خم شد و با لذت در آب نشست. چه آرامشی! چه زیبا بود که می توانست امواج کوچک را حس کند! در اوج لذت صدای جرنگی شنید که حاکی از جدا شدن زنجیرهایش بود. آزادی! حالا می توانست به سرچشمه آب برسد، به سرچشمه آن آرامش دست نیافتنی!
به سادگی بر فشار ضعیف آب غلبه کرد و پیش رفت. درست در کنار گنبد رنگین بود. آبشار کوچکی از آنجا به پایین میریخت.. آنقدر نزدیک بود که می توانست دست دراز کرده و حسش کند. قدمی به جلو گذاشت، درست زیر آبشار بود.
با تعجب دریافت که پشت آبشار نورهای رنگینی می رقصند و جا عوض می کنند و سپس به درون سیاهی پوچی که در وسط قرار داشت، رخنه کرده و از بین میروند...
آهسته دست دراز کرد و سیاهی را لمس نمود. در یک آن وحشت سرتاپای وجودش را فراگرفت و فریادی از اعماق دل بیرون داد. سیاهی او را به خود می کشید، مقاومت فایده ای نداشت و در چنگال تاریکی تا ابد اسیر بود...
-----
سوروس با وحشت از پشت پنجره بلا را نظاره می کرد. می خواست فریاد بزند، هشدار دهد و او را از خطر برهاند. اما صدا در گلویش خشک شده و او را یارای فریاد زدن نبود!!
صدای فریادی به گوشش رسید. نگاهش از بلا به مرد سیاه پوشی منعطف شد که ارواحی در کنارش قهقهه می زدند.همانهایی که مانع رسیدنش به بلا شده بودند. با یک نگاه مرد را شناخت. بی توجه به خطراتی که تهدیدش می کرد به داخل دوید و با تمام توان فریاد زد:
_ ارباب...!!!
در امان بود! با وجود لرد سیاه، بزرگترین جادوگر سیاه قرن، دیگر چه کسی جرئت میکرد به او آسیبی برساند! لرد لحظه ای سر برگرداند و بی هیچ احساسی او را نظاره کرد. برق امید در چشمان سوروس دوید. اما ناگهان لرد پیچ و تابی خورد و به هوا بلند شد. همچنان که رنگ خاکستری به خود می گرفت و بالاتر می رفت، امید سوروس نیز به سراب مبدل می شد. چه ساده گول یک شبح را خورده بود!
لبخند تلخی زد و به سوی گنبد رنگین دوید. بلا آنجا مبحوس بود، آیا باید او را نجات می داد!؟ به سوی شبح خاکستری برگشت و با یادآوری لرد ناگهان چیزی در خاطرش زنده شد...
-سوروس، باید دنبال جویبار سبز رنگی رو بگیری و به سرچشمه اون برسی.باید سرچشمه رو پیدا کنی! و اونجاست که چیزی رو که براش ماموریت داری رو خواهی یافت!
درجا خشکش زد. گنبد! سرچشمه همین بود. گنج هیوگو مطمئنا آنجا بود...درون گنبد!همانجایی که بلاتریکس محبوس شده بود. بدنش به لرزه افتاد! یعنی ممکن بود؟ ممکن بود بلاتریکس لسترنج،مرگخوار سرافراز ولدمورت، جزئی از گنج نهفته ی لرد هیوگو شده باشد!؟
پست خيلي خوبي بود و ايراد خاصي بهش وارد نيست! بجز چند نكته ي بي دقتي:
نقل قول:
سیاهی او را به خود می کشید...
سياهي او را به سوي خود مي كشيد.
نقل قول:
مقاومت فایده ای نداشت و در چنگال تاریکی تا ابد اسیر بود...
تا ابد اسير مي شد.
نقل قول:
صدای فریادی به گوشش رسید. نگاهش از بلا به مرد سیاه پوشی منعطف شد
" منعطف" به معنيه پيچ و خم مياد! در جملت معني نميده...به جاش مي تونستي بنويسي معطوف.
نقل قول:
بلا آنجا مبحوس بود،
محبوس بود!
در كل همينطور كه گفتم خيلي خوب بود!!
موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


