راجر : هه هه هه نرین پایین الان خیلی شلوغ پلوغه ملت فکر میکنن من مردم اونجا الان خودکشی بازاره

پرسی که محو جمال زیبای راجر شده بود و از طرفی غرق در تعجب بود گفت : اهم،ببخشید اما ما باید بریم پایینوکار داریم،چیزه،دستشویی و اینا باید بریم دیگه ئـــــــــــــه.
- اوه اوه اوکی بفرمایین.
همین که راجر از سر راه کنار رفت صدای فریاد هرمیون فضا را پر کرد.
- راجــــــــر،اونا فرارین،بیگیرشووووووون!
مرگخوارا که دیدن اوضاع خیطه پا به فرار گذاشتند.راجر تازه متوجه شده بود که دنیا دست کیه و اینا،ییهو تریپه خشمگین به خودش گرفت و با ژست ژانگولری فراوون گفت :
بسپرش به من فرزندم...و هنوز این جمله را کامل ادا نکرده بود که به سرعت به طرف پایین پله ها رهسپار شد.
5 ثانیه بعد
جیلینگ دیشدینگ شتلللللللق(افکت پخش شدن راجر روی کف سنگی زندان)
- آ...ییی،هرمـ...یون...
هرمیون که در اثر شنیدن آن صدای مهیب سریع خود را به محل رسانده بود گفت : وای راجر،راجر،راجــــــــــــــــــــــــــــــر...
و زد زیر گریه.
- راجر تو نیابد بمیری،راجر تو که یه بار مرده بو... ئـــــه،مگه تو همین چند مین پیش نیفتاده بودی پایین؟مشکوکیوس... چرا نمردی پس؟الان مردی؟راجر؟هووووی با تو ام.
هرمیون با استیصال بسیار برخاست و به سرعت سپر مدافعی درست کرد و برای آلبوس دامبلدور فرستاد.
چند متر اونور تر،بوفه زندان آزکابان
- هوووم نویل یه پرس دیگه از این خوراک روحتون بده بیاد،خیلی پسبید.
نویل : شرمنده ام پروفسور دیگه روحمون تموم شده باید وایسین تا دی.انه سازا یکی بیارن.
- دامبل که به شدت خشمگین شده بود همین که خواست بر سر نویل فریاد بزند متوجه نور نقره ای رنگی در آنسوی در شد.
سگ آبی شاد و شنگولی به طرف او می آمد.
دامبلدور به سرعت در آشپز خانه را گشود تا شگ داخل شود.
لحظه ای بعد صدای هرمیون در فضا پخش شد : پروفسور،راجر چند مین پیش از بالا پرت شد پایین اما نمرد.الان دوباره پرت شد اما فکر کنم مرد.مشکوکه.مرگخوارا فرار کردن،ریگولوس رو سر راه گرفتم،بقیه در رفتن کمــــــــــــــــــــــــک!!!
به محض ناپدید شدن سگ دامبلدور چوبدستیش را برداشت و از در بیرون رفت.
چند متر این ور تر،سرسرای زندان
هرمیون به آرامی همه جای زندان را موشکافانه میگشت تا اثری از مرگخواران بیابد.
پاق!
دامبلدور کنار هرمیون ظاهر شد و بی مقدمه گفت : چی شد؟چی فهمیدی؟
- هیچی پروفسور همشون... وااااااااای پشت سرتون!
دامبلدور به سرعت برگشت و چوبدستیش را به سمت مردی که پشت سرش بود نشانه رفت اما وقتی متوجه راجر شد آنرا پایین آورد.
راجر که کاملا سالم و سلامت بود با پوزخندی شیطانی گفت : یو هاهاهاهاهاها،من همه مرگخوارارو فراری دادم.همه اونا به من میپیوندن،میخوایم بریم با هم یه قلعه بزنیم صفا سیتی و اینا...
راجر تا دید لحنش از آن لحن مخوف فاصله گرفت به سرعت خود را جمع و جور کرد و ادامه داد : بله... اهم.. الانم شما دو تارو میکشم...یو هاهاهاهاهاهاها
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

)
صبر كن! ببينم ! قيافت برام آشناست...تو بايد ...
)
) و ريگولس برايش چشمكي زد
.و چشمانش را موهاي ريخته اش جمع كرد.
(بلاخره به يه دردي خورد اين آواتار!) و براش ميخوند:
ساسي مانكن....اليشمز!اگه منو نبوسي ام ...كف پاتو گاز ميگيرم! اگه به جز من كسيو ببوسه.... تندي ميبرمش اتاق بوسه!"... دو مرگخوار ديگر جا خوردند ولي ريگولس در اومد: آزكابان براي گردش يك خانم زيبا مثل شما به همراه جغدش بايد كمي خطرناك باشه !
همچنين براي آقاي با شخصيتي مثل شما! و ناگهان چوبدستي اش را كشيد!
راه بيفت بريم اتاق بوسه! 












