نور مهتاب تا دور دستها را روشن می کرد و همه چیز برای یک گشت شبانه مناسب به نظر می رسید...
******
"مررگخواررااااا.........."
آنیتا در حالی که در را به شدت باز کرده بود این را فریاد زد.
اعضای محفل که تا لحظه ای پیش در حال گرم کردن خود در کنار آتش کوچک اتاق بودند از جا پرید و چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند.
"اما ... دامبلدور که اینجا نیست!"
سیریوس در حالی که با وحشت به اعضای محفل نگاه می کرد این را گفته بود...
آنیتا :"به هر حال کاری نمیشه کرد ، باید تمام تلاشمون رو بکنیم و فقط امیدوار باشیم که پدرم زودتر برگرده..."
صدای وحشتناکی سخنان او را قطع کرد ...همه ی اعضا بیرون ریختند و خود را برای دفاع آماده کردند اما صحنه ای که با آن مواجه شدند ، سر جا میخکوبشان کرد...
لشکر عظیمی از مرگخوار ها ساختمان محفل را احاطه کرده بودند.آنیتا که می دانست باید به خود و بقیه روحیه بدهد ، به مرگخوار ها اشاره کرد و با تمسخر گفت:
"اه...بچه ها ! اینجا رو نگاه کنید...عجب لشکر کشی کرده اند...!!"
نزدیکترین مرگخوار با صدایی غرش مانند حرف او را قطع کرد و گفت:
"بهتر زیاد تند نری خانم کوچولو...ما می دونیم که دامبلدور اینجا نیست..."
"...اما من اینجام روکوود..."
فردی شنل پوش که معلوم نبود از کجا پیدایش شده بود با قدم هایی آرام به سوی جمعیت مرگخواران رفت و ادامه داد:
"...خوشحالم که می بینم هنوز زنده ای ...می دونی ...خیلی حیف می شد اگر قبل از اینکه خودم حسابتو می رسیدم ، گورتو از این دنیا کم می کردی..."
"رومسا!!...تو؟!؟...امکان نداره!....خودم 2 سال پیش تو و اون دوست مزخرفتو کشتم ..."
دخترک با صدایی که از عصبانیت می لرزید فریاد زد:
"دفعه ی آخرت باشه که اسم اونو به زبون میاری ...."
و ناگهان همه جا را نوری سبزفرا گرفت ....همه به سرعت چشمان خود را با شنل هایشان پوشاندند ....تنها رز سعی کرد تا ببنید که چه اتفاقی در حال افتادن است....
و لحظه ای بعد اثری از مرگخوار ها دیده نمی شد و جایی که تا چندی قبل دخترک شنل پوش ایستاده بود ..موجودی طلایی رنگ خود نمایی می کرد...
نور سبز به همان سرعت که به وجود آمده بود ، از بین رفت و اعضای محفل دخترک را دیدند که بیهوش روی برفها افتاده است....
******
لحظه ای بعد همه ی اعضای محفل همراه رومسا که تازه به هوش آمده بود دور آتش نشسته بودند و به سرگذشت او گوش می دادند...
"...خلاصه وقتی دوستم رو توی او درگیری از دست دادم ،سریع تبدیل شدم و از آنجا فرار کردم ...آخه اون موقع اندازه ی الان قدرتمند نبودم تا..." قطره اشکی از چشمانش روی شنل سیاهرنگش افتاد و او همان طور که سعی می کرد خود را کنترل کند ادامه داد:
"تا امشب که برای یه گشت شبانه اومده بودم بیرون و خوب انتظار هر چیزی رو داشتم به غیر از مبارزه با یه لشکر عظیم از مرگخوارها...!"
همه ی اعضای محفل همراه خود او شروع به خندیدن کردند.
رز: "ببنینم تو یه جانور نمایی؟"
" راستشو بخوای..باید بگم که ...آره !...من میتونم به یه گریفین تبدیل بشم...!"
رومسا خود را اندکی جابه جا کرد تا بیشتر به آتش نزدیک شود و سپس ادامه داد:
"... و 2 سالی می شد که فقط وقتی می خواستم یه گشت شبانه ی کوچولو بزنم تبدیل می شدم ...تا امشب که با شما آشنا شدم....
اگر درست حدس زده باشم شما هم با ولدمورت و مرگخوار ها مبارزه می کنید ..نه..؟"
آنیتا که کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد ، برگشت ودر جواب او گفت:
"درسته...ما اعضای محفل ققنوسیم و پدرم ...آلبوس دامبلدور، رئیس این محفله...البته اون الان برای انجام یه ماموریت رفته بیرون..."
رومسا با خوشحالی گفت:
"جدا؟...آلبوس دامبلدور؟...آره ..اسمشو زیاد شنیده بودم...خیلی دلم می خواد با همچین جادوگر بزرگی آشنا بشم و..."
و با خجالت اضافه کرد:
"و .. و ...بتونم کنار شما در محفل ققنوس فعالیت کنم..."
*************************************************
ببخشید که زیاد خوب نیست!آخه این اولین نمایشنامه ی منه! به هر حال امیدوارم قبول کنید...!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

"
، من چاکر همه اعضای محفلم ؛ اصلا من وایتکس همه اعضا ، هر کی بخواد به اعضای محفل آسیبی برسونه اول باید از روی جنازه من رد شه ! چی دادااااااااااااااااس ؟!