آیلین پرینس
از یک اتاق مشاوره
- تولد نقش
- 1404/09/28
- آخرین ورود
- امروز ساعت 06:09
- عضویت
- 1404/09/27
- پستها
- 285
تکلیف رواندرمانی:
چه باران تندی میبارد! خوب شد چتر همراهم آوردم!
آخر در این سرما، چرا این لباسها را پوشیدم؟ یک پیراهن آستینبلند نازک و دامن تا زانو؟
عجب! وقتی دارم برای دادگاه میروم، به لباسهایم فکر میکنم؟ شاید به خاطر این است که توبیاس هر چه فلاکت بود، به من چشانده و دیگر نمیتوانم برایش دل بسوزانم. خانم استوارت هم قطعا چنان منصف هست که...رسیدم!
همسر سابقم در جایگاه ایستاده. اینجا، حتی با هیکل درشت و داد و فریادهایش،کسی از او حساب نمیبرد!
دارم میروم تا خودم را نجات دهم! هم خودم را نجات دهم و هم پسرم را! سوروس دیگر به خاطر پدر بدنامش به باد استهزاء گرفته نخواهد شد...
دیگر نمیگویم کار درستی میکنم یا نه. بارها از خودم پرسیدهام و یک جواب گرفتهام:《سوروس من، پسر من، در دنیای جادویی و بدون پدری که باید به خاطرش شرمنده باشد و از او کتک بخورد، وضع بهتری دارد.》
نمیدانم چرا خندهام گرفته. شاید به خاطر این که اکنون، دیگر توبیاس بر من قدرتی ندارد. شاید هم...یعنی چه که با هم بمانید؟
نه، خانم استوارت! میگویم نمیتوانم با او زندگی کنم، یعنی نمیتوانم! خانم، جای سیلیها را نمیبینید؟ نشنیدید شکنجههای روحی را که متحمل شدم؟
تمام شد...تمام شد!
چرا نگاه توبیاس مانند گربهای گمشده بود که صاحبش رهایش کرده؟ شاید باید...نه، بعدا به آن فکر میکنم، زمانی که بدانم با این فکر کردن، فلاکتم تضمین نمیشود.
چه باران تندی میبارد! خوب شد چتر همراهم آوردم!
آخر در این سرما، چرا این لباسها را پوشیدم؟ یک پیراهن آستینبلند نازک و دامن تا زانو؟
عجب! وقتی دارم برای دادگاه میروم، به لباسهایم فکر میکنم؟ شاید به خاطر این است که توبیاس هر چه فلاکت بود، به من چشانده و دیگر نمیتوانم برایش دل بسوزانم. خانم استوارت هم قطعا چنان منصف هست که...رسیدم!
همسر سابقم در جایگاه ایستاده. اینجا، حتی با هیکل درشت و داد و فریادهایش،کسی از او حساب نمیبرد!
دارم میروم تا خودم را نجات دهم! هم خودم را نجات دهم و هم پسرم را! سوروس دیگر به خاطر پدر بدنامش به باد استهزاء گرفته نخواهد شد...
دیگر نمیگویم کار درستی میکنم یا نه. بارها از خودم پرسیدهام و یک جواب گرفتهام:《سوروس من، پسر من، در دنیای جادویی و بدون پدری که باید به خاطرش شرمنده باشد و از او کتک بخورد، وضع بهتری دارد.》
نمیدانم چرا خندهام گرفته. شاید به خاطر این که اکنون، دیگر توبیاس بر من قدرتی ندارد. شاید هم...یعنی چه که با هم بمانید؟
نه، خانم استوارت! میگویم نمیتوانم با او زندگی کنم، یعنی نمیتوانم! خانم، جای سیلیها را نمیبینید؟ نشنیدید شکنجههای روحی را که متحمل شدم؟
تمام شد...تمام شد!
چرا نگاه توبیاس مانند گربهای گمشده بود که صاحبش رهایش کرده؟ شاید باید...نه، بعدا به آن فکر میکنم، زمانی که بدانم با این فکر کردن، فلاکتم تضمین نمیشود.
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.



















