[font=Tahoma][font=Arial]تصویر شماره 10:
بازیگران: هری هدویگ و هاگرید
مکان کوچه دیاگون
صبح روز تعطیل یک شنبه قبل از شروع سال نو
هوا آفتابی و خوب
آخرین تعطیلی قبل کریسمسه و کوچه دیاگون پر از جادوگر و شلوغی و سرصداعه . بعضی ها هم دارن وسایل دست دوم خودشونو میفروشن و صدای خودشونو با جادوی سانراس(sonorus) تا حد ممکن بالا بردن.
همه جا پر از خوشحالی و سر زندگیه و از شانس خوبشون هوا خنک و آفتابیه که میشه یک پیاده روی طولانی رو تجربه کرد
هری: وای خدای بزرگ. امروز چقدر شلوغه واقعا نمیشه جلو رفت.
هاگرید: هری امروز چی میخواستی که تو این شلوغی قبل سال نو منو با خودت آوردی؟
هری: هاگرید چقدر تو عجله میکنی میخوام برات هدیه سال نو بخرم .
چشمای هاگرید برقی از خوشحالی میزنه.
هاگرید: ممنون هری. خیلی وقته کسی برای من هدیه کریسمس نخریده. حالا چی میخوای بخری؟
در همون لحظه به جلوی مغازه حیوانات خانگی میرسن و هری می ایسته.
هری: میخوام برات یک حیوون خونگی خوب مثل هدویگ خودم بخرم. آخه اژدهایی که داشتی مرده و نمیخوام نبودنش ناراحتت کنه.
هاگرید چهره اش توو هم میره چون اون اتفاق تلخ یادش میاد.
هری میزنه به بازوش و با لبخند نگاهش میکنه.
هاگرید هم ناچارا میخنده و با هم میرن داخل مغازه
هاگرید:اینجا خیلی حیوون خونگی وجود داره من واقعا نمیدونم کدوم رو بخرم
هری: زود یکی رو انتخاب کن. زیاد وقت نداریم. باید برای رون و هرماینی و جینی هم هدیه بخریم.
هاگرید: اووووووووم اخه راستش زیاد خوشم نمیاد ازشون. اون موشهای لعنتی رو که میبینم یاد پیتر پتی گرو نامرد میفتم. و گربه ها هم منو یاد گربه مسخره هرماینی میندازه. وزغ هم که زود از دست من در میره حوصله ندارم بیفتم دنبال یک وزغ زشت. نمیشه هیچی نخریم؟
هری: اوه بس کن هاگرید یکم ذوق و شوق سال نو رو داشته باش چی میشه مگه؟
هاگرید: هری تو منو با خودت مقایسه میکنی؟ من خیلی وقته که دیگه ذوق و شوق کریسمسو ندارم.
هری درحالی که داره هدویگ رو نوازش میکنه یکمی هم دمغ میشه . که ناگهان هدویگ پرواز میکنه و کنار یک جغد خوشگل میشینه
چشمای هری و هاگرید از خوشحالی برق میزنه چون هردوشون فهمیده بودن چی بخرن
بله..این خیلی بهتره. وارد ایفا که بشین قالب و سبک نوشتار رایج رو هم پیدا میکنید...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
83 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
82
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

تصویر شماره 10
شخصیت ها: هری و هدویگ
مکان:کوچه ی دیاگون.
هوا مه گرفته و بارانی
هری: اوه هدویگ واقعا بیشتر از یک متر رو دید . اینجا هم که پر از دزد و جیب زنه . میترسم که سکه هایی که همین الان از بانک برداشتیم رو بدزدن. من میخوام از جادوی ایمبرویوس استفاده کنم. تا تمام این مه و بارون ها ناپدید بشن
هدویگ: نه هری این کارو نکن بذار بارون تموم این آشغالای شهرو بشوره و ببره از این وضعیت خسته شدم
هری: هدویگ رسیدیم به مغازه شوخی ویزلی ها . من امسال میخوام کلاس ها رو بپیچونم بیا یه چیزی ازشون بخریم
*بعد از خرید شربت استفراغ*
هری: هدویگ نظرت چیه الان امتحان کنم ببینم واقعا کار میکنه یا نه؟
*بلافاصله استفاده میکند*
هدویگ: نهههههه هری استفاده نکن . این درمانش خیلی سخته
*هری تهوع شدیدی داره*
هدویگ: واقعا حوصله مادام پامفری پرحرف رو ندارم. از دست تو هری
میدونی لیلی؟خیلی دوس دارم تاییدت کنم ولی خب...نمایشنامه ات کمه...یعنی یکم خامه و پردازش نشده...یک خورده،فقط یک خورده بیشتر و مفصل تر مینوشتی تایید میشدی..اشکال نداره،یک نمایشانه دیگه بنویس و بهتر و بیشتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم!
تایید نشد!
شخصیت ها: هری و هدویگ
مکان:کوچه ی دیاگون.
هوا مه گرفته و بارانی
هری: اوه هدویگ واقعا بیشتر از یک متر رو دید . اینجا هم که پر از دزد و جیب زنه . میترسم که سکه هایی که همین الان از بانک برداشتیم رو بدزدن. من میخوام از جادوی ایمبرویوس استفاده کنم. تا تمام این مه و بارون ها ناپدید بشن
هدویگ: نه هری این کارو نکن بذار بارون تموم این آشغالای شهرو بشوره و ببره از این وضعیت خسته شدم
هری: هدویگ رسیدیم به مغازه شوخی ویزلی ها . من امسال میخوام کلاس ها رو بپیچونم بیا یه چیزی ازشون بخریم
*بعد از خرید شربت استفراغ*
هری: هدویگ نظرت چیه الان امتحان کنم ببینم واقعا کار میکنه یا نه؟
*بلافاصله استفاده میکند*
هدویگ: نهههههه هری استفاده نکن . این درمانش خیلی سخته
*هری تهوع شدیدی داره*
هدویگ: واقعا حوصله مادام پامفری پرحرف رو ندارم. از دست تو هری
میدونی لیلی؟خیلی دوس دارم تاییدت کنم ولی خب...نمایشنامه ات کمه...یعنی یکم خامه و پردازش نشده...یک خورده،فقط یک خورده بیشتر و مفصل تر مینوشتی تایید میشدی..اشکال نداره،یک نمایشانه دیگه بنویس و بهتر و بیشتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/6 23:37:33
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/09/23
تولد نقش: 1395/11/07
آخرین ورود: پنجشنبه 7 بهمن 1395 15:08
از: خــراب آبــاد
پستها:
3

►تصویر شماره 7 کارگاه نمایشنامه نویسی◄
راهرو منتهی به دخمه ی اسنیپ – آدرس دخمه : مثل همه ی فیلم ها انتهای راهرو سمت راست
از آنجا که خبر عمل دماغ اسنیپ همه جا پخش شده بود ، هری قصد داشت با چشمان خود دماغ چسب خورده ی معلم مورد علاقه ش را ببیند . طبق شایعات پخش شده وقتی اسنیپ در حال رفتن به سرسرای عمومی بود پایش به دماغش گیر کرده
و یک سکندری ناحق نوش جانش شده . تلافات حادثه تا به حال به بیست نفر رسیده که 11 نفر کیسه صفرا پاره کرده ند و 9 نفر با دهان باز و خشتک دران به سمت جنگل ممنوعه رفته و هنوز برنگشته اند . شدت حادثه خبر از درست نشدن دماغ با جادو داد . مادام پامفری البته اظهار داشت : من شصت ساله دکترم همه چی رو درست کردم اما خداییش دماغ تا حالا اینجوری ندیدم یعنی والله این اصلا یه چیز دیگه ست .
حال هری پشت در دخمه ی اسنیپ ایستاده بود بلکه با دیدن چسب دماغ ، کیسه ای ، خشتکی چیزی پاره کند بلکه یک ماه مرخصی گیرش بیاید . هری خم شد تا از جای کلید روی در داخل دخمه را ببیند .
دخمه تاریک بود اما حداقل این معلوم بود که امکان وجود اسکندر مقدونی در آن دخمه وجود دارد اما امکان وجود اسنیپ نه . هری ناامید دوباره کمرش را صاف کرد که برگردد اما برگشتن همانا و برخورد با دماغ شکسته ی اسنیپ همانا . صدای آخ بلند اسنیپ ، که البته با توجه بیشتر کمی مایل به "اوخ" هم بود ، راهرو را فرا گرفت . هری میخکوب شده اسنیپ را تماشا کرد که خم شده و دماغش را مالش می داد .
به نیت سواستفاده از موقعیت ، قصد فرار کرد اما اسنیپ وحشی تر از اینها بود و با یک حرکت چوبدستی آنقدر طناب دور هری پیچید که تبدیل به یک مومیای مدرن شد
. اسنیپ به سمت هری آمد و با گرفتن انتهای طناب او را کشان کشان به داخل دخمه برد . اسنیپ هری را در تاریکی روی زمین انداخت و خود روی صندلی نشست .
هری کمی جابه جا شد و سعی کرد از دست طناب ها خلاص شود اما موفق نشد و با استناد به ضرب المثل آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب سعی کرد نگاهی به دماغ اسنیپ بیندازد . با دیدن دماغ او ، که البته نام دماغ بر این عضو عجیب الخلقه ی اسنیپ گذاشتن حرام است ، چنان خندید که به سرعت یاد خنده ی مورگان فریمن در سکانس شام فیلم هفت افتاد . گفتنی ست وقتی یاد خنده ی مورگان فریمن می افتی دوباره خنده ت میگیرد .
هری همچنان در هجوم دو خنده ی کیسه پاره کن قرار داشت که اسنیپ بلند شد و به سمت او آمد . دماغش آنقدر نوک بالا بود که بین دو ابرویش را لمس میکرد .
اسنیپ فریاد زد : بابات هم اون موقع ها به دخمه ی من سرک میکشید !!!!
هری : اون موقع هم مگه دخمه داشتی ؟
اسنیپ ساکت شد .
در این لحظه کارگردان یک عینک ری بوند روی چشمان هری گذاشت و یک کلاه کپ روی سرش . یک سیگار برگ هم روی لبش گذاشت و کنار سرش نوشت : تاگ لایف!
عصیان در چشم اسنیپ موج می زد . با فریاد گفت : الان زنگ میزنم رامبد بیاد پدرت رو دربیاره .
جنون هری را فرا گرفت : نه تور و خدا . اسنیپ تو رو جان دماغت به رامبد زنگ نزن .
اسنیپ : باید یادت مونده باشه آخرین نفری که با رامبد حرف زد چه بلایی سرش اومد . افسانه ها میگن اون فرد تا آخر عمرش دیگه نخندید . هه هه .
هری حاضر بود تمام عمر خود کنکور بدهد اما لحظه ای با رامبد همصحبت نشود . شایعه شده رامبد آنقدر به شخص میگوید الکی بخند که طرف دیگر توانایی خندیدنش از دست میرود آنقدر بیمزه گی میبند .
هری التماس اسنیپ را میکرد که رامبد را وارد قضیه نکند اما اسنیپ دست بردارد نبود .
سرانجام اسنیپ گفت : نه . اصلا چرا رامبد ! به عادل زنگ میزنم .
هری درجا غش کرد .
طبق افسانه های قدیمی عادل فردی پوس شخصی ست مرگخوار که باعث شده هزاران مشنگ پارانویا بگیرند . متون قدیمی در این باره نوشته اند او آنقدر سریع صحبت میکند که هیچکس نمتواند حرف هایش را تحمل کند و دچار پارانویا میشود .
اسنیپ بعد از غش کردن هری دست به سینه ایستاد و به افق خیره شد . کارگردان بیچاره ی ما چاره ای نداشت جز اینه که سیگار برگ و عینک ری بوند . کلاه کپ را روی اسنیپ بگذارد و بالای سرش با فونت تامیز نیو رومان بنویسد : تاگ لایف !
خوبه که سعی کردی طنز بنویسی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
راهرو منتهی به دخمه ی اسنیپ – آدرس دخمه : مثل همه ی فیلم ها انتهای راهرو سمت راست
از آنجا که خبر عمل دماغ اسنیپ همه جا پخش شده بود ، هری قصد داشت با چشمان خود دماغ چسب خورده ی معلم مورد علاقه ش را ببیند . طبق شایعات پخش شده وقتی اسنیپ در حال رفتن به سرسرای عمومی بود پایش به دماغش گیر کرده
و یک سکندری ناحق نوش جانش شده . تلافات حادثه تا به حال به بیست نفر رسیده که 11 نفر کیسه صفرا پاره کرده ند و 9 نفر با دهان باز و خشتک دران به سمت جنگل ممنوعه رفته و هنوز برنگشته اند . شدت حادثه خبر از درست نشدن دماغ با جادو داد . مادام پامفری البته اظهار داشت : من شصت ساله دکترم همه چی رو درست کردم اما خداییش دماغ تا حالا اینجوری ندیدم یعنی والله این اصلا یه چیز دیگه ست .
حال هری پشت در دخمه ی اسنیپ ایستاده بود بلکه با دیدن چسب دماغ ، کیسه ای ، خشتکی چیزی پاره کند بلکه یک ماه مرخصی گیرش بیاید . هری خم شد تا از جای کلید روی در داخل دخمه را ببیند .
دخمه تاریک بود اما حداقل این معلوم بود که امکان وجود اسکندر مقدونی در آن دخمه وجود دارد اما امکان وجود اسنیپ نه . هری ناامید دوباره کمرش را صاف کرد که برگردد اما برگشتن همانا و برخورد با دماغ شکسته ی اسنیپ همانا . صدای آخ بلند اسنیپ ، که البته با توجه بیشتر کمی مایل به "اوخ" هم بود ، راهرو را فرا گرفت . هری میخکوب شده اسنیپ را تماشا کرد که خم شده و دماغش را مالش می داد .
به نیت سواستفاده از موقعیت ، قصد فرار کرد اما اسنیپ وحشی تر از اینها بود و با یک حرکت چوبدستی آنقدر طناب دور هری پیچید که تبدیل به یک مومیای مدرن شد
. اسنیپ به سمت هری آمد و با گرفتن انتهای طناب او را کشان کشان به داخل دخمه برد . اسنیپ هری را در تاریکی روی زمین انداخت و خود روی صندلی نشست .هری کمی جابه جا شد و سعی کرد از دست طناب ها خلاص شود اما موفق نشد و با استناد به ضرب المثل آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب سعی کرد نگاهی به دماغ اسنیپ بیندازد . با دیدن دماغ او ، که البته نام دماغ بر این عضو عجیب الخلقه ی اسنیپ گذاشتن حرام است ، چنان خندید که به سرعت یاد خنده ی مورگان فریمن در سکانس شام فیلم هفت افتاد . گفتنی ست وقتی یاد خنده ی مورگان فریمن می افتی دوباره خنده ت میگیرد .
هری همچنان در هجوم دو خنده ی کیسه پاره کن قرار داشت که اسنیپ بلند شد و به سمت او آمد . دماغش آنقدر نوک بالا بود که بین دو ابرویش را لمس میکرد .
اسنیپ فریاد زد : بابات هم اون موقع ها به دخمه ی من سرک میکشید !!!!
هری : اون موقع هم مگه دخمه داشتی ؟
اسنیپ ساکت شد .
در این لحظه کارگردان یک عینک ری بوند روی چشمان هری گذاشت و یک کلاه کپ روی سرش . یک سیگار برگ هم روی لبش گذاشت و کنار سرش نوشت : تاگ لایف!
عصیان در چشم اسنیپ موج می زد . با فریاد گفت : الان زنگ میزنم رامبد بیاد پدرت رو دربیاره .
جنون هری را فرا گرفت : نه تور و خدا . اسنیپ تو رو جان دماغت به رامبد زنگ نزن .
اسنیپ : باید یادت مونده باشه آخرین نفری که با رامبد حرف زد چه بلایی سرش اومد . افسانه ها میگن اون فرد تا آخر عمرش دیگه نخندید . هه هه .
هری حاضر بود تمام عمر خود کنکور بدهد اما لحظه ای با رامبد همصحبت نشود . شایعه شده رامبد آنقدر به شخص میگوید الکی بخند که طرف دیگر توانایی خندیدنش از دست میرود آنقدر بیمزه گی میبند .
هری التماس اسنیپ را میکرد که رامبد را وارد قضیه نکند اما اسنیپ دست بردارد نبود .
سرانجام اسنیپ گفت : نه . اصلا چرا رامبد ! به عادل زنگ میزنم .
هری درجا غش کرد .
طبق افسانه های قدیمی عادل فردی پوس شخصی ست مرگخوار که باعث شده هزاران مشنگ پارانویا بگیرند . متون قدیمی در این باره نوشته اند او آنقدر سریع صحبت میکند که هیچکس نمتواند حرف هایش را تحمل کند و دچار پارانویا میشود .
اسنیپ بعد از غش کردن هری دست به سینه ایستاد و به افق خیره شد . کارگردان بیچاره ی ما چاره ای نداشت جز اینه که سیگار برگ و عینک ری بوند . کلاه کپ را روی اسنیپ بگذارد و بالای سرش با فونت تامیز نیو رومان بنویسد : تاگ لایف !
خوبه که سعی کردی طنز بنویسی...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/6 19:47:02
آن چــنان آخر بمــیرم ، کز پی ام مــرگی نیاید
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/01
تولد نقش: 1395/11/03
آخرین ورود: پنجشنبه 28 بهمن 1395 12:09
از: پریوت درایو
پستها:
23

http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=312368
تازه از قایق ها پیاده شده بودیم و در حال حرکت به سمت در ورودی بودیم که صدای آخ کوتاهی شنیدم. سرم را برگرداندم و به پشت سرم نگاه کردم. دختری با موهای قهوه ای و چشمان درشت سبز بر روی زمین افتاده بود. برگشتم به طرف او و دستم را جلو بردم. دستم را گرفت و آهسته بلند شد. خم شد و مچ پایش را گرفت. آهسته گفتم: میتونی راه بری؟
سرش را بالا برد و به من نگاه کرد. قدمی برداشت و پس از آن سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. باهم به راه افتادیم و تقریبا در آخر جمعیت بودیم. دختر کوچک با کمی تعلل گفت: اممم.. تو.. اسمت چیه؟؟
برگشتم و به او نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم: لیلی لونا پاتر:)
دخترک آهسته گفت: اوه.. پس تو.. یه پاتری؟
با کمی دلخوری گفتم: من مثل تو یه دخترم.. پاتر و غیر پاتر نداره.. خوب.. تو اسمت چیه؟
دخترک گفت: اپولین اسمیت.
به در سرسرا رسیدم.. مدت زیادی طول کشید تا وارد سالن بزرگ شدیم. از میان جمعیت رد شدیم و جلوی میز اساتید ایستادیم.
کلاه گروهبندی!
همان کلاهی که یکی از برادرانم را به اسلیترین انداخت و دیگری را به گریفیندور. من چه؟ من را در کدام گروه می گذاشت؟
افکارم با صدای زن سالخورده ای در هم ریخت: اپولین اسمیت.
اپولین به سمت کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت و چشمانش را با وحشت بست. پس از مدت کوتاهی صدای کلاه در سالن طنین انداخت: هافلپاف
اپولین کلاه را از روی سرش برداشت و آهسته به سمت میز هافلپاف رفت. سرم را برگرداندم و به میز گریفیندور نگاه کردم. برادرم جیمز را دیدم. او هم مرا دید و برایم دست تکان داد. به میز اسلیترین نگاه کردم و این بار آلبوس و اسکورپیوس را دیدم که کنار هم نشسته بودند. آلبوس لبخند زد. هنوز به آلبوس نگاه می کردم که اسم خودم را شنیدم: لیلی لونا پاتر
همهمه ای در تمام سالن به وجود آمد. قلبم با سرعتی هزار برابر سرعت عادی اش می تپید. جلو رفتم و بر روی صندلی نشستم. کلاه را بر روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم.
_ اوووه.. یه پاتر دیگه.. برادرات و پدر و مادرت رو درست یادمه.. مخصوصا برادر کوچیکه و پدرت... پدرت موفق شد نظرم رو تغییر بده و زیفته توی گریفیندور... اما برادرت نتونست.چون من مصمم بودم اون رو بندازم توی اسلیترین.. فقط برای خودش...
اما تو!! خوب... کار سختیه... شجاعت فوق العاده ای داری.. هوش بسیار بالایی داری.. اووه! میتونم بگم جزو مهربون ترین دخترایی هستی که دیدم و... کمی هم قدرت طلب هستی!
آرزوی قلبیت اینه که بری پیش برادرت آلبوس.. نه؟؟!!
اما نمیتونم این کارو بکنم. صبر کن ببینم.. مطمئنم دوست نداری تنها باشی.. درسته؟؟
خوب..خوب..خوب.. هافلپاف چطوره؟؟
ناخواسته فریاد زدم: نه!!!
_خوب..خوب..خوب.. اگه آروم میگفتی هم می فهمیدم.. خوب!! ریونکلاو یا گریفیندور؟؟ اممم..
چشمانم را محکم تر فشار دادم و صدای بلند کلاه را شنیدم:
_گریفیندور
کلاه را برداشتم و با نگرانی به آلبوس نگاه کردم. لبخندی بر لب داشت و با شور و هیجان برایم دست می زد...
مطمئنا از این بهتر هم میتونی بنویسی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
تازه از قایق ها پیاده شده بودیم و در حال حرکت به سمت در ورودی بودیم که صدای آخ کوتاهی شنیدم. سرم را برگرداندم و به پشت سرم نگاه کردم. دختری با موهای قهوه ای و چشمان درشت سبز بر روی زمین افتاده بود. برگشتم به طرف او و دستم را جلو بردم. دستم را گرفت و آهسته بلند شد. خم شد و مچ پایش را گرفت. آهسته گفتم: میتونی راه بری؟
سرش را بالا برد و به من نگاه کرد. قدمی برداشت و پس از آن سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. باهم به راه افتادیم و تقریبا در آخر جمعیت بودیم. دختر کوچک با کمی تعلل گفت: اممم.. تو.. اسمت چیه؟؟
برگشتم و به او نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم: لیلی لونا پاتر:)
دخترک آهسته گفت: اوه.. پس تو.. یه پاتری؟
با کمی دلخوری گفتم: من مثل تو یه دخترم.. پاتر و غیر پاتر نداره.. خوب.. تو اسمت چیه؟
دخترک گفت: اپولین اسمیت.
به در سرسرا رسیدم.. مدت زیادی طول کشید تا وارد سالن بزرگ شدیم. از میان جمعیت رد شدیم و جلوی میز اساتید ایستادیم.
کلاه گروهبندی!
همان کلاهی که یکی از برادرانم را به اسلیترین انداخت و دیگری را به گریفیندور. من چه؟ من را در کدام گروه می گذاشت؟
افکارم با صدای زن سالخورده ای در هم ریخت: اپولین اسمیت.
اپولین به سمت کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت و چشمانش را با وحشت بست. پس از مدت کوتاهی صدای کلاه در سالن طنین انداخت: هافلپاف
اپولین کلاه را از روی سرش برداشت و آهسته به سمت میز هافلپاف رفت. سرم را برگرداندم و به میز گریفیندور نگاه کردم. برادرم جیمز را دیدم. او هم مرا دید و برایم دست تکان داد. به میز اسلیترین نگاه کردم و این بار آلبوس و اسکورپیوس را دیدم که کنار هم نشسته بودند. آلبوس لبخند زد. هنوز به آلبوس نگاه می کردم که اسم خودم را شنیدم: لیلی لونا پاتر
همهمه ای در تمام سالن به وجود آمد. قلبم با سرعتی هزار برابر سرعت عادی اش می تپید. جلو رفتم و بر روی صندلی نشستم. کلاه را بر روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم.
_ اوووه.. یه پاتر دیگه.. برادرات و پدر و مادرت رو درست یادمه.. مخصوصا برادر کوچیکه و پدرت... پدرت موفق شد نظرم رو تغییر بده و زیفته توی گریفیندور... اما برادرت نتونست.چون من مصمم بودم اون رو بندازم توی اسلیترین.. فقط برای خودش...
اما تو!! خوب... کار سختیه... شجاعت فوق العاده ای داری.. هوش بسیار بالایی داری.. اووه! میتونم بگم جزو مهربون ترین دخترایی هستی که دیدم و... کمی هم قدرت طلب هستی!
آرزوی قلبیت اینه که بری پیش برادرت آلبوس.. نه؟؟!!
اما نمیتونم این کارو بکنم. صبر کن ببینم.. مطمئنم دوست نداری تنها باشی.. درسته؟؟
خوب..خوب..خوب.. هافلپاف چطوره؟؟
ناخواسته فریاد زدم: نه!!!
_خوب..خوب..خوب.. اگه آروم میگفتی هم می فهمیدم.. خوب!! ریونکلاو یا گریفیندور؟؟ اممم..
چشمانم را محکم تر فشار دادم و صدای بلند کلاه را شنیدم:
_گریفیندور
کلاه را برداشتم و با نگرانی به آلبوس نگاه کردم. لبخندی بر لب داشت و با شور و هیجان برایم دست می زد...
مطمئنا از این بهتر هم میتونی بنویسی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lily_Luna_potter در 1395/11/1 21:30:46
دلیل: غلط املایی :D
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/1 22:00:07
دلیل: غلط املایی :D
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/11/1 22:00:07
Depends on the purity of the window through which we look 
.
.
.
.
چیزی که ما از دیگران می بینیم به شفافیت شیشه ای بستگی داره که از پشت اون نگاه می کنیم
.
.
.
.
چیزی که ما از دیگران می بینیم به شفافیت شیشه ای بستگی داره که از پشت اون نگاه می کنیم
جزئیات کاربر

بالاخره از قایق پیاده شد.
با رز،اسکورپیوس و برادرش جیمز وارد آن قلعه ی زیبا شد.چشمهایش از حیرت قلعه ای به آن بزرگی داشت میترکید.جیمز که می خواست اذیتش کند گفت :هی آلبوس اونجا قلعه ی گریفندوره خدا خدا کن بیایی اونجا.اسلا خوش بگذره.
آلبوس مشتی تند به کتف او زد و وارد قلعه شد.از پله های زیادی بالا رفت و در آخر پله ها کسی را دید که خیلی چهره اش برایش آشنا بود آره خودش بود دوست پدرش نویل لانگباتم.نویل هم همینکه رز،اسکورپیوس ،جیمز و آلبوس را دید حس جالبی سراسر وجودش را گرفت یاد جنگ هاگوارتز افتاد زمانی که لنگان لنگان راه میرفت و میگفت که هری در قلب ماست.
صدای سال اولی ها طناب خاطرات نویل را برید و نویل به آنها گفت:درود.به هاگوارتز خوش اومدید اکنون که به داخل میرویم شما به جلوی سرسرا میروید و می ایستید تا اسمتان خوانده شود و آنگاه به روی میز میروید تا کلاه گروهبندی گروهتان را انتخاب کند.
به داخل رفتند.میز هر چهار گروه پر از غذاهایی مانند مرغ و کیک و ...شده بودآلبوس وقتی که داشت به آخر سالن میرسید برادرش جیمز از روی صندلیشپا شد و به آلبوس گفت:اسلایترین خوش بگذره.
آلبوس کنترلش را از دست داد و مشتی به چانه ی او زد.
به آخر تالار رسیدند پ.نویل تک تک اسمهارا می خواند رز به گریفیندور و اسکورپیوس به اسلایترین آلبوس به خود لرزید و با خود گفت که اگر در اسلایترین بیفتد درست مانند پدر خوانده ی پدرش سیریوس که در گریفیندور افتاد از خانه اخراج میشود.اما باخود فکر کرد که پدرش گفت تو نام مردی رویت است که هرچند اسلایترینی بود اما خیلی خوب بود.
بالاخره پ.نویل اسمش را صدا زد،رفت و روی صندلی نشست نویل کلاه را بر سرش گذاشت.
کلاه گفت:ام....مثل پدرت شجاعی وباهوش....تو اسلایترین میتونی بهتر از پدرت باشی...
آلبوس فقط میگفت اسلایترین نه نه نه نه نه نه
کلاه با صدای بلند نعره زد:
ااااسسسسللللااااییییتتتررریییننن
عکس شماره 5
ایرادات بسیاری داره پستت،مخصوصا از لحاظ ظاهری...ولی با ورود به ایفای نقش و نقد شدن،به نظر میرسه که خیلی زود میتونی این ایرادات رو برطرف کنی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
با رز،اسکورپیوس و برادرش جیمز وارد آن قلعه ی زیبا شد.چشمهایش از حیرت قلعه ای به آن بزرگی داشت میترکید.جیمز که می خواست اذیتش کند گفت :هی آلبوس اونجا قلعه ی گریفندوره خدا خدا کن بیایی اونجا.اسلا خوش بگذره.
آلبوس مشتی تند به کتف او زد و وارد قلعه شد.از پله های زیادی بالا رفت و در آخر پله ها کسی را دید که خیلی چهره اش برایش آشنا بود آره خودش بود دوست پدرش نویل لانگباتم.نویل هم همینکه رز،اسکورپیوس ،جیمز و آلبوس را دید حس جالبی سراسر وجودش را گرفت یاد جنگ هاگوارتز افتاد زمانی که لنگان لنگان راه میرفت و میگفت که هری در قلب ماست.
صدای سال اولی ها طناب خاطرات نویل را برید و نویل به آنها گفت:درود.به هاگوارتز خوش اومدید اکنون که به داخل میرویم شما به جلوی سرسرا میروید و می ایستید تا اسمتان خوانده شود و آنگاه به روی میز میروید تا کلاه گروهبندی گروهتان را انتخاب کند.
به داخل رفتند.میز هر چهار گروه پر از غذاهایی مانند مرغ و کیک و ...شده بودآلبوس وقتی که داشت به آخر سالن میرسید برادرش جیمز از روی صندلیشپا شد و به آلبوس گفت:اسلایترین خوش بگذره.
آلبوس کنترلش را از دست داد و مشتی به چانه ی او زد.
به آخر تالار رسیدند پ.نویل تک تک اسمهارا می خواند رز به گریفیندور و اسکورپیوس به اسلایترین آلبوس به خود لرزید و با خود گفت که اگر در اسلایترین بیفتد درست مانند پدر خوانده ی پدرش سیریوس که در گریفیندور افتاد از خانه اخراج میشود.اما باخود فکر کرد که پدرش گفت تو نام مردی رویت است که هرچند اسلایترینی بود اما خیلی خوب بود.
بالاخره پ.نویل اسمش را صدا زد،رفت و روی صندلی نشست نویل کلاه را بر سرش گذاشت.
کلاه گفت:ام....مثل پدرت شجاعی وباهوش....تو اسلایترین میتونی بهتر از پدرت باشی...
آلبوس فقط میگفت اسلایترین نه نه نه نه نه نه
کلاه با صدای بلند نعره زد:
ااااسسسسللللااااییییتتتررریییننن
عکس شماره 5
ایرادات بسیاری داره پستت،مخصوصا از لحاظ ظاهری...ولی با ورود به ایفای نقش و نقد شدن،به نظر میرسه که خیلی زود میتونی این ایرادات رو برطرف کنی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیوند فایل:
(17.66 KB)
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/30 20:29:37
تصویر شمارتصویر شماره دهه ده
وقتی وارد کوچه شدیم انگار اونجا بمب ترکونده بودند همه ادمای اونجا از یک طرف به طرف دیگه میدویدن به هاگرید گفتم:اینجا چه خبره چرا همه اینجورین؟
گفت:مگه چطورین؟
گفتم:نمیدونم انگار از یه چیزی ترسیدن یا اینکه اتفاق بدی این اطراف افتادا نگاشون کن اصصلا طبیبعی نیستند؟
-خب معلومه که طبیعی نیستند البته از نظر تو چون تازه به اینجا اومدی و از دنیای ما چیزی نمیدونی حالا بیا یه نگاه به اطراف بندازیم و بعد بریم سراغ وسایل
با هاگرید یه جرخی زدیم ولی به نظرم همه چیز باز هم عجیب بود دوباره ولی این بار غیرمستقیم بهش گفتم ولی باز همون گفت به سراغ خرید وسایل رفتیم داخل مغازه همی فن حریف شدیم که همه اقلام داشت وقتی حساب کردیم و اومدیم بیرون جا خوردیم همه ادمایی که تا قبل از این در حال تکاپو بودند داشتن میخوابیدن اونم وسط خیابون با دهن باز!به هاگرید نگاه کردم ولی انگار این اتفاق به نظر اونم عجیب که نه بلکه چیزی بیشتر از اون بود رو به هاگرید کردم و گفتم: الان باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم
-نمیدونی...فکر میکنی چرا اینطور شده؟این اتفاق همیشه نمیوفته که میوفته
-میوفته ولی...هاااا
-یعنی چی!؟
نیم نگاهی به هاگرید کردم انگار اون هم داشت میخوابید اگر اینطور میشد باید چیکار میکردم یکدفعه هاگرید روبه من گفت:خیلی خوابم میاد باید برای خودم یه بالش درست کنم وقتی خواستی بیدارم کنی فقط کافیه بگی اویکی اپالوسسس! وبعد به خواب عمیقی رفت
همه جا پرشده بود ازادمایی که خوابیده بودند یکدفعه مه غلیظی از اطراف به جلو اومد و همینطور جلوتر میومد خیلی ترسیده بودم اروم اروم داشت به ذهنم خطور میکرد که پا به فرار بذارم یا اینکه منم خودمو به خواب بزنم راه اول انتخاب کردم ولی انگار پاهام از شدت ترس سست شده بود برای همین محکم روی هاگرید افتادم که عین یه تشک بادی اونجا پهن شده بود مه غلیظ داشت به سمت من میومد وکم کم دیگه نمیتونستم ادما رو به بیبنم خودمو به سمت گوش هاگرید رسوندم گفتم اوی کی اپاپااالوس اما اتفاقی نیوفتد دوباره اینکار کردم دوباره و دوباره تا اینکه مه به من رسید درکمال تعجب وقتی داشتم از ترس میمردم مه وایساد و یه موجود زشت و بدقواره از توی مه بیرون اومد رو به من کرد و گفت:تو چرا نخوابیدی؟
-نمی ی ی دوونم یعنی ی
-تبریک میگم تو برنده امسال هستی
-چی... برنده چی هستم؟
-برنده امسال شرکت گرد خواب چون تو نخوابیدی
-حالا جایزه چی هست؟
یکدفعه موجود بدقواره یه کارت به من داد که روش اسم شرکت نوشته بود "خوابین تاژ" شرکت تولید گرد خواب از ایران تا به سراسر دنیا!
-خب ما به تو اشتراک یک سال میدیم و توباید از اینا استفاده کنی و سال اینده ده هزار نفر بخوابونی اون هم زمان همین
-نمیخوام من بهش نیازی ندارم
اینش به من ربطی نداره...مک بهتره خودتو به خواب نزنی این جایزه رو قبلا به تو دادم و دیگه نمیدم...جاش توباید بدهی سال قبل بدی وگرنه سروکارت اوین دوره ...خب من باید برم اگه تا سال بعد اینکار ننی باید 10سال همه ما رو ببری حموم فهمیدی؟
بعد دوباره به داخل مه برگشت و ناپدید شد به اطرافم نگاه کردم همه جا پرشده بود ازجغدایی که داشتن پودر خواب میاوردن و مینداختن توی چرخ دستی ازشدت عصبانیت خواستم داد بزنم که هاگرید بیدار دیدم درحاکی که داشت کش و قوسی به خودش میداد و روبه من گفت:اخی نیازی نیست دیگه بدهی بدم چون همه نه هزار نفر خوابیدن خب هری بهتره بریم سراغ جغدت گفته بودم که یه جغد داری هی نگاه کن اوناهاش داره بسته پ...بعد یه نگاهی به من کرد و فهمید که اوضاع از چه قراره
-هاگرررررید
واقعیت امر اینه که این نمایشنامه خیلی مشکل داشت...از ایراد های نگارشی بگیر تا ظاهر پست...حتی میشه به محتوای اون و خط سیر داستان هم ایراد وارد کرد...اما خب...اون طوری نیست که قابل اصلاح نباشه...بلکه با خوندن بیشتر رول و با وارد شدن به ایفا و نقد شدن رولهات و غیره، این ایرادات برطرف میشه...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
وقتی وارد کوچه شدیم انگار اونجا بمب ترکونده بودند همه ادمای اونجا از یک طرف به طرف دیگه میدویدن به هاگرید گفتم:اینجا چه خبره چرا همه اینجورین؟
گفت:مگه چطورین؟
گفتم:نمیدونم انگار از یه چیزی ترسیدن یا اینکه اتفاق بدی این اطراف افتادا نگاشون کن اصصلا طبیبعی نیستند؟
-خب معلومه که طبیعی نیستند البته از نظر تو چون تازه به اینجا اومدی و از دنیای ما چیزی نمیدونی حالا بیا یه نگاه به اطراف بندازیم و بعد بریم سراغ وسایل
با هاگرید یه جرخی زدیم ولی به نظرم همه چیز باز هم عجیب بود دوباره ولی این بار غیرمستقیم بهش گفتم ولی باز همون گفت به سراغ خرید وسایل رفتیم داخل مغازه همی فن حریف شدیم که همه اقلام داشت وقتی حساب کردیم و اومدیم بیرون جا خوردیم همه ادمایی که تا قبل از این در حال تکاپو بودند داشتن میخوابیدن اونم وسط خیابون با دهن باز!به هاگرید نگاه کردم ولی انگار این اتفاق به نظر اونم عجیب که نه بلکه چیزی بیشتر از اون بود رو به هاگرید کردم و گفتم: الان باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم
-نمیدونی...فکر میکنی چرا اینطور شده؟این اتفاق همیشه نمیوفته که میوفته
-میوفته ولی...هاااا
-یعنی چی!؟
نیم نگاهی به هاگرید کردم انگار اون هم داشت میخوابید اگر اینطور میشد باید چیکار میکردم یکدفعه هاگرید روبه من گفت:خیلی خوابم میاد باید برای خودم یه بالش درست کنم وقتی خواستی بیدارم کنی فقط کافیه بگی اویکی اپالوسسس! وبعد به خواب عمیقی رفت
همه جا پرشده بود ازادمایی که خوابیده بودند یکدفعه مه غلیظی از اطراف به جلو اومد و همینطور جلوتر میومد خیلی ترسیده بودم اروم اروم داشت به ذهنم خطور میکرد که پا به فرار بذارم یا اینکه منم خودمو به خواب بزنم راه اول انتخاب کردم ولی انگار پاهام از شدت ترس سست شده بود برای همین محکم روی هاگرید افتادم که عین یه تشک بادی اونجا پهن شده بود مه غلیظ داشت به سمت من میومد وکم کم دیگه نمیتونستم ادما رو به بیبنم خودمو به سمت گوش هاگرید رسوندم گفتم اوی کی اپاپااالوس اما اتفاقی نیوفتد دوباره اینکار کردم دوباره و دوباره تا اینکه مه به من رسید درکمال تعجب وقتی داشتم از ترس میمردم مه وایساد و یه موجود زشت و بدقواره از توی مه بیرون اومد رو به من کرد و گفت:تو چرا نخوابیدی؟
-نمی ی ی دوونم یعنی ی
-تبریک میگم تو برنده امسال هستی
-چی... برنده چی هستم؟
-برنده امسال شرکت گرد خواب چون تو نخوابیدی
-حالا جایزه چی هست؟
یکدفعه موجود بدقواره یه کارت به من داد که روش اسم شرکت نوشته بود "خوابین تاژ" شرکت تولید گرد خواب از ایران تا به سراسر دنیا!
-خب ما به تو اشتراک یک سال میدیم و توباید از اینا استفاده کنی و سال اینده ده هزار نفر بخوابونی اون هم زمان همین
-نمیخوام من بهش نیازی ندارم
اینش به من ربطی نداره...مک بهتره خودتو به خواب نزنی این جایزه رو قبلا به تو دادم و دیگه نمیدم...جاش توباید بدهی سال قبل بدی وگرنه سروکارت اوین دوره ...خب من باید برم اگه تا سال بعد اینکار ننی باید 10سال همه ما رو ببری حموم فهمیدی؟
بعد دوباره به داخل مه برگشت و ناپدید شد به اطرافم نگاه کردم همه جا پرشده بود ازجغدایی که داشتن پودر خواب میاوردن و مینداختن توی چرخ دستی ازشدت عصبانیت خواستم داد بزنم که هاگرید بیدار دیدم درحاکی که داشت کش و قوسی به خودش میداد و روبه من گفت:اخی نیازی نیست دیگه بدهی بدم چون همه نه هزار نفر خوابیدن خب هری بهتره بریم سراغ جغدت گفته بودم که یه جغد داری هی نگاه کن اوناهاش داره بسته پ...بعد یه نگاهی به من کرد و فهمید که اوضاع از چه قراره
-هاگرررررید
واقعیت امر اینه که این نمایشنامه خیلی مشکل داشت...از ایراد های نگارشی بگیر تا ظاهر پست...حتی میشه به محتوای اون و خط سیر داستان هم ایراد وارد کرد...اما خب...اون طوری نیست که قابل اصلاح نباشه...بلکه با خوندن بیشتر رول و با وارد شدن به ایفا و نقد شدن رولهات و غیره، این ایرادات برطرف میشه...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمس در 1395/10/22 9:23:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/22 15:10:41
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/22 15:10:41
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/18
تولد نقش: 1395/10/20
آخرین ورود: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 13:42
از: ما به شما
پستها:
67

تصویر شماره پنج
- نکنه من رو به کل وارد هیچ گروهی نکنه ؟ اگه اون گروهی که می خوام نباشه چی ؟ به نظرم خیلی کلاه پیر و مسخره ای میاد !
همه این ها در ذهن او جاری بود. هیچ توجهی به جو اطرافش که او را احاطه کرده بود ، نداشت . انگار نه انگار که اصلا کس دیگری بجز او در آن سالن وجود دارد . به خواسته خودش فکر می کرد . باید می توانست آن چیزی را که می خواست ، عملی کند . هیچ گاه همچین حسی را تجربه نکرده بود ، ولی باید می توانست به این مشکلات فائق آید . او می توانست!
- خیلی خب ... اسمم باید نفر بعدی باشه . آرامش خودم رو باید حفظ کنم ! هیچ چیزی نمی تونه جلومو بگیره !
با صدا زدن اسم بعدی توسط مسئول گروه بندی ، به سمت صندلی حرکت کرد . چشمانش را بسته و دستانش را مشت کرده بود . فقط به چیزی که می خواست فکر می کرد . اجازه نمی داد که هیچ چیزی او را از خواسته ای که داشت ، منع کند . باید می توانست !
- خب ... . خون اصیلی داری ! ولی مثل اینکه تو ذهنت چیز های دیگه ای هم میشه دید ! البته همیشه هم نباید انتخاب ها رو در نظر داشت ! شاید بعد ها به اون چیزی که من میگم ، برسی !
- نه ... . من فقط می خوام توی گریفیندور باشم ! اون هم توی گریفیندوره ! لطفا من رو بفرست اونجا ! نمی خوام ازش دور باشم ! خواهش می کنم ...
کلاه هر چهار گروه را از نظر گذراند . انگار مردد بود که این دانش آموز جدید را در کدام یک از گروه های موجود بفرستد . جو سالن سنگین شده بود و دیگر از آن شور و شوق چند دقیقه پیش خبری نبود . اولین باری بود که گروه بندی یک دانش آموز انقدر طول می کشید . هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس بجز یک نفر .
- خیلی خب ... من تصمیمم رو گرفتم ...
- گریفیندور ! گریفیندور ! من رو بفرست به گریفیندور !
- اسلیترین !
- ...
ساکت شده بود . چیزی برای گفتن نداشت . تا به حال نشنیده بود که می توان آیا گروه را بعد از انتخاب تغییر داد یا نه . پاهایش نای رفتن نداشت . بر روی صندلی میخکوب شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد !
- نمی خواین به سمت میز گروهتون برید ؟
با صدای مسئول گروهبندی به خودش آمد .
- چرا ! چرا !
و از صندلی بلند شد و به آرامی به سمت میز اسلیترین حرکت کرد . میزی که فاصله زیادی با گریفیندور داشت...
باید بهتر از اینها باشه..ولی خب...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
- نکنه من رو به کل وارد هیچ گروهی نکنه ؟ اگه اون گروهی که می خوام نباشه چی ؟ به نظرم خیلی کلاه پیر و مسخره ای میاد !
همه این ها در ذهن او جاری بود. هیچ توجهی به جو اطرافش که او را احاطه کرده بود ، نداشت . انگار نه انگار که اصلا کس دیگری بجز او در آن سالن وجود دارد . به خواسته خودش فکر می کرد . باید می توانست آن چیزی را که می خواست ، عملی کند . هیچ گاه همچین حسی را تجربه نکرده بود ، ولی باید می توانست به این مشکلات فائق آید . او می توانست!
- خیلی خب ... اسمم باید نفر بعدی باشه . آرامش خودم رو باید حفظ کنم ! هیچ چیزی نمی تونه جلومو بگیره !
با صدا زدن اسم بعدی توسط مسئول گروه بندی ، به سمت صندلی حرکت کرد . چشمانش را بسته و دستانش را مشت کرده بود . فقط به چیزی که می خواست فکر می کرد . اجازه نمی داد که هیچ چیزی او را از خواسته ای که داشت ، منع کند . باید می توانست !
- خب ... . خون اصیلی داری ! ولی مثل اینکه تو ذهنت چیز های دیگه ای هم میشه دید ! البته همیشه هم نباید انتخاب ها رو در نظر داشت ! شاید بعد ها به اون چیزی که من میگم ، برسی !
- نه ... . من فقط می خوام توی گریفیندور باشم ! اون هم توی گریفیندوره ! لطفا من رو بفرست اونجا ! نمی خوام ازش دور باشم ! خواهش می کنم ...
کلاه هر چهار گروه را از نظر گذراند . انگار مردد بود که این دانش آموز جدید را در کدام یک از گروه های موجود بفرستد . جو سالن سنگین شده بود و دیگر از آن شور و شوق چند دقیقه پیش خبری نبود . اولین باری بود که گروه بندی یک دانش آموز انقدر طول می کشید . هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس بجز یک نفر .
- خیلی خب ... من تصمیمم رو گرفتم ...
- گریفیندور ! گریفیندور ! من رو بفرست به گریفیندور !
- اسلیترین !
- ...
ساکت شده بود . چیزی برای گفتن نداشت . تا به حال نشنیده بود که می توان آیا گروه را بعد از انتخاب تغییر داد یا نه . پاهایش نای رفتن نداشت . بر روی صندلی میخکوب شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد !
- نمی خواین به سمت میز گروهتون برید ؟
با صدای مسئول گروهبندی به خودش آمد .
- چرا ! چرا !
و از صندلی بلند شد و به آرامی به سمت میز اسلیترین حرکت کرد . میزی که فاصله زیادی با گریفیندور داشت...
باید بهتر از اینها باشه..ولی خب...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/18 15:15:06
Always
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/12
تولد نقش: 1395/10/17
آخرین ورود: یکشنبه 9 دی 1397 14:12
از: خونمون
پستها:
37

تصویر شماره ۶
نمی دانست به کجا برود . خیلی ناراحت بود . شاید باید به دستشویی می رفت که کسی به دنبالش نیاید.
مالفوی پیش خود گفت : پاتر لعنتی . حقشو می زارم کف دستش. حالا می بینه من انتقاممو می گیرم.
تصمیم گرفت به دستشویی دختر ها برود چون تا به حال ندیده بود کسی به آنجا برود.
وقتی به جلوی در رسید روی در نوشته بود :
ورود پسر ها اکیداً ممنوع!
ولی او به نوشته اهمیت نداد و وارد شد. وقتی به جلوی روشویی رسید ، شروع کرد به گریه کردن.
صدایی از پشت سرش گفت :
چی شده؟
مالفوی به هیچ وجه خبر نداشت که آن دستشویی روح هم دارد.
- به تو هیچ ربطی نداره امم ...... هر کی که هستی
- تو حتی اسمم نمی دونی پس چرا اومدی به دستشویی من؟
- دستشویی تو ؟ اولاً دستشویی تو نیست.
دوماً من هر جا دلم به خواد می رم به تو هم هیچ ربطی نداره.
- اسمم مارتله . بعدشم چته فقط یه جمله حرف زدم.
دراکو خیلی عصبانی بود و اصلاً دلش نمی خواست آن روح مزاحمش شود.
- نگفتی چرا گریه می کردی.
- گریه نمی کردم .
یک کلمه دیگه حرف بزنی با همین دستام خفت می کنم.
- پسره ی سبک مغز ، تو نمی تونی روح ها رو خفه کنی .
- خفه شو.
تو درک نمی کنی ، تو مردی و هیچ احساسی نداری و نمی تونی کاری بکنی.
- راجب من این طوری حرف نزن
مارتل که داشت گریه می کرد از دستشویی رفت و دراکو را تنها گذاشت ....
آها...خیلی بهتر شد...آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
نمی دانست به کجا برود . خیلی ناراحت بود . شاید باید به دستشویی می رفت که کسی به دنبالش نیاید.
مالفوی پیش خود گفت : پاتر لعنتی . حقشو می زارم کف دستش. حالا می بینه من انتقاممو می گیرم.
تصمیم گرفت به دستشویی دختر ها برود چون تا به حال ندیده بود کسی به آنجا برود.
وقتی به جلوی در رسید روی در نوشته بود :
ورود پسر ها اکیداً ممنوع!
ولی او به نوشته اهمیت نداد و وارد شد. وقتی به جلوی روشویی رسید ، شروع کرد به گریه کردن.
صدایی از پشت سرش گفت :
چی شده؟
مالفوی به هیچ وجه خبر نداشت که آن دستشویی روح هم دارد.
- به تو هیچ ربطی نداره امم ...... هر کی که هستی
- تو حتی اسمم نمی دونی پس چرا اومدی به دستشویی من؟
- دستشویی تو ؟ اولاً دستشویی تو نیست.
دوماً من هر جا دلم به خواد می رم به تو هم هیچ ربطی نداره.
- اسمم مارتله . بعدشم چته فقط یه جمله حرف زدم.
دراکو خیلی عصبانی بود و اصلاً دلش نمی خواست آن روح مزاحمش شود.
- نگفتی چرا گریه می کردی.
- گریه نمی کردم .
یک کلمه دیگه حرف بزنی با همین دستام خفت می کنم.
- پسره ی سبک مغز ، تو نمی تونی روح ها رو خفه کنی .
- خفه شو.
تو درک نمی کنی ، تو مردی و هیچ احساسی نداری و نمی تونی کاری بکنی.
- راجب من این طوری حرف نزن
مارتل که داشت گریه می کرد از دستشویی رفت و دراکو را تنها گذاشت ....
آها...خیلی بهتر شد...آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوویچ در 1395/10/16 15:03:54
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:15:22
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:15:22
جزئیات کاربر

تصوير شماره 1
هري که بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس رو از دست داده بود دامبلدور رو ميديد که در حال جنگ با ولدمورت بود.
اون نگران اين بود که نکنه يه وقت دامبلدور روهم از دست بده و ديگه نتونه ولدمورت رو شکست بده و اونو بفرسته پيش مادرش که ناگهان ولدمورت از نظره غيب ميشود . هري که ذهنش را براي ولدمورت باز گذاشته بود داشت از او شکست ميخورد و ذهنش را در اختيار ميگذاشت که ناگهان مادر و پدر ش و بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس را ميبيند که به او ميگويند به ما فکر کن ما به تو کمک ميکنيم تا اورا شکست بدي و هري ولدمورت را بيرون ميکند.
ولدمورت که از ديدن اين صحنه به خشم امده بود قصد کشتن هري را کرد.
طلسم مرگ طلسم مورد علاقه ولدمورت بود که براي هري هم ميخواست استفاده کند که ناگهان ريموس به جلوي طلسم آمد .
طلسم به ريموس لوپين بهترين گرگينه دنيا برخورد کرد. همسر ريموس اين صحنه را ديد و براي انتقام رفت.
او که به کلي مجنون شده بود خواست طلسم مرگ را به ولدمورت پرتاب کند که قبل از پرتاب دامبلدور مانع شد.
او که چيزي نميفهميد دامبلدور را کشت و به سمت ولدمورت رفت.
ولدمورت که از اين موضوع خوشحال بود به پرواز درامد ورفت و تانکس که به خود آمده بود ديد بهترين جادوگر قرن و سازنده محفل را کشته است . او که از اين موضوع ديوانه شده بود که بهترين شوهر و بهترين جادوگر قرن راکشته بود به بيرون رفت و به يک مرگ خوار تبديل شد و محفل ققنوس از هم پاشد و جهان را تاريکي فرا گرفت.
پايان تلخ بود اما اميد وارم که قبول شود
در صورتی که دفعه بعد پستی که توسط ناظر ویرایش شده رو پاک کنید،بلاک خواهید شد...زیرا این کار خلاف قوانین سایت است..نمایشنامه دیگری بنویسید!
تایید نشد!
هري که بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس رو از دست داده بود دامبلدور رو ميديد که در حال جنگ با ولدمورت بود.
اون نگران اين بود که نکنه يه وقت دامبلدور روهم از دست بده و ديگه نتونه ولدمورت رو شکست بده و اونو بفرسته پيش مادرش که ناگهان ولدمورت از نظره غيب ميشود . هري که ذهنش را براي ولدمورت باز گذاشته بود داشت از او شکست ميخورد و ذهنش را در اختيار ميگذاشت که ناگهان مادر و پدر ش و بهترين فرد زندگيش يعني سيريوس را ميبيند که به او ميگويند به ما فکر کن ما به تو کمک ميکنيم تا اورا شکست بدي و هري ولدمورت را بيرون ميکند.
ولدمورت که از ديدن اين صحنه به خشم امده بود قصد کشتن هري را کرد.
طلسم مرگ طلسم مورد علاقه ولدمورت بود که براي هري هم ميخواست استفاده کند که ناگهان ريموس به جلوي طلسم آمد .
طلسم به ريموس لوپين بهترين گرگينه دنيا برخورد کرد. همسر ريموس اين صحنه را ديد و براي انتقام رفت.
او که به کلي مجنون شده بود خواست طلسم مرگ را به ولدمورت پرتاب کند که قبل از پرتاب دامبلدور مانع شد.
او که چيزي نميفهميد دامبلدور را کشت و به سمت ولدمورت رفت.
ولدمورت که از اين موضوع خوشحال بود به پرواز درامد ورفت و تانکس که به خود آمده بود ديد بهترين جادوگر قرن و سازنده محفل را کشته است . او که از اين موضوع ديوانه شده بود که بهترين شوهر و بهترين جادوگر قرن راکشته بود به بيرون رفت و به يک مرگ خوار تبديل شد و محفل ققنوس از هم پاشد و جهان را تاريکي فرا گرفت.
پايان تلخ بود اما اميد وارم که قبول شود
در صورتی که دفعه بعد پستی که توسط ناظر ویرایش شده رو پاک کنید،بلاک خواهید شد...زیرا این کار خلاف قوانین سایت است..نمایشنامه دیگری بنویسید!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/16 15:18:59
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/12
تولد نقش: 1395/10/17
آخرین ورود: یکشنبه 9 دی 1397 14:12
از: خونمون
پستها:
37

تصویر شماره ۵
سوروس بعد از گشتن لیلی را پیدا کرد که در واگنی نشسته بود. پیش او رفت و رو به رویش نشست. لیلی گفت : من می ترسم. سوروس که نمی دانست چه بگوید بالاخره گفت از چی ؟ لیلی گفت از اینکه بیافتم توی اسلیترین . سوروس گفت : اسلیترین که خیلی گروه خوبیه من می خوام برم اونجا . بعد کی بهت گفته اسلیترین گروه بدیه؟ لیلی به پسری که کمی آن ور تر نشسته بود اشاره کرد . سوروس از لحضه ی ورودش تمام حواسش روی لیلی بود و آن دو پسر را ندیده بود. گفت : این کیه ؟ : جیمز پاتر. لیلی این را در جواب سوروس گفت . جیمز گفت : پس از نظر تو اسلیترین گروه خوبیه ؟. سوروس گفت چرا بد باشه ؟ تمام خانواده ی من اونجان. جیمز پوزخندی زد و رو به سیریوس گفت : تو می خوای بری کجا ؟ لابد اسلیترین . سیریوس در جوابش گفت : نمی دونم تمام خانواده ی من اسلیترینی اند . ولی هنوز تصمیم نگرفتم . مگه تو کجا می ری ؟. جیمز گفت : گروه مردان شجاع گریفیندور نه گروه مغرور های اسلیترین . سوروس خیلی عصبانی شد زیرا جیمز جمله ی آخر را خطاب به او گفته بود و تمام خانواده اش را زیر سوال برده بود. از همان جا فهمید جیمز چه آدمی است و در همین فکر ها بود و از واگن خارج شد ....
فرق چندانی با نمایشنامه قبلی که نوشته بودی نداشت...دقت کن که باید "بهتر" بنویسی تا تایید بشی...در ضمن فقط یک بار و یک دونه نماینامه بنویس دفعه بعد،و در صورتی که تایید نشدی دفعه بعد،نمایشنامه ی دیگه ای بنویس...الان هم یک نمایشنامه بهتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم...
تایید نشد!
سوروس بعد از گشتن لیلی را پیدا کرد که در واگنی نشسته بود. پیش او رفت و رو به رویش نشست. لیلی گفت : من می ترسم. سوروس که نمی دانست چه بگوید بالاخره گفت از چی ؟ لیلی گفت از اینکه بیافتم توی اسلیترین . سوروس گفت : اسلیترین که خیلی گروه خوبیه من می خوام برم اونجا . بعد کی بهت گفته اسلیترین گروه بدیه؟ لیلی به پسری که کمی آن ور تر نشسته بود اشاره کرد . سوروس از لحضه ی ورودش تمام حواسش روی لیلی بود و آن دو پسر را ندیده بود. گفت : این کیه ؟ : جیمز پاتر. لیلی این را در جواب سوروس گفت . جیمز گفت : پس از نظر تو اسلیترین گروه خوبیه ؟. سوروس گفت چرا بد باشه ؟ تمام خانواده ی من اونجان. جیمز پوزخندی زد و رو به سیریوس گفت : تو می خوای بری کجا ؟ لابد اسلیترین . سیریوس در جوابش گفت : نمی دونم تمام خانواده ی من اسلیترینی اند . ولی هنوز تصمیم نگرفتم . مگه تو کجا می ری ؟. جیمز گفت : گروه مردان شجاع گریفیندور نه گروه مغرور های اسلیترین . سوروس خیلی عصبانی شد زیرا جیمز جمله ی آخر را خطاب به او گفته بود و تمام خانواده اش را زیر سوال برده بود. از همان جا فهمید جیمز چه آدمی است و در همین فکر ها بود و از واگن خارج شد ....
فرق چندانی با نمایشنامه قبلی که نوشته بودی نداشت...دقت کن که باید "بهتر" بنویسی تا تایید بشی...در ضمن فقط یک بار و یک دونه نماینامه بنویس دفعه بعد،و در صورتی که تایید نشدی دفعه بعد،نمایشنامه ی دیگه ای بنویس...الان هم یک نمایشنامه بهتر بنویس تا بتونم تاییدت کنم...
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوویچ در 1395/10/14 12:33:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/14 18:44:02
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/14 18:44:02
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج