گادفری میدهرست
در برابر
دابی
سوژه:
عزیز مصربا گیجی پلک می زنم و به بالا نگاه می کنم. آسمان تیره ی شب با ستارگانی که بسیار نزدیکند. سعی می کنم بدنم را تکان دهم، اما نمی توانم. نگاهم به دستانم می افتد که از عرق خیس شده اند. سوزشی تیز در ران پایم حس می کنم، و به خاطر می آورم. آن درد شدید که مثل فرو رفتن یک سیخ داغ بود و آن عقرب سیاه بزرگ که داشت از پایم پایین می آمد و به سرعت دور می شد.
دارم فکر می کنم چه طور از داخل این چاه بیرون بیایم که صدایی از بالای سر به گوشم می رسد.
"جناب میدهرست، این شما هستید؟"
نگاهم را بالا می آورم. یک خون آشام است. از خدمتگزاران عزیز مصر. او با طناب پایین می آید و مرا بالا می برد و به من خون و پادزهر می دهد. من می نوشم و کم کم ترکیب درد و بی حسی از تنم خارج می شود. به منظره ی بی انتهای شن و ماسه در اطرافم نگاه می کنم و لبخند می زنم.
"آا، چه قدر خوشحالم که بالاخره اینجا هستم. صحرایی که همیشه آن را در خواب می دیدم."
من بر شتری که خدمتکار برایم آورده، سوار می شوم و او مرا می برد به سمت ساختمانی کاهی رنگ که از دور پیداست. مجموعه ای از مربعمکعب ها و مستطیلمکعب ها با ستون هایی قطور و بخش هایی که به صورت راه راه با آبی و طلایی سلطنتی رنگ شده اند. آنجا محل تذهیب خون آشامان درباری مصری است.
به ساختمان می رسیم و من از شتر پیاده می شوم و خدمتکار مرا داخل می برد. در حالی که او مرا از راهروها و پلکان ها عبور می دهد، من به اطرافم و زیر پایم نگاه می کنم. فرش های پرزبلند با طرح و نقش های ظریف و آمیزه ای از رنگ های زرشکی، آبی و بنفش. کاشی هایی از مرمر قهوه ای روشن با رگه های سرخ. مجسمه هایی با تنه ی انسان و سر گرگ و تمساح که از گرانیت سرخ و سیاه تراشیده شده اند. مشعل های دیوارکوب که آتش سپیدآبی در آن ها می سوزد.
ما به اتاق شخصی عزیز مصر می رسیم و وارد می شویم. یک فضای مکعبی نه چندان بزرگ که بر خلاف راهروهایی که از آن عبور کردم، نه فرشی در آن هست و نه مجسمه ای. فقط مرمرهای سرخ قهوه ای و مشعل های سپیدآبی.
عزیز درانتهای تالار رو به روی یک محراب استوانه ای شش وجهی به رنگ آبی روشن ایستاده. او یک خون آشام قدبلند با موهای بلند سیاه و مجعد است و ردایی پلیسه دار به رنگ های سپید و آبی پوشیده. پوستش رنگ پریدگی ماه را دارد و در چشمان طلایی اش که به من دوخته شده، آرامش و قاطعیتی موج می زند که دلم را آشوب می کند.
تعظیم کوتاهی می کنم.
"درود بر شما دومنک مرن حوتپ، عزیز مصر. من جدفری هستم."
لبخندی کمرنگ آهسته بر لبانش می نشیند، طوری که انگار بافت صورتش از ماده ای سفت و انعطاف ناپذیر است. او دهانش را باز می کند و با صدایی که انگار از زیر یک پوشش مخملی سنگین می آید، حرف می زند:
"جدفری عزیز، این یک لحظه ی استثنایی است. من مدت ها در انتظارت بودم."
جملاتش و آن حالت تصاحبگری که در صدایش موج می زند، به اضطرابم اضافه می کند. دستانم را با اندکی بی قراری مشت می کنم و لبخندی تصنعی می زنم.
"دومنک مرن حوتپ اعظم، من مشتاقم که با سرورم ملخزار دیدن کنم."
جلو می آید و کنارم قرار می گیرد و دستش را پشتم می گذارد و مرا به سمت محراب می برد و اشاره می کند روی یکی از چارپایه های مقابلش بنشینم و خودش هم کنارم می نشیند.
"بیا کمی صحبت کنیم جدفری عزیز. جناب ملخزار اکنون با فرعون گب رع اعظم مشغول هستند و نمی توانند تو را ملاقات کنند."
چیزی نمی گویم و فقط به محراب مقابلم خیره می شوم. به نور ملایمی که از آن ساطع می شود. جام های بلوری روی طاقچه اش که مایعی به رنگ سرخ تیره در آن هاست، مایعی که می دانم خون نیست. آیا حال سرورم ملخزار خوب است؟ این حس دلشوره چیست که به جانم افتاده؟
عزیز دستش را به سمت من می آورد و دستم را می گیرد. من با چشمانی اندک گشاد شده اول به دست هایمان نگاه می کنم و بعد به نیمرخش که حالا خیره به جام های سرخمایع است.
عزیز:
"جدفری، تو می دانی دو سرزمین خون آشامی مصر و عربستان چگونه شکل گرفت؟"
من:
"کمابیش. یک لرد خون آشام به اسم سابیس آن ها را تاسیس کرد و در هر کدام اخلاقیات متفاوتی را تبلیغ کرد. این برایش یک آزمایش بود. می خواست ببیند آیا هیچ کدام از این دو مسیر به رستگاری می رسند."
عزیز:
"تو چه فکر می کنی؟"
من با لحنی بی تفاوت و سرد:
"هیچ فکری. من برای رسیدن به رستگاری زندگی نمی کنم. فقط می خواهم هر لحظه را حس کنم. درست مثل هر قطره خون داخل جام."
لبخند می زند.
"این می تواند خوب باشد، جدفری عزیز. حالا که چنین دیدگاهی داری، بگذار تو را به نوشیدن دعوت کنم."
و خم می شود و یک جام از روی طاقچه برمی دارد و به سمت من می گیرد. پوزخند می زنم.
"متشکرم، عزیز گرامی، اما فکر نکنم بخواهم از این ترکیب رقت انگیز آهن و آب بنوشم. اگر مهمانان عربی تان را قدر می دانید، خون برایشان بیاورید."
از جایم بلند می شوم.
"من می روم در صحرا قدم بزنم. اتمسفر اینجا سنگین تر از آنیست که تصور می کردم. خیلی ممنون می شوم هر وقت کار سرورم ملخزار با فرعون گب رع تمام شد، خدمتکارتان را بفرستید تا به من خبر دهد."
از اتاق او و از ساختمان خارج می شوم و وقتی باد سرد صحرا بر صورتم شلاق می زند، ترکیبی از آزادی و ترس قلبم را در مشت می گیرد. شنلم را دورم محکم می کنم و روبندم را پایین می کشم و شروع می کنم به راه رفتن در شن ها.
"سرورم، ملخزار."
همان طور که دارم با نگرانی قدم می زنم و سرما سعی دارد از جسمم به روحم نفوذ کند، عزیز را می بینم که از ساختمان خارج شده و با جامی پر در دستش دارد به سمتم می آید. داخل این جام آب و آهن نیست، خون است. او لبخندی باریک به من می زند و با چشمان طلایی اش که بر خلاف رنگشان انگار نوری سرد و آبی از آن ها ساطع می شود، به من نگاه می کند.
"متاسفم که باعث ناراحتی ات شدم، جدفری. لطفا این جام خون را از من بپذیر."
با چشمانی تنگ شده به او نگاه می کنم و جام را از او می گیرم و به محتویات داخلش خیره می شوم. حس ششمی خون آشامی ام دارد به وضوح به من می گوید که چیزی در اینجا درست نیست. جام را بالا می برم و لبه اش را بر دهانم می فشارم، اما با لب هایی بسته.
"آا، خوش طعم است."
و یک لبخند گرم اما تصنعی به عزیز تحویل می دهم. او کنارم می ایستد و بازوی مرا می گیرد و ما هر دو به رقص شن های صحرا در باد سرد نگاه می کنیم، در حالی که من دارم وانمود می کنم مشغول نوشیدن خون داخل جامم و در واقع دارم آن را کم کم روی شن ها خالی می کنم.
عزیز در حالی که انگار در دورن خودش غرق شده و صدایش از داخل یک محفظه ی سیاه می آید:
"اولین بار که فرعون گب رع را دیدم، چیزی مثل این شن های آشفته در باد به نظرم آمد. روحی که می خواست حرکت کند، اما فقط مقداری جلو می رفت و دوباره بر زمین می ریخت.
و دلیلش چه بود؟ اینکه او می خواست از طریق رستگار کردن دیگران به رستگاری برسد. تجربه ی مرگش یک تلنگر شده بود برایش، اما هنوز گیج بود و نمی دانست چه باید بکند. من دستش را گرفتم و او را راهنمایی کردم. با یک چیز ساده و زمینی، آهن و آب. اما همین او را به آسمان برد."
پوزخند از دهانم بیرون می پرد.
"معذرت می خواهم جناب عزیز، اما نمی توانم به حرف هایتان نخندم."
عزیز با لحنی که رنجیدگی ای کمرنگ در آن حس می شود:
"درک می کنم، جدفری عزیز، اما دوست دارم نظرات تو را هم در این باره بشنوم."
من:
"بگذارید با یک سوال شروع کنم. شما چه هستید، جناب عزیز؟"
عزیز:
"خون آشام."
من:
"چرا خودتان را آهن آشام نمی نامید؟"
عزیز:
"چون خون آشامی در نوشیدن خون نیست، در فهم این جهان است."
من:
"و نوشیدن خون خود یعنی فهم جهان. وقتی نیش بر رگ قربانی مان می گذاریم و خونش را می نوشیم، داریم جهان درون او را درک می کنیم."
عزیز:
"این یک درک فاسد است، چون گرانبهاترین دارایی قربانی ها یعنی جانشان از آن ها ستانده می شود."
من:
"و این ذات جهان است. ما فقط با ستاندن است که می توانیم ادامه دهیم و خود را حفظ کنیم."
عزیز:
"نه، جدفری. تنها راه برای فهمیدن دنیای انسان ها و حفظ روح خودمان خونشان نیست. ما می توانیم روحمان را با آن ها پیوند دهیم."
من:
"حرف هایتان قشنگ است، جناب عزیز، اما متاسفانه به دور از واقعیت است. مادیات و معنویات در هم تنیده شده اند و فیزیک ما خون آشام ها مجبورمان می کند خون بنوشیم. راه دیگری وجود ندارد. حالا از شما خواهش می کنم جویا شوید که آیا کار سرورم ملخزار با فرعون گب رع تمام شده یا نه؟ می خواهم هر چه زودتر ایشان را ببینم."
عزیز چشمان طلایی اش را با جدیت به من می دوزد.
"ممکن نیست، جدفری."
قلبم فرو می ریزد. با صدایی گرفته می پرسم:
"شما، بلایی به سر او آورده اید؟"
ته لبخندی بر گوشه های لبش می نشیند و سرش را آرام به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"آ، نه، البته که نه. ایشان فقط در حال تذهیب هستند، با همراهی فرعون گب رع."
چیزی در سینه ام شروع می کند به جوشش و کل بدنم را می گیرد. خشم است. عضلات صورتم منقبض می شوند و از بین دندان های به هم قفل شده ام می گویم:
"شما، چه طور جرات کردید؟"
عزیز:
"ایشان به اینجا آمدند، چون دلنگران فرعون گب رع بودند. می ترسیدند تذهیب را تاب نیاورند. اما وقتی دیدند همتایشان چه طور سربلند از آن بیرون آمده، مشتاق شدند خودشان هم تحت تذهیب قرار گیرند."
پورخند می زنم، این بار با خشم.
"این خزعبلات را به من تحویل ندهید."
رویم را برمی گردانم و به سمت ساختمان می دوم، در حالی که عزیز صدایم می کند. از راهروها و پلکان ها می گذرم، در حالی که درب تک تک تالارها را با حرکتی تند باز می کنم و داخلشان را در جست و جوی سرورم نگاه می کنم.
و در یکی از آن ها او را می بینم، فرعون گب رع را. او وسط تالار روی یک چارپایه ی کوچک چوبی رو به محراب نشسته و رویش را کمی به سمت من برگردانده. ردای بلند سپیدآبی پلیسه دار به تن دارد، موهای طلایی بلند و مجعدش از شانه هایش سرازیر شده، پوستش سپید مرمریست و چشمانش آبی اقیانوسی.
او با نگاهی مهربان و لبخندی گرم صدایم می کند:
"جدفری!"
اما من وانمود می کنم ندیده امش و توجهم را معطوف می کنم به خون آشامی که کنار او نشسته، او که ردایی جگری به تن دارد و موهای سیاه بلند و ابریشمینش از زیر عمامه ی سیاهش بیرون آمده. بازویش را می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم و با چهره ی سرورم ملخزار رو به رو می شوم، او با آن گونه های استخوانی تورفته اش و چشمان خاکستری عمیقی که با سرزنش به من خیره شده.
ملخزار:
"هیچ معلوم هست داری چه می کنی، جدفری؟
تو الان باید در عربستان می بودی و مشغول رسیدگی به امور به جای من."
من در حالی که داغ شدن گونه هایم از هیجان را حس می کنم، نفسی عمیق می کشم.
"آه، سرورم!"
و روی زمین می افتم و پایین ردای ملخزار را که حالا کامل به سمت من برگشته، می گیرم.
"خیلی ترسیده بودم. فکر کردم این آهن نوشان مضحک بلایی به سر شما آورده اند."
ملخزار:
"شرم کن، این چه طرز حرف زدن است؟ نه تنها به فرعون گب رع احترام نگذاشتی، بلکه داری این کلمات را هم مقابل او به زبان می آوری؟"
گونه هایم دوباره داغ می شوند، این بار از خجالت. خودم را مقداری به راست متمایل می کنم و در برابر فرعون گب رع تعظیم می کنم.
"لطفا مرا ببخشید، فرعون اعظم."
فرعون لبخندزنان:
"اشکالی ندارد، جدفری عزیز. تو را درک می کنم. به علاوه این من هستم که در زندگی قبلی ام در حق تو بد کردم."
من:
"به آن فکر نکنید، سرورم، گذشته ها گذشته."
دقایقی بعد من و ملخزار داریم سوار بر شتر به سمت چاه حرکت می کنیم.
"سرورم، من مطمئنم آن ها می خواستند بلایی به سرتان بیاورند. اگر من سر نرسیده بودم، نیت شومشان را عملی می کردند."
ملخزار:
"ترس های توهم گونه ات را کنار بگذار، جدفری. چه کار می توانند بکنند با اعظمخدای خون آشام عربستان؟"
من:
"فکر می کنید این طور چیزها برایشان مهم است؟ یادتان رفته فرعون در زندگی قبلی اش با من و شما چه کار کرد؟ نکند فریب اظهار پشیمانی ساختگی اش را خورده اید و تصور می کنید واقعا مسیرش را عوض کرده؟"
ملخزار چیزی نمی گوید و من ادامه می دهم:
"من هرگز او را نمی بخشم، سرورم، به خاطر آنچه کرد، و هرگز هم به او اعتماد نخواهم کرد."
این ها را در حالی به زبان می آورم که تپش قلبم تند شده و نفس هایم به شماره افتاده اند. ملخزار با ابروهایی گره خورده و چشمانی جدی به من می نگرد و دستش را به سمت من دراز می کند و دستم را می گیرد و با صدایی آهسته اما آمرانه می گوید:
"آرام باش، جدفری."
من چشمانم را به او می دوزم.
"نمی توانم، سرورم. او روح شما را تسخیر کرده و من می ترسم جسمتان را هم در تابوت مهر و موم کند."
ما به چاه می رسیم و از شترهایمان پیاده می شویم. و قبل از اینکه داخلش فرو برویم، من رویم را برمی گردانم به سمت آن تذهیبگاه ملعون که زیر نور ماه مثل هاله ای کابوس وار است و آخرین نگاه را به آن می اندازم. و بعد به ملخزار نگاه می کنم، اویی که انگار روحش در آن ساختمان، تالار، کنار گب رع جا مانده.