جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  119 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  238 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  237 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  314 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  224 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ����� ����� ������
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب در پشت ابر ها پنهان شده بود و مه سنگینی در اوایل ساعات صبح به تمامی زمین بازی کوئیدیچ رخنه کرده بود.
زمین چمن که از باران شب گذشته همچنان خیس بود و شبنم های درشتی بر روی آن نشسته بود تا دقایقی دیگر شاهد ورود دو تیم که هر کدام در زمان اوج خود به سر می بردند بود.
تماشاگران از ساعاتی پیش با تحمل هوای سرد و نبود خورشید بر روی صندلی های زمین ورزشگاه نشسته بودند و منتظر ورود دو تیم آواره ی ویگتاون و باز فال ماوت بودند.

ناگهان با شروع صحبت گزارشگر در ورودی ورزشگاه که به هر دو رختکن مرتبط بود باز گشت و دو تیم پا به هوای مه گرفته و مرطوب بیرون گذاشتند.
گزارشگر با صدایی کلفت و محزون که زیاد مناسب این شغل نبود شروع به توصیف تیم ها کرد.
ـ تیم آواره ی ویگتاون مانند معمول با ردایی قرمز و یک ساطور نقره ای رنگ با چهره هایی مصمم وارد زمین میشن.اونها تو این لیگ یکی از دعیان اصلی قهرمانی هستند! از طرفی والتر قصاب با همان ساطور معروف و چوب جادویش در کنار زمین ایستاده و با اخمی دائمی مشغول بر انداز کردن هر دو تیم است...!
گزارشگر سرفه ی خشکی کرد و ادامه داد.
ـ از طرف دیگر تیم باز فال ماوت با ردایی سفید و خاکستری در حالیکه سربازی شکوهمند بر روی سینه هر بازیکن حک شده وارد زمین میشن.از حالت چهره اشان می توان فهمید که بسیار مایل به پیروزی در این بازی هستند.

والتر قصاب کمی این پا و اون پا کرد و سعی کرد برق ساطورش را به رخ تیم باز فال ماوت بکشد ولی آنها هیچ واکنشی از اینکه ترسیده و یا روحیه اشان را باخته باشند از خود بروز ندادند.

بازی با سوت داور آغاز میشه هر دو تیم در شلوغی تشویق هوادارن هر دو گروه از زمین بلند شدند.
ـ اوه بله... رابرت والتر در حالی که باز دارنده رو شوت میکنه چرخی میزنه و به طور حیرت انگیزی سر حریف رو که پاول وردبرت از تیم باز فال ماوت بود رو می شکونه و با رضایت مشغول به ادامه پرواز خودش میشه...!

نیم ساعت بعد
ـ بازی 120 به 100 به نفع تیم باز فال ماوت هست و قدرت این تیم مهر تائیدی میزنه بر پیروزی و نیز شکست تیم آوارگان!
والتر پیر با ناخشنودی مشغول مشاهده بازی بود و این پا و اون پا می کرد گویا منتظر بود که هرچه سریع تر دخترش جسیکا گوی زرین به دست به دور زمین بچرخد!

ـ اوه خدای من...مکسان برت لی جست و جو گر باز فال ماوت به سرعت حرکت کرد.چشمان تیز او حرف نداره! گوی زرین رو دیده و هم اکنون در حال به دنبال کردن آن در زیر سکوی تماشگران هست و هنوز بیرون نیومده... واااااای مکسان برت لی این بار با دستی پر بیرون میاد!

او گوی زرین را با دستان خود گرفته و آن را به دور زمین می چرخاند.
فریاد و تشویق گوش خراش هواداران تیم باز فال ماوت ورزشگاه را به لرزه در آورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1386 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آواره ویگتاون - فال ماوت

خورشید با سرسختی می تابید و به تماشاگران نسته در جایگاه استادیوم امان نمی داد. صدای هیاهوی جمعیت تا شعاع چند کیلومتری شنیده می شد. چمن ها سبز کم کم زیر بار گرمای آفتاب زرد می شدند و منتظر قدم های استوار دو تیم همیشه پیروز بودند تا به زمین بیایند و به مبارزه بپردازند.
یک طرف زمین کوییدیچ در نسبتا بزرگی باز شد و قرمز پوشان آواره ویگتاون در حالی که ساطور نقره روی لباسشان برق می زد چمن ها را زیر پا لگد کردند و به سمت وسط زمین رفتند. قبل از اینکه به وسط زمین برسند در دیگری در سمت مخالف گشوده شد و مردانی با لباس خاکستری با نقش های سفید به سمت حریفان حرکت کردند. دو کاپیتان در حالی که به هم چشم غره می رفتند دست یکدیگر را به سختی فشردند.
سوت داور به صدا در امد و دو تیم اوج گرفتند. قرمز پوشان در سمت راست کوافل را به دست گرفتند و چماغ به دستان خاکستری در سمت چپ بلاجر ها را به سمت حریف روانه می کردند.
صدای گزارشگر در هوا طنین می انداخت : « حالا کوافل دست یاران آواره ویگتاون هست. یک شوت عالی و ما استابل از تیم فال ماوت رو می بینیم که توپ رو با چشماغش از خط حلقه وسط بیرون می کشه ! »
صدای هو کردن تماشاگران فال ماوت به صدا در اومد.اما ناگهان صدا به جیغی تبدیل شد. مرد قوی اندامی از کنار زمین فحش می داد و در همین حال خون از صورت کسی که توپ را با چوب زده بود جاری شد. قصاب کنار زمین چاغویی را پرتاب کرده بود که مستقیم به صورت استابل خورده بود. مدافعان فال ماوت با چوب هایشان به سمت قرمز پوشان آواره ویگتاون هجوم بردند و سعی کردند با چماغ هایشان به سر و صورت آنها ضربه بزنند. در همین هنگان قرمز پوشان نیز از جیب خود ساتور های متوسطی بیرون کشیدند و دعوا آغاز شد ... در میان دعوا صدای گزارشگر به سختی شنیده می شد : « هنوز هیچکدوم از تیم ها امتیازی کسب نکردند که دعوایی بین اونها شروع میشه .. داور جرئت نداره نزدیک بشه و اونها رو آروم کنه ... یک لحظه صبر کنید من صدای یک سوت شنیدم ! بله ! داور بازی رو متوقف کرده و اعتقاد داره باید بازی در زمان دیگه ای انجام بشه ! »
صدای قیل و قال و اعتراض تماشاگران شنیده شد اما دو تیم در حالی که هنوز با هم جدال می کردند به رختکن برگشتند !

سه سال بعد

صدای گزارشگر در میان صدای اعتراض تماشاگران شنیده شد : « بله ، مثل اینکه این بازی برای بار سی و نهم تمدید میشه و قراره در آخر این هفته بر گزار بشه ! »
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: ����� ����� ������
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ویگتاون

فال ماوت

زمان حمله بود،لرد ولدمورت بعد از تسخير وزارت خانه و دياگون و به طور كلي،تمام جهان،قصد داشت تا جام كوييديچ را هم در دست بگيرد و به كمك آن بر دنيا حكومت كند..او تبديل به فرمانرواي تمام عالم شده بود!كورن اسميت،يكي از برترين مرگخوار وي ميبايست كاري كند كه تيم فال ماوت كه كاپيتان آنها،ياكسلي،يكي از مرگخوارهاي لرد بود برنده كند تا در خوشحالي مردم،ناگهان مرگخواران لرد وارد ورزشگاه شوند و آنجا رو تسخير كنند..مسلما خود لرد كه وقتش را براي اين كار كوچك نميگذاشت،او كارهاي مهمتري داشت كه صد برابر تسخير ورزشگاه برايش ارزش داشت..!!

بازي بعد از 10 دقيقه تاخير،به دليل آماده نبودن داور مسابقه شروع شد.گزارشگر بازي با هيجان بالايي بازي را گزارش ميكرد!اينقدر بلند حرف ميزد كه انگار ميخواهد براي كل جهان گزارش انجام دهد.او فردي چوان و تازه كار بود.بعد از كلي خواهش و التماس بالاخره اين كار مهم به او واگذار شده بود..او قصد داشت به كمك اين كار،به كارهاي بعدي خود پلي محكم درست كند!پس بايد تمام تلاشش رو ميكرد!!!

-بله،حالا ضربه زننده هاي تيم ويگتاون كه،چوب آنها شبيه ساطور هست،به ضربه اي توپ را از مهاجم خشن تيم فال ماوت ميگيرد..بايد بگويم كه ساطور اين تيم ارزش زيادي دارد،ديروز لوسيوس مالفوي با قيمت بالايي براي دكور،يكي از آنها را از قصابي تيم ويگتاون خريده است..واقعا زيباست..بله حالا مدافعان تيم فال ماوت به صورت عجيبي هم مهاجم حرف و هم توپ را از او گرفتند..بله،سوت داور به صدا در آمد و يك پنالتي به نفع تيم فال ماوت!

10 دقيقه بعد،لباس سبز زنگ تيم فال ماوت خيس شده بود و شكل دهان باز بر روي آن به طرز عجيبي آن آبها رو ميخورد.اين يكي از جادوهاي خارق العاده اسپانسر آنها،يعني آقاي وزير بود ولي تيم ويگتاون لباسي سنگين داشت!سقف ورزشگاه خاصيت عبور باران و برف را فقط براي بازيكنان داشت..به اين صورت بازي هيجان بيشتري داشت..بازي 100 به 140 به نفع تيم فال ماوت بود..تيم ويگتاون به دليل سنگيني زياد،نميتوانست مقاومت كند..در همين اوصاف بود كه ناگهان جستجو گر تيم ويگتاون اسنيچ را ديد و با سرعت با سمت آن رفت..جستجو گر تيم حريف مبهوت،مثل اينكه دستش را بسته باشند فقط نگاه ميكرد..انگار ديگر توان راه رفتن نداشت!فقط چند سانتيمتر مانده بود كه ناگهان نوري سبز تمام ورزشگاه رو روشن كرد،جستجو گر تيم ويگتاون با چشمان باز،به طرف زمين سقوط كرد..همه ميدانست اين چه معني دارد.هيچكس كوچكترين حركتي نكرد..اعضاي تيم ويگتاون همگي ميدانستند كه آزكابان و بوسه ديوانه ساز ها منتظر آنها است.پس با نا اميدي فرود آمدند و منتظر مرگخواران شدند..تعداد مرگخواران 15 نفر بود،عجيب بود كه لرد تاريكي اينقدر آدم براي اين ماموريت ساده فرستاده بود!ولي هري پاتري در آنجا نبود كه اين موضوع رو متوجه شود و شايد بهتر بگم كه اين داستان رو رولينگ ننوشته بود كه هري پاتر اونجا باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: ����� ����� �������
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تماشاگران به ارامی روی صندلی های خود قرار گرفته بودند اما از دو تیم خبری نبود.کم کم همه داشتند از برگزاری مسابقه ناامید می شدند و بعضی ها نیز جایگاه خود را ترک کرده بودند.ناگهان....
صدای فشفشه مانندی شروع شد.
_سووووووووووووووووووت!!!!!
گزارشگر کارش را شروع کرد:اوه!نگاه کنید.تیم آرواره ویگاتون برامون سورپرایزی آماده کرده !کم کم فشفشه ها شکل می گیرند و به صورت یک ساطور در می آیند.تصویر تغییر کرده بله این تصویر والتر قصاب !
صدا از تصویری که توسط فشفشه ها شکل گرفته می آید:سلام.من والتر هستم.تیم خودم رو به شما معرفی می کنم.تیم های دیگه مطمئن باشند ما با همین ساطور ازشون می بریم.و حالا ثمره های زندگی ام رو به شما معرفی می کنیم.

تصویر ارام ارام دود می شود و مه قرمز رنگی آسمان را فرا می گیرد.بازیکنان آرواره ی ویگاتون از مه بیرون می ایند و هر کدام یک طرف از ورزشگاه مستقر می شوند.
گزارشگر که خود نیز ترسیده بود جرعه ای آب نوید و گفت:و این هم تیم باز فال ماوت!بازیکنان این تیم هم حاضر می شند.داور این دیدار هم بارنیک حتی از کشور سوریه!بله بازی با سوت داور آغاز میشه!ردای قرمز رنگ ویگاتون ها می درخشه!
_کوافل آزاد شده و دست به دست می گرده.کوافل به دست مهاجم آرواره ی ویگاتون افتاده.مدافع باز فال ماوت داره کوافل رو به دست میاره!اما نه!این ساطور والتر قصاب که به نوک جاروی مدافع بازفال ماوت ،برخورد می کنه و تعادل این بازیکن رو به هم می ریزه.
چند دقیقه بعد:
_نتیجه رو به عرضتون می رسونم،تا الان تیم ویگاتون 25 به 0 جلو.جست و جو گره تیم باز فال گوی زرین رو پیدا کرده و دستش چند میلی متری هم با گوی زرین فاصله نداره.اون جا یه درگیری پیش اومده جست و جو گر ویگاتون داره به جست و جو گر مقابل تنه میزنه.مدافع باز فال نیز به این درگیری اضافه میشه.مدافع با چماغ به سر جست و جو گر ویگاتون میزنه.
_سوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!
_بله.این طور که معلومه داور خطا گرفته و بنا به شدت این خطا مدافع از زمین اخراج میشه.داریم به لحظه ی های پایانی این دیدار نزدیک می شیم!داور ها به ساعت خودشون نگاه می کنند در حالی که گوی زرین گم شده و هیج جا نیست.اما .....چرا گوی زرین پشت ابر قایم شده.جست و جو گر باز فال اول به حرف من گوش داد و الان به گوی زرین خیلی نزدیکه.اون روی جاروی خودش می ایسته.اما نه خدای من!اون تعادلش رو از دست داده.جست و جو گر ویگاتون از اون جلو زده.لحظه های پایانی.داور برای این دیدار 5 دقیقه وقت اضافی اعلام کرده.مثل این که باز فال ها خیلی عصبانین.کوافل رو از سر زمین برای مهاجماشون پرتاب می کنند.کمکم امتیازات داره نزدیک میشه .باز فال به امتیاز 115 رسیده این یه رکورده در حالی که تنها2 دقیقه به پایان مونده.بله در این لحظه...
ساطوری به جایگاه گزارشگر برخورد می کند و او را درب و داغان می سازد.
والتر به بالا نگاه می کند و می گوید:بهتره ایندفعه حرف زیادی نزنی!بزار تمرکز کنیم.
گزارشگر ادامه می دهد:هم گوی زرین گم شده و هم جست و جو گر های دو تیم.بلاجر نیز خسته شده.31 ثانیه به تمام شدن این دیدار باقی مونده.بله هر دو نمایان می شوند.والتر عصبانی به نظر میرسه.اوه خدای من ساطور اون در هوا معلقه در حالی که باز فال ماوت ها داره شعر همیشگی شون رو سر میدن.ساطور داره به سمت گوی زرین میره.گوی نصف شد.نصف شد.و .....یک نصف رو ویگاتون گرفت و نصف دیگر رو جست و جو گر باز فال ماوت.پس بنا بر قوانین احتمالا ...بله همکارانم به گوش من رسوندند که باز فال موفق میشه این بازی رو ببره.بالاخره سرسختی این تیم تونست رویای شکست ویگاتون رو به یک واقعیت تبدیل کنه.باز فال به دور نهایی سعود می کنه.ما نیز با شما خداحافظی می کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرد فوت در 1386/5/22 14:03:11
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
مغازه ورزشی کوییدیچ
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 09:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی دو تیم آواره ی ویگتاون و باز فال ماوت

صدای تماشاگران کوییدیچ از کیلومتر ها قبل به گوش میرسید . به نظر میرسید که ورزشگاه مملو از جمعیت باشد .
دوربین با سرعت زیاد از میان حنگل های سر به فلک کشیده عبور میکرد و بالاخره به ورزشگاه با شکوه شهر ویگتاون رسید .
ورزشگاهی که کمتر تیمی جرات بازی در آن را داشت چون شایعات زیادی در مورد تماشاگران تیم آواره شنیده میشد .
تعدادی از شایعات به وضوح این مطلب رو بیان میکرد که تمام افراد این شهر به ساطور علاقه ی زیادی پیدا کردند .

صدای تماشاگران به هوا بلند شد و تیم آواره وارد زمین شد . در دستان هر کدوم از اعضای تیم ساطوری قرار داشت . وقتی بازکنان این تیم اوج میگرفتند ساطور رو به طرفی پرتاب کردند و سپس در جای خود قرار گرفتند .
حال نوبت تیم باز بود که وارد زمین بشه ولی خبری از این تیم نبود . آیا آنها هم جزو تیم هایی بودند که بازی رو واگذار میکردند ؟؟؟

صدای فریادی از نزدیکی به گوش رسید و 7 جارو از بیرون ورزشگاه به داخل پرواز کردند .

لبخند اعضای تیم آواره بر روی لبشان خشک شد !!!

چون میدانستند بازی سختی در پیش دارند ....

دوربین به سمت گوشه ی ورزشگاه میچرخه و چهره ی والتر رو که با یک چوب دستی و یک ساطور ایستاده است نمایش میدهد .. والتر لبخندی میزد و دندان های کثیف او نمایان میشود .... !!!

اعضای تیم باز فال به یکدیگر نگاه میکنند و سری تکان میدهند !!!

صدای گزارشگر در ورزشگاه میپیچد :

_بله بالاخره بازی آغاز میشود ...کوافل در دستان تیم باز هستش ... یکی از بازیکنان تیم آواره میره به استقبالش ... اوه اوه ... عجب صحنه ای بود دو تا بلاجر محکم به اون برخورد میکنه !!!

در همین اول کار دو مدافع تیم باز کار خودشون رو کردند واقعا جالب بود که والتر بعد از این حرکت فقط ساطور خود را محکم به زمین چمن ورزشگاه کوبید !!!

_بازی ادامه پیدا میکنه و به مدافعان تیم باز یک اخطار سخت داده میشه ... کوافل در داستان تیم آواره هستش ... یک پاس ... دو تا پاس ... باید بشوته ... نه دروازبان کوافل رو گرفت ...

فریاد تشویق اعضای تیم باز به گوش رسید !!!

*30 دقیقه بعد*

بازی با نتیجه 80 - 80 به پیش میره ...

*3 ساعت بعد*

من خسته شدم جامو به همکارم میدم نتیجه بازی 300 -300 به پیش میره !!!

*6 ساعت بعد*

_خر و پف !!!!
گزارشگر به خواب عمیقی فرو رفته بود !!!

این بازی همچنان ادامه داشت که تمام اعضای دو تیم به خواب فرو رفتند ... دوربین در ساعت 12 شب والتر رو نشون میده که تمام چمن های ورزشگاه رو به وسیله ی ساطورش کنده بود !!!

این بازی یکی از طولانی ترین بازی ها شناخته شد ... آن هم به خاطر سخت کوشی تیم باز و جلوگیری از شکست تیم آواره بود !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/5/22 9:14:36
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ورزشي كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 06:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه دار بیرون اومد و اون دو تا رو در حال تقسیم کردن جارو دید .
بازرس یه سر جاروی سوم رو گرفته بود و معتاد هم سر دیگشو ... هی این بکش هی اون بکش !
در همین اثنی(اینو جدیدا یاد گرفتم خیلی باحاله!) ، یه چیز سفید با سرعت اومد و رفت !
همه با تعجب با چشماشون اون چیز سفیدو تعقیب کردن ... بعد همینطور به دستاشون نگاه کردن که خالی شده بود ... و بعد هم سرشونو به سمت پایین چرخوندن و محل کیسه جارو ها رو زمین رو نگاه کردن .
مغازه دار : ددددددددزد !

معتاد و بازرس که مرغ رو پریده از قفس دیدن ( هان ؟!) ، زدن به چاک !( آهان !)

--- کوچه پشتی ---

- بیاین بچه ها ... اینم از هفت تا جارویی که برای تیم می خواستیم ! ... حالا دیگه بهونه ای برای قهرمان نشدن ندارین !
کریچ سریع یه جارو از کیسه در آورد و پرید روش .
- قام قام برو اسب من !
پاااااااق...مکی که با پای اول و دوم یه جارو رو نگه داشته بود و پای چهارم و پنجمهش هم دور کمر چو بود ، با پای سومش یه دونه خوابود پس گردن کریچر ... ولی به دلیل اینکه دیگه به هیچی بند نبود ، "شاااااااارپ !" خورد زمین !
مک بون : کریچر احمق اون جاروئه نه اسب ... در ضمن اینجوری سوارش نمی شن ! ... بده من بهت نشون بدم !
مک بون یه جادو رو می گیره تا سوارش شه ... وقتی وقتی دو تا پاشو بلند می کنه می زاره اونور جارو ، سه تا پاش می مونه اینور و تعادلش به هم می خوره !
مک بون :
مریدانوس که تا الان داشت جنس جارو رو امتحان می کرد تا احیانا مورد آسلامی منکراتی نداشته باشه ، رو به مک بون کرد و گفت :
- ما با کیا هم تیمی ایمیم ! ... ببین بِرادر ، تو بایِد یه پاته بَزاری اینور یکی ره اونور .... بعد هم سِوار شی ! ... اینطوری ... فِهمیدی ؟!
مری نگاه پرسشگرانه ای به مک بون کرد ... ولی چشمش به انتهای کوچه افتاد و صاحب مغازه رو دید که داشت همراه اصغر ترقه و جشمید تیزی ، به طرف اونا میومد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/7/22 6:29:24
Re: مغازه ورزشي كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1385 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه دار وارد مغازه میشه
مغازه دار: اه اینجا چقدر گرد و مغز (خاک) گرفته معلوم نیست این غضنفر تو این مدت که من نبودم چه کار کرده.
دینگ دینگ
مغازه دار: بفرمایید
- بنده بازرس ویژه مغازه های ورزشی کوییدیچ هستم
مغازه دار: به به تشریف بیارید تو اِ نه یه لحظه صبر کنید
مغازه دار: مغزیوس خاکیوس گردیوس بوی بدیوس پاکیوس...بوی خوبیوس جاگزینیوس جنس خوب آوردینیوس
بازرس: به چه سری چه دمی عجب مغازه ای
مغازه دار: اِ شما هم کلاس دوم دبستانید
بازرس: نه من امسال میرم سوم .... خوب بزار ببینم ایرادی پیدا می کنم یا نه.
مغازه دار : اینجا هیچ ایرادی نداره میتونید خودتون ملاحظه کنید
دینگ دینگ
مغازه دار: بفرمایید
معتاد: شلام داداش پول داری بدی بهم
مغازه دار: اصلا مغازه متعلق به خودتونه قدم شما روی چشم پول چیه بیا جاروی آذرخش بهت میدم با 200 درصد تخفیف
معتاد: پش شیش تا آژرخش برام بفرشت شر کوچه پولشم بعدا بدی اشکال نداره
مغازه دار: چشم حتما اصلا شیش تا چیه هفت تا بهت میدم
بازرس: اوه مثل اینکه هوا خیلی بده من باید یه مدت اینجا بمونم
مغازه دار:
معتاد: پش چی شد !!!
مغازه دار: الان
مغازه دار سریع هفت تا آذرخش نو بسته بندی کرد فرستاد سر کوچه
بازرس: مثل اینکه هوا خوب شد من باید برم من ایرادی در مغازه ی شما ندیدم فقط سعی کنید جنساتون رو ارزون تر بفروشید
مغازه دار: حتما خیلی خوش اومدید قدمتون خیلی خیر بود کلی فروش داشتم
بازرس : نظر لطفتونه
بازرس میره بیرون
بیرون مغازه....
بازرس: یالا دو تا جارو سهم من بود بده به من
معتاد: نشد دیگه داداش قرار شد شی درشد تو شی در شد من
در همیون حال مغازه دار برای هواخوری بیرون اومد
ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/7/1 18:55:51
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: مغازه ورزشي كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1385 17:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بلیز زابینی از اتاق بغلی در حالیکه یک مشت مغز تازه متلاشی شده در دست داشت بیرون آمد.
- اینا مال کیه ها؟
مغازه دار: به جون خودم من امروز صبح کله پاچه خوردم
کارآگاه یقه مغازه دار را گرفت و چوبدستی اش را بیرون کشید و
- مغزیوس منفجریوس!!
شپلخ!
مغز مغازه دار مغازه را مغزباران کرد!
- این مغازه تعطیله! همه اموالشم توسط دولت ضبط میشه!! :proctor:
بلیز گفت: شما حق ندارید چنین کاری بکنید! به جرم متلاشی کردن مغز بازداشتید
بومب!!
مغز بلیز نیز متلاشی شد و مخلوطش با مغز مغازه دار تشکیل یک بمب مغزی را داد.
کارآگاه تک و تنها (این همه خبرنگارو بیخیال!) با خود گفت: ایول! من اولین کسی هستم که بمب مغزی رو اختراع کردم. حالا میتونم با این برم پوز هر چی انرژی هسته ایه بزنم
سالی هیس هیس کنان از زیر در وارد شد و بی مقدمه بمب مغزی را خورد و پا به فرار گذاشت.
- هوی هوی کجا کجا!! نه... نه!!!
اما دیگر دیر شده بود. نور سفید خیره کننده ای همه جا را فرا گرفت (به یاد کتاب آمادگی دفاعی مدرسه) و دود قارچ مانندی در هوا ظاهر شد. یک مار دراز در آن میان می رقصید.

پیام امروز، دو دقیقه بعد:

حمله مغزی! از ملت شریف پرورو جادوگران خواهشمند است هر چه سریعتر پناه بگیرند یا از شهر خارج شوند! همه جا آلوده شده است!!

(و این داستان بی مزه همچنان ادامه ندارد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ورزشي كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1385 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه دار : تو که چیزی ندیدی ؟
کورن : چرا یه چیزای مشکوکی شبیه مغز مرلین روی شیشه بودن برای همین توجهم جلب شد اومدم تو مغازتون ببینم چه خبره !
مغازه دار : تو خیلی بیشتر از اون چیزی که باید بدونی میدونی ! منفجریوس !
بلافاصله مخ کورن هم ، هم مانند مرلین میپاشه به در و دیوار با این تفاوت که طرز پاشیده شدن مخ کورن کمی ارزشی تر از مرلین بود .
بلافاصله فروشنده از ویترین مغازش به بیرون نگاه میکنه ! همه عابرین در حال رفت و آمد بودند و کسی به مغازه وی توجه نداشت .
بلافاصله فروشنده چوبدستیشو به طرف بقایای مغز مرلین و کورن میگیره !
- پاکیزگیوس قایمکیوس !
تمام بقایای مرلین و کورن جمع شده و با هم به اتفاق به درون سطل آشغال رفته و بر حسب تصادف در همون لحظه در باز شده و سالی سیس سیس کنان داخل مغازه اومده !
سالی : ببخشید توپمون اومد تو مغازه شما مرلینم دونبالش اومد تو مغازتون بعد دیگه نیومدش بیرون شما مرلین رو ندیدید !
بلافاصله صورت مغازه دار رنگ و رنگ شد .
مغازه دار : نه مرلین اینجا نیومده .
سالی
و در حالی که فکرش به شدت مشغوله از مغازه میره بیرون .
مغازه دار : آخییییییییش!

همون لحظه در باجه تلفن :
سالی : های علیکم ... اونجا پلیسه 110 هست ؟ سلام بوقی .. آقا یه مورد مشکوک آدم ربایی در مغازه .......

چند لحظه بعد

دوربین خبر ساز ..... درین درین درین .. درین درین درین !!!
مامورین پلیس به همراه خبرنگاران همگی در محل قوع حادثه حضور یافته و مشغول پی گیریه مصرانه ماجرا میباشند !
- قاتل خودشه عکس بندازید ... کیش کیش کیش ... آقا لطفا از نیم رخ شو .. دوباره عکس بندازید !
- مرلین کجاست قاتل ؟ حرف بزن ! یه شاهد عینی مرلین رو هنگام ورود به مغازه شما دیده !
- انگیزه شما برای قتل چی بوده ؟
- هر حرفی در بزنید در دادگاه بر علیه تون استفاده میشه !
فروشنده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/7/1 17:18:15
Re: مغازه ورزشی کوییدیچ
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1385 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه دار در حالی که داشت پول ها رو میشمرد به همسایش شک کرد
مغازه دار: یا تار موی خاکستری ریش مرلین این چقدر شبیه مرلینه
همسایه : چیزی گفتید
مغاره دار که داشت خودشو به اون راه میزد یه دفعه احساس کرد دستش سبک شده
همسایه:
همه ی پولا تقلبی بودن
همسایه: گند کار در اومد
ناگهان همسایه شروع به لرزیدن کرد.... بوووووومممم
مغازه دار: ای مرلین */|!%^$%&*^%$)_** حالا سر من کلاه میزاری!
مرلین که داشت گرد خاک روی لباسشو که در اثر جادوی نادرستش ایجاد شده بود پاک میکرد تازه متوجه شد که جادوی او باعث تغییر شکلش به حالت اول شده
مغازه دار: ما رو بگو دلمون خوش بود پولدار شدیم مغازه رو میبندیم میریم حال میکنیم گمشو از مغازم برو بیرون
مرلین که سعی میکرد از مغازه دار عذرخواهی کند با مشت مغازه دار روبرو شد
مرلین:
مغازه دار:
مرلین: نزن بابا غلط کردم اومدم یه کم با هم بخندیم همین!!!
مغازه دار که کم کم داشت شاکی میشد چوبدستیشو در آورد و مخ مرلینو پکوند ( )
مغازه دار:
بنظر میرسید دیگه امیدی به مرلین نباشد
مغازه دار: ای وای خدا مرگم بده چه کارش کردم
در همون لحظه کورن اسمیت داشت از اون جا رد میشد که با اثرات مغز مرلین روی شیشه روبرو شد
( ادامه بدید )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه