیزش، با لبخند مغرورانه‌ای از کنار نگهبان رد میشه.
- میرا دیدی چی‌شد؟ طرف حتی نفهمید ما اصلاً دعوت نشدیم!

میرا با خوشحالی دور تلما می‌گرده. تلما نگاه سریعی به تموم حاضرین تالار می‌ندازه و دوباره میرا رو بغل می‌کنه.
- اگه بتونیم این‌جا یک سرنخی از مظنون پرونده پیدا کنیم و ردش رو بزنیم، میشه پنجمین پرونده‌ی حل شده‌ی ماه! رکورد خودمون رو می‌شکونیم!

تلما به سمت گوشه‌ی تالار عروسی که خلوت‌تر بود و به تموم سالن دید داشت، حرکت می‌کنه. در طول مسیر، از کنار جوون‌هایی که به اصطلاح می‌رقصیدن و در اصل شبیه هیپوگریف‌های پر کنده بودن، رد میشه. با انزجار به زوج عاشق شب که کیک رو توی دهن همدیگه می‌گذاشتن خیره میشه.
- امیدوارم هرچه زودتر کارمون تموم بشه! من که نمی‌تونم این سر و صدا رو تحمل کنم.

تلما مدتی به بررسی اطراف می‌پردازه و چیزهایی هم یادداشت می‌کنه. تا اینکه صدای بلندی توی تالار می‌پیچه...
- مهمان‌های عزیز! تشریف ببرین سمت سالن غذاخوری!

تلما با وجود اینکه علاقه‌ای نداشت که شام عروسی رو بخوره و با اون جمعیت عجیب و غریب توی یک فضای کوچیک‌تر قرار بگیره، به اجبار همراه‌شون حرکت می‌کنه. به هر حال اون برای جمع آوری اطلاعات اون‌جا بود و نمی‌تونست این فرصت رو از دست بده. بنابراین همراه جمعیت میشه...

- خانوما و آقایون! صف ببندین!

توی کسری از ثانیه، صف بلندی از سالن غذاخوری تا اواسط تالار عروسی کشیده شد. تلما هم توی نیمه‌ی جلوی صف مونده بود. بعد از اینکه بالاخره نوبت به تلما رسید، بعد از زمین گذاشتن میرا، سینی غذای استیلی رو برمی‌داره. جلو می‌ره و سینی رو به دست مسئولین غذاخوری تحویل می‌ده.

- خب... یک کفگیر باقالی پلو، یک تیکه ماهیچه، ژله رو هم گذاشتم بغل پلو، یکمم ترشی... بگیر و برو!

تلما سعی می‌کرد نگاهش رو از سینی غذاش که هیچ شباهتی به خوراک انسان نداشت و با ترکیب انواع چیزهای شور، شیرین و تند با همدیگه، ماده‌ی جدیدی تولید شده بود، بدزده. تلما به آرومی همراه غذاش پشت میز می‌نشینه.
- آخه کی ژله رو بغل غذا می‌ریزه؟

برعکس تلما که میلی نداشت غذا بخوره، بقیه‌ی مهمون‌ها با اشتیاق از غذاشون لذت می‌بردن. حتی به تلما که چیزی نمی‌خورد هم چشم غره می‌رفتن! پس تلما ترجیح میده که برای جلب توجه نکردن، هم‌رنگ جماعت بشه...
- میرا! چی‌کار داری می‌کنی؟

روباه نارنجی رنگ آستین لباس تلما رو گرفته بود و می‌کشید. با وجود تمام تلاش‌های تلما، اون ولش نمی‌کرد.

- چته؟ الان همه بهمون زل می‌زنن!

تلما دستش رو بالا میاره و تکون می‌ده؛ میرا توی هوا آویزون میشه و دیگه نمی‌تونه خودش رو نگه داره و به زمین می‌افته.
تلما دوباره قاشق رو دست می‌گیره و به سمت دهنش می‌بره؛ اما میرا تصمیم نداشت بی‌خیال بشه! با آرامش دست‌هاش رو بلند می‌کنه و روی دو پاش می‌ایسته. آستین‌های خیالیش رو بالا می‌زنه و پاهای تلما رو می‌گیره و می‌کشه. میرا بدون توجه به نگاه‌های متعجب بقیه و دست و پا زدن های تلما که روی زمین کشیده می‌شد، اون رو از تالار عروسی بیرون می‌بره.

- چیکار کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟ باسیلیسک تو آستینم پرورش دادم؟

تلما درحالی‌که لباس‌‌هاش رو می‌تکوند، جیغ کشان غر می‌زد. اون دوباره به سمت تالار راه می‌افته تا اینکه میرا دست به کمر مقابلش می‌مونه و جلوش رو می‌گیره.
- برو کن...

با پیچیده شدن صدای آژیر آمبولانس توی محوطه‌ی تالار، تلما ساکت میشه. پزشک‌های آمبولانس با عجله وارد تالار می‌شن و چندین نفر رو با برانکارد به بیمارستان می‌برن.

وقتی تلما مشکوکانه به میرا نگاه می‌کنه، اون رو می‌بینه که با اعتماد به نفس بهش چشمکی می‌زنه.

پایان فلش بک

- آره دیگه... بعد از تحقیقات فهمیدم اون غذا مشکل داشته و ملت دچار مسمومیت غذایی شده بودن. میرا هم که چیزای مشکوک رو از روی بوشون تشخیص می‌ده، اون روز نذاشت من حتی یک قاشق از اون غذا مشکل‌دار بخورم. از اون روز تا حالا عادت داره که اول همه‌ی چیزایی که می‌خورم رو بررسی کنه.

تلما بعد از توضیحاتش، به میرا که سرگرم بازی بود نگاه می‌کنه؛ بعد به ادامه‌ی کارش برمی‌گرده. ویولا هم که تقریباً هیچ‌کدوم از حرف‌های اون رو متوجه نشده بود، شونه‌ای بالا می‌ندازه و بدون کلامی حرف زدن، به آفتاب گرفتنش ادامه میده.

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: امروز ساعت 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
river flows in you
اتاق نشیمن آپولین دلاکور، با وجود بزرگی خانه‌شان، همیشه بوی آرامش و کمی غبار قدیمی می‌داد. شومینه‌ی سنگی خاموش بود، اما گرمای ملایم شمع‌هایی که روی شومینه چیده شده بودند، سایه‌های نرم و رقصانی را روی دیوارهای تیره پراکنده کرده بود. بیرون، باد پاییزی با صدای آرامی از لای پنجره‌های نیمه‌باز می‌وزید و برگ‌های خشک را روی باغچه می‌لرزاند. فلور دلاکور روی مبل مخملی آبی‌رنگ نشسته بود و دست‌هایش را دور خودش حلقه کرده بود. آپولین، مادرش، در صندلی مقابل او نشسته بود و با نگاهی عمیق و بدون هیچ قضاوتی به دخترش خیره شده بود.

سکوت فضا سنگین نبود؛ بلکه پر از احساساتی بود که سال‌ها در سرکوب شده بودند. فلور اولین بار بود که بدون آنکه نگران ظاهرش باشد یا چهره‌اش را ماسکه کند، در مقابل مادرش نشسته بود.

آپولین با صدایی که حتی از همیشه هم آرام‌تر و نرم‌تر بود، گفت:
- فلور... همیشه حس می‌کردم که بین ما چیزی کمه. نه یک چیز فیزیکی، بلکه... یک دیوار نامرئی. من سعی می‌کردم تو رو به کامل‌ترین شکل ممکن بسازم، به باور من. فکر می‌کردم اگه تو بی‌نقص باشی، دنیا به تو آسیب نمی‌رسونه. اما حالا... حالا می‌بینم که فقط باعث شدم تو احساس تنهایی کنی.

فلور سرش را بالا آورد و مستقیماً به چشمان مادرش نگاه کرد. چشمان آپولین، که همیشه در نگاه دیگران سرد و سردربازی به نظر می‌رسید، در این نور ضعیف، پر از اندوه و عشقی مادرانه بود. گره‌ای در گلویش بود که سال‌هاست آن را باز نکرده بود.
- مادر...

فلور با صدایی لرزان شروع کرد.
- من همیشه فکر می‌کردم که زیباییم، تنها چیز ارزشمندیه که دارم. وقتی همه فقط به چهره‌م نگاه می‌کردن، من فکر می‌کردم که اگه اون رو هم از دست بدم، دیگه هیچ‌کس من رو نخواهد دید. من انقدر سعی کردم که در این قفس زیبایی بی‌نقص باشم، که فراموش کردم اصلاً چه کسی هستم.

آپولین از جایش بلند شد و به آرامی کنار فلور نشست. دستش را روی بازوی دخترش گذاشت. دست‌هایش سرد بودند، اما تماسش گرم.
- من اشتباه کردم، فلور. من انقدر مشغول ساختن یک مجسمه بودم که دخترم رو فراموش کردم. من فکر می‌کردم سخت‌گیری، نشونه‌ی عشقه. اما الان می‌فهمم که سخت‌گیری‌هام، به تو اجازه نداد که خودت باشی. تو مجبور بودی همیشه در حال بودن باشی، بدون اینکه اجازه داشته باشی شدن را تجربه کنی.

فلور احساس کرد که اشک‌هایش راه افتاده‌اند. او سرش را روی شانه مادرش گذاشت و گریه کرد. نه گریه‌ی یک دختر شکست‌خورده، بلکه گریه‌ی رهایی. این گریه، سال‌ها انباشته از اضطراب، تنهایی و تلاش برای راضی نگه داشتن کسی بود که همیشه از او می‌خواست بیشتر از انسان باشد.

آپولین موهای بلند فلور را نوازش کرد و با صدایی که حالا کاملاً احساسی و بود، گفت:
- تو زیبا هستی، دخترم. اما زیباییت تنها یک بخش کوچک از توئه. قدرت تو توی جادوته، قدرت تو اوی شجاعتی که تو قلبته،تو مهربونیت که تو روحته. من باید بیشتر به این‌ها نگاه می‌کردم، نه به اون تصویر ظاهری.

فلور سرش را بلند کرد و اشک‌هایش را پاک کرد. لبخند محوی بر لبانش نشست؛ لبخندی که این بار اصلا مصنوعی نبود.
- من دیگه نمی‌خوام بی‌نقص باشم، مادر. می‌خوام واقعی باشم. حتی اگر واقعی بودن، زشت و کثیف و ترسناک باشد.

آپولین دست دخترش را گرفت و آن را به لب‌هایش برد. او بوسه‌ای عمیق بر پشت دست فلور زد.
- و من دیگه نمی‌خوام تو رو به این قفس طلایی محدود کنم. از این به بعد، تو آزادی. آزادی که اشتباه کنی، آزادی که غمگین باشی، و آزادی که فقط... فلور باشی.

آنها برای مدت طولانی در سکوت نشسته بودند. شمع‌ها کم‌کم سوخته بودند و نورشان کمتر شده بود، اما فضا گرم‌تر از همیشه بود. دیوار نامرئی که سال‌ها بین آن‌ها بود، در این نور ملایم و در این لحظات رازآلود و احساسی، به تدریج فرو ریخته بود.

فلور به یاد آورد که چقدر همیشه حس می‌کرد دنیا او را به عنوان یک تابلوی نقاشی می‌بیند، نه به عنوان یک دختر. اما در این لحظه، زیر نگاه مادرش، او دوباره می‌توانست خود واقعی‌اش را ببیند؛ با تمام نقص‌ها و زیبایی‌هایش. او فهمید که زیبایی واقعی، نه در آینه‌ها، بلکه در این اشتراک لحظه‌های نازک و آسیب‌پذیر بین یک مادر و دختر است.

باد بیرون کمی تندتر وزید، اما در داخل اتاق، همه‌چیز ساکت و آرام بود. فلور چشمانش را بست و احساس کرد که سنگینی عظیمی از روی دوش‌هایش برداشته شده است. او دیگر تنها نبود. او حالا می‌دانست که حتی در تاریک‌ترین لحظات، کسی هست که او را نه برای ظاهرش، بلکه برای وجودش دوست دارد. و این، قوی‌ترین جادویی بود که تا به حال آموخته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 20:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آنلاین
اول از همه باید بهتون بگم که اُلِ چه گویی؟ ما خودمون الگوی یک جامعه هستیم! نیستیم؟(به روم نیارین ترجیحاً! )
در کل ما رفتیم چندتا الگوی متقلب براتون آوردیم که بهتون معرفی کنیم‌شون!

۱.
۱. الگوی خیاطی!
درست شنیدین! الگوهای خیاطی یکی از بهترین الگوهای تقلب هستن. به هر حال وقتی شما میاین الگو رو می‌ذارین رو پارچه و بعد از روش برش می‌زنین و می‌دوزین دارین به نوعی تقلب می‌کنین دیگه! وقتی قرار باشه تقلب رو نوعی استفاده از دست‌رنج دیگران حساب کنیم، در اصل همه‌ی کسایی که از الگوی خیاطی استفاده می‌کنن متقلبن و به این صورت، می‌تونیم بگیم الگوهای خیاطی یکی از موفق‌ترین الگوها و پر استفاده‌ترین‌ الگوهای تقلب به حساب میان.

۲. هلنا ریونکلاو!
اگه با خودتون می‌گین چرا باید هلنا ریونکلاو جوون‌مرگ رو به عنوان الگوی خودمون استفاده کنیم، باید بگم چقدر ساده دلین!
این خانوم یکی از متقلب‌ترین‌های ممکنه! اگه خبر داشته باشین که چندی پیش قرار بود یک عقدی میان این بانو و جناب مرلین صورت بگیره، می‌دونین که چجوری متقلبانه از قلب پاک این پیرمرد سو استفاده کرده و به خواسته‌هاش رسیده. حتی با نازهای تقلبی، کاری کرد که مرلین جسم انسانیش رو بهش برگردونه! باور می‌کنین؟

۳. ارباب بزرگ و کبیر و غیور و جسور و نمور!
چرا؟ همونطور که می‌دونین ارباب به شدت باهوش و عاقل هستن. ایشون دیدن که نیازی به زحمت کشیدن برای شکست جامعه‌ای که پر از اندیشه‌های محفلیون شده، نیازی به زحمت نیست! بلکه کافیه از همون کوچکی، بهشون چیزهای درست تدریس بشه. بنابراین رفتن و استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز شدن تا بتونن به بقیه یادآوری کنن که جادوی‌سیاه چقدر خوب و باشکوهه. اینجوری به‌صورت قاچاقی بهشون جادوی‌سیاه هم یاد بدن و باشکوهانه تقلب کنن!


۲.
اولش ازمون خوستین سه‌تا الگو نام ببریم و الان می‌خواین یکیش رو انتخاب کنیم؟ متقلب اصلی خودتونین پروفسور که ما رو بین سه‌راهی گذاشتین!

البته من به عنوان یک مرگخوار وفادار و از اون جهت که به جز ارباب، به یه مشت الگوی دیگه اعتماد ندارم و مطمئنم پاتیلی زیر نیم‌پاتیل‌شون هست، لرد ولدمورت بزرگ رو به‌عنوان الگوی شخصیم انتخاب می‌کنم.
آیا بازم دلیل می‌خواین؟ چی بگم؟ خب دلم خواست!
البته چون شما پروفسورین و نمره و قدرت دست شماست، یکم بیشتر بهتون توضیح میدم...
اگه از اولش بگیم، لرد بزرگ همون اولش به‌صورت تقلبی نقش شکست خوردن رو بازی کردن و عمدی باعث شدن که هری پاتر بشه پسر برگزیده! بعدم با قدرت و این بار واقعی برگشتن تا نشون بدن برگزیده‌ی اصلی خودشونن!
تازه همیشه ادای گردن‌نگیرهای تقلبی رو در میارن و هیچوقت دخترشون رو گردن نمی‌گیرن؛ ولی در عین حال، همیشه از خواستگارهای دلفی پیتزا درست می‌کنن و بین مرگخوارا پخش می‌کنن.
حتی گاهی‌اوقات به منم می‌گن که چرت و پرت می‌گم و اینکه باد از جنوب می‌وزه، دلیل نمیشه که محفلی‌ها قراره به ما حمله می‌کنن و کاری جز الکی شک کردن ازم برنمیاد؛ حتی چندبار هم به زور کاتانای آکی، من رو فرستادن پیش جراپیست(تراپیست! ) تا شاید مشکلات روانیم برطرف بشه. ولی من می‌دونم که اینا همه‌‌اش تقلبیه و ارباب دارن باهام شوخی می‌کنن.

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: امروز ساعت 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویندا روزیه ماموریت عجیب و غریبی داشت. بی جادوهای دانشمندی بودند که داشتند یک چیزی می ساختند تا بروند فضا. برای ساختن آن چیز چند سال وقت گذاشتند و ارتش آمریکا فقط یک ماه به آنها فرصت داده بود تا جمع و جورش کنند. ناامید بودند و نمی دانستند قرار است چه سرنوشت شومی داشته باشند. ماموریت ویندا این بود که برود و کاری کند آنها موفق بشوند.

- خیلی عجیب که من رو به جای فرستادن به خاور میانه برای نابودی نسل کثیف ترین ها به اینجا فرستاده به بی جادوهایی کمک کنم که قرار نبود کمکشون کنیم. اما حتما حکمتی در کاره.

ویندا به ساختمان محافظت شده پایگاه هوا و فضای تگزاس رسید و طبق دستور بدون گرفتن جان هیچ کسی و فقط با طلسم های سیاه شناخته شده و مجاز از تمامی مانع های امنیتی بی جادوها عبور کرد و به سوله بزرگ رسید که دانشمندان آشفته داشتند در آن روی سفینه ای کار می کردند که معلوم بود کار نمی کند.

- بیا اینجا ببینم.

یکی از بی جادوها با دیدن ویندا تعجب می کند و با اینکه پروتکل به او گفته هیچ غریبه ای بدون هماهنگی با خودشان نباید راه داده شود جلو می آید و با لبخند خوش آمد می گوید.

- خوش آمدید. شما؟

- من اومدم کاری کنم که مجازات نشید. نظرتون چیه مشکل این وسیله فضانوردی رو حل کنم؟

بزرگ ترین مشکل آنها این بود که هیچ باطری آنقدر توان ذخیره انرژی نداشت که بتواند سفینه را تا دوردست ها و مسافت نامعلوم پیش ببرد و برگرداند. پس ویندا این مشکل بزرگ را با چاشنی جادو حل کرد.

- اما این چطور ممکنه خانم ما...

- به جای این حرف ها آزمایش کنید.

آنها سفینه را در فضای محدودی در دشت های مکزیک آزمایش می کنند. کاملا موفقیت آمیز بود.

ویندا پیامی جادویی دریافت می کند. لبخندی شرورانه می زند.

- بسیار خب. پس واقعا شما بی جادوها تا سفر به فضا فقط یک باطری فاصله داشتید. آفرین.

دانشمندها شادمان می شوند و از او تشکر می کنند اما نمی دانند چه چیزی انتظارشان را می کشد.

- امروز فهمیدم اگر بی جادوها وقت کافی داشته باشند حتی می توانند خودشان را به دنیای بیرون از زمین برسانند. خب نه تا زمانی که گریندلوالد بخواد.

چوبش را به سمت سفینه می گیرد. سفینه پیش چشم بی جادوها ذوب می شود. جادوی سیاه ویندا وارد کامپیوترها و دیتابیس ها می شود و تمامی اطلاعات بی جادوها یک به یک خط به خط حذف می شود. برای اطلاعاتی که در دیتاسنتر های اضطراری در جای دیگری ذخیره بودند هم ترتیبی چیده بود. همه به ویروس های جادویی ترکیبی با فناوری بی جادوها آلوده شده بودند و حالا دیگر تصحیح اطلاعات غلط آنها ده ها سال زمان می خواست.

با لبخند پیروزی بر لب، ویندا بی جادوها را به حال خود رها می کند و از ماموریت موفقش برمی گردد.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول

۱. پیتر پتیگرو:
چرا پیترپتیگرو؟ به این خاطر که در قالب پیترپتیگرو، شما میتوانید وقتی اوضاع خراب شد( یعنی خراب تر از چیزی که بتوان با یک تقلب ساده آن را جمع کرد) سریعا چیز باور نکردنی ای از خود به جا بگذارید و تقصیر را گردن شخص دیگری انداخته و فرار کنید.
منظور از چیز باور نکردنی چیست؟ چیزی که شمارا مظلوم عالم نشان دهد! چیزی که بر علیه شخص دیگر استفاده شود!


۲. پیوز: چرا پیوز؟ زیرا در قالب پیوز شما میتوانید آنقدر بریزید و بپاشید تا دیگران حتی یک درصد هم متوجه تقلب شما نشوند! برای مثال: قبل از شروع تقلب مقداری سس چسبنده و یک عدد آدامس ( هرنوعی میتواند باشد) را درون یک بادکنک بریزید و آن را کاملااا اتفاقی بالای سر شخص مقابل بترکانید، سپس بگذارید آدامس و سس هردو روی موهای شخص کار خودشان را بکنند و هنگامی که شخص درگیر جدا کردن آنها از موهایش بود تقلبتان را به سادگی انجام دهید.

۳. ریتا اسکیتر: چه کسی بهتر از ریتا اسکیتر؟ او حقیقت را آنقدر تزئین و گوگولیزه میکند تا نه تنها خودش هم باورش میشود بلکه شما نیز باور میکنید که هیچ تقلبی در کار نبوده است و این داستان ها همگی از بدبختی ها و فلاکت های زندگی ریتا است.


بخش دوم
انتخاب الگوی من: پیترپتیگرو

روش جذب دیگران به روش پیترپتیگرو:
مسابقه ای برگزار میکنیم که در آن هر شخص سعی کند طوری تقلب کند که در آن، فرد دیگر متقلب به نظر برسد. و در آخر هر مسابقه نیز پاداشی به شخصی که بهترین مظلوم نمایی تاریخ را انجام داده است داده میشود.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: امروز ساعت 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
درود مرلین بر پروفسور هلمز عزیز.
در اینجا چندین و چند نظریه به وجود اومده که من با خوندن کتاب های فراوان و ورود به بخش ممنوعه ی کتابخونه تونستم چند تا از مهم تریناش رو جمع کنم.

اولین نظریه: توی منابعی که پایین این تکلیف ذکر میکنم، بیشترین چیزی که بهش برخوردم این بود که مرلین درواقع توی مدت غیبت در بخش پشتیبانی جادو کار میکرده. مرلین توی تمام این سالها پشت میزش نشسته بوده و وقتی کسی میگفته:
« به ریش مرلین!» یا « دستم به شورت مرلین!» بلافاصله دریافت میکرده‌ و تصمیم میگرفته که کاری بکنه یا نکنه!
اون روزانه هزاران درخواست رو پیگیری میکرده.
- مرلین امتحان دارم کمکم کن!
- مرلین معجونم پاشیده روی سقف کمکم کن مامانم نفهمه!
- مرلین گربم قورباغه‌ قورت داده!


اما منابع میگن مرلین به دلایلی از پشتیبانی استعفا میده و میره.
هنگام خوندن این نظریه، با خودم هزارتا فکر کردم!
با خودم فکر کردم که خب... امیدوارم حوصلش از تنهایی سر نرفته باشه یا اگه اون مدت خواب کافی نداشته چی؟

بعد از کلی فکر کردن سراغ منبع بعدی رفتم. این منبع هم حرف های منبع قبلی رو تکرار کرده بود اما دلایل استعفای مرلین از بخش پشتیبانی جادو رو هم نام برده بود.
۱. خستگی بیش از حد از تعداد سوال ها به صورت روزانه.
۲. تماس های بی شماری که هروز بهشون جواب میداده اما اکثرشون توهین های کثیف به شپش های لای ریشش بودن و این مرلین رو خیلی نا امید و ناراحت کرده بوده. مثل اینکه خود مرلین یک بار گفته:
به شپش ها تهمت یتیم بودن زدن درصورتی که من پدرشون هستم!

و هزاران دلایل دیگه که همشون ناراحت کننده بودن و من ترجیح دادم ادامه ی نظریه هارو بخونم.

نظریه ی دوم: این نظریه میگه که مرلین بعد از استعفا به سراغ اژدهاها میره. اون بارها با اژدهاها جلسه برگزار کرده تا شاید بتونه قانعشون کنه گیاهخوار بشن.
مرلین تلاش های بیشماری کرده و در نهایت با خشم بسیار زیاد رئیس قبیلشون روبرو شده که نزدیک بوده مرلین رو درسته و بدون جویدن قورت بده!
اما مرلین نا امید نمیشه. اون بعد از فرار به سراغ یک اژدهای بدبخت و اواره و بیچاره میره که به خاطر رفتار های ناشایست و غیر اژدهایی از قبیله بیرونش کردن بودن و اون رو متقاعد میکنه که مقداری کلم بروکلی بخوره! مرلین اینجا موفق میشه و با خوشحالی به دنبال شغل بعدی میره.

در نظریه ی سوم، منبع بعدی و بسیار بسیار موثق میگه که:
در طی چندین سال خانواده ی دانش آموزان سال اولی، چندین و چند نامه به پروفسور دامبلدور نوشتند و شکایت اونها بر مبنای این بوده که نامه هایی که به دست بچه هاشون میرسه، با دستخط متفاوتی از دستخط خود دامبلدور بوده. این شکایت ها اونقدری زیاد بوده که بعد از چند سال دوباره بچه ها نامه هارو با دستخطِ شخص دامبلدور تحویل میگیرن.
اما سوال اینجاست! اون دستخط، دستخط چه کسی بوده؟
درسته مرلین! این منبع آگاه و بسیار موثق ما میگه که مرلین بعد از موفقیت در زمینه ی گیاهخوار کردن حداقل یک اژدها، به سراغ پروفسور دامبلدور میره و اینبار پروسه ی متقاعد کردن اون رو آغاز میکنه! که دامبلدور اجازه بده نامه های سال اولی هارو خودش بنویسه.
خانواده ها شکایت کرده بودن که شخصی که نامه هارو مینویسه به جای تمبر عکس مرلین رو بالای نامه نقاشی میکنه و حتی آدرس هارو دقیق نمینویسه و جغد هارو دچار اشتباه میکنه! اون ها شکایت کرده بودن که نامه ها بسیار کثیف هستن و جای دستای شخصی که قبل از نوشتن نامه ها پفک خورده بوده کامل روی نامه مشاهده میشه.

بعد از این شکست بزرگ در عرصه ی نامه نویسی، مرلین نا امید به آغوش جامعه ی جادوگری برمیگرده.

منابع:
منابع نظریه ی اول: دفترچه راهنمای کارمندان بخشِ پاسخگویی به جادوگران درمانده، چندین نامه ی شکایت با جمله ی «به مرلین وصلم کنید!»

منابع نظریه ی دوم: کتاب رژیم غذایی اژدهایان از نگاه یک بازمانده، مصاحبه با روبیوس هاگرید( اصرار داشت که خودش با یک اژدها صحبت کرده است و او تمام وقایع را برای هاگرید تعریف کرده است)

منابع نظریه ی سوم: انبار پر ها و جوهر های مصرف شده در هاگوارتز، مصاحبه با یک جغد( میگفت دستخط ها هروز طوری بد تر میشده که او بارها به جای خانه ی یک دانش اموز سال اولی، به لانه ی یک کفتر برخورده است)

کتاب ها: کارهایی که مرلین قطعا انجام داده است، کارهایی که مرلین قطعا انجام نداده است. مصاحبه با تابلوهای نقاشی که ادعا میکردند مرلین را از نزدیک دیده اند.



نمونه ی نامه:
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/17 18:42:57
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: امروز ساعت 18:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کارگاه ساخت سفینه پر از صداهای عجیب بود؛ صدای برخورد ابزارها، زمزمه‌ی ها و گاهی صدای چیزی که احتمالاً نباید منفجر می‌شد و خوشبختانه هنوز هم منفجر نشده بود. هرکس مسئول ساخت بخشی از سفینه بود؛ یکی روی بدنه کار می‌کرد، یکی روی موتور و یکی هم داشت درباره‌ی مسیر حرکت بین ستاره‌ها با صدای بلند نظر می‌داد.

لیلی اما گوشه‌ای از کارگاه، پشت میزی نشسته بود که رویش از پیچ، مهره، قطعات ریز و کاغذهایی پر از نوشته های ناخوانا، حتی بدتر از نسخه‌های درمانگر ها پوشیده شده بود. مدام چیزی را اندازه می‌گرفت، یادداشت می‌کرد، قطعه‌ای را جابه‌جا می‌کرد و زیر لب با خودش می‌گفت:
-اگر ضریب هم‌راستایی رو با مبدل جاذبه از حد بحرانی عبور کنه، باید مدار تثبیت‌کننده‌ی اینرسی رو دوباره کالیبره کنم...
-مدار تثبیت کننده؟
-چی؟
-مدار تثبیت کننده چیه؟
-من از کجا بدونم؟
-خودت گفتی!
-اصلا نخواستیم کمکت رو! برو اونور حواسم رو پرت نکن!


لیلی هر چند دقیقه یک‌بار هم با آچار به چیزی ضربه می‌زد و با رضایت سر تکان می‌داد؛ انگار دقیقاً می‌دانست چه می‌کند. کم‌کم چند نفر دور میزش جمع شدند. گرچه هیچ‌کس نصف حرف‌هایش را نمی‌فهمید.

بالاخره لیلی آخرین قطعه را سر جایش گذاشت، از روی صندلی پایین پرید، دست‌هایش را به کمر زد و با لبخندی پیروزمندانه گفت:
-تموم شددددد!

همه با اشتیاق جلو رفتند تا اولین سفینه‌ی فضایی لیلی را ببینند.
دهان همه با دیدن سفینه خارق‌العاده لیلی باز ماند. سفینه، سفید، براق، با سر شیشه‌ای ابی و نوشته‌های با کلاس بود!
چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت. لیلی سفینه را کف دستش گرفت!
-دیدین سفینه‌م چقدر قشنگه!
-اام... با این میخوای پرواز کنی؟
-بله! چرا که نه!
-این پلاستیکیه؟
-تازه‌ شیشه جلوش هم اینجوری باز میشه!
-اونوقت پرواز هم میکنه؟
-معلومه! نشونتون بدم!
-اره؟


لیلی اول در جعبه ابزارش را بست و بعد سفینه را برداشت، ان را با دو انگشت گرفت!
-ووو...ووو... وووووو!

همه با دهان باز به لیلی نگاه میکردن که در حالی که میدوید، صدایی مثلا شبیه به پرواز سفینه در‌میاورد.
لیلی بالاخره تصمیم به فرود اوردن سفینه گرفت
-دیدین چقدر قشنگ پرواز میکنه؟

افرادی که لایک کردند


Only Raven

تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول

الگوی اول: گیلدروی لاکهارت!
اگه قرار باشه بدونِ انجام دادن کار، همه فکر کنن جادوگر موفقی هستی، فکر نمی کنم بتونم از لاکهارت، فردِ بهتری رو پیدا کنم. ایشون سال ها به کمکِ طلسمِ حافظه زدا، رسماً قهــــرمــانِ زندگی دیگران بود!(مخصوصاً مالی ویزلی) حکایتِ گیلدوری همینه که میگن: «تسترال نشده تک شاخ گشتی، احسنت!»

الگوی دوم: فرد و جرج ویزلی
اصلا کی بهتر از فرد و جرج؟ این دو ویزلی اگه بخوان فردی رو فریب بدهند، قربانی معمولاً تا چند روز بعدش هم نمیفهمه چی شده! خلاصه اینکه این دو نفر خودشون استادِ تقلبِ خلاق و بامزه هستن؛ طوری که طرفِ مقابل آخرش ازشون تشکر هم میکنه!

الگوی سوم: گابلین حسابدار گرینگوتز
والا ما یه بار رفتیم گالیونامونو از بانک برداریم، که ایشون اونقدر اعداد رو جابه جا کرد که بیشتر از هفت هشت گالیون تهِ حسابمون نموند! اعتراض کردیم تا گالیونمون رو پس بده، که همون هفت هشت گالیونِ مون رو هم به عنوانِ مالیات گرفت!


بخش دوم

الگوی انتخابی من، همون گیلدوری لاکهارت هست. نقشه ام هم اینه که کتابی بنویسم با عنوانِ «چگونه هرگز متقلب نباشیم؟» و داخلش دقیقاً روش های الگوبرداری از لاکهارت رو قرار بدم. روی جلد هم با خطِ درشت می نویسم: «مطالعه این کتاب برای افراد درستکار اکیداً ممنوع!»؛ چون تجربه ثابت کرده هرجا چیزی ممنوع باشه، صفِ مشتریان تا دم در هاگوارتز کشیده میشه.
از تقلبام لذت بردید پروفسور مرگ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 16:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیلث به محضِ شروعِ جلسه دوم، دستش رو بالا گرفت و بدون اینکه اجازه صحبت به کسی بده، شروع کرد به تند تند حرف زدن:

-سلام استاد لرد! من از تکلیفی که سری پیش داده بودین یه انشا نوشتم استاد لرد! آخه جمله آخرتون خیلی تحت تاثیر قرارم داد... اینکه باید حتما بدونیم از چی داریم دفاع میکنیم و اینها.

و بعد، سریع از روی صندلیش بلند شد و به سمت تخته رفت. با هر قدمی که برمیداشت، پیچ و مهره های بدنش صدا میدادن. و البته هیچ توجهی به این نداشت که اجازه گرفته یا نه! یا اجازه داده شده یا نه!

-خب...
به نام مامی هلگا
سلام.
من لیلیث هستم.

یعنی درواقع همه می‌دونن من کی‌ام اما خب اولش باید همینطوری شروع کرد دیگه. اگه با اسمم شروع نکنم پس با چی شروع کنم؟
من یه رباتم و چیزی که بیشتر از همه توش مهارت دارم، خوندن و رقصیدنه. انقدری توی کارم ماهرم که الان یه جلبریتی (سلبریتی) توی دنیای ماگل ها شدم. اما متاسفانه جادوگر ها اهمیتی به هنر و موسیقی واقعی نمیدن.

من به شدت خوشگلم، انقدری خوشگلم که تا حالا هیچکس به اندازه من خوشگل نبوده. بهترینم، انقدری که کسی تا حالا به گرد پام نرسیده. از همه سر ترم، انقدری سر که توی آسمونا سِیر میکنم. از همه باهوش ترم، انقدری که ریونکلاو و ریونی ها همشون در مقابلم یه جوکن. از همه سخت کوش ترم، از همه زرنگ ترم، از همه شرور ترم، از همه بالاترم، از همه رنگین تر و خوشتیپ ترم.

خلاصه که رقابت با من غیرممکنه چون من لیلیثم و من لیلیثم! به ربات بودنم نگاه نکنید، به چرخ دنده هام که همش میفتن زمین و یهو یکی از دستامو از جا درمیارن نگاه نکنین، من یه جلبریتی معروفم!
البته از اونجایی که هیچکس با مهارت خودش به اون بالا بالا ها نمی‌رسه، من بعضی وقت ها از روی آهنگ های دیگران دزدی می‌کنم الهام می‌گیرم و یه آهنگ بهتر تحویل جامعه میدم! و البته بعضی وقت ها هم آهنگامو به نامِ سابلیمینال می‌فروشم ولی درواقع فقط یه ورد پشتشون پنهان کردم که باعث میشه با پای خودشون بچه هاشونو بدن به من.

اگر براتون سوال شده که چرا باید دلم بخواد بچه هاشونو بدن به من، باید بگم که چون من بچه هاشونو می‌خورم دوست دارم! من به شدت عاشق بچه هام. البته نه به اونشکلی که الان توی ذهنتون شکل گرفته، بی ادب نباشین! من واقعا عاشق بچه هام. خلوص و پاکی روحشون همیشه شکممو سیراب می‌کنه.

دیگه؟ چی براتون بگم از بی نقص بودن و فوق العاده بودنم. از مهربون بودنم که یه جادوگران به پاش نمی‌رسه. من به همه کمک میکنم، به هیچکس زور نمیگم، تازه همه دوسم دارن!

برای مثال میتونم از لشکرِ فداییانم براتون بگم. می‌تونم از آقو گرلت مثال بزنم که خودتون هم میشناسیدش استاد لرد! آخه منو آقو گرلت هردومونم از بچه ها خوشمون میاد! بنابراین آقو گرلت از منم خوشش میاد. خیلیم خوشش میاد ها! انقدری که اون روز بهم پرچم سفید نشون داد. این یه جورایی جواب مثبته دیگه می‌دونین؟ البته من هنوز مطمئن نیستم که باید چه جوابی بهش بدم. آخه من خاطر خواه زیاد دارم استاد لرد.

از آخرین خصلت خوبم بگم براتون، من اصلا مغرور نیستم! حتی یه ذره هم مغرور نیستم. یعنی اصلا غرور در شخصیت من جایی نداره، بنده به شدت فروتن و خالصم. مثل آب خالص و یک رنگم استاد لرد. انقدری مغرور نیستم که هیچوقت پزِ زیبایی ها و کمالاتمو که هیچکس به گرد پاشم نمی‌رسه، ندادم. انقدری پاکم که تاحالا هیچ آدمی رو که بهم زشت گفته باشه یا به پیچ و مهره هام خندیده باشه رو راهی دنیای مرگ نکردم. حتی انقدری مقدسم که هرکی بهم گفته زشت، خودش تا چند ساعت بعدش به طرز ناگهانی و عجیبی فوت کرده استاد لرد. آره، من یه همچین رباتیم.

پایان.

افرادی که لایک کردند

کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: امروز ساعت 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
درود!
بی زحمت یدونه برتی بات خوش طمع و خوشمزه واسه ی دملزای عزیزم بپیچید! یکی از اون خوشمزه ها!

درود متقابل پرنتیس! خوش اومدی!
۲۰ گالیون کسر و برتی‌بات شما با طعم زیر برای دملزا تهیه شد:
۳۰ درصد تخفیف تهیه‌ی پاترونوس/سونورتاپ در دخمه‌ی خاطرات


به‌زودی توی دخمه‌ی خاطرات منتظرتیم دملزا!

@پرنتیس گاتو
@دملزا رابینز

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/17 20:11:46
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن