رشته خیالهای جادوآموزان هافلپاف با صدای پاهایی که لرزان و متزلزل گام برمیداشتند، گسست. همه به سوی منبع صدا بازگشتند تا ببینند چه کسی ناخوانده وارد تالارشان شده.
تازهوارد قدبلند، لاغر و برفرنگ بود؛ مانند گیاهی که در جایی کمنور رشد کرده باشد. چشمانش در دو چاله عمیق فرو رفته بودند و موهای سیاهش آشفته به نظر میرسیدند.
بچههای هافلپاف پیش از این او را دیده بودند؛در کتاب "زندگی من در میان خونآشامها". همان کتابی که آیلین از آن نفرت داشت؛ زیرا به نظرش تصویر درستی از خونآشامها نشان نمیداد.
زاخاریاس پیش از همه واکنش نشان داد. - سنگوئینی؟
نیکلاس ردای فرسوده مرد را از نظر گذراند. نگاه هیپرنیوس روی غم چشمانش متمرکز شد و آیلین تلوتلو خوردنش را دید.
سنگوئینی نتوانست حرفی بزند. حتی پاهایش سرکشتر و خستهتر از آن بودند که به فرمانش برای صاف ایستادن گوش دهند. بلافاصله افتاد و آیلین و هیپرنیوس او را گرفتند.
آیلین بلافاصله کمر سنگوئینی را گرفت و هیپرنیوس خم شد و بازویش را دور شانهاش حلقه کرد.
خونآشام به شدت به دو هافلپافی تکیه داشت؛ دستش که بر شانههای آیلین و هیپرنیوس قفل شده بود، به شاخه خزانزده میمانست.
وقتی سنگوئینی را بر مبلی زرد نشاندند، آیلین کنارش زانو زد. - چه احساسی دارین؟ چهجوری میتونیم کمکتون کنیم؟
خونآشام با ولع به آیلین خیره شد. آیلین بلافاصله رو به دیگران کرد. - گرسنه هستن!
و بلافاصله، یقهاش را باز و گردنش را برهنه کرد تا به خونِآشام کمکی کرده باشد. زاخاریاس مچ دستش را گرفت. - به پسرت فکر کن! میدونم از زندگیت خسته شدی و همچنین میخوای بهش کمک کنی؛ اما نباید این کار رو انجام بدی.
آیلین با شنیدن نام پسرش دوباره یقهاش را بست؛ لیک نمیتوانست مانند آن نویسنده ابله که سنگوئینی را تبدیل به عروسک نمایشی کرده بود،او را با سبزیجات سیر کند. یادش به معجونی افتاد که برای چنین مواقعی در اتاقش داشت. - جناب فلامل، من معجونی تو اتاقم دارم که روش نوشته "برای خونآشامها." طبقه اول کمدم، سمت چپ.
نیکلاس سر تکان داد و بی اتلاف وقت معجون را آورد. مایعی جوشان و قرمز. آیلین زانو زد. - میدونم به اندازه شکار براتون کاربرد نداره؛ اما سیرتون میکنه.
در حالی که سنگوئینی معجون را مینوشید، هیپرنیوس با نگاه به دست لاغر و ظریف خونآشام گفت: - زخمی شده!
و بلافاصله، حرکت موجی شکلی به چوبدستیاش داد تا زخم را درمان کند.
وقتی سنگوئینی آرام آرام به خواب میرفت، هلگا با خود اندیشید: - میدونستم انتخاب یه نفر برای تصاحب جام، کار آسونی نیست. در ظاهر، همهشون حسن نیت واقعی دارن. باید ببینم تو شرایط سختتر، هر کدوم چه واکنشی نشون میدن.
تالار عمومی هافلپاف آن روز حالوهوای عجیبی داشت؛ فضایی رسمی و پر از انتظار که همه را ناخودآگاه وادار میکرد صاف بنشینند و حدس بزنند قرار است اتفاقی مهم رقم بخورد. هلگا هافلپاف آرام روی صندلی همیشگیاش نشست، جامی ساده اما درخشان را روی میز گذاشت و نگاهش را میان نوادگانش گرداند؛ هیبرنیوس مالکولم با حالتی منظم و آماده ایستاده بود، نیکلاس فلامل با آرامش کسی که قرنها فرصت اندیشیدن داشته لبخند میزد، زاخاریاس اسمیت با دقت و کنجکاوی ابرو بالا انداخته بود، راهب چاق در میانه هوا معلق مانده و سعی میکرد کنجکاویاش را پنهان کند، و آیلین پرینس ساکتتر از همه، اما با نگاهی تیز که کوچکترین جزئیات را ثبت میکرد.
- این جامی که میبینید، توانایی تولید طلا بدون هیچ محدودیتی را دارد، اما ارزشش به خود طلا نیست، به نیتی است که پشت استفاده از آن قرار میگیرد. من میخواهم این جام را به یکی از جادوآموزان هاگوارتز بسپارم؛ کسی که بتواند نشان بدهد مهربانی و خلوصش واقعی است، نه نمایشی و لحظهای. مهربانترین بودن با طلسم، آزمون یا ادعا ثابت نمیشود، بلکه در رفتارهای کوچک و انتخابهای روزمره خودش را نشان میدهد.
بعد از حرفهای هلگا، تالار در سکوتی آرام و اندیشمندانه فرو رفت؛ سکوتی که بیشتر شبیه مکثی برای سنجیدن معنا بود. هر کدام از هافلپافیها به شیوه خودش در فکر فرو رفت؛ هیبرنیوس به مسئولیت و نظم بهعنوان نشانههای خلوص فکر میکرد، نیکلاس با آرامشی عمیقتر از همیشه تجربههای گذشته را مرور میکرد و وزن انتخابهایی را میسنجید که آدم را شایسته چنین قدرتی میکند، زاخاریاس میان پرسشهای درونیاش در رفتوآمد بود و تلاش میکرد مرز میان نیت پاک و خواسته شخصی را بشناسد، راهب چاق شوخیهای همیشگی را کنار گذاشته بود و به این فکر میکرد که داشتن چنین جامی چه تعهدی به همراه دارد، و آیلین بیآنکه حرفی بزند، رفتارهای کوچک و روزمرهای را در ذهنش مرور میکرد که میتوانست معنای واقعی مهربانی را نشان بدهد.
کمی بعد، فکر طلای بیپایان هم آرام وارد ذهنها شد، شاید بهعنوان وسوسه، و شاید هم بهصورت یک فرصت برای نیکی. اگر این جام در اختیارشان قرار میگرفت، با آن چه میساختند؟ چه چیزهایی را ترمیم میکردند، به چه کسانی کمک میدادند، و چطور تعادل میان قدرت و نیت را حفظ میکردند؟ پاسخها متفاوت بود و همین تفاوتها تالار را زندهتر میکرد، گویی جام هنوز روی میز بود اما اندیشهها مسیرهای دور و درازی را طی میکردند.
در همین فضا، پرسشی آرام و گسترده شکل گرفت؛ اگر این جام روزی از تالار هافلپاف فراتر برود چه خواهد شد؟ اگر جادوآموزانی از گروههای دیگر به آن دست پیدا کنند، طلای بیپایان را در چه راههایی به کار میگیرند؟ مسیرهای گوناگون پیش رو بود، نیتها رنگهای مختلف داشتند، و آینده میتوانست شکلهای بسیاری به خود بگیرد، چون امکانهای این جام به وسعت خیال کسانی بود که روزی ممکن بود صاحبش شوند.
اما همه این پرسشها زمانی معنا پیدا میکرد که آنها میتوانستند هلگا را از خلوص نیت خودشان راضی کنند و جامی را که طلای بینهایت تولید میکرد به دست بیاورند.
مرگ آخرین جرعه از آخرین ذخیرهی چای هافلپاف رو به آرومی سر میکشه. - نع!
هافلپافیا که خیال میکردن بالاخره مشکلاتشون قراره حل بشه، با شنیدن این حرف شوکه میشن.
- مرگ حسابی الان چندین پسته رضایت دادی به این موضوع، بعد حالا که بالاخره به نتیجه رسیدیم یهویی میزنی زیرش و میگی نع؟ - مرگم مرگای قدیم. حداقل حرفشون حرف بود. قابل اعتماد.
مرگ فنجون چای رو وسط میز، درست جایی که همه بتونن ببینن قرار میده. - متاسفم ولی فال چای من چیز دیگهای رو میگه.
هافلپافیا با تعجب سراشونو جلو میارن تا ببینن کف فنجون چای چی مونده مگه. اما هیچی نمونده بود. نه حتی یک قطره چای.
- گرفتی ما رو؟ تازه اون فال قهوهس که میگیرن نه چای. - ولی ما تو دنیای مردگان فال چای داریم و همونطور که میبینین، هیچی نمونده! این یعنی معاملهی بیسودیه. حسی بهم میگه با بردن تامه که میتونم با یه تیر دو نشون بزنم.
هافلپافیا حالا دیگه کاملا احساس بدبختی میکنن. همین یکم پیش نامهی تهدید مروپو دریافت کرده بودن که اگه تار مویی از تام کم بشه، تالارشونو با خاک یکسان میکنه و حالا... رخ دادن این اتفاق از هر واقعهای نزدیکتر به نظر میرسید. با این حال نیکلاس که یه پا نوح بود و پر از تجربه، یهو فکرش به کار میفته و راه حلی برای نجات هافلپاف به ذهنش میرسه. - جناب مرگ... حستون کاملا درسته! حالا که تامو میخوای ببری، یه مروپم بعنوان اشانتیون روش نره؟ بالاخره درست نیست زن و شوهر عاشقو اینطوری از هم جدا کنی.
مرگ ناگهان از جا بلند میشه. - دیدین؟ دیدین گفتم فال چای دروغ نمیگه؟ معامله قبوله!
مرگ همزمان دستشو جلو میاره و ملت هافلپافی که در شوک و بهت بودن، میبینن که دستای نیکلاس توی دستای مرگ قرار میگیره و معامله منعقد میشه. بنابراین مرگ تامو بدون توجه به داد و فریاداش زیر بغل میزنه و برای بردن مروپ به تالار اسلیترین تلپورت میکنه و در نهایت سه تایی با هم به عالم مردگان ملحق میشن!
هافلپافیها هنوز نتوانسته بودند ظهور ناگهانی لیلی را درک کنند که آیلین از روی مبل زرد رنگ گوشهی تالار گفت: - سخت نگیرین، به نظرم هرکدوم مشکلاتی داشتن که باعث میشه اینقدر دلشون بخواد با مرگ برن و نخوان به توافق برسن.
هافلپافیها به صبر شهره بودند؛ کاسهی صبرشان هم کاسه نبود، بشکه بود؛ اما خب این بشکه هم داشت لبریز میشد.
پیش از آن که بخواهند چیپس و پفکهایشان را به سمت آیلین نشانه بگیرند، یادشان آمد که او مادر سختگیرترین استاد هاگوارتز است و اگر بلایی سرش بیاید، باید با نمرهی خوب در معجونسازی خداحافظی کنند. همین باعث شد آیلین فرصت بیابد بیتوجه به بقیه، سرش را در داستانهایش فرو کند.
ریگولوس که ناگهان نظرش عوض شده بود، دست کوچکش را میان موهایش فرو کرد. - میدونین، دارم فکر میکنم خیلی نانجیبزادگیه اگر مادر، برادر و پدرم رو ول کنم؛ اون هم به اختیار خودم. بنابراین، تنهاتون میذارم.
و از تالار خارج شد. قلب هافلپافیها شکست و هزار تکه شد که چرا از یک دعوای حسابی محروم ماندهاند؛ اما یادشان آمد که تمام ذخیره چایشان را به مرگ خوراندهاند و اگر کمی دیگر طولش میدادند، تام ریدل با مرگ میرفت و مروپ دمار از روزگار تالار هافلپاف در میآورد.
فلیستی که از شادی، کم مانده بود جست و خیز کند، به سوی مرگ رفت. - خب، آیا زاخاریاس رو به عنوان جایگزین تام قبول دارین؟
در تالار هافلپاف غوغایی به پا بود. مرگ روی صندلی که از انبار کش رفته بودن لم داده بود و با بیحوصلگی چایش را مینوشید. ریگولوس از حال رفته روی زمین ولو بود،فلیسیتی با دستهای به کمر زده منتظر بود ریگولوس به هوش بیاید و تصمیم نهایی را بگیرند.و بقیه هافلپافی ها هم از اینکه پفک هایشان تمام شده بود ولی ریگولوس به هوش نیامده بود شاکی بودند.
-من که دیگه طاقت ندارم!
زاخاریاس بدون اینکه به کسی فرصت بدهد جلویش را بگیرد لیوانی را از پارچ پر از یخ پر کرد و بر سر ریگولوس ریخت و از بخت بد این لیوان اب به جای سر حال اوردن ریگولوس که در حال به هوش امدن بود، چنان شوکی به او وارد کرد که چند دقیقه ای به بیهوشی اش افزود. و زاخاریاس را با موجی از خشم هافلپافی ها روبه رو کرد. هافلپافی ها بعد از چند دقیقه نه چندان کوتاه همچان درحال نفرین کردن زاخاریاس بودند، با دیدن ریگولوس که به هوش میامد ساکت شدند. بعد از جمع و جور کردن ریگولوس همینکه دوباره خواستند به دعوای بین ریگولوس و زاخاریاس بپردازند و پنچاهمین لیوان چای را به مرگ بخورانند صدای دختری از پشت سرشان توجهشان را به خود جلب کرد. لیلی! -مگه مشکل شما انتخاب اینکه مرگ ریگولوسو ببره یا زاخاریاس نیست؟ -خب؟ - مگه مشکل بزرگتر طولانی شدن زمان این انتخاب و تموم شدن چای تالار نیست؟
سر همه به سمت اخرین چای باق مانده در قوطی چرخید. -خب؟ -خب پس چرا به جاش نمیاید برای این انتخاب زمان بزارید و بگید تا این زمان حق انتخاب دارید؟ -خب؟ - چی و خب؟ -حالا بلکم این کارو کردیم بعد از تموم شدن مهلت چیکار کنیم؟ - قرعه کشی!
فیلیسیتی که از این حجم از خب خسته شده بود گفت: -اصلا مگه تو ریونکلاوی نیستی؟ -خب؟ -خب و...خب توی تالار هافلپاف چی کار میکنی؟ - راستش سوال خیلی قشنگی بود و باید بگم واقعا نمیدونم. پس خدافظ.
و با رفتن به سوی در تالار خارج شد ولی... شترق... - ببخشید! الان درستش میکنم. و گلدان زرد رنگ شکسته را باچوبدستی اش تعمیر کرد و تالار هافلپاف و سوژه را ترک کرد.
به توافق رسیدن روی کاغذ پوستی و زبان راحت بود؛ اما خب کاغذ پوستی و زبان کجا و دنیای واقعی کجا! یک طرف زاخاریاس بود که خیلی دلش میخواست از مزایای روح بودن بهره ببرد و طرف دیگر، ریگولوس که از زندگیاش خسته شده بود. به هر حال، در خانه نشستن و ایده دادن برای محفل هم سختی های خودش را داشت.
جادوآموزان هافلپاف طبق حس ششمشان یک دعوای جاندار را پیشبینی میکردند. چیپسها باز شده و آماده بودند و بوی تخمه همه جا به مشام میرسید. به هر حال، در تالاری که به مهربانی شناخته میشد؛ دعوا کمیابتر از خنده پروفسور اسنیپ بود.
ریگولوس برای این که از بوی تخمه و چیپس و پفک غش نکند، میزی را گرفت و با زبانی به سان موم زنبورعسل گفت: - ببینین جناب اسمیت، شما ماشاالمرلین سالمین، زنده بمونین میتونین حتی نوه ها و نتیجه هاتون رو هم ببینین؛ ولی من...
هافلپافیها که انتظار دعوا داشتند؛ مانند فنری که یک انسان بالغ کودک درون فعال رویش میپرد از جا در رفتند. یکی پاکت چیپسش را به سمت ریگولوس پرتاب کرد که با این که نصفش باد بود؛ باعث شکستن مچ دستش شد و رود اشکهای بیاختیار را روان کرد و دیگری پاکت پفک را به طرفش پرت کرد که باعث شد از آن حجم از بوی غذای ناسالم غش کند.
حوصلهی مرگ سر رفته بود و اگر زیرش را خاموش میکرد، باز هم سر میرفت. - اصلا من هردوشون رو میبرم.
فلیستی کوتاه بیا نبود. ـ نه خیر، وقتی ریگولوس به هوش اومد با هم به توافق میرسن تا تو یکیشون رو ببری.
خلاصه: هافلپافیها دارن دچار کمبود غذا میشن و برای همین تصمیم میگیرن زمینای هلگا هافلپاف رو آباد کنن و سبزی و میوه بکارن. اما چون خودشون تخصصی ندارن تام ریدل که تو این کار خبرهس رو میدزدن و به تالارشون میارن. بلافاصله نامهای از مروپ میرسه که تهدید میکنه حواسش به همه چیز هست و نباید بلایی سر شوهرش بیارن. این وسط تام تا دم مرگ میره و بنابراین مرگ برای بردنش میاد. اما هافلپافیها که میدونن تام بمیره مروپ رهاشون نمیکنه، سعی دارن مرگو راضی کنن یکی دیگه رو به جای تام با خودش ببره...
~~~~~~~
زاخاریاس با سخنرانی غَرّایی که فلیسیتی کرده بود مشتاق میشه تا برای مردن داوطلب بشه. به نظر میومد جملاتِ "بعد از جدایی روح، بدنت سبک میشه. هیچ وقت دیگه نمیخوابی، هرجا بری سرما میاد، میتونی وسایلو جابه جا کنی ملتو بترسونی!" خیلی بهش چسبیده بود.
ریگولوس با تعجب نگاهی به زاخاریاس میکنه. - چرا باید یکی خوشش بیاد هرجا میره سرما بیاد؟ نمیترسی زمستون سرما بخوری؟
فلیسیتی با بدخلقی سقلمبهای به ریگولوس میزنه که ریگولوس چون نحیف و ضعیف بود این ضربه یک مقدار براش زیادی محسوب میشه و از اون طرف صندلی میفته زمین. فلیسیتی بیتوجه به ریگولوس و خطاب به زاخاریاس ادامه میده: - نگران نباش، اینطوری دیگه اصلا مریض نمیشی.
همون موقع صدای تق تقی توجه همگان رو جلب میکنه و خیلی زود متوجه حضور گابریلا میشن که با چوب پرشی داشت به سمتشون میومد و انگار مکالماتشون رو هم حسابی گوش کرده بود. - تازه وقتی بمیری جادوهایی در وجودت شروع به شکل گرفتن میکنه که باعث میشه بتونی از دیوار هم رد بشی! در واقع دیگه هیچ دری جلوت قفل نیست!
گابریلا قبل از این که کسی بخواد بپرسه چطور جرات کرده وارد تالار خصوصی هافلپاف باشه، دور میزنه و تقتقکنان برمیگرده بیرون تالار.
ریگولوس که همچنان روی زمین افتاده بود، یاد هزاران باری میفته که در به روش بسته شده بود و جلوی بانوان گروه ازش خواسته بودن خودشو بکوبه به در و درو باز کنه. اما موفق نشده بود و به جاش تا ساعاتی بیهوش پخش زمین شده بود. حالا که بیشتر فکر میکرد، شاید اتفاقا مردن برای خودش مناسب بود!
ریگولوس بالاخره از جاش بلند میشه و درست همزمان با زاخاریاس جفتشون میگن: - من برای مردن داوطلب میشم آقا مرگه!
مرگ پوزخندی میزنه و دستاشو به هم میماله. - خیله خب، به نظرم دو تا در مقابل یه دونه تام معاملهی خوبی باشه!
تام که بالاخره حس میکرد نجات پیدا کرده، از جاش بلند میشه تا با مرگ دست بده و معامله به انجام برسه. اما فلیسیتی مانع میشه. - چی چیو جفتشونو با هم میبری؟ هی شما دو تا... با هم به توافق برسین چون فقط یکیتون حق داره بمیره!
هافلپافی ها نگاهی به یکدیگر انداختند هر کدام هنوز آرزوی زندگی ای طولانی داشتند ولی همچنان حاضر به تحویل دادن تام ریدل نبودند. مرگ که از این سکوت طولانی ناراضی به نظر میرسید نفس عمیقی کشید. - خیلی خب اگه تامو نمیدین کسی هم انتخاب نمیکنین ناچارم خودم یکی رو از بینتون انتخاب کنم.
ترس از ابهام اینکه مرگ چه کسی را میخواهد گلچین روزگار کند همه را فرا گرفت. - جناب مرگ شما که انقدر بی صبر نبودی یه دو دقیقه بشین چایتو بنوش تا ما بعد یه مشورت بهت قربانیتو...اهم یعنی فرد منتخبی که میخوای ببری رو تحویلت بدیم. - صبر ندارم ولی از چای هم بدم نمیاد. بسیار خب منتظر میمونم. - رزالین تو که عدم صلاحیت شدی برو یه چایی بیار تا بیکاری. بقیه بیاین جلو تا مشورت کنیم. - خب ببینید دوستان این مسئله حیاتیه میدونم تک تکتون چقدر زندگی براتون با ارزشه ولی آیا به مزایای مرگ تاحالا فکر کردین؟ - مرگم مگه مزایا داره؟ -بله که داره من بگم؟ - البته ! سراپا گوشیم. - یه داس بزرگ داره، لباس مشکی خوفناک داره، ترسناکه، اعصاب درست در میون نداره... - وایسا وایسا نمیخواد بگی جناب مرگ منظورم نبود که واقعه ای به نام مردن رو میگم میگیری؟ نفس نکشیدن، جون دادن، تکون نخوردن ابدی. - اینی که تو میگی که ترسناک تره میذاشتی بچه حرفشو میزد به مزایای اون بیشتر میخورد جالب باشه. - نه ببین هنوز قسمتای جالبش مونده. -نگوو نمیخوام صداتو بشنوم. - میگم. میشنوی. بعد از جدایی روح، بدنت سبک میشه. هیچ وقت دیگه نمیخوابی، هرجا بری سرما میاد، میتونی وسایلو جابه جا کنی ملتو بترسونی. - من فکر کردم میخواد از مزایای بهشت و جهنم بگه. -هیسس داره جالب میشه.
زاخاریاس که با اشتیاق داشت گوش میداد کم کم برای داوطلب شدن وسوسه شد.
- چرا منو قربانی می کنین که خودتون نجات پیدا کنین؟ این بود آرمانهای هلگا؟
رزالین در حالی که به سمت مرگ هل داده می شد این جملات را فریاد زد. کاش مرلین صاعقه ای می زد و تمام هافلپافی ها را تبدیل به شلیل می کرد. آخر او چه کار کرده بود جز مهربانی؟ در همین فکرها بود که مرلین از عرش الهی اش فریاد زد:
- بیا لیست این کارهایی که به جز مهربونی کردی رو بگیر دست از سر ما بردار. امیدوارم بعد از خوندنش برات روشن شه که چرا هر قدر می خوای این و اون رو شلیل کنم شلیلشون نمی کنم.
رزالین نگاهی به کاغذپوستی سه متری در دستش انداخت و کاملا ملتفت شد که چرا نفرینهایش به نتیجه نمی رسند. اما ملتفت نشد که چرا باید خودش قربانی شود. تصمیم گرفت به احساساتی که بارزترین ویژگی هافلپافی ها به شمار می آمدند چنگ بزند. - آخه به این فکر کردین که پسرم بدون من چیکار می کنه؟ یا اون ریگولوس مریض و ضعیف؟ یا آموس؟ - ولی تموم اینایی که گفتی مردن که.
حرف زاخاریاس منطقی بود، ولی رزالین در آن موقعیت منطق سرش نمی شد. رفقایش داشتند او را به مرگ تسلیم می کردند، می فهمید؟ - چه فرقی می کنه؟ اصلا شما خجالت نمی کشین؟
اگر شرایط عادی بود، هافلپافی ها خجالت می کشیدند، اما آن زمان خجالت کشیدن از یادشان رفته بود.
مرگ اصلا از این زنک جیغ جیغو خوشش نیامده بود. او نمی توانست جایگزین تام ریدل باشد. بنابراین داسش را در هوا تکان داد. - خوشم نیومد. گزینه دیگه ای ندارین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
آقا مرگه که احساس میکرد هافلی ها ارزش کارش را درک نکره اند ناراحت شده بود، عصایش را به زمین کوبید و گفت: - فکر میکنین شوخی دارم با شماها؟ وقتی دنبال کسی میام یعنی دیگه کارش تمومه! خرماها و پودر نارگیلهای ختم رو آماده کنین و اون گل نوشکفته رو بدین ببرم!
هافلپافی ها وحشت کردند و همهمه ایی راه افتاد. آنها اتفاقی و بدون هیچ نیت بدی یکم با تام ریدل خاک بازی کرده بودند و اصلا قصد کشتنش را نداشتند. زاخاریاس با لبخند بزرگی به اقا مرگه نزدیک شد و گفت: - حالا چرا اینقدر خشک و خالی؟ شما بیا ما یه چایی در خدمتتون باشیم… ما هم تام رو دربیاریم و بدیم خدمتت! بعد یواشکی به هافلپافی هایی که تعجب کرده بودند، چشمکی زد و به آنها نشان داد که نقشه ایی دارد. آقا مرگه که ساعت کاری بینهایتی داشت که حتی از عوالم بالا برایش اضافه کاری و پاداش هم در نظر نمیگرفتند، سرش را به نشانه تایید تکان داد و کنار کپه خاک تام ریدل نشست. هافلپافی ها بلافاصله چایی لب دوز و لب سوزی برای آقا مرگه اوردند و بیسکوییت ساقه طلایی هم کنارش گذاشتند که حواس مرگ به اندازه کافی سرگرم اسنک قبل از قبض روح باشد.
بعد در یک اقدام جهادی و انفجاری، خاک های چاله را برداشته و تام ریدل را بیرون آوردند. زاخاریاس درحالی که خاک های لباس تام را میتکاند، با نگرانی گفت: - خب الان چیکار کنیم؟ این مرگو چطور بپیچونیم؟ اگر تام رو بدیم بره، مروپ هافل رو نسل کشی میکنه!
روندا در فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه به سمت مرگ که درگیر قورت دادن ساقه طلایی سوم بود، گفت: - میگم آقا مرگه… میشه تام زنده بمونه و یکی دیگه رو ببرین؟ اینجوری شما هم دست خالی برنمیگردی و این نوگل پژمرده هم زنده میمونه!
مرگ کلاهش را خاراند و گفت: -بستگی داره… باید ارزش ارزی شون برابر باشه… حالا کی رو میخوایین جایگزین کنین؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT