تایبریوس مک لاگنold
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
- آخرین ورود
- سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
- عضویت
- 1387/05/08
- پستها
- 314
سلام
جناب مدير كاركاروف
در تاپيك تالار يادبودها ، در قسمت دانش آموزان برتر، اسم من رو در مكان دوم نوشتيد؛ و چون فكر ميكنم اساس اين كارتون بر طبق امتيازات كسب شده باشه، لازم ديدم بگم كه امتيازات پيوز عزيز، از من بيشتره و بايد اسم ايشون رو در اين مكان بنويسيد.
هر چند شايد براي خودشون اهميتي نداشته كه بيان نكردند؛ ولي دوست نداشتم حقي ضايع بشه.
به هر تقدير موفق باشيد.
جناب مدير كاركاروف
در تاپيك تالار يادبودها ، در قسمت دانش آموزان برتر، اسم من رو در مكان دوم نوشتيد؛ و چون فكر ميكنم اساس اين كارتون بر طبق امتيازات كسب شده باشه، لازم ديدم بگم كه امتيازات پيوز عزيز، از من بيشتره و بايد اسم ايشون رو در اين مكان بنويسيد.
هر چند شايد براي خودشون اهميتي نداشته كه بيان نكردند؛ ولي دوست نداشتم حقي ضايع بشه.
به هر تقدير موفق باشيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..

(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)

