تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
68 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
63
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/23
تولد نقش: 1405/07/23
آخرین ورود: امروز ساعت 22:37
از: جایی که مرگ زاده می شود
پستها:
3

[align=justify]
لندن، پاتیل درزدار
- تق... خِش... تق! -
پای چوبیم رو جوری کوبیدم روی آستانهی درِ چوبی پاتیل درزدار که لولای زنگزدهش تا ته جیرجیر کرد و بوی گند رطوبت، خاکستر مونده و تنباکوی ارزون صاف خورد تو صورتم.
چند ثانیه همونجا، چهارچوب در رو پر کردم. نگاهم نرفت سمت پیشخان؛ چشم سالمم رو باریک کردم و چشم جادوییم رو ول دادم توی کاسهی سر. با صدای ویزززِ ریزی ۳۶۰ درجه چرخید: اول زیر تیرچههای چوبی سقف که تار عنکبوت بسته بود (جای ایدهآل برای کمین)، بعد زیر میزهای تاریک گوشه سالن، و در نهایت مچ دست چند تا جادوگری که با قیافههای مشکوک داشتن شبیه پپهها نگاهم میکردن. هیچکدوم دست به جیب نبردن. خوب بود... هنوز زنده موندن براشون اولویت داشت.
شنل ضخیم و سفرم رو که از بارونِ اسیدی چرینگکراس خیس آب بود تکوندم. چند قطره کثیف پاشید رو کف زمین. دست به سینه، با همون ریتم لنگان رفتم سمت پیشخان:
- تق... خِش... تق! -
تام، میخانهچی پیر با اون دندونهای ریخته و کلهی کچلِ چروکش، دستمال چرکینش رو دور یه لیوان کدر چرخوند و نیشش باز شد:
- به به! الستور... هوا سرده ها! یه گیلاس کرهی داغ مهمون من باش تا استخونات گرم بشن...
عصای چوبیم رو محکم کوبیدم لبهی پیشخان، جوری که استکانهای ردیف جلو به جرنگجرنگ افتادن:
- دهنت رو ببند تام! چند بار بگم هر چی از دست تو یا هر جنبندهای تو این دخمه بیرون بیاد، اول مظنونه به زهر ترول یا معجون راستگویی؟! صد سال سیاه لب به مایعاتِ این بار کثافت نمیزنم!
دست چپم رفت سمت کمربند. با ناخن ضامن قمقمهی برنجی خودم رو پروندم:
- تِق! -
یه قورت گنده از معجون دستساز خودم دادم بالا؛ تلخ، تیز و سوزاننده. نفسم که جا اومد، با اخم غریدم:
- حیاط پشتی امنه یا باز چند تا مرگخوارِ پاپتی با شنل سیاه دارن پشت آشغالدونیها گرا میگیرن؟ کلهی سحر باید برم دیاگون، وقت ندارم سر تکوندن تو و پچپچهای این لاشخورها تلف بشم.
تام سرش رو مثل مرغ خیس تکون داد و دستمالش رو زد زیر بغلش:
- نه بابا، امن و امانه به جون ریش مرلین! فقط آجر دیوار... همون سه تا بالا، دو تا راست از سطل آشغال...
چشم جادوییم همزمان زل زده بود به پشت سرِ تام و قفسهی شیشهها تا مطمئن بشه ورد تعقیبکنندهای کار نگذاشته باشن:
- دستورالعمل باز کردن دیاگون رو به من یاد نده تام! من وقتی اون دیوار رو متر میکردم تو هنوز یاد نگرفته بودی چطوری تفاله آبجو رو قایم کنی. هوشیاری مدام... هوشیاری مدام چیزیه که مغز فندقی شماها نمیفهمه!
بدون اینکه معطل تعارف یا خداحافظی بشم، پشتم رو کردم به سالن و لنگلنگان هل دادم سمت درِ باریکِ پشتی میخانه.
سوز بادِ نمناک خورد توی صورتم. حیاط خلوتِ کوچیک و دیوارهای آجریِ دودگرفته. بوی زباله و بارون. چشم راستم رو دوختم به آجر سوم بالای سطل، و چشم آبیم موند رو به درگاه تا کسی از پشت غافلگیرم نکنه.
چوبدستی بلوط کهنهم مثل برق از توی آستینم پرید کف دستم. نوک چوبدستی رو سه بار محکم و با ریتم کوبیدم رو آجرِ نمکشیده:
- تق... تق... تق! -
آجر لرزید. اول یه سوراخ کوچیک وسطش باز شد، بعد مثل چرخدندههای یه بمب ساعتی، آجرها یکییکی روی هم غلتیدن و کنار رفتن.
طاق آجری باز شد و هیاهوی کوچه دیاگون زد بیرون:
- هوف... بریم ببینیم تو این راسته کی چوبدستیش رو غلاف نکرده!
[/align]
لندن، پاتیل درزدار
- تق... خِش... تق! -
پای چوبیم رو جوری کوبیدم روی آستانهی درِ چوبی پاتیل درزدار که لولای زنگزدهش تا ته جیرجیر کرد و بوی گند رطوبت، خاکستر مونده و تنباکوی ارزون صاف خورد تو صورتم.
چند ثانیه همونجا، چهارچوب در رو پر کردم. نگاهم نرفت سمت پیشخان؛ چشم سالمم رو باریک کردم و چشم جادوییم رو ول دادم توی کاسهی سر. با صدای ویزززِ ریزی ۳۶۰ درجه چرخید: اول زیر تیرچههای چوبی سقف که تار عنکبوت بسته بود (جای ایدهآل برای کمین)، بعد زیر میزهای تاریک گوشه سالن، و در نهایت مچ دست چند تا جادوگری که با قیافههای مشکوک داشتن شبیه پپهها نگاهم میکردن. هیچکدوم دست به جیب نبردن. خوب بود... هنوز زنده موندن براشون اولویت داشت.
شنل ضخیم و سفرم رو که از بارونِ اسیدی چرینگکراس خیس آب بود تکوندم. چند قطره کثیف پاشید رو کف زمین. دست به سینه، با همون ریتم لنگان رفتم سمت پیشخان:
- تق... خِش... تق! -
تام، میخانهچی پیر با اون دندونهای ریخته و کلهی کچلِ چروکش، دستمال چرکینش رو دور یه لیوان کدر چرخوند و نیشش باز شد:
- به به! الستور... هوا سرده ها! یه گیلاس کرهی داغ مهمون من باش تا استخونات گرم بشن...
عصای چوبیم رو محکم کوبیدم لبهی پیشخان، جوری که استکانهای ردیف جلو به جرنگجرنگ افتادن:
- دهنت رو ببند تام! چند بار بگم هر چی از دست تو یا هر جنبندهای تو این دخمه بیرون بیاد، اول مظنونه به زهر ترول یا معجون راستگویی؟! صد سال سیاه لب به مایعاتِ این بار کثافت نمیزنم!
دست چپم رفت سمت کمربند. با ناخن ضامن قمقمهی برنجی خودم رو پروندم:
- تِق! -
یه قورت گنده از معجون دستساز خودم دادم بالا؛ تلخ، تیز و سوزاننده. نفسم که جا اومد، با اخم غریدم:
- حیاط پشتی امنه یا باز چند تا مرگخوارِ پاپتی با شنل سیاه دارن پشت آشغالدونیها گرا میگیرن؟ کلهی سحر باید برم دیاگون، وقت ندارم سر تکوندن تو و پچپچهای این لاشخورها تلف بشم.
تام سرش رو مثل مرغ خیس تکون داد و دستمالش رو زد زیر بغلش:
- نه بابا، امن و امانه به جون ریش مرلین! فقط آجر دیوار... همون سه تا بالا، دو تا راست از سطل آشغال...
چشم جادوییم همزمان زل زده بود به پشت سرِ تام و قفسهی شیشهها تا مطمئن بشه ورد تعقیبکنندهای کار نگذاشته باشن:
- دستورالعمل باز کردن دیاگون رو به من یاد نده تام! من وقتی اون دیوار رو متر میکردم تو هنوز یاد نگرفته بودی چطوری تفاله آبجو رو قایم کنی. هوشیاری مدام... هوشیاری مدام چیزیه که مغز فندقی شماها نمیفهمه!
بدون اینکه معطل تعارف یا خداحافظی بشم، پشتم رو کردم به سالن و لنگلنگان هل دادم سمت درِ باریکِ پشتی میخانه.
سوز بادِ نمناک خورد توی صورتم. حیاط خلوتِ کوچیک و دیوارهای آجریِ دودگرفته. بوی زباله و بارون. چشم راستم رو دوختم به آجر سوم بالای سطل، و چشم آبیم موند رو به درگاه تا کسی از پشت غافلگیرم نکنه.
چوبدستی بلوط کهنهم مثل برق از توی آستینم پرید کف دستم. نوک چوبدستی رو سه بار محکم و با ریتم کوبیدم رو آجرِ نمکشیده:
- تق... تق... تق! -
آجر لرزید. اول یه سوراخ کوچیک وسطش باز شد، بعد مثل چرخدندههای یه بمب ساعتی، آجرها یکییکی روی هم غلتیدن و کنار رفتن.
طاق آجری باز شد و هیاهوی کوچه دیاگون زد بیرون:
- هوف... بریم ببینیم تو این راسته کی چوبدستیش رو غلاف نکرده!
[/align]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران


در میان جمعیتی که هر لحظه به تعدادش اضافه میشد و به نظر میرسید مغازهی ویزلیها طوری طراحی شده بود که متناسب با جمعیت گسترش پیدا کنه، یک نفر بود که سیبل وزیر اصلاً خوش نداشت اونجا باشه، ولی خُب به خوش داشتن اون نبود که!
- به به به بهههههه! درود بر جناب وزیرررر! چه صحنهی زیبا و دلانگیزی رو شاهد هستیممم. قلم، بنویس، عکاس، عکس بگیر!
سیبل اونقدر درگیر سیبیلش شده بود که متوجه نشد @ریتا اسکیتر اندازهی یک عُمر سواری سیاسی گرفتن ازش عکس و مطلب جمع کرد.
وقتی تعداد آدمهای داخل مغازه به اندازهی کافی زیاد شد، دو نفر از اون بالا شروع کردن به حرف زدن (اون بالا یعنی طبقهی بالا. طبقهی بالا اینجوریه که پله میخوره میره بالا و بعد اونجا یه حفاظی هست که آدما از اون بالا نیافتن پایین. فرد و جرج به اون حفاظه تکیه دادن و شروع میکنن به حرف زدن. تصویرسازی رو حال کردی؟
)(شما فرض کنید اون 5 ساعت مثل برق و باد گذشته و الان رونمایی قراره شروع بشه
)- خانمها! آقایان! اشیاء! و دیگر ضمایر موجود در دستور زبان! همانطور که شاهد هستید، این است ابتکار جدید ما! این شما و این هم آبنباتهای جدید ما با عوارضی کاملاً غیرقابلپیشبینی! اولیش هم رسید به وزیرالوزرا، سیبیل خانوم! حالا به نظرتون اسم این آبنبات چیه؟!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/7/28 21:41:52
جزئیات کاربر
شغل
محافظ جادو

راجر دیویس VS جیمز سیریوس پاتر
راز دهکده
---------
شدت سرمای بادهای دسامبر، هر جانوری را از پا میانداخت.
از چهره ویل خوشحالی رو میتونستم ببینم.
ویل از کاراگاهان قدیمی و بسیار کارکشته در وزارت بود.
یکم از این که مجبور بود با اماتوری مثل من به ماموریت بیاد ناراحت بود اما اینکه بعد از ۷ ساعت سواری، به مقصد نزدیک شده بودیم خوشحالش میکرد.
از پشت شیشه عینکم که بخاطر بارون صبح امروز در بریستول کثیف شده بود و نتونسته بودم تمیزش کنم، میتونستم تابلوی به ترنبر خوش امدید رو ببینم.
از لندن خیلی دور شده بودیم، به قدری که حتی اتوبوس شوالیه قبول نکرد ما رو به اینجا برسونه و فقط ما رو تا بریستول رسوند.
از اونجا مجبور بودیم تا جنوب گلاسترشر با یک وسیله نقلیه ماگلی بیایم، که بخاطر سردی هوا تو بارون خراب شد و مجبور شدیم نزدیک نیم ساعت زیر بارون بایستیم.
راننده از اول مسیر حتی یک کلمه هم حرف نزده بود، حتی موقعی که "ماشین" خراب شد نگفت پیاده شین، با دستش به در اشاره کرد.
- جناب،لطفا به قلعه شهر برید.
- من قلعه رو بلد نیستم، میدون اول شهر پیاده میشید؟
- خیر، لطفا به رود خانه سِوِرن برید، از اونجا دو مایل تا قلعه فاصله است.
از بین لب هایش پوف کرد و سر تکان داد.
***
راننده ساکت موقع پول گرفتنش خیلی ساکت نبود و شانس اورده بودیم که استن مقداری پول ماگلی داشت و بهمون داد تا بتونیم از بریستول خارج شیم.
رو برگرداندم به سمت قلعه، غیرقابل باور بود برام که یکی از بزرگترین جادوگران انگلستان، از یک ماگل این قلعه رو خریده بود.
بابا مرلین اون روی دیگه اش رو هرگز نشون نداده بود و من تازه فهمیدم که اون رالف ارل، دوک استافورد رو با طلسم فرمان وادار کرده بود که این قلعه رو بهش بفروشه.
البته درباره طلسم فرمان مطمئن نیستم، اما قیمتی که ازش قلعه رو خریده بود این رو میگفت.
- این خونه پدری تونه؟
- خونه پدری که نه، خونه بابامرلینه.
- الان معلوم نیست چندساله ازش استفاده نشده، حتما خاک رو سر و رومون میشینه.
اما به محض باز کردن در با صحنه ای غیرقابل باور روبرو شدم.
اتش در شومینه روشن بود، دمای خانه بسیار مطبوع بود، روی میز چوبی کنار شومینه روبروی مبل هایی با پوست کروکودیل قوری چای حاضر بود.
- کی اینجاست؟
- جیمز پاتر ارباب اومد، دابی از دیشب اینجا بود، دابی خواست خانه ارباب حاضر باشه، دابیموقع صحبت با ارباب لوپین فهمید ارباب جیمز به اینجا میان، دابی کی پورت کرد و اینجا رو مرتب کرد.
- این جن توئه جیمز؟
- دابی جن ازاد ارباب، دابی از روی علاقه برای ارباب پاتر کار کرد.
- ممنونم دابی، خسته نباشی.
معلوم نیست اینجا چه وضعی داشتیم اگه تو نبودی.
- انجام وظیفه بود ارباب
نشستم روی مبل پوست کروکودیل، با خودم فکر میکردم که اگر نیوت همچین صحنه ای رو میدید چه بلایی به سر خودش یا من میاورد.
فنجانی چای ریختم و با دو قاشق شکر شیرینش کردم.
بعد از مدتی نشستن در کنار اتش و گوش دادن به صدای ترق توروق چوب در شومینه و نوشیدن تعدادی فنجان چای، به ویل نگاه کردم که روی مبل به خوابی عمیق فرو رفته بود.
فرصت را غنیمت شمردم و دست به کار شدم.
قصد داشتم بروم و درباره کسانی که غیب شدن پرس و جویی انجام بدم.
شال و کلاه کردم و به سمت در رفتم که برم بیرون.
- جیمز قربان کجا میرن؟

- اممم.. چیزه دابی، میرم شیر بگیرم. ویل باید شیربخوره مگرنه پوکی استخوان میگیره، سنش بالاست دیگه ما که نمیخوایم اون یهو استخوناش بشکنه بیفته رو دستمون میخوایم؟
- نه قربان دابی نمیخواست ویل بشکنه، دابی بد.
- اشکال نداره دابی، نمیدونستی دیگه...
نفسی از سر راحتی سر دادم و از در پا به بیرون گذاشتم.

سورت و سرعت باد بسی زیاد بود.
به سمت خونه های دهکده راه افتادم، تقریبا یک لیست از کسایی که گم شده ان داشتم، اما باید یک نکته مشترک بین همشون پیدا میکردم.
اولین گم شده لیا بود، دختری ۱۹ ساله، ماگل زاده که نزدیک دو سال بود از هاگوارتز فارغ التحصیل شده بود.
درخواست های شغلی برای خیلی جاها ارسال کرده بود اما اکثرا رد شده بودن.
لیا از ۱۸ سپتامبر به خونه برنگشته و پلیس محلی هم بعد از جستجوی مناطق جنوب شرقی گلاسترشر چیزی پیدانکرده بود. دلیل اینجا بودن من هم همینه.
- تق تق
- کیه؟
- جیمز هستم.
در باز شد و مردی میان قامت با ریش های نامرتب و موهای پریشان در استانه در ظاهر شد.
معلوم بود بیشتر از چند روزی میشه که صورتش رو اصلاح نکرده بود. ربدوشامبری به رنگ ابی تیره به تن داشت و بوی توتون به دماغ میخورد.
- در خدمتم.
- بنده جیمز هستم، جیمز سیریوس پاتر. میتونم بیام داخل؟
- بفرمایید.
وارد شدم، خانه بزرگی نبود، اما معلوم بود با ادم فرهیخته ای روبرو شدم.
کتابخانه ای بزرگ در طول هال بود که اکثر کتاب های داخل آن فلسفی بود.
دو صندلی و میزی چوبی در کنار شومینه روشن قرار داشت.
روی میز پیپ روشن بود و بوی توتون از پیپ بود.
مرد با دستش به صندلی کنار شومینه اشاره کرد.
کتم را در اودم و از دست اویزان کردم، اما تعارف نکرد که کتم را ازم بگیرد. مرد گوشه گیری بنظر میامد.
- باید تا الان حدس زده باشین که چرا مزاحمتون شدم.
- متاسفانه ایدهای ندارم.
- بنده از کاراگاهان وزارت جادو هستم، البته به طور رسمی کاراگاه نیستم اما تقریبا در این منصب کار میکنم. بخاطر گم شدن دخترتون لیا اینجام.
مرد اهی کشید، روی صندلی نشست و پیپ را برداشت.
- من به اون پلیس ها هم گفتم، کار اون یاروئه که لیا قرار بود براش کار کنه.
- میتونین بیشتر برام توضیح بدین؟
- لیا بعد از فارغ التحصیلی خیلی دنبال کار میگشت. در طی ده ماه اول همه ردش کردن، همه فکر میکردن لیای عزیزم غیرعادیه.
بعد از ۱۰ ماه یک نفر درخواست لیا رو قبول کرد، باهاش جلسه مصاحبه حضوری گذاشت. لیا رفت اما وقتی برگشت خیلی عصبانی بود.
گفت دوست نداره اونجا کار کنه و وقتی ازش پرسیدم چرا گفت چون اونجا فقط من رو برای پر کردن اون صندلی میخوان، نه کاربرد مفیدی در راستای کمک به جامعه.
- میتونم بپرسم لیا به چه کاری علاقه داشت؟
- لیا میخواست که وکیل محافظت از محیط زیست بشه. مثل مادرش.
پیپ را برداشت و چند پک به ان زد.
چند سوال تکمیل کننده پرسیدم و مرد را در اندوه خود رها کردم.
از پذیراییش تشکر کردم و بیرون رفتم.
بعد از سر زدن به خونهی هفت نفر از افراد گم شده و شنیدن جواب های تقریبا مشابه راجع به ناموفق بودن در پیدا کردن شغل، وبررسی نقشه؛ به این نتیجه رسیدم که یک هفت ضلعی به طوری روی نقشه تشکیل شده، که کلمه w شکل بسته.

بعد از کلی پرس و جو، کشیدن نقشه و راه رفتن در سرمای و باران دسامبر به این نتیجه رسیدم که برای فکر کردن، خواب از هر چیزی بیشتر مورد نیازه.
***
- جیمز، جیمز، جیمز بیدار شو.
- من دیروز کلی پرس و جو کردم، امروز دیگه نوبت توئه یکم کار کنی ویل.
هنوز چشم هام رو کامل باز نکرده بودم.
شنیدم ویل در حالی که نخودی میخندید فنجانی روی پاتختی گذاشت.
- پاشو قهوه بخور باید برگردیم لندن.
نیم خیز شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم، باران بند امده بود اما ابرهای خاکستری هنوز اسمان دهکده را در بر گرفته بودن.
به ساعتی که تقریبا اندازه هاگرید بود نگاهی انداختم، ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه بود.
- کلی کار داریم، چرا انقدر دیر بیدارم کردی؟
- کارامون تموم شد، تو به اندازهای باهوش بودی که فهمیدی خونه های روی نقشه حرفی برای گفتن دارن. اما به اندازهای باهوش نبودی که بفهمی ضلع w که از اول کلمه Wizzard گرفته شده داشت به یک راه توی جنگل اشاره میکرد.
اون کوره راه رو رفتم و به یک درخت رسیدم که زیرش یک سوراخ بود، اون سوراخ میخورد به یک دفتر که فقط جادوگرها و ساحرههای ناموفق در پیدا کردن کار، مشاوره تحصیلی میدادن به دانش اموزای هاگوارتز. اسم خودشون هم گذاشته بودن جاز. جادوگر، ایما، زار.
- خب بعدش چکار کردی؟
- همشون رو فرستادم ازکابان.
- چرا؟ چرا قایم میشدن؟
- مجوز نداشتن.
- این جواب...
- هر دو تا سوالت بود.
- یعنی الان...
ویل وسط حرف جیمز پرید.
- دیگه هیچیش به ما ربطی نداره، نه بازجویی هم به ما ربطی نداره اون دیگه کار بازرسهاست.
به عنوان کاراگاه اینده باید شان خودت رو حفظ کنی، کاراگاهها فقط از قاتل ها بازجویی میکنن.
جیمز که معمولا قهوه نمیخورد، با سرکیفی شروع به نوشیدن قهوه اش کرد، اما نمیدونست که ویل کل پرونده رو به نام خودش تمام کرده بود و جیمز فقط بیگاری کشیده بود.
افرادی که لایک کردند
پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"


تصویر شماره 4
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و چند نفر دیگر از دوستانش نشسته بود و کتابی مرموز میخواند؛ کتابی با جلدی که مثل پوست اژدهای شاخدار چینخورده بود. ناگهان دراکو مالفوی با سه نفر از دارودستهاش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.
جینی کتاب را به سمت هرمیون گرفت و پاورقی صفحه را نشانش داد. طلسمی در آنجا توصیف شده بود که دهان هر کسی را برای چند دقیقه میدوخت — انگار اصلاً دهانی روی صورتش نبود. در متن اصلی، طلسم برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود تا جادوگر اندکی از شعلههایش در امان بماند، ولی نویسندهٔ کتاب — که اسمی از او روی جلد نبود — در پاورقی افزوده بود: «در صورت نیاز مبرم، برای افراد وراج نیز قابل استفاده است.»
همان موقع دراکو و دوستانش با تکهانداختن و چرند گفتن به دانشآموزان، به هرمیون و بقیه نزدیک میشدند. هری و رون از ورودی سالن مطالعه — جایی که دو سرباز زرهی خالی و ساکت ایستاده بودند — با صدای بلند هرمیون و جینی را صدا زدند و آرامآرام به سمتشان راه افتادند.
دراکو به آنها رسید. اول رو به هرمیون کرد و با پوزخند دورگه صدایش زد و چند ناسزا بارش کرد. بعد سراغ جینی رفت، به لباس کهنهاش چشم دوخت و با خنده گفت فقیر و بدبخت است و چند توهین دیگر هم به آن اضافه کرد.
جینی دندانهایش را به هم فشرد. یک لحظه مکث کرد — شاید داشت به عواقبش فکر میکرد — ولی خشمش بیشتر بود. طلسم را زیر لب زمزمه کرد و دستانش را به شکل مارپیچی تکان داد.
ناگهان دهان دراکو و هر سه نفر همراهانش بسته شد. انگار نه لبی داشتند، نه دهانی؛ فقط پوست صاف. کراب و گویل با وحشت صورتشان را لمس میکردند و صدای خفهای از گلویشان بیرون میآمد.
دراکو با انگشت به آنها اشاره کرد — تهدیدی بیصدا — و بعد با دارودستهاش از سالن بیرون زدند.
هری و رون تازه رسیده بودند. رون دهانش باز مانده بود. «جینی... تو دیوانهای! ولی لعنتی، عالی بود.»
هری سرش را به علامت هشدار تکان داد. «عالی بود، ولی اگر مالفوی به پروفسور بگوید؟»
«اون اول شروع کرد،» جینی گفت، ولی صدایش دیگر آنقدر محکم نبود.
در همان لحظه صدای قدمهای پروفسور مکگونگال از انتهای سالن بلند شد. آنها را دید که دور هم جمع شدهاند و کتاب باز جینی. نگاهی به صفحه انداخت، بعد به صورت بچهها.
«خانم ویزلی،» با آن لحن همیشگیاش گفت، «حدس میزنم توضیحی داری.»
جینی سرخ شد. «پروفسور، من... مالفوی داشت به هرمیون توهین میکرد و...»
مکگونگال یک لحظه سکوت کرد. گوشهٔ لبش — فقط برای یک ثانیه — تکان خورد، ولی فوراً محو شد.
«دلیلت را میفهمم، ولی این روش نیست. اگر دوباره چنین طلسمی روی دانشآموزی اجرا شود، ده امتیاز از گریفیندور کم میشود. واضح است؟»
«بله، پروفسور،» همه با هم گفتند. «متأسفیم.»
مکگونگال سرش را تکان داد و رفت. رون زیر لب گفت: «فکر کنم یه ثانیه داشت لبخند میزد.»
جینی کتاب را بست. «حالا فقط باید دعا کنیم مالفوی بلد نباشه طلسم برگردون رو.»
( این همان متن قبلی است ولی در این کمی از هوش مصنوعی هم کمک گرفتم ایده اصلی همان قبلی است ولی برای گیرایی بیشتر از deepseek استفاده کردم )
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و چند نفر دیگر از دوستانش نشسته بود و کتابی مرموز میخواند؛ کتابی با جلدی که مثل پوست اژدهای شاخدار چینخورده بود. ناگهان دراکو مالفوی با سه نفر از دارودستهاش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.
جینی کتاب را به سمت هرمیون گرفت و پاورقی صفحه را نشانش داد. طلسمی در آنجا توصیف شده بود که دهان هر کسی را برای چند دقیقه میدوخت — انگار اصلاً دهانی روی صورتش نبود. در متن اصلی، طلسم برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود تا جادوگر اندکی از شعلههایش در امان بماند، ولی نویسندهٔ کتاب — که اسمی از او روی جلد نبود — در پاورقی افزوده بود: «در صورت نیاز مبرم، برای افراد وراج نیز قابل استفاده است.»
همان موقع دراکو و دوستانش با تکهانداختن و چرند گفتن به دانشآموزان، به هرمیون و بقیه نزدیک میشدند. هری و رون از ورودی سالن مطالعه — جایی که دو سرباز زرهی خالی و ساکت ایستاده بودند — با صدای بلند هرمیون و جینی را صدا زدند و آرامآرام به سمتشان راه افتادند.
دراکو به آنها رسید. اول رو به هرمیون کرد و با پوزخند دورگه صدایش زد و چند ناسزا بارش کرد. بعد سراغ جینی رفت، به لباس کهنهاش چشم دوخت و با خنده گفت فقیر و بدبخت است و چند توهین دیگر هم به آن اضافه کرد.
جینی دندانهایش را به هم فشرد. یک لحظه مکث کرد — شاید داشت به عواقبش فکر میکرد — ولی خشمش بیشتر بود. طلسم را زیر لب زمزمه کرد و دستانش را به شکل مارپیچی تکان داد.
ناگهان دهان دراکو و هر سه نفر همراهانش بسته شد. انگار نه لبی داشتند، نه دهانی؛ فقط پوست صاف. کراب و گویل با وحشت صورتشان را لمس میکردند و صدای خفهای از گلویشان بیرون میآمد.
دراکو با انگشت به آنها اشاره کرد — تهدیدی بیصدا — و بعد با دارودستهاش از سالن بیرون زدند.
هری و رون تازه رسیده بودند. رون دهانش باز مانده بود. «جینی... تو دیوانهای! ولی لعنتی، عالی بود.»
هری سرش را به علامت هشدار تکان داد. «عالی بود، ولی اگر مالفوی به پروفسور بگوید؟»
«اون اول شروع کرد،» جینی گفت، ولی صدایش دیگر آنقدر محکم نبود.
در همان لحظه صدای قدمهای پروفسور مکگونگال از انتهای سالن بلند شد. آنها را دید که دور هم جمع شدهاند و کتاب باز جینی. نگاهی به صفحه انداخت، بعد به صورت بچهها.
«خانم ویزلی،» با آن لحن همیشگیاش گفت، «حدس میزنم توضیحی داری.»
جینی سرخ شد. «پروفسور، من... مالفوی داشت به هرمیون توهین میکرد و...»
مکگونگال یک لحظه سکوت کرد. گوشهٔ لبش — فقط برای یک ثانیه — تکان خورد، ولی فوراً محو شد.
«دلیلت را میفهمم، ولی این روش نیست. اگر دوباره چنین طلسمی روی دانشآموزی اجرا شود، ده امتیاز از گریفیندور کم میشود. واضح است؟»
«بله، پروفسور،» همه با هم گفتند. «متأسفیم.»
مکگونگال سرش را تکان داد و رفت. رون زیر لب گفت: «فکر کنم یه ثانیه داشت لبخند میزد.»
جینی کتاب را بست. «حالا فقط باید دعا کنیم مالفوی بلد نباشه طلسم برگردون رو.»
( این همان متن قبلی است ولی در این کمی از هوش مصنوعی هم کمک گرفتم ایده اصلی همان قبلی است ولی برای گیرایی بیشتر از deepseek استفاده کردم )
افرادی که لایک کردند
تصویر شماره 4
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و دیگر دوستانش نشسته و مشغول مطالعه کتابی مرموز با جلدی شبیه به پوست اژدهای شاخ دار بود که ناگهان دراکو با سه نفر از دوستانش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.
جینی کتابی را درحال مطالعه بود را به هرمیون نشان داد و اسپل جالبی را که هر فردی را که که میخواستی برای چند دقیقه دهانش را به هم میدوخت وقتی میگویم به هم میدوخت انگار اصلا دهانی در روی صورت وجود نداشت البته در کتاب برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود برای اینکه اندکی از شعله هایش در امان باشند ولی نویسنده کتاب که اصلا اسمی از وی روی کتاب نوشته نشده بود در پاورقی کتاب نوشته بود حتی برای افراد وراج(
) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرز
در همین حین دراکو و دوستان با تیکه انداختن و چروور گفتن به دانش آموزان به هرمیون و بقیه نزدیک میشد
همینگونه که دراکو به طرف بچه ها می آمد هری و رون با صدای بلندی از ورودی درب سالن مطالعه کتابخانه که با دو سرباز زرهی دو خالی و ایستاده و مرموز هرمیون و جینی را صدا زدند و آرام آرام به سمتشان آمدند
دراکو به جینی و هرمون رسید و هرمیون را دورگه نامید و پس از ناسزا گفتن به وی به سراغ جینی رفت و لباس کهنه او را مسخره کرد و او را فقیر و بد بخت صدا زد و اندکی هم به او ناسزا گفت
جینی که از این طرز صحبت او بسیار خشمگین شده بود و دندان هایش را به هم می فشارد با نهایت خشم اون اسپلی را که در کتاب نوشته بود را تکرار کرد و دستانش را به شکل مار پیچی تکان داد سپس دید که دهان او و دوستانش دوخته شده بود
دراکو با اشاره آنها را تهدید کرد که انتقام میگیرد و سپس به سرعت از آنجا با دوستانش فرار کردند
هری و رون به جینی رسیدند و به او گفتند برای چه این کار را کردی و او را پس تشویق نصیحیتی نیز کردند
ناگهان پروفوسور مک گوناگال رسیدند و متوجه شدند که آنها این کار را کردند پروفوسور جینی را تهدید کرد که اگر تکرار بشود از گروه گریفیندور ده امتیاز کم میشود
آنها عذر خواهی کردند و قول دادند که دیگه تکرار نشود
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و دیگر دوستانش نشسته و مشغول مطالعه کتابی مرموز با جلدی شبیه به پوست اژدهای شاخ دار بود که ناگهان دراکو با سه نفر از دوستانش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.
جینی کتابی را درحال مطالعه بود را به هرمیون نشان داد و اسپل جالبی را که هر فردی را که که میخواستی برای چند دقیقه دهانش را به هم میدوخت وقتی میگویم به هم میدوخت انگار اصلا دهانی در روی صورت وجود نداشت البته در کتاب برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود برای اینکه اندکی از شعله هایش در امان باشند ولی نویسنده کتاب که اصلا اسمی از وی روی کتاب نوشته نشده بود در پاورقی کتاب نوشته بود حتی برای افراد وراج(
) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرزدر همین حین دراکو و دوستان با تیکه انداختن و چروور گفتن به دانش آموزان به هرمیون و بقیه نزدیک میشد
همینگونه که دراکو به طرف بچه ها می آمد هری و رون با صدای بلندی از ورودی درب سالن مطالعه کتابخانه که با دو سرباز زرهی دو خالی و ایستاده و مرموز هرمیون و جینی را صدا زدند و آرام آرام به سمتشان آمدند
دراکو به جینی و هرمون رسید و هرمیون را دورگه نامید و پس از ناسزا گفتن به وی به سراغ جینی رفت و لباس کهنه او را مسخره کرد و او را فقیر و بد بخت صدا زد و اندکی هم به او ناسزا گفت
جینی که از این طرز صحبت او بسیار خشمگین شده بود و دندان هایش را به هم می فشارد با نهایت خشم اون اسپلی را که در کتاب نوشته بود را تکرار کرد و دستانش را به شکل مار پیچی تکان داد سپس دید که دهان او و دوستانش دوخته شده بود
دراکو با اشاره آنها را تهدید کرد که انتقام میگیرد و سپس به سرعت از آنجا با دوستانش فرار کردند
هری و رون به جینی رسیدند و به او گفتند برای چه این کار را کردی و او را پس تشویق نصیحیتی نیز کردند
ناگهان پروفوسور مک گوناگال رسیدند و متوجه شدند که آنها این کار را کردند پروفوسور جینی را تهدید کرد که اگر تکرار بشود از گروه گریفیندور ده امتیاز کم میشود
آنها عذر خواهی کردند و قول دادند که دیگه تکرار نشود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/07
تولد نقش: 1405/07/21
آخرین ورود: امروز ساعت 21:38
از: جایی در قلب قصه ها
پستها:
9

سلام بر همه
حقیقتش من تازه وارد ههمخوانی شدم و دو روز طول کشید که به صورت پشت هم فصل یک تا ۶ رو بخونم ولی چیزی که خودم متوجهش شدم اینه که من بارها این کتاب رو خوندم ولی تازه متوجه شدم که خیلی از تصویر هایی که توی ذهنم میسازم تحت تاثیر مستقیم فیلمهاست. این من رو اذیت کرد. انگار ذهنم نمیتونست مستقل از فیلم ها تصویر سازی کنه.
خلاصه من اول احساس کردم که یه سری چیزا برام باگ داره و وقتی کل نوشته های این تاپیک رو خوندم خیلی از سوالام بر طرف شد و فهمیدم بعضی اوقات واقعا قصه باگ داره.
سوالی که خیلی ذهن منو درگیر کرد این بود که چطور بود که هریای که همه چیز رو سریع باور کرد و رفت دایاگون چطور انتظار داشت توی ایستگاه یه تابلوی بزرگ زده باشه سکوی نه و سه چهارم؟ یه وقتایی تعجب ها یا سوالات کاراکتر ها رو درک نمیکنم.
اما درباره سوالی که @گابریل دلاکور در اسپویلر پرسید من یه جواب به ذهنم میرسه.
و در مورد اون بحثی که @گلرت گریندلوالد درباره مالی ویزلی مطرح کرد به نظرم دو تا دلیل میتونه داشته باشه اول اینکه ممکنه خواسته باشه که جینی رو درگیر کنه. مثل وقت هایی که مارد ها با بچه های کوچیکشون وارد مکالمه میشن و سوالاتی میپرسن که جوابشون رو میدونن ولی میخوان بچه رو درگیر کنن.
حقیقتش من تازه وارد ههمخوانی شدم و دو روز طول کشید که به صورت پشت هم فصل یک تا ۶ رو بخونم ولی چیزی که خودم متوجهش شدم اینه که من بارها این کتاب رو خوندم ولی تازه متوجه شدم که خیلی از تصویر هایی که توی ذهنم میسازم تحت تاثیر مستقیم فیلمهاست. این من رو اذیت کرد. انگار ذهنم نمیتونست مستقل از فیلم ها تصویر سازی کنه.
خلاصه من اول احساس کردم که یه سری چیزا برام باگ داره و وقتی کل نوشته های این تاپیک رو خوندم خیلی از سوالام بر طرف شد و فهمیدم بعضی اوقات واقعا قصه باگ داره.
سوالی که خیلی ذهن منو درگیر کرد این بود که چطور بود که هریای که همه چیز رو سریع باور کرد و رفت دایاگون چطور انتظار داشت توی ایستگاه یه تابلوی بزرگ زده باشه سکوی نه و سه چهارم؟ یه وقتایی تعجب ها یا سوالات کاراکتر ها رو درک نمیکنم.
اما درباره سوالی که @گابریل دلاکور در اسپویلر پرسید من یه جواب به ذهنم میرسه.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
به نظرم اون لحظه تسخیر نشده بود و فقط میخواست خدمت کنه و بعد از شکست در عملیات دزدی از بانک ولدمورت برای اینکه بتونه روی کارهاش نظارت دقیق داشته باشه اونو تسخیر کرده برای همین هم در دیدار اول هم دستار نداشت و هم زخم هری نسوخت. درواقع تسخیر یه مجازات برای کوییرل بود. چون یادمه که آخر کتاب توی رویارویی نهایی یه جملات مشابه داریم.
درباره اون بحث تک شاخ هم به نظر من درواقع ولدمورت اراده و قوه عقلی کوییرل رو تسخیر کرده و باعث شده که جسم کوییل در بست در اختیار هر چیزی باشه که لرد ولدمورت میخواد.
درباره اون بحث تک شاخ هم به نظر من درواقع ولدمورت اراده و قوه عقلی کوییرل رو تسخیر کرده و باعث شده که جسم کوییل در بست در اختیار هر چیزی باشه که لرد ولدمورت میخواد.
و در مورد اون بحثی که @گلرت گریندلوالد درباره مالی ویزلی مطرح کرد به نظرم دو تا دلیل میتونه داشته باشه اول اینکه ممکنه خواسته باشه که جینی رو درگیر کنه. مثل وقت هایی که مارد ها با بچه های کوچیکشون وارد مکالمه میشن و سوالاتی میپرسن که جوابشون رو میدونن ولی میخوان بچه رو درگیر کنن.
افرادی که لایک کردند
A.A.A
جزئیات کاربر

پیش از هر چیزی میخوام به این حس خوب اشاره کنم که بعد از خوندن فصلها، خوندن پستهای شما پاترهدهای عزیز بهاندازهی خود کتاب برام جذابه.
حالا برم سراغ حرفای خودم.
اول در مورد اینکه به نظر میرسه هری پاتر خیلی سریع با قضیه کنار میاد؛ یعنی حد فاصل اومدن هاگرید و شیرجهی هری به دنیای جادویی بسیار بسیار کوتاه به نظر میرسه. اگر مخاطب رولینگ بزرگسالان بودن، قطعاً میتونست مانور بسیار بیشتری روی این موضوع بده و اجازه بده هری پاتر دست کم به اندازهی یک فصل هم برای پذیرش دریایی از اطلاعات باورنکردنی مقاومت کنه. اما خب برای مخاطب کودک و نوجوان اتفاقاً خیلی منطقی به نظر میرسه و حتی نسبت به داستانهای رقیب (منظورم داستانهای مشابهیه که قهرمان کودک یکهو از دنیای واقعی با موجودات تخیلی مواجه میشه) کُندتر پیش رفته. خود ما هم در سن کم فکر نکنم خیلی احساس ناپختگی نسبت به این چند فصل داشته بوده باشیم (جملهبندی رو
).
چرا از ایستگاه کینگزکراس به هاگوارتز رفتن برای پتونیا عجیب بود؟ مگه لی لی چطوری میرفته؟ چرا خانم ویزلی پرسید سکوی چند؟ مگه شونصد بار بچه هاش رو قبلا از اون سکوی 9 و 3 چهارم رد نکرده؟
اگه بخوام قبول نکنم سوتی رولینگ بوده، تنها توجیهی که تو ذهنم میتونم بسازم اینه که از همون طلسمی برای سکوی 9 و 3 چهارم استفاده شده که برای ورودی پاتیل درزدار استفاده شده بود (جایی که ماگلها مغازههای قبل و بعدش رو میدیدن و به ورودی کافه توجهی نمیکردن) و علاوه بر اون از طلسمهای فراموشی هم استفاده شده باشه که خُب به اندازهای کافی هست که ماگلها رو کنجکاو نکنه ولی نه اونقدر قوی که مالی ویزلی با هفت هشت تا بچهای که میفرسته هاگوارتز نتونه بهش رجوع کنه. یعنی برای خودم اینطوری توجیه کردم که خُب مالی از بچهها میپرسه ببینید سکوی چند باید میرفتیم؟ که اونا هم بگن فلان. اگر دچار آلزایمر لحظهای نشده باشه، واقعاً سوال احمقانهای پرسیده! مثل اینکه ما بخوایم از رفیقمون بپرسیم اون شهره که به نصف جهان معروفه اسمش چی بود؟ آهان اصفهان!
میون پرسشهای ذهنی و تحلیلهای گابریل دلاکور، یه نکتهای رو که تو ذهن خودم بود بازگو میکنم. اینکه خُب مگه پتونیا تو اون خونهی لعنتی با خواهرش و پدر و مادرش زندگی نمیکرده؟ مگه نمیدونسته از چه طریقی میرن هاگوارتز؟! مگه تجربهی هفت سال مدرسه رفتن لیلی رو نداشته؟ اتفاقاً به خاطر حس حسادتی که داشته منطقم میگه باید خیلی چیزا یادش مونده باشه. شاید هیچی نگفته که جلوی ورنون اینطوری به نظر نرسه که خیلی اطلاعات داره؟
یه فکر مریض دیگه هم تو سرم اومد. آیا دور نگه داشتن هری و گذاشتنش پیش دورسلیها توی ذهن دامبلدور دلیلی به جز اون دلیلی که میدونیم هم داشته؟ مثلاً برای اینکه هری تو خانواده ای بزرگ بشه که زندگی رو بهش زهر کنن و در نهایت خودش "بخواد" که بره هاگوارتز؟ چون بهرحال دیدیم که اون نامهی هاگوارتز مثل یه دعوتنامهس و هری حتماً باید جغد بَک کنه تا پذیرشش نهایی بشه. حالا اگه خونهی خالهش خیلی بهش خوش گذشته باشه یا اصلاً اون رو یکی مثل خودشون بار میاوردن، چقدر احتمال داشت این حقیقت رو بپذیره؟
سوال دیگهای که گابریل در مورد اون کارکتر مطرح میکنه برای منم پیش اومد ولی خُب خودش جواب رو داد.
کلمه به کلمهی کتاب درست از جایی که وارد کوچهی دیاگون میشن و بعد توی قطار هاگوارتز و در نهایت رسیدنشون به هاگوارتز روحم رو تازه کرد. اولین برخوردش با مالفوی خیلی جذاب بود. من هم موافقم که خُب شباهت طرز فکر مالفوی به دادلی و همچنین نگاه تحقیرآمیزش به هاگرید خیلی راحت باعث شد هری اون رو به چشم یه دوست بالقوه نبینه و حتی شاید حس بدی نسبت بهش پیدا کنه. ولی بهرحال دراکو مالفوی شخصیت بسیار جذابیه و از همون اول خوب نشون داد چقدر تحت تأثیر پدر و مادرش فکر و رفتار میکنه.
و بله برای من هم این سوال بود که هری چرا اینقدر زودتر از دراکو کارش تموم شد؟
در مورد چوبدستیها و اولیواندر هم باید بگم خیلی از کارکتر اولیواندر خوشم اومد. حافظهی بینظیر و ترسناکی داره و حتی میتونم کمی بهش مشکوک بشم چون عملاً از ارباب تاریکی تعریف و تمجید هم میکنه.
حالا برم سراغ حرفای خودم.
اول در مورد اینکه به نظر میرسه هری پاتر خیلی سریع با قضیه کنار میاد؛ یعنی حد فاصل اومدن هاگرید و شیرجهی هری به دنیای جادویی بسیار بسیار کوتاه به نظر میرسه. اگر مخاطب رولینگ بزرگسالان بودن، قطعاً میتونست مانور بسیار بیشتری روی این موضوع بده و اجازه بده هری پاتر دست کم به اندازهی یک فصل هم برای پذیرش دریایی از اطلاعات باورنکردنی مقاومت کنه. اما خب برای مخاطب کودک و نوجوان اتفاقاً خیلی منطقی به نظر میرسه و حتی نسبت به داستانهای رقیب (منظورم داستانهای مشابهیه که قهرمان کودک یکهو از دنیای واقعی با موجودات تخیلی مواجه میشه) کُندتر پیش رفته. خود ما هم در سن کم فکر نکنم خیلی احساس ناپختگی نسبت به این چند فصل داشته بوده باشیم (جملهبندی رو
).چرا از ایستگاه کینگزکراس به هاگوارتز رفتن برای پتونیا عجیب بود؟ مگه لی لی چطوری میرفته؟ چرا خانم ویزلی پرسید سکوی چند؟ مگه شونصد بار بچه هاش رو قبلا از اون سکوی 9 و 3 چهارم رد نکرده؟
اگه بخوام قبول نکنم سوتی رولینگ بوده، تنها توجیهی که تو ذهنم میتونم بسازم اینه که از همون طلسمی برای سکوی 9 و 3 چهارم استفاده شده که برای ورودی پاتیل درزدار استفاده شده بود (جایی که ماگلها مغازههای قبل و بعدش رو میدیدن و به ورودی کافه توجهی نمیکردن) و علاوه بر اون از طلسمهای فراموشی هم استفاده شده باشه که خُب به اندازهای کافی هست که ماگلها رو کنجکاو نکنه ولی نه اونقدر قوی که مالی ویزلی با هفت هشت تا بچهای که میفرسته هاگوارتز نتونه بهش رجوع کنه. یعنی برای خودم اینطوری توجیه کردم که خُب مالی از بچهها میپرسه ببینید سکوی چند باید میرفتیم؟ که اونا هم بگن فلان. اگر دچار آلزایمر لحظهای نشده باشه، واقعاً سوال احمقانهای پرسیده! مثل اینکه ما بخوایم از رفیقمون بپرسیم اون شهره که به نصف جهان معروفه اسمش چی بود؟ آهان اصفهان!

میون پرسشهای ذهنی و تحلیلهای گابریل دلاکور، یه نکتهای رو که تو ذهن خودم بود بازگو میکنم. اینکه خُب مگه پتونیا تو اون خونهی لعنتی با خواهرش و پدر و مادرش زندگی نمیکرده؟ مگه نمیدونسته از چه طریقی میرن هاگوارتز؟! مگه تجربهی هفت سال مدرسه رفتن لیلی رو نداشته؟ اتفاقاً به خاطر حس حسادتی که داشته منطقم میگه باید خیلی چیزا یادش مونده باشه. شاید هیچی نگفته که جلوی ورنون اینطوری به نظر نرسه که خیلی اطلاعات داره؟
یه فکر مریض دیگه هم تو سرم اومد. آیا دور نگه داشتن هری و گذاشتنش پیش دورسلیها توی ذهن دامبلدور دلیلی به جز اون دلیلی که میدونیم هم داشته؟ مثلاً برای اینکه هری تو خانواده ای بزرگ بشه که زندگی رو بهش زهر کنن و در نهایت خودش "بخواد" که بره هاگوارتز؟ چون بهرحال دیدیم که اون نامهی هاگوارتز مثل یه دعوتنامهس و هری حتماً باید جغد بَک کنه تا پذیرشش نهایی بشه. حالا اگه خونهی خالهش خیلی بهش خوش گذشته باشه یا اصلاً اون رو یکی مثل خودشون بار میاوردن، چقدر احتمال داشت این حقیقت رو بپذیره؟
سوال دیگهای که گابریل در مورد اون کارکتر مطرح میکنه برای منم پیش اومد ولی خُب خودش جواب رو داد.

کلمه به کلمهی کتاب درست از جایی که وارد کوچهی دیاگون میشن و بعد توی قطار هاگوارتز و در نهایت رسیدنشون به هاگوارتز روحم رو تازه کرد. اولین برخوردش با مالفوی خیلی جذاب بود. من هم موافقم که خُب شباهت طرز فکر مالفوی به دادلی و همچنین نگاه تحقیرآمیزش به هاگرید خیلی راحت باعث شد هری اون رو به چشم یه دوست بالقوه نبینه و حتی شاید حس بدی نسبت بهش پیدا کنه. ولی بهرحال دراکو مالفوی شخصیت بسیار جذابیه و از همون اول خوب نشون داد چقدر تحت تأثیر پدر و مادرش فکر و رفتار میکنه.
و بله برای من هم این سوال بود که هری چرا اینقدر زودتر از دراکو کارش تموم شد؟
در مورد چوبدستیها و اولیواندر هم باید بگم خیلی از کارکتر اولیواندر خوشم اومد. حافظهی بینظیر و ترسناکی داره و حتی میتونم کمی بهش مشکوک بشم چون عملاً از ارباب تاریکی تعریف و تمجید هم میکنه.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 12:50
از: گودریکسهالو
پستها:
144
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

قسمت اول.
لیلی به یاد داشت وقتی تنها ۱۱ سالش بود و برای اولین بار برای خرید وسایل عجیب و غریب جادوگریاش از دل خانواده ای ماگل پا به این کوچه گذاشته بود. شاید او از معدود افرادی بود که اولین خریدش را با چوبدستی آغاز کرد زیرا شوق جادو کردن با آن تکه چوب را بیش از چیز های دیگر داشت. اما لیلی اشتباه های زیادی با آن تکه چوب مرتکب شد.
در ۱۴ سالگی، از طرف وزارت سحروجادو، نامه ی اخطاری برای انجام عمل استوپفای در مقابل یک ماگل(پتونیا) دریافت کرد. اما لیلی قسم میخورد که این کار را فقط برای بیهوش کردن یک سوسک در مقابل خواهرش انجام داده است.
اما درست ۳ سال بعد، جیمز پاتر، روی آن تکه چوب نشست و آن را دو تکه کرد. لیلی یک روز تمام اشک ریخت و آنقدر گریه کرد که جیمز، تصمیم گرفت شخصا اورا به مغازه ی اولیواندر ببرد و کمی از جیب خود مایه بگذارد. وقتی جیمز در مغازه را باز کرد، زنگ بالای در صدای جیلینگ آهسته ای داد. به دنبالش لیلی که آستین لباس اورا محکم در دست گرفته بود وارد مغازه شد.
سالها بود که لیلی پا به مغازه ی اولیواندر نگذاشته بود. او حتی وجود اولیواندر را نیز در ذهن نداشت. اما از همان لحظه که جعبه چوبدستی های مرتب شده در قفسه های دور تا دور مغازه را دید، خرید اولین چوبدستی اش را به یاد آورد.
- آقای اولیواندر؟
در آن سکوت، صدای جیمز بلند به نظر میرسید. اولیواندر جاروی گردگیری به دست، به سمتشان آمد. (اولیواندر در آن زمان مرد تقریبا جوانی بود با موهایی که به طور یکدست سفید نشده بودند) لبخندی مرموزانه به هردوی آنها زد و جارو را گوشه ای قرار داد.
- آقای پاتر؟
جیمز متعجب شد و لیلی خنده ی آرامی به چشم های گرد شده ی پشت عینک او کرد. به نظر میرسید آقای اولیواندر حافظه ی بسیار خوبی در به یاد آوردن اسامی و چهره ی اشخاص دارد و همین جیمز را متعجب کرده بود.
- از... از کجا...
- چوب ماهون...یازده اینچ... نرم و بسیار انعطاف پذیر... مغزی چوبدس...
- پر ققنوس... و گفتید برای تغییر شکل خیلی مناسبه!
الیواندر کمی مکث کرد و با همان لبخند مرموز سرش را تکان داد.
- پس از کجا... همه ی این جزئیات رو یادتونه؟
- تک تک چوب هایی که ساختم و فروختم رو یادمه پسر جان، تکتک اونهارو... حالا بگو ببینم، نکنه چوبدستی به اون خوبی رو شکستی؟
لیلی کمی خودش را جمعو جور کرد. از آنموقع تا حالا، آستین لباس جیمز را آنقدر محکم در دست فشار داده بود که انگشتانش کبود شده بودند. اما حالا که به خودش آمده بود، آن را ول کرد.
- برای من نه ولی برای ل...
- اوه بله بله! خانم اوانز!
- سلام آقای اولیواندر...
چهره ی اولیواندر طوری بود که انگار میخواست برای شکاندن چوبدستی که با عشق آن را ساخته بود، لیلی را از موهایش بر یک شاخه ی درخت افرا(جنس چوبدستی لیلی) آویزان کند. اما کمی بعد، او فقط درخواست کرد تا تکه های خورد شده ی چوبدستی اش را به او تحویل دهد تا شاید بتواند آنطور که شایسته است با آن وداع شود.
وقتی لیلی تکه های چوبدستی شکسته اش را در دستان اولیواندر قرار میداد، چهره ی اولیواندر در هم میرفت و انگار از درون برای یک تکه چوب میگریست. شاید هم فقط به لحظه ی ساختن آن چوبدستی فکر میکرد.
- چوبدستی فوق العاده ای برای اجرای طلسم ها بود.
- بله... همینطوره...
لیلی خواست پاشنه ی کفشش را محکم روی پای جیمز بکوبد تا حرصش را سر او خالی کند اما اینکار را نکرد چون شاید خریدن یک چوبدستی نو تنوع محسوب میشد و برایش بهتر بود.
اولیواندر بلاخره، تکه های چوبدستی شکسته شده را روی پیشخوان گذاشت و بدون هیچ حرفی، میان قفسه ها ناپدید شد تا چوبدستی مناسبی برای لیلی پیدا کند.
لیلی به یاد داشت وقتی تنها ۱۱ سالش بود و برای اولین بار برای خرید وسایل عجیب و غریب جادوگریاش از دل خانواده ای ماگل پا به این کوچه گذاشته بود. شاید او از معدود افرادی بود که اولین خریدش را با چوبدستی آغاز کرد زیرا شوق جادو کردن با آن تکه چوب را بیش از چیز های دیگر داشت. اما لیلی اشتباه های زیادی با آن تکه چوب مرتکب شد.
در ۱۴ سالگی، از طرف وزارت سحروجادو، نامه ی اخطاری برای انجام عمل استوپفای در مقابل یک ماگل(پتونیا) دریافت کرد. اما لیلی قسم میخورد که این کار را فقط برای بیهوش کردن یک سوسک در مقابل خواهرش انجام داده است.
اما درست ۳ سال بعد، جیمز پاتر، روی آن تکه چوب نشست و آن را دو تکه کرد. لیلی یک روز تمام اشک ریخت و آنقدر گریه کرد که جیمز، تصمیم گرفت شخصا اورا به مغازه ی اولیواندر ببرد و کمی از جیب خود مایه بگذارد. وقتی جیمز در مغازه را باز کرد، زنگ بالای در صدای جیلینگ آهسته ای داد. به دنبالش لیلی که آستین لباس اورا محکم در دست گرفته بود وارد مغازه شد.
سالها بود که لیلی پا به مغازه ی اولیواندر نگذاشته بود. او حتی وجود اولیواندر را نیز در ذهن نداشت. اما از همان لحظه که جعبه چوبدستی های مرتب شده در قفسه های دور تا دور مغازه را دید، خرید اولین چوبدستی اش را به یاد آورد.
- آقای اولیواندر؟
در آن سکوت، صدای جیمز بلند به نظر میرسید. اولیواندر جاروی گردگیری به دست، به سمتشان آمد. (اولیواندر در آن زمان مرد تقریبا جوانی بود با موهایی که به طور یکدست سفید نشده بودند) لبخندی مرموزانه به هردوی آنها زد و جارو را گوشه ای قرار داد.
- آقای پاتر؟
جیمز متعجب شد و لیلی خنده ی آرامی به چشم های گرد شده ی پشت عینک او کرد. به نظر میرسید آقای اولیواندر حافظه ی بسیار خوبی در به یاد آوردن اسامی و چهره ی اشخاص دارد و همین جیمز را متعجب کرده بود.
- از... از کجا...
- چوب ماهون...یازده اینچ... نرم و بسیار انعطاف پذیر... مغزی چوبدس...
- پر ققنوس... و گفتید برای تغییر شکل خیلی مناسبه!
الیواندر کمی مکث کرد و با همان لبخند مرموز سرش را تکان داد.
- پس از کجا... همه ی این جزئیات رو یادتونه؟
- تک تک چوب هایی که ساختم و فروختم رو یادمه پسر جان، تکتک اونهارو... حالا بگو ببینم، نکنه چوبدستی به اون خوبی رو شکستی؟
لیلی کمی خودش را جمعو جور کرد. از آنموقع تا حالا، آستین لباس جیمز را آنقدر محکم در دست فشار داده بود که انگشتانش کبود شده بودند. اما حالا که به خودش آمده بود، آن را ول کرد.
- برای من نه ولی برای ل...
- اوه بله بله! خانم اوانز!
- سلام آقای اولیواندر...
چهره ی اولیواندر طوری بود که انگار میخواست برای شکاندن چوبدستی که با عشق آن را ساخته بود، لیلی را از موهایش بر یک شاخه ی درخت افرا(جنس چوبدستی لیلی) آویزان کند. اما کمی بعد، او فقط درخواست کرد تا تکه های خورد شده ی چوبدستی اش را به او تحویل دهد تا شاید بتواند آنطور که شایسته است با آن وداع شود.
وقتی لیلی تکه های چوبدستی شکسته اش را در دستان اولیواندر قرار میداد، چهره ی اولیواندر در هم میرفت و انگار از درون برای یک تکه چوب میگریست. شاید هم فقط به لحظه ی ساختن آن چوبدستی فکر میکرد.
- چوبدستی فوق العاده ای برای اجرای طلسم ها بود.
- بله... همینطوره...
لیلی خواست پاشنه ی کفشش را محکم روی پای جیمز بکوبد تا حرصش را سر او خالی کند اما اینکار را نکرد چون شاید خریدن یک چوبدستی نو تنوع محسوب میشد و برایش بهتر بود.
اولیواندر بلاخره، تکه های چوبدستی شکسته شده را روی پیشخوان گذاشت و بدون هیچ حرفی، میان قفسه ها ناپدید شد تا چوبدستی مناسبی برای لیلی پیدا کند.
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 22:40
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
677
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

سلام.
چرا هیشکی پاسخگوی سوالات من نشد؟
حتی یکیش؟ 🤌
خب اومدم تا نظراتم در مورد فصل 5 رو بگم. فصل 6 هم بمونه پست بعدی.
اولین سوالم اسپویله. پس بریم تو اسپویل.
چرا پاتیل درزدار اینطور نچسب تعریف شده؟ در حالی که نهتنها یکی از اصلیترین ورودیهای کوچه دیاگونه، بلکه افراد زیادی بهش رفت و آمد دارن! چی میشد اگه خوشگل و شیک و پیک میبود که اولین تاثیری که روی یه ماگل میذاره که برای اولینبار تو یه جای جادویی قدم گذاشته تاثیر خاص خفنی داشته باشه؟ خصوصا که جادوگرا در طول تاریخ هم برای حفظ پاتیل درزدار جنگیدن! (اشاره به دستنوشته رولینگ از پاتیل درزدار)
برام جالب بود که هری با شنیدن حرفای دراکو به شدت یاد دادلی افتاد. نه فقط تو اولین دیدار، بلکه حتی دومین دیدار که کراب و گویل مثل دو تا بادیگارد دورش بودن همهش یادآوری از دادلی بود. جالبه که رولینگ دو نفر از دو دنیای کاملا متفاوت، یکی تماما ماگل که از جادوگرا متنفره یکی تماما جادوگر که از ماگلا متنفره، با یه سری ویژگی مشترک تعریف کرده. انگار میخواد بگه از نظر انسان بودن تفاوتی تو ماگلا و جادوگرا نیست و همه نوع آدمی تو هر جفتش پیدا میشه، صرفا اینا قدرت جادویی دارن که ماگلا ندارن.
این سوالم چیز مهمی نیست، ولی خب چرا کار هری تو فروشگاه ردافروشی زودتر از دراکو تموم شد؟
دراکو که زودتر اومده بود! 
وای چیزی که اصلا خوشم نیومد (قاعدتا با نگاهی که با دونستن کل دنیای هری پاتر دارم، و نه کسی که اولینبار میخونه) اولین توضیحات در مورد گروههای چهارگانه هاگوارتزه که واقعا فاجعهس. هافلپاف برای بیعرضههاس، تمام جادوگرای بد اسلیترین بودن... واقعا افتضاحه. فکر میکنم رولینگ اگه با دیدی که تو کتابای بعدی داشت کتاب اول رو مینوشت، هرگز چنین کاری نمیکرد. حتی حس میکنم شاید با نگاه الانش پشیمون باشه از کاری که تو کتابای اول کرده. چون از کتاب چهارم به بعد تلاش کرده یکم دو گروه ریونکلاو و هافلپاف رو هم رو بیاره. دراکو رو شاید بشه توجیه آورد به خاطر نگاه افراطیای که داره چنین اظهار نظری کنه در مورد گروهای دیگه جز اسلیترین، ولی حتی هرمیون هم تو فصل شیش برخورد مشابهی داره. یعنی دیدگاه همه همینه که واقعا برام ناراحتکننده بود.
برای توضیحات چوبدستی جیمز فقط یه شکلک میزنم برای آنان که کتاباولی نیستن.
اینو من در حد همین جمله تو گوشیم نوت برداشتم که الان هرچی فکر میکنم نمیدونم برای کجا و چرا اینو نوشتم. ولی خب این بود که "هری اونقد سوال نمیپرسه که باید". به نظر میاد این ترس از سوال پرسیدنش که با دورسلیا داشت کلا تو وجودش رخنه کرده. عجیبم نیست، وقتی هردفعه سوال پرسیدی دورسلیا رفتار بدی داشتن، از یه جایی یاد میگیری که سوالاتت رو سرکوب کنی.
در نهایت بسیار حسودیم شد به حافظه الیواندر. چرا اینقد با این همه جزئیات همه چیو یادشه؟ فوقالعادهس حافظهش!
حالا میرم سراغ پاسخگویی به مسائل مطرحشده تو پستای قبلی.
نقل قول:
من فکر میکنم هر دو. چون هری بعد از این که از پیش دراکو میره مشخصه که حالش بد شده. طوری که حتی هاگرید هم متوجه میشه و وقتی هری حرفای دراکو رو براش تکرار میکنه، هاگرید میگه تو از خانواده ماگلا نیستی هری! یعنی برداشت هری از حرفای دراکو این بوده که خودش تو همون دستهایه که نباید هاگوارتز بیان و درس بخونن. مشخصا از کسی که چنین حسی بهت بده که به جایی که برای رفتن بهش ذوق داری (و البته در عین حال میترسی) تعلق نداری، خوشت نمیاد. قضاوت هاگرید هم به نظرم تاثیر زیادی داشته، چون هاگرید علاوه بر نجاتدهنده بودنش، شاید میشه گفت اولین کسیه که باهاش رفتار خوبی داشته.
نقل قول:
قبل از این که ورنون بپرسه این مدرسه کجاست یا از سکوی نه و سه چهارم باید سوار قطارش شد، هری این برداشت رو داره که ورنون قبول کرده برسوندش. پس من فکر میکنم شاید بعدا انگیزه مضاعفی که برای رسوندنش دارن اینه که معتقدن این ایستگاه وجود نداره و هری قراره ضایع بشه، اما در نگاه اول به نظرم مسئله اینه که اونا دیدن فقط به خاطر دریافت یک نامه جادوگرا ول کنشون نبودن، دیگه برای رفتنش به مدرسه که قطعا بازم کوتاه نمیان. واسه همین دیگه دلیلی برای مقابله با این موضوع نمیبینن، چون میدونن جلوی هرچیزی در مورد جادوگر بودن هری رو که بخوان بگیرن، خود جادوگرا میان تا مانعشون بشن. در واقع دیگه موفقیتی در جنگیدن با این موضوع نمیبینن، چون میدونن جادوگرا هر کاری میکنن تا هری به چیزی که باید برسه.
چرا هیشکی پاسخگوی سوالات من نشد؟
حتی یکیش؟ 🤌خب اومدم تا نظراتم در مورد فصل 5 رو بگم. فصل 6 هم بمونه پست بعدی.

اولین سوالم اسپویله. پس بریم تو اسپویل.

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
چرا وقتی کوییرل دست داد جای زخم هری نسوخت؟ آیا برای این که به چیزی مشکوک نشیم رولینگ سوتی داده یا چی؟ یا هنوز لرد پس کلهش نرفته؟ جالبه که رولینگ اینجا اصلا توصیف خاصی از کوییرل نگفته و حتی نمیفهمیم اون دستار رو روی سرش داره یا نه. پس شاید واقعا هنوز تسخیر نشده؟ (حس میکنم قاعدتا همینه ولی حافظه در حد ماهی قرمز) اونجا که میبینیم لرد به تکشاخه حمله میکنه کوییرله یا خود لرد نحیف و ضعیفه؟

چرا پاتیل درزدار اینطور نچسب تعریف شده؟ در حالی که نهتنها یکی از اصلیترین ورودیهای کوچه دیاگونه، بلکه افراد زیادی بهش رفت و آمد دارن! چی میشد اگه خوشگل و شیک و پیک میبود که اولین تاثیری که روی یه ماگل میذاره که برای اولینبار تو یه جای جادویی قدم گذاشته تاثیر خاص خفنی داشته باشه؟ خصوصا که جادوگرا در طول تاریخ هم برای حفظ پاتیل درزدار جنگیدن! (اشاره به دستنوشته رولینگ از پاتیل درزدار)
برام جالب بود که هری با شنیدن حرفای دراکو به شدت یاد دادلی افتاد. نه فقط تو اولین دیدار، بلکه حتی دومین دیدار که کراب و گویل مثل دو تا بادیگارد دورش بودن همهش یادآوری از دادلی بود. جالبه که رولینگ دو نفر از دو دنیای کاملا متفاوت، یکی تماما ماگل که از جادوگرا متنفره یکی تماما جادوگر که از ماگلا متنفره، با یه سری ویژگی مشترک تعریف کرده. انگار میخواد بگه از نظر انسان بودن تفاوتی تو ماگلا و جادوگرا نیست و همه نوع آدمی تو هر جفتش پیدا میشه، صرفا اینا قدرت جادویی دارن که ماگلا ندارن.
این سوالم چیز مهمی نیست، ولی خب چرا کار هری تو فروشگاه ردافروشی زودتر از دراکو تموم شد؟
دراکو که زودتر اومده بود! 
وای چیزی که اصلا خوشم نیومد (قاعدتا با نگاهی که با دونستن کل دنیای هری پاتر دارم، و نه کسی که اولینبار میخونه) اولین توضیحات در مورد گروههای چهارگانه هاگوارتزه که واقعا فاجعهس. هافلپاف برای بیعرضههاس، تمام جادوگرای بد اسلیترین بودن... واقعا افتضاحه. فکر میکنم رولینگ اگه با دیدی که تو کتابای بعدی داشت کتاب اول رو مینوشت، هرگز چنین کاری نمیکرد. حتی حس میکنم شاید با نگاه الانش پشیمون باشه از کاری که تو کتابای اول کرده. چون از کتاب چهارم به بعد تلاش کرده یکم دو گروه ریونکلاو و هافلپاف رو هم رو بیاره. دراکو رو شاید بشه توجیه آورد به خاطر نگاه افراطیای که داره چنین اظهار نظری کنه در مورد گروهای دیگه جز اسلیترین، ولی حتی هرمیون هم تو فصل شیش برخورد مشابهی داره. یعنی دیدگاه همه همینه که واقعا برام ناراحتکننده بود.
برای توضیحات چوبدستی جیمز فقط یه شکلک میزنم برای آنان که کتاباولی نیستن.

اینو من در حد همین جمله تو گوشیم نوت برداشتم که الان هرچی فکر میکنم نمیدونم برای کجا و چرا اینو نوشتم. ولی خب این بود که "هری اونقد سوال نمیپرسه که باید". به نظر میاد این ترس از سوال پرسیدنش که با دورسلیا داشت کلا تو وجودش رخنه کرده. عجیبم نیست، وقتی هردفعه سوال پرسیدی دورسلیا رفتار بدی داشتن، از یه جایی یاد میگیری که سوالاتت رو سرکوب کنی.
در نهایت بسیار حسودیم شد به حافظه الیواندر. چرا اینقد با این همه جزئیات همه چیو یادشه؟ فوقالعادهس حافظهش!
حالا میرم سراغ پاسخگویی به مسائل مطرحشده تو پستای قبلی.
نقل قول:
و آیا این به خاطر اینه که هری تا اون سن پیش کسایی بزرگ شده ماگل بودن و خودش هم هیچی از جادو نمیدونه و یا به خاطر اینه که طرف شروع کرد به قضاوت کردن هاگرید که یجورایی نقش نجات دهندهی هری رو بازی کرده؟!
من فکر میکنم هر دو. چون هری بعد از این که از پیش دراکو میره مشخصه که حالش بد شده. طوری که حتی هاگرید هم متوجه میشه و وقتی هری حرفای دراکو رو براش تکرار میکنه، هاگرید میگه تو از خانواده ماگلا نیستی هری! یعنی برداشت هری از حرفای دراکو این بوده که خودش تو همون دستهایه که نباید هاگوارتز بیان و درس بخونن. مشخصا از کسی که چنین حسی بهت بده که به جایی که برای رفتن بهش ذوق داری (و البته در عین حال میترسی) تعلق نداری، خوشت نمیاد. قضاوت هاگرید هم به نظرم تاثیر زیادی داشته، چون هاگرید علاوه بر نجاتدهنده بودنش، شاید میشه گفت اولین کسیه که باهاش رفتار خوبی داشته.
نقل قول:
الآن دورسلی ها واقعا انتظار داشتن همچین ایستگاهی وجود نداشته باشه و امیدوار بودن هری گم شه؟ یا اینکه میخواستن اذیتش کنن؟
قبل از این که ورنون بپرسه این مدرسه کجاست یا از سکوی نه و سه چهارم باید سوار قطارش شد، هری این برداشت رو داره که ورنون قبول کرده برسوندش. پس من فکر میکنم شاید بعدا انگیزه مضاعفی که برای رسوندنش دارن اینه که معتقدن این ایستگاه وجود نداره و هری قراره ضایع بشه، اما در نگاه اول به نظرم مسئله اینه که اونا دیدن فقط به خاطر دریافت یک نامه جادوگرا ول کنشون نبودن، دیگه برای رفتنش به مدرسه که قطعا بازم کوتاه نمیان. واسه همین دیگه دلیلی برای مقابله با این موضوع نمیبینن، چون میدونن جلوی هرچیزی در مورد جادوگر بودن هری رو که بخوان بگیرن، خود جادوگرا میان تا مانعشون بشن. در واقع دیگه موفقیتی در جنگیدن با این موضوع نمیبینن، چون میدونن جادوگرا هر کاری میکنن تا هری به چیزی که باید برسه.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 21:02
از: فرانسه-پاریس
پستها:
283
شغل
ناظر چت باکس

پارت یک
- واقعاً متوجه نشدی؟!
فلور این جمله را برای سومین بار در کمتر از پنج دقیقه تکرار کرد و درحالیکه دستهایش را با حالتی معترض مقابل صورت بیل گرفته بود، نگاهش را از ناخنهای ترمیم شدهاش به چهرهی شوهرش دوخت؛ انگار انتظار داشت بیل همین حالا به اشتباه نابخشودنیاش پی ببرد و با عذرخواهی مفصلی، تمام بیتوجهی چند دقیقهی گذشته را جبران کند. بیل که هنوز دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده، نگاهی میان صورت همسرش و انگشتان او جابهجا کرد و سرانجام با احتیاط پرسید:
- متوجه چی بشم، فلور؟ موهات رو رنگ کردی؟
همین سؤال کافی بود تا فلور دستهایش را با ناباوری پایین بیاورد و آهی بکشد که میشد آن را از فاصلهی چند اتاق دورتر هم شنید.
- ناخنهام، بیل! ناخنهام رو تازه درست کردم و تو حتی یک کلمه هم دربارهشون نگفتی!
بیل بالاخره متوجه موضوع شد و نگاهش برای لحظهای روی ناخنهای همسرش ماند، اما پیش از آنکه بتواند پاسخ مناسبی پیدا کند، فلور با حرکتی نمایشی موهای روشنش را پشت شانه انداخت و با همین حرکت اعلام کرد که دیگر تمایلی به ادامهی این گفتوگو ندارد؛ هرچند هر دوی آنها بهخوبی میدانستند که این اعلام پایان گفتوگو، بیشتر به معنای به تعویق انداختن آن تا زمانی نامعلوم است. بیل تلاش کرد با گفتن اینکه ناخنهایش زیبا شدهاند، اوضاع را آرام کند، اما تعریف دیرهنگامش نهتنها فایدهای نداشت، بلکه باعث شد فلور با لحنی سرد جواب بدهد که تعریف کردن پس از تذکر، دیگر لطفی ندارد و بیشتر شبیه انجام دادن وظیفهای فراموششده است.
چند دقیقه بعد، فلور شنلش را برداشت و تصمیم گرفت برای درد دل کردن مثل همیشه به مغازهی چارلی برود؛ جایی که دستکم میتوانست بدون شنیدن توضیحات بیل، ماجرای بیتوجهی او را برای کسی تعریف کند که شاید برخلاف برادرش، اهمیت جزئیات را بهتر درک میکرد. البته فلور خوب میدانست که چارلی احتمالاً بهجای همدردی کامل، چند شوخی دربارهی اختلاف سلیقهی زن و شوهرها خواهد کرد، اما همین هم بهتر از ماندن در خانه و شنیدن دفاعیات بیل به نظر میرسید.
وقتی به مغازهی چارلی رسید، هنوز آنقدر درگیر گفتوگوی خیالیاش با برادرشوهرش بود که حتی متوجه اطلاعیهی طلاییرنگی که بیرون مغازه نصب شده بود، نشد؛ اطلاعیهای که حروف خوشرنگش زیر نور روز برق میزدند و دربارهی تغییرات جادویی تازهای در فضای مغازه خبر میدادند.
فلور بیآنکه مکث کند، در را باز کرد و وارد شد و صدای زنگ کوچکی که بالای چارچوب نصب شده بود، در فضای مغازه پیچید.
هوای داخل مغازه آمیخته به بوی چوب، گیاهان خشکشده و عطر آشنای چارلی بود؛ از گوشهای صدای خشخش چیزی میان قفس موجودات شنیده میشد و از قفسهای بلند، موجود کوچک و طوسی رنگی سرک میکشید. فلور که بارها به دیدن چارلی آمده بود، معمولاً از تماشای چنین صحنههایی لذت میبرد، اما این بار ذهنش آنقدر مشغول بود که تنها با قدمهایی تند از میان قفسهها گذشت و نام چارلی را صدا زد.
پاسخی از پشت پیشخوان شنیده شد، اما پیش از آنکه فلور بتواند به سمت صدا برگردد، حرکت کوچکی در پایین قفسههای نزدیک دیوار توجهش را جلب کرد. گربهای سفید در قفسی نسبتاً بزرگ روی زمین نشسته بود؛ با موهایی نرم و روشن، چشمانی که در نور مغازه رنگ آسمان کمرنگ را به خود میگرفتند و حالتی آرام که با محیط ناآشنای اطرافش چندان سازگار به نظر نمیرسید.
فلور همانجا ایستاد.
برای چند ثانیه، حتی به یاد نداشت که چرا به مغازه آمده است. نگاهش روی صورت گربه ثابت ماند و احساس عجیبی، آرام و سنگین، در سینهاش نشست؛ احساسی شبیه باز شدن دری قدیمی که سالها پشت خاطرات فراموششده بسته مانده بود. گربه سرش را کمی کج کرد و به او خیره شد؛ سپس بهآرامی به سمت میلههای قفس آمد و بینی کوچکش را به آنها نزدیک کرد.
فلور یک قدم جلو رفت و زیر لب گفت:
- نه... امکان نداره.
گربهی سفید، بیش از هر چیز دیگری در آن مغازه، او را به یاد خانهی کودکیاش در فرانسه انداخته بود؛ به یاد باغی که زمانی در آن میدوید، پنجرهای که عصرها از پشت آن به باران نگاه میکرد و موجود کوچکی که روزی تمام دنیای کودکانهاش را تغییر داده بود.
- پرِل؟¹
نام از میان لبهایش بیرون آمد؛ آرام و مردد، گویی از گفتنش میترسید و نگران بود که مبادا با شنیدن آن، تصویر مقابلش از میان برود.
- چارلی... اینو از کجا آوردی؟
۱ــ پرل (Perle) در زبان فرانسوی به معنی مروارید است.
- واقعاً متوجه نشدی؟!
فلور این جمله را برای سومین بار در کمتر از پنج دقیقه تکرار کرد و درحالیکه دستهایش را با حالتی معترض مقابل صورت بیل گرفته بود، نگاهش را از ناخنهای ترمیم شدهاش به چهرهی شوهرش دوخت؛ انگار انتظار داشت بیل همین حالا به اشتباه نابخشودنیاش پی ببرد و با عذرخواهی مفصلی، تمام بیتوجهی چند دقیقهی گذشته را جبران کند. بیل که هنوز دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده، نگاهی میان صورت همسرش و انگشتان او جابهجا کرد و سرانجام با احتیاط پرسید:
- متوجه چی بشم، فلور؟ موهات رو رنگ کردی؟
همین سؤال کافی بود تا فلور دستهایش را با ناباوری پایین بیاورد و آهی بکشد که میشد آن را از فاصلهی چند اتاق دورتر هم شنید.
- ناخنهام، بیل! ناخنهام رو تازه درست کردم و تو حتی یک کلمه هم دربارهشون نگفتی!
بیل بالاخره متوجه موضوع شد و نگاهش برای لحظهای روی ناخنهای همسرش ماند، اما پیش از آنکه بتواند پاسخ مناسبی پیدا کند، فلور با حرکتی نمایشی موهای روشنش را پشت شانه انداخت و با همین حرکت اعلام کرد که دیگر تمایلی به ادامهی این گفتوگو ندارد؛ هرچند هر دوی آنها بهخوبی میدانستند که این اعلام پایان گفتوگو، بیشتر به معنای به تعویق انداختن آن تا زمانی نامعلوم است. بیل تلاش کرد با گفتن اینکه ناخنهایش زیبا شدهاند، اوضاع را آرام کند، اما تعریف دیرهنگامش نهتنها فایدهای نداشت، بلکه باعث شد فلور با لحنی سرد جواب بدهد که تعریف کردن پس از تذکر، دیگر لطفی ندارد و بیشتر شبیه انجام دادن وظیفهای فراموششده است.
چند دقیقه بعد، فلور شنلش را برداشت و تصمیم گرفت برای درد دل کردن مثل همیشه به مغازهی چارلی برود؛ جایی که دستکم میتوانست بدون شنیدن توضیحات بیل، ماجرای بیتوجهی او را برای کسی تعریف کند که شاید برخلاف برادرش، اهمیت جزئیات را بهتر درک میکرد. البته فلور خوب میدانست که چارلی احتمالاً بهجای همدردی کامل، چند شوخی دربارهی اختلاف سلیقهی زن و شوهرها خواهد کرد، اما همین هم بهتر از ماندن در خانه و شنیدن دفاعیات بیل به نظر میرسید.
وقتی به مغازهی چارلی رسید، هنوز آنقدر درگیر گفتوگوی خیالیاش با برادرشوهرش بود که حتی متوجه اطلاعیهی طلاییرنگی که بیرون مغازه نصب شده بود، نشد؛ اطلاعیهای که حروف خوشرنگش زیر نور روز برق میزدند و دربارهی تغییرات جادویی تازهای در فضای مغازه خبر میدادند.
فلور بیآنکه مکث کند، در را باز کرد و وارد شد و صدای زنگ کوچکی که بالای چارچوب نصب شده بود، در فضای مغازه پیچید.
هوای داخل مغازه آمیخته به بوی چوب، گیاهان خشکشده و عطر آشنای چارلی بود؛ از گوشهای صدای خشخش چیزی میان قفس موجودات شنیده میشد و از قفسهای بلند، موجود کوچک و طوسی رنگی سرک میکشید. فلور که بارها به دیدن چارلی آمده بود، معمولاً از تماشای چنین صحنههایی لذت میبرد، اما این بار ذهنش آنقدر مشغول بود که تنها با قدمهایی تند از میان قفسهها گذشت و نام چارلی را صدا زد.
پاسخی از پشت پیشخوان شنیده شد، اما پیش از آنکه فلور بتواند به سمت صدا برگردد، حرکت کوچکی در پایین قفسههای نزدیک دیوار توجهش را جلب کرد. گربهای سفید در قفسی نسبتاً بزرگ روی زمین نشسته بود؛ با موهایی نرم و روشن، چشمانی که در نور مغازه رنگ آسمان کمرنگ را به خود میگرفتند و حالتی آرام که با محیط ناآشنای اطرافش چندان سازگار به نظر نمیرسید.
فلور همانجا ایستاد.
برای چند ثانیه، حتی به یاد نداشت که چرا به مغازه آمده است. نگاهش روی صورت گربه ثابت ماند و احساس عجیبی، آرام و سنگین، در سینهاش نشست؛ احساسی شبیه باز شدن دری قدیمی که سالها پشت خاطرات فراموششده بسته مانده بود. گربه سرش را کمی کج کرد و به او خیره شد؛ سپس بهآرامی به سمت میلههای قفس آمد و بینی کوچکش را به آنها نزدیک کرد.
فلور یک قدم جلو رفت و زیر لب گفت:
- نه... امکان نداره.
گربهی سفید، بیش از هر چیز دیگری در آن مغازه، او را به یاد خانهی کودکیاش در فرانسه انداخته بود؛ به یاد باغی که زمانی در آن میدوید، پنجرهای که عصرها از پشت آن به باران نگاه میکرد و موجود کوچکی که روزی تمام دنیای کودکانهاش را تغییر داده بود.
- پرِل؟¹
نام از میان لبهایش بیرون آمد؛ آرام و مردد، گویی از گفتنش میترسید و نگران بود که مبادا با شنیدن آن، تصویر مقابلش از میان برود.
- چارلی... اینو از کجا آوردی؟
۱ــ پرل (Perle) در زبان فرانسوی به معنی مروارید است.
افرادی که لایک کردند
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
