شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
کریچرگرفتار طلسم مهتاب شده بود . ضعف کرده بود و [color=6600CC]خونریزی[/color] داشت ولی آن را مخفی کرده بود . صورتش سفید شده بود و کمک میخواست. او در انتهای در سایه ای را میدید که به سرعت حرکت میکرد تا به کمک او بشتاید ولی اگر او دیر تر از وقت تعیین شده برسد . . .
تایید شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/8/16 18:11:21
كريچر دير وقت در يك شب بدون مهتاب در نقطه اي مخفي از ديد اعضاي خانه ظاهر شد. رنگ صورتش كاملا سفيد شده بود و ضعف و عجز در چهره اش موج ميزد و به نظر مي رسيد گرفتار چند طلسم دردآور باشد و خونريزي شديدي داشته باشد با فلاكت زير لب كمك ميخواست اما صدايش بالا نمي آمد پس به سرعت به سمت لانه اش رفت تا بگريد. پ.ن: اقتباسي از بازگشت كريچر از غار بدون ريگولاس...
تایید شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توبياس اسنيپ در 1386/8/14 17:56:03 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/8/16 18:11:20
هري از اتاق ابرفورث خارج شد در حال خوردن شكلات نعناييش بود, مشنگ مسخره اي را ديد كه مستقيم به سمتش مي آمد- لباس هايش داد ميزد كه مشنگ است- علامت شومي در بالاي سرش حركت ميكرد و با پيام امروز براي خود كلاهي ساخته بود نزديكتر كه آمد هري فرياد زد: -دادلي... اما نوري از چشمان دادلي خارج شد و به هري خورد, از درد اشك در چشمانش جمع شد بلافاصله عنان اختيار از دست داد و به فرمانبر جديد ولدي تبديل شد...
تایید شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تدي كوچولو در 1386/8/9 21:23:48 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/8/12 11:09:40
دادلي شكلات بدست با تمام قدرت مستقيم در خيابانها مي دويد و اشك ريزان به سمت خانه مي رفت ... به خانه رسيد و با حالت مسخره اي وارد شد و با صحنه ي جديدي از خانه مواجه شد و با تعجب به سمت اتاق مادرش كه در طبقه ي بالا بود رفت و ...
ناظر لطفا يه نگاهي بكن اينو ببين تأييد مي كني يا نه !
دادلی همانطور که شکلاتش را گاز میزد نگاه دیگری به روزنامه پیام امروز انداخت و گفت: حالا مگه این چیه که همتون ازش میترسین؟ هری از آن سوی اتاقمستقیم به چشمان او خیره شد و گفت : اگه شما مشنگ ها هم معنی علامت شوم رو میدونستین این جوری اونو مسخره نمیکردین
تایید شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور نیما در 1386/8/6 13:47:10 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/8/8 12:30:03
آنچه حقیقت ما را نشان می دهد انتخاب ماست . نه تواناییمان
- هیس ویکتور کرام یه دفعه وایستاد. چند لحظه گوش داد و بهدش دست منو کشید و گفت زود قایم شو. دوتاییمون به سمت یه شومینه که پشت یه فرشینه پنهان شده بود دویدیم. در برابر چشمان متحیرمون پروفسور اسنیپ و کارکاروف از سرسرای بزرگ که جشن کریسمس در اون برگزار میشد بیرون اومدن یه نگاهی به اینور اونور انداختن و بعد به سمت دخمه ها رفتن. نگاه من و کرام لحظه ای تو هم گره خورد و کرام همونطوری که دسته جاروش رو محکم گرفته بود گفت: خیلی مشکوک نبودن؟
تایید نشد !!! لطفا با کلمات مورد نظر جمله بسازید !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور نیما در 1386/7/30 15:09:18 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/8/2 18:42:32
آنچه حقیقت ما را نشان می دهد انتخاب ماست . نه تواناییمان
من یه جادوگرخوابگردم که دیروزدر اثر خوابروی که داشتم از خونمون کشیده شدم بیرون و مستقیم به طرف جاروی پرنده ی مسخره ی مدل پایینم رفتم و بر فراز آسمان ها پرواز کردم و به طرف خونه ای که جارو به طرفش میرفت کشیده شدم و فرود اومدم .سپس وارد اتاقی شدم که روی میز تحریرش یک روزنامه ی پیام امروز ( دیروز ، فردا ! ) بود . احتمالا صاحب اتاق جادوگر بود . بعد به اتاق دیگری رفتم که رو درش با خطوط تو در تو و زشتی نوشته بود : دادلی . زیر دادلی هم عکس یه شکلات بد قواره کشیده شده بود . شاید یارو پسره شکمو و بیش از حد گامبو باشه ! منزل درخواستی شناسایی شد ارباب ! این را گفتم و از منزل خارج شدم و در محوطه ی حیاط بر روی چمن ها لنگ در هوا ایستادم و علامت شومی را بر روی خانه ایجاد کردم .این بود اعترافات این جانب که ناخواسته مرگخوار شده بود !
تایید شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساینا در 1386/7/27 19:49:34 ویرایش شده توسط ساینا در 1386/7/27 19:52:03 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/29 19:34:36
ویکتورکرام سوار جاروی پرندش بر فراز شهر ماگلها پرواز می کرد.یادش به روزی افتاد که با هرمیون تو سرسرا راه میرفتن و همه از جمله پروفسور ویک نگاه های چپ چپ به ان ها می کردند و او احساس میکرد در شومینه انداختنش.به سرعتش افزود دلش می خواست زودتر نزد هرمیون برود.خیلی دلش برای او تنگ شده بودو متحیر بود که چطور تا حالا دوام اورده. با تشکر big b
تایید شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط big b در 1386/7/27 17:45:42 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/29 19:33:55 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/29 19:41:51