جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1394 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین روذ تابستان
برسد به دثت مادام ماکسیم

آدرس:شوما برو فرانسه بگو مادام ماکسیمو میخوام! راهنماییت می کنن.

خوب خوب خوب!برای شکاربان هاگزمید کلاوس خسوسی گزاشته اند و من نیض عامدم یادش بدعم. از فرست استفاده کرده و شروع می کنم به نامع نوشتن.

ای زیباترین ملکه، ای کسی که همچو کیصه زباله ای می مانی که اگر هر شب راءس ساعت نه به یادت نباشم، تا فردا ساعت نه از بوی گندت خفه می شوم.ای شتری که اگر نازت را نخرم، کینه ای میشی دهنم را آصفالتط می کنی! ای ذرافه رعنا! ای فیل خوش حیکل!صلام!
امروذ روذ اول تابستان عست و من بسیار خوشحال عستم.هاگوارتز بسیار خفن شده عست. بگزار از خودم بگوییم.
من این روذ ها در عاکادمی آشپزی صبت نام کرده ام و کیک های خوش مزه می پضم. همچنین با بزرگان همنشینی می کنم. برای مثال با ولدمورت میپرم و با هم در مورد انواع شیرینیجات و کیکیجات می حرفیم. برای مثال او همیشه به من یاد عاوری می کند که"روبیوس، سوهان روح" فک کنم دوست دارد حتما سوهان روح را بخورم ضیرا خوش مزه می باشد. ولی من به کلاس کامپوتر هم رفته ام و در اونترنت صرچ کردم و مشاهده دیدم که سوهان قم(آن هم از نوع عسلی با پسته) خیلی خوش مزه تر است از سوهان روح!

بگضریم، من همچنین در انتخابات کاندید شودم و با من مصاحبه نیض فرمودند. قرار است وضیر شوم و با حقوقش ، به وضیر رشوه بدهم تا به من خانه بدهد. و با آن خانه بیایم شوما را بگیرم. لطفا از روستاهای فرانسه عادم جمع کن بهشان قول رانی و تیتاب بده تا با اتوبوس رایگان بیایند اینجا به من رای بدهند. هرچند ته دلم میدانم تغلب می شود و از ترس به قدرط رسیدن من ، مرا رد صلاحیت می کنند.

از این نیذ بگضریم، من روزه هم میگیرم. شاید برایت سوال باشد که روزه چیست،عافرین به زهن کنجکاوت.باید بگویم برای خودم هم سوال بوت. تا اینکه پرسیدم. عاخر میدانی؟ پرسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. پرسیدم و به این نطیجه رسیدم که روزه آن است که فرد از ازان صبح تا مغرب، کیک مصرف نکند.
همین دیگر، منتظر جواپت هستم. دوبار موزاحم می رسم. برو به دانش آموزایت برس!

پ.ن1:عاوخ داشت یادم می رفت. اینجا ملت فوفوشاف بلدند و با آن عکص های ملت را تغییر میدهند.یکیشان هم عکص مرا تغییر داد و با آن ریش مرا پوکوند. ضمیمه میکنم. راسسی، ضمیمه رو تاذه یاد گرفته ام. گراوپ هم دارد یاد میگیرد.

پ.ن2: بالابالا خریدم و قلط املایی هایم بهتر می شود. به من فرست بده!
ضمیمه:


تصویر تغییر اندازه داده شده

من بدون ریش بسیار گوگولی می باشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1394 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

اين نامه با عجله، به وسیله ى يک تکه ذغال روى کاغذى که از آب گرفتم و روى آتش خشک کرده ام نوشته ام. اميدوارم کسى اين را پيدا کند.

خواننده ى عزیز شما تنها راه نجات ما هستيد. خواهش مى کنم نامه را دور نياندازيد.

داشتيم با کشتی تايتانيک به مسافرت مى رفتيم. کشتی خيلى خوب بود با بهترین خدمه ها و بهترین امکانات. استخر، سالن رقص، رستوران شيک. همه چى، همه چيز داشتيم. اما خوشى دوام نياورد و همان طور که در فيلم تايتانيک ديديد، کشتی سوراخ و غرق شد. همه فکر مى کردند کسى زنده نمانده است اما من زنده ماندم. مدتی با رابينسون کروزو در جزیره زندگی کردم سپس شنا کنان به جزیره ى ديگرى رفتم بلكه نجات پيدا کنم اما نشد.

ناچار به نوشتن نامه شده ام. تمام بدنم بو مى دهد و موهایم چرب شده و گره خورده است. از گشنگى به خوردن برگ درختان روى برده ام. چند تا هم دوست پيدا کرده ام. يک بوزینه که اسمش جک است و از فيلم دزدان دريايى کارائيب در اينجا مانده و يک اسب سياه به اسم تورنادو که مى گوید صاحبش زورو است.

بيشتر روز را مشغول گشت و گذارم تا راه نجاتى پيدا کنم. گویا اينجا نمى شود آپارات کرد. آخ چه خوب مى شد چشمانم را ببندم و روى تخت سفيدم ظاهر شوم. نمى دانم امروز چند شنبه است. نمى دانم چه ساعتى است. من اينجا بى خبر از دنیا هستم و آن سوى دنیا جنگ و کشتار است. مذاكره است. در محفل به علت حضور ويزلى ها غذا کم مى خورديم.. اما حداقل مى خوريم. دلم لک‌ زده براى ماکارانى. مخصوصا ماکارانى هاى خاله مالی که اصلا قابل خوردن نبود و مثل کمربند سفت. بعدش جر و بحث هاى جيمز و ويولت شروع مى شد. بزن بزن. جيغ جيغ. از همه آرام تر پرفسور دامبلدور بود. فقط لبخند مى زد مى گفت فرزندم! هرى هم که مدام دستش را مى گذاشت روى پيشانى اش مى گفت" داره مياد.. داره مياد" بدبخت هنوز در جو سال ها پيش است. فکر مى کند همه مى خواهند بکشنش.

هر چه بوديم.. هر مشکلى داشتيم ولى يک خانواده بوديم. دلتنگ خانواده هستم.

لطفا سریعا کمک خبر کنید.

دوستدار شما
فلورانسو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1394 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هجدهم ژوئن

باباي عزيزم!

راستش من با خودم قرار گذاشته بودم که تا پانزده جولاي چيزي برايتان نفرستم. چرا؟ معلوم است، چون اين سومين نامه است که از زمان رسيدنم به هاگزميد از اين پستخانه برايتان مي فرستم. اما اين نامه را نوشتم چون اينجا واقعا دارد شلوغ مي شود، نمي دانيد چه خبر است! من هم الان نمي گويم، بخوانيد تا بفهميد!

خبر اول: بابا، اينجا به زودي انتخابات برگزار مي شود. می بینید که در انگلستان هم دموکراسي حاکم است! وزير سحر و جادو را خودشان انتخاب مي کنند و اگر انتخاب درستي داشته باشم، مي توانم وزير آينده را در ستاد انتخاباتي اش ببينم! نمي دانيد چقدر منتظر روز راي گيري هستم. راستی مي دانستيد اين اولين باري است که قرار است پاي صندوق راي بروم؟ جودي کوچولويتان ديگر بزرگ شده است.

و اما جذاب تر از وزارت... هاگوارتز است بابا! اخباري به دستم رسيده که انگار قرار است مسابقات جام آتش برگزار کنند. واي! شما جاي من بوديد با اين همه اخبار شگفت انگيز ذوق مرگ نمي شديد؟ در تالار که هیچ تکاپویی دیده نمی شود. همه کم و بیش با هاگوارتز و جام آتش آشنا هستند و انگار فقط منم که از شدت بی قراری کم مانده است بلایی سر خودم بیاورم! بهترین تازه وارد که سهل است بابا، من بهترین شاگرد هاگوارتز خواهم بود! (خودتان صدای خنده ی شیطانی ام را تصور کنید!)

بابا، پس فردا تولد جیگر است. همانی که در نامه ی قبلی نوشته بودم، همانی که گافش مکسور است! راستش اینجا بچه ها تدراک خاصی برای غافلگیر کردن گروهی ندیده اند، غافلگیر هم نمی شود! چون می داند که می دانیم. اما مطمئنا هرکس به نوبه ی خودش تبریک می گوید. اینجا در تالارمان جایی داریم که چنین چیزهایی را جشن می گیریم. به نظرتان من چه باید بکنم؟

بابا! از هاگزمید برایتان بگویم. دوک های عسلی جای محشری است! اگر چند پوند وزن اضافه نکرده باشم خوب است. نمی دانید چقدر آبنبات و شکلات خورده ام! فکر کنم تا آخر این ماه رکورد جمع آوری کارت های شکالتی (ای وای. صفحه ی سوم است، قبول کنید که نمی توانم از اول شروع کنم!) -شکلاتی را بزنم، هر روز یک عالمه می خورم! جودی پرخور! جودی بد! تاسف نمی خورید که چرا پولتان را خرج این دختر کرده اید؟

اگر از سه دسته جارو می پرسید چندان جالب نیست. مثل اینکه تا وقتی که مادام رزمارتا نامی مدیریتش را برعهده داشته جای معرکه ای بوده و می شد از آن نوشیدنی های کره ای فوق العاده تهییه کرد. اما الان مدیریت جدیدش رویکرد قهوه خانه ای داشته و جایی شده برای قلیان کشیدن و خرید و فروش قمه! (اینجا هم خودتان سوت زدن و خود را به آن راه زدن مرا تصور کنید!) و ورود افراد زیر هجده سال و افراد مجرد هم ممنوع است!

بابا، این هم یک نامه ی حسابی. دیگر خسته شده اید، می دانم. اما متاسفانه یا خوشبختانه، همانطور که گفتم اینجا خبرهای زیادی در راه است و مجبورم به زودی نامه های بیشتری برایتان بفرستم.
ارادتــمـنــد شـمــا
دختر ذوق زدة تان
جودی

پی نوشت: روش گروهبندی را عوض کرده اند. چه خوب که من خودم را به زور در گریفیندور انداختم وگرنه الان دیگر از این خبرها نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/27 15:51:35
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه! "

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
رستاخیز ققنوس!

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
کاراگاه ارشد
ریاست دایره‌ی کاراگاهان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1394 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
موهای سرخش اطرافش را مانند یک پرده بلند و آتشین گرفتند..نفس عمیقی کشید..چه چیزی رو باید بیان میکرد؟!
دختر جوان هیچگاه در بیان افکارش خوب نبود...نه...تنها برای او مینوشت...تنها به او میگفت..تنها با او میخندید...

درک نمیکرد..از کجا به کجا رسیده بودند؟!

اشک در چشمانش حلقه زد ...نفس عمیق دیگری کشید و جایی در درون سینه اش به طرز عذاب آوری تیر کشید...
او محکم بود...مگر نه؟! طاقت می آورد...اینطور نبود؟! و بالاخره موفق میشد...(!)

قلم پر را درون جوهر فرو برد...و بعد بالای سر دست سفید مقابلش آن را نگه داشت..

و بعد شروع کرد..با همان خط تحریری خاص خودش که بی شباهت به رقص پیچک های سیاه در آن زمینه سپید کاغذ نبود...

آرام نوشت :
با نام مرلین آغاز نمیکنم...بلکه با کلماتی شروع میکنم که مانند زنجیر بهم متصلند..و تو..آنها را به خوبی میشناسی...

قسم...
قسم به تمام روزهایی که با یکدیگر غروبش را ساختیم...
قسم به ملودی هایی که با هم ساختیم...
قسم به زمان هایی که با یکدیگر گریستیم و خندیدیم...

به زمان هایی که زیر نور ماه ،به دور از تمام تعصبات چه آسوده به دنیا خندیدیم...
آری...
قسم...قسم به تمامشان که قلم از نوشتنشان ناتوان است...
نمینویسد...میدانی...نمیتواند...!

میشکند...مگر چقدر میتواند احساسم را حس کند؟! منتقل کند؟! و یا تو را وادار کند تا لمسشان کنی؟!
قطره ای اشک وسط نامه چکید ... و آن را مانند موج های دریا خروشان ساخت...لی لی لبخند زد و قطره اشکش را با انگشتش به آرامی پاک کرد...

چه تابلوی نقاشی زیبایی شده بود...پیچک های سیاهش...بوم سفیدش...و حالا هم امواجی که آتش گرفته بودند و وسط صفحه کاغذ می رقصیدند..
دیگر چیزی برای اتمام نامه نمانده بود...

بار دیگر قلم تیز را درون مرکب سیاه فرو برد و نوشت :
میدانی...گاهی اوقات پایان بهترین آغاز است...
تمامش می کنم..به امید آنکه روزی دوباره آغاز شود...اما حالا...
تنها یک چیز دیگر را میخواهم به تو بگویم...بهترینم...

"نقطهـ سر خط"

لی لی لونا پاتر

قطره ای دیگر از چشمش فرو چکید ولی بغضش نشکست.محکم بود.
گردنبند باشکوه را از دور گردنش باز کرد...و لحظه ای بعد از پشت پنجره ی چوبی آبنوس به اوج گرفتن جغد سفید خیره شد که بالا و بالاتر رفت...و در نهایت در بی نهایت آسمان از نظر ها ناپدید شد.

نقطه...ولی سر خط...

یک آغاز قدرتمند تر...و یک طلوع درخشان تر در پیش بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1394 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دهم ژوئن
بابای خسته از نامه های متوالی جودی!

قول می دهم نامه ی بعدی را قبل از پانزدهم جولای نفرستم، قول!
اما حرف زیاد بود و نتوانستم همه اش را در نامه ی قبلی بنویسم. خب حالا از کجا شروع کنم؟!

از دیروز خیلی خرابکاری نکرده ام... پس کسانی که دیدمشان را معرفی می کنم. اولیش آرسی است، آرسینوس جیگر. نخیر بابا! گافش مکسور است، خیالتان راحت! آرسی یک نمونه مرگخوار نصفه و نیمه است. می دانید منظورم چیست؟ به هیچ وجه فاکتورهای یک مرگخوار را ندارد. واقعا مهربان است و با توضیحات مبسوط و مفصلی که راجع به رول نویسی داد باعث شد بتوانم اولین رولم را خیلی قشنگ از آب در بیاورم. (درباره ی اولین رولم هم توضیح خواهم داد.) خلاصه خیلی به من کمک کرد و در فکر این هستم که چطور می توانم لطف هایش را جبران کنم؟

دومی ریگولوس بلک است. دزد است، اما یک دزد خوب و مهربان! انگار اینجا همه چیز برعکس است، با این وضعیت نگرانم که اعضای محفل ققنوس و آدم خوب های سایت آدمکش و خونریز باشند!تصویر تغییر اندازه داده شده
ریگولوس اینجا خیلی مظلوم واقع شده است، هی نصفش می کنند و دوباره سرهمش می کنند! البته تقصیر خودش هم هست، آدم که نباید اموال دزدی را قورت بدهد! مگر نه بابا؟

سومین کس، مایکل کرنر است. آدم بدی به نظر نمی رسد و بیشتر شبیه یک مرد آرام است که گوسفند های جهش یافته تربیت می کند! مدام هم دو نقطه خط (از همین ها:تصویر تغییر اندازه داده شده
) می شود. اما کمی که اورا بشناسی می فهمی بیچاره آقای شهردار! این جانور دست آقای لسترنج را از پشت بسته است! مدام راست راست در چشم های من نگاه می کند و حرف های ناجور می زند، کسی هم کاری به کارش ندارد. مجبور شدم بروم و یک "اسپری خیارک غده دار" بگیرم... یک چیزی است در مایه های اسپری فلفل های مشنگی. لازم می شود!

بس است، مگر نه؟ بابا! اهالی این ناحیه خیلی عجیب اند، می دانید چرا؟ فلسفه ای دارند که مضمونش این است: " تازه واردی که خوب بنویسد مشکوک است!"

لابد فهمیده اید منظور از تازه واردی که خوب بنویسد چیست! باور کنید قصد تعریف از خودم را ندارم، شما که دیگر مرا خوب می شناسید... تا حالا دیده اید خودشیفته باشم؟ اما خب، بهم گفتند اولین رولی که نوشتم نسبت به سطح یک تازه وارد واقعا عالی بوده.
تا اینجایش که خوب است... اما بخش آزار دهنده اش اینجا است که اول می گویند:"خوب نوشتی!" و بعد می گویند: "قبلا کی بودی شیطون؟!" یا "راستش رو بگو چند تا شناسه داری؟!". خب آدم ناراحت می شود، شما بودید ناراحت نمی شدید؟ خیلی بد است که همه به من با چشم تردید نگاه می کنند.

اصلا می دانید قضیه چیست؟ هر تازه واردی مثل من از وجود دوتا دوست خوب (آرسی و آن دوست ناشناسم!) بهره مند باشد و برود و موزه ی رولها و خیلی جاهای دیگر را هزار دور بخواند... کمی روال کار دستش می آید. اینطور نیست بابا جان؟

اه! اصلا بس است! برویم سر بحث دیگر، دیگر نمی خواهم راجع به این موضوع حرفی بزنم!
بابا، شما سیاه هستید یا سفید؟ این سوالی است که من اینجا زیاد می شنوم. دلم نمی خواهد سیاه سفید باشم، جودی باید برای همیشه در جبهه ی بنفش خودش بماند! اما... اینجا نمی شود که رنگی بمانی، می گویند یا سفید را انتخاب کن یا سیاه. انتخاب سخت نیست؟
فعلا موضع گیری نمی کنم؛ چون مرگخوار زیاد دیده ام اما هنوز محفلی ندیده ام. نمی شود یکطرفه قضاوت کرد. باید ببینم آیا محفلی ها هم مثل مرگخوارها سرخوش و مهربان هستند یا نه بعد تصمیم بگیرم.

بابا! اینجا یک رای گیری در جریان است... دارند رای می گیرند تا ببینند که چه کسی بهترین نویسنده است. (و چند مورد دیگر.) فکر می کنید ممکن است روزی جودی کوچولو هم بهترین نویسنده شود؟ مطمئن باشید اگر الان آینه ی نفاق انگیز جلویم سبز بشود خودم را می بینم با نشان بهترین نویسنده بالای سرم! البته الان هم می توانم برای نشان بهترین عضو تازه وارد دندان تیز کنم، منتظر بمانید!

در نامه ی بعدی که تا یک ماه بعد به دستتان خواهد رسید درباره ی انجمن های سایت می نویسم. یادم می آید در نامه ی پیشین نوشته بودم که درباره ی تالار گریفیندور خواهم نوشت، اما خبر خاصی برای گفتن نیست.

راستی بابا! ممکن است هاگزمید را ترک کنم و به لندن یا لیتل هنگلتون بروم. لندن برای رفتن به خانه ی گریمالد یا لیتل هنگلتون برای رفتن به خانه ی ریدل. ناراحت که نمی شوید؟ اگر رفتم حتما به منشی تان آقای گریگز می گویم تا بفهمد کجا سراغم بیاید.

همین!
ارادتــمــنــد شــمــا
دختر بلند پروازتان
جودی
پی نوشت: بابا جان، یک مورد مرا خیلی سردرگم کرده! به نظرتان معنی این شکل چه می تواند باشد؟ نمی فهمم!
تصویر تغییر اندازه داده شده

****

10-2015-ژوئن
تلگراف از طرف آقای المر اچ. گریگز
دوشیزه جروشا مون، "آقا" تمایل دارند تا اطلاع ثانوی در هاگزمید بمانید. لطفا بدون دستور وی که توسط من اعلام خواهد شد هاگزمید را به هیچ مقصدی ترک نکنید. از تابستان پیش رو لذت ببرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/20 11:28:41
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/20 11:29:07
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه! "

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
رستاخیز ققنوس!

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
کاراگاه ارشد
ریاست دایره‌ی کاراگاهان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1394 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نهم ژوئن

بابای عزیز!

حالتان خوب است؟ از اینکه به من اجازه دادید تا ایام پس از امتحانات دانشکده را در دهکده ی هاگزمید بگذرانم واقعا متشکرم! بابا! برای دختری که یازده سال را در پرورشگاه بگذراند و هفت سال هاگوارتز را باحسرت به کسانی که به هاگزمید می روند نگاه کند - چون قیم قانونی نداشته که رضایت نامه اش را امضا کند - اینجا کمتر از بهشت نیست! مطمئن باشید فرشته ی کوچک روی شانه ی راستتان پاداش بزرگی برایتان نوشته است، پاداش محبت به این کودک یتیم بی نوا.

مطمئنا متوجه سلام نکردن من در آغاز نامه شده اید. بابای عزیز، شما که جودی را خوب می شناسید؛ قانون مدار است! من تازه فهمیدم که اینجا سلام کردن ممنوع است و این هم از آثار آن است. بابا، البته من قبل از اینکه کاملا با قوانین آشنا شوم مرتکب اشتباه بزرگی شده ام که اگر بین خودمان می ماند برایتان می گویم... راستش من نمی دانستم اینجا همه فقط باید یک اسم در "چت باکس" داشته باشند.
این شد که تصمیم گرفتم برای عروسک کوچولو هم یکی باز کنم. عصبانیت مدیر دیدنی بود! فکر کنم کم مانده بود درسته قورتم بدهد!

یکی از چیز هایی که...


وای باباجان! به خاطر آن قطره ی جوهر معذرت می خواهم. لطفا این قلم مسخره را به خاطر من ببخشید! این اطراف قلمی بهتر از این پیدا نکردم!

داشتم می گفتم. یکی از چیز هایی که حتما تا الان متوجه شده اید عوض شدن یکباره ی لحن نگارشم است. خیلی بهتر شده، خودم می دانم! همه اش به خاطر این است که تا اعماق اینجا نفوذ کرده ام! نفهمیدید منظورم چیست؟ من در همین یکی دو روز، شاید چهارصد پانصد تا پست، از رول و غیر رول خوانده ام. یکی یکی سبک و لحن نگارش اعضای را بررسی کرده ام و همین باعث پیشرفت نگارشم شده است. هرچند که هنوز می ترسم چیزی بنویسم!

اصلا بگذارید از اول برایتان تعریف کنم قضیه از چه قرار است و من چطور به هاگزمید رسیدم!
اول:

ایستگاه کینگزکراس
در ایستگاه که پیاده شدم، وحشت مرا فرا گرفت! یک لحظه این یتیم بی نوا که تا بحال تنها جایی نرفته بود را در ایستگاه شلوغ لندن، در یک شهر غریب تصور کنید! خدای من!

اولش باید یک تکه متن می نوشتیم و منتظر می شدیم مسئول باجه مهر تایید بر آن بزند. عکسی داده بودند راجع به دراکو مالفوی و میرتل گریان. قطعه ی کوتاهی نوشتم. حافظک روی شانه ام بود و می خندید اما من فکر نمی کردم خیلی بد باشد. صرفا گمان می کردم "کمی سطح پایین" نوشته باشم...
وای، خدایا! الان که "موزه ی رولها" را صد دور خوانده ام حتی از نگاه کردن به آنچه که در "کارگاه نمایش نامه نویسی" نوشته بودم وحشت می کنم. خدا کند کسی آن را نخوانده باشد، خدا کند!

بابا! حالا فکر نکنید کارگاه تنها گندی بود که زده ام! (البته که همچین فکری نمی کنید چون قضیه ی چت باکس را برایتان نوشته ام!)



ای وای، یک قطره ی دیگر! مطمئن باشید در اولین فرصت این قلم را دور می اندازم و یکی دیگر تهییه می کنم، اما متاسفانه الان نمی توانم. کجا بودیم؟ آهان. دومین خرابکاری در زیر "کلاه گروه بندی" بود. تا روی سرم گذاشتند شروع کردم به التماس که "مرا در گروه گریفیندور قرار بده! گریفیندور! گریفیندور!" و کلاه بیچاره حتی پیامی برایم فرستاد که چه خبرت است؟ فکر نمی کنی همه می آیند و یاد می گیرند؟ کلاه بیچاره حق داشت، زیادی گریفیندور گریفیندور کرده بودم.

حالا شاید بپرسید چرا گریفیندور؟! چون فکر می کردم لئونورا که اینجا را به من معرفی کرده بود گریفیندوری است. البته درست فکر می کردم، اما انگار چند روز قبل از اینکه من برسم خیلی ناگهانی از اینجا رفته بود.

و اما خرابکاری آخر!
جودی، آن جودی اندکی خجالتی که خیلی سر به سر غریبه ها نمی گذاشت... دیشب کار های خوبی انجام نداد! با ساحره ای خوش صدا و دوست داشتنی به نام واربک (که شاید صدایش را در رادیو وزارت شنیده باشید) سر اینکه حافظک کوچولوی من خوش صداتر است یا او بحث کردم و او را "حسود" خطاب کردم. خیلی بد شد! نمی دانم با چه زبانی معذرت خواهی کنم؟!

بعد هم که به مردی به اسم "رودولف لسترنج" (بین خودمان بماند، او خوش قیافه است!) گفتم: "شما تمایلات خاکبرسری دارید!"
وای خدای من! این چه حرفی بود؟! آخر یک دختر یتیم چطور می تواند ظرف کمتر از بیست و چهار ساعت این قدر خرابکاری کند؟ به سرم می زند از اینجا فرار کنم! البته دروغ نمی گفتم. همه می گفتند که او چپ چپ به ساحره ها نگاه می کند و همه اش چشمانش به دنبال دخترهای جوان است. بی ناموسی می نویسد... خب من بیچاره هم همه ی این ها را همان "تمایلات خاکبرسری" برداشت کردم. وای که عجب کار بدی کردم!

اوه، مثل اینکه پنج صفحه نوشته ام. دیگر بس است. متاسفانه وقت نشد خیلی چیزها را بنویسم. از جمله وقایع تالار گریفیندور، کسانی که اینجا دیدم و خیلی چیز های دیگر.
من با شما قرار یک نامه در هر ماه دارم، اما چون حرف های زیادی مانده احتمالا خیلی زودتر نامه ای دیگر هم برایتان بفرستم.

اراتـمـنـد شــمــا
دختر خرابکارتان
جودی

پی نوشت: حدس بزنید متوجه چه چیز عجیبی شده ام. لسترنج شهردار هاگزمید است!



**نامه ی دوم**


نهم ژوئن

بابای مهربان و دوستدار یتیم ها!

راستش کمی دیر به این نتیجه رسیدم که در نامه ی قبلی ام تجدید نظر کنم. مسئولان پستخانه گفتند نمی شود جغدها را برگرداند... به همین دلیل مجبورم این چند جمله را با این یکی جغد بفرستم:
" بابا! با خواندن نامه ی قبلی فکر نکنید من افسرده شده ام، غمگینم و ممکن است از اینجا فرار کنم! من هنوز همان جودی شاد و خوشحال شما هستم."

ارادتــمــنــد شــمــا
دختر خندان و شادتان
جودی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/19 11:49:48
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/19 11:50:45
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه! "

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
رستاخیز ققنوس!

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
کاراگاه ارشد
ریاست دایره‌ی کاراگاهان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1393 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
برگ اول
نقل قول:
ا
ها
لی محـ
ـتَرَم منطـ
ـقه ی برمودا

سلــــــــــــــــــــــام!

از حال من اگر جویایید، ملالـ
ـی نیست جز، دوری شما البته!
همین لحظه موفق شدم درون حیا
ـط خانه ام آپارات کنم. بی درنگ جغـ
ـدی برایتان میفرستم تا شما میزبانان گر
امی ام را از چگونگی سفرم آگاه کنم. برای
رسیدن به منطقه آپارات آزاد اقیانوس آرام
ناچار شدم تا حوالی مکزیک با جارو گز کنم. بین
راه تخم مرغ هایی که متساوی الاضلاع نازنین برایـ
ـم آب پز کرده بود تناول کردم و بسی نشاط رفت. در
مکزیک پادشاه بزرگ از من پذیرایی کرد. این پادشاه به
دست خود تکه های گوشت جدا میکرد و به من می داد. البـ
ـته که خاطرات شیرینم در دربار امیر مختلف الاضلاع بزرگ ر
ا در یاد زنده می کرد! خوب به یاد دارم چطور اسنک های مثلثی
در بشقاب های مثلثی میخوردیم و درون رانی های مثلثمان تکه ها
ی هلوی مثلثی شناور بود که همگی مجذور وترشان برابر جمع مجذور
دو ضلع دیگر بود. امیر بر کرسی مثلثی سلطنت و ما دور میز مثلثیمان!


برگ دوم

نقل قول:
از
حال
ریاضـ
ـی دانان
بزرگتان چه
خبر؟ آیا هنوز
تلاش می کنند
به تالس مسئله ی
تشابه مثلث ها را بیـ
ـاموزند؟ به راستی که صـ
ـبرشان حیرت انگیز است! مـ
ـرا با همه ناامیدی سر انجام به
این باور رساندند که قضیه ای که
وصفش رفت به نام خود ثبت کنم. شـ
اید آن مشنگ هم به این باور برسد که
حقایقی در پس هر مثلث نهفته است! به را
ـستی که مشنگ ها مشنگند! سه گوش بانو نیـ
ـز با مـن مـوافـق اسـت و ضمنا سـلام می رسـاند!
به من یادآوری کرد از وترچه عزیزش یادی بکنم که
در روز آخر عزیمتمان تلخک دربار همایونی شد. وی همـ
ـواره باعث فرح و شادی اهالی و ما مسافرین غریب بود!
زیاده عرضی نیست، نمک در نمکدان بی مزه باشد، مثلث
بی شما ذوز-نقه باشد! قربانتان، فیثاغورث و همسر دلبند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1393 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ای مثلثی ها!

باری به قبیله ی شما راه یافتیم و از شما زنی را به زنی گرفتیم که ای کاش قلم پایمان خرد میشد و او را به زنی نمیگرفتیم که زنیست بس خطرناک! دارایی های ما را که ملکی را به قرن ها نان و آب میدادند ، در یک روز برای کم کردن روی بلقیس خانم، ملکه ی صبا و همسر پادشاه اورشلیم، با خرید کفش های پرفکت استپز، گن های لاغری، پروتز صورت و گونه، جراحی بینی، داروی ترک اعتیاد (آلپ، امپراتور، بست لایف و...) و اجناس تبلیغات تلوزیونی دیگر، به دیار باقی فرستاد!!!

با توجه به این که زمانی که در میانتان بودم از من به خوبی مراقبت نموده و مرا مورد الطافتان قرار دادید، از شما کمال تشکر را دارم و پسر و همسرم را با هدایای نفیسی به سوی شما میفرستم؛ باشد که فیثاغورث دوم از شما آداب مهمانداری بیاموزد و تا آخر عمر همراه مادرش به قبیله خدمت کند!

زمانی که برای گرفتن همسر به پیشتان آمدیم، بر روی تابلویی دیدم که نوشته بودید : "جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود!" و من با خود اندیشیدم که حالا که پس گرفته نمیشود، او را با خواهرش که در نامه ی قبلی پدرش گفتید در حال حاظر ده سال دارد، تعویض نماییم. شاید که او قانع تر باشد و حال که تلوزیون را نابود نموده ایم، اندک دارایی باقی مانده مان را به نیستی بدل نسازد...

با تشکر از زحمات شما؛
فیثاغورث اول.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1393 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام سازنده مثلث

با سلام خدمت همه ی دوستان مثلث دوستم ...من فیثاقورث هستم .
خواستم نامه ای بنویسم و از زحمات شما مثلثیون عزیز قدردانی کنم و بگویم از زحمات و مراقبت هایی که از من کرده اید سخت ممنونم.
کاش میتوانستم دوباره به جزیره بیایم و چتر باز کنم اما حیف که این فرزندان شر و شورمان پدر ما را دراورده اند و اگر به انجا بیایم تحت تاثیر محیط قرار گرفته و مثلث را به دایره تبدیل میکنند:worry:
مثلث دخت هم به شما سلام میرساند ، راستی یادم رفت که بگویم جدیدا فرزندی به دنیا اورده ایم و اسمش را مثلث گوگولی گذاشته ایم.
فردا با پست برایتان چند اهن ربای مثلثی میفرستم تا ربایش بیشتر هواپیماها صورت گیرد.
دوست دار شما مثلث زاده ها فیثاقورث


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بنام پروردگار مثلث


از:فیثاغورثیوس موراکلیوس توروپوث

به:مثلث های مهربون مثلث بارمادیوا

مثلث های عزیزم سلام!
من از مثلث نوازی بسیار شما بسیار خوشنودم و امیدوارم همینطور بسیار خوشنود بمانم.جزیره اسرار آمیز آپارات قاطی کن مسخره تون رو خیلی دوست داشتم و امیدوارم همونطور که بهتون گفتم سعی کنید خونه هاتون رو مثلثی شکل کنید تا مثلث ربای بزرگ زیر جزیره تون بیشتر به کار بیفته و اجسام آینده رو در خودش جذب کنه.حالا این اجسام آینده چی هستن؟میگم براتون:

1-مثلث پیماهای مثلث بری
2-مثلی های ناوگان دریایی
3-مثلی های معمولی
4-مثلث های آینده
5-موشک های سر مثلثی پرتاب به مثلث بالای سرمون(همون آبیه)
6-مثلث مثلثیوم
7-مثلثات المثسلات!

خب دیگه مثلثم واستون بگه که من و خانم مثلیثلیوم فرزند مثلث خان مغول اینجا در مثلث آباد خیلی خوشبختیم و صاحب 9 بچه شدیم به نام های:

1-مثلث بابا 2-مثلث مکعب 3-مثلث گریه 4-مثلث کله پوک 5-مثلث بالا بیار 6-مثلث خنگ و خل
7-مثلث دایره ای 8-مثلث مامان 9-مثلث اندر مصالح مثلثی

من و زنم بچه هارو همیشه در یک صف مثلثی میذاریم تا هم مثلث یاد بگیرن هم یاد شما رو زنده نگه داریم.

پایان...

پ.ن:من تازگی یه ضدحال بد خوردم وقتی فهمیدم کشوری که توش زندگی میکنم مثلثی نیست و متوازی الاضلاعه!

امضا:مثلث

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده