هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: اگر جادوگر بودی چه قدر تغییر می کردی؟
پیام زده شده در: ۸:۴۹ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
#1
من اگه جادوگر بودم دوست داشتم زمان رو متوقف كنم و يا شايد از اون زمان برگردوناي هرمايني داشته باشم.
فكر نكنم تغيير آنچناني مي كردم.شايد يه خورده شاد و شنگول تر مي شدم چون كارهايي رو كه الان نمي تونم بكنم اونموقع مي تونم انجام بدم.


ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۷ ۹:۰۳:۲۸
ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۷ ۹:۱۶:۴۷

همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: صحنه محبوب کتاب 7 که میخواین توی فیلم ببینین؟
پیام زده شده در: ۸:۳۵ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۶
#2
از بين بردن قاب آويز وقتي هري داره خفه مي شه و رون نجاتش ميده.
وقتي كه هري و رون و هرمايني لو مي رن و دستگير مي شن.
مرگ دابي و فرد واقعا متاثرم كرد دوست دارم كه اونا هم باشن.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: شما ترجمه ي کدام مترجم را مي پسنديد ؟
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶
#3
کتاب ها ی هری پاتر من همش ترجمه ی ویدا اسلامیه است البته به جز کتاب یک که البته اونو هم کتابسرای تندیس منتشر کرده بود. و ترجیح می دم که تا پایان فقط با اون پیش برم چون حق ترجمه ی کتاب های رولینگ رو تندیس داره و ویدا اسلامیه جزو مترجم های رسمی رولینگه.
البته بعضی چیزها رو کودکانه تر از سن ماها ترجمه می کنه اما خوب به نظر من در مقایسه با بقیه بهتر و روان تر ترجمه کرده.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: آينده ي سايت جادوگران؟؟( همه ميدانيم كه سرانجام روزي هري پاتر به پايان ميرسد)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۶
#4
اووو کو تا تموم شه. تازه دایره المعارف هری پاتر مونده. در ضمن فکر نکنم تا فیلم 7 اینجا بسته شه. پس هنوز چند سال دیگه مزاحمتون هستیم.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: دامبلدور مار زبانه؟
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۶
#5
دامبلدور خیلی از زبان ها رو بلده مثل زبان مردم دریایی اما فکر نمی کنم که مار زبون باشه. من با نظر هوریس موافقم.
نقل قول:
در كتاب 2 ميخونيم كه بينز به دانش آموزا ميگه جادوگران قدرتمند زيادي قلعه رو گشتن اما چيزي در مورد تالار اسرار چيزي پيدا نكردن دامبلدور هم حتما يكي از اونا بوده اگه دامبلدور مار زبون بود براي رفع خطر از هاگوارتز و يا درگذشته, براي كمك به هاگريد هم كه شده بود اونجا رو پيدا مي كرد چون كليد ورود به اونجا مار زبوني بود به همين خاطر اونجا رو پيدا نكرد.


ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۳ ۲۰:۲۴:۰۷

همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: هری پاتر چی بهت یاد داد؟
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۶
#6
مهمترین چیزی که یاد داد این بود که با همکاری و همیاری می شه خیلی از مشکلات رو حل.
دوستای واقعی هیچ وقت همدیگه رو تنها نمی ذارن.
و اینکه در مقابل ظلم و جور ساکت نشینیم.
و اما از جنبه ی دیگه اگه بهش نگاه کنیم:
قدرت تخیل من یکی رو خیلی بیشتر پرورش داد و همینطور قدرت داستان نویسی رو در من ایجاد کرد.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶
#7
سلستينا گفت: لعنتي! حالا بايد چي کار کنيم؟ بلا در حاليکه با احتياط به سمت پلکان مي رفت گفت: مثل اينکه راه ديگه اي به جز اين پلکان نيست بايد بريم بالا.( در پست قبل گفته شده"پلکان بلند" پس من فکر کردم که فقط بايد به بالا راه داشته باشه) سپس رويش را برگرداند و به سه نفر ديگر نگاه کرد. هيچ پيشنهاد ديگري نبود. بلاتريکس به آرامي از پله ها بالا رفت و ايگور و سلستينا نيز به دنبالش حرکت کردند. آنتونين در حاليکه هنوز به دستش نگاه مي کرد با بي ميلي به دنبال آنها رفت. هرچه از پله ها بالاتر مي رفتند تاريکي بيشتري بر آنها چيره مي شد. گويي پلکان تمامي نداشت. ايگور که پشت سر بلا بود در گوشش زمزمه کرد: به نظر من اون بالا هرچي که باشه خوشايند نيست، اون قهقهه هاي وحشتناک معلوم نيست از کجا بود. من احساس بدي دارم.
بلاتريکس گفت: راه ديگه اي وجود نداره اگه مي ترسي مي توني برگردي و يه راهي براي بازگشت پيدا کني. يا اينکه بري و لوسيوس و بقيه رو پيدا کني.
ايگور که از حرف بلا ناراحت شد ديگر چيزي نگفت.آنها همين طور از پلکان بالا رفتند اما لحظه اي بعد ناله اي از آنتونين بلند شد. سلستينا که جلوي او بود برگشت و به آنتونين نگاه کرد چشمانش از تعجب باز شده بود و دو نفر ديگر را صدا زد. بلاتريکس و ايگور چند پله را پايين آمدند تا بهتر از ماجرا با خبر شوند در آن تاريکي دست آنتونين که جواهر در آن بود نوراني شده بود و پرتوهاي سبز رنگي از آن متصاعد مي شد. آنتونين با وحشت نگاهش را به سه نفر ديگر انداخت اما هيچ کس نمي دانست که اين نشانه ي چيست. شدت نور جواهر دست آنتونين بيشتر شد او در دستش احساس عجيبي داشت و سعي کرد که هر طور شده آن را از دستش جدا کند اما بي فايده بود در همين هنگام آنها لرزشي را زير پاهايشان احساس کردند که هر لحظه شديد تر مي شد. سه نفر وحشت زده بهمديگر مي نگريستند و نمي دانستند چکار بکنند.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶
#8
اون زن شنل دار الادورا ست نه کس دیگه ای.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: داستان های بوگارت زده
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶
#9
هري از راه پله بالا رفت. از وقتي سيريوس مرده بود او ديگر به اينجا نيامده بود. احساس خاصي داشت. اعضاي محفل همگي در طبقه ي پايين بودند و داشتند درباره ي نقشه هاي بعديشان صحبت مي کردند. هري از بس که مورد سوال هاي متمادي مودي قرار گرفته بود خسته شده و تصميم گرفته بود که براي لحظاتي هم که شده از آن ها دور باشد. همين طور از پله ها بالا مي رفت و به سر جن هاي خانگي نگاه مي کرد که به ديوار کوبيده شده بودند. در پاگرد طبقه ي سوم ايستاد. تصميم گرفت به اتاقش برود و کمي استراحت کند اما همين که نزديک در اتاق شد چشمش به دري افتاد که در آخر راهرو بود. تا به حال آن را نديده بود. برايش عجيب به نظر رسيد که چرا تا به حال آن را نديده است. به طرف در حرکت کرد. دستگيره ي در را چرخاند و وارد شد. اتاق بوي نم مي داد. و تاريک بود. هري شمع هاي روي ميز را روشن کرد. حالا ديگر مي توانست به خوبي فضاي اتاق را ببيند. ناگهان دلش فرو ريخت. اينجا اتاق خانم بلک بود که سيريوس وقتش را با کج پا در آن جا مي گذراند. هنوز فضله هاي کج پا در چند جاي آن به چشم مي خورد.
او اتاق را به خوبي کندوکاو کرد که ناگهان در انتهاي اتاق حرکات آرام و خفيف کمدي توجه او را به خود جلب کرد. هري مثل بچه هاي ذوق زده به طرف کمد رفت انگار انتظار داشت که چيزي يا نشاني از سيريوس را درون آن بيابد. او به آرامي در کمد را باز کرد. يک لحظه ترديد او را در خود گرفت خواست در کمد را ببندد اما ديگر دير شده بود. قسمت هايي از يک شنل از لاي در ديده مي شد هري لحطه اي فکر کرد که ديوانه سازي از درون کمد بيرون خواهد آمد اما اشتباه مي کرد چيزي که از کمد بيرون آمد ولدمورت بود که چوبدستي اش را به طرف او نشانه رفته بود. و با چهره اي وحشيانه به او نگاه مي کرد. هري لحظه اي ترسيد. او چوبدستي اش را بيرون آورد و گفت: ريديکيولاس
اما نتيجه اي در بر نداشت. او دوباره فرياد زد: ريديکيولاس او اين بار سعي کرده بود چيز خنده داري را در نظر بياورد.
ولدمورت تغيير کرد و به خانم بلک تبديل شد که مرتب فحش و نا سزا مي داد. هري چوبدستي اش را حرکتي داد و خانم بلک را تبديل به غباري کرد که در فضا گم شد.


همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e


Re: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶
#10
دامبلدور به فکر فرو رفته بود. او داشت مي انديشيد که چگونه بايد چنين موجودي را نابود سازنند.
صداي ضربه زدن به در شنيده شد. دامبلدور گفت: بفرماييد.
استرجس و سارا وارد شدند. استرجس گفت: چيزهايي از اعضاي شنيديم. با ما کاري داشتيد؟
دامبلدور مدتي درنگ کرد و گفت: البته. ريموس که بهتون گفته مگه نه؟.
سارا گفت: بله اما شما واقعا مطمئنيد که اين حقيقت داره؟
_ سارا اگه حقيقت هم نداشته باشه ما بازهم بايد دنبالش بريم. چون بي توجهي بهش ممکنه خيلي خطرناک تر باشه. البته ما مي تونيم اميدوار باشيم. چون هري هنوز سالمه. مسلما اون براي کامل کردن معجونش به هري نياز داره.
سارا و استرجس نگاهي بهم کردند.
در قرارگاه.
همه ي اعضاي محفل در آشپزخانه جمع شده بودند و داشتند پيرامون موضوعي صحبت مي کردند که صبح آن روز در کافه متوجه اش شده بودند.
هري در گوشه اي از ميز به دور از بقيه نشسته بود و به نوشيدني کره اي اش زل زده بود. فکر او هم مانند بقيه درگير اين خبر جديد بود. مشکل ديگري بر مشکلاتش با ولدمورت افزوده شده بود. هري با خود انديشيد که ولدمورت واقعا آماده و محيا به جنگ آنها خواهد آمد.
در همين هنگام استرجس نيز به آن ها پيوست همه ساکت شدند تا شايد خبر جديدي از او بشنوند اما استر به طرف لوپين رفت و در گوشش چيزي زمزمه کرد سپس هر دو برگشتند و به هري نگاه کردند. لوپين تعجب زده به نظر مي رسيد. تانکس را صدا زد و از آشپزخانه بيرون رفت. پس از مدتي آن ها به آشپزخانه برگشتند با اين تفاوت که تانکس مي کوشيد نگاهش را از هري بدزدد. هري اين بار مطمئن شد که اين گفتگوهاي اسرار آميز در مورد اوست. حالا ديگر او در مرکز توجه قرار گرفته بود. هري براي بار ديگر از دست اين نگاه هاي خسته کننده عصباني شد و آشپزخانه را ترک کرد. او مي توانست صداي زمزمه هايي را که با خروجش از آشپزخانه اوج مي گرفت بشنود.
او پله هاي را دوتايي بالا رفت و در اتاقش خود را بر روي تخت انداخت. باران به شدت با شيشه هاي اتاق برخورد مي کرد و برق آسمان گهگداري بر اتاق و چهره ي هري سايه روشن مي انداخت. هري احساس کرد به شدت سردش شده است. ناگهان چنجره ي اتاقش در اثر باد شديد باز شد و شمع روي ميز را خاموش کرد. حالا اتاق تاريکتر از قبل شده بود. هري به سمت پنجره رفت و به زور آن را بست اما وقتي رويش را برگردانند در اثر نور رعد و برق اندام کسي را ديد که رو به رويش ايستاده بود.

الادورا عزیز در پایان پست ریموس لوپین ذکر شده که استرجس و سارا برای گفتگو در مورد این ماموریت به پیش دامبلدور بروند و آنها در این مورد اطلاع داشتند , بنابراین تا اواسط پستت کلا نقض می شود پس لطفا دیگر اعضا از پست قبلی یعنی پست ریموس لوپین ادامه دهند .موفق باشید.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۶/۱/۲۳ ۲۳:۲۲:۳۸

همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.