مرگخوارا بیرون در اتاق لرد تجمع کرده بودن و به امواج احساسات مارگونهای که بین نجینی، لرد و هکتورـه مار مانند در نوسان بود خیره مونده بودن. خوشبختانه اونقدر سر لرد به هکتور و نجینی گرم شده بود که متوجه باز بودن در و پچپچهای مرگخوارای بیرونـه در نمیشد. اگه هم میشد اهمیت نمیداد.
- این چه وضعشه؟ هکتورم خوشش اومدهها!

- فقط ببین چطوری خودشو به نجینی چسبونده. واه واه واه!

- انگار نه انگار تا دیروز هردفعه نوبت خودشو واسه غذا دادن به نجینی از ترس به من میدادا.
سر مرگخوارا با تعجب به سمت گویندهی آخرین دیالوگ میچرخه. این جمله برگرفته از حقیقت بود یا بلفی بیش نبود؟ در شرایط عادی، برای انسانی عاقل و بالغ، همون عقل سالم حکم میکرد که تا میتونی از نجینی فاصله بگیر. حالا الان مرگخواری پیدا شده که نهتنها نوبت خودشو انجام میده، تازه نوبت دیگرانو هم به گردن میگیـ...
مرگخوار مذکور به سرعت وسط نطقپرانیـه نویسنده میپره.
- خیله خب بابا حالا یه جمله گفتم این همه فلسفهبافی نداشت که! الان خودم ردیفش میکنم.

مرگخوار مذکور صحبت با نویسندهرو کنار میذاره و به سوژه برمیگرده. با دیدن چهرهی مرگخوارا متوجه هزاران سوالی که تو مغزشون شکل گرفته میشه و با شرمندگی دستشو تو جیباش میکنه و چندین کیسهی پر از گالیون رو به نمایش میذاره.
- در ازاش پول میگرفتم.

و این اظهار نظرات مرگخوارانـه که جاری میشه.
- کاش خدا یه ذره عقل بهت میداد.

- واقعا ارزش داشت جونتو بذاری کف دستت؟
- فقط به خاطر دو قرون پول؟
قبل از اینکه مرگخوار مذکور بخواد اعلام کنه "حالا که میبینین نجینی قورتم نداده و صحیح و سالم اینجا هستم، پس ارزششو داشت!" لودو که عمیقا تو فکر فرو رفته بود میپرسه:
- حالا اصن هکتور این همه پولو از کجا آورده؟

جماعت مرگخوار به طور ناگهانی رو به لودو:
- مهمه؟

- یعنی نکته مهمتر از این نبود که چسبیدی به منبع پول؟

- حتما بعدشم میخوای بحث حرام و حلالشو بکشی وسط.

لودو اعتراضکنان دستاشو به کمرش میگیره.
- پس لابد بحث شما در مورد ارزشـه ریسکپذیر بودنـه بدست آوردنـه این همه پول در مقابلـه غذا دادن به نجینی مهمتر بود؟

مسلما اگه مرگخوارا میخواستن به بحثشون ادامه بدن تا صبحم باید پای حرفاشون میشستیم اما صدای فریاد تنها مرگخواری که برای مراقبت از قفس جغدا تو اتاق جغدا مونده بود به تمام موضوعات روی میز خاتمه میده.
- این جغدا خیلی مشکوک میزنن، همهش دارن هوهو میکنن! من مطمئنم یه نقشهای کشیدن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



به جاسم و قاسم و ممدتقی پشمک آبادی مینگریستند که در تلاش بودند هکتور را سمت اتاق ِ لُرد سوق دهند. مدّتی در سکوت کُشنده گذشت تا این که لینی با استفاده از تهماندههای هوش ریونیش، کوشید ماجرا را برای این سه نوگُل باغ ِ ریدل روشن کند:






در آمدند.
آآآآآ هــــــــــــــوووو!! 








مُدلی دور تا دور پرنس به صورت دست به سینه نشستن و منتظر شدن ببینن پرنس چیکار می خواد با این منو بکنه.


