wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: امروز ساعت 11:27
تاریخ عضویت: 1397/03/22
: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
این بخش آخر از داستان یک انگل برای تولد: جلد دوم دنیای نوکترنال کتدراله. لینک فایلشو به زودی میذارم.

--


۸


قبر یا تابوت؟

از زبان پطروس

روی تخت افتاده ام، با نفس های گرفته. دریای کرم ها داخل بدنم می شوند و بیرون می آیند، در پادشاهی ای که در آنجا برای خود شکل داده اند. من قلمروی آن ها هستم.

ناتان و گادفری روی صندلی هایی کنار تختم نشسته اند. من دستم را به سمت گادفری دراز می کنم، اما انتظار ندارم او مثل ناتان آن را بگیرد، او هم از من نفرت دارد و هم از کرم ها.

من رو به گادفری:
"می خواهم به من قول بدهی به بچه ات صدمه نمی زنی."

گادفری نفسش را عمیق بیرون می دهد.
"چند بار به تو بگویم، پطروس؟ آن فقط یک انگل است، نه بچه ی من و رزالی."

پطروس:
"حتی اگر یک انگل باشد، من نشانه هایی از سپیدی گرم رزالی و تاریکی باوقار تو را در او دیدم."

ابروهایش کمی بالا می رود و حالتی سردرگم در چهره اش پیدا می شود. ادامه می دهم:
"می دانم چه حسی داری. نگاه کردن به او برایت مثل این است که خودت را موقع شکار و فرو کردن نیش هایت در قربانی و نوشیدن خونش در آینه ببینی. اما بگذار او بماند، به خاطر خودت، رزالی و…"

مکث می کنم و ادامه می دهم:
"من."

حالتی همدردانه در صورتش نقش می بندد. می دانم که هنوز از من بیزار است و فقط وضعیت اسفناکم او را واداشته کنارم بنشیند و مرا در این آخرین لحظات همراهی کند.

من رو به ناتان و گادفری:
"می دانید، وقتی پدرم ترکمان کرد، از او خیلی خشمگین شدم. او ما را به حال خود رها کرده بود در این تاریکی، در حالی که می توانست دستمان را بگیرد و به سمت نور ببرد. شاید ترس داشت که اگر چنین کند، با شکست رو به رو شود و ما دوباره عقب گرد کنیم. او بدون این هم بار زیادی را داشت تحمل می کرد.

در هر حال کینه ی من از پدرم باعث شد عکس کاری را کنم که او به آن امیدوار بود.

و لوی؟ آه می دانم. این انگل را خود او به جان معبد انداخت. می خواست من نجات پیدا کنم، چه با مرگ و چه با تولد دوباره."

نفس عمیقی می کشم و صدایی خس خس مانند و دردآلود از اعماق سینه ام بلند می شود. ناتان خم می شود و دستم را می گیرد و با حالتی نگران اما محکم می گوید:
"پطروس!"

جواب می دهم:
"می دانم. دیگر وقتش است. باید بین قبر و تابوت یکی را انتخاب کنم."

و چشمان آبی ام را در چشمان زمردی اش گره می زنم.
"این کار را بکن. می خواهم این بار به خاطر عشق زندگی کنم، نه نفرت. حتی اگر مجبور باشم مثل این انگل ها ادامه دهم."

و ناتان دهانش را به سمت گردنم می برد و نیش هایش را در من فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن. می توانم حس کنم وقتی آن خون های پر از کرم در دهانش جمع می شود و پایین می رود، چه حالی پیدا می کند، طوری که انگار من فقط در جسم خودم نیستم، در کالبد او هم حضور دارم.

او می نوشد و می نوشد و وقتی دیگر تقریبا جانی در من نمانده و دیدم تار شده، نیش هایش را بیرون می کشد و مچش را سوراخ می کند و بر دهانم می گذارد و این بار من می نوشم.

و تمام آنچه ناتان می گفت درباره ی سرورش آریل را، می بینم و حس می کنم. آن غم عمیق مثل باتلاق را.

لحظاتی بعد ناتان با ملایمت مچش را از روی دهانم برمی دارد و من از جایم بلند می شوم و به سمت آینه ی قدی ای که در آن سوی اتاق است، می روم و خودم را در آن می بینم و می لرزم. این پوست صاف و سپید درخشان، عاری از انگل. و چشمانی که مثل یک برکه ی آبی عمیق و ساکن است. و موهای طلایی ای که انگار پرپیچ و تاب تر از همیشه هستند. اما این برکه آیا فقط این قدر آبیست تا قربانی ها را وسوسه کند در آن پا بگذارند و غرق شوند؟ و این کمند پرپیچ وتاب موها فقط دور گردن هایشان می پیچد تا خفه شان کند؟

رویم را به سمت ناتان و گادفری برمی گردانم و می بینم که آن ها با شگفتی و تحسین به من خیره شده اند. لبخند می زنم و می گویم:
"بیایید به جنگل برویم و شکار کنیم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: امروز ساعت 00:41
تاریخ عضویت: 1403/05/22
: امروز ساعت 00:51
از: گور برخاسته.
پست‌ها: 309
آفلاین
سوژه جدید



خانه ریدلها تاریک‌تر و ساکت‌تر از همیشه بود. تمام درها و پنجره‌ها با طلسمی قوی قفل شده بودند و کسی مسئول شده بود که چندین بار غیرقابل‌نفوذ بودنشان را از هر دو سمت چک کند. برای‌آنکه نه کسی به خانه وارد شود و مهم‌تر برای‌آنکه کسی بیرون نرود.

لرد سیاه پشت میز چوبی که معمولاً محل اجتماع مرگخواران بود نشسته بود. نور لرزان چند شمع شناور در هوا تنها نیمی از صورتش را روشن می‌کرد و نیمه دیگر صورتش به‌مانند سایه‌ای شیطانی بود که به جسمی فانی متصل شده باشد. در ردای سیاهش لاغرتر از همیشه به نظر می‌آمد و نگاه مصممش به جایی نامعلوم دوخته شده بود.

به جز او، تنها چند مرگخوار نیز بر سر میز بودند و اکثر صندلی‌ها خالی بود. وحشت و هراسی بیشتر از همیشه در هوا جریان داشت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و حتی تکان نمی‌خورد. انگار همگی عروسک‌هایی بی‌جان بودند که ترس فلجشان کرده بود.
لرد سیاه نگاهش را بالا آورد و نفس عمیقی کشید. برخی به خود لرزیدند و کسی در انتهایی‌ترین صندلی ردایش را به دور خود محکم پیچید.

لرد با صدایی مصمم و محکم شروع به صحبت کرد.
- رسیدن به هدف، قربانی‌های خودشو میخواد... ما چندین مرگخوار رو از دست دادیم؛ ولی الان... اوه الان قوی‌تر از همیشه‌ایم... چیزی که میخوام بهتون نشون بدم بسیار زیباست و امیدوارم شما هم مثل من بتونید از زیبایی‌اش لذت ببرین... و مهم‌تر از همه اینکه تونستیم روی دشمن هم امتحانش کنیم...

دلفی که نزدیک‌ترین فرد به لرد بود، با صدایی لرزان پرسید:
- پدر... مروپ... مروپ برنمی گرده؟

لرد به دخترش نگاهی انداخت. پوستش رنگ‌پریده بود و چشمانش از وحشت گشاد شده بود. حلقه‌های قرمز دور چشمانش و لرزش لب‌هایش نشانی از اشک‌هایی داشت که ریخته بود و پریدن پلک چپش ضعیف‌شدن اعصابش را نشان می‌داد. اما برای لرد هیچ‌کدام از اینها مهم نبود. لبخندی زد و دستی به موهای صاف و مشکی دلفی کشید.

- دخترم... مروپ برای هدفمون خیلی زحمت کشید... آزمایش‌هایی که روی بدنش کردیم واقعاً حلقه گمشده‌ای که دنبالش می‌گشتیم رو بهمون نشون داد... اون به ما خدمت کرد... و این کار رو با افتخار انجام داد!

- شما مجبورش کردین که معجونو بخوره!

- دختره احمق!... مروپ فقط برای خدمت به ما اینجا بود!... این آخرین خدمتی بود که می تونست به ما بکنه... حتی اگر خودش نمی‌خواست هم مهم نبود!

لرد جمله آخر را با خشم گفت و دلفی بر خود لرزید. همان‌طور که حدس زده بود، مروپ مرده بود و همه چیز زیر سر یک نفر بود. فردی که با اختراع معجونی عجیب، سودای ارتشی بی‌مانند را در سر لرد انداخته بود. کسی که لرد را مجاب کرده بود که برای "قوی‌تر شدن" مرگ خوارانش باید کاری متفاوت کند و شروع به آزمایش‌های وحشتناک بر روی آنان کرده بود. دلفی از او متنفر بود و بی‌نهایت از او می‌ترسید.

لرد دوباره به آرامش همیشگی‌اش برگشت و از جا برخاست. رو به ورودی پذیرایی کرد و گفت:
- خب بیایید شاهکار رو ببینیم!... سوروس... بیارش!

سوروس اسنیپ، همان فردی که دلفی از او نفرت داشت، درحالی‌که صندلی بزرگی را در هوا شناور کرده بود وارد شد. لبخند ترسناکش در میان موهای لخت سیاهش می‌درخشید و با افتخار و غرور قدم برمی‌داشت. به جلوی میز تجمع رسید و صندلی را که پایین آورد، همگی توانستند کسی به صندلی بسته شده بود را ببینند.

روی صندلی سیریوس بلک نشسته بود. صورتی پوسیده، چشم‌های سفید بدون مردمک و دهانی باز داشت. پوستش از چندین جا کنده شده بود و گوشت فاسد و استخوان زیرش پیدا بود؛ ولی خونریزی نمی‌کرد و مرده به نظر می‌رسید. تمام بدنش بوی گند تعفن می‌داد و با تمام قوا می‌خواست از صندلی بیرون بیاید. دهانش را مانند هیولایی گرسنه مدام باز و بسته می‌کرد و اصوات نامعلومی از حنجره‌اش به گوش می‌رسد. سیمای انسانی نداشت و به نظر نمی‌رسید قدرت عقل و تفکرش باقی‌مانده باشد.

اسنیپ با صدایی رسا به هیولا اشاره کرد و گفت:
- به زامبی جدید من سلام کنید!

دلفی جیغی کشید، چشمانش سیاهی رفت و غش کرد.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: امروز ساعت 00:27
تاریخ عضویت: 1404/05/29
: امروز ساعت 13:31
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پست‌ها: 89
آفلاین
- بابا جان دبّه نکن! بلیط خریداری شده پس داده نمی‌شود. یا شل کن و از جاذبه‌های گریمولد لذت ببر یا اگر میل نداری بازدیدت رو به صورت زودهنگام پایان بده. غیر این دو راه که راهی نیست! هست؟

- البته که هست! من از خیارم استفاده می‌کنم.

اسم خیار که وسط آمد، دابی عنان از کف برید و بی آن که سر یا ته پیاز باشد، پرید وسط.

- هیچکس حق نداشت جلوی دابی پروفسور دامبلدور قربان رو تهدید کرد!

- بابا جان این که دیالوگ خرس قهوه‌ایِ بابا، روبیوس فقید بود!

- بی مغز، بی مغز بود قربان! چه جن چه نیمه غول!

اسنیپ در این فرصت که دابی داشت از کمالات خود برای دامبلدور می‌گفت، زیرچشمی سر تا پای لیلون را برانداز کرد تا بلکه یک جایی از او، حتا شده یک جای کوچولو موچولو در حد یک عنبیه‌ی چشمی چیزی، شبیه ننجونش باشد و به همان یک جا اکتفا کند ... اما نبود که نبود.

دابی دوباره رو به اسنیپ کرد و گفت:

- اگر موچرب قربان دست به خیار برد، دابی هم از موز استفاده کرد!

- بس کنید باباجان! مگه میوه و تره بار راه انداختیم که خیار و خیارکشی راه انداختید؟ هر کی هر میوه‌ای دستشه غلاف کنه. این جا موزه است ... یک مکان فرهنگیه.

- اما پروفسور قربان خودش هم که صحبت موز کرد!

- مـــــــــــوزه بابا جان! نه موز! انقدر موز موز کردی که منو هم انداختی تو میوه بازیتون!

- اهم!

اسنیپ سینه‌اش را صاف کرد تا بحث دابی و دامبلدور را قطع کند.

- بهتره دیالوگ منو دو بار بخونی آلبوس. چون من در مورد میوه و تره بار حرف نمی‌زنم.

- پس در مورد چی حرف می‌زدی بابا جان؟

- خیار تدلیس! یعنی به صورت قانونی این معامله رو به خاطر توصیف نادرست از چیزی که بهم فروختی باطل می‌کنم.

- ما که توصیفی نکردیم بابا جان! ما فقط گفتیم لیلی. تو خودت از هول حلیم افتادی توی دیگ و فکر کردی این لیلی اون لیلیه!

- مغالطه‌ی مشترک لفظی.

این صدای لاکرتیا بود که به بحث اضافه شد.

- بابا جان تو با مایی یا با اونا؟ اصلا این پست رول چرا داره تبدیل میشه آموزش اصطلاحات حقوقی و منطقی؟ این چه کثافتیه راه انداختی نویسنده‌ی بابا؟

نویسنده رها کرد تا آلبوس تصمیم بگیرد؛ بلیط سیوروس را پس بدهد و دنبال شکار توریست دیگری برود که با حقوق شهروندی خود آشنا نیست؟ یا کار به شکایت و شکایت کشی و دادگاه بکشد؟

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 04:20
تاریخ عضویت: 1404/09/04
: امروز ساعت 13:29
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پست‌ها: 4
آفلاین
سوروس اسنیپ که از بچگی استایل خاص خودش را داشت، با آن موهای چرب و شنل مشکی‌ای که از میزان بلندی پارچه، خیابان‌ها را جارو می‌زد، در حال گذر از خیابان بود و آهنگی را زمزمه می‌کرد:
- یکی حالا پیدا شده قدر اونو می‌دونه. رگ خواب یار منو، رقیب من می‌دونه! آییییی دارم آتیش می‌گیرم...

همین که خواست از جلوی خانه گریمولد گذر کند ناگهان ریگولوس غش کرد و افتاد وسط عابر پیاده جلوی پای اسنیپ!

- باید بگم هیچ علاقه‌ای ندارم وقتی دارم توی خیابون پیاده‌روی می‌کنم کسی جلوی پام غش کنه.

لونا در حالی که با لبخند به ابرها نگاه می‌کرد، پاسخ داد:
- چیزیش نیست پروفسور. فکر کنم یه موستافیلوس کاسفیوس توی گوشش رفته. بهتره داخل خونه ببریمش تا استراحت کنه. پس تا شما ریگولوسو میارین داخل خونه، میرم به لیلی بگم براتون چایی گردالو‌های آب شیرین درست کنه.
- گفتی... لیلی؟

اسنیپ به سرعت ریگولوس را بلند کرد و جلوتر از لونا وارد خانه شد که ناگهان در پشت سرش بسته شد و محفلی‌ها برسرش ریختند. دامبلدور که ریشش در دهان اسنیپ فرو رفته بود با لبخند رضایت گفت:
- عالیه بابا جانیا، اولین تروریست توریست‌مونو گرفتیم.
- توریست چیه؟! من اومدم لیلی رو ببینم!
- اینم یکی از موارد بازدید از موزه گریمولد محسوب می‌شه پسرم. هزینه بلیط صد گالیون!

اسنیپ اخم کرد.
- دامبلدور، تو برای حقوق تدریس یک سال تحصیلی توی هاگوارتز کلا ده گالیون می‌دادی بهم بعد تازه منو لَلِه پسر پاترم کرده بودی اونوقت حالا برای دیدن لیلی باید صد گالیون بدم؟!

دامبلدور ناگهان وارد مود پندی‌اش شد و دست پیرش را روی دوش سوروس گذاشت. صدایش اتوماتیک بم و عمیق شد.
- عشق، عدد و رقم نمی‌شناسه پسرم.

اسنیپ آهی کشید.
- بیا فنگ خورد! بگیرش! حالا لیلی کجاست؟

دامبلدور در حالی که کیسه گالیون را وزن می‌کرد، اسنیپ را به آشپزخانه برد.
- بیا، اینم لیلی لونا. فقط لطفاً به آثار تاریخی موزه ما دست نزن باباجان. خیلی ظریف و شکننده‌اند.
- با من شوخیت گرفته پیرمرد؟ من منظورم این لیلی نبود... لیلی خالیو می‌خواستم!
- لیلی با لیلی فرق نداره که! تازه اینم نوه همون لیلیه دیگه.
- یعنی چی لیلی با لیلی فرق نداره!


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 02:43
تاریخ عضویت: 1397/03/22
: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان


نگاه آبی آشنا

از زبان پطروس

با حالی گیج و چشمان نیمه بسته روی تخت افتاده ام. ناتان کنارم نشسته و با موچین کرم های کوچک را از داخل صورتم بیرون می کشد و با من حرف می زند.
"قبل از اینکه او را ببینم، از خون آشام ها نفرت داشتم. آن ها را موجوداتی می دیدم که تصور می کنند بالاتر از انسان ها هستند، فقط چون درد را واضح تر می بینند و می چشند."

سعی می کنم روی حرف هایش تمرکز کنم و نه آن موجودات پر پیچ و تاب که از گوشتم بیرون کشیده می شود.
"در او چه بود که حست را تغییر داد؟"

ناتان:
"غمی که می خواستم نگهبانش باشم."

مکث می کند و بعد موچین را کنار می گذارد و دستم را می گیرد.
"الان همان را اما ترکیب شده با خشم و کینه در تو می بینم و می خواهم از آن مراقبت کنم. به همین خاطر آمدم. آن موقع انسانی بودم که از یک خون آشام مراقبت کرد و در نهایت تبدیل به همان شد و حالا می خواهم خون آشامی باشم که از یک انسان مراقبت می کند و والدش می شود."

پاسخی نمی دهم و فقط به او نگاه می کنم. به چهره ای که این قدر شبیه لویست. وسوسه می شوم که دوباره وانمود کنم خود اوست، اما بعد میل دیگری بر من غالب می شود.
"آن خون آشام همراهت، گادفری…"

با به زبان آوردن نام او جوشش خشم را در سینه ام حس می کنم و صورتم در هم می رود.
"چرا آن شیطان را با خودت به اینجا آوردی؟"

چشمان ناتان کمی گشاد می شود.
"مشکل تو با گادفری چیست؟ اینکه او و خواهرت به هم علاقه دارند؟"

پوزخند دردناکی می زنم.
"علاقه؟ رزالی فقط در او چیزی را می بیند که خودش دوست دارد باشد، اما توانش را ندارد. و گادفری، او یک دریافت کننده است، یک انگل. احساسات و روح خواهرم را مصرف می کند، او را به یک گوشه می اندازد تا پر شود و دوباره آغاز می کند.

یک بار که رزالی را ترک کرده بود، خواهرم احساس پوچی می کرد. انگار به این باور رسیده بود که طالعش دادن خون و مراقبت از گادفریست. حتی سعی کرد خودش را نابود کند.

داشت بهتر می شد، اما آن شیطان دوباره ظاهر شد."

چیزی نمی گوید و ففط لب پایینش را گاز می گیرد و مشغول خوراندن داروهایم به من می شود. من مطیعانه می خورم و می گذارم خواب آلودگی ناشی از آن ها به من چیره شود.

ستارگان ریز و درشت در پهنه ی وسیع آسمان تاریک که جاده ای پیچان، کهکشان را کنار هم شکل داده اند. او، لوی جایی از آن ایستاده و من هم با فاصله ای مقابلش.

من:
"جرات نداری در عالم واقعیت به دیدارم بیایی و در رویا به سراغم آمده ای؟"

نگاه مغمومش را به من می دوزد. ادامه می دهم:
"می بینی به چه حالی افتاده ام؟ موجوداتی را به خانه ام راه داده ام که قسم خورده بودم از ذاتشان بیزار باشم و نابودشان کنم. خودم را خوار کرده ام. فقط چون ترسیده ام."

با گام هایی آهسته جلو می آید. در یک قدمی ام می ایستد و دستانم را می گیرد.
"لازم نیست بترسی. فقط بگذار ناتان تبدیلت کند."

من:
"نمی توانم شرم ناشی از آن را تحمل کنم."

لوی:
"فقط نباید بگذاری روی شانه هایت سنگینی کند. بگذار مثل امواج رودخانه تو را با خود ببرد."

من:
"به کجا؟ پیش تو و پیش پدرم؟

لوی، تو چرا ترکم کردی؟ مثل پدرم یک آرمان برای خودت ساخته بودی؟"

لوی:
"من فقط می خواستم بفهمم. کنار لرد سابیس، پایگذار آمالثورا و نوکتیرا باشم و درک کنم چه راه هایی می تواند برای رستگاری وجود داشته باشد."

من:
"او همه را، انسان و جادوگر، موش های آزمایشگاهی اش می بیند. و حالا تو هم مثل او شدی. نکند این بیماری را هم خودتان به جان ما انداخته اید؟"

لوی:
"بگذار ناتان از تو بنوشد و از او بنوش. بعد بیا پیشم."

رویش را برمی گرداند و دور می شود. صدایش می کنم:
"صبر کن، نرو. با من حرف بزن و نگذار بیدار شوم. نمی خواهم دوباره با آن کرم ها و ناتان رو به رو شوم و فکر کنم که کدام یک را باید انتخاب کنم. لوی! با تو هستم. نرو."

از خواب می پرم. با بدنی غرق در عرق. رزالی را می بینم که کنارم روی تخت نشسته. ناتان اینجا نیست. به کندی از جایم بلند می شوم و نفس زنان می گویم:
"خوب است که به دیدنم آمدی."

او از داخل یک کوزه برایم آب می ریزد و لیوان را به دستم می دهد. ابروهایش اندکی رو به بالا رفته اند و نگاهش نگران است.

من:
"چیزی شده؟ آن خون نوش پلید آزارت داده؟"

رزالی آب دهانش را قورت می دهد.
"پطروس، اتفاقی افتاده."

چیزی در سینه ام منقبض می شود.
"چه شده؟ به من بگو."

رزالی:
"من…"

دستانش را بالا می آورد و به حالت دعا مقابل سینه اش در هم گره می زند‌.
"...از گادفری بچه دار شده ام."

چیزی از معده ام، گلویم بالا می آید. دستم را روی دهانم فشار می دهم. کرم ها از سوراخ های داخل صورتم بیرون می لغزند و با بی قراری روی پوستم می خزند.
"تو… چه کار کردی، رزالی؟"

دستش را به سمتم دراز می کند و دست آزادم را می گیرد و با لحنی ملتمسانه:
"پطروس، خواهش می کنم کمکم کن. تو همیشه نمی گفتی هیچ بچه ای شرور و شیطانی نیست، حتی اگر ظاهرش عادی نباشد؟"

با شنیدن این حرف بندبند وجودم می لرزد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویم خارج می شود:
"مگر این بچه ظاهرش چه طور است؟"

لحظاتی مکث می کند، به من خیره می شود، با نگاهی نگران اما مصمم و بعد خم می شود و از سبد پایین پایش چیزی پیچیده در پارچه را برمی دارد و به سمت من می گیرد.

من خودم را جلو می کشم و به پایین نگاه می کنم و با دیدن یک کرم بزرگ سفید با چشمان درشت آبی که به من خیره شده، فریادی خفه از دهانم بیرون می زند. چند کرم از صورتم جدا می شوند و کرم بزرگ، بچه ی رزالی با اشتیاق سرش را جلو می آورد و با زبان صورتی اش آن ها را در هوا می گیرد و می بلعد و بعد صدایی راضی شبیه به یک نوزاد کوچک از خودش درمی آورد و حتی چیزی شبیه به لبخند روی شکاف دهانش می نشیند و دوباره در قنداقش در آغوش مادرش آرام می گیرد.

من دستانم را بالا می برم و روی سرم می گذارم.
"خدایان! این دیگر چه نفرینیست؟"

رزالی:
"این بچه ام است. خواهرزاده ات. خواهش می کنم نجاتش بده. به خاطر من. گادفری می خواهد او را نابود کند."

لحظاتی فقط بی حرکت در تخت می نشینم، در حالی که نفس های عمیق و کند می کشم و سعی دارم به خودم مسلط شوم. بعد از جایم بلند می شوم.
"با من بیا.‌ خودم تا دروازه ی آمالثورا همراهی ات می کنم. نزد پدر برو. او از تو و بچه مراقبت می کند."

رزالی لبخند می زند و چشمانش پر از اشک می شود.
"ممنونم، برادر."

با او به سمت درب معبد می رویم و داریم خارج می شویم که صدایی از پشت می گوید:
"پطروس! هیچ معلوم هست که داری چه کار می کنی؟"

برمی گردم و گادفری را می بینم که با چشمان وحشت زده و دهان باز به من خیره شده. نگاهم را تنگ می کنم و پوزخندی طعنه آمیز روانه اش می کنم.
"دارم بچه ات را از شر تو نجات می دهم."

گادفری سرش را ناباورانه تکان می دهد.
"پطروس! واقعا متوجه نیستی؟ این موجود بچه ی من و رزالی نیست. یکی از انگل های همین بیماریست که تا این حد بزرگ شده."

من با قاطعیت:
"او خواهرزاده ام است. در چشمان آبی اش این را می بینم."

گادفری:
"تو مریضی، حالت خوب نیست و نمی فهمی چه داری می گویی."

من:
"سعی نکن جلویم را بگیری، وگرنه دستور می دهم به تو حمله کنند. شاید بیمار باشم، اما همچنان راهب اعظم این معبدم."

و رو به رزالی می گویم:
"بیا برویم."

و از معبد خارج می شویم در حالی که گادفری دارد با وحشت می گوید:
"پطروس! این کار را نکن. آن انگل بزرگ را به آمالثورا نفرست. پطروس!"


کلمات نفر بعدی:
نوزاد
کرم
چشم
انگل
بیماری
تبدیل
حامله

افرادی که لایک کردند



پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:44
تاریخ عضویت: 1404/09/04
: امروز ساعت 13:29
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پست‌ها: 4
آفلاین
کلمات: کاشی، سم، پنجره، حمام، اسکلت، وان، آب

صدای قدم‌های شتاب‌زده‌اش میان راهرو‌های قلعه هاگوارتز می‌پیچید. چهره‌اش عبوس و سرد بود اما حرکاتش نشان می‌داد از چیزی مضطرب است. لحظاتی بعد، رو به روی در حمام پسران ایستاد. در باز بود و جادوآموزان با پچ‌پچی مبهم پیوسته با صدای چک‌چک آب، بایکدیگر گفتگو می‌کردند. عده‌ای ترسیده و عده‌ای کنجکاو به نظر می‌رسیدند.

- بیرون! حالا!

جادوآموزان با دیدن چهره سرد استاد معجون‌ها در سایه در ورودی و صدای تهدیدآمیزش، به سرعت از حمام خارج شدند.

دوباره شروع به قدم‌ برداشتن کرد. شنل سیاه و بلندش بر روی زمین کشیده می‌شد. داخل یک وان لبریز شده از آب، پسری غوطه‌ور با صورتی ظریف و لاغر و ردای هاگوارتزی کاملا خیس دید. چشمانش بسته و قفسه سینه‌اش هیچ حرکتی نداشت.

به سرعت پسر سبک وزن را در آغوش گرفت و از وان بیرون کشید. او را روی کاشی‌های کف زمین خواباند. بلافاصله بر زمین کنار وان، بطری کوچک نقره‌ای رنگی را پیدا کرد. آن را در دست گرفت و به بینی‌ عقابی‌اش نزدیک کرد. بلافاصله بوی تلخ سم را حس کرد.
- بچه احم...

جمله‌اش را خورد. با وجود خشمی که در صدایش وجود داشت، کنار جسم خیس و بی‌حرکتش نشست. دست لاغر و اسکلت‌مانند ریگولوس را در دست گرفت و انگشتش را روی نبض سردش گذاشت. تپش ضعیف زندگی را حس کرد. با آنکه سعی می‌کرد پنهان کند اما نفس عمیقی کشید که نشان می‌داد خیالش کمی راحت شده است.

به سرعت چوبدستی‌اش را از داخل ردای سیاهش بیرون کشید و نوک آن را دقیقا بر جایی که معده قرار می‌گرفت، قرار داد. ورد‌های پیچیده‌ای را زمزمه کرد و لحظه‌ای بعد ریگولوس که به شدت سرفه می‌کرد و به سختی نفس می‌کشید، ماده‌ای سیاه‌رنگ به همراه مقدار زیادی آب از دهانش بیرون ریخت.

اسنیپ دوباره قاطعانه ایستاد و در سکوتی سرد به او نگاه کرد. ریگولوس وقتی نفسش کمی بالا آمد همان‌طور که رنگش به شدت پریده بود و چشمانش را از اسنیپ پنهان می‌کرد، گفت:
- متاسفم. نا... ناامید شده بودم.

مرد سیاه‌پوش نفس تندی کشید تا نارضایتی‌اش را نشان دهد.
- دفعه بعد که تصمیم گرفتی عین ترسوها رفتار کنی، بیرون از مدرسه انجامش بده تا مجبور نباشم مسئولیت خسته‌کننده نجاتت رو برعهده بگیرم.

با وجود لحن تندش، وقتی دید ریگولوس همچنان سرفه می‌کند، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا هوای تازه به داخل حمام بخارکرده بیاید و او بتواند بهتر نفس بکشد.

- از دم‌کرده زنجبیل برای عوارض مسمومیتت استفاده کن.

سپس، وقتی مطمئن شد که نفس‌های ریگولوس منظم‌تر شده است، از حمام خارج شد.


کلمات نفر بعد:
کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان

افرادی که لایک کردند



پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 22:10
تاریخ عضویت: 1398/03/19
: امروز ساعت 09:11
از: دست شما
پست‌ها: 468
آفلاین
بسمه تعالی





سوژه جدید:



- خزه!
- خیله!
- خز و خیله!
- آخرشه!

آلبوس دامبلدور با شوق و ذوق نگاهش را به افرادی که دور میز نشسته بودند انداخت. یک جن خانگی با طرحواره تنبیه که با بی قراری به اطرافش نگاه می کرد و یواشکی - به خیال خودش - هر از چند گاهی آجری را به سرش می زد. گادفری که لیوان نوشیدنیش را بالا گرفته بود و در آن دقیق شده بود و کوینی که روی میز نشسته و در حالی که بستنی بزرگش را لیس می زد به پیرمرد خیره شده بود.

- ببینید باباجانیان! یه تور راه میندازیم که مردم بیان توی خونه گریمولد رو ببینن و بعد ازشون پول می گیریم بعد خودمون رو آماده می کنیم بریم خونه ریدل ها رو بگیریم، خیلی خوبه که!

- نه!
هر سه نفر با هم این را گفته بودند.

کوین گفت:
- اینژا مقر شرّیمونه!

گادفری گفت:
- استفاده ابزاری از اموالی که در راه مبارزه برای روشنایی به ما سپرده شده در مرام من نیست.

دابی گفت:
- کی اومد اینجا رو دید؟ کی برای دیدن اینجا پول داد؟ دابی ایراد گیر بد!
و بعد آجر را جوری زد توی سرش که خورد شد.

دامبلدور که در برابر دلایل قانع کننده دیگران دلیل قانع کننده متقابلی نداشت، مشغول جویدن لب پایینش شد و بعد با حرص گفت:
- کوین زیر سن قانونیه، رایش حساب نیست. دابی هم جن خونگیه و حق رای نداره. گادفری هم... یه رای منفی به یه رای مثبت خودم! میرم از ریگول و لیلون رای بگیرم.

پیرمرد بدون توجه به فریاد کوین که دو انگشتش را بالا گرفته بود و فریاد می زد «من شه شالمه! » و بستنی اش را در هوا تکان می داد و دابی که بعد از فریاد «دابی حق رای خواست! دابی جن پرتوقع بد! » یک آجر دیگر را بر سر خودش خورد کرده بود به سرعت به طبقه بالا رفت تا آراء اعضای باقیمانده محفل را بگیرد و یادش ماند که لازم نیست در توضیح طرحش خیلی وارد جزئیات شود.

***


- پس منظور پروفسور از اینکه نظرمون راجع به درآمدزایی صنعت گردشگری چیه، این بود.
- به تو اون رو گفت؟ به من گفت نگرشم راجع به افزایش تعامل راهبردیمون با نیروهای کنجکاو و پرسشگر سطح جامعه چه مقدار مساعده.

ریگولوس و لونا مثل سایر اعضای محفل ققنوس که در جلوی خانه گریمولد با تی شرت هایی که روی آن ها طرحی از یک ققنوس خوشحال که بال هایش را گشوده و زیرش نوشته بود «خوش آمدید» و بالای آن نوشته بودند «تور گریمولد گردی 2026» ایستاده بودند و منتظر تا کسی برای بازدید از آنجا بیاید و یا شاید هم به نحوی به آن جا کشیده شود...

افرادی که لایک کردند



پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 20:02
تاریخ عضویت: 1382/10/21
: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
آفلاین
شکرگزاری دوم گلرت




مرلین را شکر که ما جادوگریم و هر جا احساس کردیم هوا آلوده شده و ریه‌ها و خون جاری در رگ‌هایمان را به فنا می‌دهد، می‌توانیم با بشکنی خود را به پراکسیژن‌ترین نقاط زمین برسانیم...

مرلین را شکر که واحد پولمان سیکل و نات و گالیون است و با وجود ریاضیات پیچیده‌ای که برای محاسبه‌شان داریم، هر روز بی‌ارزش‌تر از دیروز نمی‌شود...

مرلین را شکر که روزهای جنگ و درگیری برای ما جادوگران گذشته و به جز تلاش برای رسیدن به آرمان‌هایمان، مجبور نیستیم هر روز و شب اخباری را دنبال کنیم که در آن پر از جملات تهدیدآمیز است...

مرلین را شکر که دنیای جادویی زیبای خودمان را داریم، جادوگرام، جادوتیفای و جوتیوب داریم و مجبور نیستیم خزعبلات ببینیم و بشنویم و بخوانیم...

مرلین را شکر که سیاستمداران و مسئولانمان هر چقدر ماگل‌پرست و کوته‌فکر باشند، حداقل سرزمین‌هایمان را به قحطی و دریاچه‌هایمان را به خشکسالی نرسانده‌اند...

مرلین را شکر که فقیرترین جادوگرانمان هم سقف و پناهگاهی امن برای زیستن دارند و حداقل خوراکی‌های لازم برای رشد سالم در اختیارشان است...

مرلین را شکر که هاگوارتز، دورمشترانگ و دیگر محیط‌های آموزشی‌مان آنقدر باکیفیت و جذاب است که هر بچه‌ای از زمانی که می‌فهمد جادوگر است و حتی ماگل‌هایی که از دنیای جادویی‌مان خبر دارند، آرزویشان است به این محیط‌ها بیایند و از کسب علم و دانش فراری نیستیم...

مرلین را شکر که جادوگرانیم...
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ: Astrixium Music
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 19:14
تاریخ عضویت: 1403/09/30
: دیروز ساعت 21:13
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پست‌ها: 120
آفلاین
اولش فکر کردم گوشم گرفته بعد دیدم نه شما گوش ما رو گرفتید...
خیلی خوبه!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 18:17
تاریخ عضویت: 1397/03/22
: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
گادفری میدهرست

در برابر

دابی


سوژه:
عزیز مصر


با گیجی پلک می زنم و به بالا نگاه می کنم. آسمان تیره ی شب با ستارگانی که بسیار نزدیکند. سعی می کنم بدنم را تکان دهم، اما نمی توانم. نگاهم به دستانم می افتد که از عرق خیس شده اند. سوزشی تیز در ران پایم حس می کنم، و به خاطر می آورم. آن درد شدید که مثل فرو رفتن یک سیخ داغ بود و آن عقرب سیاه بزرگ که داشت از پایم پایین می آمد و به سرعت دور می شد.

دارم فکر می کنم چه طور از داخل این چاه بیرون بیایم که صدایی از بالای سر به گوشم می رسد.
"جناب میدهرست، این شما هستید؟"

نگاهم را بالا می آورم. یک خون آشام است. از خدمتگزاران عزیز مصر. او با طناب پایین می آید و مرا بالا می برد و به من خون و پادزهر می دهد. من می نوشم و کم کم ترکیب درد و بی حسی از تنم خارج می شود. به منظره ی بی انتهای شن و ماسه در اطرافم نگاه می کنم و لبخند می زنم.
"آا، چه قدر خوشحالم که بالاخره اینجا هستم. صحرایی که همیشه آن را در خواب می دیدم."

من بر شتری که خدمتکار برایم آورده، سوار می شوم و او مرا می برد به سمت ساختمانی کاهی رنگ که از دور پیداست. مجموعه ای از مربع‌مکعب ها و مستطیل‌مکعب ها با ستون هایی قطور و بخش هایی که به صورت راه راه با آبی و طلایی سلطنتی رنگ شده اند. آنجا محل تذهیب خون آشامان درباری مصری است.

به ساختمان می رسیم و من از شتر پیاده می شوم و خدمتکار مرا داخل می برد. در حالی که او مرا از راهروها و پلکان ها عبور می دهد، من به اطرافم و زیر پایم نگاه می کنم. فرش های پرزبلند با طرح و نقش های ظریف و آمیزه ای از رنگ های زرشکی، آبی و بنفش. کاشی هایی از مرمر قهوه ای روشن با رگه های سرخ. مجسمه هایی با تنه ی انسان و سر گرگ و تمساح که از گرانیت سرخ و سیاه تراشیده شده اند. مشعل های دیوارکوب که آتش سپیدآبی در آن ها می سوزد.

ما به اتاق شخصی عزیز مصر می رسیم و وارد می شویم. یک فضای مکعبی نه چندان بزرگ که بر خلاف راهروهایی که از آن عبور کردم، نه فرشی در آن هست و نه مجسمه ای. فقط مرمرهای سرخ قهوه ای و مشعل های سپیدآبی.

عزیز درانتهای تالار رو به روی یک محراب استوانه ای شش وجهی به رنگ آبی روشن ایستاده. او یک خون آشام قدبلند با موهای بلند سیاه و مجعد است و ردایی پلیسه دار به رنگ های سپید و آبی پوشیده. پوستش رنگ پریدگی ماه را دارد و در چشمان طلایی اش که به من دوخته شده، آرامش و قاطعیتی موج می زند که دلم را آشوب می کند.

تعظیم کوتاهی می کنم.
"درود بر شما دومنک مرن حوتپ، عزیز مصر. من جدفری هستم."

لبخندی کمرنگ آهسته بر لبانش می نشیند، طوری که انگار بافت صورتش از ماده ای سفت و انعطاف ناپذیر است. او دهانش را باز می کند و با صدایی که انگار از زیر یک پوشش مخملی سنگین می آید، حرف می زند:
"جدفری عزیز، این یک لحظه ی استثنایی است. من مدت ها در انتظارت بودم."

جملاتش و آن حالت تصاحبگری که در صدایش موج می زند، به اضطرابم اضافه می کند. دستانم را با اندکی بی قراری مشت می کنم و لبخندی تصنعی می زنم.
"دومنک مرن حوتپ اعظم، من مشتاقم که با سرورم ملخزار دیدن کنم."

جلو می آید و کنارم قرار می گیرد و دستش را پشتم می گذارد و مرا به سمت محراب می برد و اشاره می کند روی یکی از چارپایه های مقابلش بنشینم و خودش هم کنارم می نشیند.
"بیا کمی صحبت کنیم جدفری عزیز. جناب ملخزار اکنون با فرعون گب رع اعظم مشغول هستند و نمی توانند تو را ملاقات کنند."

چیزی نمی گویم و فقط به محراب مقابلم خیره می شوم. به نور ملایمی که از آن ساطع می شود. جام های بلوری روی طاقچه اش که مایعی به رنگ سرخ تیره در آن هاست، مایعی که می دانم خون نیست. آیا حال سرورم ملخزار خوب است؟ این حس دلشوره چیست که به جانم افتاده؟

عزیز دستش را به سمت من می آورد و دستم را می گیرد. من با چشمانی اندک گشاد شده اول به دست هایمان نگاه می کنم و بعد به نیمرخش که حالا خیره به جام های سرخ‌مایع است.

عزیز:
"جدفری، تو می دانی دو سرزمین خون آشامی مصر و عربستان چگونه شکل گرفت؟"

من:
"کمابیش. یک لرد خون آشام به اسم سابیس آن ها را تاسیس کرد و در هر کدام اخلاقیات متفاوتی را تبلیغ کرد. این برایش یک آزمایش بود. می خواست ببیند آیا هیچ کدام از این دو مسیر به رستگاری می رسند."

عزیز:
"تو چه فکر می کنی؟"

من با لحنی بی تفاوت و سرد:
"هیچ فکری. من برای رسیدن به رستگاری زندگی نمی کنم. فقط می خواهم هر لحظه را حس کنم. درست مثل هر قطره خون داخل جام."

لبخند می زند.
"این می تواند خوب باشد، جدفری عزیز. حالا که چنین دیدگاهی داری، بگذار تو را به نوشیدن دعوت کنم."

و خم می شود و یک جام از روی طاقچه برمی دارد و به سمت من می گیرد. پوزخند می زنم.
"متشکرم، عزیز گرامی، اما فکر نکنم بخواهم از این ترکیب رقت انگیز آهن و آب بنوشم. اگر مهمانان عربی تان را قدر می دانید، خون برایشان بیاورید."

از جایم بلند می شوم.
"من می روم در صحرا قدم بزنم. اتمسفر اینجا سنگین تر از آنیست که تصور می کردم. خیلی ممنون می شوم هر وقت کار سرورم ملخزار با فرعون گب رع تمام شد، خدمتکارتان را بفرستید تا به من خبر دهد."

از اتاق او و از ساختمان خارج می شوم و وقتی باد سرد صحرا بر صورتم شلاق می زند، ترکیبی از آزادی و ترس قلبم را در مشت می گیرد. شنلم را دورم محکم می کنم و روبندم را پایین می کشم و شروع می کنم به راه رفتن در شن ها.
"سرورم، ملخزار."

همان طور که دارم با نگرانی قدم‌ می زنم و سرما سعی دارد از جسمم به روحم نفوذ کند، عزیز را می بینم که از ساختمان خارج شده و با جامی پر در دستش دارد به سمتم می آید. داخل این جام آب و آهن نیست، خون است. او لبخندی باریک به من می زند و با چشمان طلایی اش که بر خلاف رنگشان انگار نوری سرد و آبی از آن ها ساطع می شود، به من نگاه می کند.
"متاسفم که باعث ناراحتی ات شدم، جدفری. لطفا این جام خون را از من بپذیر."

با چشمانی تنگ شده به او نگاه می کنم و جام را از او می گیرم و به محتویات داخلش خیره می شوم. حس ششمی خون آشامی ام دارد به وضوح به من می گوید که چیزی در اینجا درست نیست. جام را بالا می برم و لبه اش را بر دهانم می فشارم، اما با لب هایی بسته.
"آا، خوش طعم است."

و یک لبخند گرم اما تصنعی به عزیز تحویل می دهم. او کنارم می ایستد و بازوی مرا می گیرد و ما هر دو به رقص شن های صحرا در باد سرد نگاه می کنیم، در حالی که من دارم وانمود می کنم مشغول نوشیدن خون داخل جامم و در واقع دارم آن را کم کم روی شن ها خالی می کنم.

عزیز در حالی که انگار در دورن خودش غرق شده و صدایش از داخل یک محفظه ی سیاه می آید:
"اولین بار که فرعون گب رع را دیدم، چیزی مثل این شن های آشفته در باد به نظرم آمد. روحی که می خواست حرکت کند، اما فقط مقداری جلو می رفت و دوباره بر زمین می ریخت.

و دلیلش چه بود؟ اینکه او می خواست از طریق رستگار کردن دیگران به رستگاری برسد. تجربه ی مرگش یک تلنگر شده بود برایش، اما هنوز گیج بود و نمی دانست چه باید بکند. من دستش را گرفتم و او را راهنمایی کردم. با یک چیز ساده و زمینی، آهن و آب. اما همین او را به آسمان برد."

پوزخند از دهانم بیرون می پرد.
"معذرت می خواهم جناب عزیز، اما نمی توانم به حرف هایتان نخندم."

عزیز با لحنی که رنجیدگی ای کمرنگ در آن حس می شود:
"درک می کنم، جدفری عزیز، اما دوست دارم نظرات تو را هم در این باره بشنوم."

من:
"بگذارید با یک سوال شروع کنم. شما چه هستید، جناب عزیز؟"

عزیز:
"خون آشام."

من:
"چرا خودتان را آهن آشام نمی نامید؟"

عزیز:
"چون خون آشامی در نوشیدن خون نیست، در فهم این جهان است."

من:
"و نوشیدن خون خود یعنی فهم جهان. وقتی نیش بر رگ قربانی مان می گذاریم و خونش را می نوشیم، داریم جهان درون او را درک می کنیم."

عزیز:
"این یک درک فاسد است، چون گرانبهاترین دارایی قربانی ها یعنی جانشان از آن ها ستانده می شود."

من:
"و این ذات جهان است. ما فقط با ستاندن است که می توانیم ادامه دهیم و خود را حفظ کنیم."

عزیز:
"نه، جدفری. تنها راه برای فهمیدن دنیای انسان ها و حفظ روح خودمان خونشان نیست. ما می توانیم روحمان را با آن ها پیوند دهیم."

من:
"حرف هایتان قشنگ است، جناب عزیز، اما متاسفانه به دور از واقعیت است. مادیات و معنویات در هم تنیده شده اند و فیزیک ما خون آشام ها مجبورمان می کند خون بنوشیم‌. راه دیگری وجود ندارد. حالا از شما خواهش می کنم جویا شوید که آیا کار سرورم ملخزار با فرعون گب رع تمام شده یا نه؟ می خواهم هر چه زودتر ایشان را ببینم."

عزیز چشمان طلایی اش را با جدیت به من می دوزد.
"ممکن نیست، جدفری."

قلبم فرو می ریزد. با صدایی گرفته می پرسم:
"شما، بلایی به سر او آورده اید؟"

ته لبخندی بر گوشه های لبش می نشیند و سرش را آرام به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"آ، نه، البته که نه. ایشان فقط در حال تذهیب هستند، با همراهی فرعون گب رع."

چیزی در سینه ام شروع می کند به جوشش و کل بدنم را می گیرد. خشم است. عضلات صورتم منقبض می شوند و از بین دندان های به هم قفل شده ام می گویم:
"شما، چه طور جرات کردید؟"

عزیز:
"ایشان به اینجا آمدند، چون دلنگران فرعون گب رع بودند. می ترسیدند تذهیب را تاب نیاورند. اما وقتی دیدند همتایشان چه طور سربلند از آن بیرون آمده، مشتاق شدند خودشان هم تحت تذهیب قرار گیرند."

پورخند می زنم، این بار با خشم.
"این خزعبلات را به من تحویل ندهید."

رویم را برمی گردانم و به سمت ساختمان می دوم، در حالی که عزیز صدایم می کند. از راهروها و پلکان ها می گذرم، در حالی که درب تک تک تالارها را با حرکتی تند باز می کنم و داخلشان را در جست و جوی سرورم نگاه می کنم.

و در یکی از آن ها او را می بینم، فرعون گب رع را. او وسط تالار روی یک چارپایه ی کوچک چوبی رو به محراب نشسته و رویش را کمی به سمت من برگردانده. ردای بلند سپیدآبی پلیسه دار به تن دارد، موهای طلایی بلند و مجعدش از شانه هایش سرازیر شده، پوستش سپید مرمریست و چشمانش آبی اقیانوسی.

او با نگاهی مهربان و لبخندی گرم صدایم می کند:
"جدفری!"

اما من وانمود می کنم ندیده امش و توجهم را معطوف می کنم به خون آشامی که کنار او نشسته، او که ردایی جگری به تن دارد و موهای سیاه بلند و ابریشمینش از زیر عمامه ی سیاهش بیرون آمده. بازویش را می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم و با چهره ی سرورم ملخزار رو به رو می شوم، او با آن گونه های استخوانی تورفته اش و چشمان خاکستری عمیقی که با سرزنش به من خیره شده.

ملخزار:
"هیچ معلوم هست داری چه می کنی، جدفری؟

تو الان باید در عربستان می بودی و مشغول رسیدگی به امور به جای من."

من در حالی که داغ شدن گونه هایم از هیجان را حس می کنم، نفسی عمیق می کشم.
"آه، سرورم!"

و روی زمین می افتم و پایین ردای ملخزار را که حالا کامل به سمت من برگشته، می گیرم.
"خیلی ترسیده بودم. فکر کردم این آهن نوشان مضحک بلایی به سر شما آورده اند."

ملخزار:
"شرم کن، این چه طرز حرف زدن است؟ نه تنها به فرعون گب رع احترام نگذاشتی، بلکه داری این کلمات را هم مقابل او به زبان می آوری؟"

گونه هایم دوباره داغ می شوند، این بار از خجالت. خودم را مقداری به راست متمایل می کنم و در برابر فرعون گب رع تعظیم می کنم.
"لطفا مرا ببخشید، فرعون اعظم."

فرعون لبخندزنان:
"اشکالی ندارد، جدفری عزیز. تو را درک می کنم. به علاوه این من هستم که در زندگی قبلی ام در حق تو بد کردم."

من:
"به آن فکر نکنید، سرورم، گذشته ها گذشته."

دقایقی بعد من و ملخزار داریم سوار بر شتر به سمت چاه حرکت می کنیم.
"سرورم، من مطمئنم آن ها می خواستند بلایی به سرتان بیاورند. اگر من سر نرسیده بودم، نیت شومشان را عملی می کردند."

ملخزار:
"ترس های توهم گونه ات را کنار بگذار، جدفری. چه کار می توانند بکنند با اعظم‌خدای خون آشام عربستان؟"

من:
"فکر می کنید این طور چیزها برایشان مهم است؟ یادتان رفته فرعون در زندگی قبلی اش با من و شما چه کار کرد؟ نکند فریب اظهار پشیمانی ساختگی اش را خورده اید و تصور می کنید واقعا مسیرش را عوض کرده؟"

ملخزار چیزی نمی گوید و من ادامه می دهم:
"من هرگز او را نمی بخشم، سرورم، به خاطر آنچه کرد، و هرگز هم به او اعتماد نخواهم کرد."

این ها را در حالی به زبان می آورم که تپش قلبم تند شده و نفس هایم به شماره افتاده اند. ملخزار با ابروهایی گره خورده و چشمانی جدی به من می نگرد و دستش را به سمت من دراز می کند و دستم را می گیرد و با صدایی آهسته اما آمرانه می گوید:
"آرام باش، جدفری."

من چشمانم را به او می دوزم.
"نمی توانم، سرورم. او روح شما را تسخیر کرده و من می ترسم جسمتان را هم در تابوت مهر و موم کند."

ما به چاه می رسیم و از شترهایمان پیاده می شویم. و قبل از اینکه داخلش فرو برویم، من رویم را برمی گردانم به سمت آن تذهیبگاه ملعون که زیر نور ماه مثل هاله ای کابوس وار است و آخرین نگاه را به آن می اندازم. و بعد به ملخزار نگاه می کنم، اویی که انگار روحش در آن ساختمان، تالار، کنار گب رع جا مانده.

افرادی که لایک کردند





Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟