جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[educate]] بررسی پستهای انجمن مرگخواران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

بررسی پست شماره 61 افسانه لرد ولدمورت، روونا ریونکلاو:
نقل قول:
خیلی خوب بود. یکی از نکاتی رو که در نقدها بهش اشاره می شه اینجا گفتین. و کمی هم طنز بهش اضافه کردین که ناراحت کننده نباشه. کارتون خیلی خوب بود. حتی حضور راوی و شکلک هم از این "خوب بودن" کم نکرده. نصفه تموم کردن پست قبل کار نفر بعدی رو کمی سخت می کنه و معمولا نتیجه خوبی هم نداره.
نقل قول:
اشاره ریز، ولی قشنگی بود. موقع خوندن پست همین نکات ریز هستن که خواننده رو وادار به لبخند زدن می کنن.
نقل قول:
تغییر حالت مورگانا خیلی قشنگ بود. منم گاهی فکر می کنم مورگانا یه کودک درون داره که هر چند وقت یه بار خودشو نشون می ده و فورا مورگانا ساکتش می کنه و نقاب پیامبریشو به چهره می زنه. برداشت شما هم از این شخصیت همین بوده ظاهرا.
نقل قول:
حضور به موقع، درست و دقیقی بود. حتی لازم نیست گوینده رو مشخص کنین. کاملا واضحه که این حرف رو روونا زده...نه فقط به دلیل استفاده از گروه "ریونکلاو"...طرز حرف زدن تمسخر و گاهی تحقیر آمیز روونا چیزیه که شما به شخصیتش اضافه کردین. و خوشبختانه از این شخصیت هم در سوژه های طنز و هم در سوژه ها و پست های جدی به خوبی استفاده می کنین.
نقل قول:
می شه این کارا رو انجام داد...و می شه یه دلیل خیلی مسخره پیدا کرد! من طرفدار روش دوم هستم. دلیل جدی می تونه سوژه رو جدی کنه. نفر بعدی بره روی اون مسیر و داستان رو جدی ادامه بده. دلیل مسخره به نویسنده ها اجازه می ده که روی شخصیت ها و موقعیت ها تمرکز کنن، نه روی سوژه.
پستتون خیلی راحت و صمیمیه! این حالتیه که خیلی از پست ها ندارن. پست هایی که معلومه نویسنده برای نوشتنش خیلی فکر کرده...خسته شده...زیاد راحت نبوده! این" ناراحت بودن" خیلی راحت به خواننده منتقل می شه. مثل پست های طنزی که طنزشون از ته دل خواننده نیومده! اجبارا به پست اضافه شده که اجبارا خواننده رو بخندونه. اینجور پستا یه حالت خشک و سرد دارن که خواننده حسش می کنه. پست به دلش نمی شینه!
شخصیت روونای پستتون جالب بود. فقط کمی لب مرز بود! مواظب باشین این غرورش همیشگی نباشه. اگه زیاد تکرار بشه شخصیتش تلخ و نچسب می شه.اون جنبه طنز شخصیتش رو هم حفظ کنین. روونا همه جا ایده دهنده اس. ایده هاش لازم نیست همیشه درست و دقیق باشه. کافیه ایده بده و با اعتماد به نفس و اصرار روشون پافشاری کنه!
موفق باشید.
نقل قول:
راوی داشت به توضیح دادن ادامه میداد که ناگهان ندایی از جانب آسمان شروع به سخن گفتن کرد:
- چند بار تو نقد ها گفته شده جمله رو نصفه ول نکنید؟ این نویسنده بعدی چه گناهی کرده آخه؟ الآن هی باید زور بزنه اتفاق خاص پیدا کنه! :vay: اصلا ولش کن راویِ بابا، از هر جا دوست داری ادامه بده!
خیلی خوب بود. یکی از نکاتی رو که در نقدها بهش اشاره می شه اینجا گفتین. و کمی هم طنز بهش اضافه کردین که ناراحت کننده نباشه. کارتون خیلی خوب بود. حتی حضور راوی و شکلک هم از این "خوب بودن" کم نکرده. نصفه تموم کردن پست قبل کار نفر بعدی رو کمی سخت می کنه و معمولا نتیجه خوبی هم نداره.
نقل قول:
خب، با تشکر از "ندا" ی عزیز،
اشاره ریز، ولی قشنگی بود. موقع خوندن پست همین نکات ریز هستن که خواننده رو وادار به لبخند زدن می کنن.
نقل قول:
مورگانا لبخند موافقت آمیزی زد.
- به نظرت اگه از ارباب بخوایم به ما میده؟
-بچه شدی؟ معلومه که نه!
پیامبر زن تکبر را به چهره اش برگرداند. سرش را کمی عقب برد و سعی کرد همان "مورگانای پر ابهت همیشگی" باشد. همانی که هیچکس به خود جرئت شوخی کردن با او را نمی داد:
-ایده ت چیه، فلور؟
تغییر حالت مورگانا خیلی قشنگ بود. منم گاهی فکر می کنم مورگانا یه کودک درون داره که هر چند وقت یه بار خودشو نشون می ده و فورا مورگانا ساکتش می کنه و نقاب پیامبریشو به چهره می زنه. برداشت شما هم از این شخصیت همین بوده ظاهرا.
نقل قول:
صدایی از پشت سر شنیده شد:
-تعجبی نداره فلور! همیشه برام غیر قابل درک بوده که به ریون اومدی!
حضور به موقع، درست و دقیقی بود. حتی لازم نیست گوینده رو مشخص کنین. کاملا واضحه که این حرف رو روونا زده...نه فقط به دلیل استفاده از گروه "ریونکلاو"...طرز حرف زدن تمسخر و گاهی تحقیر آمیز روونا چیزیه که شما به شخصیتش اضافه کردین. و خوشبختانه از این شخصیت هم در سوژه های طنز و هم در سوژه ها و پست های جدی به خوبی استفاده می کنین.
نقل قول:
جمله آخر را رو به مورگانای سرخ شده گفته بود. احساس کرد که شاید کمی زیاده روی کرده، اما ادامه داد:
- خب، ایده من اینه: ما میتونیم وانمود کنیم یک نفرمون مرده یا یک اتفاق خیلی بد افتاده. مثلا محفل قصد حمله به اینجا رو داره. جوری که ارباب رو از خونه خارج کنیم. منظورم اینه که مسئله باید اینقدر بزرگ باشه که ارباب شخصا از خونه خارج بشه!
می شه این کارا رو انجام داد...و می شه یه دلیل خیلی مسخره پیدا کرد! من طرفدار روش دوم هستم. دلیل جدی می تونه سوژه رو جدی کنه. نفر بعدی بره روی اون مسیر و داستان رو جدی ادامه بده. دلیل مسخره به نویسنده ها اجازه می ده که روی شخصیت ها و موقعیت ها تمرکز کنن، نه روی سوژه.
پستتون خیلی راحت و صمیمیه! این حالتیه که خیلی از پست ها ندارن. پست هایی که معلومه نویسنده برای نوشتنش خیلی فکر کرده...خسته شده...زیاد راحت نبوده! این" ناراحت بودن" خیلی راحت به خواننده منتقل می شه. مثل پست های طنزی که طنزشون از ته دل خواننده نیومده! اجبارا به پست اضافه شده که اجبارا خواننده رو بخندونه. اینجور پستا یه حالت خشک و سرد دارن که خواننده حسش می کنه. پست به دلش نمی شینه!
شخصیت روونای پستتون جالب بود. فقط کمی لب مرز بود! مواظب باشین این غرورش همیشگی نباشه. اگه زیاد تکرار بشه شخصیتش تلخ و نچسب می شه.اون جنبه طنز شخصیتش رو هم حفظ کنین. روونا همه جا ایده دهنده اس. ایده هاش لازم نیست همیشه درست و دقیق باشه. کافیه ایده بده و با اعتماد به نفس و اصرار روشون پافشاری کنه!
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)
learning to fly, learning to run :)

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

قبل از هر چیزی اصرار می کنیم که قوانین نقد ما رو مطالعه بفرمایید.
_______________________
آرسینوس
چه کار جالبی کردین. اسم خودتونو با ترکیب رنگ های سیاه و قرمز و اسم سیسرون رو با ترکیب سفید و سبز نوشتین.
بررسی پست شماره 230 باشگاه دوئل آرسینوس جیگر:
اول درباره ایرادی که خودتون فکر می کردین پستتون داره توضیح بدم.
پست شما طولانیه...این مهم نیست. پست دوئل(پست تکی) می تونه خیلی طولانی باشه. برای این که نمی تونین ریسک کنین و داستان رو خلاصه کنین. طولانی نوشتن امتیاز منفی محسوب نمی شه. ولی شما زیادی کشش دادین! موضوع های پستتون کمی برای یک پست تکی زیاده. راضی کردن لرد...رفتن به جنگل...پیدا کردن عنکبوت...پیدا کردن گرگینه. آزمایش معجون...برگشتن پیش لرد!
به نظر من حتی همون قسمت اولش برای نوشتن یک پست تکی کافی بود. این که آرسینوس سعی می کرد لرد رو راضی کنه که بره ماموریت.
در پست های دوئل دنبال یه نکته خاص می کردیم...یه موضوع خاص...یه داستان خاص...یه پایان خاص!
وقتی سوژه ماموریته شما می تونین استفاده های زیادی از این سوژه بکنین. یکی از بهترین شکل های این استفاده همین بود. این که آرسینوس سعی کنه لرد رو راضی کنه. البته این سوژه ساده ایه...برای قوی شدنش احتیاج به شخصیت ها و دیالوگ های خیلی قوی دارین.
سوژه بعد شما هم خیلی جالب بود. درمان گرگینه ها! اگه انتخاب شما این سوژه بود می تونستین قسمت اول رو خلاصه تر کنین. به دلیل وجود قسمت اول شما مجبور شدین قسمت ماموریت رو کمی سریع پیش ببرین.
نقل قول:
طرز حرف زدن لردتون بسیار آشناست! شباهت زیادی به طرز حرف زدن و جمله های ما داره!
نقل قول:
نکنین این کار رو....نکنین!
هزاران بار تکرار کردم! تقریبا در هر نقد می گم. به خاطر یک رد درخواست کسی رو شکنجه نمی کنن. برای عصبانیت های عادی هم شکنجه نمی کنن. شکنجه مال اشتباهات خیلی بزرگه...مثل کاری که لوسیوس در تالار اسرار انجام داد و گوی پیشگویی شکست. یا مال گرفتن اعتراف های خیلی مهمه!
نقل قول:
این قسمت خیلی اغراق آمیزه...و از اون نوع اغراقایی نیست که به عنوان طنز قبولش کنیم.هیچ مرگخواری جلوی لرد نه همچین چیزی می گه نه این حرکات رو انجام می ده. وقتی بی دلیل و بی مقدمه از چارچوب خارج بشین طنزتون غیر قابل قبول می شه.
نقل قول:
اینجا برعکس بالا...خیلی خوب بود. هیچ مرگخواری جلوی لرد این جمله ها رو هم نمی گه...ویبره هم نمیزنه! ولی هکتور اینجا حضور نداشت. یهو پریده تو سوژه و دیالوگ و شکلکی متناسب با شخصیتش گفته و رفته. این طنزه. خنده داره! مثل مورد بالا نیست که آرسینوس جدی و عادی داشت با لرد حرف می زد.
ورود مرلین کمی ساده بود... می تونستین بهش شاخ و برگ بدین. می تونست کمی سرسخت تر باشه. نه اینکه اینجوری سعی کنه با ملایمت لرد رو راضی کنه. مثلا میومد و با جدیت می گفت آیه نازل شده و آرسینوس حتما باید بره!
نقل قول:
دیالوگ هاتون رو هدفدار کنین...اینا حرفای ساده ای هستن که فقط فضای پست شما رو پر می کنن. فقط آخری جالبه. بقیه شون هم می تونستن مثل اون باشن. حرف های ساده و قابل پیش بینی و عادی بهتره زده نشن.
نقل قول:
وقتی فقط یک شخصیت در داستان حضور داره لازم نیست اسمشو تکرار کنین. در پاراگراف دوم "آرسینوس" اضافی بود.
نقل قول:
در یک لحظه نمی شه لذت برد و دلگرم شد. این فعل ها مال محدوده زمان طولانی تری هستن.
نقل قول:
ایده خوبی بود که آرسینوس به جای طلسم اول از معجون استفاده کنه. روی ویژگی های شخصیت ها در هر موقعیت مناسبی باید تاکید کرد.
قسمت درست کردن معجون هم می تونست به تنهایی موضوع یک پست باشه. بزرگترین اشکال پست شما همین بود که سعی کردین موضوع های زیادی رو در یک پست جا بدین و طبیعتا به هیچکدوم به اندازه کافی پرداخته نشده. می تونستین یکیشونو انتخاب کنین و روش بیشتر کار کنین.
نقل قول:
ایده این قسمت خیلی خوب بود. این که در کل پست طرف کاری رو انجام بده و آخر بفهمیم کارش بی فایده بوده...ولی توجیهش کافی نبود. اینا گرگینه ای ندارن. ولی این دلیل نمی شه که معجون بی مصرف باشه. بعد ها ممکنه با گرگینه ای مواجه بشن. به نظر من جمله ای که هکتور وسط پستتون گفت پایان خیلی جالب تری بود. این که هکتور معجون رو دو سال پیش درست کرده ولی چون معجون ساز خوبی نیست کسی به حرفش توجه نکرده! با وجود این پایانتون خوب بود. یه پایان ساده می تونست تاثیر کل پستتون رو از بین ببره.
______________________
جن مسلح ارباب!
بررسی پست شماره 69 زمان برگردان مرگخواران، وینکی:
نقل قول:
سوژه و شکل توصیف خیلی خوب بود...ولی مثال گوریل انگوری تاثیر لازم رو نمی ذاره! شخصیت گوریل انگوری به چیزی زل نمی زد...به انگور هم ربطی نداشت. کنایه ها و مثال هایی که می زنیم باید ربطی با واقعیت داشته باشن. همینه که باعث خنده دار شدنشون می شه. واژگون کردن واقعیت ها!
نقل قول:
به همین دلیله که به اعضای سایت توصیه می کنم مسئولیت های جدی به عهده نفر بعدی نذارن. این که " فکر فوق العاده ای به ذهنم رسید" یه مسئولیته...نفر بعدی باید بشینه فکر کنه که فکر عالی چی بوده! بعد یا گره رو باز کنه یا اون قسمت رو یه جوری از سرش باز کنه. شما این "از سر باز کردن" رو با مهارت خودتون انجام دادین. حتی ازش برای نوشتن چند خط اولتون استفاده کردین. کار شما خوب بود.
نقل قول:
طنز شما تغییر شکل داده...در بعضی جاها یه کمی حالت "اجبارا باید خواننده رو بخندونیم" به خودش گرفته. اگه غلظتش رو کمتر کنین درست می شه...ولی بعضی از تاکید های بیش از حد این تاثیر منفی رو می ذاره. گاهی یه اشاره کوچیک قدرت بیشتری داره. گاهی هم رقیقه! نمی تونه ضربه لازم رو بزنه:
نقل قول:
نقل قول:
جمله های بالا کوتاه بودن البته...دیالوگ طولانی بود. ولی به هر حال فکری که ملت مرگخوار کردن بامزه بود!
نقل قول:
وینکی مثل همیشه عالیه...حضورش مفید، جالب و سرگرم کننده اس. حضور یک شخصیت خوب و حساب شده می تونه کل پست رو نجات بده.
پست شما در حالت عادی خوب بود. یعنی اگه با سطح متوسط سایت مقایسه کنیم خوب بود...ولی اگه با پست های قبلیتون مقایسه کنم بهتر و یا برابر با اونا نبود. کمی ضعیف تر بود. پررنگ ترین نقطه پست های شما طنزشونه...طنز این پست کمی خام بود! مخصوصا برای کسایی که با سبک و نوشته های شما آشنا باشن. این وسط تنها چیزی که فرقی نکرده بود وینکی بود. البته سوژه هم کمی نامساعد بود. چون همه در حال فرار بودن و زیاد جای مانور نداشت.
________________
بررسی پسا شماره 58 افسانه لرد ولدمورت، رون ویزلی:
ارتباطتون با پست قبلی قطع شده. سعی کنین تا وقتی دلیل خوبی وجود نداره دقیقا از پایان پست قبلی ادامه بدین.
نقل قول:
این قسمت خوب بود. موقعیت خوبی رو توصیف کردین. همین موقعیت ها رو بزرگ نمایی کنین...کمی بیشتر! اینجوری تبدیل به طنز می شن.
لرد غرق در فکره...این حالت رو بیشتر و شدید تر جلوه بدین. مرگخوارا هر کاری کنن لرد از فکر نیاد بیرون! آخر یه تکونی بخوره و بگه داشت فکر می کرد. این از موقعیت ها...در مورد شخصیت ها هم همینطوره. هر شخصیتی یه ویژگی خاص داره. مثبت یا منفی! فرقی نمی کنه. هر دو رو اگه بزرگ کنین خنده دار می شن. مهربونی دامبلدور...بی رحمی لرد سیاه...وفاداری بلاتریکس...بچه های ویزلی ها!
بین شخصیت و دیالوگش فاصله نذارین. این کار پستتونو پراکنده جلوه می ده.
نقل قول:
این قسمت خیلی خوب بود. دو خط نوشتین...هم حالت مضحک بلاتریکس رو توضیح دادین و هم به شخصیت چشم چران رودولف پرداختین.صحنه هم جالب بود. این که بلاتریکس در حین حرکت و تعظیم رودولف رو همراه خودش بکشه.
نقل قول:
این شکل توصیف رو سه بار تکرار کردین. کمتر اصطلاح و حالتی وجود داره که سه بار تکرار بشه و تاثیر خودش رو حفظ کنه. سعی کنین حالت ها رو با کلمات توضیح بدین...جایی که واقعا امکانش وجود نداره شکل توصیفتون رو کمی تغییر بدین که عینا تکرار نشه.
پست شما کمی جدی بود. پست جدی به پستی می گم که سخت گرفته باشه! روی سوژه تمرکز کرده باشه. کمی بی خیال سوزه بشین. درباره شخصیت ها بنویسین. مهم نیست کتابا چی می شن و مرلین چیکار می کنه. شما اجازه بدین این جادوگرا دور هم جمع بشن. حرف بزنن...حرفاشون الزاما درباره سوژه و حل کردن ماجرا نباشه. سریع نگیم فلانی کتاب رو آورد لرد خوشش نیومد و فلانی رو فرستاد اصلاحش کنه!
لرد می تونه بشینه کمی از کتاب رو بخونه...یا از یکی از مرگخواراش بخواد بخونن. می تونه عصبانی بشه. مرگخوارا رو مجبور کنه با صفحه های کتاب هر چی دوست دارن درست کنن...یا صفحه ها رو ببرن بدن به سبزی فروش محله...اونم سبزیاشو بپیچه لای ورقا و بفروشه. یکی این صفحه ها رو بخره و خوشش بیاد و بره هی سبزی بخره و کل کتاب رو دوباره جمع کنه!
اینا مثال بود برای این که سوژه از جدیت در بیاد! مسخره، ولی جالب بشه. سوژه ای که جدی گرفته بشه و تو یه مسیر راست و مستقیم و قابل پیش بینی پیش بره برای خواننده خسته کننده می شه.
اینا رو گفتم برای اینکه اشکالات ابتدایی شما برطرف شده. و وقتی اشکال های ابتدایی برطرف می شن وقتشه که یک قدم جلوتر بریم.
موفق باشید.
_______________________
آرسینوس
چه کار جالبی کردین. اسم خودتونو با ترکیب رنگ های سیاه و قرمز و اسم سیسرون رو با ترکیب سفید و سبز نوشتین.
بررسی پست شماره 230 باشگاه دوئل آرسینوس جیگر:
اول درباره ایرادی که خودتون فکر می کردین پستتون داره توضیح بدم.
پست شما طولانیه...این مهم نیست. پست دوئل(پست تکی) می تونه خیلی طولانی باشه. برای این که نمی تونین ریسک کنین و داستان رو خلاصه کنین. طولانی نوشتن امتیاز منفی محسوب نمی شه. ولی شما زیادی کشش دادین! موضوع های پستتون کمی برای یک پست تکی زیاده. راضی کردن لرد...رفتن به جنگل...پیدا کردن عنکبوت...پیدا کردن گرگینه. آزمایش معجون...برگشتن پیش لرد!
به نظر من حتی همون قسمت اولش برای نوشتن یک پست تکی کافی بود. این که آرسینوس سعی می کرد لرد رو راضی کنه که بره ماموریت.
در پست های دوئل دنبال یه نکته خاص می کردیم...یه موضوع خاص...یه داستان خاص...یه پایان خاص!
وقتی سوژه ماموریته شما می تونین استفاده های زیادی از این سوژه بکنین. یکی از بهترین شکل های این استفاده همین بود. این که آرسینوس سعی کنه لرد رو راضی کنه. البته این سوژه ساده ایه...برای قوی شدنش احتیاج به شخصیت ها و دیالوگ های خیلی قوی دارین.
سوژه بعد شما هم خیلی جالب بود. درمان گرگینه ها! اگه انتخاب شما این سوژه بود می تونستین قسمت اول رو خلاصه تر کنین. به دلیل وجود قسمت اول شما مجبور شدین قسمت ماموریت رو کمی سریع پیش ببرین.
نقل قول:
لرد نگاه خشمگین دیگری به آرسینوس انداخت و غرید:
- آرسینوس! تو یک بار دیگه این درخواست رو از ما بکن و ببین که چه بلایی به سرت میاریم.
طرز حرف زدن لردتون بسیار آشناست! شباهت زیادی به طرز حرف زدن و جمله های ما داره!
نقل قول:
آرسینوس با اندوه سر در گریبان فرو برد و گفت:
- ارباب.... لطفا اجازه بدید! اگه موفق بشم یه انقلاب واقعی در زمینه ی معجون سازی به وجود میاد.
- کروشیو!
نکنین این کار رو....نکنین!
هزاران بار تکرار کردم! تقریبا در هر نقد می گم. به خاطر یک رد درخواست کسی رو شکنجه نمی کنن. برای عصبانیت های عادی هم شکنجه نمی کنن. شکنجه مال اشتباهات خیلی بزرگه...مثل کاری که لوسیوس در تالار اسرار انجام داد و گوی پیشگویی شکست. یا مال گرفتن اعتراف های خیلی مهمه!
نقل قول:
آرسینوس به سختی از روی زمین بلند شد و گفت:
- ارباب.... اگه نذارید برم ماموریت خودمو میکشم.![]()
این قسمت خیلی اغراق آمیزه...و از اون نوع اغراقایی نیست که به عنوان طنز قبولش کنیم.هیچ مرگخواری جلوی لرد نه همچین چیزی می گه نه این حرکات رو انجام می ده. وقتی بی دلیل و بی مقدمه از چارچوب خارج بشین طنزتون غیر قابل قبول می شه.
نقل قول:
در همین هنگام هکتور خودش را به داخل اتاق انداخت و پس از نوش جان کردن یک عدد کروشیو، فریاد زد:
- ارباب! بذارید خودشو بکشه! این دست نوشته های مارو کش رفته! این معجون های مارو کش رفته!
اینجا برعکس بالا...خیلی خوب بود. هیچ مرگخواری جلوی لرد این جمله ها رو هم نمی گه...ویبره هم نمیزنه! ولی هکتور اینجا حضور نداشت. یهو پریده تو سوژه و دیالوگ و شکلکی متناسب با شخصیتش گفته و رفته. این طنزه. خنده داره! مثل مورد بالا نیست که آرسینوس جدی و عادی داشت با لرد حرف می زد.
ورود مرلین کمی ساده بود... می تونستین بهش شاخ و برگ بدین. می تونست کمی سرسخت تر باشه. نه اینکه اینجوری سعی کنه با ملایمت لرد رو راضی کنه. مثلا میومد و با جدیت می گفت آیه نازل شده و آرسینوس حتما باید بره!
نقل قول:
- ارباب قبول کردن... بالاخره میتونم تحقیقاتم رو انجام بدم!
- تبریک میگم جیگر!
- مبارکت باشه!
- مارو نا امید نکن!
- اگه بر نگشتی هم معجون ها و پاتیلت واسه من!
دیالوگ هاتون رو هدفدار کنین...اینا حرفای ساده ای هستن که فقط فضای پست شما رو پر می کنن. فقط آخری جالبه. بقیه شون هم می تونستن مثل اون باشن. حرف های ساده و قابل پیش بینی و عادی بهتره زده نشن.
نقل قول:
آرسینوس پس از اینکه با تمام مرگخواران صحبت و مرلین حافظی کرد. مقداری غذا، یک عدد لیوان، یک پاتیل تاشو، یک چاقوی معجون سازی و یک ملاقه را در کوله پشتی سیاهش ریخت و از خانه بیرون رفت.
آرسینوس همچنان که از پله های ورودی خانه پایین میرفت نگاهی به علامت شوم انداخت و لبخندی زد و سپس روی جنگل های آمازون تمرکز کرد و با صدای پاق بسیار بلندی غیب شد.
وقتی فقط یک شخصیت در داستان حضور داره لازم نیست اسمشو تکرار کنین. در پاراگراف دوم "آرسینوس" اضافی بود.
نقل قول:
در یک لحظه که آرسینوس از این تفکرات لذت میبرد و دلگرم میشد
در یک لحظه نمی شه لذت برد و دلگرم شد. این فعل ها مال محدوده زمان طولانی تری هستن.
نقل قول:
آرسینوس فرصتی برای فکر کردن نداشت و به سرعت از جیبش یک شیشه معجون بیرون کشید و مستقیم روی هیولا خالی اش کرد.
ایده خوبی بود که آرسینوس به جای طلسم اول از معجون استفاده کنه. روی ویژگی های شخصیت ها در هر موقعیت مناسبی باید تاکید کرد.
قسمت درست کردن معجون هم می تونست به تنهایی موضوع یک پست باشه. بزرگترین اشکال پست شما همین بود که سعی کردین موضوع های زیادی رو در یک پست جا بدین و طبیعتا به هیچکدوم به اندازه کافی پرداخته نشده. می تونستین یکیشونو انتخاب کنین و روش بیشتر کار کنین.
نقل قول:
- اینکه ما اینجا گرگینه ای نداریم که درمان شود.
ایده این قسمت خیلی خوب بود. این که در کل پست طرف کاری رو انجام بده و آخر بفهمیم کارش بی فایده بوده...ولی توجیهش کافی نبود. اینا گرگینه ای ندارن. ولی این دلیل نمی شه که معجون بی مصرف باشه. بعد ها ممکنه با گرگینه ای مواجه بشن. به نظر من جمله ای که هکتور وسط پستتون گفت پایان خیلی جالب تری بود. این که هکتور معجون رو دو سال پیش درست کرده ولی چون معجون ساز خوبی نیست کسی به حرفش توجه نکرده! با وجود این پایانتون خوب بود. یه پایان ساده می تونست تاثیر کل پستتون رو از بین ببره.
______________________
جن مسلح ارباب!
بررسی پست شماره 69 زمان برگردان مرگخواران، وینکی:
نقل قول:
ملت مرگخوار کلا موجوداتی هستن که وقتی بخوان به کسی یا چیزی زل بزنن، مثل گوریل انگوری همچین به طرف نگاه میکنن که طرف احساس میکنه چندین شاخه ی انگور رو درسته خورده. اون موقع، درست از همچین مواقعی بود.
سوژه و شکل توصیف خیلی خوب بود...ولی مثال گوریل انگوری تاثیر لازم رو نمی ذاره! شخصیت گوریل انگوری به چیزی زل نمی زد...به انگور هم ربطی نداشت. کنایه ها و مثال هایی که می زنیم باید ربطی با واقعیت داشته باشن. همینه که باعث خنده دار شدنشون می شه. واژگون کردن واقعیت ها!
نقل قول:
روونا همچنان در حالت ابرو بالا انداختن و از نوک بینی نگاه کردن بود. اما با گذشت زمان، همینطور لب و لوچه ـش آویزون و آویزون تر شد. تا اینکه عملا اعتراف کرد:
-یادم رفت.
به همین دلیله که به اعضای سایت توصیه می کنم مسئولیت های جدی به عهده نفر بعدی نذارن. این که " فکر فوق العاده ای به ذهنم رسید" یه مسئولیته...نفر بعدی باید بشینه فکر کنه که فکر عالی چی بوده! بعد یا گره رو باز کنه یا اون قسمت رو یه جوری از سرش باز کنه. شما این "از سر باز کردن" رو با مهارت خودتون انجام دادین. حتی ازش برای نوشتن چند خط اولتون استفاده کردین. کار شما خوب بود.
نقل قول:
مطمئنم کفشم تا چند دقیقه ی دیگه به دو تیکه ی نامساویِ بخش پذیر بر 3 تبدیل میشه!
طنز شما تغییر شکل داده...در بعضی جاها یه کمی حالت "اجبارا باید خواننده رو بخندونیم" به خودش گرفته. اگه غلظتش رو کمتر کنین درست می شه...ولی بعضی از تاکید های بیش از حد این تاثیر منفی رو می ذاره. گاهی یه اشاره کوچیک قدرت بیشتری داره. گاهی هم رقیقه! نمی تونه ضربه لازم رو بزنه:
نقل قول:
-ای بــــــــــابـــــــــا! اینم از زندگی ما. این آخه حق منه؟ نه من از شما می پرسم. این حقه؟ من اعتراض دارم. نمیشه. شوهر نداریم که داریم! یعنی چیز... شوهر خوب داریم که نداریم! لودو نداریم که داریم. بدبختی نداریم که نداریم. اصن بیخیال... کراب اعتراض داره. من شوهر خوب میخوام. شوهر باید شوهر باشه. شوهری که شوهر نباشه، شوهر نیست اصن! هوووم...
نقل قول:
ملت مرگخوار از اینکه یک نفر بتونه چنین جمله ی بلندی رو فریاد بزنه خیلی به وجد اومدن.
جمله های بالا کوتاه بودن البته...دیالوگ طولانی بود. ولی به هر حال فکری که ملت مرگخوار کردن بامزه بود!
نقل قول:
-اربابا... وینکی تونست با مسلسل به جنگ توپ و تانک رفت؟ وینکی با مسلسل زد دهن دشمن رو صاف کرد. وینکی جن خانگی وفادار... وینکی جن خانگی کماندو! وینکی جن خانگی با تریپ جیمز باندِ جوگیر! وینکی جن خانگی خوووب! :
وینکی مثل همیشه عالیه...حضورش مفید، جالب و سرگرم کننده اس. حضور یک شخصیت خوب و حساب شده می تونه کل پست رو نجات بده.
پست شما در حالت عادی خوب بود. یعنی اگه با سطح متوسط سایت مقایسه کنیم خوب بود...ولی اگه با پست های قبلیتون مقایسه کنم بهتر و یا برابر با اونا نبود. کمی ضعیف تر بود. پررنگ ترین نقطه پست های شما طنزشونه...طنز این پست کمی خام بود! مخصوصا برای کسایی که با سبک و نوشته های شما آشنا باشن. این وسط تنها چیزی که فرقی نکرده بود وینکی بود. البته سوژه هم کمی نامساعد بود. چون همه در حال فرار بودن و زیاد جای مانور نداشت.
________________
بررسی پسا شماره 58 افسانه لرد ولدمورت، رون ویزلی:
ارتباطتون با پست قبلی قطع شده. سعی کنین تا وقتی دلیل خوبی وجود نداره دقیقا از پایان پست قبلی ادامه بدین.
نقل قول:
لرد همچنان در جای خود نشسته بود و مرگخواران هم همچنان زیر چشمی به او نگاه می کردند.قیافه لرد به گونه ای بود که انگار در فکر عمیقی بود.و هیچ چیز نمی توانست اورا از فکر در اورد و یکی از مرگخواران خواست از این موقعیت استفاده کنه و مکانش را کمی تکان دهد اما با نور سبز خیره کننده ای به سمتی پرت شد و باعث شد مرگخواران با ترس بیشتری در جای خود باقی بمانند و حتی نفس هم نکشند که البته کار بسیار مشکلی بود.
این قسمت خوب بود. موقعیت خوبی رو توصیف کردین. همین موقعیت ها رو بزرگ نمایی کنین...کمی بیشتر! اینجوری تبدیل به طنز می شن.
لرد غرق در فکره...این حالت رو بیشتر و شدید تر جلوه بدین. مرگخوارا هر کاری کنن لرد از فکر نیاد بیرون! آخر یه تکونی بخوره و بگه داشت فکر می کرد. این از موقعیت ها...در مورد شخصیت ها هم همینطوره. هر شخصیتی یه ویژگی خاص داره. مثبت یا منفی! فرقی نمی کنه. هر دو رو اگه بزرگ کنین خنده دار می شن. مهربونی دامبلدور...بی رحمی لرد سیاه...وفاداری بلاتریکس...بچه های ویزلی ها!
بین شخصیت و دیالوگش فاصله نذارین. این کار پستتونو پراکنده جلوه می ده.
نقل قول:
و تعظیم کنان به سمت در رفت و در راه ردولف را هم که داشت همچنان به مورگانا با فرمتنگاه می کرد را باخودش به بیرون کشید و در مقابل در غیب شد.
این قسمت خیلی خوب بود. دو خط نوشتین...هم حالت مضحک بلاتریکس رو توضیح دادین و هم به شخصیت چشم چران رودولف پرداختین.صحنه هم جالب بود. این که بلاتریکس در حین حرکت و تعظیم رودولف رو همراه خودش بکشه.
نقل قول:
لرد با فرمتبه سمت صدا برگشت
این شکل توصیف رو سه بار تکرار کردین. کمتر اصطلاح و حالتی وجود داره که سه بار تکرار بشه و تاثیر خودش رو حفظ کنه. سعی کنین حالت ها رو با کلمات توضیح بدین...جایی که واقعا امکانش وجود نداره شکل توصیفتون رو کمی تغییر بدین که عینا تکرار نشه.
پست شما کمی جدی بود. پست جدی به پستی می گم که سخت گرفته باشه! روی سوژه تمرکز کرده باشه. کمی بی خیال سوزه بشین. درباره شخصیت ها بنویسین. مهم نیست کتابا چی می شن و مرلین چیکار می کنه. شما اجازه بدین این جادوگرا دور هم جمع بشن. حرف بزنن...حرفاشون الزاما درباره سوژه و حل کردن ماجرا نباشه. سریع نگیم فلانی کتاب رو آورد لرد خوشش نیومد و فلانی رو فرستاد اصلاحش کنه!
لرد می تونه بشینه کمی از کتاب رو بخونه...یا از یکی از مرگخواراش بخواد بخونن. می تونه عصبانی بشه. مرگخوارا رو مجبور کنه با صفحه های کتاب هر چی دوست دارن درست کنن...یا صفحه ها رو ببرن بدن به سبزی فروش محله...اونم سبزیاشو بپیچه لای ورقا و بفروشه. یکی این صفحه ها رو بخره و خوشش بیاد و بره هی سبزی بخره و کل کتاب رو دوباره جمع کنه!
اینا مثال بود برای این که سوژه از جدیت در بیاد! مسخره، ولی جالب بشه. سوژه ای که جدی گرفته بشه و تو یه مسیر راست و مستقیم و قابل پیش بینی پیش بره برای خواننده خسته کننده می شه.
اینا رو گفتم برای اینکه اشکالات ابتدایی شما برطرف شده. و وقتی اشکال های ابتدایی برطرف می شن وقتشه که یک قدم جلوتر بریم.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: امروز ساعت 17:38
از: مسلسلستان!
پستها:
620

اربابا... وینکی پس از فراقی طولانی به خدمت رسید. به سرعت هم در خواست نقد این بابا را داد. باشد تا قبول ارباب باشد. وینکی متچکر ارباب بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

بررسی پست شماره 291 خاطرات مرگخواران، مورگانا لی فای:
نقل قول:
راوی داستان شما با همیشه متفاوته...سعی کرده حضور داشته باشه، پررنگ باشه...نقشی داشته باشه و در بیشتر قسمت ها کارش اصلا بد از آب در نیومده. حضورش برای خواننده ایجاد مزاحمت نمی کنه. البته در یکی دو قسمت کمی زیاده روی کرده:
نقل قول:
اینجا احساساتش بیشتر از چیزی که برای یه خواننده عادی قابل قبوله وارد شده. باید خودشو کمی کنترل کنه.
نقل قول:
روش توصیفتون خیلی قشنگ بود. اون جمله " صدای آواز هم طبیعتا صدای خود اوست" یکی از قسمت هاییه که نویسنده وارد داستان می شه. ولی این کار به شکل ظریف و قشنگی انجام گرفته.
احساسات این پست کمتر از قبلیه...اینجوری بهتر شده. ولی اینم می دونم که منشاء این طرز نوشتن شخصیت واقعی شماست. شما در زندگی عادی هم احساسات شدید و پررنگی دارین. شما از خوشحالی پرواز می کنین و از ناراحتی نابود می شین و از خشم منفجر می شین! ...این احساسات شدید رو خیلی راحت و واضح می شه تو نوشته هاتون هم دید. به نظر من ایجاد کمی تعادل لازمه. هم برای خودتون و هم برای نوشته هاتون.
نقل قول:
درسته...سیاه ها هم احساس دارن. عاشق می شن. ازدواج می کنن. بچه دارن. می تونن حس فداکاری و گذشت برای عزیزانشون داشته باشن. این لرده که با عشق آشنا نیست. نه پدر و مادری داشته و نه همسری...تا جایی که ما دیدیم هم کسی رو بیشتر از خودش دوست نداشت.
به این مورد اشاره کردم که خیالتون راحت باشه. سیاها هم می تونن عشق بورزن. سیاها(حداقل نه همشون) جادوگرایی نیستن که راه بیفتن و چپ و راست همه رو بکشن و شکنجه کنن. اهداف و باور های خاصی دارن.
نقل قول:
صحنه بسیار جدی، غم انگیز و با مزه ای بود! کار سختیه ابراز این همه حس متفاوت در توصیف یک صحنه! کارتون خوب بود.
گاهی مرلین واقعا بی سلیقه م یشد. این دو تا دختر بچه یک درصد زیبایی او را هم نداشتند... حتی موسیقی هم بلد نبودند! مورگانا نمیفهمید... اما علاقه ای هم نداشت تمام روزش را با تماشای شوهرش و آن دخترهای بی ریخت هدر دهد.
احساس مورگانا خیلی ملموس و قابل درکه. و این مهارت شماست که این احساسات رو خوب و درست به خواننده منتقل کردین.
نقل قول:
این جریان کمان رو از من پرسیده بودین(که زیاد ازش استفاده می کنین یا نه) و گفته بودم که بیشتر از حدی که باید باشه نیست. اینجا شکار رفتن مورگانا سوژه اصلی محسوب می شه. برای همین اشاره به تیر و کمان بجا و لازمه. از این سوژه های فرعی می تونین استفاده کنین. ولی مواظب باشین از اصل شخصیتتون جلو نزنن. مورگانا پیامبره...شکارچی هم می تونه باشه. ولی همیشه یادتون باشه که در وحله اول جادوگره. همونطور که گفتم اینجا مشکلی در این مورد وجود نداره.
نقل قول:
رودولف شخصیت خاصیه...اونقدر خاص که با یک جمله شناخته می شه. این کار ساده ای نیست. این که شخصیتتون رو طوری بسازین و جا بندازین که با یک جمله شناخته بشین. این موفقیت رودولفه...و این که شما این ویژگی و طرز صحبت رو تشخیص بدین و ازش استفاده کنین دقت شما رو می رسونه.
نقل قول:
این قسمت نا هماهنگ بود! هم با بقیه متنتون و هم با شخصیت مورگانا. عبارت "جوجه ساحره" و حرکاتی که اشاره کردین زیاد مناسب نبودن...چون طوری نوشته شده که انگار در موقعیت دیگه ای مورگانا ممکن بود اینجوری رفتار کنه!
نقل قول:
رودی نه...رودولف!
ارباب نه...لرد سیاه! یا اربابش!
نقل قول:
یکی از بدترین مواردی که موقع نقد باهاشون مواجه می شم تکرار ایراد هاییه که در نقد های قبلی بهشون اشاره کردم! ...شکلک!
نقل قول:
صحنه جالبی بود. شما صحنه های زیبایی خلق و توصیف می کنین. این کار ساده ای نیست. مثلا همین جمله "رفت تا خورشید را در آغوش بکشد" به ذهن هر کسی نمی رسید!
نقل قول:
جمله بندی این قسمت ضعیف بود. و با توجه به جمله های خوب و قوی ای که از شما خوندم احساس می کنم با عجله نوشته شده.
لقب میرزا داره برای من آزار دهنده می شه. نمیدونم در مورد خواننده های دیگه هم همینطوره یا نه...ولی بهتره زیاد تکرارش نکنین.
سوژه خیلی قشنگ بود. توضیحاتتون خیلی قشنگ بودن. احساسات پستتون به اندازه و منطقی بود. مورگانا اینجا خودنمایی نمی کنه. حتی در یکی دو صحنه ضعف ناواضح و کمرنگی از خودش نشون می ده. مثل جایی که از حضور حوری های مرلین ناراحت می شه...مثل جایی که اعتراف می کنه به توجه نیاز داره. در این موقعیت ها مورگانا کمی شکسته. و مطمئن باشین همین شکستن جذاب ترش کرده...واقعی ترش کرده. یه شخصیت خیلی کامل و بی نقص نمی تونه واقعی باشه. خواننده احساس می کنه داره نقش بازی می کنه. نقاب زده به صورتش...بهش اعتماد نمی کنن. ازش فاصله می گیرن کم کم. این مورگانای شما دوست داشتنی تر بود.
اونقدرا که قرار بود، غر نزدم!...نه؟!
نقل قول:
صدای آوازی از بین درخت ها به گوش می رسد. درخت هایی که اگر از فاصله چند ده متری، نگاهشان کنی، تازه می فهمی که اجزای سازنده یک خانه اند.
راوی داستان شما با همیشه متفاوته...سعی کرده حضور داشته باشه، پررنگ باشه...نقشی داشته باشه و در بیشتر قسمت ها کارش اصلا بد از آب در نیومده. حضورش برای خواننده ایجاد مزاحمت نمی کنه. البته در یکی دو قسمت کمی زیاده روی کرده:
نقل قول:
نه این خانه های درختی سست و زشتی که بچه های ماگل با میخ طویله و طناب های زمخت درست میکنند.نه!
اینجا احساساتش بیشتر از چیزی که برای یه خواننده عادی قابل قبوله وارد شده. باید خودشو کمی کنترل کنه.
نقل قول:
و اینجا خانه مورگاناست. صدای آواز هم طبیعتا صدای خود اوست.همین علاقه اش به هنر و گل و گیاه است که گاهی بقیه را به شک میاندازد که مورگانا واقعا موجود سیاهی است یا وانمود میکند که سیاه است. ولی....
روش توصیفتون خیلی قشنگ بود. اون جمله " صدای آواز هم طبیعتا صدای خود اوست" یکی از قسمت هاییه که نویسنده وارد داستان می شه. ولی این کار به شکل ظریف و قشنگی انجام گرفته.
احساسات این پست کمتر از قبلیه...اینجوری بهتر شده. ولی اینم می دونم که منشاء این طرز نوشتن شخصیت واقعی شماست. شما در زندگی عادی هم احساسات شدید و پررنگی دارین. شما از خوشحالی پرواز می کنین و از ناراحتی نابود می شین و از خشم منفجر می شین! ...این احساسات شدید رو خیلی راحت و واضح می شه تو نوشته هاتون هم دید. به نظر من ایجاد کمی تعادل لازمه. هم برای خودتون و هم برای نوشته هاتون.
نقل قول:
"سیاه ها هم دل دارند. احساس دارند. گریه میکنند حتی گاهی! فقط علتش فرق دارد.شما هیچ وقت سیاهی را پیدا نمی کنید که برای بلبل ها گریه کند...."
درسته...سیاه ها هم احساس دارن. عاشق می شن. ازدواج می کنن. بچه دارن. می تونن حس فداکاری و گذشت برای عزیزانشون داشته باشن. این لرده که با عشق آشنا نیست. نه پدر و مادری داشته و نه همسری...تا جایی که ما دیدیم هم کسی رو بیشتر از خودش دوست نداشت.
به این مورد اشاره کردم که خیالتون راحت باشه. سیاها هم می تونن عشق بورزن. سیاها(حداقل نه همشون) جادوگرایی نیستن که راه بیفتن و چپ و راست همه رو بکشن و شکنجه کنن. اهداف و باور های خاصی دارن.
نقل قول:
راستش آمدن مرلین به خودی خود چیز بدی نبود. حتی ممکن بود مورگانا را خوشحال تر هم بکند.البته اگر آن دو حوری مو قرمز چشم بادامی دنباله ریشش را نگرفته بودند. آواز روی لب های مورگانا منجمد شد...
صحنه بسیار جدی، غم انگیز و با مزه ای بود! کار سختیه ابراز این همه حس متفاوت در توصیف یک صحنه! کارتون خوب بود.
گاهی مرلین واقعا بی سلیقه م یشد. این دو تا دختر بچه یک درصد زیبایی او را هم نداشتند... حتی موسیقی هم بلد نبودند! مورگانا نمیفهمید... اما علاقه ای هم نداشت تمام روزش را با تماشای شوهرش و آن دخترهای بی ریخت هدر دهد.
احساس مورگانا خیلی ملموس و قابل درکه. و این مهارت شماست که این احساسات رو خوب و درست به خواننده منتقل کردین.
نقل قول:
تا گربه کوچک برگردد مورگانا وقت داشت تیرهایش را بشمارد، کمانش را برق بیاندازد. میز نهار آن سه نفر را بچیند.کمی تنقلات بردارد و لباس شکارش را بپوشد! جواب نامه اش همان چیزی بود که حدس می زد.
این جریان کمان رو از من پرسیده بودین(که زیاد ازش استفاده می کنین یا نه) و گفته بودم که بیشتر از حدی که باید باشه نیست. اینجا شکار رفتن مورگانا سوژه اصلی محسوب می شه. برای همین اشاره به تیر و کمان بجا و لازمه. از این سوژه های فرعی می تونین استفاده کنین. ولی مواظب باشین از اصل شخصیتتون جلو نزنن. مورگانا پیامبره...شکارچی هم می تونه باشه. ولی همیشه یادتون باشه که در وحله اول جادوگره. همونطور که گفتم اینجا مشکلی در این مورد وجود نداره.
نقل قول:
هنوز کاملا از روی تل خاک نپریده بود که صدایی شنید.
- من علاقه ویژه ای به ساحره های ماجراجو دارم!
رودولف شخصیت خاصیه...اونقدر خاص که با یک جمله شناخته می شه. این کار ساده ای نیست. این که شخصیتتون رو طوری بسازین و جا بندازین که با یک جمله شناخته بشین. این موفقیت رودولفه...و این که شما این ویژگی و طرز صحبت رو تشخیص بدین و ازش استفاده کنین دقت شما رو می رسونه.
نقل قول:
مورگانا میخواست مثل جوجه ساحره ها جیغ و داد کند و موهای رودولف را بکشد... مثل یک دختربچه! اما برای اثبات خودش, راه های بهتری هم وجود داشت.
این قسمت نا هماهنگ بود! هم با بقیه متنتون و هم با شخصیت مورگانا. عبارت "جوجه ساحره" و حرکاتی که اشاره کردین زیاد مناسب نبودن...چون طوری نوشته شده که انگار در موقعیت دیگه ای مورگانا ممکن بود اینجوری رفتار کنه!
نقل قول:
رودی احتمالا به خاطر ارباب هم که شده حرمت ها را حفظ میکرد.
رودی نه...رودولف!
ارباب نه...لرد سیاه! یا اربابش!
نقل قول:
راک وود بود با تپه ای از دیگ و پاتیل و ماهیتابه که به خودش آویزان کرده بود.![]()
یکی از بدترین مواردی که موقع نقد باهاشون مواجه می شم تکرار ایراد هاییه که در نقد های قبلی بهشون اشاره کردم! ...شکلک!
نقل قول:
مورگانا آنها را به حال خود گذاشت تا و بالای یک کنده کمین کرد.ولی همین که زه کمان را کشید تا تیر را رها کند، جیغ رودولف چنان او را از جا پراند که تیرش رفت تا خورشید را در آغوش بکشد.
صحنه جالبی بود. شما صحنه های زیبایی خلق و توصیف می کنین. این کار ساده ای نیست. مثلا همین جمله "رفت تا خورشید را در آغوش بکشد" به ذهن هر کسی نمی رسید!
نقل قول:
مورگانا اینرا را فریاد زد و رفت به سویی دیگر! اما رودولف دنبالش رفت!
جمله بندی این قسمت ضعیف بود. و با توجه به جمله های خوب و قوی ای که از شما خوندم احساس می کنم با عجله نوشته شده.
لقب میرزا داره برای من آزار دهنده می شه. نمیدونم در مورد خواننده های دیگه هم همینطوره یا نه...ولی بهتره زیاد تکرارش نکنین.
سوژه خیلی قشنگ بود. توضیحاتتون خیلی قشنگ بودن. احساسات پستتون به اندازه و منطقی بود. مورگانا اینجا خودنمایی نمی کنه. حتی در یکی دو صحنه ضعف ناواضح و کمرنگی از خودش نشون می ده. مثل جایی که از حضور حوری های مرلین ناراحت می شه...مثل جایی که اعتراف می کنه به توجه نیاز داره. در این موقعیت ها مورگانا کمی شکسته. و مطمئن باشین همین شکستن جذاب ترش کرده...واقعی ترش کرده. یه شخصیت خیلی کامل و بی نقص نمی تونه واقعی باشه. خواننده احساس می کنه داره نقش بازی می کنه. نقاب زده به صورتش...بهش اعتماد نمی کنن. ازش فاصله می گیرن کم کم. این مورگانای شما دوست داشتنی تر بود.
اونقدرا که قرار بود، غر نزدم!...نه؟!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ارباب ایشان همونیه که خدمتتون عرض کرده بودم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

بررسی پست شماره 228 باشگاه دوئل، رون ویزلی:
پستتون خیلی طولانیه. خودتون هم به این مورد اشاره کردین. ولی این یه اشکال نیست. پستتون یک پست تکیه. شما مجبورین ماجرا رو توضیح بدین. نمی تونین چیزی رو خلاصه کنین. پست تکی رو می تونین هر چقدر دوست دارین طولانی کنین.
شخصیت هوگو ویزلی رو برای نوشتن انتخاب کردین. کار خیلی خوبی کردین. در اولین روز هاگوارتز رون ویزلی همه ما همراهش بودیم! و احتمالا نمی تونستین موضوع جدید و جالبی بهش اضافه کنین. با این حال شخصیتی انتخاب کردین که با رون ارتباط داشته باشه. البته پست شما رو می شه اولین روز کاری رون ویزلی هم محسوب کرد. از این لحاظ هم یک امتیاز مثبت می گیره.
نقل قول:
پست تکی رو به چند روش مختلف می شه شروع کرد. با فضاسازی خواننده رو کم کم با محیط آشنا کنیم. یا حتی می تونیم مستقیما بهش بگیم که اونجا کجاست. یا مثلا با یه دیالوگ یا جمله جذب کننده شروع کنیم! شروع شما کمی ناگهانی بود.و به اندازه کافی حس کنجکاوی خواننده رو تحریک نمی کنه که ناگهانی بودنش رو قبول کنیم. این شروع برای تاپیک های دنباله دار مناسب تره. قسمت بعد که درباره رون و احساسش توضیح دادین برای شروع مناسب تر بود. بعدش می تونستین به هوگو اشاره کنین.
ماجراهای پست شما خیلی سریع پیش می ره. هوگو سوار قطار می شه. به مدرسه می ره و گروه بندی می شه. خواننده همش منتظر یه اتفاق خاصه! این سرعت پیشروی شما هم این انتظار رو تقویت می کنه. انگار میخوایین سریع تر جلو برین که به قسمت خاصی از ماجرا برسین. ممکنه این هدف "استاد شدن رون" باشه...ولی اینجا تمرکز خواننده روی هوگوئه...می تونستین این قسمت رو کمرنگ تر کنین. تک تک توضیح ندین. خیلی ساده بگین هوگو وارد مدرسه و گروه بندی شد.
نقل قول:
این بخش داستان رو خیلی خاطره وار تعریف کردین. لحن و احساس خودتون رو خیلی وارد متن کردین. با اون "بله" اول جمله و با "اما با کی؟"...شما به عنوان نویسنده بهتره تا این حد در داستان حضور نداشته باشین. مگه این که قصد و هدفتون نوشتن به سبک خاصی باشه. شما اینجا خاطره تعریف نمی کنین. شما یه صحنه رو توصیف می کنین. برای همین نوشتن به این شکل درست نیست:
اما بعد از مدتی دیگر نتوانست تحمل کند و به همان پسر پرید که تو برای چی به من نگاه می کنی و از این حرف ها و پس از مدتی دعوا ی بزن بزنی اغاز شد.
اگه قراره صحنه توصیف بشه باید کامل توضیح بدین...وگرنه اصلا واردش نشین.
اشتباهات تایپی زیادی دارین. قبل از ارسال پست یه بار دیگه بخونینش.
تعجب هوگو از حضور پدرش خیلی بیشتر از چیزیه که اصولا باید باشه. استاد شدن رون و تدریسش اونقدار موضوع تعجب آوری نیست. حتی اگه هوگو از این موضوع خبر نداشته باشه و غافلگیر شده باشه. هوگو طوری رفتار می کنه انگار رون دوباره شروع به تحصیل در هاگوارتز کرده!
نقل قول:
اگه قرار بود دلیلی بیان بشه، این قسمت به دلیل بهتری احتیاج داشت. دانش آموزا به هر حال می فهمن و شاید می دونن هوگو پسر رون ویزلیه...این موضوعی نیست که بشه تو هاگوارتز مخفی نگهش داشت. گفتم اگه قرار بود دلیلی ابراز بشه...چون به نظر من احتیاج به دلیل خاصی نبود. رون نمی خواست بین پسرش و بقیه دانش آموزا تفاوتی قائل بشه و ترجیح داد هوگو هم همراه بقیه جریان استاد شدنش رو بفهمه. همین کافی بود.
پست شما در مقایسه با پست های قبلیتون بد نبود.
___________________
بررسی پست شماره 229 باشگاه دوئل، روبیوس هاگرید:
نقل قول:
یک اسم آشنا و یک صحنه آشناتر! می تونه شروع خیلی خوبی باشه. بخش جالب تر ماجرا اینه که ما این صحنه رو برای این شخصیت تجربه نکردیم و همین می تونه جذاب ترش کنه.
زندگی هاگرید احتمالا جالبه. از سوژه هاش در تاپیک های مختلف می تونین استفاده کنین. مثلا من الان کنجکاو شدم بدونم نامه هاگوارتز چطوری به هاگرید رسیده...چطوری سوار قطار شده. خریداشو چطوری انجام داده و ...
نقل قول:
زمزمه ها خیلی بجا و هدفدار بودن! اشاره به کیک عالی بود. این یه سوژه سایتیه. و استفاده از سوژه های داخل سایت وقتی جالب تر می شه که کسی که چیزی از اون سوژه ندونه هم گیج نشه. فرض کنیم یکی از اعضای سایت جریان کیک رو نمی دونه...با خوندن این قسمت اصلا گیج نمی شه. چون جمله شما به تنهایی هم معنی داشت.
نقل قول:
اضطراب هاگرید رو خیلی خوب به خواننده منتقل کردین. عبارت "قلب کوچک در قالب بزرگ" خیلی قشنگ بود. البته می شد از صفت های دیگه ای هم استفاده کرد.مثل حساس! ولی شاید تاثیرش به اندازه این "بزرگ و کوچک" نمی شد.
شکستن صندلی صحنه قابل پیش بینی ولی جالبی بود. شاید اگه صندلی نمی شکست یه جورایی توی ذوق خواننده می خورد!
دامبلدور همون دامبلدوریه که می شناسیم. استفاده از شخصیت های آشنا یکی از نقاط قوت پست شماست.
نقل قول:
این مورد ظاهرا ساده ولی مهمیه. باید ضعف های شخصیتمون رو بشناسیم و قبول کنیم. شما می تونستین وانمود کنین کلاه از هوش هاگرید شگفت زده شده! ولی این صحنه قشنگی نمی شد.شخصیتتون باور پذیریشو از دست می داد.
نقل قول:
جواب اونقدرا که باید شجاعانه نبود. طرز بیانش شجاعانه نبود! این جا نقطه مهمیه. جاییه که کلاه برای هاگرید تصمیم می گیره.یه جواب قانع کننده تر می تونست تاثیر این قسمت رو بیشتر کنه. مثلا هاگرید اعتراف می کرد که اگه گروه بندی نشه قبول می کنه که به درد جادوگری نمی خوره و سرنوشتش رو می پذیره. معنی حرف هاگرید هم همین بود...ولی اینجور اعترافا اگه به صورت مستقیم بیان بشن شجاعانه تر محسوب می شن.
نقل قول:
این تیکه آخر ضعیف ترین قسمت پست شماست. به نظر من پستتون باید قبل از این قسمت تموم می شد. اینجا اینطور به نظر می رسه که خواستین خیلی سریع دو سه ماجرای دیگه رو تعریف کنین و اون وسط یه تیکه ای هم به لرد ولدمورت بندازین! با توجه به این که خواننده ها اون ماجرا ها رو می دونن لزومی نداشت این کار رو انجام بدین.
__________________
بررسی پست شماره 346 انجمن تفرقه بین دو جبه سیاه و سفید، آرسینوس جیگر:
نقل قول:
این یه سوژه بود! می تونست اتفاق دیگه ای بیفته...البته در حدی که سوژه رو منحرف نمی کرد. یه اتفاق کوچیک...یه مشکل سطحی که همونجا حل می شد. می شد ازش بیشتر و بهتر استفاده کرد.
نقل قول:
کمی بی دلیل بود.
چیزی که می نویسین باید یه هدفی داشته باشه. یا خنده دار باشه. یا به نحوی جالب باشه یا به سوژه کمک کنه یا شخصیت ها رو معرفی یا تثبیت کنه یا مشکلی رو حل کنه...
این قسمت هیچ هدفی نداشت. فقط نوشته شده بود. قسمتی که سیوروس می گه از ملت دو برابر مالیات می گیره جالب بود...ولی نه اونقدر که بشه ازش به عنوان هدف استفاده کرد. قسمت بعدی هم همین حالت رو داره. جایی که آرسینوس پیشنهاد می کنه به جای مالیات امتیاز کم کنن...بد نیست...ولی خیلی ساده اس! بدون هیچ نکته خاصی.
نقل قول:
پایان خیلی ترغیب کننده ای نیست. شما در این پست انرژیتون رو روی سوژه گذاشتین. این بد نیست. ولی باید همین کار رو هم به شکلی انجام بدین که خواننده رو جذب کنین. پست شما ساده بود. کمی خالی بود. خواننده احتیاج به یه ضربه داره. ضربه میتونه یه غافلگیری خاص باشه. یه سوژه خوب...یا یه طنز خلاقانه.
من مدتیه که پشت سر هم دارم پست های شما رو نقد می کنم. نکته تعجب آمیز برای من اینه که یک پست شما خوب از آب در میاد و یکی ضعیف! ثبات وجود نداره و این نقد ها حالت نظر سنجی گرفتن. نظرمو درباره پستتون می گم. نقد ها تاثیری روی نوشته های شما ندارن. برای همینه که پست بعدی شما می تونه ضعیف باشه و یه پست دیگه تون قوی! نقدا منو خسته نمی کنن. وقت هم دارم براشون. ولی بهتون توصیه می کنم درخواست های نقدتون رو کمتر کنین. پیشرفتتون رو در مدت زمان طولانی تری و با فاصله های بیشتری بسنجین.
موفق باشید.
پستتون خیلی طولانیه. خودتون هم به این مورد اشاره کردین. ولی این یه اشکال نیست. پستتون یک پست تکیه. شما مجبورین ماجرا رو توضیح بدین. نمی تونین چیزی رو خلاصه کنین. پست تکی رو می تونین هر چقدر دوست دارین طولانی کنین.
شخصیت هوگو ویزلی رو برای نوشتن انتخاب کردین. کار خیلی خوبی کردین. در اولین روز هاگوارتز رون ویزلی همه ما همراهش بودیم! و احتمالا نمی تونستین موضوع جدید و جالبی بهش اضافه کنین. با این حال شخصیتی انتخاب کردین که با رون ارتباط داشته باشه. البته پست شما رو می شه اولین روز کاری رون ویزلی هم محسوب کرد. از این لحاظ هم یک امتیاز مثبت می گیره.
نقل قول:
هوگو مثل فنر ازپشت میز صبحانه برخاست و با سرعت از اشپزخانه بیرون رفت و از پله ها بالارفت
پست تکی رو به چند روش مختلف می شه شروع کرد. با فضاسازی خواننده رو کم کم با محیط آشنا کنیم. یا حتی می تونیم مستقیما بهش بگیم که اونجا کجاست. یا مثلا با یه دیالوگ یا جمله جذب کننده شروع کنیم! شروع شما کمی ناگهانی بود.و به اندازه کافی حس کنجکاوی خواننده رو تحریک نمی کنه که ناگهانی بودنش رو قبول کنیم. این شروع برای تاپیک های دنباله دار مناسب تره. قسمت بعد که درباره رون و احساسش توضیح دادین برای شروع مناسب تر بود. بعدش می تونستین به هوگو اشاره کنین.
ماجراهای پست شما خیلی سریع پیش می ره. هوگو سوار قطار می شه. به مدرسه می ره و گروه بندی می شه. خواننده همش منتظر یه اتفاق خاصه! این سرعت پیشروی شما هم این انتظار رو تقویت می کنه. انگار میخوایین سریع تر جلو برین که به قسمت خاصی از ماجرا برسین. ممکنه این هدف "استاد شدن رون" باشه...ولی اینجا تمرکز خواننده روی هوگوئه...می تونستین این قسمت رو کمرنگ تر کنین. تک تک توضیح ندین. خیلی ساده بگین هوگو وارد مدرسه و گروه بندی شد.
نقل قول:
بله اولین درسشان دفاع در مقابل جادوی سیاه با هافلی ها بود اما با کی؟این پرسش نه تنها برای او بلکه برای همه ی بچه های تازه وارد پیش اومده بود استاد دفاع در مقابل جادو که بود؟
این بخش داستان رو خیلی خاطره وار تعریف کردین. لحن و احساس خودتون رو خیلی وارد متن کردین. با اون "بله" اول جمله و با "اما با کی؟"...شما به عنوان نویسنده بهتره تا این حد در داستان حضور نداشته باشین. مگه این که قصد و هدفتون نوشتن به سبک خاصی باشه. شما اینجا خاطره تعریف نمی کنین. شما یه صحنه رو توصیف می کنین. برای همین نوشتن به این شکل درست نیست:
اما بعد از مدتی دیگر نتوانست تحمل کند و به همان پسر پرید که تو برای چی به من نگاه می کنی و از این حرف ها و پس از مدتی دعوا ی بزن بزنی اغاز شد.
اگه قراره صحنه توصیف بشه باید کامل توضیح بدین...وگرنه اصلا واردش نشین.
اشتباهات تایپی زیادی دارین. قبل از ارسال پست یه بار دیگه بخونینش.
تعجب هوگو از حضور پدرش خیلی بیشتر از چیزیه که اصولا باید باشه. استاد شدن رون و تدریسش اونقدار موضوع تعجب آوری نیست. حتی اگه هوگو از این موضوع خبر نداشته باشه و غافلگیر شده باشه. هوگو طوری رفتار می کنه انگار رون دوباره شروع به تحصیل در هاگوارتز کرده!
نقل قول:
-چرا بهم نگفته بودی؟
-انتظار داشتی بگم ؟تا قبل از ورود به هاگوارتز همه جا را پر کنی؟ و بگی که پدرت استاد دفاع در مقابل جدوی سیاهه؟که اگر بهت امتیاز دادم بگن که چون پسرم بودی ازت تعریف کردم و بهت امتیاز دادم؟
اگه قرار بود دلیلی بیان بشه، این قسمت به دلیل بهتری احتیاج داشت. دانش آموزا به هر حال می فهمن و شاید می دونن هوگو پسر رون ویزلیه...این موضوعی نیست که بشه تو هاگوارتز مخفی نگهش داشت. گفتم اگه قرار بود دلیلی ابراز بشه...چون به نظر من احتیاج به دلیل خاصی نبود. رون نمی خواست بین پسرش و بقیه دانش آموزا تفاوتی قائل بشه و ترجیح داد هوگو هم همراه بقیه جریان استاد شدنش رو بفهمه. همین کافی بود.
پست شما در مقایسه با پست های قبلیتون بد نبود.
___________________
بررسی پست شماره 229 باشگاه دوئل، روبیوس هاگرید:
نقل قول:
-روبیوس هاگرید.
صدای رسای پروفسور دامبلدوری که هنوز رشته هایی از موی مشکی بر سرش بود، نام هاگرید را به زبان آورد و دوباره دانش آموزانی که در حال تشویق دانش آموز قبلی بودند آرام شدند.
یک اسم آشنا و یک صحنه آشناتر! می تونه شروع خیلی خوبی باشه. بخش جالب تر ماجرا اینه که ما این صحنه رو برای این شخصیت تجربه نکردیم و همین می تونه جذاب ترش کنه.
زندگی هاگرید احتمالا جالبه. از سوژه هاش در تاپیک های مختلف می تونین استفاده کنین. مثلا من الان کنجکاو شدم بدونم نامه هاگوارتز چطوری به هاگرید رسیده...چطوری سوار قطار شده. خریداشو چطوری انجام داده و ...
نقل قول:
-اون یه غول دورگس.
-من شنیدم که غول های دورگه خنگن!
-مهم ترین کاری که یه غول می تونه انجام بده اینه که همه ی کیک هارو یه نفره نخوره.
-هاهاها حق با تامیه.
-همیشه حق با تامیه لوسیوس احمق.
زمزمه ها خیلی بجا و هدفدار بودن! اشاره به کیک عالی بود. این یه سوژه سایتیه. و استفاده از سوژه های داخل سایت وقتی جالب تر می شه که کسی که چیزی از اون سوژه ندونه هم گیج نشه. فرض کنیم یکی از اعضای سایت جریان کیک رو نمی دونه...با خوندن این قسمت اصلا گیج نمی شه. چون جمله شما به تنهایی هم معنی داشت.
نقل قول:
صورت هاگرید از حرف های بچه ها سرخ شده بود و دوباره ترس اینکه شاید اشتباهی در دعوتش به اینجا پیش آمده باشد درونش را پر از آتشی کرد که ذره ذره قلب کوچکش را که در قالبی بزرگ پنهان شده بود،می سوزاند.
اضطراب هاگرید رو خیلی خوب به خواننده منتقل کردین. عبارت "قلب کوچک در قالب بزرگ" خیلی قشنگ بود. البته می شد از صفت های دیگه ای هم استفاده کرد.مثل حساس! ولی شاید تاثیرش به اندازه این "بزرگ و کوچک" نمی شد.
شکستن صندلی صحنه قابل پیش بینی ولی جالبی بود. شاید اگه صندلی نمی شکست یه جورایی توی ذوق خواننده می خورد!
دامبلدور همون دامبلدوریه که می شناسیم. استفاده از شخصیت های آشنا یکی از نقاط قوت پست شماست.
نقل قول:
هوشت هم... به نظرم ریونکلاو هم جای مناسبی نیست.
این مورد ظاهرا ساده ولی مهمیه. باید ضعف های شخصیتمون رو بشناسیم و قبول کنیم. شما می تونستین وانمود کنین کلاه از هوش هاگرید شگفت زده شده! ولی این صحنه قشنگی نمی شد.شخصیتتون باور پذیریشو از دست می داد.
نقل قول:
-هیچی می رم و دیگه هیچوقت به این مدرسه مزخرف بر نمیگردم.
جواب اونقدرا که باید شجاعانه نبود. طرز بیانش شجاعانه نبود! این جا نقطه مهمیه. جاییه که کلاه برای هاگرید تصمیم می گیره.یه جواب قانع کننده تر می تونست تاثیر این قسمت رو بیشتر کنه. مثلا هاگرید اعتراف می کرد که اگه گروه بندی نشه قبول می کنه که به درد جادوگری نمی خوره و سرنوشتش رو می پذیره. معنی حرف هاگرید هم همین بود...ولی اینجور اعترافا اگه به صورت مستقیم بیان بشن شجاعانه تر محسوب می شن.
نقل قول:
هاگرید چند سال بعد تحصیلات هاگوارتز را به دلیل اخراج نیمه تمام گذاشت اما گفته ی کلاه صحت داشت:
- یادت باشه که توی این مدرسه برای همه جا هست،کافیه لایقش باشی...
لیاقتی که خیلی ها نداشتند،مثل تام ریدلی که برای استخدام در هاگوارتز به هر کاری دست زد.
هاگرید پس از اخراج به عنوان شکاربان در هاگوارتز مشغول شد و بعد ها استاد مراقبت از حیوانات جادویی شد.
این تیکه آخر ضعیف ترین قسمت پست شماست. به نظر من پستتون باید قبل از این قسمت تموم می شد. اینجا اینطور به نظر می رسه که خواستین خیلی سریع دو سه ماجرای دیگه رو تعریف کنین و اون وسط یه تیکه ای هم به لرد ولدمورت بندازین! با توجه به این که خواننده ها اون ماجرا ها رو می دونن لزومی نداشت این کار رو انجام بدین.
__________________
بررسی پست شماره 346 انجمن تفرقه بین دو جبه سیاه و سفید، آرسینوس جیگر:
نقل قول:
بدن هکتور به سرعت شروع به بزرگ شدن کرد.
این یه سوژه بود! می تونست اتفاق دیگه ای بیفته...البته در حدی که سوژه رو منحرف نمی کرد. یه اتفاق کوچیک...یه مشکل سطحی که همونجا حل می شد. می شد ازش بیشتر و بهتر استفاده کرد.
نقل قول:
هکتور که از این کار سیوروس عصبانی بود بدنش را بالا کشید و صورتش را مقابل چهره ی سیوروس قرار داد تا او را نیش بزند اما به محض اینکه دهانش را باز کرد سیوروس با افسونی دهان او را بست.
مرگخواران که از این واکنش سریع سیوروس به هیجان آمده بودند میخواستند او را تشویق کنند، اما سیوروس به سرعت غرید:
کمی بی دلیل بود.
چیزی که می نویسین باید یه هدفی داشته باشه. یا خنده دار باشه. یا به نحوی جالب باشه یا به سوژه کمک کنه یا شخصیت ها رو معرفی یا تثبیت کنه یا مشکلی رو حل کنه...
این قسمت هیچ هدفی نداشت. فقط نوشته شده بود. قسمتی که سیوروس می گه از ملت دو برابر مالیات می گیره جالب بود...ولی نه اونقدر که بشه ازش به عنوان هدف استفاده کرد. قسمت بعدی هم همین حالت رو داره. جایی که آرسینوس پیشنهاد می کنه به جای مالیات امتیاز کم کنن...بد نیست...ولی خیلی ساده اس! بدون هیچ نکته خاصی.
نقل قول:
- حالا چجوری اینو ببریم تو اتاق که نجینی رو بیاره بیرون؟
پایان خیلی ترغیب کننده ای نیست. شما در این پست انرژیتون رو روی سوژه گذاشتین. این بد نیست. ولی باید همین کار رو هم به شکلی انجام بدین که خواننده رو جذب کنین. پست شما ساده بود. کمی خالی بود. خواننده احتیاج به یه ضربه داره. ضربه میتونه یه غافلگیری خاص باشه. یه سوژه خوب...یا یه طنز خلاقانه.
من مدتیه که پشت سر هم دارم پست های شما رو نقد می کنم. نکته تعجب آمیز برای من اینه که یک پست شما خوب از آب در میاد و یکی ضعیف! ثبات وجود نداره و این نقد ها حالت نظر سنجی گرفتن. نظرمو درباره پستتون می گم. نقد ها تاثیری روی نوشته های شما ندارن. برای همینه که پست بعدی شما می تونه ضعیف باشه و یه پست دیگه تون قوی! نقدا منو خسته نمی کنن. وقت هم دارم براشون. ولی بهتون توصیه می کنم درخواست های نقدتون رو کمتر کنین. پیشرفتتون رو در مدت زمان طولانی تری و با فاصله های بیشتری بسنجین.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سه نقد رون ویزلی و روبیوس هاگرید( از باشگاه دوئل) و آرسینوس جیگر باقی مونده که به زودی انجام خواهد گرفت!
دو مورد کلی در مورد پست های دوئل:
پست دوئل پست تکی خاصیه. پستیه که باید توش همه تواناییتونو در محدوده سوژه نشون بدین. و این یعنی پست دوئل اصولا باید پست طولانی ای باشه. کمتر پیش میاد با پست کوتاه بتونیم منظورمونو به خوبی و به بهترین شکل ممکن برسونیم.
وقتی سوژه اصلی ما مثلا وفاداریه، اولین مواردی که به ذهن می رسن وفاداری نسبت به همسر، مادر و فرزنده...و اولین چیزی که به ذهن همه می رسن سوژه های عادی و پیش پا افتاده ای هستن. اگه بخوایین یکی مثل همه باشین برین سراغ همین سوژه ها...ولی اگه قصد دارین متفاوت باشین و چیز جدیدی بنویسین این موارد رو کنار بذارین! برین سراغ داستان هایی که کمتر به ذهن کسی می رسه. وفاداری به یک مداد!(به هر دلیلی)... یا حتی یک رسم... اینه که باعث می شه از جمع جدا بشین. یک پله برین بالاتر! اولین راه حلی که به ذهنتون می رسه احتمالا اولین راه حلیه که به ذهن بقیه هم می رسه و این خوب نیست!
__________________
بررسی پست شماره 223 باشگاه دوئل، روونا ریونکلاو:
سوژه ای که انتخاب کردین قشنگه...جدید نیست. دور از ذهن نیست. ولی به هر حال قشنگه.
نقل قول:
این " همه جا تاریک بود" کمی کار شما و خواننده رو راحت تر کرده. یعنی منتظر فضاسازی نباشین. چون همه جا تاریکه و چیزی دیده نمی شه. ولی فضاسازی اول پستتون باعث می شد خواننده قبل از وارد شدن به سوژه بیشتر با فضا و شخصیت اصلی شما ارتباط برقرار کنه. این نکته همه جا کاربرد نداره. گاهی جالب تره که یهو خواننده رو پرت کنیم وسط سوژه. ولی این پست ساکت و بی هیجان شروع می شه. برای همین بهتر بود خواننده رو کم کم واردش می کردیم.
نقل قول:
صحنه قشنگی بود. یکی از نکات مثبت پست شما اینه که زیاده روی نکردین. نه در مورد احساسات شخصیت ها( چه مثبت و چه منفی) و نه توصیف هاتون. تعادل رو به خوبی برقرار کردین.
نقل قول:
این صحنه هم قشنگ بود. این که یه مرگخوار با دیدن علامت شوم آروم و دلگرم بشه. برای مرگخوار ها هم می شه چنین احساسات عمیقی خلق کرد! با استفاده از وفاداری و دلبستگی های خاصشون.
نقل قول:
بالا اشاره کرده بودین که روونا دختر رو بزرگ کرده...و اینجا دختر روونا رو نمی شناسه...یا حداقل در نگاه اول نمی شناسه. بهتر بود یا بالا اشاره می کردین که مثلا تا پنج-شش سالگی بزرگش کرده..و یا روی تاریکی اتاق تاکید می کردین. که دختر نتونسته چهره روونا رو تو تاریکی تشخیص بده.
داستان کمی ساده پیش می ره. کمی قابل حدس...و مخصوصا در پست های جدی این مورد مهمیه. چون خواننده خسته می شه. این یک پست طنز نیست که خواننده بی خیال سوژه بشه و به شوخی های شما و شخصیت ها بخنده. اینجا خواننده می خونه که بفهمه چی شد! اینجا مجبوریم حرکت خاصی انجام بدیم. مجبوریم خواننده رو غافلگیر کنیم.
نقل قول:
این قسمت یه مشکل کوچیک داره...زاویه دید یهو عوض شده. دو خط اول مال رووناست. بغضش رو فرو می ده و طلسم رو اجرا می کنه.و جمله آخر مال هلناست. به نظر من بهتر بود صحنه آخر هم از زاویه دید روونا نوشته می شد. به همین شکل...با چند کلمه.
پست شما یک پست متعادل و زیبا بود. با احساسات کنترل شده و حرکات منطقی.
____________________
لینک تاپیک رو ندین...لینک پست رو بدین!
بررسی پست شماره 224 باشگاه دوئل، مورگانا لی فای:
بزرگترین اشکال پست شما احساسات بشدت اغراق شده و زیادش بود! فرقی نمی کنه نویسنده سیاه باشه یا سفید. احساسات بیش از حد هر خواننده ای رو زده می کنه. مثل نمک غذا! به اندازه اش لازمه..ولی وقتی زیاد بشه دیگه مهم نیست موادی که استفاده کردین چی هستن و غذا رو چطوری درست کردین. کل غذا طعم شور نمک می ده!
نقل قول:
برای یک پست تکی شروعتون خیلی ناگهانی بود. قبلا هم گفتم. شروع ناگهانی در بعضی پست ها قابل قبوله...ولی اینجا طوری نوشتین که انگار پستتون ادامه یک پست دیگه اس.
اشاره به دوئل روونا و فلور کار خیلی قشنگی بود.
اشکال دوم پست شما توصیف بیش از حد و بازم اغراق آمیز مورگاناست:
نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
بعد از یکی دو تکرار این مورد برای خواننده آزار دهنده می شه. یه حالت دافعه براش ایجاد می کنه. یه حالت ضد مورگانا! و این به ضرر شما تموم می شه.
نقل قول:
آپشن کلمه مناسبی برای استفاده در یک پست جدی نیست. به جاش می تونین از کلمه قابلیت و ویژگی استفاده کنین. در پست های طنز استفاده از این کلمات اشکالی نداره.
نقل قول:
چه کسی اصلاح می کنه؟ به عنوان نویسنده وارد داستان نشین! این یک صحنه اس که خواننده برای خودش تصور می کنه...شما نقشی در این صحنه ندارین. حضورتون فقط تمرکز خواننده رو به هم می زنه. همینطور در این قسمت که احساسات خودتون رو ابراز کردین:
نقل قول:
این که فلورانسو یهو وارد خاطرات مورگانا شد ایده خوب و قشنگی بود
بخش مربوط به خاطرات مورگانا همون بزرگترین اشکالیه که اشاره کردم. البته مرگ خواهر رو نمی شه بی احساس و سرد توصیف کرد....ولی اینجا خیلی زیاده روی شده بود.
فلورانسو رو فلور خطاب نکنین...مخصوصا در قسمت های غیر دیالوگ که معمولا جالب نیست اسامی رو مخفف کنیم. گذشته از این با فلور اشتباه گرفته می شه. همون فلو که خودش نوشته می تونه مخفف بهتری باشه.
طلسم هایی که در پایان پستتون توضیح دادین اینجا به ضرر شما عمل می کنن. چون خواننده(داور) یا باید پست رو ول کنه بره آخرش و توضیح رو بخونه و یا تا آخر پست نفهمه کاربرد اون طلسم ها چیه. هر دو حالت می تونه تاثیر منفی روش بذاره.
از سوژه مرگ به شکل قشنگی استفاده کردین. در پست شما مرگی اتفاق نیفتاده...فقط یاد آوری شده. این نشون می ده که درباره سوژه تون فکر کردین.
__________________
بررسی پست شماره 226 باشگاه دوئل، فلورانسو:
شما از سوژه مورگانا استفاده کردین. ولی از زاویه مقابل. به نظر من ایده خوبی بود. مخصوصا با توجه به این که پست هاتون به هم ارتباط پیدا می کرد. ولی یه امتیاز منفی هم داشت. و اونم این بود که در این حالت پست شما برای خواننده تکراریه!
احساس فلورانسو رو به خوبی توصیف کردین. یه جور شرم و عذاب وجدان از این که این صحنه ها رو دیده.
نقل قول:
این شروع هم ناگهانی بود. خواننده یهو میفته وسط ماجرا! ولی امتیازی که شما دارین اینه که خواننده می دونه موضوع چیه. اگه این یک پست تکی غیر دوئل بود این قسمت امتیاز منفی محسوب می شد. احتیاج به کمی توضیح داشت که اینجا کجاست و اینا کین!
نقل قول:
تغییر صحنه کار قشنگی بود که انجام دادین. ایده خوبی بود که فلورانسو هم خاطره ای مشابه مورگانا داشته باشه و احساسش رو درک کنه. یک نکته مثبت دیگه پست شما این بود که این قسمت رو زیاد کش ندادین! همونقدر که لازم بوده خواننده بدونه و احساس فلورانسو رو درک کنه توضیح دادین. صحنه رو هم بیش از حدی که لازمه غم انگیز نکردین.
نقل قول:
فردی که مرد، خدمتکار فلورانسو بود. اگه این فرد رو خواهر فلورانسو معرفی می کردین(با توجه به پست مورگانا) پستتون کل تاثیرش رو از دست می داد. خوشبختانه مرتکب این اشتباه نشدین.
البته من توصیه می کنم وقتی قصد دارین دوئل کنین پست رقیبتون رو نخونین که هیچ تاثیری مثبت یا منفی روی شما نذاره. در این حالت شباهت داستانی هم اشکالی نداره.
نقل قول:
دیالوگ فلورانسو دیالوگ یک جادوگر سفیده...ولی خدمتکار هم سفیده اینجا. می تونست در لحظه های آخر پشیمون شده باشه. بهتر بود به دلیل این تغییر هم اشاره کوچیکی می کردین.
یک حرکت خوبی که می تونستین انجام بدین جدا کردن خاطره مورگانا از خاطره فلورانسو بود. خیلی با هم مخلوط شدن. مخصوصا جایی که خاطره فلورانسو تموم می شه. برای حل این مشکل مثلا می تونستین فونت قسمت مربوط به خاطره فلورانسو رو عوض کنین.
نقل قول:
توصیف خیلی قشنگی بود. معمولا درد طلسم کروشیو رو غیر قابل وصف می دونن...ولی این توصیف خوبی بود.
در قسمت آخر هم احساس فلورانسو قابل درک و قابل قبول بود. فلورانسو یه جادوگر سفیده و این احساس همدردی و دلسوزی در موردش قابل باوره.
موفق باشید.
دو مورد کلی در مورد پست های دوئل:
پست دوئل پست تکی خاصیه. پستیه که باید توش همه تواناییتونو در محدوده سوژه نشون بدین. و این یعنی پست دوئل اصولا باید پست طولانی ای باشه. کمتر پیش میاد با پست کوتاه بتونیم منظورمونو به خوبی و به بهترین شکل ممکن برسونیم.
وقتی سوژه اصلی ما مثلا وفاداریه، اولین مواردی که به ذهن می رسن وفاداری نسبت به همسر، مادر و فرزنده...و اولین چیزی که به ذهن همه می رسن سوژه های عادی و پیش پا افتاده ای هستن. اگه بخوایین یکی مثل همه باشین برین سراغ همین سوژه ها...ولی اگه قصد دارین متفاوت باشین و چیز جدیدی بنویسین این موارد رو کنار بذارین! برین سراغ داستان هایی که کمتر به ذهن کسی می رسه. وفاداری به یک مداد!(به هر دلیلی)... یا حتی یک رسم... اینه که باعث می شه از جمع جدا بشین. یک پله برین بالاتر! اولین راه حلی که به ذهنتون می رسه احتمالا اولین راه حلیه که به ذهن بقیه هم می رسه و این خوب نیست!
__________________
بررسی پست شماره 223 باشگاه دوئل، روونا ریونکلاو:
سوژه ای که انتخاب کردین قشنگه...جدید نیست. دور از ذهن نیست. ولی به هر حال قشنگه.
نقل قول:
همه جا تاریک و ساکت بود. تنها صدای قدم های خودش در راهرو، منعکس می شد.
تق... تق... تق...
چند قدم دیگر جلو رفت.
تق... تق... تق...
ایستاد. گویی به مقصد رسیده بود.
این " همه جا تاریک بود" کمی کار شما و خواننده رو راحت تر کرده. یعنی منتظر فضاسازی نباشین. چون همه جا تاریکه و چیزی دیده نمی شه. ولی فضاسازی اول پستتون باعث می شد خواننده قبل از وارد شدن به سوژه بیشتر با فضا و شخصیت اصلی شما ارتباط برقرار کنه. این نکته همه جا کاربرد نداره. گاهی جالب تره که یهو خواننده رو پرت کنیم وسط سوژه. ولی این پست ساکت و بی هیجان شروع می شه. برای همین بهتر بود خواننده رو کم کم واردش می کردیم.
نقل قول:
در، بی صدا باز شد. چشمانش، اتاق را می کاوید.پوزخندی زد: چراغ خواب آبی، تخت آبی، کمد آبی. حتی جلد بعضی از کتاب ها نیز آبی شده بودند.
تعجبی نداشت؛ خودش او را بزرگ کرده بود!
صحنه قشنگی بود. یکی از نکات مثبت پست شما اینه که زیاده روی نکردین. نه در مورد احساسات شخصیت ها( چه مثبت و چه منفی) و نه توصیف هاتون. تعادل رو به خوبی برقرار کردین.
نقل قول:
چوبدستی را به گلوی دخترش نزدیک تر کرد. اشک در چشمانش حلقه زد: چقدر سخت بود!
آُستین چپش را بالا زد. با دیدن علامت روی ساعد، کمی آرام تر شد. به این قوت قلب نیاز داشت:
این صحنه هم قشنگ بود. این که یه مرگخوار با دیدن علامت شوم آروم و دلگرم بشه. برای مرگخوار ها هم می شه چنین احساسات عمیقی خلق کرد! با استفاده از وفاداری و دلبستگی های خاصشون.
نقل قول:
دخترجوان، چشمانش را با وحشت باز کرد. از جا بلند شد و نشست:
-تو... تو کی هستی؟
بالا اشاره کرده بودین که روونا دختر رو بزرگ کرده...و اینجا دختر روونا رو نمی شناسه...یا حداقل در نگاه اول نمی شناسه. بهتر بود یا بالا اشاره می کردین که مثلا تا پنج-شش سالگی بزرگش کرده..و یا روی تاریکی اتاق تاکید می کردین. که دختر نتونسته چهره روونا رو تو تاریکی تشخیص بده.
داستان کمی ساده پیش می ره. کمی قابل حدس...و مخصوصا در پست های جدی این مورد مهمیه. چون خواننده خسته می شه. این یک پست طنز نیست که خواننده بی خیال سوژه بشه و به شوخی های شما و شخصیت ها بخنده. اینجا خواننده می خونه که بفهمه چی شد! اینجا مجبوریم حرکت خاصی انجام بدیم. مجبوریم خواننده رو غافلگیر کنیم.
نقل قول:
بغضش را فرو داد. او یک مرگخوار بود! مرگخوار ها، گریه نمی کردند. می کشتند!
-آواداکدورا!
نوری سبز... دردی در اعماق جان... و سیاهی!
این قسمت یه مشکل کوچیک داره...زاویه دید یهو عوض شده. دو خط اول مال رووناست. بغضش رو فرو می ده و طلسم رو اجرا می کنه.و جمله آخر مال هلناست. به نظر من بهتر بود صحنه آخر هم از زاویه دید روونا نوشته می شد. به همین شکل...با چند کلمه.
پست شما یک پست متعادل و زیبا بود. با احساسات کنترل شده و حرکات منطقی.
____________________
لینک تاپیک رو ندین...لینک پست رو بدین!
بررسی پست شماره 224 باشگاه دوئل، مورگانا لی فای:
بزرگترین اشکال پست شما احساسات بشدت اغراق شده و زیادش بود! فرقی نمی کنه نویسنده سیاه باشه یا سفید. احساسات بیش از حد هر خواننده ای رو زده می کنه. مثل نمک غذا! به اندازه اش لازمه..ولی وقتی زیاد بشه دیگه مهم نیست موادی که استفاده کردین چی هستن و غذا رو چطوری درست کردین. کل غذا طعم شور نمک می ده!
نقل قول:
مورگانا با آرامش روي يك صندلي در جايگاه ويژه نشسته بود و دوئل ريونا و فلور را تماشا ميكرد.
- دوئل خوبي بود پرنسس نه؟
برای یک پست تکی شروعتون خیلی ناگهانی بود. قبلا هم گفتم. شروع ناگهانی در بعضی پست ها قابل قبوله...ولی اینجا طوری نوشتین که انگار پستتون ادامه یک پست دیگه اس.
اشاره به دوئل روونا و فلور کار خیلی قشنگی بود.
اشکال دوم پست شما توصیف بیش از حد و بازم اغراق آمیز مورگاناست:
نقل قول:
با عشوه سرش را به ناخن هاي زيبا و بلند مورگانا ماليد
نقل قول:
رداي سبز و نقره اي اش در هوا مي رقصيد.
نقل قول:
در حاليكه با ناخن هاي بلند و لاك زده اش پشت گوش هاي ساتين را نوازش ميكرد،لبخند ملايمي زد.
نقل قول:
زير لب آواز ميخواند و موهايش را مي رقصاند
بعد از یکی دو تکرار این مورد برای خواننده آزار دهنده می شه. یه حالت دافعه براش ایجاد می کنه. یه حالت ضد مورگانا! و این به ضرر شما تموم می شه.
نقل قول:
اين ْآپشن را خود مورگانا به اين سالن اضافه كرده بود.
آپشن کلمه مناسبی برای استفاده در یک پست جدی نیست. به جاش می تونین از کلمه قابلیت و ویژگی استفاده کنین. در پست های طنز استفاده از این کلمات اشکالی نداره.
نقل قول:
نجواي مورگانا هجمه نور نقره اي رنگ را مهار كرد... اصلاح ميكنم گويي طلسم را بلعيد!
چه کسی اصلاح می کنه؟ به عنوان نویسنده وارد داستان نشین! این یک صحنه اس که خواننده برای خودش تصور می کنه...شما نقشی در این صحنه ندارین. حضورتون فقط تمرکز خواننده رو به هم می زنه. همینطور در این قسمت که احساسات خودتون رو ابراز کردین:
نقل قول:
و حيف! فلورانسو فقط چند ثانيه زودتر جنبيده بود.
این که فلورانسو یهو وارد خاطرات مورگانا شد ایده خوب و قشنگی بود
بخش مربوط به خاطرات مورگانا همون بزرگترین اشکالیه که اشاره کردم. البته مرگ خواهر رو نمی شه بی احساس و سرد توصیف کرد....ولی اینجا خیلی زیاده روی شده بود.
فلورانسو رو فلور خطاب نکنین...مخصوصا در قسمت های غیر دیالوگ که معمولا جالب نیست اسامی رو مخفف کنیم. گذشته از این با فلور اشتباه گرفته می شه. همون فلو که خودش نوشته می تونه مخفف بهتری باشه.
طلسم هایی که در پایان پستتون توضیح دادین اینجا به ضرر شما عمل می کنن. چون خواننده(داور) یا باید پست رو ول کنه بره آخرش و توضیح رو بخونه و یا تا آخر پست نفهمه کاربرد اون طلسم ها چیه. هر دو حالت می تونه تاثیر منفی روش بذاره.
از سوژه مرگ به شکل قشنگی استفاده کردین. در پست شما مرگی اتفاق نیفتاده...فقط یاد آوری شده. این نشون می ده که درباره سوژه تون فکر کردین.
__________________
بررسی پست شماره 226 باشگاه دوئل، فلورانسو:
شما از سوژه مورگانا استفاده کردین. ولی از زاویه مقابل. به نظر من ایده خوبی بود. مخصوصا با توجه به این که پست هاتون به هم ارتباط پیدا می کرد. ولی یه امتیاز منفی هم داشت. و اونم این بود که در این حالت پست شما برای خواننده تکراریه!
احساس فلورانسو رو به خوبی توصیف کردین. یه جور شرم و عذاب وجدان از این که این صحنه ها رو دیده.
نقل قول:
موهاى طلايى دخترک رنگ خون گرفته بود. چشمانش نيمه باز بود و همراه با نفس هاى آرام او، قفسه ى سينه اش بالا و پايين مى رفت. خواهر بزرگش وقتى او را ديد جيغ کشيد، به سمتش دويد و در کنارش نشست. رداى او نيز حالا به خون خواهرش آغشته شده بود.
- لنى..
این شروع هم ناگهانی بود. خواننده یهو میفته وسط ماجرا! ولی امتیازی که شما دارین اینه که خواننده می دونه موضوع چیه. اگه این یک پست تکی غیر دوئل بود این قسمت امتیاز منفی محسوب می شد. احتیاج به کمی توضیح داشت که اینجا کجاست و اینا کین!
نقل قول:
قطره اشکى گونه ى فلورانسو را خيس کرد. حالا جاى ملينا را دخترک سياه پوستى با چشمان درخشان گرفته بود. لباس هاى يک خدمتكار را به تن داشت و موهاى بلند و بافته اش را زير پارچه ى سفيدى پنهان کرده بود. تنها تفاوت اين بود که خونى وجود نداشت. خدمتكار با طلسم سياهى جان باخته بود. خدمتکارى که همیشه براى فلورانسو مانند خواهر بود و در آخر هم به خاطر او جانش را از دست داده بود.
تغییر صحنه کار قشنگی بود که انجام دادین. ایده خوبی بود که فلورانسو هم خاطره ای مشابه مورگانا داشته باشه و احساسش رو درک کنه. یک نکته مثبت دیگه پست شما این بود که این قسمت رو زیاد کش ندادین! همونقدر که لازم بوده خواننده بدونه و احساس فلورانسو رو درک کنه توضیح دادین. صحنه رو هم بیش از حدی که لازمه غم انگیز نکردین.
نقل قول:
خدمتكار با طلسم سياهى جان باخته بود. خدمتکارى که همیشه براى فلورانسو مانند خواهر بود و در آخر هم به خاطر او جانش را از دست داده بود.
فردی که مرد، خدمتکار فلورانسو بود. اگه این فرد رو خواهر فلورانسو معرفی می کردین(با توجه به پست مورگانا) پستتون کل تاثیرش رو از دست می داد. خوشبختانه مرتکب این اشتباه نشدین.
البته من توصیه می کنم وقتی قصد دارین دوئل کنین پست رقیبتون رو نخونین که هیچ تاثیری مثبت یا منفی روی شما نذاره. در این حالت شباهت داستانی هم اشکالی نداره.
نقل قول:
- فلو! تو خواستى که يه جادوگر خوب باشى..تو نخواستى مرگخوار بشى..من..
- کاترین حرف نزن. تو خوب ميشى و با من مياى.
- من دارم مى ميرم فلو اما..اما همیشه کنارتم..همیشه.
دیالوگ فلورانسو دیالوگ یک جادوگر سفیده...ولی خدمتکار هم سفیده اینجا. می تونست در لحظه های آخر پشیمون شده باشه. بهتر بود به دلیل این تغییر هم اشاره کوچیکی می کردین.
یک حرکت خوبی که می تونستین انجام بدین جدا کردن خاطره مورگانا از خاطره فلورانسو بود. خیلی با هم مخلوط شدن. مخصوصا جایی که خاطره فلورانسو تموم می شه. برای حل این مشکل مثلا می تونستین فونت قسمت مربوط به خاطره فلورانسو رو عوض کنین.
نقل قول:
روحش اذیت مى شد.
توصیف خیلی قشنگی بود. معمولا درد طلسم کروشیو رو غیر قابل وصف می دونن...ولی این توصیف خوبی بود.
در قسمت آخر هم احساس فلورانسو قابل درک و قابل قبول بود. فلورانسو یه جادوگر سفیده و این احساس همدردی و دلسوزی در موردش قابل باوره.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

نگاه می کرد را باخودش به بیرون کشید و در مقابل در غیب شد.
به سمت صدا برگشت