برخلاف چیزی که هلگا انتظار داشت، نه تنها توجه همه به اون صخره و خودش معطوف نبود، بلکه اوضاع اون پایین داشت از کنترل خارج میشد! قبل از اینکه این صحنه باشکوه رو در گوشه انبار ایجاد کنه هم جای زیادی برای مهمونا نبود و حالا دیگه واقعاً جا اونقدری تنگ شده بود که حضار عملاً داشتن دوتا یکی میشدن!

اما اوضاع وقتی بحرانیتر میشد که جنهای خونگی هم با توجه به وجدان کاری که داشتن تلاش میکردن به بهترین نحو، خدمات پذیرایی رو انجام بدن! از قسمتی که محفلیها وایساده بودن صدای جیغ آریانا به گوش رسید:
- نـــــــــه داداشی منو نه!
با توجه به نزدیکی بیش از حد بخشها، این جیغ دقیقاً زیر گوش سالازار کشیده شد، که باعث شد مدیر محترم هاگوارتس بدون توجه به رده سنی آریانا و درخواستهای ماروولو بر PG-13 نگه داشتن محتوا، در یک کلمه اعتراض خودشون به این واقعه نشون بده و آریانا رو دعوت به سکوت کنه.

هیبرنیوس که با توجه به تال بودنش از بالا همه چیز رو دیده بود سعی کرد توضیحی برای این صدای ناخوشایند ارائه کنه:
- من عذر میخوام جناب اسلیترین! متأسفانه جا کم بود و این جن خونگی اومد پذیرایی کنه، جام وارد پروفسور دامبلدور شد! الان خارجش میکنم همه چیز حل میشه!
- دست بهش نمیزنیا! دامبلدور فریادی سر هیبرنیوس کشید و باعث شد که یه لحظه همهجا سکوت بشه و توجهها به این جدال نامبارک جلب بشه. همین باعث شد آلبوس یه کمی سرخ بشه و خودشو کنترل کنه و یه توضیحات تکمیلی ارائه کنه:
- راحت باشین دوستان! بفرمایید، صخره سیاه اونوره. یه جام تو حلق ما رفته بود خودمون درش میاریم. بفرمایید، بفرمایید!
از چند قدم عقبتر یه صدای زنانه دورگه به گوش رسید که با تمسخر گفت:
- دامبلشون خوش اومدن شده!

دوباره سکوت سنگین حاکم شد و این بار همه به سمت لرد و مرگخوارهاش برگشتن و بلاتریکس لسترنج رو دیدن که کنار اربابش ایستاده و تنهایی در حال خندهس!
لرد که مشخصاً خجالت زده شده بود سعی کرد توضیحی بده:
- بفرمایید دوستان، همونطور که این پیر خرفت گفت صخره سیاه اونوره. این بلای ما تازه رسیده به دستمون. هنوز آب بندی نشده. درست میشه کمکم، شما راحت باشید!
هلگا که از اون بالا در حال دنبال کردن جنگ و دعواها بود سعی کرد سریع کار رو دست بگیره و نذاره اوضاع بدتر بشه. جلوی تخته سنگ اومد که همه بهتر بتونن ببیننش و نوک چوبدستیش رو به گردنش چسبوند و با صدای بلند گفت:
- دوستان من! بذارید تا مراسم رو رسماً شروع کنم! همونطوری که میدونید من به عنوان وزیر آینده سحر و جادو، توسط شما عزیزان برگزیده شدم و موفق شدم چند نفر از بهترینهای دنیای جادویی رو شکست بدم و به این عنوان برسم! جمع شدن همه شما توی این مکان باشکوه، برای این جشن جذاب، دقیقاً همون اتحاد و همدلیه که من توی تبلیغات انتخاباتیم قولش رو میدادم.
هلگا چند لحظه صبر کرد که جمعیت تشویق کنه و جیغ و سوت و هورا بکشه و پاهاش رو به زمین بکوبه، اما متأسفانه تنها صدایی که به گوش میرسید تلاش هیبرنیوس تال برای خارج کردن اون جام مورد نظر از دامبلدور بود.
- خب همونطوری که فکر میکردم اینقدر هیجانتون بالاست که کسی نمیتونه حرف بزنه. پس بیاین تا به کار اصلیمون برسیم! توی بحبوحه انتخابات، من شخصی رو معرفی کردم که همیشه توی همه مراحل زندگی از من حمایت کرده و دلگرمی من بوده. همه شما از اون روز مشتاق دیدار این فرد که «اکبر» نام داره بودین. هرچند بعضی از شما تلفظ نادرستی داشتین و به جای Ekber، اونو Akbar صدا میکردین. اما حالا میخوام از اکبر رونمایی کنم. پس همه آماده باشین!
نور روی صخره خاموش شد و چیز زیادی اون بالا معلوم نبود. از این طرف یه همهمهای بین حضار به وجود اومده بود. اما در اون بین، بیشترین نارضایتی در چهره ولدمورت دیده میشد. بلاتریکس سعی می کرد اربابش رو دلداری بده اما فایدهای نداشت. همه از اتفاقی که قرار بود بیفته حرف میزدن، که ناگهان صدای هلگا دوباره توی سالن پیچید.
- خانمها و آقایان،
این شما و این هم اکبر!
نور روشن شد و مامی بالای صخره دیده شد که وایساده و یک گورکن رو با دو دستش بالا گرفته تا همه بتونن به خوبی اونو ببینن!
ناگهان صدای تشویق و جشن و پایکوبی مثل یک شلیک ناگهانی به گوش رسید. هر کدوم از حضار هر جوری که میتونستن شادی خودشون رو نشون میدادن. گابریلا با یه دوچرخه اون وسط تک چرخ میزد، دامبلدور و بلاتریکس همدیگه رو میبوسیدن، سالازار و آریانا در حال رقص بودن و ولدمورت آهی از سر آسودگی میکشید. سیبل گویهای پیشگوییش رو از خوشحالی یکی یکی توی سر خودش خرد میکرد و عدهی دیگه از جادوگرها و ساحرهها هم به اکبر تعظیم کرده بودند.
اما این واکنشها چیزی بود که مامی انتظارش رو داشت.
در واقعیت اما سکوت کر کننده ادامه داشته و ملت که حس کرده بودن کلاه سرشون رفته، نگاههای سنگینی به هلگا میکردن.
درست زمانی که سالازار بلند شده بود که جمع کنه و بره، هلگا تقریباً فریاد زد:
- حالا دیگه مهمونی قراره شروع بشه. این شما و این هم گروه خواهران عجیب!
در یک چشم به هم زدن این بار واقعاً سالن بزرگ شد. صخره افتخار ناپدید شد و به جاش یه سِن جذاب ظاهر شد که روی اون گروه خواهران عجیب کنسرت خودشون رو شروع کردن. نورپردازی سالن با ریتم آهنگ تغییر کرد و شور و هیجان یهو پاشید توی صورت ملت. چند نفر اومدن وسط و شروع به رقصیدن کردن. مهمونی گرم شد!
هلگا هم که از خود بیخود شده بود اکبر رو یه گوشه گذاشت و وسط سن رقص پرید تا قابلیتهای وزیر جدید رو به رخ بکشه.
اما اگه میدونست این قراره تا مدتها آخرین دیدارش با اکبر باشه قطعاً چنین کاری رو نمیکرد!