هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷
#1
1- طرز تهیه ی معجونی برای رفع درد های کمر را بنویسید . ( 15 امتیاز )

مواد لازم:
پرسی ویزلی ........... یک عدد
مواد لازم ............ به مقدار دلخواه
مواد غیر لازم ............ به مقدار لازم


طرز ساخت و دیگر موارد:
یکی از ساده ترین معجون های ممکن است ، زیرا افراد زیادی به دلایل مختلفی که همه منجر به کمر درد می شود از آن استفاده می کنند .

برای ساختن این معجون ، ابتدا باید مواد لازم ، مواد غیر لازم و یک عدد پرسی ویزلی تهیه کنید . مواد لازم و غیر لازم که مواد اصلی معجون هستند و پرسی ویزلی نیز تهیه کننده ی آن است که تخصص زیادی در این موارد دارد .
ابتدا پاتیلتونو روی میز بذارین و اونو تمیز و خشکش کنین . بعد مواد لازم رو در اون بریزین و مقداری هم تف از دهان مبارک به آن اضافه کنید و خوب هم بزنید .
سپس پرسی ویزلی را بیاورید تا به آن نگاه کند و اگر گفت که خوب است ، به کارتان ادامه دهید و مواد غیر لازم را نیز برای تفریح در آن بریزید . سپس پس از گذشت 10 دقیقه هم زدن در جهت حرکت ساعت ، 10 دقیقه نیز در جهت خلاف آن هم بزنید .
سپس برای بار دوم پرسی ویزلی را خبر کنید تا بیاید . اگر گفت خوب است ، باز هم به کارتان ادامه دهید و 5 دقیقه هر جور که دوست دارین معجون رو هم بزنین و پس از به اتمام رسیدن این 5 دقیقه ، پرسی ویزلی را برای سومین بار و آخرین بار صدا کنید تا بیاید . اگر به شما گفت خوب است ، یک لیوان از معجون را به او بدهید تا ببینید واقعا خوب است یا نه (1)


2- یک مقاله در مورد خواص این معجون رفع درد کمر با ذکر نکات ریز و جزئیات بنویسید. ( 10 امتیاز )

پس از سالها تحقیق بر روی این معجون و تحقیق در مجامع و محافل و دیگر جاهای دیگر ، متوجه شدیم که این معجون تنها خواصی که دارد موارد روبرو است : بسیار بد بو ، بسیار بد مزه ، بسیار بد ، بسیار خوب برای رفع کمر درد و ...
اینها از خصوصیات اصلی این معجون هستند و از نکات آن می توان به موارد روبرو توجه کرد : به هیچ عنوان این معجون را نخورید (به قسمت 1 توجه کنید :همر:) . بلکه آن را در یخچال بگذارید تا سفت شود و آن را بصورت شیاف استفاده کنید . یعنی از نشیمنگاه آن را وارد کرده
اگر دیدید که بصورت شیاف نمی توانید مصرف کنید. می توانید سفت شده ی معجون را به کمرتان بمالید تا بهتر شوید و اگر از این کار هم خوشتان نیامد ، می تونین برین و بمیرین


3- انتقادی برای بهبود کار کلاس و تدریس ارائه کنید . ( 5 امتیاز )

یکم از معجون کمر درد ما استفاده کنین تا انقدر توی کلاس ها دست به کمر نباشین و انقدر نگین : وای کمرم . وای کمرم ... مردم از کمر درد .
که این خود به بازده کلاس خیلی کمک می کنه و شما می تونین روی دانش آموزان تسلط بیشتری داشته باشین و بهتر درست بدین .



Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷
#2
سوژه:دزدیدن سوالات امتحان درس مراقبت از موجودات جادویی توسط شما!


هکتور به آرامی از جایش بلند شد و به مبلها، پرچم ها و دیگر چیزهای آبی اطرافش نگریست. باید به هم کلاسی هایش کمک می کرد. در واقع به خودش نیز باید کمک می کرد. دزدیدن سؤالِ امتحانات بهترین راه برای موفقت بود. دوباره به اطرافش نگاهی انداخت و زیر لب گفت:
- تو می تونی هکتور. تو می تونی هکتور. تو باید بتونی!

عزمش را جزم کرد و به سمت در ورودی تالار به راه افتاد که ناگهان جغدی حراسان از پنجره بازی که آخرین بادهای زمستانی را وارد تالار می کرد، وارد شد و بر روی دست لرزان هکتور نشست و به آرامی به دستش نوک زد.

- اوووی... چته ؟ مثل اینکه یه نامه واسم اومده.

نامه را به سرعت از پای جغد باز کرد و شروع به خواندن کرد: ... هکتور سریع جوابمو بده ...

با نگرانی نگاهی به ساعتش انداخت و در حالیکه نامه را در جیبش می گذاشت با خود گفت: الان نمی تونم جوابتو بدم... اگه نرم به دفتر پروفسور روزیه، دیگه نمی تونم سؤالا رو بدست بیارم.

از تالار خارج شد و به سرعت خود را به کلاس مراقبت از موجودات جادویی رساند. حدود نیم ساعت گذشته بود و او وقت زیادی نداشت ... در با صدای غیژژژی باز شد و سایه ی هکتور درون کلاس افتاد.
اولین گام را برداشت و بدون هیچ صدایی وارد کلاس شد و سعی کرد در کلاس را ببندد که جغدی با صدای زیادی به آن برخورد کرد. با ترس و لرز جغد را از روی زمین برداشت و در کلاس را بست.

- آخه اینم وقت نامه رسیدن بود ؟

صدای ترسناکی را از کمی پایین تر از سرش شنید: هکتور دیگوروث گرنجر! بعد از گذشت بیشتر از نیم ساعت هنوز جوابمو ندادی و من رو مجبور کردی که نامه ی عربده کش برات بفرستم. زودتر جوابمو بده تا عواقب بدتری به سراغت نیومده...

- آخه اینم وقت نامه ی عربده کش رسیدن و در خواستای این بود؟



Re: دفتر ثبت نام
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۷
#3
هکتور دیگورث گرنجر ، معروف به هکتور

پیشنهاد خاصی هم نداریم ...



Re: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷
#4
در میان آه و ناله ملت محفلی درمانده ، دوباره صدای روح محفل شنیده شد.
_ و شما بوقی ها! تا وقتی که این غول بیابونی رو خلع نکردین از پشتیبانی روح محفل خبری نخواهد بود! این خط ، اینم نشون ، اینم بوق زر نشون!

استر : این روحه راست میگه ها!
پیوز : بوقی من خودم همه روحا رو میشناسم ، همشون سر و ته یک کرباسن!

گابر با لحن متفکری خطاب به جماعت محفلی : هممم! روح راست نمی گه! من دوست دارم گراوپ رو!
گراوپ رو به گابر : من دوست داشت تو رو هم گابر جون! من هست یک شوالیه سوار بر اسب سفید! یک شمشیر درخشان !
ملت :

فلیت ویک در حالیکه عرض تالار رو میپیمود زیر لب گفت : اینجوری نمیشه!اینجوری نمیشه! یا گراوپ میره کنار یا میمونه و محفل نابود میشــ...
زرررررررت!
جمله فلیت ویک با صدای برخورد جغدی به پنجره قطع شد.
جیمز میره و نامه رو از پای جغد باز میکنه ، سپس لش رو به بیرونپنجره پرتاب میکنه.

فلیت به سرعت به طرف جیمز رفت و نامه رو ازش گرفت و بلند بلند شروع به خوندن نامه کرد.

شنیدم دامبلتون مرده بوقیا!
اینجا مرگ خوارا ، به خاطر این روز بزرگ بشکه بشکه آبجو میریزن تو شکمشون!
دیگه اون ابهت قبلی رو ندارین! عَلَم دارتون هم شده یک خرسمبک(!!) نفهم!
با توجه به این عید فرخنده ، منتظر حمله مرگ خوار ها ، فردا به خانه شماره 12 گریمولد باشید!

با آرزوی سیاه ترین لحظه های عمرتون! دارک لرد!


ملت :
آنیت که به وضوح تحت تاثیر نامه قرار گرفته بود با صدایی هیجان زده شروع به نطق گفتن کرد.
_ خب خب خب! دیدید چی شد؟ ولدمورت داره سوء استفاده میکنه از این موقعیت و من باید بگم که وصیت نامه پدرم ، بند دومی هم داشت برای همچین لحظاتی!

ملت آشفته به نظر میرسیدن!

آنیت ادامه داد :
_ و دامبلدور ، این پدر رئوف ، این مرد خوش قلب و مهربان و این سرپرست با فکر و عاقل برای چنین لحظاتی جانشینی دیگر برای محفل انتخاب نموده و او کسی نیست ، جز گراهام پریچارد!!!

ملت محفلی : تصویر کوچک شده


-----------------------
سوژه رو بیشتر به جنگ فردای محفلی ها با مرگ خوارا همراه با سرپرست جدیدشون معطوف کنید!



Re: زمین بازی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷
#5
بازی بین ریونکلاو و هافلپاف

_ صداش بزن بگو برگرده! نمیتونیم با این وضعیت بازی کنیم.
_ چو دست از قُر زدن بردار! تو داری روحیه ی ما رو هم ضعیف میکنی؟ که چی بشه؟ اه!
_ خب.. آخه..

چو چیزی نگفت و ترجیح داد سکوت کند. میدانست بحث با اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو که زیر باران خیس از آب شده بودند و همگی عصبانی بودند، فایده ای برایش نخواهد داشت. بهانه ای نداشتند که دست از تمرین بردارند؛ روز پیش نیز باران باریده بود اما آنها هافلپافی ها را دیده بودند که تمرین میکردند.

گابریل چهره ی اعضای تیمش را میدید.. میدانست که بهتر است این تمرین بی فایده واما خسته کننده را تمام کند!

_ باشه، بچه ها! همه برید به رختکن. با این وضع ترجیح میدم استراحت کنیم.

نفسی آسوده کشیدند و به سوی رختکن سرازیر شدند. همگی باهم از جارو هایشان پیاده شدند و قدم در گل های نرم و خیس گذاشتند. خستگی پرواز های دردناک در باران در چهره هایشان پیدا بود و در چشمانشان نگرانی موج میزد.. بازی مهمی در پیش رو داشتند!

ناگهان گابریل ایستاد. فلور که سرش پایین بود، به او برخورد کرد و با خشونت او را به جلو هل داد و غرید:
_ راه برو دیگه!
_ سیس! ساکت باشید... فکر میکنم یک نفر داره به ما نزدیک میشه...

به نظر این طور میرسید. آنها حرکت نمیکردند اما صدای شلپ شلپ می آمد. گابریل دستش را به سوی جیب شلوارش برد و چوبدستی بلندش را از آن بیرون کشید.

_ لوموس...
_ منم!

دستش را از روی صورتش برداشت. گابریل با دیدن هکتور نفس راحتی کشید.

_ من رو ترسوندی.
_ متاسفم، همین الان این خبر رو شنیدم. زمین کوییدیچ هاگوارتز به خاطر مسابقه ی سخت هفته ی پیش و آسیب دیدن تیرهاش برای مسابقه ی فردا آماده نیست. باید بریم هاگزمید و توی استادیوم، مسابقه بدیم...

نفس عمیقی کشید و سعی کرد به چهره ی گابریل نگاه کند. کم مانده بود، زیر گریه بزند! چو جلو دوید و گویی هکتور مقصر این اتفاق است:
_ اما ما نمیتونیم ما با این زمین تمرین کرده ایم!
_ تقصیر من نیست. این زمین حاضر نبوده...
_ اما ما خودمون قبول کردیم با دروازه ی خراب بازی کنیم!

هکتور دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و با غرولند گفت:
_ درواقع، از طرف وزارتخونه این بخش نامه اومده. کاری نمیشه کرد! بهتره به این دستور عمل کنیم. امشب باید استراحت کنیم؛ در ضمن... وینکی نمیتونه بازی کنه. من به جایش میام!

گابریل که در شک بود با ضربه ی دست آلفرد به شانه اش به خودش آمد و سپس، به دنبال سایر اعضای تیم به راه افتاد و به سوی ورودی روشن قلعه رفت. تصور بازی در زمینی نا آشنا، برایش سخت بود.. ناخوشایند بود...

دو روز بعد- مسابقه ی کوییدیچ

با دیدن ورزشگاه حالش از قبل نیز بدتر شده بود. ورزشگاه سر پوشیده بود. سقف داشت و آزادی آنها را می گرفت. میدانست این شرایط برای بازیکنان هافلپاف نیز وجود دارد، اما این را نیز میدانست که هافلپاف تمرینات زیاد داشته است و خیلی از بازیکنانش ماهر هستند!

سقف ورزشگاه چوبی و شیروانی بود. یک طرف آن سکویی پله ای قرار داشت که ظاهرا محل نشستن تماشاگران بود، اما فقط تعدادی کم. اینها مهم نبود، عجیب این بود که به جای سه حلقه ، سه مکعب کوتاه و بلند در برابر گابر قرار گرفته بود که ارتفاع کمی تا زمین داشت. گابریل باناراحتی شقیقه هایش را مالید.

_ چی شده؟ به نظر میرسه حالت خوب نیست...
_ چطور میشه حالم خوب باشه فلور، یک نگاه به دور و بر بنداز...!
_ درسته. زمینش کوچیک تره؛ پنجره داره! توی فضای بسته است و البته، دروازه هایش فرق داره. اما اگر این بازی رو ببریم خیلی شاهکاره . ماهمه امون میدونیم که میتونیم.

گابریل سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. نمیتوانستند...

شروع مسابقه

با شنیدن صدای سوت داور، گویی قلبش تازه تپیدن را شروع کرد. آب یخی نامرئی روی سرش ریخت. از زمین فاصله گرفتند و هرکس سر پست خودش ظاهر شد. فلور به سوی هکتور رفت و زیر لب گفت:
_ هوای گابریل رو داشته باش، به نظرم کمی استرس داره.

ظاهرا نباید خودش میشنید... با شنیدن این حرف عذاب وجدان گرفت. چرا باید کاری میکرد که سایر هم تیمی هایش به زحمت بیشتری بیفتند.

لونا سرخگون را روی جارویش نگه داشته بود. ظاهرا از فاصله ی کوتاه دو حلقه با هم جا خورده بود... چرا که انتظار نداشت به این زودی به دروازه ها برسد. دستش را بلند کرد، فقط یک چیز می دید... چهار چوب دروازه ی سمت چپ! ضربه اش به نظر خطا میرفت، اما لحظه ای بعد صدای تشویق بلند شد و لونا با لبخند به سوی هم تیمی هایش برگشت.

آلفرد سوتی زد و سپس پیوز سرخگون را با عصبانیت به سوی ِ اریکا انداخت. دنیس که نزدیک بود با سرخگون برخورد کند، سرش را دزدید و گفت:
_ حواست کجاست؟
پیوز توجهی نکرد.

لحظه گذشته بود؛ مرلین و اسکورپیوس مشغول پاس کاری بودند تا اینکه ناگهان اریکا به جای مرلین توپ را گرفت و با ضربه ای غافلگیر کننده گل اول هافلپاف را به ثمر رساند. فلور به سوی گابریل برگشت، میخواست چیزی بگوید که با دیدن چهره ی دردمندش و دست لرزانش که سرخگون را به تره ور سپرد؛ منصرف شد.

چو پا به پای آلبوس حرکت میکرد و او را زیر نظر داشت. هیچ کس شک نداشت که چو چانگ از بهترین جستجوگران ِ دنیای جادویی است!

_ خطا!

فلور که حواسش به چو بود متوجه سوت داور شد و به سمت اما دابز نگاه کرد. لحظه ای پیش، اما وقتی موفق نشده بود با بازدارنده تره ور را متوقف کند با چماغ او را زده بود.

_ دو ضربه ی پنالتی به نفع راونکلاو!

گوی دنیا را به گابریل داده باشند. جیغی از سر خوشحالی کشید، حداقل سه امتیازه میشدند. و دو گل جلوتر از هافلپاف... اما یکی از ضربه ها در دستان پیوز جای گرفت ولی دومی ، وارد دروازه شد...

یک ربع بعد

صدی تشویق ها بالاتر رفته بود. 100 به 150 به نفع هافلپاف بازی در گردش بود. هکتور بیشتر به انجام عمل دروازه بانی مشغول بود، تا دفاع ! و از آن سو... دنیس باعث آسیب دیدن آلفرد شده بود. آلفرد که با دست چپش ناشیانه به لونا پاس میداد ، رو به چو فریاد زد:

_ تمومش کن دیگه!

و لحظه ای بعد، برقی در ورزشگاه درخشید و دست چو دراز تر از دست ِ آلبوس؛ برق را از کنار ساق پای مرلین، چنگ زد....

بالاخره تمام شد. چشمانش را بست و گذاشت طعم پیروزی را حس کند .



Re: زمین کوییدیچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷
#6
مسابقه ی بین ریونکلاو و اسلیترین

ذخیره ، به جای وینکی

خوابگاه دختران ریونکلاو

دستانش از نگرانی میلرزیدند. چوبدستی اش را در دستش گرفته بود، اما نگاه نگرانش همچنان به پنجره ی خوابگاه بود. چشمانش آبی رنگش از شدت نگرانی بی رنگ شده بود. از کاری که کرده بود، هنوز ناراحت بود. دیگر نمی توانست اشتباهش را جبران کند، فقط امیدوار بود کسی متوجه اشتباهش نشود. به خصوص استرجس پادمور ...

در خوابگاه دختران به شدت باز شد و چوچانگ و فلوردلاکور وارد شدند. چو سعی داشت نوشیدنی را از دست فلور بیرون بکشد، اما هردوی آنها که با جنب و جوش زیادی وارد خوابگاه شده بودند با دیدن چهره ی گابریل شکه شدند. چو به سوی او آمد.

_چیزی شده گابریل؟ حالت خوبه؟ فلور، فکر میکنم حالش خوب نیست! تب داره...
فلور با عجله کت خیسش را در آورد، نوشیدنی کره ای روی موهای بورش ریخته بود. به شانه ی گابریل ضربه ای زد که موجب شد گابریل به سوی او برگردد. و سپس، ناگهان خودش را در بغل او انداخت و زیر گریه زد.

چو با نگرانی به او خیره شده بود، که حالا چنان از شدت گریه می لرزید که به نظر میرسید تا لحظه ای دیگر غش خواهد کرد.

فردا صبح ، سرسرای بزرگ

_ گابریل بهتره یه چیزی بخوری وگرنه نمیتونی بازی کنی!
_ گابریل، بیا این رو بخور. بیا دیگه...
_ گابریل؟
_ حالت خوبه؟

اما او گوشش به آنها نبود. به چهره ی خوشحال لونا خیره شده بود که با آلفرد بحث میکرد و سعی داشت نوشابه اش را از دماغش بالا بکشد. اما در واقع، حواسش به آندو نیز نبود. میز پشتی آنها؛ میز اسلیترین بود. و در واقع کل حواس گابریل به آن میز و صدای حرف های بلند و ناامیدانه ی آنها بود.

_ کسی بارتی رو ندیده؟ اینیگو، بارتی از دیروز عصر نیست! غیبش زده؛ فکر میکنی کجا میتونم پیداش کنم؟ میخواستم نقشه رو امروز براش بگم!
_ اون کاپیتانه، ما نمیتونیم بدون اون کاری بکنیم!
_ باشه! صبر کنید فکر کنم ببینم چی کار میتونیم بکنیم، مگه دستم بهش نرسه ...

گابریل سرش را پایین انداخت. دستش هرگز به بارتی نمیرسید. فقط امیدوار بود آنچه فکر میکرد، اتفاق نیفتاده باشد. دیروز عصر بود، بدترین روز زندگی اش... دعوایی سخت بین او و بارتی در گرفت، لحظه ای کنترلش را از دست داد و طلسم سکتوم سمپرا را به سوی بارتی فرستاد... قبل از اینکه بتواند کاری کند، بارتی از حال رفت و در کمد جارو ها افتاد. گابریل نیز در کمد را بست و از آن محل دور شد!

نمیدانست بارتی مرده است، یا نه. اما چندین ساعت از آن اتفاق میگذشت؛ امکان زنده ماندنش خیلی خیلی کم بود... در واقع، کمتر از صفر بود... مطمئن بود هیچ کس از آن راهرو عبور نمیکند و هیچ کس، جز فیلچ در کمد جارو ها را باز نخواهد کرد.

به اعضای تیم نگاه کرد. تره ور با بشقابش بازی میکرد و حالش به نظر خوب میرسید. وینکی نیز از میان دانش آموزان میگذشت و با جنی دیگر بازی میکرد. تنها کسی که در خودش بود؛ هکتور بود که به جای وینکی بازی میکرد. گابریل بار دیگر به وینکی خیره شد...

بازیکن خوبی بود، اما حالا که مسدوم بود بهتر بود او را برای بازی بعد نگه دارند... خوشحال شد که لحظه ای افکارش از بارتی و خون و کاری که کرده بود، دور شد. امیدوار بود باز هم چیزی حواسش را پرت کند. هکتور به گابریل خیره شده بود. چشمانش قرمز رنگ بود، پیدا بود دیشب خواب راحتی نداشته است. آشفته به نظر میرسید و ساکت تر از همیشه بود.

_ گابریل، بریم تمرین. مسابقه نیم ساعت دیگه شروع میشه.
آخرین نگاهش را به میز اسلیترین انداخت. همه در جنب و جوش بودند و اینیگو همچنان دستانش روی شقیقه هایش بود و به دنبال راهی برای جبران جای بارتی میگشت.

رختکن ریون کلاو، زمین بازی کوییدیچ

_ ببینم خانم کاپیتان، چرا اینقدر تو همی؟ کشتی هات غرق شده اند؟ بیا واسمون سخنرانی کن. از همون سخنرانی ها که همه رو باهاش خفه میکردی.
آلفرد و لونا به حرف های تره ور خندیدند، اما چو و فلور و عجیب بود، هکتور به آن سه چشم غره رفتند. لونا با ناراحتی پرسید:
_ اتفاقی افتاده؟

چو به آن سه اشاره کرد و گفت:
_ بهتره شماها برید توی زمین،هکتور تو هم برو.
لونا، آلفرد و تره ور شانه هایشان را بالا انداختند و از رختکن خارج شدند تا جارو ها را بردارند. چو به سوی هکتور برگشت که او را نیز بیرون کند. اما با چهره ی آشفته ی هکتور مواجه شد . هکتور با صدای دورگه ای ، به خاطر ساکت بودن از دیشب تا الان، شروع به صحبت کرد:

_ گابریل به نظرم بهتره همه چیز رو به اونها بگی!
گابریل که داشت زیپ ردای کوییدیچش را به زور بالا میکشید خشکش زد. با وحشت به سوی هکتور برگشت و سپس، به سوی چو نگاه کرد و نگاهش به چشمان فلور افتاد؛ که نمونه ای از مال خودش بود! چو با کنجکاوی از گابریل پرسید:
_ چی؟ چی رو به ما بگی؟ گابریل، هکتور از چی صحبت میکنه؟

گابریل به هکتور نگاه کرد... امکان نداشت که او از آنچه رخ داده بود مطلع باشد! امکان نداشت که هکتور نیز دیده باشد، و به همین خاطر رفتارش تغییر کرده باشد... اگر او دیده بود نجاتش داده و حالا خوشحال میبود! اما،... شاید بارتی را مرده یافته بود...

گابریل با وحشت روی صندلی نشست. سرش برای لحظه ای گیج رفته بود. نمیتوانست خودش را ببخشد!

حالا زیر نگاه های پرسشگرانه ی چو و فلور ایستاده بود! حس میکرد که باید به آنها بگوید، با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد گفت:
_ چیزی نیست. هکتور شوخی میکنه! من چیزی ندارم که بگم!
_ گابریل، من خواهرتم... حتی نمیخوای به من هم بگی؟

دیگر تحملش را نداشت. از صندلی اش بلند شد و با تمام قدرتش فریاد کشید:
_ بهت گفتم فلور، چیزی برای گفتن ندارم!
و رویش را از آنها برگرداند. صدای حبس شدن نفس چو را وقتی داد کشیده بود شنید... با شرمندگی و زیر لب گفت:
_ ببخشید...

و به سوی در رختکن رفت تا آنجا را هرچه زودتر ترک کند.

زمین کوییدیچ هاگوارتز

گابریل با حالت عصبی به جاروی آذرخشش تکیه داده بود و با دستور داور با اینیگو دست داد که حالا با نگرانی کل زمین را به دنبال ِ بارتی میگشت و گوشه ی لبش را گاز میگرفت. دست گابریل را که فشرد، گویی حس کرد که می لرزد و با اخم هایی در هم رفته به گابریل خیره شد که به سرعت سرش را از او برگرداند.

باز بعد از سوت خانم هوچ ، شروع شد.

دو تیم از زمین فاصله گرفتند و با سرعت در زمین پخش شدند. لونا دستش را دراز کرد. بلاجری که سلستینا فرستاده بود از کنارش به سرعت گذشت و او با سرعت توپ قرمز رنگ را در آغوشش کشید. سرخگون در دستانش لرزید. لونا به حرکت در آمد و دوباره از مقابل بلادجری جاخالی داد که مورفین گانت به سویش نشانه رفته بود.

_لونا! لونا!
صدای فریاد آلفرد به گوشش خورد و توپ را به سوی او انداخت که لحظه ای بعد از آن، صدای ترکیدن ورزشگاه به گوش رسید. آلفرد اولین گل بازی را زده بود.

گابریل به فلور نگاه کرد که با خوشحالی مشتش را در هوا تکان داد و گویی هوا را مورد حمله قرار داده بود. سپس، به هکتور خیره شد. او میدانست ... چهره اش هنوز افسرده بود، چشمانش به قرمزی سرخگونی شده بود که همان لحظه از دست اینیگو به سوی زمین افتاد.

گابریل خوشحال شد. حداقل لازم نبود به سوی سرخگون بشتابد. هنوز خوشحالی اش به پایان نرسیده بود که مهاجم دیگری از اسلیترین به سوی توپ شیرجه رفت. آن را از روی هوا قاپ زد و سپس، به سوی دروازه انداخت. گابریل اصلا به سرخگون نگاه نمیکرد... متوجه علامت هکتور شده بود... چوبدستی اش را در آورد و چیزی در هوا نوشت...

_ من بارتی رو دیده ام، تو که رفتی رفتم در کمد رو باز کنم که ...

در همان لحظه که میخواست بقیه ی جمله را بخواند و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید، ضربه ی وحشتناکی به شانه اش را حس کرد و سپس صدای وحشتناک و تق مانندی را شنید که به احتمال زیاد از شانه اش بود. سرخگون وارد دروازه شد و صدای سوت داور تنها چیزی بود که شنید . لحظه ای بعد، چشمانش سیاهی میرفت ...

مدتی بعد ، درمانگاه هاگوارتز

چشمان گابریل به آهستگی باز شد. باخودش فکر کرد: حتما مرده ام! و بعد از اینکه نور سفید و خیره کننده ی درمانگاه به چشمش خورد ، با عصبانیت دستش را جلو چشمانش گرفت و متوجه شد که هنوز زنده است.

چشمش کم کم به نور عادت میکرد. هکتور را دید که بالای سرش ایستاده بود و لبخند کم رنگی میزد، اما نگران بود. سرش را به سوی دو نفر دیگر که سمت راستش بودند خیره شد. فلور و چو بودند. چو دستش را به سوی شانه ی گابریل دراز کرد و آنرا فشار داد.

_ آخ!
_ داری خوب میشی، امشب میتونی از اینجا بری!
_کجام؟
_ درمانگاه...گابریل، جدا فکر میکنی حالت خوبه؟ درد داری؟
_ یکم... آره، بازی...فلور،... بازی چی شد...؟

چو و هکتور نگاهی رد و بدل کردند و هر دو پوزخند زدند. فلور با ناراحتی گفت :
_ سوروس اسنیپ که ذخیره اشون بود، اسنیچ رو گرفت! متاسفانه ما ...
_ بردیم ! چون نتیجه به نفع ما دویست تا بیشتر بود!
گابریل لبخندی زد. خودش را برای شنیدن مطلب وحشتناک باختنشان آماده کرده بود؛ اما خبر خوبی شنید.

به سوی هکتور برگشت و با دیدن چهره ی او، به یاد بارتی افتاد.
_ بارتی...بارتی کجاست؟
هکتور لبخندی زد که بی شباهت به پوزخند نبود و سپس، باصدایی آرام گفت:
_ من اون شب دیدم که اون رو طلسم کردی و وقتی تو رفتی رفتم کمکش کنم... ورد رو خنثی کردم ولی خیلی ازش خون رفته بود. بعد از مسابقه هم رفتم سراغش؛ فیلچ پیداش کرده بود. حالش خوبه.

گابریل نفس راحتی کشید و دستانش را روی صورتش گذاشت.
_ باور کنید اگه اون میمرد هرگز خودم رو نمی بخشیدم!
_ شیش... بهش فکر نکن، اون حالش کاملا خوبه.

سکوت در مانگاه رو در برگرفت. تا اینکه در توسط آلفرد، لونا و تره ور باز شد. آن سه با خوشحالی وارد اتاق شدند و پشت سرشان وینکی به همراه کیک بزرگی روی سرش وارد شد. چو اعتراف کرد:
_ با اینکه خیلی از دستت به خاطر اون کارت ناراحتیم ، همه امون! ولی ... ما بردیم، پس چرا شادی نکنیم؟

همه خندیدند و چو اولین تکه از کیک را برداشت و با ولع مشغول خوردنش شد.


ویرایش شده توسط هکتور در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۱۹ ۲۳:۱۲:۳۸


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷
#7
Grif VS Raven

بازی میکنم به جای لونا لاوگود قربتا الی الله !

-----

تالار خصوصی ریون

-حرص نخور گابر جان.. بیا.. آب کدو حلوایی بخور!
گابر :ای بابا نمیخوام! چو ، خواهشا اینو ببر کنار تا نزدم تو یه جاییتا! ( عجب انحراف ذهنی داری! تو سرش منظورش بود! )
چو : بابا حرص میخوری تو هم سکته میکنی ها! بذار ببینیم لونا بهوش میاد یا نه..
گابر : من با دستای ِ خودم این گلگومات رو خفه میکنم! حالا ببینید !

تالار خصوصی-عمومی یا هرچی! ِ ریون ، توسط بچه های تیم کوییدیچ ریون کلاو اشغال شده بود. تخت فردی در وسط سالن دایره شکل قرار گرفته بود و تمام اعضای تیم دور تخت جمع شده بودند و با نگرانی ساختگی و واقعی، اصلا به شما چه؟ با نگرانی ایستاده بودند و به تماشای چهره ی معصوم لونا می پرداختند.

فلش بک

تالار گریف ( پ.ن ، من سایتو هک کردم رفتم تو تالار گریف! حرفیه؟ )

یک عدد غول در ابعاد غول روی سه صندلی نشسته بود. با نگاه نگرانی به آلبوس دامبلدور خیره شده بود. در اطراف آنها نیز بازیکنان تیم کوییدیچ گریفندور ایستاده بودند و فحش های بسیار رکیک و خارج از چهارچوب میدادند. من از بچگی میدونستم این گریفی ها بی تربیت هستند! ( در راستای توهین به تیم حریف ! )

ریموس لوپین : من میگم اگه میخواین این بازی رو ببرید باید سعی کنیم اونا رو مجروح کنیم!
آلبوس : باو اونا چیز دارن !
ریموس : خب همه چیز دارن ! ( نکته : چیز = بازیکن ذخیره ! )
پرسی ویزلی در حالی که از روی یک صندلی بسیار نزدیک به آلبوس بلند میشد، گفت:

- به نظرم بهتره گلگی رو بفرستیم جلو! برو دم در تالار ریون هر کدوم از بازیکن هاشونو که دیدی بزن شپلخ کن! خب؟
گلگی : پسر باشه؟
پرسی: نه ابله ! هر کی بود.. ولی اگه پسر بود نزنش.. بیارش پیش ما !
و به خودش و آلبوس اشاره کرد. گلگی چشمکی زد و سپس از جمعیت متقلب دور شد. ( این سوژه ی مسخره ی آسیب زدن رو من علاقه ی خاصی بهش دارم!! )

پایان فلش بک، تالار ریون

گابریل با مشت در سر خود میکوبید. چو سعی داشت لونا رو بهوش بیاره. در نتیجه از این هزار و یک هزار دو ها میرفت!
-هزار و پنجاه .. ای باب! این بهوش نمیاد..
تره ور که از بقیه ی اعضای تیم هوش بیشتری داشت، از روی صندلی پرید و فریاد کشید:
- من فهمید که چی کار باید کرد ! ما باید از بازیکن ذخیره استفاده کرد .
گابریل به سرعت از مشت زدن به خودش دست کشید. به وینکی نگاهی انداخت که سعی داشت ملافه های لونا را تمیز کند. در واقع، استفاده از بازیکن ذخیره کار آسانی نبود.. گابریل فکر نمیکرد که به ذخیره نیازی داشته باشد، در نتیجه رو هوا دو نفر رو برای ذخیره قرار داده بود.

- فنگ میتونه بازی کنه؟
فلور از روی صندلی بلند شد و کتابش را محکم روی صندلی کوبید.
- نچ! اون هیچ وقت پیداش نیست.. معلوم نیست این فنگیلا چیکارش میکنه که هیچ وقت نمیتونه بیاد! باید به فکر هکتور باشیم!
آلفرد که تا آن لحشه ساکت بود: نه! هکتور بازی کنه من بازی نمیکنم!
فلور چکشش رو با عصبانیت بیرون کشید و آلفرد با دیدن چکش در دستان فلور آب دهانش را قورت داد:
- چه کاریه .. خیلی هم خوبه! هکتور بهترین گزینه است!

گابریل : چاره ای نداریم.. باشه.. باهاش صحبت میکنم!

خوابگاه پسران
- هکتور ترو خداااا ! باو زدن لونا رو له کردن نمیتونه بازی کنه! فنگم نیست .. هکتوووور..
هکی: یکم دیگه منتمو بکش.
گابر : تروخدا بیا بازی کن !
هکی : یه ذره بیشتر ! بگو التماس میکنم.
گابر : اه ! ترو خدا .. بابا التماس میکنم !
هکی : ببینم چی میشه. باو آخه من کوییدیچ بلد نیستم!

-- چند روز بعد --
زمین مسابقه

- " تماشاگر نماهای زیادی در میان تماشاگران واقعی دیده میشن! خزیت تمام و کمال ِ هکتور بازیکن ذخیره ی ریون رو میتونم همین الان ببینم . قیافه رو! بازیکنان وارد زمین میشن. "

از تیم گریفندور تدی و لیلی و جسی برای حمله خیز برداشتند. داور مسابقات گلرت گریندال والد بود. گلرت ترتیب بازیکنان رو درست میکرد و کمی برای درست کردن جای پرسی و آلبوس معطل شد ! جیمز و چو مثل دوئلور ها روبروی هم بالاتر از سایر بازیکنان ایستاده بودند. یک کفتر سفید از میان آن دو عبور کرد ! ( کپی رایت بای فیلمای وسترن! ) سپس خرابکار خود را پایین انداخت و درست روی سرخگون ریخت ! سرخگون رها شد و تدی آنرا قاپید .

تدی : ایششش ! این چرا خیس بود؟ .. جیییییغ! این که دستشوییه!
و سرخگون رو به آلفرد سپرد. آلفرد در کنار حلقه ی راست تیم گریفندور بود با یک فوت توپ را وارد حلقه کرد!

- خیلی باحال بود! نمیدونم چرا تد توپ رو داد به آلفرد بلک از ریون. حالا توپ در دست جسیکاس .. پرسی بازدارنده ای رو پرتاب میکنه که برای اینکه بازی به نفع ِ ریون باشه بازدارنده تغییر مسیر میده و جسیکا رو شوت میکنه یه ور دیگه. ایول! ریون داره بازی شاهکاری انجام میده.. هکتور توپ رو در دست داره .با شتاب داره پرواز میکنه و به سوی حلقه ها میره .. از حلقه ها هم رد میشه!

هکتور مثل لکه ی سیاهی در آسمان از زمین کوییدیچ هاگوارتز دور و دور تر میشد! گابریل دم دروازه ایستاده بود و های های گریه میکرد.
- من میکشم خودمو آخر از دست اینا ! من میدونم با این هکتور..

یه مدت بعد
چو و جیمز شانه به شانه ی هم مشغول دنبال کردن گوی ذرین بودند. چو مشتی در دهان جیمز کوبید. جیمز ناراحت شد و لگدی در صورت چو زد.
- سوووت! خطا.. احمق بیشور مگه کاراته اس؟ دو تا پنالتی برای ریون.
چو سس گوجه فرنگی از جیبش در آورد و در صورتش پاشید.

چو : داور داور! دو تا همش؟ داره خون میاد! ()
داور : وای ! نگاه کن احمق چی کارش کردی!
جیمز : مثینکه بابامو نمیشناسی شما .. !
گلرت : چرا اتفاقا ! پسره ی سفید کله زخمی ! منو به دامبل فروخت.البته من که اون موقع نبودم ولی اگه بودم اون زمان، منو میفروخت! شیش تا پنالتی به نفع ریون.

تمام شش پنالتی از میان دستان آلبوس رد میشد و هر شش پنالتی به اوت میرفت! هکتور که با حالت به سوی دروازه ی خودی برمیگشت به گابر نگاهی انداخت. صورت گابریل به رنگ کناره های تیر ها در آمده بود. فلور و وینکی همزمان دو بازدارنده به سوی جسیکا نشانه رفتند.

- آخ! عجب ضربه ی ناجوانمردانه ای بود..


شومپ!
( همراه با دود و اینا ! )

در وسط زمین ورزشگاه ماده ی مترقه ای میترکه و تماشاگرنما ها شروع میکنند به بندری زدن و خراب کردن جو بازی و فحش دادن به داور. مقادیری دیوانه ساز در زمین ول میشن ( مثلا پلیسن !) و تماشاگر نماهارو میگیرند و میبرند. گوی ذرین در کنار دستان چو دیده میشد. ولی چو هنوز متوجه آن نشده بود، در عوض به بندری های ِ جذاب ِ آلبوس و پرسی دم دروازه ی گریف چشم دوخته بود. صدای اسلوموشن گابریل چو را به خود آورد ...

- بابا شاسکول کنارته! کنار دستت...
زمانی که چو میخواست کله اش رو به سمت گوی ذرین برگردوند، جیمز از راه رسید و به سرعت گوی ذرین رو قاپید .

- گریفندور برنده !!

- جیـــــــــــغ!
گابریل از تخت خواب پایین افتاد. صبح مسابقه بود. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. فلور با عجله به سوی او شتافت. وینکی یک لیوان بزرگ از آب یخ را روی سر گابریل ریخت.
چو: چی شده؟
گابر : هیچی.. خواب دیدم! تصویر کوچک شده



Re: جادوگر سال
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶
#8
نظر من ايگور کارکاروف بهترینه
فعالیت خوب و زیادی داره!


ايگور کارکاروف!!



Re: بهترین عضو تازه وارد در یک سال گذشته
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶
#9
به نظر من مناسب ترین شخص برای گرفتن این رنک بارتی کراوچ است. فعالیت زیادی داشته


ویرایش شده توسط هکتور در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۱۶ ۱۴:۳۵:۱۰


Re: جشن تولد چهار سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ شنبه ۱ دی ۱۳۸۶
#10
سلام خدمت مدیران و عزیزان گل و بلبل. اینجانب هم به همراه یکی از اعضای قدیمی سایت به نام آبرفورث(اولیه نه دومیه) میام تولد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.