شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- آخخخخخخخیییییییییییییششششششش ، چه عجب بالاخره این آخره هفته رسید ما بیایم یه نفسی بکشیم و فی البداهه اضافه کرد : مِدونی ... این ولدیم تا همه رو مثل خودش کچل نکنه ، دست از سرشون بر نمیداره دیگه ... اصلا میدونی چیه بلا به نظر من ...
بقیه صحبت های رودولف در بخش آغازین فریاد ها و ضجه های بلاتریکس گم شد : ای بلا و کوفت ... ببینم تو خجالت نمیکشی ؟ شرم نمیکنی ؟ حیا نداری ؟ یادت رفته وقتی ارباب ما رو فرستاد تعطیلات آخر هفته ، از خوشحالی به جای ماچ و بوسو اینه میخواستی دستشو بخوری ؟ یادت رفته از خوشحالی شیشه شیره مانتی رو جا گذاشتی ؟
رودولف که انتظار نداشت به خاطر این بحث ها تعطیلات آخر هفته اش از بین رود ، با صدای زیری گفت : خواهش میکنم بلا ، الهی قربونت و اینا برم - صدای ماچ و بوس و لاو - :bigkiss: بزار امروز حسابی بهمون خوش بگذره . این را گفت و در حالی که برای در کردن خستگی دست هاش رو از هم باز کرده بود به همراه چند خانواده دیگر جادوگری وارد محیط حفاظت شده زیبا و سرسبزی شد .
- هووووم ؟ هووومک ؟ چی شده ؟ اینا کین دیگه ؟
بلاتریکس که بعد از لاو و اینهایی که با همسرش داشت شاداب تر به نظر میرسید با صدای زیر و دخترانه ای پرسید : چی شده مگه عزیزم ؟ مثل اینکه فراموش کردی ، کل ملت جادوگر آخر هفته اینجا جمع میشن دیگه ؛ فقط ما نیستیم که میخوایم خستگیمون در بره .
خانواده سه نفره ای که گویا مدت زیادی در آن جا حضور داشتند ، وسایلشان را جمع کردند و به سمت درب خروجی باشگاه رفتند ؛ طوری که گویا باورشان نمی شد ، آن ها داخل آدم باشند ، آرام زیر گوش هم پچ پچ کردند و در نهایت همانطور که نخودی میخندیدند از باشگاه خارج شدند .
بلاتریکس : رودولف :
بلاتریکس که همچنان در عجب بود ، با لحن کشداری گفتی : مطمئنی ما درست اومدیم ؟
رودولف به امید این که خودشان مرتکب اشتباه شده باشند چند قدم عقب عقب رفت و با تابلوی بزرگ سرخ رنگی مواجه شد که آرم وزارت سحر و جادو در پایین ترین بخش آن نمایان بود و عبارت " باشگاه تفریحاتی وزارت خانه " در وسط آن نقش بسته بود . بالاخره باید می پذیرفتند که آن ها واقعی بودند ... در واقع چیزی که باعث تعجب آن ها شده بود این بود که به جای خانواده های محترم و سنگین و کم جمعیت دنیای جادوگری ، خانواده هایی با شونصد نفر جمعیت حضور به هم رسانده بودند ! ؛ و یا به اصطلاح مرد های خانواده به جای استفاده از چوبدستی برای راندن حشرات موذی از لنگه کفش و دمپایی و حدالامکان چادر چاق چوق همسران خود استفاده میکردند . تعجب برانگیز ترین مورد نحوه صحبت کردن آنها بود ، چرا که به جای استفاده از عباراتی چون جادوگر ، ساحره ، باشگاه و یا موجودات جادویی از عبارت هایی مثل مرد ، ضعیفه ، جنگل و موجودات رذل و پست ، استفاده می کردند .
چند دقیقه بعد - چند خانواده جادوگری به همراه رودولف در حال بحث با معاون اول وزیر سحر و جادو
- یعنی هیچ راهی برای بازگردوندن اقدامات محافظتی نیست ؟ معاون وزیر : در حال حاضر پایان هفته هست و ماموران محافظتی ما به تعطیلات رفتند :no: - یعنی پس ما چیکار کنیم ؟ معاون وزیر : سازش ! تنها کاری که از دستمون برمیاد همینه
رودولف که ادامه بحث رو بی نتیجه میدید ، به سمت بلا میاد و در یک اقدام شجاعانه آنتحاری ، دست بلا رو میگیره و به سوی گروهی از ماگل ها ابله روانه میشن .
با توجه به اين نكته كه به عقيده ي من نظارت بر روند پيشرفت تكاليف، از وظايف استاد هر كلاس است لازم مي دانم در اينجا به اطلاع دانش آموزان كلاس ماگل شناسي برسانم كه به عقيده ي من سوژه منحرف شده و با اهداف كلاس هماهنگ نيست.
باز كردن بحث محفل و مرگخوارها مغاير و بي ارتباط با سوژه ي مطرح شده در كلاس است و بهتر است پيش از آنكه سرنوشت اين سوژه هم به سوژه ي تاپيك اتوبوس شواليه دچار شود اين روند را متوقف كنيم.
با ذكر اين نكته كه پست هاي قبل هم مثل ساير پست هاي كلاس مورد نقد و امتياز دهي قرار مي گيرند از نفر بعد تقاضا مي كنم با خواندن دقيق متن تكليف ، داستان جديدي را آغاز كند.
توجه داشته باشيد اين پست يك پست ِ صرفاً توضيحي است و با همكاري ناظرين محترم به محض ارسال پستهاي بعد پاك خواهد شد.
ماندانگاس كه داشت بستني شكلاتي اون پسره رو ليس ميزد با نيشي باز ( ) به جمعيت نگاه ميكنه و ميگه: - ميدونم اصلا تابلو نيستم !! من هميشه كارهاي تاپ ميكنم! ملت : ايييش !!! در همين حال لردسياه براي آنكه اوج قدرتش رو به رخ بكشه ، چتري هاش رو كنار ميزنه و ميگه: - هي تو پسر ، به دليل اين اشتباهت و اينكه مارو جلوي اين گندزاده ها نمايش دادي ، به لقب سر ماندي سوتي نايل ميشي !! ماندي در حالي كه مقداري از بستني با تـف اش قاطي شده بود : ، يعني مهم ؟! ايول !! بده بده !!
.:. چند دقيقه بعد .:. ملت عاطفي و لاو محفلي با سرپرستي خاله سارا توانستند به آن پسر بچه ي گيري كه سعي داشت بفهمد اين ها انسان معمولي (!) هستند ، را راضي كند و كل ماجرا را با يك عدد نارنگي كه از لارتن قرض گرفته بودند تمام سازند. در داخل باشگاه گروهي از محفلي ها به قسمت سالن وسايل ورزشي ، و مرگخوارا نيز براي اينكه خود را مستعد تر و خيلي باحال تر و اينا نشون بدن همراهشان راه افتادند تا مطمئن شوند كه دامبلدور به همراه يارانش سعي در مخفي كردن انرژي هسته ايشان نداشته باشد !
- زززززييييينننننگگگگ ! = زينگ ! صداي خيلي معصوم و ملايم زني از پشت تريبون شنيده شد كه ميگفت : - خانم ها و آقايون ، لطفا به رستوران گردان باشگاه مراجعه فرمايند ، وقت ناهاره !! مرگخوارا : اي جاان !! ايگور كه در غم دور بودن از همسرش به سر ميبرد سعي داشت خود را به محفلي ها نزديك سازد كه اينها همه از ديد چشمان تيز بين ولدمورت پنهان نميماند. - چوبت تو آب نمكه ايــگور !! ايگور : !! جادوگران كه به شدت احساس گرسنگي ميكردند بدون آنكه شرايط را درك كنند به سمت ميز ها شيرجه رفتند ، ميز طويلي كه در يك سر آن دامبلدور و طرف ديگرش ولدمورت نشسته بود ، در همين بين 1 خانواده ي پنج نفره ي ماگل كه 2 پسر جوان و 1 دختر زيبا كه ميزد قصد ازدواج هم داشته باشه، همراه با پدر و مادر ميانسال خود در بين صندلي هاي خالي كه بين محفلي ها و مرگخوارا بود نشستند. جادوگران : !!
*^*^*^*^*^*^*^*^*^ - آنها چه ميكردند !؟ آيا ميتوانست خيلي عادي خودشان را جلوه دهند؟!
- خب خب ... بچه ها بریم که میخوام یک دست کوی کوچیک ( کوییدیچ کوچک بر وزن گل کوچیک ) بزنیم . استرجس در حالی که قدم زنان از کنار بقیه که با دهان باز ایستاده بودند و منظره را نگاه میکردند میگذشت که ولدمورت براش جفت پا گرفت و استر با صورت رفت تو زمین ، لرد :
استر که بغض راه گلویش را بسته فریاد میزند : مامان دامبول ... این ولدی من و زد
دامبول به سمت استر میاد و استر سفید و تپل مپل رو در آغوش میکشه و بعد رو به لرد میگه : مرتیکه کچل ، مرض داری که طفلان محفل و اذیت میکنی
در همین وضعیت که دامبول و ولدی میرفتن تا یک دعوای اساطیری رو آغاز کنن ، سارا از بین محفلی ها گفت : به نظرتون این مشنگ ها توی باشگاه چیکار میکنند ؟
ولدمورت : فکر کنم برای تفریحات اومدن مثل ما که میخوایم با جسد محفلی ها آش درست کنیم !
دامبول در حالی که به ریش ولدمورت میخندید : کچل جون شما فعلا برو کلاه گیست و بردار ... خیلی ضایع است (!)
ماندانگاس در حالی که کنار یکی از بچه های مشنگ زاده ایستاده بود و به زور بستنی اش رو میگرفت ، گفت : به نظرم بهتره یک جوری رفتار کنیم که نفهمن ما جادوگریم .
صدای تحسین محفلی ها و مرگخوار ها بلند شد ، در همین لحظه پسر مشنگ زاده شروع کرد به جیغ زدن : بابا این مرتیکه زاقارت به زور میخواد بستنی منو و بگیره .
ماندانگاس که حسابی شاکی شده بود چوبدستی رو از جیبش بیرون کشید و سه تا طلسم تنبیه مختصر ( کرشیو ) به سمت پسر بچه فرستاد .
ملت جادوگر :
ملت مشنگ :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام
چندين جادوگر و ساحره سوار بر اتوبوس شواليه به طرف باشگاه تفريحاتي وزارت خانه در حركت بودند.جادوگران كه فرصت را غنيمت شمرده بودند در كنار ساحره ها نشسته و گرم صحبت و انجام اعمال فرندشيپي بودند.چند عدد صميميت و راز نياز هم در گوشه اتوبوس ديده مي شد و اين باعث تعجب همه ي افراد حاضر در اتوبوس بود.صندلي هاي اتوبوس به رنگ قرمز جيگري بودند كه به دليل استفاده بيش از حد رنگ آنها رفته بود و در بعضي جا ها از بين رفتن پوست را آنها انجاميده بود.كف اتوبوس هم به رنگ طوسي در آمده بود و از رنگ آبي زيباي ابتدايي آن اثري نبود.
اتوبوس به دو بخش تقسيم شده بود.طرف جلو،مرگخواران و طرف عقب محفلي ها نشسته بودند و البته افرادي كه عضو هيچ يك از گروه ها نبودند در اتوبوس موجود نبودند و مي بايست پياده تا باشگاه مي آمدند.
طرف جلوي اتوبوس (مرگ خواران)! بلاتريكس بغل رودولف همسر گرامي اش نشسته بود و در حال گپ زدن با وي بود.مانتي تك فرزند آنها كه جنسيتش مشخص نبود در كنار آناكين نشسته و در حال صحبت با او بود.ايگور كاركاروف هم كه همسري بر خود اختيار نكرده بود،تك و تنها نشسته و فكر ميكرد.همسرش عضو محفلي بود و توسط لرد ولدمورت كشته شده بود ولي آيا او ميتوانست حرفي بزند؟ خود لرد ولدمورت هم در كنار جان پيچ هايش در صندلي نشسته بود و آنها را ناز ميكرد.
طرف عقب اتوبوس(محفلي ها)! دامبلدور در صندلي نشسته بود و ريش گرامي اش دو متر آنورتر بر روي صندلي كناري قرار داشت.ليلي اوانز و لارتن در كنار هم،بر روي صندلي پشتي دامبلدور بودند و در مورد كمپاني آواتار سازي صحبت ميكردند.ناگهان لارتن ايستاد و رو به دامبلدور گفت: -ديوونه..ديوونه !ديوونه شو،ديوونه!ديوونه غم نداره،هيچ چيزي كم نداره... دامبلدور به كندي بلند شد و با خشم به او خيره شد. -ديوونه خودتي و اون دوستات!به من ميگي ديوونه؟ -اهم اهم..چيزه آلبوس جان.مگه خبر نداري؟طنز نويسي به موجي از ديوونگي احتياج داره!خبر نداري!؟
1 ساعت بعد!
لارتن با دستان باند پيچي شده به عنوان آخرين فرد از اتوبوس پياده شد و به همراه بقيه به طرف باشگاه رفت تا در آنجا به جشن سال نو بپردازند.آنها نميدانستند كه در باشگاه قرار است چه بلايي بر سرشان بيايد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/10 1:40:20
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !
به نام خدا موضوع : انجام مأموریت سازمان ملل متحد جهت دفاع از بینز برای بازی در فوتبال ... --------------------- فورتسکیو اولین پرونده ی خودش رو تحویل گرفته بود و به سمت باشگاه تفریحاتی وزارتخونه در حرکت بود. یعنی از سازمان ملل که اومد بیرون غیب شد ! پاق ! دفتر مدیریت باشگاه تفریحاتی وزارتخونه ! بینز روی صندلی رو به مدیر نشسته و سرش رو به زیر انداخته ! - سالمند، بوگندوی هیچی بلد نیستیو ! خاچ عالم ! واجعاً تو نیمدونی که ... صدای جرقه ظاهر شدن فورتسکیو حواس مدیر رو پرت میکنه. بینز هم سرش رو بالا می گیره و با خوشحالی رو به او لبخند میزنه. - اینجانب، فورتسکیو بدون فامیل، برای دفاع از بینز اومدم تا فوتبال بازی کنه ! بنده خدا، ولش کنین ! بیچاره ! هر چه زودتر بزارین بازی کنه تا من هم بتونم برم و مأموریت بعدیمو از رییس بپرسم و اونو شروع کنم. رییس باشگاه تفریحاتی یک خانم خپل بود که شکل وزغ بود. روی میزش یه چیزی گذاشته بودن که نوشته بود : ((دورجین آمبریج ! ریاست محترم باشگاه تفریحاتی وزارتخانه )) رییس به حرف اومد و گفت : (( این مردک، چیچی از بازی می فهمه ؟ من بیزارم بازی کنه ؟ رو چی حسابی ؟ این چیچی می فهمه ؟ سه نفر رو به زمین زده ! همش جفتک میندازه ! بیشتر الاغه تا بازیکن ! حالا یه کفن هم اومده ازش دیفاع کنه ؟! )) بعد به طرز وحشیانه ای خندید. فورتسکیو لبخندی زد و صورتش سرخ شد، گفت : (( من همیشه ام اینقدر مهربون نیستم ! خانم آمبریج ! از نظر من این آقا صلاحیت بازی در فوتیال رو دارن ! )) زنه دوباره خندید و گفت : (( رو چی حیسابی، مردک ؟ بزار تخلفاتشو برات بیگم. این آقا سه بار مرلین و دامبل و یه پیرمردو انداخته زمین، در حین بازی فحش های بد میده ! حیرفای زیشت می زنه ! تکلیف من چیه ؟ بیگو ! )) فورتسکیو گفت : (( من از ایشون دفاع می کنم. حاضرم ضامن ایشون بشم، که دیگه این کار رو نکن. بنده از سازمان ملل برگ تعهد نامه آوردم، تا از ایشون تعهد بگیرم ! اوکی ؟ -- ببخشید، خوبه ؟ )) زن وزغ فینی کرد و بعد نشتکی انداخت، بعد گفت : (( خوب، این فرما رو بدید پر کنه ، تا ایک هفته، اگی دوباره تخلوف کرد، درجا می فرستمش آزکابان ! )) فرم ها پر شدند و همه چی عالیريا، بینز تبرئه شد ! نمی دونست باید چیکار کنه، از خوشحالی ! پرید تو بغل فورتسکیو و سر و صورتش رو بوسید. فورتسکیو با زن وزغ بی ادب بی میل دست داد و غیب شد، تا پرونده رو به باب آگدن تحویل بده !
بررسی تصویر: این عکس در تابستان گرفته شده. تیم تحقیقاتی ما با بررسی نشانه های موجود در محل،مانند سنگ فرش و پوشش گیاهی منطقه،توانستند محل گرفته شدن عکس را مشخص کنند. در نگاه اول این گونه به نظر میرسد که:( اولین ارزشی از سمت چپ ،قصد انجام قرندشیپ با اولین ارزشی از سمت راست را دارد و ارزشی دیگر حسادت ورزیده و خودش را به وسط دو ارزشی دیگر انداخته ) اما با شناختن این سه انسان ،تیم تحقیقاتی ما به نتایج دیگری رسید. نفرات از سمت راست:فنگ،ققی،ارباب لرد ولدمورت کبیر(کرام) در این تصویر ارباب لرد ولدمورت کبیر قصد دارد عظمت خودش را نشان دهد و برای همین به بلند کردن ققنوس از روی زمین اقدام نموده.فنگ هم سعی میکند تا با ایجاد نیروی مخالف ،بر سختی کار ارباب بیافزاید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
البته اين عكس بسيار بي ناموسي بود و شناسايي اين سه نفر بسي دشوار داشته مي باشد ولي به هر حال باستان شناسان موفق شدند به طور حدودي از راز اين عكس بي ناموسي پي ببرند :
از راست به چپ : جد فنگ ــ جد ققي ــ جد بارون خون آلود
آما ... اینجانب نظری رو اعلام می دارم تا بسی بمونید تو کف !
پس از بررسی های بسیار زیاد ، توسط تلسکوپ و میکروسکوپ و البته با کمک گرفتن از یک جانور شناس ماهر(مثلا مظفر !) ، به این نتیجه رسیدم که از راست به چپ اینا ، اونائن ! :
سمت راستی فلور دلاکور ، وسطی بیلچه فزرند بیل ویزلی و فلور ، و سمت چپی هم بیل ویزلی جسوف زاده !
ققی نگو که غلطه جون من خیلی روی این فرضیه کار کردم ... می خوام به عنوان پایان نامه دکترام به دانشگاه جادوگران تحویل بدمش و فارق التحصیل ارزشی نویسی هم بشم !