جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  102 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 13:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برخلاف چیزی که هلگا انتظار داشت، نه تنها توجه همه به اون صخره و خودش معطوف نبود، بلکه اوضاع اون پایین داشت از کنترل خارج می‌شد! قبل از اینکه این صحنه باشکوه رو در گوشه انبار ایجاد کنه هم جای زیادی برای مهمونا نبود و حالا دیگه واقعاً جا اون‌قدری تنگ شده بود که حضار عملاً داشتن دوتا یکی می‌شدن!

اما اوضاع وقتی بحرانی‌تر می‌شد که جن‌های خونگی هم با توجه به وجدان کاری که داشتن تلاش می‌کردن به بهترین نحو، خدمات پذیرایی رو انجام بدن! از قسمتی که محفلی‌ها وایساده بودن صدای جیغ آریانا به گوش رسید:
- نـــــــــه داداشی منو نه!

با توجه به نزدیکی بیش از حد بخش‌ها، این جیغ دقیقاً زیر گوش سالازار کشیده شد، که باعث شد مدیر محترم هاگوارتس بدون توجه به رده سنی آریانا و درخواست‌های ماروولو بر PG-13 نگه داشتن محتوا، در یک کلمه اعتراض خودشون به این واقعه نشون بده و آریانا رو دعوت به سکوت کنه.

هیبرنیوس که با توجه به تال بودنش از بالا همه چیز رو دیده بود سعی کرد توضیحی برای این صدای ناخوشایند ارائه کنه:
- من عذر می‌خوام جناب اسلیترین! متأسفانه جا کم بود و این جن خونگی اومد پذیرایی کنه، جام وارد پروفسور دامبلدور شد! الان خارجش می‌کنم همه چیز حل میشه!

- دست بهش نمیزنیا!

دامبلدور فریادی سر هیبرنیوس کشید و باعث شد که یه لحظه همه‌جا سکوت بشه و توجه‌ها به این جدال نامبارک جلب بشه. همین باعث شد آلبوس یه کمی سرخ بشه و خودشو کنترل کنه و یه توضیحات تکمیلی ارائه کنه:
- راحت باشین دوستان! بفرمایید، صخره سیاه اونوره. یه جام تو حلق ما رفته بود خودمون درش میاریم. بفرمایید، بفرمایید!

از چند قدم عقب‌تر یه صدای زنانه دورگه به گوش رسید که با تمسخر گفت:
- دامبلشون خوش اومدن شده!

دوباره سکوت سنگین حاکم شد و این بار همه به سمت لرد و مرگخوارهاش برگشتن و بلاتریکس لسترنج رو دیدن که کنار اربابش ایستاده و تنهایی در حال خنده‌س!
لرد که مشخصاً خجالت زده شده بود سعی کرد توضیحی بده:
- بفرمایید دوستان، همونطور که این پیر خرفت گفت صخره سیاه اونوره. این بلای ما تازه رسیده به دستمون. هنوز آب بندی نشده. درست میشه کم‌کم، شما راحت باشید!

هلگا که از اون بالا در حال دنبال کردن جنگ و دعواها بود سعی کرد سریع کار رو دست بگیره و نذاره اوضاع بدتر بشه. جلوی تخته سنگ اومد که همه بهتر بتونن ببیننش و نوک چوبدستیش رو به گردنش چسبوند و با صدای بلند گفت:
- دوستان من! بذارید تا مراسم رو رسماً شروع کنم! همونطوری که می‌دونید من به عنوان وزیر آینده سحر و جادو، توسط شما عزیزان برگزیده شدم و موفق شدم چند نفر از بهترین‌های دنیای جادویی رو شکست بدم و به این عنوان برسم! جمع شدن همه شما توی این مکان باشکوه، برای این جشن جذاب، دقیقاً همون اتحاد و همدلیه که من توی تبلیغات انتخاباتیم قولش رو می‌دادم.

هلگا چند لحظه صبر کرد که جمعیت تشویق کنه و جیغ و سوت و هورا بکشه و پاهاش رو به زمین بکوبه، اما متأسفانه تنها صدایی که به گوش می‌رسید تلاش هیبرنیوس تال برای خارج کردن اون جام مورد نظر از دامبلدور بود.

- خب همونطوری که فکر می‌کردم اینقدر هیجانتون بالاست که کسی نمی‌تونه حرف بزنه. پس بیاین تا به کار اصلیمون برسیم! توی بحبوحه انتخابات، من شخصی رو معرفی کردم که همیشه توی همه مراحل زندگی از من حمایت کرده و دلگرمی من بوده. همه شما از اون روز مشتاق دیدار این فرد که «اکبر» نام داره بودین. هرچند بعضی از شما تلفظ نادرستی داشتین و به جای Ekber، اونو Akbar صدا می‌کردین. اما حالا می‌خوام از اکبر رونمایی کنم. پس همه آماده باشین!

نور روی صخره خاموش شد و چیز زیادی اون بالا معلوم نبود. از این طرف یه همهمه‌ای بین حضار به وجود اومده بود. اما در اون بین، بیشترین نارضایتی در چهره ولدمورت دیده می‌شد. بلاتریکس سعی می کرد اربابش رو دلداری بده اما فایده‌ای نداشت. همه از اتفاقی که قرار بود بیفته حرف میزدن، که ناگهان صدای هلگا دوباره توی سالن پیچید.

- خانم‌ها و آقایان، این شما و این هم اکبر!

نور روشن شد و مامی بالای صخره دیده شد که وایساده و یک گورکن رو با دو دستش بالا گرفته تا همه بتونن به خوبی اونو ببینن!

ناگهان صدای تشویق و جشن و پایکوبی مثل یک شلیک ناگهانی به گوش رسید. هر کدوم از حضار هر جوری که می‌تونستن شادی خودشون رو نشون می‌دادن. گابریلا با یه دوچرخه اون وسط تک چرخ می‌زد، دامبلدور و بلاتریکس همدیگه رو می‌بوسیدن، سالازار و آریانا در حال رقص بودن و ولدمورت آهی از سر آسودگی می‌کشید. سیبل گوی‌های پیشگوییش رو از خوشحالی یکی یکی توی سر خودش خرد می‌کرد و عده‌ی دیگه از جادوگرها و ساحره‌ها هم به اکبر تعظیم کرده بودند.

اما این واکنش‌ها چیزی بود که مامی انتظارش رو داشت.

در واقعیت اما سکوت کر کننده ادامه داشته و ملت که حس کرده بودن کلاه سرشون رفته، نگاه‌های سنگینی به هلگا می‌کردن.

درست زمانی که سالازار بلند شده بود که جمع کنه و بره، هلگا تقریباً فریاد زد:
- حالا دیگه مهمونی قراره شروع بشه. این شما و این هم گروه خواهران عجیب!

در یک چشم به هم زدن این بار واقعاً سالن بزرگ شد. صخره افتخار ناپدید شد و به جاش یه سِن جذاب ظاهر شد که روی اون گروه خواهران عجیب کنسرت خودشون رو شروع کردن. نورپردازی سالن با ریتم آهنگ تغییر کرد و شور و هیجان یهو پاشید توی صورت ملت. چند نفر اومدن وسط و شروع به رقصیدن کردن. مهمونی گرم شد!

هلگا هم که از خود بی‌خود شده بود اکبر رو یه گوشه گذاشت و وسط سن رقص پرید تا قابلیت‌های وزیر جدید رو به رخ بکشه.

اما اگه می‌دونست این قراره تا مدت‌ها آخرین دیدارش با اکبر باشه قطعاً چنین کاری رو نمی‌کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/5/5 13:33:09
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هلگا به مناسب وزیر سحر و جادو شدنش، تمام بزرگان و کوچیکان جامعه‌ی جادوگری رو به مهمونی‌ای دعوت کرده که... تو انبار وزارتخونه برگزار می‌شه! در حالی که همه تو شوک و بهت و شاکی هستن که مکان از این کوچیک‌تر و بدتر نبود، ناگهان هلگا سر می‌رسه و حالی به حولی به انبار می‌ده...


~~~~~~~

ولی خب، نه اون حالی به حولی‌ای که همه انتظار داشتن... یا حداقل نه اون حالی به حولی‌ای که با این زمان جور باشه!

چون بالاخره هلگا طلسمی از نوع فراموش‌شده‌های هزارساله اجرا کرده بود که شاید برای زمان خودش واقعا شاهکار محسوب می‌شد. ولی برای این زمان؟ خب امممم... اینطوری براتون بگم که سالن عظیمش در واقع یک متر بزرگ‌تر از انبار فعلی بود و حالا که جن‌های جادویی هم برای پذیرایی اضافه شده بودن، جا خیلی تنگ‌تر از قبل شده بود.

عجیب‌تر این بود لرزش ابتدایی که انبار و افراد حاضر درونش تجربه کرده بودن و حاصل طلسم بود برای ایجاد تغییرات مذکور، هنوز متوقف نشده بود و همه داشتن سرجاشون ویبره می‌رفتن.

- دستگاه ماساژور نصب کردی برا انبار؟

خیلی از اصیل‌زادگانِ ماگل‌ندیده کلا نمی‌فهمن منظور طرف چیه از این حرف، ولی اونایی که متوجه می‌شن هم می‌فهمن که این یه جای کار طلسم بوده که لنگیده و خبری از ماساژور نیست. چون خب، بیشتر از ماساژ آرامش‌بخش شبیه ویبره‌ی رو مخ بود.

برای لحظه‌ای لرزه شدیدتر می‌شه، صدای مهیبی به هوا بلند می‌شه و گرد و خاک همه جا رو فرا می‌گیره. بالاخره وقتی گرد و خاک به حدی فرو می‌شینه تا چشم، چشمو ببینه، همه می‌بینن یه تیکه از سقف به همراه بخشی از وزارتخونه که بالای انبار بوده پایین ریخته و هم‌چون صخره‌ای مشابه با pride rock یه تیکه از انبارو اشغال کرده.

در میون گرد و غبار پشتش؟ بانویی هلگا نام قدم به بیرون می‌ذاره و در حالی که هر قدمش لرزه‌ی جدیدی به تنِ نحیفِ انبار وارد می‌کنه، جلو میاد و از اون بالا نگاهی به مردمانش که از پایین شاهد ماجرا بودن می‌ندازه.

تو چهره‌ی هلگا اما؟ اثری از این نبود که بفهمی تمام این اتفاقات تصادفی بود و در لحظه ازش بهره برده، یا که از ابتدا نقشه و طلسم باستانیش همین بوده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/5/1 19:58:05
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اما هلگا هیچ اقدامی نکرد، چون هلگا منتظر بود. غر زدن مردم عادی جادوگر فعلاً براش مهم نبود. با اینکه ناراحتی مردم، مخصوصاً به‌عنوان یه «مامی»، اذیتش می‌کرد، اما باید تحمل می‌کرد. از اون‌ور، چشم‌غره‌ها و عصبانیت پنهون ولدمورت که فقط به شکل دود سیاه از دماغ نداشته و گوش‌های تختش بیرون می‌زد هم باید نادیده گرفته می‌شد. فقط امیدوار بود لرد بتونه خودش رو کنترل کنه و عصبانیتش از تنگی جا توی انبار وزارت‌خونه باعث نشه یه فاجعه رخ بده و با چشمای بسته و زبونی پر از آواداکدورا همه رو نیست و نابود کنه.

ولی خب، همه‌ی این ریسک‌ها می‌ارزید، نه؟ همه باید می‌اومدن. باید جلوشون ظاهر می‌شد، باید می‌دیدنش، مخصوصاً اون... اون یکی که هزار سال حتی فکرشم نمی‌کرد یه روزی هلگا بشه وزیر سحر و جادو و کل جامعه‌ی جادوگری بریتانیا رو به‌دست بگیره.

همیشه دست‌کم گرفته شده بود. حتی تو کتاب‌های تاریخ، فقط از درگیری بین سالازار و گودریک حرف زده بودن. وقتی اسم هلگا می‌اومد، فقط می‌گفتن مهربونه، به اتحاد اعتقاد داره، عاشقه، دل‌باز و مادرانه‌ست. ولی هلگا فراتر از این حرفا بود. آره، یه بخشش واقعاً مامی بود، ولی نمی‌شد هلگا رو تو این چیزای سطحی خلاصه کرد. حالا بالاخره یه فرصت دستش افتاده بود که همه‌ی خودش رو نشون بده؛ یه ساحره‌ی قدرتمند، کسی که هم‌سطح بقیه‌ی موسسان هاگوارتزه ولی کتاب‌های تاریخ اصلاً جدی نگرفتنش.

دقایق گذشت و مهمون‌ها یکی‌یکی رسیدن. آلبوس دامبلدور به همراه محفلی‌ها جلوی وزارت‌خونه ظاهر شد و در حالی که برای ولدمورت دست تکون می‌داد، وارد انبار شد. سیبل تریلانی و تیم‌های کوییدیچ هم لحظاتی بعد خودشون رو به سرعت به انبار رسوندن. شهردار لندن و رقیب انتخاباتی هلگا، یعنی گریندل‌والد، با کلی تشریفات و طرفدار و کارمند شهرداری رسید و با وقار مخصوص خودش وارد انبار شد.

حالا دیگه واقعاً جای نفس کشیدن نبود. حتی اگه ولدمورت هم همه رو نمی‌کشت، همین نبود اکسیژن برای نابودی کافی بود. هلگا داشت کم‌کم ناامید می‌شد... یعنی مدیر هاگوارتز دعوت‌نامه رو نگرفته؟ یعنی سالازار حتی حالا هم حاضر نیست قدرت هلگا رو به رسمیت بشناسه و تو جشنش شرکت کنه؟

همین فکرا داشت می‌اومد سراغش که یه‌دفعه، توی آسمون آفتابی وزارت‌خونه، صدای رعدی بلند شد. نوری کورکننده همه‌ی چشم‌ها رو زد. و بعد از همون رعد، سالازار اسلیترین از آسمون فرود اومد و جلوی درِ وزارت‌خونه ظاهر شد.

هلگا ناخودآگاه لبخند زد. حالا وقتش بود. وقتش بود خودش رو نشون بده. چوب‌دستی رو برد سمت گلوش و با صدای بلند گفت:

– به همه‌ی مهمونای جشن وزیر جدید سحر و جادو خوش اومد می‌گم!

بعد، با یه حرکت دست و طلسمی که از نوع فراموش‌شده‌های هزارساله بود، کل انبار وزارت‌خونه تبدیل شد به یه سالن جشن عظیم؛ پر از جن‌های جادویی که برای پذیرایی آماده بودن.

این تازه شروع کار بود. هلگا کلی برنامه برای این جشن داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
والا دوستان، من به عنوان نویسنده حقوقم رو از وزارت می‌گیرم. وقتی وزیر می‌گه پست بعدی باید از جلوی وزارتخونه شروع بشه، من کی باشم که بگم نه؟!

اعضای مرگخواران روبه‌روی درب ورودی وزارتخانه پیاده شدند. راه را برای اربابشان باز کردند تا به جلو بیاید. لرد ولدمورت با قدم‌های استوارش زمین را زیر پایش می‌لرزاند.

اوه راستی اینو یادم رفت بگم. من حقوقم رو از وزارت می‌گیرم ولی خب یه نویسنده‌ی مرگخوارم. پس خانوم وزیر در جریان باش نمی‌تونم از شوکت و جلال لرد ولدمورت توی پست حرف نزنم.

آری می‌گفتم! قدم بر می‌داشت و ریشتر روی ریشتر می‌گذاشت. زمین لرزه داشت شدت می‌گرفت.

- ساختمون وزارت بخاطر این قضیه بریزه حقوقت قطع می‌شه‌آ! گفته باشم.

اهم اهم. خب فکر کنم به اندازه‌ی کافی از شوکت و جلال لرد ولدمورت نوشتم.

لرد ولدمورت ناگهان ایستاد و به سمت مرگخوارانش برگشت.
- نوکران ما! گوش بدهید که چه می‌گویم. وقار خودتان را در این مراسم نشان می‌دهید... خوب رفتار کنید، اربابتان را بالا می‌برید. شما که نمی‌خواهید ما پایین باشیم؟
- نه خیر!
- شما که نمی‌خواهید بهونه‌ای دست آن ریشو بدهید که بعدا ما را مسخره کند، می‌خواهید؟
- نه خیر!
- پس درست رفتار خواهید کرد؟
- بله!
- نه خیر!

همیشه یک نفر هست که احمق باشد!

درب وزارتخانه باز شد. مرگخواران اولین چیزی که دیدند، تابلوی بزرگی بود که روی آن نوشته‌ای وجود داشت:
نقل قول:
مهمانان گرامی! فلش را برای رسیدن به تالار دنبال کنید.

فلش به ته یک راهرو تاریک اشاره داشت. همگی پشت سر اربابشان حرکت کردند. چند در را رد کردند تا به در تالار رسیدند.

- حواستان باشد که به شما چه گفتم. اگه از کسی خطایی سر بزند، سر و کارش با بلای ماست.

همگی کراوات و پاپیون‌های خودشان را صاف کردند. لرد ولدمورت در تالار را باز کرد. صحنه‌ای که می‌دیدند را باور نمی‌کردند. نمی‌دانستند که درست آمده‌اند یا خیر. چون چیزی که می‌دیدند بیشتر شبیه طویله بود تا تالار! البته جوابشان را با دیدن بنر هلگا و شرشره‌های زرد دریافت کردند... درست آمده بودند.
- می‌دانیم برایتان سخت است که مسخره نکنید. برای ما نیز همینطور است. ولی خب دو کلمه‌ی "وقار" و "بلا" را فراموش نکنید.

همه‌ی مرگخواران خنده‌های خود را قورت دادند. نفس عمیق کشیدند و ذهن خود را از هرگونه افکار بد خالی کردند. چند شوخی ارزشش را نداشت که جانشان را به خطر بیاندازند.

- این همه تالار تالار کرد تهش شد این؟ اینجا که شبیه انباریه! همه رو هم دعوت کرده زنیکه‌ی عقده‌ای! اینجا نهایت ظرفیت 50 نفر داشته باشه بعد تو برداشتی 5000 نفر دعوت کردی؟

شاید مرگخواران اربابی داشته باشند که حواسش به آنها باشد ولی مردم عادی اینگونه نبودند. آنها آزادانه حرف‌های خود را می‌زدند. بنظر می‌رسید هلگا هافلپاف باید کاری کند وگرنه ادامه‌دار شدن این صحبت‌ها برایش بد تمام خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 18:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ولدمورت در حالی که دستش رو روی چونه‌ش گذاشته بود و فکر می‌کرد گفت:
- اووومممم... خب پدر جان درست میگن. بالاخره ایشونم از نوادگان سالازار هستن و باید چیز در خوری بهشون بدیم. نظر شما چیه مرگخواران ما؟

گابریلا که خیلی داشت بهش خوش می‌گذشت گفت:
- آره ارباب! باید این بازی رو ادامه بدیم. خیلی داره حال میده! من میگم اصلاً آقای گانت بگیره این تام ریدل رو کتک بزنه!

سیبل که اصلاً این موضوع به ذهنش نرسیده بود مثل کسی که داره سقوط می‌کنه ولی لحظه آخر دستش به یه طناب می‌رسه ایده رو روی هوا قاپید و گفت:
- وای آره راست میگه! اینا بک استوری دارن! این اومده دختر ایشونو... بله بله! بعد الان کاملاً منطقیه که ایشون خود ایشونو... بله بله!

اصلاً ولوله‌ای به پا شده بود و همه به غیر از تام ریدل بدبخت سرشار از ذوق شده بودن. از اون طرف ماروولو در حال پوشیدن دوبنده خودش بود که یهو صدای پاقی اومد و همه جا ساکت شد.

وقتی مرگخواران و کلیه اعضای خاندان اصیل و بسیار باستانی گانت برگشتن، با شخصی مواجه شدن که باورشون نمی‌شد! هلگا هافلپاف در حالی که یه نیم تاج طلایی روی سرش بود و چندتا بیگودی به موهاش باقی مونده بود، نصف صورتش آرایش شده بود ولی نصف دیگه‌ش نچرال نچرال، جلوشون وایساده بود!

لرد خودشو انداخت جلو، یقه کتش رو صاف کرد، آستین هاشو مرتب کرد تا ساعت شُلکسش معلوم بشه و با لبخندی شروع به صحبت کرد:
- سلام بانو. اومدین ما رو همراهی کنین؟ خودمون میومدیم!

- زر نزن مرتیکه لاابالی!

لبخند روی صورت مرگخوارا و اعضای خاندان اصیل و بسیار باستانی گانت خشکید!

مامی هلگا که هر لحظه حرف زدنش به جیغ زدن نزدیک تر می‌شد ادامه داد:
-ای کوفت! ای مرض! ای زهر هلاهل! دو ساعته همه تو تالار منتظرن این وایساده با اون لاس میزنه، اون داره اینو می‌تیغه! خب من از دست شما پیر شدم دیگه! الان چارصد نفر توی اون سالن مجلل منتظر شمان بیاین! ای تسترال تو روح اون سالازار که همتون از تخم و ترکه اونید!

گابریلا آروم و با احتیاط به هلگا نزدیک شد و خیلی شمرده گفت:
- خاله هلگا، دارین از نقشتون خارج میشینا... شما یه خاله خوب و مهربون...

- ای سیریوس تو روح اون خاله خوب و مهربون! وایسا اینجا ببینم ای دختره‌ی ننه روونا! اصلاً همه اینا زیر سر توعه!

بالاخره چند دقیقه بعد مرگخوارا، گابریلا رو از زیر دست و پای مامی بیرون کشیدن تا خشونت پست بیش از حد نشه. همگی سوار مینی‌بوس شدن و آماده حرکت بودن. هلگا کنار شیشه راننده اومد و با تشر رو به ماروولو گفت:
- ببین وایسادی وسط راه مسافر زدی، سر و صدای الکی کردی، تصادف کردی، ماشینت خراب شد، هر کوفتی شد همین مینی بوس رو می‌کنم تو...
- عع آبجی نزن این حرفا رو. اصن من سگ درگاه وزارتتونم. یه ربع دیگه اینا رو گذاشتم جلو باجه تیلیف وزارت! تا حالا هم من میخواستم بیارمشون خودشون نمیومدن!
- خب حالا اون مورفین رو بده به من. با خودم بیاد!
- امم... آبجی این بچه خیلی باباییه. اصن برا چی میخواینش؟
- باید برم یه تشری هم به محفل بزنم. اونجا هم ظاهراً اون دختره سرتق، آریانا، نتونسته لباس انتخاب کنه، اونام هنوز راه نیفتادن!

یه نگاهی به ماروولو انداخت که ربط این موضوع به مورفین رو نفهمیده بود و توضیح داد:
- قبلش میخوام یه دمنوش نعنا بزنم که ذهنم آماده باشه با قدرت تشر بزنم!

بعد سرش رو از توی پنجره راننده وارد کرد و یه تهدید نهایی کرد:
- فقط دلم میخواد یه نفر تا قبل رسیدن به وزارت حرف یا پست بزنه! تک تک پست‌هاش رو خشابی می‌کنم تو آستینش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/4/30 18:54:25
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیا بزنیم زیرش پدر شان!
- بیا بیا وقتشه!

مورفین گانت بقیه‌ی مرگخوارا رو کنار زد تا برسه به لرد. یه لحظه حتی خواست خود لرد رو هم کنار بزنه، ولی خب ولدمورت مرگخواری نبود که با این بادها بلرزه، واسه همین از جاش تکون نخورد و جلوی راه مورفین وایساد.

- زیر چی بزنین دقیقا؟
- برو اونور دایی جوون و نگرانش نباش ... بابا خودش میدونه زیر چی میخوایم بزنیم.

مورفین اینو گفت و یه تیکه کاغذ از جیبش درآورد. بعد از یه جیب دیگه‌ش یه گیاه سبزرنگ که خیلی شبیه نعنا خشک بود، بیرون کشید. نعنای خشک رو توی کاغذ پیچید، یه زبون کشید، کاغذو گذاشت رو لبش.

- دایی ما، داریم می‌ریم وزارت‌خونه پیش وزیر جدید، وقت نعنای اضافی نداریم.
- من که کاری به مأموریت شما ندارم دایی جون... با بابا قرار داشتیم بیاد این‌ورا، یه کم بزنیم زیر این نعنای نابا، سیمپسون بزنیم بالا... شما کار خودتون، ما حال خودمون...

و به این ترتیب، مورفین بالاخره با یه کم این‌ور اون‌ور کردن از زیر پای لرد فرار کرد و پرید توی مینی‌بوس باباش. بعدم با یه فندک، نعنارو آتیش زد تا ریه‌های جفتشون باز بشه. البته به طرز عجیبی باعث سرفه‌شون شد، ولی می‌گن همین سرفه‌ها خوبه، باعث می‌شه جریان هوا راه بیفته و جای نگرانی نیست. خواننده‌های این پست و مرگخوارا هم کاملاً آروم بودن، چیز بدآموزی‌ای یاد نگرفتن، نهایتاً یاد گرفتن چطور دمنوش نعنا درست کنن.سوژه هم جایی نرفت. هرچند مثل فنر جمع شده بود و دلش می‌خواست باز شه و فرار کنه بره جاهای خفن، ولی جلوش گرفته شد و همون‌جور جمع و پرانرژی موند، منتظر نویسنده‌ی بعدی که بیاد نجاتش بده و برسونه‌ش به سرنوشتش.

چند دقیقه گذشت. چشمای قرمز ماروولو که دیگه کاملاً مشخص بود، مورفین فهمید به اندازه کافی زیرش زدن و وقتشه بره دیاگون، کره‌ی پاستوریزه بخره و برگرده. مرگخوارا هم خوشحال از اینکه بالاخره ماجرا تموم شده، اومدن سوار مینی‌بوس بشن که یهو فهمیدن نه! ماروولو هنوز حواسش هست.

- خب دیگه، چیا دارین بدین به من که بذارم سوار مینی‌بوسم بشین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1404 00:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نویسنده بعدی اتفاقا خیلی هم از این بابت ابراز خوشحال میکنه و از اینکه میتونه به راحتی موضوع رو کش بده و شخصیت خودشو بچپونه وسط سوژه راضیه.

باید خدمتتون بگم که سیبل احساس کرد اگه زودتر نجنبه ممکنه نتونه همراه لرد به این مهمونی بره. در نتیجه پایین رداش رو بالا میگیره که خاکی نشه و دو پله‌ی مینی‌بوس رو یکی می‌کنه و مستقیم جلو صورت ماروولو که راه ورود رو بسته بود، فرود میاد!
- من ارزشمندترین چیز در این دنیا رو به تو میدم ماروولو! آینده...

قیافه‌ی شبیه علامت سوال ماروولو به سیبل فهموند که حتی یه کلمه از حرفاشم نفهمیده، بنابراین تلاش کرد تا بیشتر و واضح‌تر توضیح بده.

- خب... ببین من آینده رو برات پیشگویی می‌کنم. اونم مجانی!

این بار قیافه‌ی ماروولو داشت می‌گفت: "اینجی سودیش واس ما کوجیس؟" بنابراین سیبل تصمیم میگیره بساط کتری و قوری رو راه بندازه و یه فنجون چای بابونه تو حلق ماروولو فرو کنه که...
- سیبل‌مان! ما وقتی نداریم که تلف کنیم. یه چیز آماده و بدون نیاز به تدارکات از جیبت خارج کن!

سیبل تحت هر شرایطی حرف اربابش رو گوش می‌کرد. حتی اگه لرد بهش می‌گفت پیشگویی نکن. در نتیجه در کسری از ثانیه بساط دمنوش‌سازی جمع می‌شه و سیبل یه شیشه پر از مایعی سیاه رنگ و غلیظ رو کف دست ماروولو می‌ذاره و قبل از اینکه کسی بتونه اعتراض کنه سوار مینی‌بوس می‌شه!

ماروولو هم نگاهی به نوشته روی شیشه می‌ندازه که روش نوشته" روغن تقویت سیبیل براس سیبیلوها"!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به وضوح "پولشو بسلف" رو می‌شنوه و حتی اگه واقعا ندونه معنی این جمله چیه، ولی می‌دونه هرجا کسی اسم از پول بیاره قطعا منظورش پول گرفتنه نه دادن. اما عمدا به روی خودش نمیاره و جلو میاد تا از پله‌های مینی‌بوس بالا بره که ماروولو یهو جلوش ظاهر می‌شه و شروع به صاف کردن گلوش می‌کنه.

ماروولو بدون این که حرفی بزنه، فقط دستاش رو به نشونه‌ی پول تکون می‌ده. لرد با بدخلقی برمی‌گرده و نگاهی به مرگخوارانش می‌ندازه که به طرز عجیبی چشم همه‌شون به جیب اربابشون دوخته شده بود. لرد اینو هم نادیده می‌گیره. تا الان شد دوبار و این یعنی برین از روونا بخواین تا برای سومین بار رخ نده.
- یاران ما، پول‌هایتان را بسلفید!

مرگخوارا نگاهی به هم می‌ندازن. اونا با فرض این که تا مقصد آپارات می‌کنن و مقصد هم مهمونی بود و این یعنی عشق و صفای رایگان، پولی با خودشون نیاورده بودن. نه این که حالا اگه آورده بودن دو دستی تقدیم می‌کردن، نه. ولی به هر حال در اون لحظه نداشتن.

با این حال چند تا از مرگخوارا همون تعداد گالیونی که کف جیباشون جیرینگ جیرینگ می‌کرد رو در میارن و یکراست می‌ذارن کف دست ماروولو. ماروولو حتی بدون این که سکه‌ها رو بشمره، اونا رو مستقیما تو جیبش می‌ذاره و نچ‌نچی به راه می‌ندازه.
- این فقط خرج سوار کردن پنج نفرتونه. منو بگو فکر می‌کردم نوه گل و بلبلم چه گروهی برای خودش به هم زده و چه ثروتی به جیب زده. همه‌ش همین بود؟

لرد که آبروش رو جلوی پدربزرگش در خطر می‌دید، ناگهان فکری به ذهنش خطور می‌کنه. پس دوباره رو به مرگخوارانش می‌کنه.
- یاران ما یکی یکی جلو بیاین و خودتون و جیب‌هاتون رو خالی کنین. مطمئنیم وسایل ارزشمندی دارین که به درد پدربزرگ ما می‌خوره. درست نمی‌گیم؟

ماروولو دستی به چونه‌ش می‌کشه، شلوارشو محکم بالا می‌کشه و جلو میاد تا ببینه چی از جیب مرگخوارا قراره نصیبش بشه.

و اینطوری می‌شه که خوانندگان از نویسنده شاکی می‌شن که چرا داستان رو کش داد به جای این که یهو پول مینی‌بوس رو بسلفن و طی یک پاراگراف به مهمونی برسن. همینه که هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 18:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید

جشن پیروزی!


نقل قول:
سرور گرامی،
جناب آقای لرد ولدمورت!

با عرض سلام و احترام خدمت جنابعالی و با آرزوی مسرت و موفقیت، پیرو وعده‌های انتخاباتی وزیر آینده سحر و جادو، مامی دل‌ها، هلگا هافلپاف کبیر و به منظور ایجاد همبستگی و اتحاد در میان جامعه جادوگری، از حضرتعالی و هیئت همراه دعوت می‌شود در جشن باشکوهی که بدین منظور ترتیب داده شده است، در محل وزارت سحر و جادو حضور به هم رسانید.
لازم به ذکر است که یکی دیگر از وعده‌های انتخاباتی بانو هافلپاف نیز در این مراسم تحقق خواهد یافت.

امضا
اداره سور و سات جادویی


لوسیوس مالفوی سرش رو از روی کاغذ نامه بلند کرد و یه نگاهی به لرد انداخت که روی صندلی با ابهتش نشست بود. مثل یه مرگخوار خوب منتظر بود تا اربابش فکراش رو بکنه. نگاهی به اطراف کرد و بقیه مرگخوارانی که پشت میز نشستن رو رصد کرد. اما قبل از اینکه به واکنش بقیه توجه کنه، به این فکر فرو رفت که چرا همیشه لرد سیاه و مرگخواراش پشت همین میز نشستن؟ اصلاً چرا باید هر اتفاقی که میفته دقیقاً توی همین لوکیشن باشه؟ آیا فیلم به اون عریض و طویلی که تا توالت عمومی‌های خونه گریمولد رو نشون دادن، نمی‌تونستن 4 تا لوکیشن دیگه از مقر فرماندهی مرگخواران نشون بدن؟

- تصمیم سختیه! البته برای ما که چیز سختی وجود نداره. اما خب بالاخره از یه طرف بدمون نمیاد بریم ببینیم چه خبره و بتونیم وزیر بعدی رو به خودمون جذب کنیم. از طرفی هم خب خیلی از جشن و این چیزا خوشمون نمیاد. مخصوصاً که احتمالاً پا نمیده کسی رو هم شکنجه کنیم یا بکشیم.

ولدمورت همینطوری که فکر می‌کرد این جملات رو گفت.

لوسیوس گلویی صاف کرد و با احتیاط همراه با چاپلوسی گفت:
- قطعاً لرد سیاه بهترین تصمیم رو می‌گیرن. اما شنیدیم که میگن هلگا قراره از یه چیزی هم رونمایی کنه. این می‌تونه...

مارکوس فنویک با صدای سرد و بی‌روحش حرف لوسیوس رو قطع کرد:
- اگه محفلی‌ها و دامبلدور رو هم دعوت کرده باشه چی میشه؟!

قبل از اینکه ولدمورت بتونه از کوره در بره و خشمش رو از این احتمال ناخوشایند ابراز کنه، صدای فریاد خفه و محوی از 570 کیلومتری به گوش رسید:
- زلزله شدن میشه!

در حالی که همه داشتن اینور و اونور رو نگاه می‌کردن تا منشا صدا رو پیدا کنن، گابریلا خنده هیستریکی کرد و توضیح داد:
- اممم... ارباب فکر کنم این راب بود! چند روز پیش از توی دارالمجانین شوتش کردن 1000 کیلومتر دورتر. داره پیاده بر می‌گرده!

ولدمورت که بار دیگه به این پی برد که یه مشت دلقک دور خودش جمع کرده، سعی کرد با فکر و هوش بالای خودش، به تنهایی مسئله رو حل کنه. بعد از چند لحظه رو به لوسیوس کرد و گفت:
- باید بریم! با حضورمون توی اون جشن می‌تونیم یه قدرت نمایی هم بکنیم! اون کت شلواره که هلگا همیشه میگه توش جذاب می‌شیم رو آماده کنید! بقیه‌تون هم پاشین لباس استیک خوری بپوشید که ابهت ما رو بیشتر کنید! غیر از بم! تو اینجا بمون در رو برای راب باز بکن. شنیدیم جشن‌های هلگا گرم میشه یهو آب میشی!

چند ساعت بعد، دم در خانه ریدل

یک موزیک گنگ پخش شد و لرد ولدمورت و مرگخواران به صورت اسلوموشن یکی یکی از در خانه بیرون می اومدن! همه با ردا و شلوارهای سیاه، ماسک‌های مجلسی‌شون رو روی صورت‌هاشون زده بودن و به صورت یک نیم دایره، پشت سر ولدمورتی وایساده بودن که با یه کت شلوار سیاه و کفش‌های ورنی سفیدی که کاملاً با برق سرش ست شده بود، ژست هیپوگریف گرفته بود. هر کدوم جلو می اومدن و یک تکون خیلی کاریزماتیک با یقه رداشون می‌دادن و به افق زل می‌زدن!

چند لحظه گذشت و هیچکس حرکت نکرد.

آهنگ گنگ هم تموم شد.

هیچ صدای خاصی به گوش نمی‌رسید.

یه جغد اون پس زمینه صدا می‌کرد.

صدای قار و قور شکم سیبل که احتمالاً در حال هضم چند تار سیبیل اتفاقی بودن هم بلند شد.

آخر اسکورپیوس آستین لباس لوسیوس رو کشید و زیر لب گفت:
- بابابزرگ، چرا پس نمیریم؟ مگه قرار نیست غیب و ظاهر بشیم؟

لوسیوس که سعی می‌کرد جلب توجه نکنه و ژست گروه رو خراب نکنه زیر لبی جواب داد:
- نه بابا جان! ظاهراً یکی از اقوام لرد سیاه جدیداً روی مینی‌بوس کار می‌کنه. با اون هماهنگ کرده بیاد دنبالمون!

قبل از اینکه اسکورپیوس فرصت اعتراض پیدا کنه و غرغرهاش رو شروع کنه صدایی از دور به گوش رسید:
- دیاگون دیاگون دیاگون دیاگون دیاگون دیاگون! دیاگون بیا بالا!

این صدا که با صدای قارقار اگزوز ماشین‌های ماگلی ترکیب شده بود نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، تا بالاخره به پیچ جاده لیتل هنگلتون رسید و یه مینی‌بوس سفید بنز مدل 1984 با خط‌های آبی مشخص شد. یه تابلو جلوش نصب شده و با خط قهوه‌ای واژه «مینی‌بوس رعیت» نوشته شده بود. همینطور که پت پت کنان نزدیک می‌شد، پیرمرد عجیبی پشت فرمون جلب توجه می‌کرد که با یه عرق گیر و زیر شلواری راه راه آبی، یه پاش رو از پنجره سمت خودش بیرون داده بود و فریاد «دیاگون دیاگون» ـش به گوش می‌رسید.

بالاخره با صدای مهیبی جلوی پای ولدمورت ترمز کرد. با دست شیشه سمت شاگرد رو پایین داد و یه لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:
- سلام نوه قشنگ گوگول موگولم! مینی‌بوس رعیت در خدمت شما و همکلاسیاته! پولشو بسُلف و بیاین بالا همه‌تون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 9 تیر 1401 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در سویی دیگر از دنیا، بسیار دورتر از محل اختفای ایوا و باکتری‌ها، مردم سراسیمه شده بودند. درست در لحظه‌ای که انتظار سخنرانی وزیرشان را می‌کشیدند، او غیب شده بود.

- وزیر حلقه رو پوشیده الان ارباب حلقه‌ها میاد همه‌مون رو اورک می‌کنه!
- نه داداش اون مال یه دنیای دیگه‌ست اشتباه زدی.

اضطراب زیاد از حد کارکرد مغز را مختل می‌کند.

- آرکو!

صدایی از او نیامد. تام چندباری به فریاد زدن نام آرکو ادامه داد، اما همچنان جوابی دریافت نمی‌کرد.
- این باز وقت نیاز بهش شد غیبش زد.

تام مسیرِ سالن را چندبار متر کرده بود و همچنان هم در حال قدم زدن بود. فکر مشوشی داشت، تلاش می‌کرد تکه‌های پازل را کنار یکدیگر قرار دهد. موز، پوست، ایوا، غیب شدن؛ کلمات در ذهنش بالا و پایین می‌شدند و ارتباطی میان آن‌ها یافته نمی‌شد.

ایوا نیز در سویی دیگر هر لحظه منتظر پای سرنوشت بود که در کله‌ی بختش فرو برود.
صدای پای ارباب می‌آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!