جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر

هفته پيش من مشغول ساختن يك معجون پيچيده بودم كه بخاطر يك اشتباه
كوچك تبديل به سمي مهلك شده بود در حقيقت من خيلي خوش شانس بودم كه همان جا جان را به جان آفرين تسليم نكردم چون وقتي به نظر خودم معجون كاملا درست شده بود و انتظار داشتم طبق دستورالعمل كتاب معجون هاي شرقي و طرز درست كردن آنها
بخار نقره اي رنگ خوش عطر و بويي از آن بلند شود غبار سبز تيره اي با بويي تند از آن برخاست و من وقتي خواستم بيشتر آن را بو كنم ببينم اشكال كار از كجا بوده سوزش غيرغابل تحملي در سرم ايجاد شد
و من بي هوش شدم.وقتي چشم هايم را باز كردم ديدم در
سنت مانگو هستم اثر غبار معجون تقريبا برطرف شده بود و فقط گه گاهي سرم به سوزش خفيفي مي افتاد ولي شفا دهندگان مي گفتند ممكن بود مغزم از آن غبار لعنتي پودر شود و چون آن معجون ،معجوني غير قانوني بود من را جريمه به پرداخت 50 گاليون كردند البته من ساكت ننشستم و گفتم كه اشتباها معجون من تبديل به آن سم خطرناك شده و من به هيچ وجه قانون را زير پا نگذاشته ام ،حداقل از قصد ولي كو گوشه شنوا!



تایید شد ، توی تاپیک کارگاه نمایش نامه نویسی پست بزنین ! موفق باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/21 15:22:38
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گفته بودید با کلمات جمله ننویسم . باشه من تسلین نمی دونستم . اما این یکی رول هست.
ان شب مانند شبهای دیگر باز مهتاب دامن* نقره ایش* را به پا کرده بود و به ادمیان لبخند می زد . در ان سکوت مطلق که حتی جیر جیرک ها از خواندن اوای جیر جیر نقره ای هراس داشتند دخترکی مدام سیه چهره را می ستود و* معچونی * را هم می زد .
* شانس * اورده بود که خورشید دزد تاریکی ها مدت ها پیش در بسترش خفته بود . صورتش را * غباری* از غم و اندوه پوشانده بود ولی امید داشت و با این امید هدفش را هر لحظه جلوی چشمانش به تصویر می کشید . هدفی بس نزدیک و بس ارامش بخش . سرش را بالا گرفت و گفت : ای اسمان شب ! بالاخره به ارزوهایم می رسم . تا لحظاتی دیگر در کنار تو خواهم بود . منتظرم باش . می دانست که * ممکن * بود هر لحظه * اشتباهی * روی دهد ولی دیگر برایش اهمیتی نداشت پس به ارامی جرعه ای از معجون را سر کشید . مدتی صبر کرد و بعد...
ناگهان نقش بر زمین شد و ...
چشمانش را گشود خود را در * سنت مانگو * یافت . نه امکان نداشت . باور نمی کرد . ناله ای سر داد و بعد قطره ای اشک از چشمش جاری شد . او حالا این * حقیقت * را پذیرفته بود که دیگر * اثری * از معجونی که ان همه برایش زحمت کشیده بود نمانده و توسط * قانون * مجازات خواهد شد و دیگر هیچ وقت به اسمان سفر نخواهد کرد ...



تایید شد ، موفق باشین . جالب بود ! توی تاپیک کارگاه نمایش نامه نویسی پست بزنین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/21 15:14:51
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر
وارد بیمارستان سنت مانگو شد.
طبق قانون او اجازه نداشت به بیمارستان برود. در حقیقت او یک مرگخوار بود.
ممکن بود او را دستگیر کنند.
برای همین خود را به سرعت پشت یک مجسمه ی نقره ای پنهان کرد.
شانس آورد که در شلوغی بیمارستان کسی او را ندید.
معجون تغییر شکل را از ردای خود بیرون آورد و با گوشه ی ردایش غبار شیشه معجون را پاک کرد.
معجون تغییر شکل را خورد و پس از چند لحظه صدای مهیبی توجه همه را به خود جلب کرد.
مجسمه نقره ای و جسم بیجان یک مرگخوار روی زمین افتاده بود.
پرستاری با ترس و لرز به او نزدیک شد و پس از معاینه اعلام کرد که او در اثر خوردن معجون مرگ مرده است.
آری !!!
مرگخواران هم اینگونه اشتباه میکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1385/11/20 15:48:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن – اثر

مطمئن بود که اشتباهی مرتکب نشده. معجون درون پاتیل آهسته جوش می آمد و کم کم به رنگ نقره ای می رفت. اگر کسی او را در چنین شرایطی می دید چه می کرد؟! بدون شک او را به جرم انجام کار های غیر قانونی دستگیر می کردند!!! اما این تنها شانس او بود! نباید عجله می کرد... ممکن بود معجون اثر خود را از دست بدهد. لحظه ای که ساعت ها انتظارش را می کشید فرا رسیده بود! جسم مشکوکی را از کیسه در آورد و درون پاتیل انداخت! غبار سفید رنگی همه ی اتاق را در بر گرفت و به همان سرعتی که به وجود آمده بود از بین رفت ... به درون پاتیل نگاه کرد. فقط چند نخ مشکی!!! این حقیقت داشت!!! جنس مایوی رولینگ جعفری اصل نبود!!!!


پ.ن: ببخشید گویا پست من ویرایش شده ولی من هیچ چیزی که نشون بده تایید شده یا نشده رو نمی بینم

ایول خیلی جالب بود بسی خندیدم!!
پیشنهاد میکنم یه سر به تاپیک "من چیستم؟ من کیستم؟" بزنی! پستهای خوبی برای اونجا ازت برمیاد!

تایید شد! میتونی بری کارگاه نمایشنامه نویسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/20 16:15:23
ویرایش شده توسط مگ در 1385/11/20 19:38:38
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:38:00
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر

نور خورشيد مثل هميشه راحي براي ورود به آن دخمه نداشت . و دانش آموزان گريفندور و اسليترين در حال درست كردن معجون خاصي بودند .
_ بچه ها همه پاتيل ها را خوب تميز كردين .
_ بله پروفسور اسنيپ ...
_ پس تا يك ربع ديگر همه ي معجون ها آماده ا ....
هنوز جمله ي پروفسور اسنيپ تمام نشده بود كه نويل از پشت پاتيلش كه در بالاي آن غبار نقره اي رنگي وجود داشت به طرف يكي از قفسه ها پرتاب شد .
پروفسور با خود گفت : اين كار حتما در اثر انجام ندادن يكي از قوانين معجون سازي پيشرفته صورت گرفته است .
همه ي بچه ها بلا استثنا مالفوي , كراب و گويل دور نويل جمع شدند .
_ اون فشفشه باز يه اشتباه ديگه ازش سر زده ؟ كراب .
_ ممكن اون فشفشه يكي از كار ها را اشتباه انجام داده دراكو .... ها ... ها ... ها ...
_ بچه ها برويد كنار . فكر كنم بايد يه چند روزي بره بيمارستان سنت مانگو ... اون شانس آورده كه زياد چيزيش نشده . در حقيقت اون الان بايد ميمرد .
هري گفت : نميشه . بايد اينجا بمونه . ما مي بريمش پيش مادام پامف ....
_ نه . من از شما بهتر مي فهمم و به خاطر اين جسارتت 10 امتياز از گريفندور كم مي كنم .
_ چرا ؟
_ 10 امتياز ديگه به خاطر فضولي در كار من .
_ پس اين حقيقت داره كه شما با هري پاتر از هم متنفريد ؟
_ 20 امتياز از هافلپاف كم مي شه .
_ آخه چرا اون فقط از شما يه سؤال پرسيد ؟
_ 15 امتياز از راونكلاو كم مي شه . كس ديگه اي نيست كه بخواهد از گروهش امتياز كسر بشه ؟ كلاس تعطيل من بايد يروم پيش پروفسور دامبلدور . برويد !
_ چشم پروفسور ....
اين را دراكو در حال پوزخند زدن به هري گفت و همراه كراب و گويل بيرون رفت .
هري به رون و هرميون گفت :
_ بچه ها اون ديگه شورشو در آورده .
_ ............

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم ( راستي به من گفتن اگه خواهر نويل هستم بگم . من واقعا خواهر نويل لانگ باتم در ايران هستم . )

دوست عزیز چرا 2 تا پست میزنید؟! پست اول شما تایید نمیشه چون واقعا داستانی از هم گسیخته داشت. اما پست دوم شما تایید میشه، چون داستان و فضاسازی نسبتا خوب و قابل قبولی داشت. شما تایید شدید و حالا میتوانید در کارگاه نمایشنامه نویسی پست بزنید. موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيلا لانگ باتم در 1385/11/20 14:42:34
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/20 14:59:48
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر

ديروز در كلاس * معجون * سازي پروفسور اسنيپ چه غوغايي به پا شده بود . نويل پاتيلش را خوب از * غبار * پاك نكرده بود و آن را دستمال نكشيده بود تا رنگ * نقره اي * آن خوب معلوم شود .
خيلي ها در * اثر * اين كار به بيمارستان * سنت مانگو * رفته بودند و خيلي ها هم جون سالم به در بردن ولي نويل لانگ باتمي كه هري مي شناخت از اين جور * شانس ها * نداشت .
بعضي از مامورين وزارت سحر و جادو اين * اشتباه * را * قانون * شكني مي دانند . ولي * حقيقت * موضوع اين بود كه * ممكن * بود نويل دست و يا پايش را نيز از دست بدهد .

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم ( راستي به من گفتن اگه خواهر نويل هستم بگم . من واقعا خواهر نويل لانگ باتم در ايران هستم . )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيلا لانگ باتم در 1385/11/20 12:42:57
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 05:11
نمایش جزئیات
آفلاین
حدود شش روزی می شد که در سنت مانگو بستری شده بود او به شفا دهندگان گفته بود که این تاثیر یک طلسم اشتباهی است
اما حقیقت امر این بود که او معجون را در یکی از ظرف های نقره پدرش درست کرده بود ، پدر به او گوش زد کرده بود که یک اشتباه ممکن است تمام قانون های معجون سازی را به هم بریزد.
به هر حال ان ظرف ، ظرف خاصی بود و نباید مشکلی برایش بوجود می آوردند ، این در حالی بود که ریموس اثر غبار گوگرد را بر ظرف فراموش کرده بود و ظرف هم درمقابل همه معجون را پس زده بود و ریموس را به بیمارستان فرستاده بود تنها شانسی که اورده بود این بود که پدرش سرپرست شفادهندگان بود وگرنه کارش به وزارت خانه میکشید.
اما چاره ای نبود ، ریموس باید میفهمید که این بیماری چهگونه خوب می شود.



خواهشا کلمات مشخص شده رو که به کار می برین با رنگ مشخصی بنویسین که دیده بشه !
تایید شد ، می تونین توی تاپیک کارگاه نمایش نامه نویسی پست بزنین ! ( بادراد ریشو )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/20 8:38:34
donbale harchizy bery bedastesh miary amma age donbalesh nary bichi giret nemiad
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1385 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:
حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر


نور خورشید از پنجره شرقی آشپزخانه، به داخل می تابید.در زیر یکی از میزها موجودی سبز رنگ در حال انجام کاری بود که بنظر قانونی نمیرسید.مواد مختلفی را با چاقویی نقره ای خورد، و سپس درون پاتیل کوچکی که بر روی شعله ای کم سو می جوشید، میریخت.
چشمان درشتش بر روی تکه کاغذی پوستی که در مقابلش قرار داشت به آهستگی حرکت میکرد.نمیخواست اشتباهی را مرتکب شود.با خود فکر میکرد که بالاخره این بار به کمک شانس میتواند به اربابش بپیوند و از هاگوارتز نجات پیدا کند.
چشمانش را از روی نوشته چرخاند و به حبابهایی که از درون پاتیل خارج میشد خیره ماند.تقریبا آماده بود.برای آخرین بار شروع به هم زدن معجون کرد که ناگهان متوجه صدایی از پشت در شد.با سرعت تمام معجون را سر کشید و از زیر میز به بیرون خزید.نگران نبود چون بزودی معجون اثر میکرد.
نگاهش به در خشک شد.تمام بدنش شروع به داغ شدن کرد.غیر ممکن بود معجون را اشتباهی ساخته باشد اما حقیقت گویایه چیز دیگری بود.کریچر در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکرد این بود که تا بحال هیچ کسی را به اندازه وینکی دوست نداشته است حتی اربابش را.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1385 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر
........................................................................
شرم آوره ...تو حتی نمیتونی یک بچه رو یک لحظه زیر نظر داشته باشی و مواظب باشی که نقشه های من رو خراب نکنه.
اه ....نگاه کن چه ابله هایی دوروبر من رو گرفتن بعد هم اسم خودشون رو گذاشتن مرگخواران
شرم آوره....شرم آوره
این صدای ولدمورت بود که مثل تازیانه بر سر ایگور فرود میامد.
ــ ولی ارباب شما که میدانید پاتر خیلی زرنگ و باهوش است
طوری که شما هم نتوانستید وی را شکست بدهید.تازه آن پسر و آن دختر هم همراهش بودند .

ولدمورت با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید و گفت:
تو خودت را با من مقایسه میکنی؟
تو که نمیتوانی حتی مواظب یکی از آنها باشی خودت را با من مقایسه میکنی؟ من فقط از تو خواسته بودم
که یک کاری کنی که آنها از قطار هاگوارتز
جا بمونن ولی تو آنها رو گم کردی... کرسیو!!

ایگور از درد فریادی کشید و محکم روی زمین افتاد. و در حالی که مثل بچه ها به گریه افتاده بود التماس کرد و گفت:
ـــ ببخشید ، ببخشید ...اگر قطار را هم از دست میدادن به وسیله شومینه به هاگوارتز میرفتن.. من رو ببخشید ..به من رحم کنید.

ــ من احمق نیستم..میدونستم که به وسیله شومینه میرفتن ...
ولی این یکی از مرحله های نقشه بود.
الان هم به تو رحم میکنم. ولی وای به حالت اگر ماموریت بعدی رو انجام ندی.. آن وقت صٌبرم به انتها میرسه و گوش های تو را به جای اون تابلو به دیوار میزنم.



تایید شد ! می تونین توی تاپیک کارگاه نمایش نامه نویسی شروع به نوشتن کنین ! ( بادراد ریشو )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lord m در 1385/11/19 23:02:41
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/20 8:05:32
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1385 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها-مرگخواران-شومينه-قطار-دختر-يكي-تابلو-لحظه-خالي-ظاهر

با حداكثر سرعتي كه مي توانست مشغول دويدن بود.مي دانست سيريوس در انتهاي راهرو انتظارش را مي كشد.به اندازه ي كافي وقت تلف كرده بود و نبايد زمان را از دست مي داد.
همينطور كه مي دويد و در عين حال به دعواي امروز صبحش با اسنيپ مي انديشيد ناگهان با دختري كه به طور غير منتظره اي از كتابخانه خارج شده بود برخورد كرد.همراه با يك جيغ كوتاه تعداد زيادي كتاب و لوله هاي كاغذ پوستي بر زمين ريخت.با خودش فكر كرد:لعنتي!اين ديگه يكدفعه از كجا ظاهر شد؟
با كلافگي به انتهاي راهرو نگاهي انداخت.رو به دختر كرد تا با عذرخواهي مختصري قضيه را فيصله دهد.مي دانست كه سيريوس نمي تواند بيش از اين منتظر بماند.اما همين كه نگاهش به دخترك افتاد ناگهان متوقف شد.
چشمان سبز رنگ دخترك با حالتي خشمگين و عصباني به او خيره مانده بودند و در عين حال مي شد سايه اي از وحشت ايجاد شده به خاطر اين برخورد ناگهاني را در نگاهش ديد.از سال گذشته تا كنون بارها از دور به اين چشمهاي شيشه اي سبز خيره مانده بود اما هيچ وقت جرأت بيان جمله اي را نداشت.
با دستپاچگي گفت:
- اه من واقعاً متأسفم.راهرو كاملاً خالي بود و من اصلاً انتظار نداشتم كسي در اين ساعت توي كتابخونه باشه...ام...مگه تو نمي خواي با بقيه ي بچه ها...
در همين موقع صداي فرياد سيريوس از انتهاي راهرو به گوش رسيد:
-هي جيمز.معلوم هست كجايي؟بهتره عجله كني دارن راه مي افتن.
جيمز در حاليكه براي جمع كردن كتابها روي زمين نشسته بود جواب داد:
-باشه سيريوس.بهتره تو بري من تا چند لحظه ي ديگه خودمو مي رسونم.

* * * * * * *
با لحني عصبي زمزمه كرد:«قطار قرمز سريع السير*» و با سرعت از حفره ي به وجود آمده در تابلو عبور كرد.
نگاهش در گوشه و كنار سالن عمومي چرخيد و روي نقطه اي در كنار شومينه متوقف شد.از پشت كاناپه هم مي شد به راحتي آن موهاي تيره ي نا مرتب را تشخيص داد.باعصبانيت فرياد زد:«معلوم هست تو احمق بي مسئوليت يه دفعه كجا غيبت زد؟من و ريموس نزديك يك ساعت توي كافه ي سه دسته جارو منتظرت بوديم.تمام مدت مثل ديوونه ها به اين طرف و اونطرف نگاه مي كرديم چون مطمئن بوديم دير يا زود از طريق راه مخفي پشت مجسمه به ما ملحق مي شي.من ِ احمق رو بگو كه اون نوشيدني هاي خوشمزه ي كره اي رو رها كردم و به مدرسه برگشتم چون مطمئن بودم اتفاق بدي برات افتاده! اونوقت تو در تمام اين مدت با خيال راحت روي كاناپه لم داده بوديو...» سيريوس حرفش را نيمه كاره گذاشت چون تازه متوجه شده بود جيمز در سالن عمومي تنها نيست.
جيمز و لي لي هر دو با نگاههايي مضطرب و متعجب به او خيره شده بودند..
سيريوس با حالتي بهت زده و دهاني باز به آنها نگاه مي كرد.گونه هاي جيمز كمي سرخ بود، عينكش كج شده بود و موهايش نا مرتب تر و به هم ريخته تر از هميشه به نظر مي رسيد.
سيريوس براي مخفي كردن خنده اش سرفه اي كرد و با دستپاچگي گفت:«...اه...من فكر مي كنم...يعني...منظورم اينه كه يه چيزي روي ميز كافه جا گذاشتم و...فكر مي كنم بايد سريعتر به هاگزميد برگردم.»سپس با عجله از حفره خارج شد.از پشت تابلو هم مي شد صداي قهقهه ي او راشنيد.جيمز با شرمندگي سرش را به زير انداخت.لي لي لبخندي زد و با شيطنت گفت:فكر نمي كنم در مورد راه مخفي پشت مجسمه چيزي به من
گفته باشي اينطور نيست؟

------------------------------------
*:اين عبارت به عنوان رمز ورود به سالن عمومي گريفيندور در داستان به كار رفته است.

افرین! خیلی پست خوب و با سوژه ی جالبی زده بودید! توصیفات خوب حالان افراد، دیالوگ های مناسب و همچین شروع و پایان جذاب، از ویژگی های مثبت نوشته ی شما بود. البته کمی در پاراگراف بندی ایراد داشتید که با خواندن پست های افرادی نظیر اسکاور برطرف خواهد شد. تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lili_potter_ در 1385/11/19 17:47:19
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/19 18:21:54